نقاشان و حجاران
نوشته ی ساموپیل اسمایلز
ترجمه ی علی دشتی
وسیلهی تفوق هر فردی بر دیگران فقط کوشش و زحمت است این اصل در مورد کارهای هنری هم صادق است. انسان نمیتواند بر حسب اتفاق یک تابلو خوب بکشد یا یک مجسمه زیبا تر بتراشد. هر حرکت قلم موی نقاش و هر ضربهی تیشهی حجار نتیجهی ممارست و درس و مشق است. رینولدز(Reynolds) بزرگترین مجسمه سازان انگلیسی معتقد بود که هر قدر در حجاری و نقاشی و موهبت و قریحه شرط باشد باز هر شخصی میتواند هنرمند ماهری بشود و در این باب به یکی از رفقایش مینویسد«هرکس میخواهد در کاری مهارت پیدا کرده موفق شود باید از اول صبح تا وقت خواب در فکر آن باشد و غیر از ان هدف و خیالی نداشته باشد» ما تصدیق میکنیم که بدون قریحه انسان نقاش و حجار نمیشود ولی قریحهی تنها بدون زحمت و ممارست کافی نیست و تنها عاملی که قریحه را تقویت میکند و نمو میدهد سعی و عمل است.
اغلب صورتگران بزرگ و درجهی اول از محیط فقر و تنگدستی ظاهر شده و با وجود فقدان وسائل، در فن دشوار خود رستگار شدهاند مانند کلودولورین، تنشونو، کرند، … الخ.
نقاشان مشهور انگلستان نیز مانند سایرین با تنگدستی و بدبختی نمو کرده موفق شدند. کنسبرو ماکن پسر خیاط، بری، پسر یکی از عملجات بحریه، مکلیز شاگرد بانک، وست پسر فلا، بی ورمنی و اینگوجونس نجار و جکس خیاط بود.
اینها و رفقایشان بر حسب اتفاق و صدفه نقاش نشدند. بلکه با زحمت و کوشش بی خوابی و ممارست در فن خود ماهر و مشهور گردیدند و همهی اینها نیز متمول نشدند، بلکه عدهی قلیلی از آنها به ثروت رسیدند زیرا اگر هنرمند از خود نگذرد و به فکر دخل باشد نمیتواند پیشرفت صحیحی نماید. ممکن است از ما بپرسند پس فایدهی زحمات و کوشش آنان چه بود؟ فایده زحمت و کوشش آنها همان لذتی بود که از عمل خود میبردند. هنرمند حقیقی عاشق است و قبل از هر چیز آرزومند پیشرفت و پیروزی هنر خود، و فایدهی اساسی و نتیجهی اولی آن همان لذتی است که از پیشرفت خود میبرد، اگر تمول هم دنبال آن آمد البته خوب ولی به هر حال یک امر ثانوی است. به طوری که بعضی از هنرمندان، تکمیل هنر خود را متابعت میل مردم و بالنتیجه تحصیل پول ترجیح دادهاند. از«میکلانژ» پرسیدند فلان نقاش که به قصد استفاده مالی بیشتر، فلان تابلو را تهیه کرده و زحمت کشیده است چه خواهد شد! گفت اتفاقاً چون قصدش استفادهی پولی است همیشه فقیر خواهد ماند.
میکلانژ معتقد بود هر شکلی چون در مخیله نقش بندد دست میتواند آن را بکشد ولی به شرط این که دست مطیع عقل باشد. خود این شخص از کار خسته نمیشد و توفیق خود را به سبب ممارست در کار و سادگی زندگانی میدانست، بسیار اتفاق میافتاد که چند روز متوالی فقط به نان خشک و شراب قناعت میکرد احیاناً نصف شب از خواب بر میخاست و کلاهی از کاغذ ضخیم بر سر میگذاشت و بر نوک آن شمعی میافروخت و مشغول کار میشد. گاهی با لباس کار میخوابید تا صبح که از خواب بر میخیزد محتاج تغییر لباس نشده بلافاصله به کار پردازد.
«تی سین» مشهور از کار خسته و ملول نمیشد در پردهی«پیر شهید» هشت سال و در«شام واپسین» هفت سال کرد، در مکتوبی که به«کارلوس گنجم» فرستاده است مینویسد«پردهای را که خدمت اعلی حضرت میفرستم هفت سال تمام در آن کار کردم.»
بعضی نمیتوانند تصور کنند چقدر صبر و ثبات و ممارست لازم است تا شخص بتواند به سهولت صورتی را بکشد. شخصی به نقاشی گفت« آیا برای صورتی که در ظرف ده روز برای من کشیدی باید پنجاه لیره بدهم ؟» نقاش جواب داد«مگر نمیدانید که من سی سال زحمت کشیدهام تا امروز میتوانم ده روزه این صورت را تمام کنم» میگویند«سرا گوست کالکوت» پردهی معروف به(روچستر) را چهل مرتبه کشید و از سر گرفت. تعجبی هم ندارد زیرا تکرار یکی از شرایط حتمی نجاح و پیشرفت است. هر قدر مواهب طبیعی انسان زیاد باشد باز هم مهارت در کار مستلزم زحمت و کوشش است. خیلی از هنرمندان هوش و قریحهشان در طفولیت زیاد بوده است ولی در بزرگی چون موفق نشدند سعی و کوشش را نیز ضمیمهی هوش و قریحهی خویش نمایند اسمی از خود باقی نگذاشتند.
میگویند نقاش مشهور(وست) هفت ساله بود، روزی هم شیره زادهی خود را خفته یافت همان لحظه قلم برداشت و با مرکب سیاه و سرخ صورت او را کشیده و از همان روز به نقاشی عشق پیدا کرد به درجهای که ممکن نبود او را منصرف سازند تصادفاً پیشرفت هم کرد ولی همین پیشرفت ایام صباوت که به طور طبیعی پیش آمد و با مصائب مواجه نشد و در زندگی تجربههایی ندید تا از آنها درس گیرد برای او مضر واقع شد.
«رینولدر» از کوچکی در فراگرفتن درسهای دیگر خود اهمال میکرد و فقط به نقشی میپرداخت پدرش هر قدر او را منع میکرد اصرار او زیادتر میشد بالاخره آن قدر نقاشی را تعقیب کرد تا یکی از نقاشان مشهور گردید. «کنسر» از دوازده سالگی به این کار دست زد. به جنگلها میرفت و آن جا کار میکرد تا یکی از صورت گران ماهر گردید؛ میگویند هیچ منظرهی زیبایی را که شایستهی نقاشی بود ندید مگر آن که آن را کشید. «ویلیم برک» پسر جوراب فروشی بود که بازی و تفریح کودکانهاش عبارت بود از این که بر ساق پای پدرش یا روی زمین نقاشی کند. «ادوارد برا» میرفت روی صندلی و بر دیوار صورت قشون فرانسه و انگلیس را میکشید. «هوکرس» در مدرسه به بطالت و تنبلی مشهور ولی در کتابت و تزیینات خطی از همهی شاگردان جلو بود پدرش او را نزد زرگری گذاشت، وی نزد استاد،قلم زنی بر روی قاشق و چنگال را آموخت، او به کشیدن صورت دیو و پری و چهرهایی که در افسانهها و میتولوژی خوانده بود علاقه داشت، از آن پس به کشیدن صورت انسان و مجسم کردن حالتهای ان پرداخت هر صورت عجیبی را میدید در مخیلهاش نقش میبست، به طوری که بعد از مدتی میتوانست آن را بر روی کاغذ بیاورد و این استعداد فطری را با ممارست به درجهای تقویت کرد که یکی از ملکات او شد و هر وقت صورت زیبا یا منظرهی بدیعی میدید بلافاصله آن را بر روی ناخن خود میکشید تا سر فرصت آن را به کاغذ منتقل سازد، از مشاهدهی هر چیز تازه و بدیع لذت میبرد و از این رو هیچ نکتهای از نظرش فوت نمیشد.غالباً در مسافرت از جادهی معمولی خارج میشد که منظرههای تازه را ببیند و به حافظه بسپارد، بعدها این مناظر در مصنوعاتش ظاهر گردید از همین روی در آثار وی عادات و اخلاق و افکار عصر او کاملاً هویدا است. به عقیدهی این هنرمند برای آموختن نقاشی هیچ مدرسهای بهتر از مدرسهی طبیعت نیست خودش نیز غیر از خواندن و نوشتن چیزی نیاموخته بود و اطلاعات لازمه فن خود را نداشت، متمول نبود ولی مقتصد بود و به این رویهی خود حتی بعد از این که متمول هم شد مباهات میکرد.
میگویند«بنکس» نقاش مشهور شعار خود را در این دو کلمه قرار داده بود. «کوشش و مواظبت» و بر همین اصل رفتار میکرد. «بنکس» به پختگی و متانت فکر مشهور بود و غالب جوانها برای گرفتن پند و اندرز نزد او میرفتند، نقل میکنند روزی جوانی به خانهی او رفت و در را به شدت کوفت، خدمتکار خانه خشمگین شد و با تغیر و ترش رویی میخواست جوابش گوید ولی«بنکس» خود از خانه بیرون آمد و با کمال ملایمت گفت:« چه میخواهی پسرم؟» جوان کفت:« میخواستم مرا به مدرسهی نقاشی وارد کنی» و طرحهای که برای نمونه کشیده بود نشان داد«بنکس» بعد از این که به وی فهمانید ورود به مدرسه مربوط به اجازهی او نیست به او توصیه کرد که به خانهی خود رفته یک ماه دیگر کار کند و کارهای خود را نزد او بیاورد. جوان رفت و بعد از یک ماه نمونهی کارهای خود را نزد وی آورد. «بنکس» دید که خیلی بهتر از سابق شده ولی به او نصیحت کرد که باز هم کار کند. بعد از یک هفته که جوان برگشت کارش خیلی بهتر شده بود. «بنکس» به وی گفت «اگر خدا به تو فرصت دهد یکی از نقاشان بزرگ خواهی شد» و همین طور هم شد.
سبب عمده اشتهار«کلودلوزن» جد و جهد فوقالعادهی او بود زیرا خانوادهاش خیلی فقیر و خودش در بدو امر شاگرد قناد بود و بعد در دکان برادرش منبت کار شد. اتفاقاً شخصی میخواست به ایتالی مسافرت کند و از برادرش خواهش کرد موافقت کند تا او را همراه خود به ایتالی ببرد و برادر پذیرفت.
«کلود» به ایتالی مسافرت کرد، در آن جا به خدمت«اکستینوتی» نقاش در آمد و این هنر را آموخت. سپس به ایتالی و فرانسه مسافرت نمود و وقتی به«رم» برگشت مردم برای خرید آثارش هجوم آوردند و شهرت عظیمی پیدا کرد، قسمت اعظم وقت خود را صرف نقاشی ابنیه و اشجار و اراضی و سایر مشهودات خود میکرد. همهی اینها را میکشید و میگذاشت تا لدی الاقتضا از آنها استفاده کند، اغلب روزها مراقب فضا و افق و گذشتن ابرها و حدوث تاریکی و روشنایی بود و به واسطهی شدن مراقبت در این فن ماهر شد و به درجهی اشیهار رسید.
«ترنر» که به او لقب«کلود انگلیسی» دادهاند در سعی و کوشش کم تر از«کلود» فرانسوی نبود، پدرش میخواست او را مثل خود سلمانی کند روزی بر یک سینی نقره صورتی کشید که باعث تحسین و اعجاب یکی از مشتریان پدرش شد، آن مرد توصیه کرد«ترنر» را به نقاشی وا دارد. پدرش نیز پذیرفت و همین کار را کرد و«ترنر» یکی از صورت گران بزرگ شد ولی او هم مثل اغلب نقاشها به واسطهی فقر و تنگدستی با مشکلات بسیار مواجه شد، یکی از صفات برجستهی«ترنر» که به اشتهار و توفیق او کمک کرد این بود که هر صورتی و هر پردهای را شروع میکرد اگر چه مزدش کم بود میکوشید تمام مهارت هنری خود را در آن به کار برد، ترنر به مزد نگاه نمیکرد، بلکه تمام سعیاش این بود تا هر تابلویی را بهتر و کامل تر از تابلو سابق تهیه کند.
یکی از آمال کلیه نقاشها و حجاران رفتن به«رم» بوده و هست زیرا این شهر مرکز صنایع ظریفه و هنر است، تز طرف دیگر چون هنرمندان فقیرند و قادر به این سفر نمیشوند معذلک مساعی آنان در رسیدن به این مقصود، شگفت انگیز و شنیدنی است مثلاً«فرانسوا بریه» عصا کش یک گدای کور شد تا خود را به«رم» برساند.
«ژاک کالو» که پدرش بزرگترین مخالف نقاش شدن او بود به عزم رسیدن به رم از خانه فرار کرد و چون خرج مسافرت نداشت با جماعت کولیها مخلوط شد و با خوب و بد آنها ساخت تا به فلورانس رسید. در ضمن این مسافرت مطالعات عمیقی در قیافهی بشری و اطوا مختلف آن نمود که بعدها از تصاویرش به خوبی واضح و هویدا شد. مدتی در فلورانس اقامت نمود و از آن جا رهسپار رم شد، آن جا با«بیوریجی» و«تامسن» آشنا گردید که از مشاهده کارهای سیاه قلم او حدس زدند از نقاشهای معروف خواهد شد. یکی از خویشانش او را دید و مجبورش ساخت تا همراه وی به وطن برگردد ولی او چون عادت به دنیا گردی نموده بود باز فرار کرده به گردش و سیاحت پرداخت. بردارش به جستجوی او بر خاست و او را جبراً به خانهی پدر دعوت داد و پدرش چون شوق او را به این پایه دید او را روانهی«رم» کرد که مشغول تحصیل شود. در این شهر مدتی در خدمت اساتید به نقاشی و قلم زنی و کنده کاری مشغول شد سپس چند سال در فلورانس کار کرد و پس از آن به«نانسی» وطن خود مراجعت کرد. در آن جا شهرت عظیمی یافت و آثار او دست به دست گشت و تمول زیادی پیدا کرد وقتی در جنگهای داخلی، دولت فرانسه«نانسی» را تصرف کرد«ریشلیو» از او خواست که وقایع جنگ نانسی را بر صفحهای قلم زند ولی او امتناع کرد و راضی نشد مصائب و بلایایی که بر وطنش وارد شده مرتسم نماید. دیشلیو او را به زندان افکند، در محبس دید عدهای از همسفران کولی او هم در زندان اند، خبر حبس او به گوش لویی 13 رسید، امر به استخلاص وی داد و به او گفت هر تقاضایی داشته باشد انجام خواهد داد. «کالو» غیر از آزادی کولیها چیزی تقاضا نکرد. شاه نیز آنان را آزاد نمود به این شرط که کالو صورت آنها را بکشد، کالو نیز صورت آنها را ترسیم و در کتابی که موسوم به«گدایان» است طبع نمود. لویی سیزده به او پیشنهاد کرد که سالی 3000 لیره بگیرد و از پاریس خارج نشود ولی او قبول نکرده به وطن خود مراجعت نمود و آن جا به حرفهی خود مشغول بود تا مرد. پس از مرگش بیش از 1600 صفحه نقاشی و قلم زنی از وی به یادگار ماند که نشان میدهد از تمام قلم زنها ساعی تر و فعال تر بوده و در تمام آثار او مهارت فوقالعاده نمایان است.
یکی از کسانی که در مقاومت با مصائب از خیلیها جلو است«بنوبتوسلینی» است که هم زرگر و نقاش و هم مجسمه ساز و قلم زن و مهندس و مؤلف خوبی بود. پدرش در دربار(لورنر و دومدیسی) ساز زند بود و خیال داشت نواختن فلوت را به پسر خود بیاموزد ولی چون از کار خود منفصل شد او را که میل شدیدی به نقاشی داشت نزد زرگری به شاگردی سپرد و به زودی در زرگری مهارت پیدا کرد، به واسطهی نزاعی که در شهر کرد به«سین نا» تبعید شد و در آن جا به زرگری پرداخت و در فن خود استاد گردید.
پدرش باز اصرار داشت که وی موسیقی بیاموزد و او هم با کراهت به این کار میپرداخت زیرا فقط مایل به نقاشی بود، به فلورانس برگشت و از روی کارهای«لئونارد داوینچی» و«میکلانژ» مدتی کار کرد سپس برای تکمیل فن زرگری و جواهر سازی به رم رفت و با شهرت کامل به فلورانس مراجعت نمود باز در فلورانس به واسطهی نزاعی که کرد فراراً به«سین نا» و از آن جا به رم شتافت و در آن جا اقبال به وی روی آورده، به عنوان موسیقی دان و زرگر به خدمت پاپ داخل شد و از روی گردهی ماهرترین صنعتگران کار میکرد، در جواهر سازی و مرصع کاری و قلم زنی بر طلا و نقره و مس سر آمد معاصرین خود گردید و تمام سعی او متوجه این بود که به هر زرگر و صنعتگر مشهوری برتری یابد، با سعی زیاد همیشه در مسافرت بود و چون با اسب سفر میکرد، نمیتوانست تمام ادوات لازم فن خود را همراه بردارد لذا در هر جایی که وارد میشد افزار و ادوات مورد لزوم را میساخت. یک قطعه زیور آلات کوچک و بزرگ از زیر دست«سلینی» خارج نشده مگر این که تمام آثار کمال و اتقان در آن مشهود است. میگویند روزی جراحی وارد دکان یک زرگر شد تا دست دختر او را جراحی کند، سلینی هم حضور داشت به کارد جراح نگاه کرد دید خیلی ضخیم و بد قواره است، از جراح خواهش کرد چند دقیقه تأمل نماید و خود بلافاصله به دکان خویش دوید و یک قطعه پولاد خوب برداشته از آن کاردی ظریف و کوچک تهیه نمود و به جراح داد که با آن عمل کند.
از بزرگترین مجسمههایی که سلینی ساخته است یکی مجسمهی«ژوپیتر» است که برای«فرانسوای اول» ساخت و دیگر مجسمه(ورساوس) از مس است که برای«گراندوک کسمو» فلورانسی درست نمود، مجسمههای(لابلو)، (هیاسنتوس)، (نرسسون)، (نبتون) را نیز از مرمر تراشیده است.
مجسمهی(ورساوس) را نخست از موم درست کرد و به نظر«گراندوک» رسانید«گراندوک» گفت محال است عین مجسمه را به این خوبی از مس بریزند«سلینی» از این حرف به هیجان آمد و از همان دقیقه شروع به کار کرد و مجسمهی مزبور را اول از سفال ساخت و بعد روی آن را با موم پوشانید و بر روی موم باز پردهای دیگر از سفال ساخت و در کوره گذاشت بالطبیعه مومهای وسط دو مجسمه سفالی آب شده جای آن برای مس مذاب خالی ماند، در حین آن کردن مس بادهای شدید وزیده باران به سختی بارید و نزدیک بود کوره سر شود، «سلینی» مثل دیوانگان در طول چند ساعت سعی میکرد کوره را از سرد شدن مانع شود و از شدن زحمت نزدیک به هلاکت رسید ناچار کار را به شاگردان خود گذاشت و خود رفت تا استراحت کند هنوز استراحت نکرده بود که به او خبر دادند کار خراب شده است زیرا هیزم تمام و کوره سرد و مس جامد شده بود، از همسایهاش هیزم قرض نموده دوباره کوره را گرم کرد، وقتی زمان ریختن مجسمه رسیده بود صدای مهیبی بلند شد و معلوم گردید شکاف کوره باز شده مس مذاب جاری است ولی جریان مطلوب را ندارد لذا سلینی به سرعت به مطبخ رفت و هر چه ظروف مسین و ورشو و سرب داشت که قریب دویست پارچه میشد در کوره ریخت تا جریان آن صحیح شده و مجسمهی مشهور ورساوس به این ترتیب و صدمه ریخته شد.
یکی از صورت گران اخیر که بسی شایستهی ذکر است«ادی شگر» است که از کوچکی به نقاشی مایل بود ولی پدرش در همان ایام مرد و مادرش با فروش طلا و اسباب زینت خود به تربیت وی قیام نمود، چندی نگذشت که مادر بیچاره فقیر شد و وقت آن رسید که پسرش از عهدهی مخارج وی بر آید«شگر» به کشیدن مجالس کوچک مشغول شد و چون ارزان میفروخت رواج زیادی پیدا کرد و در این بین از تمرین و ممارست روی«پرتره» هم دست بر نداشت تا خرده خرده به فضل و هنر شهرت پیدا کرد.
مستر«کروت» میگفت«اندازهی رنج و زحمت«شگر» خیلی زیاد بود زیرا از علوم لازمه عاری بود و غیر از فکر ثاقب و تجربیات بی شمار راهنمایی نداشت بسا میشد نقشی را میکشید و محو میکرد دوباره کشید و محو کرد تا کار خود را به کمال میرسانید گویا طبیعت به جای نقص معلومات قوهی صبر و مزاولت به وی داده بود.»
یکی از نقاشان مشهوری که«شگر» او را تحسین مینمود و از او خوشش میآمد«فلکسمن» است. این شخص پسر مرد فقیری بود که از ساختن مجسمههای کوچک امرار معاش میکرد، در ایم طفولیت خیلی لاغر و باریک اندام بود، به واسطهی حکایتی که خوانده بود به کشیدن مجالس داستان راغب شد، صورتهایی که در این خصوص کشیده بود مانند کار اغلب مبتدیان خالی از اتقان بود. و وقتی که پدرش آنها را به یکی از استادان نشان داد وی اظهار نفرت نمود. ولی عزم«فلکسمن» از این بی اعتنایی سست نشد بلکه بر رغبتش افزود و چیزی نگذشت که توانست مجسمههای مومی را به خوبی بسازد. هنگامی که «هومر» و«ملتون» را به یونانی و لاتینی میخواند کارش تا یک درجه رونق پیدا کرده بود، در همان اوقات خانمی به او مراجعت کرد تا برایش چند تابلو بسازد، او هم به خوبی از عهدهی کار بر آمده مزد خوبی دریافت نمود، پانزده سال داشت که داخل مدرسهی دولتی و به واسطهی سعی و پشت و کار در میان شاگردان مشهور شد و جزء اشخاصی که باید پری طلا بگیرند به حساب آمد اما جایزه طلا را دیگری برد و به او جایزه نقره داده شد، فلکسمن از این شکست استفاده کرد زیرا برخورد به موانع عزم ارباب همت را سست نمیکند بلکه بر خلاف عزم و ارادهی آنها را تقویت مینماید. فلکسمن بعد از این با کمال کوشش و جدیت به نقاشی پرداخت ولی به واسطهی کسادی بازار مصنوعات پدرش امور معیشت آنها به سختی میگذشت، ناچار شد که به معاش پدر کمک نماید و از همین جا به تحمل مشقت و بردباری در مقابل صعوبات آموخته شد.
شهرت فلکسمن گوش زد«یوشیارد گود» چینی گر مذکور(در فصل سوم) شد، وی را برای نقش ظروف چینی نزد خود خواند. اهمیت نقش ظروف چینی، بر خلاف ظاهر بیش از پردههای نقاشی است، زیرا از نظر اخلاقی و مادی عموم مردم از آن بهرهمند میشوند و تا آن زمان نقشهایی که بر ظروف چینی بود همه زشت و ناپسند بود ولی«فلکسمن» در کارهای خود حوادث تاریخی و صحنههای واقعی را مصور ساخت. در همین وقت کتاب(ستورت) که مشتمل بر نقوش ظروف یونانی بود در آتن منتشر شده بود و«فلکسمن» از روی آن الهام میگرفت و انواع تفنن را در آن به کار میبست.
در سال 1782 خانهی پدر ر ترک کرده تأهل اختیار نمود. در همین اوقات«سر رینولدز» با وی ملاقات کرده، بدو گفت:«شنیدهام زن گرفتهای، اگر چنین باشد دیگر نقاش نخواهی شد» فلکسمن از این سخن سخت متأثر و دلتنگ شد. عقیدهی«رینولدز» را به زوجهی خود باز گفته اضافه کرد که«لازمهی تکمیل هنر من مسافرت به«رم» است و من با ازواج با تو دیگر نمیتوانم به رم برم» زوجهاش او را دلداری داده گفت ما باصرفه جویی و کوشش به رم خواهیم رفت و تو نقاش خوبی خواهی شد و به جای این که من خر راه ترقی تو باشم خواهی دید که اولین مساعد تو خواهم بود.
پس از پنج سال که در اثنای آن صرفه جویی و اقتصاد تهیهی سفر را میدیدند به رم مسافرت کردند فلکسمن در آن جا از روی پرده قدیمی نقاشی میکرد و میفروخت از آن جمله صورت(هومر) و (اسکیلوس) و(دانته) را کشیده یکی پانزده شلینگ فروخت. مدتی بدین کار ادامه داد تا آن که پایهی هنر خویش را به درجهی کمال رسانیده به انگلیس مراجعت کرد. وقتی که به لندن رسید دید شهرتش پیش از او به ان جا رسیده و سرشناس شده است و پیشاپیش، کار زیادی برایش تهیه دیدهاند از آن جمله مجسمه لورد(مسفلید) بود که میبایستی بر روی قبرش نصب نمایند، این مجسمه هنوز یادگار مهارت و زبر دستی فلکسمن است(بنکس) نقاش در ایام شهرتش که این مجسمه را دیده بود گفته بود ما همه از این کوتوله(فلکسمن) عقب افتادیم.
اعضای مدرسهی دولتی که مهارت فوقالعادهی وی را در مجسمهی منسفبید مشاهده کردند با اصرار زیاد او را وارد انجمن شاهنشاهی نمودند و پس از چندی در مدرسهی دولتی معلم نقاشی شد.
(داود ویلکی) نیز یکی از مصورینی است که در سعی و کوشش قابل ستودن و اقتدا است، او پسر کشیشی بود اسکاتلندی و از کوچکی میل زیادی به نقاشی داشت و تمام اوقات خود را صرف این کار می نود. هر فرصتی را غنیمت میشمرد. دیوارهای خانه و شنهای ساحل از نقاشیهای او پوشیده شده بود هر قلمی را برای کشیدن تصویر و نقاشی امتحان میکرد اگر چه قلمه ی زغالی بود، بر سطح هر جسم مسطحی صورت میکشید اگر چه سنگ صافی بود. در هر خانه میرفت ممکن نبود بر در و دیوار خانه یادگار نگذارد، هر چند هم صاحب خانه راضی نباشد. پدرش نقاشی را دوست نداشت و هر چند او را منع میکرد وی اعتنا نکرده دست از کار خود نمیکشید. پس از مدتی ممارست داوطلب ورود به مدرسه«ادمبورک» شد ولی از آنجایی که کارش هنوز به درجهی اتقان نرسیده بود تقاضای وی پذیرفته نشد(وبلکی) دوباره به تمرین پرداخت تا آن که پس از چندی کوشش و مداومت موفق به ورود در آن مدرسه شد.
وقتی به یکی از آشنایان گفته بود که(من وقتی در مدرسه بودم معلم پیوسته، این سخن«رینولدز» را برای ما میگفت«اگر استعداد فطری داشته باشید کوشش پشت بند آن خواهد بود و اگر صاحب موهبت نباشید کوش جانشین ان خواهد شد» من از همان وقت عزم کردم که نهایت سعی و کوشش را به کار برم زیرا میدانستم موهبتی ندارم.) مشارالیه همیشه توفیق خود را به کوشش و سعی پی در پی نسبت میداد.
کم تر نقاشی به سختیهایی که«مرتن» بدان دچار شده دچار بوده است، او در حالتی که مشغول اتمام اولین کار بزرگ خود بود چند مرتبه نزدیک بود از گرسنگی بمیرد، از آن جمله میگویند: وقتی رسید که فقط یک شلینگ داشت و او به واسطهی تازگی و جلای سکه آن را خرج نکرده بود عاقبت از فرط گرسنگی ناچار به در دکان نانوا رفت و آن پول را نان خرید همین که خواست برگردد نانوا نان را از دست وی گرفته سکه را به وی پس داد و گفت پولت قلب است. «مرتن» با دل شکسته و حالت یأس به خانه برگشت و از شدت گرسنگی سفره را زیر و رو میکرد شاید تکه نانی بیابد و با ان سد جوع کند. این سختیها را با شکیبایی تحمل کرد تا کار مزبور را به اتمام رسانید و به معرض نمایش عموم در آورد و مشهور شد و بعدها یکی از نقاشان بزرگ به شمار رفت، حیات این شخص میفهماند که هر گاه موهبت با کوشش توأم شد هر چند سختی رو آور باشد پیروزی مسلم است، اگر چه دیر برسد. هر وسیلهای که مدارس برای ترقی اطفال به کار برند مادام که سعی و موشش نوآموزان با آن مقرون نباشد ثمری نخواهد بخشید، از این رو گویند مدرسهی عمل بهترین مدارس است. حصول هر کامیابی و پیشرفتی وابسته به همت شخصی است، در کار نقاشی آن چه کوشش و استعداد و ممارست و تکرار شرط رستگاری باشد در فن غناء و موسیقی نیز اول شرط است زیرا موسیقی برادر نقاشی است موسیقی برای اصوات و تصویر برای الوان مانند شعر است برای کلمات. ممارست و پشت کار اساس هر توفیقی است خصوصاً در تصویر و موسیقی.

اولین باشید که نظر می دهید