
در صفحه یکصد و ده کتاب:
“در پرتگاه حادثه زندگی نامه اکبر اعتماد بنیانگذار سازمان انرژی اتمی ایران”
از وی سوال شد:
دانشگاه بوعلی سینا و دانشگاه آزاد چگونه تاسیس شد؟
وی جواب داد:
هدف دانشگاه بوعلی سینا و دانشگاه آزاد این بود که به عنوان دانشگاه های تجربی از دو طریق مختلف در حد امکان در جستجوی راه حل های مناسب برای پاسخگویی به مسائلی که مطرح کرده ام باشند دانشگاه بوعلی سینا یک دانشگاه تجربی و دارای دو شاخه آموزشی بود یکی شاخه رشد و تحول تحول منطقه ای و دیگری شاخه آموزش علوم شاخه رشد و تحول معطوف به مسائل مناطق کم رشد کشور.
از جمله:
بهسازی تولید کشاورزی و دامداری،
نوسازی صنایع سنتی و دستی،
نحوه عرضه تولیدات آموزش اجتماعی فرهنگی
آموزش محیط زیست و بهداشت
و موضوعاتی از این قبیل، شاخه آموزش علوم معطوف به ایجاد برداشت نو از آموزش علوم بود که در دانشگاه های کشور دچار رکود شده بود شاخه علوم شامل آموزش علوم ترویج علوم تکنولوژی آموزشی بود.
اگر این دانشگاه در عمل نتایج خوبی به بار می آورد زمینه استفاده از این تجربه در دانشگاه های دیگر کشور در مناطق کمتر توسعه یافته کشور وجود داشتند و با ایجاد آن، آماده می شد.
دانشگاه آزاد نیز در ارتباط با این دل مشغولی که بخش عمده ای از جمعیت کشور به آموزش عالی دسترسی ندارند برنامه ریزی شد. به این ترتیب این دانشگاه امکانی به جوانان مناطق کم رشد می داد که به آموزش عالی دسترسی داشته باشند.
اگر دانشگاه بوعلی سینا موفق می شد مبانی آموزش رشد و تحول منطقه ای را ایجاد کند دانشگاه های آزاد می توانست با استفاده از آن به رشد و توسعه مناطق عقب مانده کمک پرارزشی کند. استفاده از رسانه های جمعی مانند تلویزیون و رادیو و نیز کتاب و برخی تمهیدات دیگر وسیله موثری برای بردن دانش به مناطق کم رشد کشور و تجهیز جوانان مناطق به دانش های مورد نیاز بود.
پایه گذاری این دو دانشگاه بر اساس بینش مشترک که همون بردن آموزش عالی به مناطق عقب مانده کشور آن هم بر اساس فلسفه نوین تطبیق آموزش عالی با نیازهای متنوع مناطق ایران بود شکل گرفت.
در موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی آموزشی بنده مسئول تهیه طرح دانشگاه بوعلی سینا و عبدالرحیم احمدی مسئول تهیه طرح دانشگاه آزاد بود.
البته به طور مرتب با هم در تماس بودیم و هر دو طرح را با نظر یکدیگر تهیه می کردیم چون هدف اصلی این دو طرح یکی بود من عضو هیئت امنای دانشگاه آزاد بودم و مسائل دانشگاه را پیگیری می کردم/
متاسفانه بعد از انقلاب دانشگاه آزاد منحل شد و بعدا دانشگاهی به نام دانشگاه آزاد اسلامی تشکیل شد که از لحاظ جهت گیری و نحوه عمل شباهتی با دانشگاه آزاد ندارد.
همیشه در این فکر بودم که چرا در آموزش علوم رشته ها از هم جدا می شوند برای مثال فیزیک را از شیمی جدا می کنند در صورتی که وقتی غذا می خوریم فیزیک و شیمی و بیولوژی با هم هستند آب هم همین طور هوا هم همین طور انرژی هم همین طور به همین صورت هم فیزیک دارد و هم شیمی و هم بیولوژی.
استادی فیزیک درس می دهد و استاد دیگر شیمی و استاد دیگر بیولوژی و دانش آموزان نمی توانند آنها را به هم مرتبط کنند من می خواستم طبیعت را به همان شکلی که هست نگاه کنیم.
نیت من این بود که آموزش علوم را با این ایده در دانشگاه بوعلی سینا اجرا کنیم ولی اگر این تجربه موفق می شد آن را تعمیم می دادیم.
ناگفته نماند که این بینیش با هدف شاخه رشد و تحول دانشگاه در ارتباط بود. مسلم است در برنامه ریزی کالبدی برای ایجاد دانشگاه تسهیلات برای اقامت دانشجویان می بایست به دقت مورد توجه قرار گیرد اساس برنامه ریزی کاربردی بر این فلسفه بود که دانشگاه نباید به صورت یکپارچه در خارج از شهر ایجاد شود. کوشش بر این بود که بخش های مختلف دانشگاه در بافت شهری ایجاد شود تا دانشجویان اساتید با شهر در ارتباط مستقیم باشند.
دانشگاه اگر در دل شهر باشد اساتید و دانشجویان نسبت به مسائل مختلف شهری علاقه مند می شوند مسئولین و دانشجویان هم باید از همین مسئله پیروی کنند.
دانشگاه هایی که با مردم عادی ارتباط ندارند در برج عاج به خود می بالند و با زندگی مردم عادی درگیر نمی شوند.
در اینجا لازم است توضیح دهم که من از مشاوران یونسکو بودم و در دو طرح یونسکو شرکت فعال داشتم طرح اول مربوط به آموزش های حرفه ای در کشورهای جنوب شرقی آسیا بود که برای شرکت در کمسیون که برای این موضوع در شهر بانکوک در تایلند تشکیل می شد چندین سفر به این شهر داشتم و در تدوین گزارش کمیسیون سهم مهمی داشتم طرح دیگر مربوط به ایجاد یک دانشگاه بین المللی به وسیله یونسکو بود و بنده در تدوین این طرح سهیم بودم و چندین بار در پاریس در جلسات یونسکو که طرح را تهیه می کردند، شرکت کردم سرانجام طرح تهیه و دانشگاه بین المللی ایجاد شد وقتی در یونسکو از برنامه ریزی دانشگاه بوعلی سینا صحبت کردند و آگاه شد علاقه زیادی نسبت به این طرح پیدا کردند و پیشرفت آن را وسیله نماینده ای در ایران داشت تعقیب کردند. بارها به من گفتند که اگر این طرح اجرا شود نتیجه مطلوبی داشته باشد کوشش خواهند کرد در سایر کشورهای جهان جهان سوم نظیر این طرح را اجرا کنند تا دانشگاه ها را متوجه حل مسائل جوامع عقب مانده کنند.
مکان و جایدهی دانشگاه در همدان
یافتن مکان برای دانشگاه همدان، مسئله مشکلی بود سفرهای زیادی به همدان رفتم به دنبال جایی برای دانشگاه بودم که در داخل شهر باشد.
دوستی به نام حسین زیرک داشتم که همدانی بود و همدان را خوب می شناخت من در آن زمان همدان را خوب نمی شناختم چون سال ها بود از آن بیرون آمده بودم.
روزی در همدان متوجه شدم در نزدیکی مرکز شهر یک زمین بسیار بزرگ و خالی وجود دارد.
از حسین پرسیدم وضعیت این زمین به چه صورت است؟
در مورد آن تحقیق بکن چون به نظر من این زمین بهترین مکان برای ساخت دانشگاه است.
او به من گفت:
به هیچ وجه فکرش را هم نکن. این زمین قبرستان متروکه است از لحاظ قوانین دینی باید حداقل سی سال قبرستان دست نخورده باقی بماند تا بتوان در جای آن چیزی ساخت .
به فکر فرو رفتم و شب تا صبح به این فکر بودم این مشکل باید راه حلی داشته باشد یکباره به خاطرم آمد وقتی کودک بودم در همدان آیت اللهی بود که به او آخوند ملاعلی می گفتند.
او شخص بسیار روشنفکر و پدرم همیشه از او تعریف می کرد شب تا صبح با خود فکر کردم و تصمیم گرفتم به دیدن آخوند ملاعلی بروم و می دانستم که او هر حرفی در همدان بزند عملی می شود چون پایگاه دینی و مردمی بسیار والایی داشت زمستان بود. به حسین زیرک گفتم:
مرا امروز به منزل آخوند ملاعلی ببر.
از کوچه پس کوچه های پر برف گذشتیم به منزل آخوند ملاعلی رسیدیم و به شخصی که در ورودی خانه بود گفتیم می خواهیم به خدمت آقا برسیم به منزل او رفتیم آقا زیر کرسی بود ما هم زیر کرسی نشستیم خودم را معرفی کردم گفتم نام من اکبر اعتماد است پسر حاج ابوالقاسم اعتماد هستم پدرم به این شهر خدمت کرده و شما خود نیز شاهد بوده اید من هم آمده ام تا به سهم خود به این شهر خدمت کنم.
او به تعریف و تمجید از پدرم پرداخت و پرسید چه کار می خواهی بکنی؟
گفتم: می خواهم دانشگاه بوعلی سینا در همدان ایجاد کنم او بسیار خوشحال شد.
گفتم: برای ساختن این دانشگاه به حمایت شما نیاز دارم. چون این شهر در این شهر همه شما را قبول دارند و به حرف های شما گوش می دهند و با حمایت شما می توانم این کار را به نتیجه برسانم مسئله ای که دارم این است که برای دانشگاه دنبال مکان هستیم دیروز با حسین زیرک زمین را دیدیم که برای دانشگاه بسیار مناسب است.
خسین زیرک گفت فراموشش کن چون اینجا قبرستان متروکه است باید به سی سال به مدت سی سال متروک بماند.
آخوند ملاعلی گفت:
در اسلام تربیت فرزندان جامعه از هر چیز مهم تر است و هر قانونی که با این امر در تضاد باشد اسلامی نیست این زمین را به دانشگاه اختصاص دهید و من به آخوندهایی که بر سر منبر می روند می گویم بر سر منبرها به مردم بگویند شش ماه به شما وقت می دهیم که اگر می خواهید مردگان خود را به قبربستان تازه انتقال دهید و اگر نبرید در آنجا دانشگاه می سازیم.
آخوند ملاعلی بسیار روشنفکر بود و همیشه می گفت تربیت فرزندان اولویت اصلی جامعه است او زمین را به دانشگاه اختصاص داد.
این مرد شریف مشکل ما را حل کرد بخشی از دانشگاه بو سینا در همین محل بنا شد.
سوال: چه سالی برای برنامه ریزی دانشگاه ب اقدام کردید ؟و در چه سالی دانشگاه آغاز به کار کرد ؟
جواب: سه سال قبل از تاسیس دانشگاه برنامه ریزی را شروع کردیم دانشگاه بسنا بوعلی سینا در سال 1352 تاسیس شد و بنده در 16مرداد 1352 به ریاست دانشگاه منصوب شدم.
برای برنامه ریزی دانشگاه گرفتاری های زیادی داشتیم از تعداد زیادی از دانشگاه های دنیا بازدید کردم. وضع آنها را مطالعه کردم. وقتی قرار شد برای اجرای برنامه انرژی اتمی دانشگاه بوعلی سینا را ترک کنم این مسئله مطرح شد که چه کسی ریاست دانشگاه را به عهده بگیرد فرهاد ریاحی فیزیکدان برجسته ای بود که او را،از زمانی که در سوئیس بودم می شناختم در مراجعت به ایران استاد دانشگاه صنعتی آریامهر شد وقتی راجع به دانشگاه بوعلی سینا در همدان و دانشگاه آزاد برنامه ریزی کردیم از او درخواست کردم در برنامه ریزی با ما همکاری کند او هم پذیرفت و وقتی رئیس دانشگاه بوعلی سینا شدم معاونت دانشگاه را عهده دار شد وقتی به انرژی اتمی رفتم او رئیس دانشگاه بوعلی سینا شد.
زمانی که از دانشگاه بوعلی سینا رفتم دانشگاه بوعلی سینا مانند دیگر دانشگاه ها هیئت امنا داشت به عضویت هیئت امنای دانشگاه بوعلی سینا منصوب شدم بنابراین همچنان می توانستم در شکل گیری این دانشگاه نظارت داشته باشم.
یک روز مرا دعوت کردند که در جلسه هیئت امنای دانشگاه شرکت کنم در این جلسه برنامه های دانشگاه مطرح شد.
این جلسه در سازمان برنامه دفتر عبدالمجید مجیدی که در آن زمان رئیس سازمان برنامه بود تشکیل شد.
در آن جلسه چند تن از وزیران و اشخاص دیگر مانند علی نقی عالیخانی و رضا نیازمند که عضو هیئت امنای دانشگاه بودند حضور داشتند جلسه تشکیل شد و قرار بود فرهاد ریاحی در جلسه طرح های خود را ارائه دهد.
ریاحی شروع به صحبت کرد و گفت البته این گزارشی را که خدمت شما عرض می کنم پیشتر با شهبانو مطرح کردم و گزارش مرا تایید کرده اند.
شروع به بیان گزارش کرد و معلوم شد که اساس تفکر قبلی دانشگاه را تغییر داده و راه دیگر را پیش گرفته است صحبتش تمام شد افراد حاضر در جلسه هیچ حرفی نزدند.
من گفتم:
در این جلسه کسی حرف نمی زند اما من نظر خود را می گویم من با طرح های شما مخالف هستم و باید در صورت جلسه هیئت امنا هم بنویسید من مخالف هستم.
با گفتن هر جلسه به هم خورد همه تعجب کردند که اگر شهبانو طرح را تایید کرده چگونه من با آن مخالفت می کنم؟
از جلسه خارج شدم فوری به دفتر شهبانو زنگ زدم گفتم می خواهم همین الان همین حالا شما را شهبانو را ببینم.
قرار شد فوری به دیدن ایشان بروم.
به آنجا رفتم شهبانو پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟
گفتم من از شما دو پرسش دارم:
شما در دانشگاه بوعلی سمتی دارید؟
پاسخ داد :نه، سمتی در آن دانشگاه ندارم
گفتم : آیا شما در برنامه ریزی دانشگاه تخصصی دارید؟
گفت: نه چرا این پرسش ها را می کنید؟
گفتم: شما در دانشگاه بوعلی سینا،سمتی ندارید و متخصص برنامه ریزی دانشگاه هم نیستید و چرا طرح های فرهاد ریاحی را تصویب کردید؟
علت امر چیست؟ من آمده ام به شما بگویم که با این طرح ها مخالف هستم و در جلسه امروز هم اصرار کردند در صورت جلسه بنویسند که مخالف هستم .
حاضرم دلیل مخالفتم را توضیح دهم.
شهبانو گفت: کار بسیار خوبی انجام دادید و من در مورد این کارها چیزی نمی دانم فکر کردم شما درباره این مسائل با هم همفکری داشته اید.
از شهبانو تشکر نمودم و را ترک کردم و در هر صورت این دانشگاه از مسیر خود خارج شد و برنامه ریزی هایی که ما انجام دادیم از بین رفت و این دانشگاه هم مثل سایر دانشگاه ها شد شاید فرهاد ریاحی هیچ وقت درست نفهمیده بود که اساس و پایه برنامه ریزی دانشگاه بوعلی سینا چه بوده؟ یا اگر فهمیده بود شاید فکر می کرد که اجرای آن برنامه مشکلات فراوانی دارد و حوصله این کار را نداشت.
سوال: زمین دانشگاه بوعلی سینا را چه کسی برای ساخت و ساز در اختیار شما قرار داد؟
جواب: نمی دانم. زمینی که در قبرستان متروکه بود به لطف آخوند ملاعلی به دانشگاه داده شد.
از زمینی که در شمال خیابان عباس آباد (شریعتی فعلی) است اطلاع ندارم آن وقت که بنده متصدی بودم روی تپه مصلی کار می کردیم که در آنجا دانشگاه را بنا کنیم می خواستم رفت و آمد دانشگاه به گونه ای تنظیم شود که دانشجوها مجبور شوند از بازار و مناطق سنتی همدان بگذرند که تماسشان با شهر قطع نشود. نمی دانم چه دلیلی از تپه مصلی صرف نظر شد.
سوال: زمانی که دانشگاه بوعلی سینا افتتاح شد چند دانشکده داشت؟
جواب: آنچه مد نظر داشتیم دو شاخه بود در واقع دو دانشکده یکی شاخه تحول و توسعه محلی و دیگری شاخه آموزش علوم.
همان طور که گفتم برنامه ها را عوض کردند و دانشگاه دارای چند دانشکده شد که تعدادش را نمی دانم.
سوال: در مورد برنامه ریزی برای پیشرفت دانشگاه چه اقدامی انجام دادید ؟
جواب: مسئله بزرگی که در آغاز کار دانشگاه بوعلی سینا داشتیم این بود که شاخه دانشگاه شاخه ای رشد و تحول منطقه ای داشته باشد.
ولی بنده و همکارانم غرب ایران را نمی شناختیم.
روزی به همکارانم گفتم به مدت چند ماه با خودروی جیپ به غرب به ایران برویم تا تصویری از غرب ایران به دست آوریم چند نفر بودیم که به همدان رفتیم و در راه همدان به کارخانه قند همدان رسیدیم.
شنیده بودم این کارخانه خوب کار نمی کند و ضرر می دهد به کارخانه رفتیم تا با رئیس کارخانه صحبت کنیم اما توضیحات نارسایی داد که ما را قانع نکرد.
از دفتر رئیس کارخانه بیرون آمدیم.
یکی از کارکنان کارخانه به طرف ما آمد و گفت:
آقای دکتر سلام فکر می کنم برای شما این سوال مطرح شود چرا این کارخانه از لحاظ اقتصادی بهره نمی دهد؟
گفتم بله دلیلش چیست؟
گفت: دلیلش این است که زمینی که در آن چغندر می کارند مشکل دارد. چون این زمین در عمق هشتاد سانتی متری به سنگ می خورد و چغندر گیاهی است که وقتی آن را می کارید باید جا داشته باشد تا ریشه آن به داخل زمین فرو رود و بار آن زیاد شود اینجا چغندر جای رشد کافی ندارد بنابراین محصول چغندر کمتر از مکان های دیگر است گفت و به همین دلیل کارخانه بازده ندارد.
گفتم: این موضوع را از کجا مشخص می شود؟
ما روی این زمین برد.
کارگری را صدا زد گفت:
زمین را بکن. زمین را کندند متوجه شدیم در عمق هشتاد سانتیمتری به سنگ رسید.
به همدان رفتیم در آنجا با هرکس صحبت می کردم از جمله استاندار و شهردار و غیره مشکلات آنها را می پرسم سپس به نهاوند رفتم.
عده ای آمدند جمع شدند یک نفر از آنها گفت:
خواهش می کنم وقتی به تهران رفتید درباره کنترل جمعیت کاری انجام دهید و بگویید ما کنترل جمعیت نمی خواهیم.
گفتم: چرا ؟
گفت: جوانانی که برای آموزش کنترل جمعیت اینجا آمده اند از بین زنان ما هستند و از وقتی این جوانان آمده اند به دلایلی نامعلوم تولید مثل ما زیادتر شده .
بعد به لرستان و به روستایی در نزدیکی شهر ازنا رفتیم. نام روستا را به یاد ندارم.
در آنجا چند نفر از بزرگان ده در اتاقی نشسته بودند و یک جوان حدود بیست و هفت ساله هم آنجا بود به من گفت:
خوش آمدید و ما از شما بسیار متشکریم گفتم چرا؟
گفت شما از برای “رادیوتون” متشکر هستید وقتی جوان گفت “رادیوتون” متوجه شدم از آنها نیستم و مرا از آن خودشان نمی دانند.
گفتم: برای چه از رادیو تشکر می کنید؟
گفت: برای اینکه در سال یکی دو بار از روستای ما نام می برند .
گفتم: چرا؟ نام روستای شما را رادیو می برد ند؟
گفت: برای اینکه زمستان در اینجا برف زیادی می بارد و وقتی برف می آید به طور کلی راه این روستا به ازنا بسته می شود وقتی رادیو را گوش می کنیم در رادیو می گوید راه فرعی روستا به ازنا بسته است.
پرسش من از شما این است که،چه کسی به شما گفته که این راه فرعی است؟
این راه برای ما اصلی و حیاتی است وقتی این راه بسته می شود زندگی ما هم مختل می شود غذا سوخت دکتر و دارو نداریم.
آن وقت شما در رادیو می گویید این راه فرعی است؟ به علاوه اگر شما می دانید که این راه بسته است چرا برای باز کردن آن اقدام نمی کنید؟
آن لحظه از حرف های آن جوان خجالت کشیدم او راست می گفت.
من بهترین درس زندگی ام را در آن روز گرفتم و آن حرمت گذاشتن به همه انسان ها است در هر کجا.
از آن جوان تشکر کردم و از اون معذرت خواستم.
وقتی برگشتیم به همکارانم گفتم باید از آنچه این جوان گفت پند بگیریم. از طریق دانشگاه بوعلی سینا به حل مشکلات مردم این مناطق کمک کنیم تا بتوانند زندگی بهتری داشته باشند
در مورد برنامه ریزی برای دانشگاه بوعلی سینا همکاری وسیعی را با فرانسوی ها شروع کرده بودیم.
فرانسه از این لحاظ برای ما جالب بود چون آنها تجربه زیادی در مورد کشورهای در حال توسعه در آفریقا داشتند. به ویژه دانشگاه مون پلیه (Montpellier) در جنوب فرانسه درباره کشورهای آفریقایی تجربیات تحقیقات وسیعی داشت و ما می توانستیم از تجربیات آنها استفاده کنیم علاوه بر این در نظر داشتیم زبان فرانسه را در دانشگاه بوعلی سینا وارد کنیم تا تعادل نسبی در این زمینه یعنی تسلط به زبان های خارجی ایجاد کنیم .چون در این زمان همه جا گرایش به سمت زبان انگلیسی بود. و این امر از لحاظ فرهنگی جالب به نظر می آمد.
فرانسوی ها هم آمادگی زیادی برای همکاری با ما داشتند. چون نوآوری های دانشگاه بوعلی سینا برایشان خیلی جالب بود و می خواستند به پیشرفت این طرح کمک کنند تا از نتایج احتمالی آن بهره مند شوند.
در وزارت امور خارجه فرانسه یک گروه برای همکاری با ایران تشکیل شده بود و یک رئیس دانشگاه هم عضو این گروه بود.
با این گروه مذاکرات مفصلی داشتیم وقتی تصمیم گرفتیم که دانشگاه را در همدان ایجاد کنیم مطلب را به اطلاع فرانسوی ها رساندیم ولی آنها با این انتخاب موافق نبودند و این مطلب را به ما اطلاع دادند.
عاقبت از گروه فرانسوی دعوت کردیم به ایران بیایند روزی که وارد تهران شدند با چند خودرو به همدان رفتیم و عصر آن روز در باغ یک همدانی جمع شدیم
کمی بعد از غروب آفتاب متوجه شدم که یکی از فرانسوی ها در باغ می گردد و درختان و گیاهان را بررسی می کند.
پس از نیم ساعت آمد و گفت ما با انتخاب همدان موافق نبودیم، چون میزان بارندگی در همدان کم است و به همین دلیل فکر می کردیم اینجا جای مناسبی برای اجرای دانشگاه نیست اما امروز با دیدن همدان و باغ های سبز و خرم آن متعجب شدم.
بعد از غروب درختان و گیاهان را بررسی کردم دیدم شبنم روی همه چیز را گرفته معلوم شد که چون شب ها هوای همدان سرد می شود بخار آب موجود در هوا از بین نمی رود و به صورت شبنم گیاهان را تغذیه می کند بنابراین نسبت به انتخاب همدان ایرادی نداریم.
وقتی در سازمان انرژی یی بودم گاهی اوقات به دلایلی مرا به شورای عالی اقتصاد دعوت می کردند.
یک بار در شورای اقتصاد موضوع کارخانه قند همدان مطرح شد در آنجا منصور روحانی وزیر کشاورزی حضور داشت.
وزیر،در حضورشاه موضوع کارخانه قند همدان را مطرح کرد و گفت به ما گزارش داده اند، که این کارخانه ضرر می کند و ما عاقبت نفهمیدیم مسئله این کارخانه چیست.
منصور روحانی بیست دقیقه توضیح داد و چیزهای نامربوط گفت.
شاه هم قانع نشد. در جلسه گفتم من این مسئله را بررسی کردم و دلیل آن را هم می دانم شاه پرسید:
دلیلش چیست؟ داستان کارخانه قند همدان و مساعد نبودن زمین را برای کشت چغندر توضیح دادم.
شاه به منصور روحانی گفت: این چه وضعی است که این آقای اتم باید مسائل شما را حل کند؟
در مورد جهت گیری های دانشگاه بوعلی سینا به نحوی که در برنامه ریزی کرده بودیم گفتنی ها زیاد است ولی چون بعد از تصدی بنده برنامه دانشگاه عوض شد و دانشگاه به یک دانشگاه سنت طلب شد مطلب را در همین جا خاتمه می دهم

اولین باشید که نظر می دهید