
مصطفی هادوی
اول تیر ماه 1405 در خانه ادبیات در مرکز تحقیقات معلمان اصفهان، خدمت جناب آقای مصطفی هادوی (شهیر اصفهانی) سوال کردم :
که آقای شهیر من شنیده ام در زمانی که حضرت عالی در دبیرستان هراتی تدریس می فرمودید، موضوع انشایی داده بودید و دانش آموزان یکی یکی انشاء خود را قرائت می کردند و جنابعالی آنان را راهنمایی می کردید.
یکی از دانش آموزان انشاء خود راخواند و حضرتعالی احساس کردید که این دانش آموز با نا امیدی کامل این انشاء را نوشته است.
شنیدم شما او را صدا زدید و خصوصی با او صحبت کردید.
من می خواهم توضیح بفرمایید که چه عاملی باعث شد، که با او صحبت کنید؟
آقای هادوی پاسخ دادند:
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان این اتفاق این است که وقتی در کلاس های دبیرستان هراتی، ادبیات تدریس می کردم، موضوع انشاء را خاطرات عنوان کردم و به دانش آموزان گفتم:
موضوع انشاء هفته آینده، این است، خاطره یی از زندگی خود را بنویسید.
هفته بعد شد، دانش اموزان، خاطره های خود را به انواع مختلف، بازگو کردند.
اما وقتی نوبت به یکی از دانش اموزان رسید. متوجه شدم او، انشاء خود را همراه با درد و غم و اندوه نوشته است ، در انشای خود جملاتی را به کار برده بود که من نگران شدم مثلاً نوشته بود:
آیا من می توانم خورشید فردا صبح فردا را ببینم؟
آیا من می توانم بار دیگر طلوع خورشید را مشاهده کنم و آیا قادر خواهم بود که صبح فردا را با چشمان خود ببینم؟
من وقتی در این جملات، دقت کردم. دیدم از این عبارات به اصطلاح بوی یاس و ناامیدی می آید. جملات بسیار ناامید کننده بود. انشاء این دانش آموز با این جمله خاتمه می یافت، که: نمی دانم، فردا چه خواهد شد؟
من فهمیدم که این دانش آموز امیدی به زندگی ندارد.
من ازاو دعوت کردم که پس از کلاس، در دفتر نزد بیاید که با او کار دارم.
زنگ تفریح به صدا در آمد. او را صدا کردم در گوشه ای با او همکلام شده، گفتم،
این انشای تو نا امید کننده بود. این چه انشایی بود که نوشته بودی؟ من از شما انتظار داشتم، خاطرات شیرین زندگی خود را بنویسید، تو بد ترین خاطره و دردمند ترین خاطرات خود را نوشته ای؟
دیدم اشک ازچشماش سرازیر شد. و گفت: آقا، من واقعاً شرمنده ام. اما مجبور بودم این انشاء را بنویسم. آنچه نوشتم زبان حال من بود.. چرا؟
برای اینکه من در یک خانواده ای زندگی می کنم که نه پدر بالای سر دارم و نه مادر!!
آن ها از هم جدا شدند و مرا تنها گذاشته اند.
خودم باید آشپزی کنم خودم باید لباس های خود را بشویم و……تنها هستم و جدایی از پدر و مادرم عقده ای را در گلوی من قرار داده است.
دیدم که واقعا اگر من جلوی او را نگیرم و به او تسلی خاطر ندهم، وضعیت خطرناکی پیدا می کند.
گفتم:
عزیزم! برو آثار شعرا، نویسندگان، مخترعان و مکتشفان را مطالعه کن می بینی که همه شرایط بسیار سختی را پشت سر گذاشته اند و مردانه با سختی ها و دشوارهای زندگی مبارزه کرده اند و چون کوه در برابر مصائب زندگی ایستاده اند.
سعدی می گوید:
مرا باشد از درد طفلان خبر که در خوردی از سر برفتم پدر
من آنگه سر تاجور داشتم که سر در کنار پدر داشتم
شعرا و بزرگان مضامینی داشتند، ناراحت نباش، گفتم:
ز کارِ بسته میندیش و دلْ شکسته مدار که آبِ چشمهٔ حیوان درونِ تاریکی است
بسیاری از نوابغ جهان با ناکامی های بسیار بزرگی رو به رو بوه اند و با استقامت و پایداری بر مشکلات غلبه کرده اند و با کار و کوشش به درجات عالی رسیده اند و سرمشق مردان و زنان روزگار خود شده اند.
سعدی، حافظ، ادیسون، بوعلی سینا، ابو ریحان بیرونی، ولتر، گاندی و …… همه با تلاش خستگی ناپذیر در ردیف رهبران رشته های خود قرار گرفته اند. و بدان، کسانی که در ناز و تنعم و خوشگذرانی پرورش یافته اند، به جایی نرسیده است.
زندگی نشیب و فراز دارد، انسان گاهی پشت پا می خورد، که زمینه پیشرفت او می شود.
صائب می گوید:
مالش صیقل نشد آئینه را نقص نگاه پشت پا هر کس خورد در کار خود بینا شود
به او امید دادم و گفتم حتماً بر مشکلات خود پیروز می شوی. با این قلم توانایی که داری و انشای به این خوبی را نوشته ای، بیشتر بنویس، بیشتر مطالعه کن و با نوشتن سرنوشت مردان و زنان بزرگ جهان، بر ناامیدی غلبه کن.
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد
وقتی این جملات را می گفتم چهره او باز و بازتر می شد و آثار امیدواری را در سیمای او خواندم. دیدم شکوفا می شود
بخصوص این جمله که مرد باید در ناملایمات زندگی، سنگ زیرین آسیا باشد، بیدارش کرد.
از حضرت علی علیه السلام گفتم، که فرمود خوشبخت آن کسی است که امروزش بهتر دیروز و فردایش بهتر از امروزش باشد.
سعی کن امروز و فردا یت مثل هم نباشد و رو به روز با پویایی بیشتر بر مشکلات غلبه کنی و از همه سبقت بگیری و با شادی و نشاط زندگی کنی.
وقتی ای چملات را می گفتم که به آرامش خاطر نزدیک تر می شد. البته در طول سال با او رو به رو می شدم و با او گرم می گرفتم.
پایان سال، از من خداحافظی کرد سال ها گذشت، سال های طولانی، روزی در یکی از خیابان ها حرکت می کردم، دیدم جوانی سرحال به من نزدیک شد و با گرمی، سلام کرد و گفت مرا می شناسید؟ گفتم : نه،
گفت من همان دانش آموزی بودم که در دبیرستان هراتی پس از کلاس انشاء دست مرا گرفتید و در دفتر بردید و چند فراز از جملات حضرت علی علیه السلام و از شعرا برای من گفتید. من عوض شدم و با سختی ها ساختم.
گفتم: حالا چه کار می کنی؟
گفت: حالا در یک اداره کار می کنم و با حقوق قابل ملاحظه،به خوبی زندگی خود را می گذرانم. خدا را شکر کنم. زندگی خود را مدیون شما می دانم. خم شد و دست مرا بوسید. من هم روی او را پرسیدم و از هم جدا شدیم.
با خود گفتم خدا را شکر خدا، شغلی داریم که بوسیله آن می توانیم انسان بسازیم. شغلی داریم که در کارخانه انسان سازی کار می کنیم. بعضی افراد، درکارخانه های اسلحه سازی کارمی کنند، که جان انسان ها را می گیرد، اما ما در کلاس های درس، انسان سازی کردیم.
از آقای هادوی، تشکر و خدا حافظی کردم.

اولین باشید که نظر می دهید