رفتن به نوشته‌ها

چگونه قرآن را کشف کردم

چگونه قرآن را کشف کردم

مرا با این کتاب سَر و سرّی است:

نخست نمی دانستم که راز در دل نا محرم افتد ولی از آن جا که این معنا نمی دانست، تنها، از آنِ من باشد سرانجام راز برملا و ره سپار مطبعه شد.

خردسال بودم که قرآن را می خواندم ولی نه توانائی درک آن را داشتم نه فهم من می توانست بر ستیغِ بلند معانی و اغراض عالی آن نشیند و افق های گسترده آن را نظاره کند. با این همه از آن” خار خاری” در دل خویش احساس می کردم.

از خلال تعابیر قرآنی خیال ساده ی من تصاویری را رقم می زد که سخت ابتدائی می نمود. اما مرا هم لذت حسی و هم شوقی نفاسانی می بخشید. بدین گونه دل را همواره از آن تصاویر آکنده و خاطر را بدان ها زنده و شاد می داشتم.

از تصاویر ساده ای که در آن روزگار راهزن خیالم بود تصویری بود که پس از خواندن این آیه در برابرم مجسّم می شد:

و من الناس مَن یَعبُد الله علی حرف                 (حَج/ 11)

در آن هنگام بر روی مکان بلندی، که تپه مانند بود، در روستا می زیستم: در پندار خود مردی را دیدم که ایستاده نماز می خواند ولی نمی توانست خود را بر جای استوار نگاه دارد و به هر سو جنبان و هر دم شرُفِ افتادن بود. من حرکاتش را دنبال می کردم و از آن تصور لذتی آمیخته با شوق می بردم. و نیز از خواندن این آیه تصویری کودکانه در خیالم مرتسم می شد آن جا که در سوره ی اعراف آیه 176 می فرماید:

و اتل علیهم نبأ الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها ….

من نه از معانی این آیه چیزی دستگیرم می شد نه از مراد آن. لیکن در قوّه متخیّله ی من چهره ی مردی نمایان می شد که دهان گشاده و زبان از حلق بر آورده بودو همواره لَه لَه می زد و از این کار لحظه ای باز نمی ایستاد. من در برابر او به تماشا ایستاده بودم ولی نمی دانستم چرا له له می زند و بیم داشتم بدو نزدیک شوم …

در گنجینه ی خیال من از این گونه” تصاویر“فراوان بود که هم تأمل در آن ها، برای من، لذت انگیز می نمود و هم به سبب آن ها شوقم در خواندن قرآن فزونی می گرفت و هر بار که قرآن می خواندم همان تصاویر کودکانه را دنبال می کردم …

***

دریغا که آن روزگاران خوش با همه خاطره های ساده و شیرین آن سپری شد و دوره ی دیگر آمد: وارد مؤسسات علمی شدم و به مطالعه ی تفاسیر قرآن پرداختم و از زبان استادان خود تفسیر آیات را شنیدن گرفتم. ولی در آن چه خواندم و شنیدم دیگر اثری از آن قرآن دلکش و فریبای ایام کودکی خود نیافتم.

دریغا! آن همه لذت و زیبائی و شوق به کجا رفت؟ گوئی با دو گونه قرآن سر و کار داشتم: قرآن شوق آفرین و دلکش عهد کودکی و قرآن پیچیده و بی ارتباط عهد شباب که در حقیقت محصول پیروی از روش معمول مفسران بود.

به ناچار، مستقیماٌ، به قرآن بازگشتم: مصحف عزیز در کنار گرفتم و کتب تفسیر به سوئی نهادم و باز همان تصاویر دلکش و لذیذ گذشته را در آن بازیافتم جز آنکه دیگر به سادگی آن روزگاران نبود. زیرا برداشت من از آن ها دگرگون شده بود و آگاه شده بودم که در کجا ایراد مثل است و در کجا نیست. به هرحال افسون و جاذبه همان جاذبه بود!

سپاس خدای را که قرآن را از نو بازیافته بودم.

بر آن شدم که نمونه هائی چند ازین تصاویر دل پسند را که در قرآن باز می یابم به مردم بنمایانم. در سال 1939 زیر عنوان” آفرینش هنری در قرآن “، پژوهشی در مجله ی أالمُتقَطف به خوانندگان ارائه دادم و از جمال هنری قرآن پرده هائی چند برداشتم و از آن قدرت شگرفی که توانسته است با معدودی واژه های مجرّد کاری کند که کِلک هیچ نگارگر و دوربین هیچ عکاسی از نمودن آن ناتوان است سخن گفتم.

بحث مزبور در خور آن بود که خود موضوع رساله ای جامع شود.

***

سال ها به گذشت با سوز و گداز ولی” صُوَر قرآنی” همواره رهزن خیالم بود و اعجاز هنری آن کتاب والا پیوسته از من دل می ربود هر چه بیش تر به قرآن می پرداختم این اندیشه در من بیش تر مایه می گرفت که این تحقیق را دنبال کنم و وسعت و کمال بخشم.

بر این آستان هرچند گاه، روزی چند، سر می سودم و خاطر را از آن صور بی نظیر می آکندم ولی این اندیشه در من همواره راسخ تر می شد. گاه مشغله هائی مرا ازین مهم باز می داشت ولی هرگز آن رغبت و آرزو از صفحه ضمیر سترده نمی گشت.

پنج سال از انتشار پژوهش من در مجلّه ی مقتطف گذشت ولی شور پی گیری این کار، به خواست کردگار، در من فزونی یافت. همین که جدّاٌ دست به کار این پژوهش شدم، نخستین ” مرجع” خود را همان قرآن قرار دادم و درصدد گردآوری     ” تصاویر هنری” در آن کتاب بر آمدم، و بی آن که به دیگر مباحث آن بپردازم، به روشنگری شیوه ی ابداع هنری مبادرت ورزیدم و چون زلالی چند نوشیدم به جان کوشیدم تا هماهنگی میان آن تصاویر را، به ویژه از دید گاه هنر خالص مورد گفت و گو قرار دهم.

امّا چه دیدم؟ گوئی حقیقتی تازه بر من آشکار شده بود! مدار قرآن بر تصویر استوار بود و در تمام اغراض روش تعبیر مطالب، غیر از مسائل تشریعی بر همان پایه بنا شده بود. امّا آن تصویر مجموعی پریشان نبود. پس ضرور می نمود که به جای برف انبار کردن این تصاویر از کشف قواعد آن سخن گفته شود. کم کم بدین توفیق استشعار حاصل کردم که هدف نهائی کشف همین قواعد است نه اکتفا به ظواهر و تشریح پوسته ای از تعبیرات قرآنی.

هنگامی که به پایان این پژوهش رسیدم گوئی” زایشی نو” از قرآن در خویشتن احساس کردم چنان که گوئی هرگز ندیده بودم. آری تا چندی پیش قرآن با همه زیبائی در خاطرم اجزائی پراکنده داشت ولی اکنون این کتاب در نظر من مجموعه ای مرتبط و یگانه می نماید و به گونه ای که نه من و نه دیگری تصور آن را می تواند در سر بپروراند واجد هماهنگی شگفت آوری است. پس اگر بتوانیم احساس خود را، همان گونه که در ضمیر خویش می یابم در باز نمودن این تصاویر به درستی بیان کنم، هر آینه برای این کتاب، توفیق بزرگی خواهد بود.

***

افسون قرآن

از همان لحظه نخستین قرآن عرب را مسحور کرد چه آنهائی که خداوند سینه شان را برای پذیرش اسلام گشاده و چه آن هائی که بر دیده شان پرده ای افکنده بود. اگر از عدّه انگشت شماری که شخصیت محمد(ص) انگیزه اصلی ایمان آن ها بود صرف نظر کنیم، نظیر: همسر وی خدیجه و دوست وفادارش ابو بکر و پسر عمویش علی(ع) و غلامش زید و چند تن دیگر، به خوبی مشاهده می کنیم که در روزگاری که محمد(ص) کرّ و فرّی و اسلام قدرت دفاعی از خود نداشت، قرآن انگیزه اصلی گرویدن یا یکی از عوامل قطعی ایمان مسلمانان در نخستین روز های دعوتِ آن ها به اسلام به شمار می رفت.

داستان ایمان” عمر” و اعراض” ولید بن مُغَیرة” دو نمونه است از ماجرا های بسیار ایمان و اعراض مردمان و وجه مشترک این اقبال و ادبار در دو مسیر مختلف، باز همان افسون شگرف قرآنی از لحظات نخستین دعوت است یعنی آن چه مؤمن و کافر را به طور یکسان تحت تأثیر قرار داد همان افسون قرآنی بود.

در مورد ایمان عمر روایات گوناگونی است.

از آن جمله است روایت عطا و مجاهد به نقل از” ابن اسحق” از” عبد الله بن نجیح“. طبق این روایت عمر چنین می گوید:

نخست دشمن اسلام و مردی می گسار بودم و در روزگار جاهلیت دل باخته شراب بودم و مجلسی داشتیم که بزرگان قریش در آن گرد می آمدند. روزی از خانه بیرون آمدم و در پی هم دمان خود می گشتم، کسی از آن ها را نیافتم. پیش خود گفتم کاش به خانه فلان می فروش می رفتم! بدان جا شدم و او را نیافتم. گفتم کاش به کعبه می رفتم و بر گرد آن هفت یا هفتاد بار طواف می کردم! پس به آهنگ طواف به مسجدالحرام در آمدم و به ناگاه فرستاده ی خدا را به نماز ایستاده دیدم و چون وی به نماز می ایستاد رو به بیت المقدس می کرد و خانه کعبه را میان خود و شام قرار می داد و میان دو رکن(حجرالاسود و یمانی) قرار می گرفت. چون او را دیدم با خود گفتم کاش می توانستم امشب به گوش باشم تا سخن محمد(ص) را بشنوم ولی در دلم گذشت که اگر به او نزدیک شوم شاید مایه ی ترس او گردد. پس از جانب حجرالاسود در آمدم و خود را در زیر پوشش کعبه نهان کردم به گونه ای که میان من و او حایلی جز پوشش خانه کعبه نبود. چون به قرآن گوش فرا دادم دلم نرم شد و گریستم و اسلام در دلم راه یافت. امّا خلاصه روایت دیگر:

عمر روزی با شمشیر آخته به قصد پیغمبر خدا از خانه بیرون آمد و جمعی از بستگانش در خانه ای در” صفا” اجتماع کرده بودند که نزدیک به چهل تن زن و مرد بودند. در میان راه ” نعیم” پسر”عبدالله“با”عمر” برخورد کرد و از مقصدش پرسید و او را از خاندان”عبد مناف” بر حذر داشت و او را بر آن داشت تا به خانه بعضی از بستگان خودش، یعنی دامادش”سعید” و خواهرش” فاطمه” زن او، برود که چگونه به ترک دین خود گفته اند. پس”عمر” به خانه آن ها ره سپار شد و در آن جا آوایِ قرآن خواندن” خَبّاب” را شنید: در را به زور گشود و به دامادش حمله برد و سر خواهرش را به دیوار زد و شکست و آن گاه صحیفه ای را که قرآن( سوره ی طه) در آن نوشته شده بود، پس از داد و فریاد، از آن ها گرفت و چون سرآغاز آن را خواند گفت: این چه سخن زیبا و فاخری است! سپس به جانب پیامبر رفت و اسلام آورد. محمد(ص) به نشانه ی اسلام عمر، در میان یاران خود، صدا به تکبیر بلند کرد.[*]

روایات دیگری هم در باب اسلام آوردن عمر نقل شده که موجبی برای ذکر آن ها نیست. ولی در تمام این روایات این نکته مشهود است که او بخشی از قرآن را خواند یا شنید و همان امر سبب اسلام آوردن او شد.

شک نیست که عوامل روانی دیگری نیز ممکن است در اسلام آوردن” عمر” مؤثر بوده ولی آن چه را نمی توان انکار کرد همان اثر قطعی سحر قرآن بر روی او بوده که با حدّت و سرعت او را به سوی اسلام کشانیده است.

امّا در مورد اعراض” ولید بن مغیرة” نیز روایات فراوانی آمده که جوهر آن ها چنین است:

” ولید” اندکی از قرآن را شنید و گوئی انعطاف و تمایلی بدان پیدا کرد.” قریش” گفتند: به خدا که” ولید” از دین برگشت و همین امر سبب برگشتن تمام” قریش” خواهد شد! در نتیجه” ابو جهل” را پیش او فرستادند تا اشرافیت و غرور او را نوازش دهد و نَسَب و مال او را به رخش بکشد و ضمناٌ از او خواهش کند تا درباره ی قرآن سخنی که حاکی از نفرت اوست بر زبان راند.” ولید” گفت: درباره قرآن چه بگویم؟ به خدا که در میان شما کسی دانا تر از من در رَجَز و فنّ قصیده و حتی اشعار مردم بیابانی نیست و به خدا که آن چه را که او می گوید به هیچ یک از این ها نمی- ماند و به خدا سوگند که گفتارش آن گونه شیرینی و چنان گیرندگی است که همه اقوال را مادون خود می سازد و بر همه می چربد و چیزی فوق آن متصور نیست!

ابو جهل” گفت: به خدا تا درباره ی قرآن چیزی نگوئی قومت خشنود نخواهد شد! گفت پس بگذار تا در این باره بیندیشم. پس از اندیشه گفت: این سخن جز سحری که آموخته می شود نیست! مگر نمی بینید چگونه میان آدم و خانواده . بردگانش جدائی می اندازد*؟!

از همین روی در قرآن کریم” سوره ی مدثر” می فرماید:

انّه فکر و قدر … فقال: ان هذا الاّسحر یؤثر             (آیه 18 تا 24)

آری او اندیشید و سنجید، کشته بادا، چگونه او سنجید! باز هم کشته بادا، چگونه او سنجید! آن گاه نظر انداخت، سپس رو ترش کرد و چهره در هم ساخت، آن گاه پشت گرداند و تکبر ورزید و گفت: این( قرآن) به جز سحری که آموخته می شود نیست!”

این بود سخن مردی که از اسلام رو گردانید و تکبر ورزید و به نسبت و مال و فرزندانش نازید. هر چند این گفتار سخن مؤمن نیست و بهانه تراشی است و سخن الهی را به سحر تشبیه می کند، آن هم سحری که بر آن نمی توان غلبه یافت. با این همه این قول بهترین دلیل است بر” سحر قرآن” و جاذبه آن برای عرب زبانان، تا آن جا که اعتبار آن بیش از سخن مؤمنان است زیرا نه گوینده اش برای سکوت خود چاره اندیشی می کرد و نه برای اعتراف خود راه گریزی می جسته است. در ماجرایِ برخورد کفر و ایمان با یک دیگر در این جا یک نقطه اشتراک می توان یافت:” اقرار به سحر قرآن”.

دو شخصیت نیرومند عرب در همین وجه اشتراک یا افسون قرآنی به هم دیگر می رسند. تقوی سینه ی” عمر را برای پذیرش اسلام گشاده ولی سر کشی و غرور” ولید را از قرار باز داشته است. با این همه آن چه هر دو بر سر آن اتفاق دارند”افسون قرآنی” است.

آن چه قرآن از قول برخی از کافران نقل می کند در دلالت بر سحر قرآنی کم تر از دو روایت گذشته نیست:

لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوافیه لعلکم تغلبون.                    فصلّت/ 26

” و کسانی که کافر شده بودند گفتند: به این قرآن گوش مدهید و سخن لغو در آن اندازید شاید شما پیروز شوید!”

این گفتار حاکی از بیمی بود که از تأثیر قرآن در نفوس خود و پیروان خویش داشتند زیرا آن ها علناٌ می دیدند که پیروانشان، هر صبح و شام بر اثر شنیدن یکی دو آیه یا سوره، از “محمد“(ص) یا گروندگان نخستین او، رام آنان می گردند و بدان ها دل می سپرند و شتاب زده راه تقوی می- گیرند.

اگر سران قریش پیروان خود را از این جاذبه بر کنار می دیدند و در دل از آن هراسناک نبودند، آن ها را بدین شدّت بر حذر نمی داشتند و همین امر خود بهترین دلیل است بر عمق تأثیر قرآن.

همان گونه که قرآن حکایت می کند آن ها از روی عناد و انکار می گفتند:

افسانه های پیشینیان است که آن ها را برای خود نوشته (+ و نویسانیده) و صبح و شب بر او فرو خوانده می شود!”       فرقان /5

یا در سوره ی انفال /31

” گویند: نیک شنیدیم، اگر می خواستیم قطعاٌ ما نیز مثل این را می گفتیم، این( قرآن) چیزی جز افسانه های پیشینیان نیست!”

یا در سوره ی انبیاء /5

( نا باوران) گفتند … خواب های آشفته است، یا نه، آن را بر بافته، یا نه( اصلاٌ) او شاعری است!”

قرآن بار ها آن ها را به مبارزه یا تحدّی فرا می خواند:” بگو شما هم ده سوره مثل آن( به قول خودتان:) بر بافته بیاورید!”

یا بگو:” یک سوره مانند آن بیاورید!”

ولی دشمنان نتوانستند نه ده سوره بیاورند و نه یک سوره و اصلاٌ دست از این کوشش بر داشتند، جز آن که پس از محمد(ص) برخی از مدعیان نبوّت پاره ای کوشش ها به خرج دادند که به جائی منجر نشد و در خور اعتنا نبود و آن را به جدّ نباید گرفت. امّا این مطلب که برخی گمان کرده اند که از روی بی اعتنائی بود که دیگر کسی دنباله مبارزه و تحدّی را نگرفت، سخنی است بی پایه که وزنی ندارد.

در پایان این فصل سزاوار است که برخی از تصاویر قرآنی را درباره یهودان و ترسایان و تأثیر قرآن و تمایل قلبی برخی از ایشان به شنیدن آن ذکر کنیم.

در سوره مائده /82 درباره ی یهود و نصاری چنین آمده:

مسلماٌ در دشمنی با کسانی که ایمان آورده اند، سر سخت ترین مردم را همان یهودی ها و کسانی که مشرک اند خواهی یافت و قطعاٌ نزدیک ترین آن ها را به کسانی که به اسلام ایمان آورده اند کسانی خواهی یافت که گویند ما نصاری هستیم. زیرا برخی از ایشان کشیشان و ترسایانی اند که آن ها تکّبر نمی ورزند و چون آن چه را که به سوی این فرستاده فرود آمده بشنوند، بر اثر آن چه از حق شناخته اند چشم هایشان لبریز از اشک گردد، گویند:” پروردگار ما! ایمان آوردیم، نام ما را با گواهان ثبت کن!”                                            (مائده /82 و 83)

این آیه تصویری است گویا از تأثیر وجدانی بر اثر شنیدن قرآن و اشک ریزی کسانی را ترسیم می کند که پاره ای از حقیقت بر آن ها آشکار شده است. این شیوه را قرآن در سایر جاها باز به کار می برد و اثر قطعی حقیقت را، با قاطعیت، رقم می زند:

” انّ الذین اونوا العلم من قبله اذا یُتلی علیهم یَخروّن للا ذقان سجداٌ …. الخ

” بی گمان کسانی که پیش از نزول آن دانش یافته اند چون برایشان خوانده شود سجده کنان به روی در می افتند و گوینده: پاک پروردگارا! قطعاٌ وعده ی پروردگار ما انجام یافتنی است و بر روی خود اُفتان همی گریند و فروتنیشان همی افزاید.”                (اسراء 107 تا 109)

و نیز در این تصویر قرآنی:

 ” خدا زیبا ترین سخن را به صورت کتابی متشابه نازل کرده( متضمن وعد و وعید)! آن هائی که از پروردگارشان می هراسند پوست های بدنشان از آن به لرزه در می افتد، سپس پوست هایشان و دل هایشان(= ظاهر و باطنشان) به یاد خدا نرم می گردد!”        سوره زُمَر /23.

و نیز در تمام آیاتی که بدن از بیم خدا می لرزد یا مؤمنان را سجده کنان به گریه در می اندازد یا اشک از چشم آن ها جاری می کند به خوبی اثر سخن خدا بر روی وجدان و مشاعر آشکار می گردد. آن هائی که آمادگی برای گرویدن دارند مانند سِحر شدگان به سوی او می شتابد و آن هائی که از اعتراف خود داری و تکبر می ورزند آن را” سحری آشکار” می نامند یا به مردم می گویند موقعی که قرآن را برای شما می خوانند به آن گوش ندهید و سر صدا راه بیندازید و سخنان هرزه و یاوه را با آن در آمیزید شاید شما غلبه کنید! در هر حال آن چه مسلّم است همه، دانسته یا نا دانسته، به اثر معجز نشان و پیروز قرآن لقرار و اذعان دارند.

***

 

 

 


[*](نقل از سیره ی ابن هشام).

*سیره ابن”هشام” و تفسیر ابن کثیر از طریق روایات متعدد

منتشر شده در مطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *