لرد آربیوری
دین و مذهب از نگاه لرد آربیوری
از کتاب در آغوش خوشبختی – ترجمه ابوالقاسم پاینده
هر کس به زبانی سخن از وصف تو گوید، بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
گـــــه معتــکف دیرم و گه ساکن مسجد، یعنی که تو را میطلبم خانهبهخانه.
نمی خواهم از مسائل دور و دراز مذهبی سخنی به میان بیاورم و از آن ماجرای خویش که در طی قرون مابین پیشوایان ادیان در جریان بوده، چیزی بگویم و در این وادی بیانتها وارد قضاوت دفاع شوم و از میان مذاهب مختلف یکی را بر دیگران مزیت دهم و بگویم مقصود از آفرینش جهان شیوع این سخنان بوده است، ولی چون گفتوگو از لذات حیات در میان است، ناچارم دربارهٔ دین نیز سرْبسته و کوتاه سخنی چند بگویم و از اینکه دین برای اغلب مردم بهترین مایهٔ دلداری و تسلیت و بزرگترین وسیلهٔ سعادت است.
دین در نواحی مختلف زندگی نفوذ دارد. از طرفی در تعیین وظایف شخصی و اجتماعی ما دخالت کرده و میکوشد تا راهی آسان و ساده برای مسیر ما در این دنیای پرخوف و خطر رسم کند و از طرف دیگر روح ما را از این جهان مادی بالاتر برده، در عالم ماوراءالطبیعه برای کشف اسرار خلقت کار میکند. ولی باید اعتراف کنیم که این قسمت از وظایف اختصاصی فلسفه است و دین منحصراً با احساسات و تفکرات ساده انسان سر و کار دارد
به عقیده من دین، بایستی وسیلهٔ آسایش و آرامش روح باشد؛ بنابراین اگر دین مایهٔ تشویش خاطر و تحریک شور و شورش باشد، باید از آن برهیز کرد. متأسفانه در تاریخ بشریت مکرر اتفاق افتاده که گروهی به نام دین، خون همدیگر را ریخته و به مال و ناموس یکدیگر تعدی کردهاند.
چگونه میتوان باور کرد که خداوند آسمانی با آن همه رأفت و مهربانی، بندگان خود را به جان هم بریزد و آن همه قتل و غارت و خونریزی را در زمین روا دارد؟
مگر آنکه بگویم خدا نیز مانند انسانها حسود و خودخواه وستمکار است. من نمیدانم آنهایی که دین را بازیچهٔ مطامع خود قرار دادهاند در این باب چه میگویند. آیا در پیش خود از این حرکات که بقایای دورهٔ توحش است، خجل نمیشوند؟ و آیا نمیتوانند باور کنند که دیر یا زود سیلاب مدنیت، این خار و خسهای اجتماعی را به غرقاب فنا میبرد؟
تورات میگوید: «خدا به شکل کبوتری ظاهر شد.» البته این سخن معنی دیگری دارد و مقصود این است که خدای آسمانی مانند کبوتر ظاهر صلح و صفا است. متأسفانه مطامع و اغراض، پیشوایان مذهبی، از این کبوتر را به طور ظاهری، به صورت باز شکاری جلوهگر ساختهاند که با پنجه و منقار خویش مردم مورد آزار و اذیت قرار میدهد.
دین مستقیماً با وجدان پیوسته است و مسائل دینی را با گفتوگو و مناقشه و جدال، رد و اثبات نمیتوان کرد..
آنان که گمان میکنند عقل و منطق در این باب دخالتی دارد و میخواهند دین را با فلسفه تطبیق کنند، سخت در اشتباهند. «متأسفانه غالب مردم با این اشتباه دست به گریبانند و میخواهند نیاز دینی را با دلیل و برهان جفت کنند، اما از این کار، جز سستی ایمان و تشویش خاطر نتیجهای دیگر نمیدهد..
باید بحث جدال را از دین جدا کرد. غالب مسائلی که با مذهب ارتباط یافته، مستقیماً از مباحث فلسفی است و با وظایف مذهبی تماسی ندارد.
کسی که میخواهد در این دنیای پر شور و شر، وظایف و تکالیف خود را بشناسد، باید وجدان را رهنمای خویش ساخته و از متابعت آن غفلت نکند و مطمئن باشد که وجدان، قطبنمای الهی است.
فلسفهٔ مذهبی و تحقیق در علل و مقدمات خلقت و کشف اسرار طبیعت و بسیاری مسائل دیگر که افکار پیشوایان مذهبی را به خود مشغول داشته، چنان مبهم است که جز حیرت و ضلالت ثمری ندارد و هیچکس نمیتواند از این افکار و خیالات مشوش، حقیقتی را کشف کند.
بدبختانه افکار مختلف و اغراض پست در قلمرو دین نفوذ کرده و این وسیلهٔ سعادت را مایهٔ نزاع و جدال قرار داده است، چنانچه در زمینهٔ دین هر کس به راهی میرود و سخنی میگوید و مقصودی میجوید. بسا میشود که مردم از حقیقت دین دور افتاده و بر سر الفاظ و ظواهر، مدتها مشاجره میکنند، غافل از اینکه روح دین از کشمکش و جدال بیزار است و این کبوتر آسمانی را نباید در قفس اغراض و مقاصد کوچک محبوس ساخت.
در این دنیای آشفته و پرآشوب که ظلمت اوهام و تخیلات همه جا را گرفته، دین رشتهای است که ما را به خداوند ابدی ارتباط میدهد. یک مثال قدیم میگوید: «من از مذاهب مختلف، طریق محبت را پیش گرفتهام و مذهب من این است که تمام مردم را دوست بدارم.»
چه خوش بود اگر این فکر مقدس در تمام جهان شیوع مییافت و نفاق و جدال و کینهکشی از صفحهٔ حیات اجتماعی برمیخاست. پیامبران و پیشوایان دین جز این مقصودی نداشتند که اتحاد و برادری را در میان مردم استوار سازند و خودخواهی و کینهکشی و جدال را از جهان براندازند..
متأسفانه تعلیمات آنها غالباً غلط تفسیر شده و برای کهنهپرستان دستآویز تازهای بهدست آورده که به دستیاری آن، آتش نفاق را دامن زده و گروهی را به نام حمایت از دین، بر یکدیگر شوراندهاند.
باید روح مسالمت و سهلانگاری را با دین توام ساخت و محبت را از تمام مبادی مذهبی بالاتر قرار داد. پیروان مذاهب مختلف که هر یک به راهی جداگانه میروند، قابل احترام و ستایشاند از این جهت که به دین اعتقاد دارند و از این طریق برای جستجوی حقیقت کار میکنند. هیچکس را به دیدهٔ تحقیر و بیاعتنایی نگاه نکنید و تعصب بیجای خود را کنار گذاشته، تشنهٔ حقیقت باشید و از زبان هر کس سخنی حکمتآمیز شنیدید، آن را آویزهٔ گوش کنید. بسا میشود آنهایی که در نظر شما از راه حقیقت دور افتادهاند، بهتر از همهکس با اسرار حیات آشنا باشند.
خیلی اشخاص که به ظاهر در بند دین نبودهاند، افکارشان با روح مقررات دین موافق و سازگار است.
افلاطون و مارکوس و سقراط و امثال آنها هیچوقت در آستانهٔ دیانت سر تعظیم خم نکردند؛ معذالک سخنان حکمتآمیزشان با تعلیمات مذهبی منطبق میشود و به خوبی میتوان در یافت که آنها نیز در عالم خود برای راهنمایی جامعهٔ بشریت، به اندازهٔ پیامبران کار کردهاند.
سقراط میگوید: «من همیشه میکوشم که عمر خود را عفت و فضیلت به سر برم و تا آنجا که میتوانم از حدود فساد و رذالت کنارهگیرم. زندگی را با خوشی بگذرانم و در عین حال مطامع و آمال بیهوده را کنار گذاشته، در جستجوی حقیقت، راه طلب را به پای خرد درنوردم و هنگامی که مرگ فرا رسید، بدون اضطراب و بیم، خود را به دست آن تسلیم کنم.»
به عقیدهٔ من آنان که میخواهند با راز سعادت آشنا شوند، باید این طریقه را پیروی کنند. درست در این سخن دقت کنید و ببینید فیلسوف یوانان چگونه مهمترین تعالیم ادیان را در چند جملهٔ کوتاه خاطرنشان میکند.
اپیکتاتوس به نوبهٔ خود دست کمی از او ندارد، چنانکه در یکجا میگوید:
«سرمایهٔ حکمت و خداشناسی این است که به وجود خداوند معترف شوید و برای جلب رضایت وی، وظیفهشناسی را وسیله قرار دهید و معتقد باشید که جریان حوادث جهان، مو به مو با حکمت و عدالت منطبق میشود؛ این دیده کوتهبین شماست که کائنات جهان را آشفته و بهمریخته میبیند.».
مارکوس میگوید: «همیشه این نکته را در خاطر داشته باشید که زندگی، بسیار کوتاهتر از آن است که دقیقهها و ساعات آن را به غفلت بگذرانید. مرگ در کمین و قبر در مقابل شماست. تا میروید چشم باز کنید، طعمهٔ مرگ شده، در پرتگاه قبر افتادهاید. اکنون که زندهاید، عمر عزیز را به رایگان از دست مگذارید و نیکوکاری را شعار خود سازید.
تا کی میگویید:
فردا چنین کنیم و پس فردا چنان می کنم. شما چه میدانید، شاید هماکنون مرگ فرا رسیده و پنجهٔ خود را به گلویتان فرو برد. نمیگویم از مرگ بترسید.. فقط میگویم زندگی را تلف مکنید.
اگر خداوند عادل و حکیم وجود داشته باشد، چرا از مرگ بترسیم؟ و اگر خدا نباشد، باز هم چرا از مرگ بترسیم ؟ ولی حقیقت این است که ماورای ظواهر مادی، حقیقتی بزرگ و نورانی وجود دارد که این جهانها را انتظام داده و زمام مقتدرات ما را در اختیار گرفته و در عین حال تمام وسایل نیکوکاری را در اختیارمان گذاشته است.
بلوتارک میگوید: «دانش و فضیلت تنها چیزی است که خدایان به آن افتخار میکنند.»
او در جای دیگر میگوید:
«آنها که میگویند خدائی نیست و این جهان بزرگ در نتیجهٔ تصادف پدید آمده، گناهکارند؛ ولی آنها که خدا را به حقیقت نشناخته و در تشخیص صفاتش راه خطا میروند، خطاکارترند.»
پس از آن برای تأیید گفتار خویش چنین میگوید:
«اگر کسی بگوید بلوتارک اصلاً نیست و هیچکس نبود، من آنقدرها دلگیر نمیشوم؛ ولی اگر بگویند بلوتارک مردی است ناتوان و سست و مهمل و کینهتوز، من سخت متأثر میشوم.
در این صورت، آنهایی که در راه خداشناسی، حماسه سرایی را شعار خود قرار میدهند، سخت گناهکارند که خداوند را چون کودکی نادان، بیاراده و هوسآلود و متلون جلوه میدهند.».
غالب اختلافات مذهبی از حدود الفاظ تجاوز نمیکند و طرفداران مذاهب مختلف، الفاظ بیمعنا را بر سر هم پرتاب می کنند. شاید اینها اگر اندکی دقت میکردند و با مقاصد یکدیگر آشنا میشدند، این همه نزاع و اختلاف رخ نمیداد و متوجه میشدند که همه در جستجوی یک حقیقت میروند، فقط راهشان مختلف است و آن هم قابل این همه ستیزه جویی و کینهتوزی نیست.
این داستان شنیدنی است که سه نفر، ترک و عرب و یونانی، با هم یار شدند. میخواستند چیزی بخورند و در انتخاب آن مردد بودند. یکی گفت «عنب»، دیگری گفت «اوزوم» و دیگری گفت «استافیلین». نزاعشان درگرفت و نمیتوانستند با یکدیگر کنار بیایند. مرد خردمندی بر آنان بگذشت و صورت حال بدانست. به هر یک به زبان خودشان سخن گفت و مقصودشان را فهمید.. انگور خرید و پیش آنان نهاد. دست از نزاع کشیدند و باهم متحد شدند.
خوشا به حال آنهایی که آتش اختلافات مذهبی را دامن نمیزنند و بندگان خدا را در راه الفاظ و عبارات قربانی نمیکنند. از این داستان عبرت بگیرند.
افلاطون، فیلسوف یونان که هنوز پس از بیست و پنج قرن سخنانش تازه و افکارش قابل استفاده است، میگوید: «در فلسفهٔ الهی کلماتی مهم و مبهم وجود دارد که معانی آن محدود نیست و قرنهای دراز افکار را به خود مشغول داشته و تاکنون هیچکس نتوانسته حقیقت آن را چنانکه هست ادراک کند.
مردم از روزهای اول این الفاظ مبهم را مورد استناد قرار میدادند، ولی از معانی آن خبر نداشتند. از همه بدتر آن که طرز فکرشان غلط بود؛ “نتایج” را به جای مقدمات میپنداشتند و مسائلی را که مورد تردید بود در ردیف “مسلمیات” میآوردند و فکر نمیکردند که سخن بیدلیل، علیل است. همین قدر که یک مشت الفاظ بیمعنی را به هم ردیف میکردند، چنان مغرور میشدند که گویی حجاب از چهرهٔ عروس حقیقت برگرفتهاند.
غالب اختلافات دینی بر سرالفاظ و عباراتی است که هیچکس معنی آن را نمیداند. از کسی شنیدهاند و به دیگری تحویل میدهند و در این میانه، وظیفهٔ طوطی را ادا میکنند.
من نمیدانم چرا مردم بیهوده در جستجوی حقیقت رنج میبرند و چرا میخواهند به آسانی این گمشدهٔ ابدی را به دست آورند. ما در عالم اسرار و رموز به سر میبریم و هنوز نقاب از رخ شاهد حقیقت برنگرفتهایم.
اگر حقیقتی هست، تا کنون از نظر جهانیان مخفی مانده و کسی به کنه آن نرسیده است. ما فقط ظواهر اشیاء را میبینیم و معارف ما از این حدود تجاوز نمیکند.
در ناحیهٔ علوم مادی، با آنکه ترقیات نیم قرن اخیر، قافلهٔ تمدن بشری را عوض کرده، تا کنون قدمی در راه کشف حقیقت برنداشتهایم. هنوز نمیدانیم که نور و جاذبه چیست و حرارت چگونه پدید میآید و برق چگونه با این سرعت عجیب، آفاق جهان را در هم میپیچد.
تاریخ طبیعی، با آنکه در این چند ساله مراحل زیادی در راه کشف اسرار کائنات پیش رفته، هنوز از سرّ حیات خبر ندارد و اگر از علمای آن بپرسی «حیات چیست؟»، به نهایت خجالت سر را به زیر انداخته و میگوید: «نمیدانم.» عجیبتر آنکه هیچکس امید ندارد با این زودیها این مسائل پیچدرپیچ حل شود و این نقاط تاریک از آسمان فکر انسانی برخیزد.
وقتی در عالم چنین متحیر و سرگردانیم، چرا بیهوده در ماورای طبیعت تفکر میکنیم؟
میگویند شخصی از سامونید پرسید: «خدا چیست؟» در جواب فروماند. و مهلت خواست. یکی دو روز گذشت، از فرط تفکر خسته شد ولی به جایی نرسیده بود. آن شخص باز آمد و سؤال خود را تکرار کرد. گفت:
«در اینجا هرچه بیشتر فکر میکنم، گمراهتر میشوم.»
در کتاب مذهبی هندوان چنین آمده:
«در میان خورشید، نور است و در میان نور، حقیقت جای گرفته و در آغوش حقیقت، خداوند آسمانی مکان دارد.»
یکی از بزرگان در بارهٔ خدا چنین میگوید:
«خدا دایرهای است که مرکزش در همه جا و محیطش نامحدود است.»
همهٔ اینها صحیح است، ولی این سخن که از یوحنا رسیده از همه شیرینتر و دلپذیرتر است که گوید:
«خداوند یعنی دوستی و یگانگی.»
مردم به غلط گمان میکنند معبد جایگاه بحث و جدال است. معبد، خواه دیر خواه مسجد، جایگاهی است که:
دریچهای از آن جهان بر روی انسان باز میکند و روح آشفتهٔ ما را با ابدیت بزرگ در تماس میگذارد. آنجا باید خاموش بود و روح خویش را در جلوهٔ نور الهی از مقاصد این دنیای مادی شستوشو داد.
بعضیها تصور میکنند شک و تردید با ایمان و اعتقاد منافات دارد. این تصور کاملاً غلط است، زیرا انسان میتواند در عین تردید، مؤمن و در حالت شک، موحد باشد. بلکه باید گفت:
شک و تردید درختی است که میوهٔ ایمان بار میآورد. چنانکه ترتولیان میگوید::
«تردید ایمان را ناقص نمیکند، فقط در موقع کار باید از شک و تردید پرهیز کرد. چه بسیارند اشخاصی که دلشان از وحشت میطپد ولی روحشان از نور ایمان روشن است.»
تمام ادیان را میتوان در یک جمله خلاصه کرد:
«خوب باشید و با دیگران خوبی کنید. این راهی است که ما را به سرمنزل سعادت می رساند.
تنیسون در یکجا در بارهٔ خدا میگوید:
«او را دوست میدارم و در آستانهاش مراسم پرستش را به جا میآورم. این وظیفهٔ مقدسی است که انجام آن مرا به سعادت نزدیک میکند. اگر میتوانستم او را چنانکه هست بشناسم، دیگر آرزویی نداشتم.»
حقایق مذهبی در عین حال که نباید مایهٔ مناقشه و جدال شود، وسیلهٔ خوبی برای تفکر و تأمل به دست خردمندان میدهد. چیزی که هست، چون غالب مسائل دینی چنان مهم و نامعلوم است که به کنه آنها نمیتوان رسید، ناچار حدس و گمان را رهنمای خود ساخته و از مرحلهٔ حقیقت فرسنگها دور میرویم.
ما کیستیم و در این جهان برای چیستیم؟ از کجا آمدهایم و به کجا میرویم؟
معلوم نیست و تمام جوابهایی که تاکنون به این دو سؤال اساسی داده شده، یا شعر و خطابه است و یا حدس و گمان!
وردسورت میگوید:
«تولد، حجاب عمیق و سنگینی است که ما را از مشاهدهٔ عالم ابدیت محروم میکند. روح، ستارهای است که لحظهای چند در افق این جهان میدرخشد و پس از آن غروب کرده، در افق دنیای دیگر طلوع میکند.»
آیا واقعاً این طور است؟
امیدوارم سوء تفاهم نشود و خوانندگان گرامی گمان نکنند که من با تعبیرات خود، متفکران و طالبان حقیقت را تحقیر میکنم.
به نظر من، اینگونه اشخاص شایستهٔ همهگونه ستایش و احتراماند، به شرط آنکه حقیقت را فقط برای خودشان جستجو کنند و مایهٔ دردسر دیگران نشوند. آنان که در راه دین، تعصب و خشونت را پیشرو خود قرار میدهند، سخت خطا میکنند و نمیدانند که به وسیلهٔ خشونت، هیچکس را به راه راست نمی توان برد
شما اگر بخواهید اطرافیان و نزدیکانتان را با عقیده خود همراه سازید و به راه بیاورید، باید با ملایمت و خوشبرخوردی پیش بروید، نه با سختی و فشار. بهترین وسیله برای نفوذ در افکار دیگران، محبت و خوشخلقی است.
مردم، دین را با وحشت توأم ساختهاند، به طوری که گویی خدایی موجودی حسود و ستمکار و خشمگین است که هیچوقت از بندگان خود راضی نمیشود و دائماً برای آزار آنها نقشه میکشد. این قبیل خرافات، مظاهر دورهٔ توحش بوده که سحر و جادوگری در نتیجهٔ آن پدید آمده است.
در آن روزگار بود که مردم از غضب خدا وحشت داشتند و به دامان جادوگران چنگ میزدند تا به وسیلهٔ دعا و ورد، شرّ خدا را از سرشان دور کنند!
اقوام قدیم عقیده داشتند که انواع کائنات هر یک برای خود خدایی دارند و مرگ و مرض و فنا و بدبختی را نیز مولود آن میدانستند. آنها معتقد بودند که مقتضای فطرت این خدایان، شرارت و بدجنسی است.
یکی از دوستان من که سالهای دراز در هندوستان به سر برده، داستان شگفتانگیزی نقل میکرد. او پزشگ است و مدت ها در آن سرزمین به شغل طبابت مشغول است.
او میگفت:
«در منطقهٔ اقامت من، آبلهای فوقالعاده شیوع یافت و اطفال دستهدسته به کام مرگ میرفتند. دوست من با زحمت بسیار موفق شدم که به وسیلهٔ تلقیح [واکسیناسیون] اطفال، تا حدی از سرایت مرض جلوگیری کنم. اما مردم محل، تصویر خدا را از دیوار محو کرده و تصویر او را به عنوان حقشناسی به جای آن تصویر میگذاشتند!»
ما نمیتوانیم باور کنیم که اقوام وحشی و حتی ملل نیمه متمدن هنوز هم از دست اوهام و خرافات خود چه میکشند و چه اندازه رنجها میبرند. پیشرفت معارف و توسعهٔ مدنیت، همانطور که قیافهٔ دنیا را عوض کرده، در افکار و تصورات انسان نیز بیاثر نبوده است.
دین ما با دین اقوام وحشی همانقدر تفاوت دارد که زندگی آنها با زندگی ما. بنابراین باید اعتراف کرد که علم در پرورش دین تأثیر کاملاً داشته و افکار و عقاید را از حالت خشونت اولیه برون آورده با ظرافت و زیبایی که از لوازم علوم و حیات مدنی است، راهی ساخته، به طوری که فرزندان قرن جدید نیز، از آن عار ندارند.
این را هم بگویم که دین انفرادی، با دین اجتماعی تفاوت دارد. در عقاید فردی، مردم در افکار یکدیگر حق دخالت ندارند. پیروان مذاهب مختلف هرچه باشند، بالاخره در این جهت شریکند که همه در مقابل اسرار خلقت متحیر ایستاده و در اطراف این معمای بزرگ اسرار خلقت به فکر و جستجو مشغولند. این دین عمومی است که تمام افراد تحت تأثیر آن هستند. اگر افراد اجتماع هر یک به قضای ذوق و مشرب خود در برخی مسائل جزئی طور دیگری فکر میکنند، چه اهمیت دارد؟
اختلافهای جزئی برای یک ملت آنقدرها ضرر ندارد، زیرا تمام آنها مسئولیت سنگین و مشترک خود را احساس میکنند و میدانند که در صفحهٔ روزگار، وظیفه سنگینی را عهدهدارند و سزاوار نیست که وقت عزیز خود را در این گفتوگوها تلف کنند. میدانند که دین، ارتباط روحی بین ما و خدا، ایجاد میکند و هیچکس حق ندارد در این رابطهٔ مقدس و عالی دخالت کند. ما برادران وطنی خود را، هر که باشند و هر چه فکر کنند دوست می داریم. برای این که با آنها در یک وطن زندگی میکنیم، بر یک زمین راه میرویم و منافع مشترک داریم. در این عرصه پُرآشوب روزگار، برای موفقیت نسل حاضر و سعادت نژاد نو کار می کنیم میکوشیم. اختلافات مذهبی آنقدر کوچک کنیم که نتواند در این اندیشهٔ مقدس رخنه کند و ما را از مدارا با یکدیگر دور سازد.
باید چنین بیندیشیم و کودکان خود را با این فکر مقدس پرورش دهیم تا در میدان مبارزهٔ زندگی، آنجا که ملل و اقوام گوناگون برای پیروزی با هم رقابت میکنند، از دیگران پیشی گیریم؛ وگرنه بنیان سعادت ما در مسیر سیلاب و در میان امواج، در آن سوی آبها خواهد ماند.

اولین باشید که نظر می دهید