رفتن به نوشته‌ها

آزادی – حدود و شرایط آن

آزادی – حدود و شرایط آن

دکتر محمود صناعی

اغلب کسانی که از آزادی سخن گفته‌اند آن را «نبودن مانع» تعریف کرده‌اند. بیشتر فلاسفه‌ی سیاسی دوران جدید از تامس هابز تا هرلدلسکی این تعریف را پذیرفته‌اند. هابز فیلسوف قرن هفدهم انگلستان در کتاب لوایتان[1] می‌نویسد:

«آزادی نبودن مانع است و منظور من از مانع آن چیز خارجی است که از جنبش جلوگیری کند. به این معنی می‌توان آزادی را در مورد جانداران غیر عاقل و همچنین در مورد موجودات بی جان نیز به کار برد زیرا آن چیز که چنان مقید و دربند باشد که نتواند جز در محیط خاصی حرکت کند که آن محیط خاص را چیز خارجی به وجود آورده باشد گوییم فاقد آزادی است… وقتی مانع جنبش چیزی عامل خارجی نباشد بلکه مانع در درون آن چیز باشد دیگر نمی‌گوییم آزادی ندارد بلکه می‌گوییم قدرت جنبش از او سلب شده است مثل سنگی که در جایی برقرار شده یا مردی که به علت بیماری در بستر افتاده است.»

به دو مثالی که هابز ذکر کرده است می‌توان گروه‌ها و اجتماعاتی را نیز افزود که قدرت جنبش از آن‌ها سلب شده است و داعیه‌ی آزادی در آن‌ها وجود ندارد. حال آنان نیز حال سنگی است که در گوشه‌ای برقرار شده یا بیماری که از پا افتاده است.

جان لاک حکیم دیگر انگلستان در قرن هفدهم که عقاید او در طرح حکومت‌های ملی پس از او تأثیر فراوان کرده است در رساله‌ی دوم در حکومت مدنی[2] می‌گوید:

«آزادی انسان در طبیعت آن است که قدرتی بالاتر بر روی زمین بر او فرمان روا نباشد و او تابع اراده و قانون کسان دیگر نباشد و تنها قانون طبیعت بر او حکومت کند. آزادی انسان در اجتماع آن است که زیر فرمان هیچ نیروی حاکم و قانون گزاری نباشد مگر آن چه با توافق و رضایت او برقرار شده است و نیز زیر سلطه‌ی هیچ اراده و تابع هیچ قانونی نباشد مگر آن چه این نیروی قانون گزار به موجب وکالتی که از او یافته است بیان کرده باشد…»[3]

«این آزادی از قدرت مطلق خود سر چنان برای بقای آدمی ضروری است و چنان با حیات او همبستگی دارد که نمی‌تواند آن را از دست بدهد بدون این که از حق حفظ حیات خود بگذرد…»[4]

درباره‌ی اهمیت آزادی، لاک در همان کتاب می‌نویسد:

«هیچ دلیلی ندارم که فرض کنم آن کس که آزادی مرا از من می‌گیرد وقتی مرا در اختیار خود در آورد هر چیزی دیگری که دارم از من نرباید. از این رو مشروع است که من با چنین کس همان رفتار را در پیش گیرم که با کسی که خود را با من در وضع جنگ قرار داده است…»[5]

هرلدلسکی دانشمند بزرگ زمان ما در کتاب آزادی در دولت امروز[6] می‌نویسد:

«منظور من از آزادی نبودن مانع برای آن اوضاع و شرایط اجتماعی است که وجود آن‌ها در تمدن امروز لازمه‌ی خوشبختی فردا است.»

مطابق تعریف لکسی وجود هر مانعی موجب سلب آزادی نیست چنان که مثلاً وجود قواعد معقول و مقبولی که حرکت اتومبیل‌ها را از دست راست خیابان اجباری می‌کند مخل آزادی نیست زیرا هرج‌ و مرج در رانندگی از آن«اوضاع و شرایط اجتماعی» نیست که لازمه‌ی خوشبختی فرد باشد، بلکه بر عکس هرج‌ومرج مخل خوشبختی فرد است و وجود نظم و قاعده از این لحاظ به خوشبختی همه کمک می کند. لیکن اگر در جامعه مقرراتی وجود داشته باشد که مانع شود مرد و زنی که یک دیگر را دوست دارند به علت اختلاف رنگ پوست یا اختلاف عقیده‌ی دینی با هم زناشویی کنند، گوییم در آن اجتماع بر آن «اوضاع و شرایطی که وجود آن لازمه‌ی خوشبختی فرد است» قید و بند وجود دارد و در آن جامعه آزادی نیست.

همچنین است حال معلمی که نتواند آن چه معتقد است در دانشگاه تدریس کند به علت آن که اعتقاد او مورد قبول فرمانروایان اجتماع یا پیشوایان دینی نیست مثل معلم علم زیست شناسی که در جامعه‌ی کاتولیک نتواند نظریه‌ی داروین را تدریس کند. نبودن مانع برای بیان آن چه بدان اعتقاد دارد لازمه‌ی خوشبختی معلمی است که از شرافت شغل خود آگاه است و اگر از جانب دین یا دولت مانعی در راه او باشد، آزادی او سلب شده و به خوشبختی او لطمه خورده است.

مشاهدات و آزمایش‌های روانشناسان نشان داده است که آدمی فطرتاً طالب آزادی است و هر آن چه آزادی او را محدود کند موجب درد و رنج اوست. واتسن[7] آمریکایی پیشوای مکتب«کردار گری» با تجربه‌های دقیق خود نشان داده است یکی از چیزهای معدودی که موجب درد و رنج و وحشت کودک می‌شود آن است که از جنبش آزاد دست و پای او جلوگیری کنند.

می‌توان گفت آزادی نبودن مانع در راه نمو و تکامل و تجلی شخصیت آدمی است. بدین صورت هر چند چیز منفی است شرط اساسی تحقق همه چیزهایی است که نزد ما ارزش دارند. نمو قوای آدمی و تکامل و تجلی شخصیت او همان است که از لحاظ دیگر حیات می‌خوانیم. پس در حقیقت آزادی همان زنده بودن است. از لحاظ اخلاقی آزادی شرط اساسی تحقق سعادت فرد و اجتماع است. حتی راجع به جانداران دیگر می‌توان گفت سعادت آن‌ها در آن است که آزادی داشته باشند تا به کمال خود برسند و چیزی مانع نمو و تکامل و«تجلی شخصیت» آن‌ها نباشد. اگر زمین سخت، گسترش ریشه‌ی درختی را محدود کرده یا عوامل خارجی از نمو تنه‌ی او جلوگیری کرده باشد می‌توان گفت آن درخت از نمو و تکامل و«تجلی طبیعی شخصیت خود» محروم مانده و به« کمال درختی» خود نرسیده زیرا آزادی نداشته است.

آزادی شرط ضروری سعادت فرد و اجتماع است لیکن نباید تصور کرد در آزادترین اوضاع همه‌ی افراد یکسان نمو می‌کنند. مسلم است در آزادترین اوضاع همه‌ی افراد فردوسی و بتهوون و رامبرانت نمی‌شوند زیرا همه استعداد یکسان ندارند ولی همه به کمالی که استعداد آن را دارند می‌رسند. جای خوش وقتی است که نمو همه‌ی افراد در یک جهت نیست و در یک جهت هم همه استعداد یکسان ندارند چه از تنوع استعدادها، تنوع کارها و تخصیص وظایف پدید می‌آید و رنگارنگی تمدن نتیجه می‌شود. آزادی مقدس است چون افراد متنوع اند و همه را در یک قالب نمی‌توان ریخت و ریختن همه در یک قالب نابود کردن شخصیت آن‌ها است ولی هم چنان درست است که بگوییم باید آزادی باشد تا افراد فرصت داشته باشند متنوع شوند و استعدادهای خود را بروز دهند و زندگی برای همه لطف و ارزش پیدا کند. از این رو آزادی شرط اساسی پیشرفت تمدن و فرهنگ است. اگر همه‌ی افراد را به زور در یک قالب بریزیم و آزادی نمو در جهات مختلف را از آن‌ها بگیریم نتیجه پژمرده شدن فردیت و تباه شدن استقلال شخصیت و قالبی شدن فکر و سخن و انحطاط فرهنگ ایشان است. گناه اساسی دستگاه تربیتی جدید ما این است که چنین بوده است و انحطاط اجتماعی که شاهد آنیم نتیجه‌ی مستقیم نقایص دستگاه تربیتی ما است.

بعضی پنداشته‌اند آزادی و قانون با هم ناسازگارند، چه قانون چیزی جز قید و بند بر آزادی نیست. در میان متفکران قدیم رواقیان این مشکل را چنین حل کرده‌اند: قانون واقعی فرمان طبیعت ماست و بیان خواهش‌های واقعی ما و بنابراین نه تنها قید و بند خارجی بر آزادی ما نیست بلکه حافظ و ضمن آن است. گفته‌ی رواقیان را می‌توان در روزگار ما چنین تعیین کرد: اگر افراد در ساختن قانون و اجرای آن دخالت مؤثر داشته باشند و قانون بیان اراده‌ی اکثریت مردمان باشد، نه تنها مخل آزادی آن‌ها نیست بلکه حافظ و ضامن آن است چه در هرج و مرج هیچ کس آزاد نیست و نظمی که به اراده‌ی اشخاص ایجاد شده باشد مخل آزادی آنان نیست بلکه تأمین کننده‌ی آزادی است. آن جا که قانون نیست هر کس دست خوش هوی و هوس دیگران است و هیچ کس آزاد نیست. با بودن قانون همه در حدود قانون آزاد اند. بنابراین لازمه‌ی آزادی وجود قانون است ولی قانونی که مبتنی بر اراده‌ی مردمان باشد یعنی لازمه‌ی آزادی حکومت ملی است و می‌دانیم رکن اصلی حکومت ملی دخالت واقعی و مؤثر مردم در وضع و اجرای قانون است. می‌توان گفت قانون حد معقول و مشروعی است که آزادی دیگران بر آزادی ما قرار داده است یا به عبارت دیگر تنها محدودیت مشروعی که بر آزادی ما وجود دارد آزادی مشروع افراد دیگر است.

ممکن است کسی به شنیدن اذان از رادیو علاقه‌ی فراوان داشته باشد و او البته آزاد است که اذان رادیو را گوش کند. اما همسایه‌ی او ممکن است بخواهد در همان وقت بخوابد یا به موزیک بتهوون گوش کند، بنابراین اولی حق ندارد صدای رادیو را چنان بلند کند که به آزادی دومی در تعقیب آن چه به او خوشی می‌دهد لطمه زند و مزاحم او شود.

مهم‌ترین موانع آزادی افراد دو گروه بوده‌اند: یکی کسانی که به زور شمشیر مردمان را در بند کرده‌اند. طاعت این دسته را نخست مردمان از ترس جان گردن نهاده‌اند تا آن که عادت نیروی پرسش و مقاومت را از آن‌ها سلب کرده است. دسته‌ی دوم کسانی هستند که از نادانی و از وحشت مردمان از مجهول و از آن چه پس از این جهان خواهد آمد استفاده کرده‌اند و مغز مردم را با اباطیلی انباشته، کردار آنان را به میل خود گردانیده‌اند. ستمکاری این دسته شاید از ستم اهل شمشیر برای تمدن آدمی کم تر ناگوار نبوده است زیرا قدرت صاحب شمشیر گذرنده است و نیز آن گاه که برقرار است سطحی است و در اعماق وجود کسان رخنه نمی‌کند. اما ستم آنان که روح آدمی را در بند کرده‌اند پایدار است و اثر آن عمیق و وسیع است.

اگر گفته‌ی«بندتو کروچه» حکیم ایتالیایی زمان ما درست باشد که سیر تاریخ به سوی آزادی است باید گفت از وسایلی که افراد برای تأمین آزادی خود یافته‌اند هنوز بیش از معدودی از اجتماعات بهره‌مند نیستند. از مهم‌ترین این وسایل یکی حکومت ملی(دمکراسی) است. با ایجاد حکومت ملی معدودی از ملل موفق شده‌اند جان و مال و آزادی خود را از این که پیوسته در معرض اراده‌ی خود سر و متغیر و نا معلوم فرد یا افراد فرمان روا باشد ایمن دارند.

اما اجتماعاتی که به این حد از تکامل رسیده و توانسته اند اساس زندگی خود را بر رضا و رغبت مردمان و دستور عقل بگذارند انگشت شمارند و هنوز توده‌های عظیم مردم همچنان گرفتار ستمکاران سیاسی خود باقی مانده‌اند. چون گفتیم حال اکثر دول چنین است ذکر مثال لزومی ندارد.

دانشمندانی که حکومت ملی را تکمیل کرده‌اند، وجود قانون اساسی را که در آن حقوق اساسی افراد تصریح و تضمین شده باشد ضروری دانسته‌اند. قوای مملکت را از هم منقسم خواسته‌اند تا هیچ کس قدرت برین را در دست نداشته باشد و راه ستمگری بسته شود زیرا« قدرت فاسد می‌کند و قدرت مطلق فساد مطلق می‌آورد» لیکن وجود قانون اساسی و انفصال قوا راه را بر ستمگری نتواند بست چنان که جمهوری آلمان تا آمدن هیتلر در 1933 بر اصول دمکراسی بنا شده بود و به صرف داشتن قانون اساسی نتوانست از روی کار آمدن یکی از وحشتناک‌ترین دیکتاتورهای تاریخ جلوگیری کند. از طرف دیگر کشوری مثل انگلستان که قانون اساسی مدون ندارد و انفصال قوا هم چنان که «منتسکیو» به خطا پنداشته بود در آن کشور نیست از لحاظ آزادی افراد در صف اول ملل متمدن جای دارد.

آن چه حافظ واقعی آزادی و حکومت ملی است نخست آن است که مردمان بدانند آزادی چیست، دوم آن که از جان و دل خواهان آن باشند و سوم ان که همت و شجاعت داشته باشند تا به دفاع از آزادی و حفظ آن برخیزند. مدافع واقعی آزادی پاسبانی دایم و شجاعت و مردمان است. اگر این دو صفت در قومی نباشد عالی‌ترین قانون‌های اساسی نوشته‌ی بی ارزشی بیش نیست و مثل اسکناسی است که اعتبار آن سلب شده باشد.

از شرایط دیگر تحقق آزادی آن است که مردمان حاضر باشند بی آشوب و جدال با بردباری و انصاف بدون توسل به حربه‌های مادی از قبیل اسید و چاقو  یا حربه‌های معنوی از قبیل دشنام و بهتان و افترا دور هم جمع شوند و سخنان یکدیگر را بشنوند و نیک و بد را از هم باز شناسند و آن چه اکثریت بدان توافق کند به صورت قانون مقدس و مقبول بپذیرند. مقدمه‌ی ایجاد چنین وضع تربیت ملی است. منظورم از تربیت ملی صرفاً آموختن خواندن و نوشت نیست زیرا با قدرت خواندن آن چه در این کشور روزنامه‌ها و هفته نامه‌ها در دسترس ما می‌گذارند معلوم نیست حال افراد بهتر از آن شود که در حال بی سوادی بود و به اغلب احتمال بدتر خواهد شد. از تربیت ملی منظورم تربیت افراد برای هم زیستی، برای شناختن و قدر دانستن آزادی، برای پی بردن به حقوق خود، برای آموختن احترام به حقوق همسایه، برای تنفر از ظلم و چاپلوسی و عشق پیدا کردن به انصاف و عدالت است. این نوع تربیت اجتماعی و سیاسی است که پایه‌ی حکومت ملی است و بدون آن حکومت ملی مبدل به حکومت اراذل و اوباش می‌گردد. ذره‌ای از این نوع تربیت را تاکنون دستگاه رسمی تربیت ملی ما به ما نداده است و اکنون زمان آن رسیده که پیشوایان تربیت ما به خویش آیند و به این وظیفه‌ی مهم که اگر انجام نگیرد ملت ما هیچ گاه قادر به اداره کردن خود نخواهد بود، بپردازند.

از مسائل مهم مربوط به آزادی یکی رابطه‌ی آزادی و مساوات است. به نظر می‌رسد که آزادی و مساوات لازم و ملزوم یک دیگر اند و آزادی بدون مساوات امکان پذیر نیست. به قول«جاستین هومز»[8] قاضی عالی مقام آمریکایی«جایی آزادی در بستن قرار داد هست که آن جا در قدرت معامله مساوات باشد.» منظور آن است که مثلاً کارگری که برای نان شب محتاج است همان آزادی را در عقد قرار داد یا فسخ آن ندارد که کارفرمای او که با لفظی می‌تواند او را از هستی ساقط کند. از دو فرد که در مقابل دستگاه عدالت ایستاده‌اند اغلب حق بدان جانب می‌رسد که از خود بهتر دفاع کند. دفاع بهتر تناسب با پولی دارد که دادخواه می‌تواند برای مزدور کردن وکیل خرج کند پس در حقیقت با آن که اسماً همه در مقابل قانون مساوی‌اند عملاً فقیر و غنی مساوی نیستند یا به قول جرج اورول[9] نویسنده‌ی شوخ انگلیسی«همه مساوی‌اند اما بعضی مساوی‌ترند»

از توابع آزادی افراد آزادی اجتماعات است. اجتماع مردم برای هر منظوری خواه به صورت انجمن علمی باشد یا به صورت اتحادیه‌ی کارگری یا به صورت حزب سیاسی باید آزاد باشد زیرا بدون آزادی اجتماعات آزادی وجود ندارد و تحقق حکومت ملی ممکن نیست. در ممالک پیشرو مغرب زمین شاید مهم‌ترین حافظ دمکراسی اتحادیه‌های کارگری است و شاید مهم‌ترین حربه‌ای که برای حفظ آزادی و دفاع از آن در دست آنان هست حق اعتصاب است که به وسیله‌ی آن هیأت متشکل افراد می‌توانند در سیاست روز دولت اعمال نفوذ واقعی و مؤثر و فوری کنند.

یکی از مهم‌ترین آزادی‌ها آزادی اندیشه و بیان است. البته آزادی مسکن و مصونیت جان مردمان از ستم و سایر آزادی‌ها نیز اهمیت بسیار دارد اما هیچ یک مانند آزادی اندیشه و بیان نیستند که در نسل‌های آینده نیز تأثیر داشته باشند. آن جا که این آزادی موجود نباشد می‌توان گفت بشر هنوز در دوران تاریک تاریخ زندگی می‌کند. موضوع اندیشه و بیان ما هر چه که باشد مادام که به دیگران آسیب آنی و محسوس نرساند باید مانع و رادعی برای بیان آن موجود نباشد.

نباید از یاد برد که هیچ یک از ما مصون از خطا نیست و بنابراین هر چند عقیده‌اید با عقیده‌ی ما مخالف باشد حق نداریم به زور آن را خاموش کنیم چه همیشه این احتمال هست که از عقیده‌ی ما به حقیقت نزدیک تر باشد یا لااقل سهم قابل توجهی از حقیقت داشته باشد. مگر تعلیمات سقراط و عیسی و محمد و کپرنیک و گالیله و داروین و فروید مخالفت مردمان را بر نینگیخت؟ اگر عقیده‌ی موسوم زمان حق می‌داشت نو آورندگان را خاموش کند می‌بایست ما امروز از تعلیمات آن بزرگان محروم مانده باشیم و در نتیجه تمدن معنوی بشر قدمی پیش نرفته باشد. از کجا که عقیده‌ی مخالفی که ما امروز به خاموش کردن آن بر می‌خیزیم عقیده‌ای نباشد که آیندگان با همان احترام بدان بنگرند که ما امروزه به تعلیمات عیسی و سقراط می‌نگریم؟ مجازات کردن دیگران به جرم عقیده‌ای که دارند نه تنها جنایت نسبت بدان ها است، جنایت نسبت به همه نوع بشر است و جنایت نسبت به فرزندان آینده‌ی آدمیان است زیرا ممکن است عقیده‌ای که با تعصب خاموشش می‌کنیم عقیده‌ی گالیله یا داروین دیگری باشد و عقیده‌ای باشد که بشر را از تاریکی جهل نجات دهد و راه نوی در تمدن او باز کند. آنان که سقراط را جام زهر نوشاندند و عیسی را بر دار کردند صمیمانه معتقد بودند که کافر و دشمن اجتماع را تباه می‌کنند. ما امروز گناه بزرگ آنان را جهالت و نخوت می‌دانیم که خود را مصون از خطا می‌پنداشتند و حقیقت مطلق آن را می‌دانستند که خود بدان معتقد بودند.

از متفرعات آزادی بیان، آزادی نوشته‌ها و مطبوعات است. اهمیت مطبوعات آزاد در ملل دمکراسی به حدی است که می‌توان آن را یکی از قوای کشوری و در ردیف قوه‌ی قانون گزاری و اجرایی و قضایی به شمار آورد. هم چنان که استقلال قوه‌ی قضایی از ارکان حکومت ملی است استقلال مطبوعات نیز چنین است. اگر مطبوعات آزاد نباشند و مزدور دولت باشند دولت می‌تواند هر سیاستی را که بخواهند بر مردم تحمیل کند و اذهان انان را نسبت به وقایع مهم ملی و بین‌المللی تاریک نگه دارد یا به قسمی که خود می‌خواهد اذهان عمومی را با دروغ انباشته کند. ان کس که ذهن مردمان را در تصرف خود در اورد جان و مال و آزادی آنان را در اختیار خود در آورده است. در رابطه‌ی بین اخبار درست و آزادی گفتنی بسیار هست. شاید کسی که بهتر از همه در این باره گفتگو کرده است والتر لیپمن نویسنده‌ی آمریکایی باشد.[10]

ستمگری چنان که با آن آشنا بوده‌ایم اغلب ستمگری اقلیت بر اکثریت بوده است. اما ستمگری اکثریت بر اقلیت نیز همچنان ناروا و وحشت انگیز است. فراموش نباید کرد عده‌ای که روح بشر را از زندان خرافات رهایی بخشیده و تاریکی جهل را شکافته‌اند در آغاز همیشه در اقلیت بوده‌اند. اگر اکثریت حق داشته باشد هر نغمه‌ی ناسازی را خاموش کند تمدن آدمی رو به خاموش خواهد رفت. اگر اکثریت حق داشته باشد راه و رسم و عادات و آداب خود را بر اقلیت تحمیل کند و اجازه‌ی انحراف و بدعت و ابتکار به هیچ کس ندهد، تمدن بشر از فقر و فرسودگی خواهد مرد. معنی حقیقی آزادی، امکان تجلی شخصیت افراد است و جلوه‌های رنگارنگ تمدن جز جلوه‌های شخصیت افرادی که آن تمدن را ساخته‌اند چیز دیگر نیست. بنابراین قید و بندی که ناشی از اراده‌ی خود مردمان نیست مخل نمو و تکامل شخصیت آن‌ها است.

هیچ کس حق ندارد خود را قیم و سرپرست افراد بالغ و عاقل دیگر بداند. با هیچ دلیل و بهانه‌ای ستمگری یکی را بر دیگری یا بر دیگران توجیه نمی‌توان کرد.. آن که خود را بهتر و برتر از دیگران می‌داند معلوم نیست از بسیاری جهات به کمک و رهبری و راهنمایی دیگران محتاج نباشد درباره‌ی بهترین نوع حکومت چیزهایی بسیار گفته‌اند. چه خوب بود اگر خداوند خود از آسمان فرو می‌آمد و به اداره‌ی مردمان می‌پرداخت ولی چون چنین سعادتی بشر را میسر نیست هیچ فردی حق ندارد خود را نایب خداوند در روی زمین بشمارد. چون چنین است از آزادی و حکومت ملی چاره نیست و اساس حکومت ملی چنان که گفتم و تکرار می‌کنم دخالت واقعی و مؤثر مردم در سرنوشت سیاسی و اجتماعی خویشتن است.

دعای همیشگی ما باید آن باشد که آزادی ما از دستبرد ستمگران و راهزنان محفوظ بماند و دیگران نیز از ستمکاری ما ایمن باشند. اولی را با خواستن تنها به دست نتوان آورد، نیازمند کوشش و مبارزه و از خود گذشتگی است ولی این که دیگران از دست دیو ستمگری که در نهاد ماست ایمن بمانند دعایی است که اگر با خلوص نیت همراه باشد و از دل برخیزد ممکن است مستجاب گردد و اگر دعای همه این باشد و اجابت پذیرد آزادی همه ایمن خواهد ماند.


[1]Thomas Hobbes, Leviathan قسمت دوم، فصل اول.

[2]Second Treatise on Civil Government: ترجمه ی فارسی این رساله توسط نویسنده ی این سطور قسمتی از کتاب«آزادی فرد و قدرت دولت» را تشکیل می دهد.

[3]قطعه ی 22.

[4]قطعه ی 23.

[5]قطعه ی 18.

[6]Liberty in the Modern State: برای دیدنتفصیل عقاید این دانشمند دریاره ی آزادی و مطالب دیگر رجوع شود به رساله ی«هرلدلسکی- یادی از استاد» از نویسنده ی این سطور.

[7]G.B.Watson

[8]Justice Holmes

[9]George Orwell، در کتاب Animal Farm

[10]Walter Lippman، در کتاب Liberty and the News

منتشر شده در شخصیت هامطالب آموزندهمطالب ویژهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *