رفتن به نوشته‌ها

تعلیم و تربیت از نگاه آویبوری

آیا - برای پیشرفت سه چیز لازم است: پشتکار، پشتکار،پشتکار. (لرد آویبوری) برنده واقعی هرگز متوقف نمی شود... | Facebook

لرد جان لاباک آویبوری (۱۹۱۳– ۱۸۳۴) بانکدار، دانشمند همه‌چیزدان، و سیاست‌مدار عضو حزب لیبرال بریتانیا اهل پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند بود. لاباک خدمات شایانی به باستان‌شناسی، مردم‌نگاری، و گرایش‌هایی از زیست‌شناسی کرد. وی همچنین همکار انجمن سلطنتی بوده‌است.

لرد آویبوری در فصل دهم از کتاب در آغوش خوشبختی ترجمه ابوالقاسم پاینده می نویسد:
چه لذتی بالاتر از این که انسان‌حجاب جهالت را بدرد و خورشید حقیقت‌را بی‌پرده ببیند و در خلوتگاه اسرار به راز و نیاز مشغول شود. (بایکون)
شاید تعجب کنید از اینکه تعلیم و تربیت را در ردیف منابع خوشبختی می‌شماریم، در صورتی که غالب شاگردان مدرسه از وضعیت خود راضی نیستند و از مدرسه رفتن اظهار ملالت می‌کنند، آنها خطاکارند هنوز قیافه عیوس زندگی را ندیده‌اند و نمی‌دانند در این‌ دنیای پر آشوب چه رنج‌ها و محنت‌های جانگدازی انتظارشان را می‌برد و گرنه هیچ‌ وقت از تحصیل شکایت نمی‌کردند و قدر چهار دیوار مقدس مدرسه را بخوبی می‌دانستند.
این غافلان از دنیا خبر ندارند، زیرا همچون کسی هستند که بر ساحل دریا ایستاده از دیدن آب‌های مواج و کف‌های سفید و ماهی‌های قشنگ فریفته می‌شود و بی‌اختیار خود را به آغوش امواج دیوانه دریا پرتاب می‌کند همین که بازیچه دریای متلاطم شد به خطای خویش معترف می‌شود و بر غفلت خود تأسف می‌خورد ولی چه سود. دریا آرام نمی‌شود و امواج خروشان دائماً او را بالا و پایین برده و از ورطه‌ای به ورطه دیگر می‌کشاند و عاقبت او را در دامن آب‌های لرزان در اعماق ظلمانی و مخوف دریا مدفون می‌سازد. این بیچاره از همه جا بی‌خبر نمی‌دانست که بی‌کشتی وبی کشتیبان نمی‌توان به دریا رفت، به سخن دیگران گوش نداد و دریا را بازیچه پنداشت تا بازیچه دست آن شد.
 زندگی کردن درست مانند شنا کردن بر روی  دریای متلاطم و مواج است.  کسی که پیش از وقت خود را برای شنا کردن حاضر نکرده باشد. در این گرداب مخوف غرق خواهد شد.
مدرسه جایی است که ما را برای شنا کردن آماده می‌کند و در عین حال جرعه‌ای از لذت و مسرت حقیقی را به ما می‌چشاند، بطوری‌ که در تمام عمر خاطره روزهای مدرسه را فراموش نمی‌کنیم و آرزو داریم یکبار دیگر از ساعات بهشتی با جریان ایام بر گردیم و یکبار دیگر با رفقای مدرسه در آن فضای مقدس و آرام به ورزش و تفریح مشغول شویم یا در کلاس درس روبروی معلم نشسته سخنان او را بشنویم. ولی حیف و هیهات که روزگار دائماً ما را به جلو می‌راند و می‌گوید:
«بروید!» شما جوانها که اکنون از این موهبت آسمانی برخوردار هستید،
متأسفانه قدر آن را نمی‌دانید. امیدها و آرزوهای جوانی دائماً در روح‌تان جوش می‌زند و مناظر زیبای زندگی‌ای را که مولود اوهام و خیالات است از نظرتان می‌گذرانید. شما هم که نشاط جوانی و غفلت کودکی را یکجا دارید خیلی زود خودتان را با این آمال فریبانده تسلیم می‌کنید، به درس بی‌علاقه می‌شوید، سخنان آموزگار گوش نمی‌دهید و از مدرسه شکایت می‌کنید. این حس شوم رفته رفته در شما قویتر می‌شود و روزگارتان را سیاه می‌کند!
من می‌دانم این هیجان سخت که مولود احساسات جوانی است هم اکنون در روح شما جریان دارد و اگر هم اقتضای حوادث چند روزی به تأخیر افتاده، چیزی نمی‌گذرد که طلیعه آن آشکار می‌شود. باید در مقابل آن مقاومت کنید و سرنوشت خود را به دست هوس آتش سوزان و مانند طوفان ویران‌کننده است، نسپارید.
چه بسیارند اشخاصی که به وسوسه‌های کودکی تسلیم شده، پیش از آنکه کاملاً مسلح و مجرب شوند قدم در بحر زندگی نهادند و سرانجام کارشان به فلاکت یا هلاکت کشیده. چون شکوفه‌ای که پیش از فرود آمدن بهار، فریب حرارت نیم‌روز را خورده و از شوق بهار که متأسفانه هنوز نیامده، پیراهن می‌درد و چند ساعت بعد بقایای سرمای زمستان که با آخرین روزهای اسفند در کار رفتن است، دمار از روزگارش برآورده به خاک سیاهش می‌نشانند، یا چو مرغی که هنوز بال درنیاورده، به‌ هوای پرواز در آسمان‌ها از آشیان کناره می‌گیرد و خیلی زود بر روی سنگ‌های خارا طعمه مرغان لاشخور می‌شود! جوانانی که نمی‌خواهد بر هوس‌های خود غالب شده، دل دیوانه را به زنجیر حکمت مقید کنند و معبر حیات را به‌جای متانت به پیماید، عاقبت به چنین سرنوشتی دچار خواهند شد!
بنابر این ما حق داریم تعلیم و تربیت را در ردیف منابع خوشبختی بشماریم، زیرا که:

تعلیم روح ما را روشن می‌کند و تربیت قوای ما را پرورش می‌دهد.

انسان آهنی است که:
                         به وسیله تربیت صیقل می‌یابد و در نتیجه تعلیم نورانی می‌شود.
کسانی که از نعمت تعلیم و تربیت بی بهره می‌مانند در زندگی مانند مردگانند زیرا فکرشان خاموش و روحشان تاریک است. وقتی روح تاریک شد انسان در عین بینایی کور است، گوش دارد ولی کر است، چشم دارد، ولی نمی‌بیند. فکرش در چیزها نفوذ نمی‌کند و از اسرار آن با خبر نمی‌شود. درست مثل کسی که در تاریکی چیزها را لمس می‌کند ولی از اسرار آن باخبر نمی شود.
چشم و گوش آلت دیدن و شنیدن است.که روح از پشت آن مانند زندانیان  به دنیای برون می نگرد و از حوادث آن با خبر می‌شود. اگر روح تاریک باشد، چشم و گوش به چه کار می خورد؟
بینا نیست، چنانکه نابینا در اتاق نشسته، پنجره را ببندد یا باز بگذارد، برای او تفاوتی نمی‌کند، برای آنکه چشم ندارد. روح نادان مثل کور است که چشم ندارد. هرگز با عالم آشنا نشده و از پنجره چشم و گوش، در مقابل او جهانی باز شده، ثمری نمی‌گیرد! خیلی‌ها تعلیم و تربیت را باهم اشتباه می‌کنند، شاید به این جهت‌که این دو کلمه غالباً در یک ردیف ذکر می‌شود، در صورتی که میان تعلیم و تربیت تفاوت بسیار است.
به وسیله تعلیم یک مشت مطالب و اصطلاحات علمی در مغز انسان جای می‌گیرد، ولی به وسیله تربیت قوای جسمی و روحی او پرورش یافته به حد کمال می‌رسد..
ممکن است حافظه کسی را از الفاظ و عبارات گرانبار کنیم ولی تربیت را ناقص گذاریم، یعنی جسمش را ضعیف و روحش را مهمل گذاریم. اما اگر بخواهیم کسی را چنانجه باید تربیت کنیم، ناچاریم از علم و معرفت نیز بهره کافی به او دهیم. بنابراین هرجا تربیت باشد تعلیم نیز هست، ولی ممکن است تعلیم باشد و تربیت نباشد. یعنی مدرسه فقط همت خود را صرف آموختن الفاظ و عبارات کند و به پرورش قوای شاگردان اهمیت ندهد. مغزشان را سنگین کند ولی جسم و روحشان را ضعیف گذارد. اگر روح ضعیف و جسم سست باشد، از محفوظات چه فایده توانیم برد؟
علم به منزلۀ پلی است که باید از روی آن عبور کرد به مرحله زندگی عملی رسید. بنابراین باید جسم و روح را برای کار مهیا کنیم، و گر نه از مقدمه غافل مانده و خود را به ذی المقدمه خوشدل کرده‌ایم. در این صورت خردمندان حق دارند که بر بی بخردی ما بخندند.
با یکون می گوید:
«کسی که عمر خود را به درس و بحث و جدل می گذراند، تنبل و بی عرضه است زیرا علم آموختن برای عمل کردن است»
یک مثل قدیمی در همین معنی می گوید:
«عالم بی عمل چون درخت بی ثمره است و درخت بی ثمره باید در آتش انداخت.»
و نیز بایکن می گوید: “کسی که برای خودنمایی به تحصیل علم می کوشد بیچاره یی است که از رنج سودی نمی برد.. زیرا علم را اگر کار نبرند مثل آنست که نباشد”.
او در جای دیگر می گوید: «علم نه تخت خوابی است که بر آن توان خفت و نه عمارت زیبایی است که در آن جای توان گرفت، بلکه گنج گرانبهایی است که باید آن را برای خدمت جامعهٔ انسانی به کار انداخت.»
اپیکتتوس می گوید:
«اگر می خواهید جامعهٔ بشر را به طور کامل بسازید، بکوشید تا دامنهٔ افکار مردم را بالاتر ببرید و آنها را از قید هوس برهانید و تحت تسلط عقل در آورید.»
موقعیت تعلیم و تربیت مهم تر از آنست که بتوان با بی اعتنایی از روی آن گذشت، باید ببینیم آیا در مملکت ما این کار بر وفق مراد انجام می شود؟ و آیا مدارس ما شاگردان را چنانچه باید برای زندگی آماده می کند؟
مخصوصاً این نکته فوق‌العاده مهم است که آیا طرح تعلیم و تربیت ما اطفال را به علم و معرفت علاقه مند می کند و روح جستجوی حقیقت را در آنها می پرورد؟  و یا برعکس می تواند دانش آموزان را چنان از علم و دانش بیزار کند که وقتی از چهار دیوار مدرسه بیرون آمده اند، کتاب های خود را به گوشه ای بیندازند تا عنکبوت ایام تارهای فراموشی را در اطراف آن برآورد و محفوظات چندین ساله را در چند ماه از خاطرشان محو نماید.
اگر بتوانیم عشق معرفت را در روح اطفال پیروز کنیم، تمام زحماتی که در راه تعلیم آنها می‌کشیم به نتیجه می‌رسد، در غیر این صورت آنچه در مدت کوتاهی آموخته‌اند، فراموش می‌کنند و رشته‌های چندین‌ساله پنبه می‌شود.
در کیفیت تعلیم و تربیت سخن فراوان است. بعضی‌ها عقیده دارند که باید هر یک از اطفال را منحصراً به آموختن یک شعبه از علوم مختلف وادار کرد. این عقیده خطا اندر خطاست. و از همه جهت با قوانین طبیعت مخالف است. زیرا تربیت اگر مختصری از همه چیز را در مغز اطفال جای ندهد، ناقص است. تربیت صحیح و کامل آن است که تمام قوای انسان را به تناسب پرورش دهد و تعادل بین جسم و روح و قوای آن را حفظ کند.
بدون تردید برنامه‌ی ما ناقص است و اساس تعلیم و تربیت در مدارس ما چنانچه باید استوار نیست. در این باب انتقادات زیادی به عمل آمده و نقاط ضعف مدارس ما چون آفتاب نیمروز هویدا شده، مخصوصاً از این جهت که به محفوظات بیشتر از دروس عملی اهمیت می‌دهند و آموختن زبان و ادبیات را بر صنایع مقدم می‌شمارند! تربیت باید قوه‌ی بحث و تحقیق را در اطفال پیروز کند تا در همه چیز دقت کنند و از همه چیز عبرت گیرند و بر علل و مقدمات اشیاء واقف شوند تا وقتی بزرگ شدند به فکر عادت کرده باشند و بتوانند در حوادث زندگی قدرت قضاوت خود را به کار برده، خوب را از بد و صحیح را از سقیم تشخیص دهند. برای این منظور باید علوم طبیعی و اقتصادی را یکجا تدریس کرد. جای تأسف است که شاگردان ما وقتی از مدرسه بیرون می‌آیند در یک زبان خارجی اطلاعات کامل دارند و احیاناً در ریاضیات و حساب ماهرند ولی از محیط زندگی خود خبر ندارند، از تاریخ طبیعی و زیست‌شناسی زمین بی‌اطلاعند، از حیوانات و نباتات و طرز زندگی آن‌ها چیزی نمی‌دانند، ثوابت و سیّارات و روابط آنها را با این کره‌ی خاکی به‌درستی نمی‌شناسند، فقط در یک رشته اطلاعات مختصر و محدودی دارند و از چیزهای دیگر به‌کلی بیگانه‌اند.
به‌ عقیده من زندگی عصر حاضر، ایجاب می‌کند که از همه چیز سررشته داشته باشند تا بتوانند محیط زندگی خود را بشناسند و از روی بصیرت در همه مراحل قدم بزنند.
راهی که ما برای تربیت نژاد نو پیش گرفته‌ایم به‌کلی غلط است. ما حافظه‌ی آنان را از محفوظات گرانبار می‌کنیم ولی قوای روح‌شان را پرورش نمی‌دهیم. در مدارس ابتدائی شاگرد را مجبور می‌کنیم که منظومه‌ها و عبارات و الفاظی را که شاید از معنی آن خبر ندارد، به خاطر بسپرد و نیروی حیاتی خود را در این راه تلف کند.
در مدارس متوسطه نیز اغلب اوقات را برای آموختن زبان لاتین و یونانی مصرف می‌کنیم که غالب شاگردان به‌کلی از آن بیزارند و این رویه سبب می‌شود که از تحصیل دلسرد شوند و فقط از ترس مواخذه و مجازات، وظایف مدرسه را انجام می‌دهند و همین‌که از مدرسه بیرون رفتند کتاب‌های خود را به گوشه‌ای می‌اندازند، و در اندک مدتی مندرجات آن را فراموش کرده و تمام عمر از درس و کتاب اظهار نفرت می‌کنند. اگر این روش غلط را اصلاح کنیم و در مدرسه طفل را به علم و معرفت علاقه مند سازیم، وقتی مدرسه را ترک می‌کند، دنبال درس و بحث را رها نمی‌کند و همیشه در اوقات فراغت برای تکمیل معلومات خود می‌کوشد. روح طفل چون فنر قابل ارتجاع است. اگر بر روی آن فشار آوریم، فشرده می‌شود و همین‌که فشار برطرف شد، فوراً تغییر حالت می‌دهد. ولی این فشار بی موقع عقول آنان را فلج می‌کنند، بنابراین هیچ‌وقت نباید در تربیت اطفال خشونت و سختی به کار برد، بلکه باید آنها را به طریقی به مقصد عالی متوجه ساخت و راه را برای پیشرفتشان هموار کرد تا خودشان به جاده‌ی مستقیم قدم بزنند. ما مواظب ایشان خواهیم بود که از راه منحرف نشوند و از مقصود دور نروند؛ این است وظیفه‌ی مربی. بسیاری از آموزگاران ما مقتضیات فن خود را از نظر دور داشته و در زمینه‌ی تعلیم و تربیت مرتکب اشتباهات و خطاهای بزرگ می‌شوند، از جمله این که سؤالات شاگردان را نشنیده می‌گیرند و در جواب آن تعلل می‌کنند. به این ترتیب حس کنجکاوی را در اطفال خفه می‌کنند، یا آنکه برای خودنمایی و ظاهر‌فروشی معلومات خود را بر سر شاگردان می‌کوبند و چنین وانمود می‌کنند که همه چیز را می‌دانند و از اسرار معارف و علم موجود خبر دارند. به همین جهت در ضمن تدریس، برای اینکه مشتشان باز نشود، از گمراه کردن شاگردان نیز مضایقه ندارند.
این خودنمایی‌ها و ادعاها بزرگ‌ترین خطاست که متأسفانه غالب آموزگاران مدارس به آن دچارند. اگر انصاف داشته باشیم باید اعتراف کنیم که ما هیچ نمی‌دانیم، بر ساحل دریای حقیقت ایستاده‌ایم و از دور جلوه‌های آن را دیده‌ایم ولی هنوز نتوانسته‌ایم در این دریای بیکران شناختی به دست آوریم و از اعماق آن هزاران گوهر گران‌بها برای بشریت به ارمغان بیاوریم.
باید به شاگردان مدرسه بگوییم که ما در عالم تفکر چون پشه‌ای حقیر و ناتوان هستیم و نمی‌توانیم در قلّه‌های بلند پرواز کنیم، بلکه بر روی دامنه‌ها، در آغوش تپّه‌ها، به اندازه‌ی قدرت محدود خود حرکت می‌کنیم. باید به آنها بگویم که دنیای مغرب و علوم نوین همچنان ناشناخته‌های فراوان دارد و بایستی در آینده، در نتیجه‌ی کوشش افراد انسان، این ناشناخته‌ها یکی‌پس از دیگری کشف شود و نقاط تاریکی که اکنون بر دامان فکر ما نشسته، به تابش نور معرفت منور گردد. بله، باید حقیقت را با آنها بگوییم و از اظهار ضعف و ناتوانی خود پروا نداشته باشیم.
ما باید برای اطفال سرمشق درستی و راستی باشیم، برای خودنمایی و ریاکاری آنها را کم‌رنگ کنیم و قیافه‌ی حقیقت را بر دروغ و ریاکاری که عاقبت نارواست، مستور نسازیم. مسلّماً روزی شاگردان از رویه کار ما آگاه می‌شوند و نوموزآن به‌خوبی درمی‌یابند که مایه‌ی علمی ما تا چه پایه است. تنها ثمری که از این دروغ و ریا برایمان حاصل می‌شود این است که شاگردانمان نسبت به ما مظنون می‌شوند و سخنان ما در روحشان نفوذ نمی‌کند. باید این نکته را نیز به خاطر داشته باشیم که مدرسه فقط مایه‌ی علوم را یاد می‌دهد، شاگرد باید در دورۀ حیات، دنبالۀ تحصیل را پی گیرد و معلومات ناقصی را که در مدرسه فراگرفته، به‌مرور تکمیل کند.
مدرسه باید بنای معرفت را در روح بنهد و بقیه مربوط به خودِ ماست. باید در ساعات فراغت کار کنیم و هر روز خشت‌نو بر روی این بنا گذاریم و سطح معرفت خود را بالاتر بریم، گرچه نتوانیم این بنای باشکوه را به اوج برسانیم و در زمینۀ علم و دانش به حد کمال رسیم، زیرا فکر انسان مراحل طفولیت را طی می‌کند و دنیای معارف، اقیانوسی بیکران، دره‌های عمیق و کوه‌های آسمان‌خراش است. با وجود این، هر روز که در نتیجه‌ی تحقیق و مطالعه، چیزی بر معلومات خود اضافه کنیم، لذتی تازه می‌بریم که از همۀ لذت‌های زندگی شیرین‌تر و مطبوع‌تر است.
عجب آنکه لذت‌های عادی به مرور قیمت خود را از دست می‌دهند و رفته‌رفته ما را خسته می‌کنند، ولی لذت معرفت هرچه مکرر شود، مطبوع‌تر می‌گردد.
 کسی که به کسب علم و دانش همت می‌گمارد، هر چه ذخیره‌اش بیشتر بود، حِرصش فزونی می‌گیرد، چون آتشی که هر چه نفت بر آن ریزند شعله‌اش بیشتر زبانه می‌کشد، یا تشنه‌ای که بر آب شور افتاده، هر چه بیشتر بنوشد، التهابش سخت‌تر می‌شود.
مکرر گفته‌ایم که زندگی با محنت و رنج آمیخته است، ولی علم و دانش برای فروزان کردن رنج و محنت حیات، پناهگاه خوبی است.
مُل می‌گوید:
«کسی که جرعه‌ای از سرچشمه‌ی معرفت نوشید، مایه‌ی خوشبختی را در روح خود قرار داد و نهادینه شد،، به هر کجا می‌گذرد، جز جمال و زیبایی چیزی نمی‌بیند.»
و در جای دیگر گفته‌ام که در آینده‌ای نزدیک، اکثریت مطالعه‌کنندگان از طبقه‌ی سوم تشکیل می‌شود. رواج تعلیم عمومی و کثرت انتشار کتب و مطبوعات، بشارت می‌دهد که جامعه‌ی بشری چنین روزگار فرخنده‌ای را در پیش دارد. بدون تردید قسمت اعظم فلاکت‌های انسانی نتیجه‌ی جهل و نادانی است، و همین‌که ابر جهالت از افق حیات عمومی برطرف شود و نور دانش در تمام طبقات نفوذ کند، فلاکت و بدبختی نیز از شدّت و فشار خواهد کاست.



منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *