رفتن به نوشته‌ها

سخنرانی های راشد بخش اول از 28 دی ماه 1324 تا 28 تیر ماه 1325

تحولات اجتماعی
این سخنرانی در شب جمعه 28 دی 1324 مطابق با 14 صفر 1365 به شماره‌ی 190 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در آغاز سخن چهار آیه از قرآن کریم به یاد شنودگان محترم می‌آورم: یکی آیه‌ی سوره‌ی فاطر که می‌فرماید: «ان الله یمسک السموات و الارض ان تزولا» یعنی: خدا آسمان‌ها و زمین را نگه می‌دارد که از جای خود تکان نخورند. دوم آیه‌ی دوم از سوره‌ی فرقان که می‌فرماید: «و خلق کل شیء فقدره تقدیراً» یعنی: خدا هر چیز را آفرید و برای او اندازه‌ی خاصی معین فرمود. سوم آیه‌ی هجده سوره آل عمران که می‌فرماید: «شهد الله انه لااله الا هو و الملئکته و اولوا العلم قائماً بالقسط» یعنی: خدا گواه است که جز خودش خدایی نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز گواهند، در حالی که جهان را به عدالت بر پا داشته است. چهارم آیه‌ی چهل و سوم سوره‌ی فاطر که می‌فرماید: «فلن تجد لسنة الله تبدیلا ولن تجد لسنة الله تحویلا» یعنی هرگز در سنت خدا تغییر و تبدیلی نخواهی یافت.
از این چهار آیه می‌فهمیم که اولاً یک قدرت بر همه‌ی جهان مسلط است که هر موجود را به جای خود و همه‌ی جهان را مجموعاً نگه داری می‌کند. ثانیاً هر موجودی به اندازه‌ی معین و دارای استعداد خاصی آفریده شده و مناسب با حد خودش در مکان مخصوصی قرار داده شده و دارای مزایای معینی است. ثالثاً میان موجودات مختلف کوچک و بزرگ به قانون عدالت توازن و الفت برقرار گشته که از مجموع آن‌ها واحدی تشکیل شده به نام جهان و همه دارای یک نظم و یک روش اند که همان قانون جهان یا سنت خدا نامیده می‌شود. رابعاً سنت خدا که قوانین عالم باشد ثابت است و هرگز در آن‌ها تغییر و تبدلی رخ نمی‌دهد. این مطالب را نه فقط از این چهار آیه‌ی کتاب آسمانی می‌فهمیم بلکه تجربه و مطالعه در احوال موجودات جهان و حاصلی که از این تجربه و مطالعه به دست می‌آید و به نام علم و حکمت و فلسفه نامیده می‌شود همه این مطالب را تأیید می‌کنند. در این جهان بی منتها، با این همه موجودات بیرون از شمار و مختلف از حیث طبع و شکل و حجم و وزن لامحاله قدرتی هست که همه‌ی این‌ها را نگه داری می‌کند، و خلقتی است که هر یک را اندازه گیری کرده و به ظرفیت خاصی به وجود آورده و می‌آورد، و عدالتی است که هر کدام را در حد خود حفظ می‌کند و به کمال لایق به آن می‌رساند و توازن و اعتدال را در میان همه محفوظ می‌دارد. و همه را با هم الفت و وحدت می‌دهد. این قوانین لامحاله ثابت و تغییر ناپذیر است که در نظم جهان تغییری رخ نمی‌دهد، وگرنه هر گاه در این اصول و قوانین تغییری رخ می‌داد در نظم جهان خلل پدید می‌آمد.
این مطالب را هم از آیات مکتب آسمانی، هم از راه عقل و مشاهده‌ی احوال موجودات می‌فهمیم. پس از آن که این مطالب را فهمیدیم می‌گوییم «ما آدمیان جزوی از این جهانیم و ناچار محکوم قوانین جهانیم؛ آن چه داریم از این جهان داریم و آن چه می‌فهمیم از این جهان می‌فهمیم و در کار خود باید از قوانین جهان سرمشق بگیریم و پیروی بکنیم. جهان ب قدرت و عدالت برپاست؛ قدرت است که هر جسم را در جای خود نگه می‌دارد و آن را از تلاشی و اضمحلال حفظ می‌کند، و عدالت است که حد هر جسم را برای آن جسم حفظ می‌کند و آن را به کمال لایق خود می‌رساند و در نتیجه‌ی این قدرت و عدالت هیچ چیز از حد خود تجاوز نمی‌کند و حد هر چیز برای آن چیز محفوظ می‌ماند. در جامعه‌ی بشری نیز باید قدرتی باشد که آن جامعه را نگه داری و از پراکندگی جلوگیری کند، و عدالتی باشد که هر طبقه و هر فرد را در خود بگذارد و حد او را برایش حفظ کند تا نه کسی از حد خود تجاوز کند و نه کسی از حق خود محروم بماند. در جهان قوانینی است ثابت که هر موجودی از آن قوانین تخلف کند معدوم می‌گردد. در جامعه‌ی بشری نیز همین گونه قوانین ثابت هست که هر جامعه‌ای آن قوانین را نشناسد یا بشناسد و از آن‌ها پیروی نکند رو به فنا می‌رود. حوادث جهان همه به یک دیگر مربوط و هر یک علت دیگری هستند؛ چنان که وجود فرزندان، معلول وجود پدران است. و سرما و بارندگی زمستان به خشکی و سوزندگی تابستان ارتباط دارد، و پستی و بلندی‌های زمین به طوفان‌ها و زلزله‌هایی که رخ داده مربوط است؛ باز ان طوفان‌ها و زلزله‌ها به وضع زمین و آب و هوا و میزان فشار و حرکات هر یک مربوط بوده است. در اجتماع بشری نیز تمام حوادث از صلح و جنگ و جمع و تفریق و بالا و پایین رفتن جماعات و طبقات و هر نوع حادثه‌ی دیگر همه به یک دیگر مربوط و بعضی زاییده بعضی است.»
مثلاً در فصل زمستان که آفتاب در اثر حرکت زمین از روی سرِ ما که ساکنین منطقه‌ی معتدله ی شمالی هستیم به سمت جنوب منحرف گشته است قهراً هوای منطقه‌ی ما سرد شده، از آن طرف آفتاب بر سطح دریاهای بزرگی می‌تابد که هزار فرسنگ در هزار فرسنگ آب است و این آب‌ها را گرم می‌کند و پیداست که چه طبقات عظیم بخار از این همه آب‌ها بلند می‌شود. طبقات بخار که بلند شد قهراً هوای سرد این منطقه‌ها می‌رود که جای آن‌ها را پر کند، در نتیجه طبقات بالای این منطقه‌ها از هوا خالی می‌شود و طبقات بخار که از دریاها بلند گشته به این سمت متوجه می‌گردد و چون هوای این سمت سرد است همین که بخارها به اینجا رسید مبدل به آب می‌شود و فرو می‌ریزد یا در هوا منجمد گشته به شکل برف پایین می‌آید. برف‌ها در کوهساران که به علت ارتفاع هوایش سردتر است باقی می‌ماند و آب آن‌ها به تدریج در طبقات زمین فرو می‌رود یا از رودخانه‌ها جاری گشته و از مکان‌های پایین سر در می‌آورد و این برف و باران‌ها رحم زمین را که پر از میلیاردها نطفه‌ی هر نوع سبزه و گل و میوه و دانه گشته نمناک می‌سازد. همین که شکم زمین به اندازه‌ی حاجت آب گرفت، خورشید همچون قابله‌ای که بخواهد آبستنی را بزایاند یا دایه‌ای که بخواهد نوزادانی را پرورش بدهد در اثر حرکت زمین به این سمت متوجه می‌شود و نوزادان زمین را با پنجه‌های نرمش که در ذره‌های خاک فرو می‌رود در گهواره‌ی گرم و فراخ تابستان پرورش می‌دهد و به ثمر می‌رساند تا پستان زمین خشک می‌گردد و تابستانش به پایان می‌رسد. دوباره خورشید به سمت جنوب متوجه می‌شود تا برای این ناحیه ابر و باران تهیه کند. به این کیفیت فصول چهارگانه‌ی زمین از پی یک دیگر می‌گردند و هر کدام معلول ما قبل و علت ما بعد می‌باشند.
بالا و پایین رفتن طبقات بشری و گردش عزت و ذلت در میان آن‌ها، طلوع آفتاب اقبال بر دسته‌ای و غروبش از دسته‌ی دیگر مانند همین فصول چهارگانه و حوادث دیگر زمین به یک دیگر مربوط و هر کدام معلول ماقبل و علت ما بعد است. گاهی می‌بینید دسته‌ای از مردم در زندگی به عللی عقب می‌افتند و دسته‌ی دیگر بالا می‌روند. دسته‌ی عقب افتاده قهراً از نعمت‌های زندگی و فراغت و رفاه محروم می‌مانند و در نتیجه‌ی محرومیت حس احتیاج می‌کنند و حس احتیاج آن‌ها را به حرکت و فعالیت وا می‌دارد در حالی که دسته‌ی بالا رفته به سبب نعمت و فراغت تن آسان و خوش گذران می‌گردند و در اثر خوش گذرانی هم از احوال محرومان غافل می‌مانند، هم خودسر و مغرور و ضعیف و کم کار می‌گردند. همین که آن‌ها چنان و این‌ها چنین گشتند آن‌ها بالا می‌روند و این‌ها پایین می‌آیند و به این طریق مانند همان هواهای سرد و گرم که جا به جا می‌شوند تحولی در جامعه‌ی بشری رخ می‌دهد. پس از این تحول قضیه بر عکس می‌شود یعنی آن دسته‌ی به نعمت رسیده را خواب می‌گیرد و دسته‌ی از نعمت جدا گشته بیدار می‌گردند و باز زمینه برای تحول دیگری مهیا می‌گردد به این کیفیت فصول عزت و ذلت و اقبال و ادبار در جامعه‌ی بشری گردش می‌کند.
فرقی که جامعه‌ی بشری با دستگاه زمین و فصول اربعه‌ی آن دارد این است که چون زمین و خورشید از خود دارای فکر و اراده نیستند و به حکم طبیعت یعنی امر خدا گردش می‌کنند فصول آن‌ها منظم است و کم و زیاد نمی‌گردد. همیشه در همه‌ی سال‌ها مدت تابستان و زمستان و بهار و پاییز یک اندازه است، اما جامعه‌ی بشری چون دارای عقل و اراده است که به موجب عقل همین مطالب را می‌فهمد و به موجب اراده نمی‌تواند در خودش تصرفاتی و اصلاحاتی بکند فصول عزت و ذلت و بلندی و پستی در آن‌ها همیشه متساوی نیست. یعنی جامعه‌ای که در اثر حوادث و تحولات پایه‌اش بالا رفت و به نعمت رسید اگر از حیث فهم و اخلاق و عمل رشد و لیاقت داشته باشد می‌تواند دوران عزت و سعادت خود را طولانی تر گرداند و نعمت را مدت بیشتری برای خود نگه دارد و اگر نداشته باشد به زودی دامن به چنگ افتاده را از کف می‌دهد. هم چنین جامعه‌ای که در نتیجه‌ی حوادث و تحولاتی شب نکبتش فرا رسیده، اگر زودتر از خواب بیدار شود و در فکر اصلاح خود و چاره جویی کار از راه صحیح برآید مدت شب را کوتاه‌تر خواهد ساخت و صبح دولتش زودتر خواهد دمید؛ و اگر به خواب سنگین فرو رفت و بر علت پستی و ضعف خود افزود شب هجرانش درازتر و ستاره‌ی اقبالش دیرتر تابان خواهد گشت. به این سبب پاک دلان بشر همواره آن‌ها را از عواقب بدی یعنی بدی احوال و اعمال خود آن‌ها بر حذر می‌رساند و به آن چه باعث شوکت و سعادت آن‌ها می‌گردد دلالت می‌کنند تا مگر به خود آیند؛ اگر در حال نعمت و عزت اند کاری نکنند که نعمت را از کف بدهند و هر گاه در شام نکبت اند کاری نکنند که زودتر شامشان سحر شود و آفتاب سعادتشان از افق سر بزند.
بلی، اگر چه حوادث و تحولات جامعه‌ی بشری مانند حوادث و تحولات طبیعی دوری و گردشی دارد و همه به هم مربوط و علت و معلول یک دیگرند ولی این اندازه در دست بشر هست که می‌تواند با طرز عمل خود مدت را کوتاه‌تر یا دراز کند و به عبارت دیگر چون در این حوادث یکی از عوامل خود انسان است که دارای شعور و اراده است پس گاهی می‌تواند از فرصت استفاده کرده همای بخت را از قله‌ی قاف شکار کند و گاهی هم می‌تواند موقع را نفهمیده مرغ اقبال را از آستین خود فرار دهد. این برد و باخت و استفاده کردن یا نکردن بسته به طرز فکر و احوال و اعمال آدمیان است. آن‌هایی که منظم فکر کنند و درست بفهمند و در علل قضایا نیکو تأمل کنند و همواره بیدار و هشیار باشند و از اخلاقی که دیده‌ی عقل را کور می‌سازد مانند جاه طلبی شدید و طمع مفرط و شهوت زیاد و حسد و کینه و لجاجت و ستیزه خویی خویشتن را پاک نگه بدارند و از اعمالی که سبب غفلت می‌گردد مانند ستم و نفاق و خیانت و دروغ و عیاشی خود را بر کنار بدارند، آن‌ها دارای ذکاوت عقل و سلامت طبعی خواهند بود که هر چند شاهد مقصودشان د قله‌ی کوه‌ها یا قعر دریاها باشد آن را به چنگ آورند و اگر در آغوششان باشد پیوسته نگه بدارند و از کف ندهند.
اما آن‌ها که قوه‌ی تفکرشان ضعیف باشد و حوصله‌ی مطالعه و تأمل و دقت در مطالب و تشخیص حقایق امور را نداشته باشند و خویشتن را به انواع مفاسد اخلاقی آلوده کنند و انواع کارهای زشت مرتکب گردند و سخنان یاوه و بیهوده بسرایند این گونه کسان نه خواهند توانست سعادتی به چنگ آورند و نه سعادت موجود را نگه بدارند. برای آن که چون قوه‌ی تفکر در آن‌ها ضعیف است تشخیص نیک و بد نمی‌دهند، به علل امور نمی‌توانند پی ببرند، عواقب کارها را نمی‌توانند پیش بینی کنند، و برای فریب خوردن و گمراه گشتن و مطالب را کج فهمیدن و همیشه پس از گذشتن کار به حقیقت واقف گشتن و افسوس خوردن آماده‌اند. و چون مبتلا به انواع صفات ناپسند از قبیل حب جاه و طمع و شهوت و کینه و حسد و لجاجت هستند غالباً در کارها از صفات خود پیروی می‌کنند که روح آن‌ها را اسیر دارد نه از عقل و مصلحت.
این گونه مردم به وارثانی می‌مانند که بر سر تقسیم ترکه برای آن که فلان چیز فرضاً سهم این بشود یا سهم آن، به سبب داشتن طمع و کینه و نداشتن گذشت و اغماض چندان با یک دیگر لجاجت بورزند که حاضر باشند همه‌ی اموال موروثی را به حلق وکلای دعاوی و دادرسان و کسان دیگر اندازند تا نصیب برادر یا خواهر که مورد خشم آن‌ها است نگردد. چنین مردم معلوم است که با اعمال بد خود همواره بر فتنه و فساد اجتماع می‌افزایند و محبت و برادری را از دست می‌دهند و مآلاً خود را از نعمت عزت و استقلال و شوکت و شرافت محروم می‌گردانند.
نظر به این حقایق است که باید از هر راه و به هر وسیله که میسر است جامعه را عاقل و اخلاقش را پاک و اعمالش را نیکو گرانید که این‌هاست ضامن اصلی سعادت و عزت و نبودن این‌هاست سبب حقیقی ذلت و نکبت.
در یکی از سخنرانی‌های گذشته گفتم که در یک جامعه غالباً صفات و روحیات افراد متشابه با یک دیگر است و هر گونه حالات نفاسانی که در هر جامعه‌ای وجود دارد، خواه نیک یا بد، در همه‌ی افراد آن جامعه از آن حالات کم و بیش هست؛ بنا بر آن مقدمه حالا می‌گویم که اگر در جامعه‌ای از این گونه حالات بد که شرح دادم و گفتم باعث انقراض و زوال نعمت می‌گردد وجود داشت در چنان محیطی نمی‌توانند یک دسته خود را مطلقاً بی تقصیر و دسته‌ی دیگر را مقصر بدانند بلکه اگر بتوانند ساعتی روح خود را از قید همان صفات نام برده خلاص گردانند و از روی آزادی انصاف بدهند تصدیق خواهند کرد که همه مقصرند؛ گیرم بعضی کمتر و بعضی بیشتر؛ و تصدیق خواهند کرد که همین عقیده‌ی هر کدام به تقصیر دیگری و بی تقصیری خود نیز از آثار همان صفات نام برده است یعنی ضعف تفکر، کمی تحقیق، عدم انصاف، شدت کینه و حسد، قوت شهوت و طمع و مانند این‌هاست.
راه اصلاح در این گونه جامعه‌ها آن نیست که افراد و طبقات در ستیزه جویی و مخالفت با یک دیگر بکوشند زیرا خود این باز از آثار همان صفات است که تا یک نفر از دیگری بدی دید مطلقاً از او رو گردان می‌شود و تا می‌تواند با او ستیزه می‌کند و او را به بیشتر از آن مقدار بدی وا می‌دارد. این جانب معتقدم که در هر فرد همچنان که مقصر و خطاکار است راهی هم به خدا و خوبی هست و برای اصلاح افراد باید از همان راهی که در وجود آن‌ها به خدا هست وارد گشت و آن‌ها را متنبه کرد تا از راه ابدی بازآیند و به طریق صلاح گروند. به این جهت معتقدم که در جامعه‌های پریشان به جای آن که افراد با یک دیگر ستیزه کنند و بر تقصیر و خطاهای هم بیفزایند، به هم دیگر رو آورند و خودشان از هم دیگر جبران خطاها و تقصیراتی که هر کدام کرده‌اند بخواهند. بدون شک علت عمده‌ی بدبختی‌ها و پریشانی‌های ما خود ما هستیم و انصاف این است همه‌ی ما کم و بیش مقصریم و راه اصلاح این بدبختی‌ها نیز این است که همه‌ی ما دست از تقصیر برداریم، طرز فکر و روحیه‌ی خود را عوض کنیم، در راه رسیدن به جاه یا جمع مال این همه حرص نزنیم، اصلاً به مال دنیا و مقام ان این قدر اهمیت ندهیم، در هنگام نعمت در اندیشه‌ی محرومان و بیچارگان باشیم، و در هنگام محرومیت اندکی هم صبر و تحمل داشته باشیم، در مقام رقابت و رنجش از یک دیگر این همه کینه در دل نگیریم و به طور کلی امور را بزرگ نکنیم و به هیچ چیز بیش از حد آن اهمیت ندهیم، هم خدعه را کنار بگذاریم، هم عصبانیت را، انصاف را شعار خود سازیم و از عقل پیروی کنیم و از خدا بترسیم.
این دنیا کم اعتبار است و مایه‌ی عبرت در آن بسیار. همه‌ی خیالات و حساب‌های ما درست در نمی‌آید. ارزش ندارد که به اندک خیال و توهم به موجب حرارت یک میل و هوس یا شعله‌ای از خشم و کینه راه خیر و صلاح را از کف و نعمت خدا داده را بر باد بدهیم و زندگی را بر خود و دیگران تباه گردانیم و خود را در همین دنیا پشیمان و تا ابد مسئول خداوند عادل متعال سازیم. برای خدا یک مرتبه همه‌ی ما تکانی به خود بدهیم همه از هر طرف هستیم دست از کج روی برداریم و از راه خطا و تقصیر که خودمان بین خود و خدا بهتر از هر کس به آن واقفیم پا پس بکشیم و سنگ دامن را بریزیم و نیت خود را صالح گرانیم. در آن صورت خواهیم دید که به چه سرعت موجبات بدبختی و تیره روزی ما از میان می‌رود و آثار نیک بختی و سپید روزی نمایان می‌گردد.
ما اگر خودمان خوب شویم، فتنه و آشوب جهان کمتر خواهد توانست یا نخواهد توانست به ما آسیبی برساند. هر زیانی که به ما می‌رسد علت آن صالح نبودن خود ماست وگرنه جامعه‌ای که هیچ یک از افراد آن حاضر نباشند خود را وسیله‌ی فساد گردانند چگونه ممکن است در آن جامعه فسادی رخنه کند. به این حقیقت که قرآن می‌فرماید معترف باشید: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم» یعنی: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شما خودتان را درست کنید که هر گاه شما خود درست باشید بدخواهان نمی‌توانند به شما زیانی برسانند. والسلام علیک و رحمة الله و برکاته.

مسئول سعادت و شقاوت
این سخنرانی در شب جمعه 5 بهمن 1324 مطابق با 21 صفر 1365 به شماره‌ی 191 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
سخنرانی هفته‌ی گذشته در زمینه‌ی تحولات اجتماعی به این آیه‌ی قرآن ختم شد: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم» یعنی: ای کسانی که ایمان آورده‌اید شما خودتان را درست کنید، در صورتی که شما خوب باشید آن که گمراه است نمی‌تواند به شما زیان برساند. این حقیقتی است ثابت و هرگاه مردم گوش هوش فرادارند و این اصل مسلم را به کار بندند غالباً از آفات و مصائب محفوظ می‌مانند. زیرا چنان که گفتیم تحولاتی که در اجتماع بشری پیش می‌آید مانند تحولات طبیعی که در زمین و آسمان رخ می‌دهد اجباری محض نیست و عمل خود انسان نیز در آن تحولات دخالت دارد و هر چند تمام علت نباشد جزء علت هست و چون آدمی موجودی است دارای شعور و اراده و می‌تواند بفهمد و تصمیم بگیرد پس خود او اگر روش نیک پیش بگیرد می‌تواند خویشتن را از بسیاری آسیب‌ها حفظ کند و نعمت‌های خدا را مدت طولانی تری برای خود نگه بدارد و اگر روش بد پیش بگیرد نعمت‌های خدا زا زود از خویشتن سلب می‌کند و خود را مستعد برای مبتلا گشتن به انواع بلایا و مصائب می‌گرداند.
اگر چنین نبود در جامعه‌ی بشری پند و حکمت و قانون و تعلیم و تربیت به وجود نمی‌آمد، کسی حوادث تاریخی را نمی‌نوشت، کسی مرام و مسلک وضع نمی‌کرد، کسی پاداش و کیفر قرار می‌داد، کسی تعلیمات و وظایف نظامی و اداری و مانند آن‌ها به وجود نمی‌آورد. همه‌ی این‌ها برای آن است که عمل خود انسان در حوادث اجتماعی او دخالت دارد و بشر می‌تواند با قوه‌ی شعوری که خدا به وی داده این امور را بفهمد، از گذشته استدلال کند و به آینده پی ببرد، و یا قوه‌ی عزم و اراده‌ای که به وی عنایت فرموده تصمیم بگیرد، بدی را ترک کند و خوبی را به جا آورد تا به این طریق در تغییر سرنوشت خود مؤثر گردد که قرآن می‌فرماید: «ان الله لایغیر ما به قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم» یعنی: خدا اوضاع و احوال مردمی را به طرف خوبی یا بدی تغییر نمی‌دهد تا آن مردم حالات و اعمال خود را به خوبی یا بدی تغییر ندهند.
یک موقعی که راجع به نعمت سلامتی و امنیت صحبت کردم گفتم که قسمت عمده‌ی نگه داری این دو نعمت در دست خود مردم است و در صورت از دست دادن آن‌ها هم قسمت عمده‌ی تقصیر متوجه خود آن‌ها می‌باشد. همه‌ی نعمت‌ها همین طور است. برای آن که بقای هر نعمت دو شرط دارد: یکی آن که موجبات نعمت سلامتی، اعتدال و منظم بودن مزاج است و موجبات نعمت امنیت، عدالت اجتماعی و اعتدال زندگی و حسن اخلاق و اعمال مردم است؛ و آن چه ممکن است نعمت سلامتی یا امنیت را از میان ببرد مرض‌ها و آشوب‌هاست که گاهی از خارج پیش می‌آید. مردم باید از این موانع جلوگیری کنند اما باید بدانند که حفظ موجبات مهم تر است از دفع موانع. اگر ما بدن را معتدل و منظم نگه بداریم، بیماری‌ها به ندرت خواهند توانست در بدن ما اثر کنند و اگر روحیات و اعمال نیک را در جامعه درست حفظ کنیم و به عبارت دیگر مزاج اجتماعی را معتدل و منظم بداریم فتنه و آشوب جهان کمتر خواهد توانست در آن جامعه راه پیدا کند. بیماری و آشوب، چه در بدن و چه در پیکر اجتماع، عضو فاسد می‌خواهد که در آن خانه کند؛ اگر بدنی یا جامعه‌ای صحیح و منظم باشد فساد در آن رخنه نخواهد کرد. این کار که حفظ صحت بدن و سلامت اجتماع است به دست خود آدمیان است چرا که چنان که گفتم دارای شعور و اراده‌اند و یکی از عوامل مهم نیک بختی و بدبختی و انواع تحولات اجتماعی خود آن‌هایند.
بعضی هستند که چون بدبخت می‌گردند به آن کس که باعث بدبختی آن‌ها گشته نفرین می‌کنند؛ مانند کسانی که مبتلا بر تریاک یا قمار و مشروب می‌شوند و مانند زنان و دخترانی که فریب نامه‌های عاشقانه‌ی جوانان یا سیم و زر توانگران را خورده و به منجلاب بی عفتی می‌افتند، همین که خوب در بیچارگی غرق می‌شوند و در شهوت‌های سوزنده‌ی این جهان که از دور به شکل گل سرخ به نظر می‌آید و از نزدیک تا و پود زندگی مادی و معنوی را خاکستر می‌کند مایه‌ی حیات را از کف می‌دهند در آن موقع به خود می‌آیند و متوجه باختی که کرده‌اند می‌گردند و بر آن کس که باعث گمراهی آن‌ها گشته لعنت می‌فرستند. این کار در زمان ما خیلی رایج گشته که در مورد بدبختی زنان و دختران به خصوص نویسندگانی با آب و تاب قصه‌هایی می‌نویسند و علل سقوط آن‌ها را شرح می‌دهند و در همه جا گناه را متوجه کسانی می‌کنند که باعث بدبختی آن‌ها گشته‌اند. این سخنان و این عذرها اگر چه موقتاً روح بدبخت شدگان را تسلیت دروغی می‌دهد و این قصه‌ها هر چند خوانندگان را سرگرم می‌سازد ولی در نزد عقل صحیح ارزش ندارد؛ یعنی کسی بخواهد مطابق عقل قضاوت کند این عذرها را نمی‌پذیرد بلکه به همان جوانی که گناه تریاکی گشتن خود را به گردن رفیق بد می‌اندازد می‌گوید او تو را به این کار دعوت کرد تو چرا پذیرفتی؟ و به همان دختر یا زنی که باعث بدبخت شدن خود را فلان دوست شوهر یا فلان جوان همسایه یا فلان مرد توانگر می شمارد می‌گوید که او تو را به این عمل خواند تو چرا رفتی؟ تو چرا قبول کردی؟ البته در دنیا از این گونه منادیان فساد و دعوت کنندگان به فسق و فجور و خیانت و ستم همیشه هستند، ما نمی‌توانیم همه‌ی آن‌ها را از عالم براندازیم، ما باید خودمان را نگه داریم و دنبال آن‌ها نرویم. در دنیا همیشه باد و باران هست، در دریا همیشه موج و طوفان هست، ما باید پنجره و سقف اطاق و بدنه و سکان کشتی خود را محکم بسازیم. این بی خردی است که هر کس خود را محافظت نکند و شل و سست باشد تا انواع بلاها بر سرش بیاید آن گاه باعث بلا را ملامت کند. این گونه کسان ملتفت نیستند که با این عذرها که می‌آورند اعتراف به بی‌ارادگی و سفاهت خودشان می‌کنند. معنای این سخن آناست که من از خویشتن نه فهم دارم نه رشد نه تشخیص نه اراده. هر بادی که از هر طرف بر من بوزد مرا به طرف دیگر می‌برد؛ خدا لعنت کند آن باد بد را که مرا به طرف تیره بختی برد. کسانی که مخصوصاً در موضوع سقوط زن‌ها این گونه داستان‌ها را می‌نویسند و همه جا زن‌ها را معذور و مردانی را که باعث فریب آن‌ها گشته‌اند مقصر جلوه می‌دهند و زن‌ها هم خیلی خشنود می‌گردند که آن‌ها را معذور قلمداد کرده‌اند، این‌ها در حقیقت به جنس زن اهانت می‌کنند؛ زیرا معنای این مطالب این است که این جنس حکم کودک بی رشد و بی اراده‌ای را دارد که خودش مکلف نیست و نباید از خود او توقع داشت که خود را از آب و آتش حفظ کند بلکه دیگران باید مراقب او باشند و او را فریب ندهند و در آب و آتش نیندازند در صورتی که زن مانند مرد موجودی است عاقل و دارای اراده؛ او هم از جانب خدا به انواع تکالیف دینی و عقلی مکلف است و اگر کسی او را به راه خطایی خواند نباید برود و اگر رفت ملامت متوجه خود او است.
جنایتی که کسی بر دیگری وارد می‌کند بر دو نوع است: یک نوع جنایتی است که در آن فهم و اراده را از او سلب می‌کند، مثل آن که از پشت سر، وی را در چاه افکند یا به ضرب گلوله از پای در آورد. در آن گونه جنایت فقط آن که مرتکب جنایت گشته مستحق ملامت و عقوبت است اما آن که جنایت بر او وارد شده ملامتی متوجهش نیست. نوع دیگر جنایتی است که فهم و اراده‌ی طرف را سلب نمی‌کند، مثل آن که شخصی را دعوت و تشویق کنند که برود به مجلس قمار یا شراب یا تریاک یا فحشا یا هر نوع کار زشت و خلاف دیگر و برای این کار پول و اشیای فریبنده‌ی دیگر نیز به او نشان بدهند و آن کس به طمع پول یا هوس عیش و نوش برود تا آن که تدریجاً فاسد و بدبخت گردد. در این گونه موارد هر چند آن که باعث این جنایت گشته و این شخص را به کار کشانده گنه کار است اما بیشتر ملامت و عقوبت متوجه خود آن شخص است که دعوت آن‌ها را پذیرفته و دنبال آن‌ها رفته است. چرا که فلان مرد وقتی به فلان زن لبخند زد یا پول و اتومبیل نشان داد، فهم و اراده را که از او سلب نکرد و او را مجبور نساخت، فقط هوسش را به هیجان آورد و او را از راه هوس تحریک کرد. یا فلان آدم وقتی که به دیگری وعده‌ی رسیدن به فلان مقام یا مال دنیوی را داد او را مجبور و بی اراده نساخت بلکه شهوت جاه یا طمع مال او را به حرکت در آورد و مانند گوسفندی که برابر چشمش مشتی علف بگیرند سبزه‌ای به او نشان داد. در چنین موارد خود این اشخاص که خدا به آن‌ها چشم و گوش و قوه‌ی حافظه و عقل و اراده داده باید تأمل و حساب بکنند و گذشته‌های خود و دیگران را که در حافظه دارند به یاد آورند و درباره‌ی آینده‌ی خود اندیشه کنند، آن گاه تصمیم بگیرند. این عذر نشد که در این قبیل جاها کسی بگوید فلانی مرا فریفت، فلانی مرا از راه برد، فلانی را تحریک کرد، پس خدا این چشم و گوش را برای چه به تو داده؟ تو فکر نمی‌کنی که خدا در وجود تو چرا قوه‌ی حافظه‌ای تعبیه کرده است؟ اگر تو قوه‌ی حافظه نمی‌داشتی در آن صورت هیچ چیز از آن چه دیده و شنیده‌ای در یادت نمی‌ماند؛ مادام که چیزی برابر چشمت می‌بود آن را می‌دیدی و همین که چشمت را بر می‌گرداندی هیچ اثری از ان در تو نبود و مادام که آوازی در گوش تو طنین انداز می‌بود آن را می‌شنیدی و همین که تمام می‌شد هیچ خاطره‌ای از آن در تو نمی‌ماند و تو همیشه موجودی بودی خالی از هر گونه خیال و تصور؛ لکن الآن این چنین نیستی.
الآن در وجود تو قوه‌ی حافظه‌ای است که آن چه می‌بینی و می‌شنوی یا به هر طریق دیگر می‌فهمی در آن قوه ضبط می‌شود و باقی می‌ماند؛ به طوری که الساعه در هر سنی که هستی تمام آن چه در زندگی بر تو گذشته و هر چه از مردم شنیده و در کتاب‌ها خوانده‌ای به یاد داری و وجود تو پر است از محفوظات و معلومات. به این سبب همواره در دماغت خیالات و تصوراتی داری و هر موضوع تازه‌ای که برایت پیش می‌آید به همان محفوظات ذهنی خود مراجعه می‌کنی و آن چه در آن زمینه از سابق به یاد داری جلو ذهن حاضر می‌کنی و آن‌ها را با هم جمع و مقایسه می‌کنی و از روی آن‌ها راجع به آن موضوع تازه دارای عقیده‌ای می‌گردی و تصمیم می‌گیری. این مراجعه به محفوظات گذشته و مطالعه در آن‌ها و حساب و سنجش و تشخیص دادن موضوع تازه را از روی آن‌ها تفکر نامند که عمل قوه‌ی عقل است و همین حافظه بایگانی است که به موجب آن قوه‌ی عقل می‌تواند تفکر کند. چون آدمی دارای چنین قوه و دستگاهی است خدا او را مکلف ساخته؛ یعنی هر کس که عاقل باشد به این معنی که در قوه‌ی عقلش خللی رخ نداده باشد و بالغ گشته باشد، یعنی چند سالی زندگی کرده باشد که از دوره‌ی صباوت گذشته و حافظه‌اش مایه گرفته باشد چنین آدمی خودش مکلف است که خویشتن را از آن چه باعث بدبختی و تباهیش می‌گردد نگه دارد و به راهی که او را به هلاکت می‌کشاند نرود و در مقابل دعوت‌های فریبنده و مکر و دغل و شیطنت و نیز در برابر هوا هوس و طمع و شهوت و کینه و حسد خود مقاومت بورزد. اگر به موجب این تکلیف که حکم عقل و دین است عمل کرد خودش از آسیب مصون خواهد ماند و سعادتمند خواهد گشت و در نزد عقل و دین مورد تمجید و ستایش خواهد بود؛ و اگر عمل نکرد و خویشتن را به دست هوس‌های درونی و حوادث خارجی سپرد و نگون بخت و تیره روز ساخت، علاوه بر بدبختی در نزد عقل و علم و دین مقصر و مستحق ملامت شناخته خواهد شد.
هر کس یا هر جامعه که در مقام بدبختی بیشتر از حوادث خارجی بنالد و گله کند، همین گله و ناله‌اش اعتراف ضمنی است به عدم رشد و سفاهت خودش و عذر او در نزد عقلا پذیرفته نخواهد بود. هر که انتظار داشته باشد که در نیا روزی پیش آید که در ان روز تخم مرض‌ها از زمین و ریشه‌ی بدخواهی‌ها از دل بشر بر افتد و هیچ گونه باعث شر و فساد وجود نداشته باشد تا او به سلامتی و بدون خطر زیست کند چنین کسی کم خرد است. انسان عاقل باید بداند که دنیا همین است که هست و همین گونه موجبات خطر و ضرر و گمراهی همیشه در جهان بوده و خواهد بود. او باید گوش‌ها و چشم‌هایش را باز کند و عقل خدادادی را به کار اندازد و دستورهای خدایی و حکمت‌ها و تجربه‌های روزگار را پیشرو خویش سازد و خود را از خطر و ضلالت مصون بدارد. او نباید مستی و دیوانگی، شهوت رانی و خیره سری کند. او نباید دنبال هر کس که او را خواند برود و لقمه را از دست هر کس که به او داد بگیرد و به مجرد این که دورنمای خیالی و موهومی از جاه یا مال یا شهوت به نظرش آمد عقل و دل را از دست بدهد و مانند مجنون آشفته‌ای در پی آن بتازد. او باید قصه‌ها و حکایاتی را که از گذشته برایش نقل می‌کنند به خاطر بسپارد و چون مانند آن موارد پیش آید تأمل بکند و بی رویه به آب نزد.
ادیان الهی مردم را مکلف ساخته و راه نیک و بد را به آن‌ها نمایانده و خود آن‌ها را مسئول سعادت و شقاوت دانسته و پس از اتمام حجت عذر آنان را نپذیرفته‌اند. چنان که در آیات صد و پنج و صد و شش سوره‌ی مؤمنون از قرآن کریم درباره‌ی کسانی که در اثر مسامحه و سوء عمل به سرنوشت ملال انگیز دچار گشته و تمنای برگشت می‌کنند تا دوباره راه صواب پیش بگیرند و تمنای آن‌ها پذیرفته نمی‌شود می‌فرماید: «الم تکن آیاتی تتلی علیکم فکنتم بها تکذبون» یعنی: آیا نبود که آیات من بر شما خوانده می‌شد و شما آن را دروغ می‌شمردید؟ و آن‌ها جوابی ندارند جز آن که بگویند: «ربنا غلبت علینا شقوتنا و کنا قوماً ضالین» یعنی: خدایا بدبختی بر ما غلبه کرد گمراه گشتیم، که در حقیقت این اعتراف به تقصیر و نداشتن جواب صحیح است. باز در همان سوره درباره‌ی کسانی که در نعمت و غفلت به سر می‌برند و حساب کار روزگار خود را نمی‌کنند تا هنگامی که به سرنوشت شومی دچار می‌شوند فریاد استغاثه‌ی آن‌ها بلند می‌شود، در آیات شصت و پنج و شصت و شش می‌فرماید: «لا تجأروا الیوم انکم منا لا تنصرون قد کانت آیاتی تتلی علیکم فکنتم علی اعقابکم تنکصون» یعنی: امروز فریاد مکشید که از جانب ما یادی نخواهید شد چرا که آیات من بر شما خوانده می‌شد و شما از آن‌ها می‌گریختید. معلوم است که مقصود از آیات خدا همین حکمت‌ها و پندها و تجربه‌هاست که از زبان پیغمبران و حکما و عقلا و از زبان خود روزگار همواره بر مردم خوانده می‌شود و آن‌ها را به حقایق امور آگاه می‌سازد. این نمونه‌ای است از ملامت دین که متوجه خود مکلفین می‌شود و عذر آن‌ها در پیشگاه حقیقت پذیرفته نمی‌گردد. حکم عقل و قانون طبیعت نیز همین است. خود ما در مقابل شکوه‌هایی که اشخاص راجع به بدبختی خودشان از دیگران می‌کنند می‌گوییم می‌خواستی نکنی، می‌خواستی نروی، می‌خواستی نپذیری، چشمت کور، مگر عقل نداشتی، مگر نمی‌دانستی. همه‌ی این‌ها برای ان است که خود او دارای فهم و اراده است و مکلف است که در کارها اندیشه کند و از راه بدبختی نرود.
خوب است یک جامعه‌ی بدبخت اگر از تیره بختی خود متألم هستند به این حقیقت متوجه گردند که باعث تیره بختی خود آن‌هایند، یعنی اخلاق و اعمال و کوتاه فکری و هوا پرستی خود آن‌ها؛ نه موقع جغرافی نه اوضاع طبیعی و نه حوادث اجتماعی و سیاسی. و به جای آن که همواره در اندیشه‌ی تغییر اوضاع می‌افتند، در صدد تغییر روحیه و اخلاق و اعمال خودشان برآیند؛ و گر نه تا زمانی که دارای این طبیعت و احوال باشند که آثار آن طمع‌های جاهلانه و هوس‌های بچگانه و نفاق‌های داخلی و کینه‌های سخت و ستیزه‌های شدید است به هر کجا که روند آسمان همین رنگ خواهد بود و هر نوع وضعی پیش آید نتیجه‌اش برای آن‌ها همین خواهد بود که هست. آن‌ها اگر مردمی گردند که موافق با عقل و حکمت زندگی کنند و بر تمایلات بچگانه‌ی خود غالب شوند و دست از ستیزه جویی و کینه جویی بردارند و در مقابل بدی، بدی دیگر نکنند، خودشان با هم بسازند و برادرانه در این قطعه‌ی زمین که خدا به آن‌ها داده زندگی کنند از بیشتر پیشامدهای ناگوار مصون خواهند ماند.
ما همه می‌میریم، حوادثی بسیار در این جهان پیش می‌آید و کارها بسیار زیر و رو می‌شود اما آثار ما از نیک و بد همه باقی می‌ماند. از این گفته‌ها و اعمال ما هیچ که باقی نماند به اندازه‌ی خرابه‌های شهر ری باقی خواهد ماند و پس از قرن‌ها مردم این سرزمین و سرزمین‌های دیگر که تاریخ زمان ما را بنویسند و در اوضاع و احوال ما مردم که باعث این پیشامدهای اسف آور گشته است دقت کنند و سخنان حکمت آمیزی هم که در همین ایام و قبل از این ایام و بعد از این همواره گفته می‌شد بخوانند و انواع کتاب‌های پر از حکمت و تجربه و اندرز را که در میان ما بوده ببینند سخت متعجب خواهند گشت و ما را به شدت ملامت خواهند کرد که این مردم دانسته‌اند و به آن‌ها گفته شده و شنیده‌اند و همچنان کارهایی کرده‌اند که آن‌ها را به تباهی کشانده است!
بیایید ای کسانی که خدا وسایل اتمام حجت را بر شما چنان تمام کرده که در اندرون اطاق خود در حالی که در بسته و پرده آویخته است و در میان قهوه خانه‌ها و رستوران‌ها و بر سر خیابان‌ها و میدان‌ها و در حال حرکت در اتومبیل‌ها آیات خدا و ندای خیرخواهانه به گوش شما می‌رسد به خویشتن بپردازید و خود را اصلاح کنید؛ به این معنی که اولاً نیت خود را در هر کار که می‌خواهید بکنید برای خدا خالص گردانید و بین خود و خدا، خویشتن را در معرض حساب در آورید و ببینید تکلیف دینی و عقلی شما چیست. آن چه به حکم خدا و وجدان مورد تأمل است مکنید و آن چه به خوبی آن مطمئن و به خیر و مصلحتش یقین دارید بکنید و یقین بدانید که اگر شما خوب شوید هر چند جهان پر از فساد گردد به شما کمتر آسیب خواهد رسید.
گر جهان فتنه گـیرد از چپ و راست و آتش صــعقه پـیش و پس بــاشد
تـــو پـــریـشـان نـکـرده ای کـس را چـــه پــــریشـانیت ز کـس بــاشد
راســتی پـیـشـه گــیـر و ایـمـن بـاش کــو رهــانـنده ی تــو بـس بــاشد

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

سیاست اسلامی
این سخنرانی در شب جمعه 12 بهمن 1324 مطابق با 28 صفر 1365به شماره‌ی 192 در رادیو ایران ایراد شد و چون در پایان خطابه‌ی پیشین به سیاست علی علیه‌السلام اشاره‌ای شد این سخنرانی را که از لحاظ زمان مقدم بر آن بود در این جا قرار دادیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
امشب جامعه‌ی شیعیان به مناسبت وفات اما حسن مجتبی سبط بزرگ پیغمبر سلام الله علیه سوگوارند. صاحب کتاب الانوار البهیه می‌نویسد: «امام حسن بن علی در روز پنجشنبه هفتم ماه صفر سنه‌ی چهل و نه هجری در سن چهل و هفت سالگی به وسیله‌ی زهر وفات کرد و بعضی گفته‌اند در بیست و هشتم صفر و بعضی در آخر صفر، و در شهر مدینه در زمین بقیع مدفون گشت». در کتاب تاریخ الاسلام السیاسی می‌نویسد: «مورخین در تاریخ و سبب وفات امام حسن اختلاف کرده‌اند». صاحب کتاب البدء و التاریخ (جلد ششم، صفحه‌ی پنجم، چاپ پاریس) می‌نویسد: «بعضی گفته‌اند که امام حسن در هنگامی که بر گرد کعبه مشغول طواف بود شخصی آهن تیزی را که ته نیزه قرار می‌دهند و آن را مسموم کرده بود به پشت پایش فرو کرد و اثر ان زهر در بدنش سرایت کرد و وفات نمود. بعضی دیگر گفته‌اند که معاویه زهری برای جعده دختر اشعث بن قیس که همسر امام حسن بود فرستاد که آن را به امام بخوراند و وعده داد که بعداً او را همسر پسرش یزید گراند؛ جعده آن زهر را به امام حسن خورانید و او را کشت، بعداً که از معاویه تقاضای انجام وعده را کرد معاویه گفت: «ما یزید را دوست داریم و نمی‌توانیم زنی را که نسبت به پسر پیغمبر بی وفایی کرد همسر او گردانیم»، در عوض صد هزار درهم به او داد.
چرا امام حسن با معاویه صلح کرد و چرا با آن که صلح کرد کشته شد؟ در سال چهلم هجری که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در ماه رمضان آن سال به دست یکی از خوارج کشته شد در جامعه‌ی اسلامی سه حزب وجود داشت: یکی حزب هواخواهان معاویه که عموم مردم شام و قسمتی از اهالی بلاد دیگر اسلامی مخصوصاً مصر بودند و مدعی بودند که خلافت باید در قریش باشد و خاندان اموی برای آن از همه شایسته‌ترند. دوم حزب شیعیان علی که اغلبشان از مردم عراق و پس از آن حجاز و یمن و مصر بودند و معتقد بودند که خلافت باید در قریش باشد و حق خاندان علی علیه‌السلام است. سوم حزب خوارج که با هر دو دسته دشمن بودند و خون هر دو دسته را مباح می‌دانستند و معتقد بودند که خلافت مخصوص خاندان معینی نیست بلکه هر مسلمانی که لایق و عادل باشد می‌تواند خلیفه باشد، چه قریشی چه غیر قریشی. همین حزب بودند که بر علی علیه‌السلام شوریدند و از سپاهیان آن حضرت جدا گشتند و همین‌ها بودند که تصمیم گرفتند علی و معاویه و عمروعاص را از میان بردارند و در مورد علی به مقصود خود رسیدند اما با معاویه بیشتر از علی دشمن بودند برای آن که علی به حق رفتار می‌کرد و همه را به یک چشم نگاه می‌کرد و خودش مانند یکی از افراد مسلمین زندگی می‌کرد و اموال مسلمین را با دقت و امانت نگه داری می‌کرد و به مصرف می‌رساند و در مقابل حق خاضع و از خدا ترسان بود ولی معاویه در اندیشه‌ی ریاست طلبی و جهان گیری بود و اموال مسلمین را در راه انجام مقاصد خود بی باک تفریط می‌کرد و به آن‌ها که برایش کار انجام می‌دادند صله‌های گران می‌داد و به تقلید امپراتورهای رم برای خود دربار و قصرها و دربان‌ها و تشریفات قرار داد و روح مساوات و سادگی و آزادی اسلام را از میان می‌برد.
اما حسن اگر می‌خواست بر سر خلافت بجنگد با دو دسته‌ی مخالفت مواجه می‌گشت: یکی دسته‌ی معاویه و یکی دسته‌ی خوارج. دسته‌ی معاویه از حیث پول و اسباب دنیا قوی بودند و دسته‌ی خوارج از این جهت که بنای کارشان بر عصبیت بود و به هیچ دلیل و حجتی اقناع نمی‌شدند و تمام مسلمان‌هایی را که با آن‌ها هم عقیده نبودند کافر و واجب التقل می‌دانستند و باعث زحمت بودند. در مقابل این‌ها شیعیان امام حسن و پدرش علی که بیشترشان اهل عراق بودند گرفتار ضعف و اختلافات داخلی بودند؛ چنان که خود علی علیه‌السلام در سال‌های آخر عمر از دست آن‌ها اظهار خستگی و تمنای مرگ می‌کرد. علی و خاندانش می‌خواستند بر حق عمل کنند؛ از مردم بیش از آن چه خدا مقرر کرده نگیرند و به کسی بیش از حقش چیزی ندهند و مردم وظیفه‌ی جهاد را به حکم آن که واجب است و وظیفه‌ی دینی آن‌هاست انجام بدهند نه به طمع ریاست و مال دنیا، در حالی که معاویه هم بیش از حد مقرر می‌گرفت و هم بیش از حق می‌داد و هم مردم را به طمع ریاست و مال دنیا به کارهایی مأمور می‌کرد و به جنگ می‌فرستاد و چون در میان مردم طبایعی که آن قدر تربیت شده باشند که به جاه و مال دنیا و هوا و هوس توجه نداشته باشند و فقط برای حق کار بکنند کمترند بدیهی است که دور معاویه بیشتر جمع می‌شدند. با این اوضاع و احوال امام حسن دید اگر با معاویه بجنگد قطعاً شکست می‌خورد و از این شکست و خونریزی نفعی عاید جامعه‌ی اسلامی نمی‌گردد جز آن که شیعیان زبون تر و از مرگ ترسان تر شوند و فتنه‌ی خوارج بالا گیرد ا حدی که شیرازه‌ی جامعه‌ی اسلامی از هم گسسته گردد. به این جهت با معاویه صلح کرد تا صورت جامعه‌ی اسلامی و استقلال آن محفوظ بماند و خون مسلمان‌ها بی جهت نریزد و جنگ خانگی موقوف شود، اما در صلح خود شرط کرد که معاویه پس از خود جانشین معین نکند و امر خلافت را به خود مسلمین وا گذارد تا هر که بخواهند خلیفه گردانند و همین ماده که در قرار داد صلح گنجانده شد باعث کشته شدن امام حسن و شهادت سبط دوم پیغمبر اما حسین شد.
ابوالفرج در کتاب مقاتل الطالبین می‌نویسد که: «امام حسن پس از صلح با معاویه از کوفه به مدینه برگشت و در آن جا اقامت گزید تا آن که معاویه (بر خلاف قرارداد خود) به این اندیشه افتاد که پسرش یزید را به جانشینی خود معین کند و از مردم برایش بیعت بگیرد و چون امام حسن و همچنین سعد بن ابی وقاص را مانع انجام این مقصود می‌دید به این سبب کسانی را مخفیانه وادار کرد که این دو نفر را مسموم کردند». مردی می‌گوید: «من نزد اما حسن رفتم و به او گفتم تو پسر پیغمبری، آیا شایسته بود ما جماعت شیعه را ذلیل کنی و به عبودیت اندازی؟ گفت از چه جهت؟ گفتم از این که تسلیم این جبار ستمکار گشتی. گفت من از ناچاری تسلیم گشتم که یاور نداشتم وگرنه شب و روز می‌جنگیدم. من مردم کوفه را شناخته‌ام و آزموده‌ام؛ از آن‌ها کار من اصلاح نمی‌شد برای آن که به قول و پیمان خود پایبند نیستند و به سبب اختلافاتی که دارند در هیچ عملی ثابت قدم نمی‌باشند. به ما می‌گویند دل ما با شماست ولی شمشیرشان به روی ما کشیده می‌شود. سخنش به اینجا که رسید خون راه گلویش را گرفت، تشتی آوردند، در آن خون قی کرد تا پر شد. گفتم این چیست؟ خدا بد ندهد. گفت مسمومم کرده‌اند».
باید دانست که به طور کلی عقیده‌ی فلاسفه و بزرگان بشر در سیاست بر دو نوع است که مظهر یکی از ان دو نوع در جامعه‌ی اسلامی خاندان علی هستند و مظهر نوع دیگرش خاندان اموی. این دو نوع سیاست را دو نفر فیلسوف اجتماعی که یکی مسلمان است و یکی مسیحی و عصرشان نزدیک به یک دیگر است در دو کتاب نوشته‌اند که امروز در دست ماست و هر کدام آن‌ها بر حسب محیط و طرز فکرشان یک نوع را ترجیح داده‌اند. یکی از آن دو تن ابو زید عبدالرحمن پسر خلدون است که از فلاسفه‌ی عملی مکیاولی از فلاسفه‌ی اجتماعی و سیاسی اروپاست که در اواخر قرن پانزدهم میلادی می‌زیسته است. ابن خلدون از مردم تونس است، در بلاد اسلامی زاییده و تربیت شده است و در مراکش و تونس و اندلس و مصر در دربار امرا و سلاطین اسلامی متصدی مناسب سیاسی و مشاغل گوناگون دولتی گشته و کتاب مقدمه‌ی تاریخش را که به مقدمه‌ی ابن خلدون معروف است روی نظریات فلسفی و اجتماعی که از محیط اسلامی به دست آورده نگاشته است. مکیاولی از اهالی فلورانس است و در دولت جمهوری فلورانس متصدی مشاغل گوناگون سیاسی بوده و کتاب پرنس را به نام امیر زمان خود در فلسفه‌ی اجتماعی و سیاسی روی اطلاعات و تجربیاتی که از محیط اروپا و تاریخ ممالک غربی به دست آورده نوشته است.
این هر دو، در قواعدی که برای تشکیل دولت و تأسیس وزارت و تشخیص احوال مخلصین و متملقین و علل عظمت یک دولت و موجبات سقوط آن و لزوم اهمیت دادن به ارتش نگاشته‌اند و موافقند، ولی در روش سیاست با هم اختلاف دارند و ابن خلدون معتقد است که سیاست باید بر اساس حق و عدالت و احترام عهد و پیروی از صفات حمیده باشد؛ لیکن مکیاولی معتقد است که پابندی به مبانی اخلاقی و صداقت و وفا در سیاست لازم نیست. اساس سیاست باید بر تدبیر و مکر استوار باشد هر چند مستلزم دروغ و فریب و نقض عهد گردد. ابن خلدون می‌گوید: «پادشاه نباید تند و سخت گیر باشد و زیاد در احوال مردم تفتیش و بر اعمال آنان خرده گیری کند که اگر چنین باشد مردم ترسان و زبون می‌گردند و در اثر ترس و زبونی دروغ گو و مکار می‌شوند و کلیه‌ی اخلاق فاضله و ملکات حسنه‌ی آن‌ها فاسد می‌گردد و چنین مردمی در مواقع جنگ و لزوم دفاع از مملکت حمایت نمی‌کنند و دست به خیانت می‌زنند و اگر بتوانند بر حکومت می‌شورند. اگر شاه روش ارفاق پیش گیرد تا گنه‌کاران به عفو او امیدوار باشند مردم به او علاقمند و دل گرم می‌شوند و در پناه او آرام می‌گیرند و در راه او از فداکاری دریغ نمی‌نمایند». همچنین می‌گوید: «حقیقت سلطنت به دو چیز تکمیل می‌شود، یکی حفظ حقوق مردم، دیگر اصلاح امر معاش آن‌ها که مهم‌ترین وسیله‌ی محبوبیت در قلوب رعیت است». می‌گوید: «از لوازم حکومت پیروی کردن از صفات حمیده است که صفات حمیده ارتباط کامل با سیاست دارد. عظمت دارای ریشه‌ای است که عصبیت است و دارای شاخه‌هایی است که صفات حمیده است. سلطنت بدون صفات حمیده چون آدم برهنه است. هرگاه در خانواده‌ها اگر صفات نیک نباشد عصبیت که ریشه‌ی خانواده است نابود می‌گردد. در مملکت که خانواده‌ی بزرگی است به طریق اولی در صورت نبودن صافت پسندیده عصبیت که ریشه‌ی عظمت است از میان خواهد رفت. و بدیهی است که باید بر وفق خیر و صلاح آن‌ها باشد». این خلاصه‌ی نظریه‌ی ابن خلدون است.
اما مکیاولی می‌گوید: «شاه یا رئیس دولت باید هم محبوب باشد هم مهیب و اگر نتواند جمع بین دو حالت کند بهتر آن است که مردم از او بترسند. شاه باید خود قائد ارتش باشد و معروف به قساوت گردد که بدون آن حفظ وحدت ارتش مقدور نیست. باید کم مزاح باشد و بداند که هر یک از خوبی و بدی را در کجا به کار برد. شاه باید از ننگ معایب و زشتی‌ها که نگه داری ملک بدون آن ممکن نیست پروا نکند، زیرا بسیاری از فضایل هست که رعایت آن‌ها موجب خرابی ملک می‌گردد و بر عکس بسیاری از رذایل هست که به نیکی و سلامتی منجر می‌شود. شاهی که می‌خواهد از ملت ندزدد و در هنگام لزومِ دفاع، از هزینه عاجز نماند باید متصف به بخل باشد و از این اتصاف باک نداشته باشد». همچنین می‌گوید: «هر چند پادشاهان و امرا در نتیجه‌ی وفای به پیمان‌های خود مورد ستایش جهانیان واقع می‌شوند اما تجربه ثابت کرده که آن‌هایی که مقید به حفظ پیمان خود نبودند به اعمال بزرگی موفق گشتند و بر آن‌ها که وفای به عهد را محترم می‌شمردند فائق آمدند. لذا بر سلطان وفای به پیمان در صورتی که بر خلاف مصلحتش باشد یا مقتضیات تفاوت کند لازم نیست. چیزی که لازم است این است که باید این صفت را از خود آشکار نسازد بلکه کاملاً تظاهر به وفا و احترام عهد کند اما در باطن خود را ملزم به وفا نداند و هر موقع مصلحت اقتضا کند از جانب روح خویش به آسانی بتواند به پیمان شکنی اقدام کند و در ظاهر به حیله‌های مشروع متشبث گردد تا تظاهر به فضایل همیشه محفوظ باشد». سپس اسکندر شم را مثال آورده و می‌گوید: «کمتر کسی می‌توانست مثل او پیمان‌های مؤکد بدهد و طرف را مطمئن سازد و در عین حال هیچ وقت به هیچ عهد خود وفا نکرد و دوباره همچنان مردم را می‌فریفت، و همیشه در مکرهای خود موفق می‌گشت برای آن که طبیعت بشر را خوب شناخته بود». بالاخره می‌گوید: «تظاهر به تقوا و امانت و حب انسانیت و دین و اخلاص با این که تظاهر کننده در واقع هم دارای این صفات باشد بسیار خوب است، لکن اگر وقتی مصلحت اقتضا کرد باید تظاهر کننده‌ی به این صفات به آسانی بر خلاف آن رفتار کند بدون آن که تظاهر را از دست بدهد». این هم خلاصه‌ی نظریه‌ی مکیاولی است.
این دو نظریه‌ی سیاسی متفاوت است که چنان که گفتم در جامعه‌ی اسلامی، خاندان علی مظهر نظریه‌ی اول و خاندان اموی مظهر نظریه‌ی دوم بودند. پیروان سیاست مکیاولی یا سیاست معاویه‌ای زودتر در کار خود موفق می‌گردند و نتیجه‌های موقت به دست می‌آورند اما این طرز سیاست اعتماد را از افراد بشر سلب می‌کند و سوءظن را زیاد، صراحت و صداقت را می‌برد و مکر و فریب را شایع می‌سازد. با چنین حالات و صفات جامعه‌ی بشری هرگز روی صفا و آرامش نخواهد دید و جنگ و آشوب پیوسته در میان آن‌ها بر پا خواهد بود. سیاستی می‌تواند حقیقتاً قلوب مردم را با هم مهربان و آن‌ها را نسبت به هم خوش گمان و مطمئن و امیدوار گرداند و جنگ و فساد و آشوب را از میان ببرد یا کم کند که بنای آن بر حقیقت و درستی و اخلاق نیکو احترام به عهد و وفای به وعده باشد. این سیاست اسلامی است که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و خاندان شریفش با صمیمیت و دقت از آن پیروی می‌کردند و در راه همین روش نیز آن حضرت و پسرانش کشته‌ی خدعه‌ی رقیبان شدند اما روش آن‌ها برای تربیت مردم سرمشق مفیدی گشت. چند روز پیش که اخبار سازمان ملل متفق را می‌خواندیم به این جمله برخوردیم که نماینده‌ی یکی از ملل گفته است: «برای صلح جهان باید بنای سیاست را بر مبنای اخلاقی و راستی و درستی استوار ساخت»، این همان سیاست اسلامی است و همان است که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه‌السلام حاضر نشد یک سر مو از آن منحرف گردد.
امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در فرمان خود به مالک اشتر می‌نویسد: «اگر با دشمن خود قراری منعقد کردی یا به او امان و اطمینانی دادی به پیمان خود وفا کن و با کمال امانت امانی را که داده‌ای رعایت کن، حتی جان خود را برای حفظ پیمان خود سپر گردان. برای آن که هیچ یک از مقررات الهی به اندازه‌ی وفای به عهد نمی‌تواند مردم را با تشتت آرا و اختلاف عقایدی که دارند جمع کند و به آن‌ها اطمینان بدهد. این واجب را که وفای به عهد است حتی مشترکین محترم می شمارند و رعایت می‌کنند برای وبال‌هایی که از پیمان شکنی دیده‌اند. پس هیهات نسبت به پیمان خود خیانت نکنی و عهد خود را نشکنی و دشمن را فریب ندهی که هر که بر خدا تا این درجه جرأت ورزد نادان و شقی خواهد بود. خدا عهد و پیمان را به مقتضای رحمت خود در میان بندگان وسیله‌ی امنیت و امان قرار داده و حرمی که در پناه آن از گزند تجاوز مصونیت و آسایش پیدا کنند و در جوار این رحمت بیارامند؛ پس نباید در حرم امن خدا که عهد و پیمان است خدعه و خیانت و تدلیس به کار برد. اصلاً قرارهایی که بتوان در آن‌ها حیله و خدعه به کار برد و توجیه و تأویل کرد مبند، و چون قرار منعقد کردی و مکرر آن را تأکید و ابرام نمودی دیگر گرد تفسیر و تأویل مگرد که برای خود راه فرار درست کنی. و اگر هم پیمانی تو را در مضیقه انداخت و دست و پایت را بست آن مضیقه وادارت نکند که بر خلاف حق در مقام نقض آن پیمان برآیی زیرا که به امید پیش آمدن فرج از راه مشروع بر آن مضیقه صبر کنی بهتر است از آن که خود را آلوده به عذر و خیانتی گردانی که از عواقب و خیمه‌اش ایمن نباشی و خویشتن را در مقابل خدا مسئول کنی تا نه دنیایی برای بماند نه آخرتی».
این نمونه‌ای از سیاست علی است و این عین دستور قرآن است که در آغاز سوره‌ی مائده می‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود» یعنی: ای کسانی که ایمان آورده‌اید به قراردادها و معاهدات خود پایبند باشد و در آیه‌ی 177 از سوره‌ی بقره که نیکی‌ها را می شمارد می‌فرماید: «نیکی این است که ایمان به خدا و روز پاداش داشته باشید» و چنین و چنان باشید تا می‌فرماید: «نیکان آن‌هایند که چون پیمان می‌بندند به پیمان خود وفا کنند و در هنگام سختی چه جنگ و چه مرض صابر و پایدار باشند». در سوره‌ی مؤمنون که صفات مردم با ایمان را می شمارد و آن‌ها را رستگار می‌داند می‌فرماید: «مردان با ایمانی رستگار و اهل نجاتند که در نماز خود به خدا توجهی داشته باشند و از کارهای بیهوده کناره گیرند و زکات را بپردازند و دامن‌های خود را حفظ کنند»، تا آن که می‌فرماید: «والذین هم لاماناتهم وعهدهم راعون» یعنی: آن‌ها که امانت‌ها و پیمان‌های خود را محترم بشمارند و رعایت کنند. آیات دیگری نیز در زمینه‌ی وجوب وفای به پیمان و نهی از پیمان شکنی در قرآن هست که از ذکر همه‌ی آن‌ها خودداری می‌شود و فقط به این دو آیه اشاره می‌شود: یکی آیه‌ی 13 از سوره‌ی مائده که درباره‌ی یکی از ملت‌های قدیمی جهان می‌فرماید «آن‌ها چون پیمان الهی را شکستند رحمت خود را از آن‌ها گرفتیم و دل‌های آن‌ها را قساوت دادیم تا کلمات الهی را غیر از آن چه هست معنی کنند و همواره مرتکب خیانت شوند». دیگر آیه‌ی بعد از آن که درباره‌ی یکی دیگر از ملت‌ها می‌فرماید: «چون از پیمانی که از آن‌ها گرفتیم فراموش کردند میان آن‌ها تا روز قیامت دشمنی و کینه جویی ایجاد کردیم». در این آیه شکستن پیمان را موجب زوال امنیت و امانت و بقیه‌ی رحمت‌های الهی می‌داند و در آیه‌ی هفتم همان سوره پیمان را یکی از نعمت‌های بزرگ خدا برای بشر می شمارد که باعث حصول امان و اطمینان و منظم شدن امور زندگی و برقرار گشتن مبانی اخلاقی در روح بشر می‌گردد و می‌فرماید: «واذکروا نعمة الله علیکم و میثاقه الذی واثقکم به» یعنی به یاد آورید نعمتی را که خدا به شما عنایت فرمود و پیمانی را که شما را به وسیله‌ی آن پیمان به هم بست و مرتبط ساخت.
ابو مالک به امام علی بن الحسین علیه‌السلام گفت: «روح تمام مقررات دین را برای من بیان کن». امام فرمود: «سخن حق گفتن، حکم به عدالت کردن، وفای به عهد نمودن». پیغمبر اسلام فرمود: «لا دین لمن لا عهد له» یعنی: آن که پیمان ندارد دین ندارد. معاویه پس از پیمان عدم تعرضی که با علی علیه‌السلام بست کسانی را وادار می‌کرد که بر خلاف قرارداد بر نواحی عراق غارت برند تا شاید امیر را بدین وسیله به نقض عهد وادار کند. امیر در یکی از سخنانش بدین مناسبت چنین فرمود: «معاویه را چه شده؟ خدای او را بکشد! اندیشه‌ی بزرگی برای من در سر گرفته. می‌خواهد که من نیز مانند او رفتار کنم تا مرا به پیمان شکنی متهم کند و این را تا روز قیامت برای من لکه‌ی ننگی سازد اما هیهات که ما به پیمان خود خیانت کنیم و عهد خود را بشکنیم».
باری، چون شب سوگواری برای امام حسن مجتبی است و سخن از صلح امام حسن با معاویه به میان آمد و این که معاویه چون می‌خواست قراری را که با امام حسن بسته است نقض کند آن حضرت را مسموم ساخت، بدین مناسبت روش سیاسی این دو خاندان بیان شد تا دانسته شود که حق با روش علی است یعنی روش قرآن که بنای سیاست را بر عدل و احسان گذاشته نه بغی و عدوان. و این روش است که اگر عملی شود جنگ و فساد را بر می‌اندازد.
صلح و امنیت را در میان بشر نه آهن می‌تواند حفظ کند نه طلا و نه هیچ ماده و قوه‌ی دیگر؛ آن چه می‌تواند آن را حفظ کند معنویات است یعنی ایمان به خدا و مبانی اخلاقی مخصوصاً عدالت و احسان و احترام به عهد و پیمان. تار و پود حیات اجتماعی بشر از همین پیمان‌ها تشکیل می‌شود، خواه پیمانی که میانی زن و شوهر به نام ازدواج منعقد می‌شود یا پیمان‌هایی که میان دو نفر به نام معامله صورت می‌گیرد و خواه پیمان‌هایی که میان ملل و دول منعقد می‌گردد. به موجب همین پیمان‌هاست که مردم اموال و اسرارشان را به یک دیگر می‌سپارند و با یک دیگر معاوضه می‌کنند و فرزندانشان را به یک دیگر به همسری می‌دهند و در ممالک یک دیگر مسافرت می‌کنند و از علوم و صنایع و انواع کمک‌های یک دیگر بهره‌مند می‌شوند و احترام این پیمان‌ها بسته به ایمان است و اخلاق فاضله و صداقت و صفا و خلوص نیت و پرستش حقیقت، و این همان راهی است که قرآن به آن رهبری می‌کند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

قرآن (1)
این سخنرانی در شب جمعه 19 بهمن 1324 مطابق با پنجم ربیع‌الاول 1365 به شماره‌ی 193 در رادیو ایران ایراد شده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
از امشب سخنرانی اینجانب در زمینه‌ی قرآن کریم و بیان مقاصد اساسی و طرز تعلیم و تربیت این کتاب آسمانی خواهد بود. باعث پیش آمدن این رشته‌ی سخن یکی سخنرانی هفته‌ی گذشته است که در آن به مناسبت صلح امام حسن با معاویه از سیاست علی و معاویه سخن گفتم و فرق جوهری و اساسی که میان سیاست اسلامی و سیاست معروف به سیاست مکیاولی است بیان کردم. پس به این مناسب لازم شد که اطلاعاتی چند درباره‌ی روح قرآن و هدف و دعوتش به شنوندگان محترم بدهم. باعث دیگر آن که در سخنرانی‌هایی که در این چند ساله کرده‌ام و مجموع آن‌ها تا هفته‌ی گذشته یک صد و نود و دو سخنرانی شده است هر چند مبنای همه، آیات کریمه‌ی قرآن بوده است و بسیاری از تعلیمات شریفه‌ی قرآن را در آن‌ها ذکر کرده‌ام و آیات آن کتاب پاک را آورده‌ام با این حال تاکنون مستقلاً در پیرامون خود قرآن سخن نگفته‌ام، در صورتی که لازم بود در این رشته سخنرانی‌هایی بشود تا آن‌ها که خودشان اهل فن و تتبع نیستند ملتفت شوند که قرآن چه کتابی است، موضوعش چیست، هدف آن چه چیز است، دارای چگونه روش و اسلوبی است. دانستن این امور در هر کتاب و فنی بسیار لازم و مفید است، و گر نه ممکن است آدمی یک عمر با کتابی ممارست داشت باشد و از روح ان کتاب و موضوع و هدفش مطلع نگردد.
اینجانب از چند سال پس از آغاز تحصیل همواره با کتاب مثنوی ملای رمی سر و کار داشتم، آن را بسیار می‌خواندم و بسیاری از حکایات و قطعاتی از اشعارش را یادداشت یا از بر می‌کردم تا حدی که از اغلب جاهای مثنوی اشعاری را بر کرده بودم اما با این همه مراجعه به مثنوی هرگز به این فکر نیفتاده بودم که آن را از اول تا به آخر به ترتیب بخوانم تا بفهمم که مقصودش از نوشتن این کتاب چه بوده و می‌خواهد در این کتاب که پر از دقایق حالات نفسانی و لطایف روحانی بشر استت چه مطلبی را اثبات کند و به کرسی بنشاند و مردم را به آن متوجه و معتقد گرداند تا آن که پس از سال‌ها دوستی به من گفت مثنوی را از اول تا به آخر به ترتیب بخوانید. قضا را برای من فرصتی پیش آمد و این کتاب را از اول به ترتیب شروع به خواندن کردم، به طوری که یک بیت را نفهمیده نمی‌گذاشتم؛ این بار زمینه‌ی مثنوی و موضوعش و مقصود از همه‌ی آن امثله و حکایات به خوبی بر من روشن گشت. تا آن هنگام من از مثنوی استفاده‌های بسیار کرده بودم اما به کسی می مانستم که وارد شهر بزرگی شده باشد و هر روزی به مغازه‌ای برود و جنسی ببیند و بخرد ولی از اول و آخر آن شهر و اساس ساختمان و مساحتش و حکومت و اداره‌اش اطلاعی نداشته باشد. لیکن آن مرتبه که به ترتیب از آغاز شروع به مطالعه و تدبر کردم چنان شدم که گفتی من نیز با مهندسی که نقشه‌ی این شهر را کشیده همراه بوده‌ام و قبل از آن که در این مکان ساختمانی بشود زمینش را دیده و اکنون هم می‌توانم که دروازه‌های شهر و خیابان‌ها و بازارها و محله‌هایش چند تاست و هر یک کجاست و هر خیابان از کدام سمت آغاز و به کدام سمت منتهی می‌گردد.
همین طور است حال هر کتاب و هر علم و هر صنعت. اشخاصی هستند که مدت‌ها مشغول تحصیل علمی هستند و بسیار از ابواب و فصول آن علم را خوانده و فرمول‌ها و مسائلی از آن آموخته‌اند ولی از موضوع و غرض آن علم چنان که باید اطلاع ندارند و نمی‌دانند که آن علم مربوط به کجای عالم است و چگونه شده که به وجود آمده و فایده‌ی دانستن آن برای بشر چیست و خلاصه‌ی کلام آن که گیجند. اشخاصی هم هستند که اصلاً اهل آن فن نیستند و همین قدر است که نامی از آن شنیده‌اند؛ این‌ها که معلوم است بیشتر گیج و بی خبرند. قرآن کریم با این همه شهرت و رواج، نسبت به بیشتر مردم از همین قبیل است. برای آن که بعضی به حدی از مرحله دورند که نمی‌فهمند کتاب یعنی چه تا چه برسد به آن که فرق میان آسمانی و زمینیش بگذارند. بعضی دیگر که به آبادی نزدیک‌ترند ملتفت هستند که قرآن کتاب آسمانی است اما نمی‌فهمند آسمانی یعنی چه و چه تفاوتی است میان کتاب آسمانی با زمینی. بعضی دیگر که بیشتر اهل فن و اصطلاح اند و چون اهل لغت ‌اند از مطالب قرآن نیز استفاده می‌کنند ولی کمتر به این فکر افتاده‌اند که قرآن را مانند یک کتاب مطالعه‌ای از اول تا به آخر مطالعه کنند تا متوجه گردند که روح این کتاب چیست و هدف و مقاصد اساسیش چه چیز است. این‌ها قران را چون کلام خدا است و خواندنش ثواب دارد بیشتر به قصد ثواب می‌خوانند و کمتر از این نظر که گفتیم در آن تدبر می‌کنند. بنا بر این مقدمات که به عرض رسید خیلی به جا و مفید خواهید بود اگر موفق گردم انشا الله در طی چند سخنرانی بعضی از شنوندگان محترم را نسبت به قرآن کریم دارای مزید بصیرت گردان؛ مانند کسی که دستش را می‌گیرند و او را در شهری می‌گردانند و مرکز و اطراف و جهات شهر را به او نشان می‌دهند و می شناسانند بتوانم از قرآن برای آن‌ها توضیحاتی بدهم که از آن پس مانند اکنون قرآن در نظرشان امری مبهم و مجهول نباشد.
قرآن کتاب دینی مسلمین است که به زبان عربی بر پیغمبر اسلام محمد بن عبدالله صلی الله علیه وآله در مدت تقریباً بیست و سه سال به تدریج در مکه و مدینه وحی شده. از آغاز وحی آن تاکنون به سال قمری در حدود یک هزار و سیصد و هفتاد و هشت سال و از انجام وحی آن که سال فوت پیغمبر است یک هزار و سیصد و پنجاه و پنج سال است. این کتاب چنان که مشهور است دارای یک صد و چهارده سوره‌ی بزرگ و کوچک است که هر سوره‌ای چند آیه است و مجموع آیات قرآن شش هزار و دویست و کسری است؛ بر حسب اختلافی که قاریان در شمارش آیه‌ها کرده‌اند؛ بعضی شش هزار و دویست و سی و شش آیه و بعضی شانزده آیه و بعضی بیست و نه آیه و بعضی شش هزار و دویست و پنج آیه گفته‌اند. هر آیه یک جمله از عبارات قرآن است که گاهی دو سه کلمه و گاهی دو سه سطر است و گاهی از حیث مطلب مستقل و تمام است و گاهی مربوط به آیه‌های قبل و بعد است. این روش سوره سوره و آیه آیه بودن مختص است به کتاب‌های آسمانی؛ چنان که تورات و انجیل نیز همین طور است. این کتاب‌ها مانند کتاب‌هایی که مردم در موضوعات مختلف از تاریخ و طب و طبیعی و ریاضی و ادب و فلسفه و غیره تألیف می‌کنند نیست که مطالبش دسته دسته گشته و هر دسته از مطالب در فصلی ذکر شده باشد و به این مناسبت صاحب کتاب از آغاز معین کند که این کتاب را بر یک مقدمه و چند فصل و یک خاتمه ترتیب دادم؛ مقدمه در بیان فلان مطلب- فصل اول در چه و فصل دوم در چه الی آخر… قرآن از این جهت هیچ شباهتی به مؤلفات فنی ندارد بلکه مانند دیوان شعر است که دارای قطعات گوناگون کوتاه و بلند است و در هر قطعه‌ای هر نوع مطلب هست. چه بسا مضمون بسیاری از پندها و حکمت‌ها در قطعات آن تکرار می‌شود در هر جایی به عبارتی و در لباسی دیگر. اما از دو جهت با دیوان شعرا تفاوت دارد: یکی از جهت اسلوب که در زبان عربی باید شعر دارای وزن و قافیه و هر قطعه‌ای در بحری از اوزان عروضی باشد، ولی آیات قرآن دارای وزن و قافیه نیست و هیچ کدام از سوره‌های آن مطابق هیچ بحر از بحار عروضی نمی‌باشد. دیگر از جهت مضمون که شعر چون از قوه‌ی تخیل بشر تراوش می‌کند مضامینش اکثر خیالی است هر چند گاهی ممکن است مشتمل بر پاره‌ای از حکمت‌ها باشد ولی قرآن سراپا حکمت و عبرت و پند و قانون و امر و نهی و خلاصه برنامه و دستورالعمل است. به این جهت کتابی است نه از نوع نظم و نه از نوع نثر و مانند هیچ یک از کتاب‌های گوناگون که از فکر بشر تراوش کرده و با دست انسان در رشته‌های مختلف مؤلف و مدرن گشته نیست، بلکه کتابی است در نوع خود واحد و از حیث اسلوب بی نظیر.
به این نکته در خود قرآن نیز مکرر اشاره شده که این کتاب چنان که بعضی گمان می‌کنند شعر نیست بلکه کتاب حکمت است و وسیله‌ی هدایت، در صورتی که شعر غالباً وسیله‌ی ضلالت است ونمی توان آن را دستورالعمل و قانون زندگی قرار داد. در آغاز سوره‌ی یس می‌فرماید: «یس والقران الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم» یعنی: به قرآن حکیم سوگند که تو از فرستاده شدگان بر راه راست هستی. دلیل رسالت پیغمبر را حکمت قرآن گرفته است و چنین استدلال کرده که چون این قرآن کتاب حکمت است پس ناشی از خیال بشر و بافته‌ی هوای نفس نیست. در آیات شصت و نه و هفتاد همان سوره می‌فرمایند: «و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له ان هو الا ذکر و قرآن مبین لینذر من کان حیاً» یعنی: ما به پیغمبر شعر نیاموختیم و شعر شایسته‌ی او نیست، این کتاب نیست مگر پند و قرآنی روشن کننده‌ی حقایق تا پیغمبر آن‌ها را که زنده‌اند با این کتاب پند دهد و از خدا بترساند. در آیات سی و هشت تا چهل و سه سوره‌ی الحاقه می‌فرماید: «فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون انه لقول رسول کریم و ما هو به قول شاعر قلیلاً ما تؤمنون و لا بقول کاهن قلیلا ما تذکرون تنزیل من رب العالمین» یعنی: به آن چه شما می‌بینید و به آن چه نمی‌بینید سوگند یاد می‌کنم که این کتاب گفته‌ی پیغمبر بزرگواری است، گفته شاعر نیست که شما کم به آن ایمان آورید و گفته‌ی کاهن نیست که از آن کم پند گیرید بلکه نزولی است از پروردگار جهانیان. در سوره‌ی واقعه، آیات هفتاد و پنج تا هفتاد و نه می‌فرماید: «فلا اقسم به مواقع النجوم و انه لقسم لو تعلمون عظیم انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لایمسه الا المطهرون» یعنی: به جایگاه ستارگان سوگند یاد می‌کنم و این سوگندی است بزرگ اگر بدانید که این قرآنی بزرگوار در کتابی پوشیده که نمی‌رسند به آن مگر پاکان: در آغاز سوره‌ی هود می‌فرماید: «الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر الا تعبدوا الا الله اننی لکم منه نذیر و بشیر و ان استغفروا بکم ثم توبوا الیه یمتعکم متاعاً حسناً الی اجل مسمی و یؤت کل ذی فضل و ان تولوا فانی اخاف علیکم عذاب یوم کبیر» یعنی: این کتابی است که آیاتش محکم گشته یعنی موافق با حکمت ادا شده پس از آن مفصل گشته یعنی سوره سوره و آیه آیه شده و از جانب حکیمی آگاه (مقصود خداست) که شما پرستش مکنید مگر خدا را چرا که من شما را از جانب خدا می‌ترسانم و بشارت می‌دهم و شما از پروردگار خود آمرزش بخواهید و به او رو آورید تا شما را در زندگی دنیا بهره‌ی نیکی تا مدتی معین بدهد و به هر کس که برتری داشته باشد برت ریش را مرحمت فرماید و اگر از این دستور برگردید من می‌ترسم بر شما از عذاب روزی بزرگ.
این چند آیه را از خود قرآن آوردم در این زمینه که قرآن شعر نیست و کتاب حکمت است، برای آن که ضمناً نمونه‌ای از مضمون و اسلوب قرآن به یاد شنوندگان محترم آورده باشم. این کتاب با این کیفیتی که عرض شد دارای مقاصد اساسی ای است که از آغاز تا انجامش را که مطالعه می‌کنیم مقاصد نام برده را در همه‌ی قرآن روشن می‌بینیم و می‌فهمیم که همه سوره‌ها و آیه‌های گوناگون برای اثبات آن چند مقصد است. در هر حکایتی که از گذشته نقل می‌کند و در هر مثلی که می‌زند و تفصیلی که از حالات مردم و پاداش اهل ثواب و کیفر اهل عقاب می‌دهد همواره مقاصد خاص خودش را در نظر دارد؛ نه ذره‌ای از آن‌ها غفلت می‌کند نه منحرف می‌شود. بیان مقاصد اساسی قرآن را چون طول می‌کشد ان‌شاءالله به سخنرانی‌های آینده می‌گذارم. فعلاً نکته‌ی دیگری که لازم است قبل از ختم سخن تذکر دهم این است که این کتاب با این اسلوب خاصی که از آن ذکر شد و با مقاصدی که در پیرامون آن مقاصد دور می‌زند با آن که در مدت بیست و سه سال تقریباً به تدریج بر پیغمبر در حالات مختلف نازل گشته آیه‌های سال اول با آیه‌های سال آخر از حیث عبارت و اسلوب و استحکام مبنا و توجه داشتن به همان مقاصد اصلی نام برده تفاوتی ندارند و این امری است مایه‌ی عجب. برای آن که هر کس در مدت بیست و سه سال حالاتش تغییر می‌کند و حالات انسان که تغییر کرد، افکارش نیز تغییر می‌کند؛ زیرا انسان هر چند دارای قوه‌ی عقلی است که می‌تواند با آن هر چیز را بفهمد لیکن حالاتی که در او وجود دارد به منزله‌ی عینکی می‌شود در برابر دیده‌ی عقل و عقل انسان از پشت هر حالت که در وجود او است قضایای جهان را یک طور تشخیص می‌دهد. مثلاً حالت جوانی با حالت پیری و حالت مرض با حالت سلامتی و حالت فقر با حالت توانگری و حالت یأس با حالت امیدواری و حالت دوستی با حالت دشمنی هر یک باعث می‌شوند که صاحب آن حالت قضایای جهان مثلاً زمستان یا بهار یا فلان آدم یا فلان پیشامد را یک طور بفهمد و راجع به آن مناسب با آن چه فهمیده قضاوت کند به این جهت هرگاه گفته‌هایی را که در این حالات گوناگون از انسان سر می‌زند پهلوی هم بگذاریم می‌بینیم که با هم دیگر مختلف اند؛ مثلاً در یک حالت از چیزی تمجید کرده و در حالت دیگر از همان چیز مذمت کرده است. اما قرآن با آن که در مدت بیست و سه سال بر پیغمبر نازل گشته و در این مدت پیغمبر حالات گوناگون داشته: در آغاز نزول قرآن چهل ساله بوده و در پایانش شصت و سه ساله و علاوه بر اختلاف سن، پیشامدهای مختلفی برایش کرده است، مثلاً گاهی در دره‌ای محصور بوده و گاهی فاتح مکه و تسخیر کننده‌ی همه‌ی جزیرة العرب گشته است؛ با این کیفیت در عبارات و مطالب قرآن و مقاصد اساسی آن هیچ گونه تفاوت و اختلاف میان آیات اول نزول با آیات آخر نزول دیده نمی‌شود و این امری است عجب انگیز که در خود قرآن نیز به این نکته در سوره‌ی نساء اشاره شد: «افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً» یعنی: آیا این مردم در قرآن تدبیر نمی‌کنند که اگر از جانب غیر خدا می‌بود مثلاً از خیال بشر ناشی گشته بود هر آینه در آن اختلاف فراوان می‌دیدند؟
این‌ها بیان مجملی بود از اسلوب قرآن تا انشاء الله اگر موفق گردیم از هفته آینده در اطراف مقاصدش توضیحاتی بدهیم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

قرآن (2)
این سخنرانی به شماره‌ی 194 در شب جمعه 26 بهمن 1324 مطابق 12 ربیع‌الاول 1365 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
سخنرانی هفته‌ی گذشته در زمینه‌ی قرآن کریم بود و سخنرانی امشب نیز دنبال همان است. این ماه که ربیع‌الاول است و امشب به افق تهران شب دوازدهم آن می‌باشد ماه ولادت پیغمبر این ماه وارد شده هر چند به طور یقین نتوانیم بگوییم کدام روز است ولی این ایام مصادف با این ولادت آن پیغمبر اکرم است. به این مناسب جا دارد که در اطراف شخصیت آن بزرگوار سخن گفته شود لیکن در اطراف شخصیت طبیعی آن حضرت که فرزند کیست و در چه نقطه‌ای متولد گشت و دارای چگونه شمائلی بود و چه حوادثی دید و زندگی را چگونه به پایان رسانید، به اندازه‌ی کافی سخن گفته شده و می‌شود و اغلب مسلمین که با حوزه‌های اهل اطلاع نزدیک اند از آن‌ها مطلع اند. چیزی که مهم تر است و باید بیشتر در پیرامون آن سخن گفته شود- و هر چند مکرر شود به جاست- شخصیت روحانی آن حضرت است یعنی افکار و تعلیماتش که آثار نبوتش می‌باشد و این شخصیت همان است که در قرآن کریم جمع و پراکنده شده است. پس همین سخنرانی‌ها که در اطراف قرآن و مقاصد اساسی و مواد تعلیمی و مزایا و مشخصات قرآن ان‌شاءالله می‌کنیم به یک اعتبار بحث و تعریف در اطراف شخصیت روحانی آورنده‌ی قرآن است که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله باشد.
به طور کلی کتاب‌ها بر دو نوع است: یک نوع کتاب‌های علمی، نوع دیگر کتاب‌های ادبی. کتاب‌های علمی هر یک در موضوع معین نوشته شده و مطلب آن‌ها با نظم و ترتیب خاصی در چند باب و فصل تدوین گشته است؛ مانند کتاب‌هایی که در علم حساب یا هندسه یا تاریخ یا طبیعی یا طب یا لغت یا فلسفه یا هر علم دیگر نوشته شده است. مثلاً در یک کتاب هندسه که نگاه می‌کنید می‌بینید که تمام مطالب آن کتاب در اطراف یک موضوع است که خط و سطح و حجم باشد و کمیت متصل نامیده می‌شود و آن گاه می‌بینید که آن مطالب با نظم و ترتیب مخصوصی نوشته شده، مثلاً اول تعریف خط، بعد بیان اقسام خط از مستقیم و منحنی و منکسر، بعد حالات مختلف دو خط نسبت به هم که یا با هم موازیند یا یک عمود است بر دیگری یا مایل، پس از آن تعریف زاویه که از تلاقی دو خط پیدا می‌شود آن گاه بیان اقسام زاویه و پس از آن تعریف سطح و بیان اشکال مختلف آن و بعد حجم با اشکال مختلفش الخ. همین طور در کتاب‌های علم لغت یا منطق یا طب که بنگرید در هر کدام موضوع خاصی را می‌بینید که همه‌ی مطالب آن کتاب‌ها در اطراف آن موضوع است؛ در علم طب بدن انسان و در علم منطق فکر انسان و در علم لغت زبان انسان، و کمی بینید که همه‌ی آن مطالب به ترتیب مخصوصی خانه بندی و مدرن گشته است. همین طور است کتاب‌هایی که در باقی علوم نوشته شده. اما کتاب‌های ادبی این طور قانونی و مرتب نیست؛ در کتاب‌های ادبی گاهی اصلاً مقصود معینی در نظر نویسنده نیست بلکه مطالبی پراکنده و آزاد به صورت نثر یا نظم با هم جمع کرده و نام آن‌ها را کتاب نهاده است؛ مانند بسیاری از کتب حکایات و دیوان‌های اشعار، و گاهی دیگر اگر چه مقصود معینی در نظر نویسنده هست، مانند کتاب مثنوی که در موضوع علم نفس و اثبات احتیاج انسان به رهبر نوشته شده و کتاب کلیله و دمنه که در موضوع حکمت عملی تدوین گشته، اما باز هم در این کتاب‌ها در نوشتن مطالب رعایت نظم و ترتیب نشده بلکه به طور آزاد و غالباً با گوشه‌ها و زوایدی تحریر شده است. به همین جهت کتب ادبی برای عامه‌ی مردم که با قوانین علمی آشنا نیستند بیشتر مورد استفاده است و کمتر آن‌ها را خسته می‌سازد، چرا که کتب علمی چنان که گفتیم قانونی و خشک است اما کتب ادبی آزاد است.
قرآن کریم از حیث نظم و اسلوب و پراکنده بودن مطالب در آن و شیرینی و لطافت بیان شبیه به کتب ادبی است و از حیث این که همه‌ی مطالبش در اطراف مقصود معینی نازل گشته و اصول ثابت و تعلیمات منظمی دارد که از آن‌ها هیچ منحرف نمی‌گردد شبیه به کتب علمی است. موضوع قرآن و به طور کلی موضوع همه‌ی ادیان حکمت عملی است که عبارت است از تصفیه روح بشر از صفات زشت و تربیت وی در اعمال فردی و اجتماعی و نمودن راه صحیح به او در امور خانه داری و مملکت داری و همه‌ی این‌ها بر مبنای ایمان به غیب یعنی معتقد ساختن انسان به خدا و معاد که همین نقطه‌ی امتیاز ادیان است از علوم. قرآن به این مقصود که آن را موضوع قرآن و همه‌ی ادیان دانستیم درجاهای متعدد تصریح کرده که از آن جمله دو جا را نام می‌بریم، یکی در سوره‌ی آل عمران و یکی در سوره‌ی جمعه که در اولی آیه‌ی صد و شصت و چهار می‌فرماید: « لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم…» و در دومی آیه‌ی دو می‌فرماید: «هو الذی بعث فی الامبین رسولا من انفسهم…» و در تتمه‌ی هر دو آیه می‌فرماید: «یتلوا علیهم آیاته ویزیکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» یعنی: پیغمبری در میان مردم از جنس خودشان برانگیخت تا آیات خدا را بر آن‌ها تلاوت کند و آن‌ها را پاکیزه گرداند و به آن‌ها کتاب و حکمت بیاموزد. به این نکته که گفتیم موضوع قرآن و همه‌ی ادیان تربیت بشر است بر مبنای ایمان به غیب یعنی اعتقاد به خدا و معاد در آغاز سوره‌ی بقره تصریح کرده می‌فرماید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة و مما رزقناهم ینفقون» یعنی: این کتاب شکی در آن نیست هدایت است برای پرهیزکاران؛ آن‌ها که به غیب ایمان می‌آورند و نماز به پا می‌دارند و از آن چه به آن‌ها روزی کرده‌ایم انفاق می‌کنند.
همین درآمدهای سخن یکی از جاهایی است که از آن جا امتیاز قرآن از کتب ادبی و نطقه ی اختصاصی کتب آسمانی خوب و روشن دانسته می‌شود. در کتاب‌های ادبی- چه نظم و چه نثر- در آغاز هر مطلب نویسنده در آمد سخن را از زمین یا آسمان و خلاصه از محیط طبیعی شروع می‌کند و تدریجاً به طرف مقصود می‌رود… مثلاً منوچهری در قصیده‌ی معروف خود در آمد سخن را چنین آغاز می‌کند:
الا یا خیمگی خیمه فروهل که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
تبیره زن بزد طبل نخستین شتربانان همی بندند محمل
نماز شام نزدیک است و امشب مه و خورشید را بینم مقابل
ولیکن ماه دارد میل بالا فرو شد آفتاب از کوه بابل
چنان دو کفه‌ی سیمین ترازو که این کفه شود زان کفه مایل
من و تو غافلیم و ماه و خورشید بر این گردون گردان نیست غافل
تا آن جا که می‌گوید:
نجیب خویش را گفتم سبک‌تر الا یا دستگیر مرد فاضل
بچرکت عنبرین بادا چراگاه بچم کت آهنین بادا مفاصل
بیابان در نورد و کوه بگذار منازل‌ها بکوب و راه بگسل
فرود آور به درگاه وزیرم فرود آوردن اعشی به بابل
به طوری که می‌بینید سخن را از صدای طبل و حرکت کاروان و بالا آمدن ماه و فرو رفتن آفتاب شروع می‌کند و می‌پروراند تا بر تو سن خویش سوار گشته بیابان می‌نوردد و کوه می‌پیماید تا به درگاه آن که می‌خواهد مدحش کند می‌رسد. خاقانی نیز در قصیده‌ی مشهور خود چنین درآمد سخن می‌کند:
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مداین را آیینه‌ی عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
تا آن جا که می‌گوید:
بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید خندند بر آن دیده کاین جا نشود گریان
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کو را ز شهان بودی دیلم ملک بابل هند و شه ترکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان
پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان
دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو پند سردندانه بشنو ز بن دندان
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
سعدی در آغاز گلستان که سبب تألیف کتاب را می‌خواهد بیان کند چنین می‌گوید:
«یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه‌ی دل را به الماس آن دیده می سُفتم و این ابیات مناسب حال خود می‌گفتم:
هر دم از عمر می‌رود نفسی چون نگه می‌کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت
عمر برف است و آفتاب تموز اندکی مانده، خواجه غره هنوز
هر که آمد عمارت نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنان هوسی وین عمارت به سر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید ین غدار
نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آن کس که گوی نیکی برد
بعد از تأمل این معنی مصلحت ان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم.
زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه‌ی غم انیس من بود و در حجره هم جلیس، به رسم قدیم از در درآمد؛ چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم. یکی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده و نیت جزم آورده که معتکف نشیند و خاموشی گزیند» تا آن که او نپذیرفت و پس از آن می‌گوید: «به حکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که آثار صولت برد آرمیده و ایام دولت ورد رسیده».
پیراهن برگ بر درختان چون جامه‌ی عید نیک بختان
تا آن جا که شب را در بوستانی به سر می‌برند و بامدادان که عزم شهر می‌کنند دوستش دامنی گل و سنبل فراهم می‌کند که به شهر آورد و سعدی می‌گوید: «برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستانی تصنیف توانم کرد که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش روزگار عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نگرداند».
همین طور است کلیه‌ی کتب ادبی از فارسی و عربی و شرقی و غربی و نظم و نثر که درآمد سخن در آن‌ها به همین کیفیت و مانند آن است؛ بلکه در بسیاری از آن‌ها درآمد سخن با می و معشوق است که خودشان آن را تشبیب مقصود می‌گویند… ولی در قرآن چنان که می‌بینید درآمد سخن با آهنگ یقین و هدایت و ندای تقوا و ایمان به غیب و نماز و انفاق است. یک بار دیگر درآمد قرآن را برای شما می‌خوانم تا متوجه تفاوت آن با گفته‌های انسانی بشوید: «الم ابن همان کتاب است که شکی در آن نیست هدایت است برای پرهیزگاران که به غیب ایمان می‌آورند و نماز به پا می‌دارند و از آن چه روزی آن‌ها کرده‌ایم انفاق می‌کنند؛ آن‌ها هستند که از جانب پروردگار خود هدایت یافته‌اند و همان‌هایند رستگاران. اما آنان که کافر گشته‌اند و برایشان یکسان است خواه آن‌ها را آگاه کنی و بترسانی یا نترسانی؛ ایمان نمی‌آورند. خدا بر دل و گوش آن‌ها مهر زده و بر دیدگان آن‌ها پرده است و برای آن‌ها عذاب بزرگی است». در باقی سوره‌های قرآن نیز درآمد سخن از همین قبیل است و همین است که خصوصیت و امتیاز این کتاب آسمانی را از کتب زمینی آشکار می‌سازد.
کتابی است که از همان اول پیش از آن که از آسمان و زمین یا ماه و آفتاب سخن بگوید از خدا و معاد سخن می‌گوید و به مبدأ غیبی دعوت می‌کند. کتابی است که به تمام موجودات طبیعت به نظرِ فناء و هلاکت می‌نگرد و گاهی هم که سخن را با نام موجودات طبیعت آغاز می‌کند چنین آغاز می‌کند: «اذا السماء انفطرت و اذا الکواکب انتثرت و اذا البحار فجرت و اذا القبور بعثرت علمت نفس ما قدمت و اخرت یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم الذی خلقک فسویک فعدلک» یعنی: هنگامی که آسمان‌ها شکافته شوند و ستارگان پراکنده شوند و دریاها به هم پیوسته شوند و قبرها زیر و رو شوند، در آن هنگام هر کس بداند آن چه را پیش و پس انداخته است. ای انسان چه تو را مغرور کرده نسبت به پروردگارت که تو را آفریده و اندام‌هایت را معتدل و موزون ساخته است! یا چنین می‌گوید: «اذا الشمس مورت و اذا النجوم انکدرت و اذا الجبال سیرت و اذا العشار عطلت». تا آن جا که می‌گوید: «علمت نفس ما احضرت» یعنی: هنگامی که آفتاب در هم پیچیده شود و ستارگان فرو ریزند و کوه‌ها روان شوند و شتران آبستن واگذاشته شوند (و چنین و چنان شود) در آن هنگم بداند هر کس هر عملی را که برای خود آماده ساخته است. گاهی نیز از موجودات به این عنوان نام می‌برد: «سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض» یعنی: آن چه در آسمان‌ها و زمین اند همه برای خدا تسبیح می‌کنند. یا می‌گوید: «و لله یسجد من فی السموات و الارض طوعاً و کرهاً» یعنی: همه کسانی که در آسمان‌ها و زمین اند خواه نا خواه برای خدا سجده می‌کنند.
خلاصه‌ی سخن آن که در همه‌ی قرآن توجه به حقیقت ثابت دائمی است که آن حقیقت اصل جهان و آفریننده و نگه دارنده‌ی جهان است و نسبت به حواس آدمیان غیب نامیده می‌شود و همه‌ی موجودات فانی‌اند و او باقی است و همه‌ی موجودات دارای آغاز و انجام اند و او را آغاز و انجام نیست. در همه‌ی آیه‌ها و سوره‌های قرآن نام آن حقیقت که در زبان قرآن «الله» نامیده می‌شود همواره مکرر می‌گردد و تمام حوادث و مخلوقات را منتسب به آن ذات واحد قهار می‌کند. به هیچ کتابی به اندازه‌ی قرآن توجه نشده، از هیچ کتابی به اندازه‌ی قرآن توجه نشده، از هیچ کتابی به اندازه‌ی قرآن نسخه‌های گوناگون خطی و چاپی نفیس و عادی منتشر نگشته. تمام کلمات قرآن شمرده شده، تمام حروف آن شماره شده و معین شده که در قرآن چند الف است، چند ب، چند ت، و همچنین تا به آخر حروف هجا. مجموع کلمات قرآن هفتاد و هفت هزار و چهارصد و کسری است و مجموع حروف قرآن سیصد و بیست و یک هزار و کسری است و در میان همه‌ی این کلمات هیچ کلمه به اندازه‌ی کلمه‌ی «الله» در قرآن مکرر نشده و هیچ حرف به اندازه‌ی حروف ا، ل، ه که این کلمه‌ی پاک را تشکیل می‌دهند تکرار نگشته است. با این بیان متوجه گشتید که یگانه مقصدی که همه‌ی مطالب قرآن در اطراف ان مقصد دور می‌زند و این کتاب را آغاز تا به انجام به آن مقصد توجه دارد چیست. آن مقصد خداست. این سخن را داشته باشید انشاء الله تا هفته‌ی دیگر . والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

معنویات
این سخنرانی در شب جمعه هفدهم اسفند 1324 مطابق با سوم ربیع الاخر 1365 به شماره‌ی 197 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در پایان سخنرانی هفته گذشته گفتم انسان بدون معنویات نمی‌تواند زندگی کند و در میان معنویات کتابی که به اندازه‌ی قرآن مشتمل بر مطالب سودمند برای سعادت وی باشد نیست. پس از آن گفتم آیا برای بشر که اول خیال می‌کند، بعد آرزو، بعد فکر، آنگاه مطابق آرزوها و افکارش عمل می‌کند چیزی بهتر و مفیدتر از فکر خدا و حساب و عدالت و امانت و حق و وفا و مانند این‌ها هست؟ این مطلبی است که آن شب مجمل گفتم و امشب باید مفصلش کنم.
نخست باید دانست مقصود از معنویات چیست تا دانسته شود که چرا آدمی بدون آن‌ها نمی‌تواند زندگی کند و نیز معلوم شود که چرا در میان معنویات کتابی که به اندازه‌ی قرآن برای بشر مفید باشد نیست. مقصود از معنویات چیزهایی است که در روح و فکر و قلب انسان است مانند عقاید و عواطف و آداب و عادات که چون بشر در باطن به آن‌ها پایبند است و از راه حواس بیرونی با آن‌ها تماس ندارد، معنویات نامیده شده‌اند. زیرا اصطلاحاً آن چه برای انسان مفهوم می‌گردد و به ذهنش می‌آید معنی نامیده می‌شود؛ چنان که در سخن گفتن کلمات را که با گوش شنیده می‌شود الفاظ نامند و آن چه از شنیدن هر لفظ به ذهن می‌آید معنی. به طور کلی چیزهایی را که آدمیزاد از راه حواس ظاهری به آن‌ها می‌رسد و آن‌ها را در می‌یابد مادیات نامیده‌اند و آن چه از همین مادیات در ذهنش نقش می‌بندد و باقی می‌ماند به نام معنویات خوانده‌اند. مثلاً آب را با چشم می‌بینیم و دست خود را در آن فرو می‌بریم و با گوش صدای آن را می‌شنویم و با دهان آن را می‌نوشیم و طعمش را می‌چشیم و معده‌ی ما از آن پر می‌شود و مثانه‌ی ما آن را دفع می‌کند. پس آب یکی از مادیات است که ما به وسیله‌ی تن و حواس ظاهری خود با آن برخورد می‌کنیم. لیکن از همین آب نقش‌هایی در ذهن، یا در روح ما باقی می‌ماند مانند نقش آن رنگ شفافی که با چشم دیدیم و نقش آن صدای روح افزا که با گوش شنیدیم و نقش آن تری و خنکی که در هنگام فرو بردن دست در آن حس کردیم و نقش آن طعم گوارا که در هنگام نوشیدن دریافتیم، همه‌ی این نقش‌ها در یاد ما می‌ماند و هر گاه که آن‌ها را به یاد می‌آوریم لذت می‌بریم و برای دیگران که توصیف می‌کنیم آن‌ها نیز لذت می‌برند و در هنگام سخن چیزهایی را به آن تشبیه می‌کنیم، مثلاً می‌گوییم بیانی همچون آب روان یا می‌گوییم سخنش همچون آب گوارایی که به جگر تشنه برسد سوزش قلبم را تسکین داد و با این گونه تشبیهات بر لطف کلام خود می‌افزاییم. این نقش‌ها و این خاطرات یا این معانی که از همان آب مادی در ذهن باقی می‌ماند معنویات نامیده می‌شوند.
در وجود ما دستگاهی است عکاس که هم از دیدنی‌ها عکس می‌گیرد هم از شنیدنی‌ها هم از بوییدنی‌ها هم از چشیدنی‌ها هم از بسودنی ها هم از روشنی هم از تاریکی هم از لذت هم از رنج هم از زندگی هم از مرگ هم از خوبی‌ها هم از بدی‌ها، از همه چیز عکس می‌گیرد و در خود ضبط می‌کند و ما آن دستگاه را عالم معنی و عکس‌هایی را که در آن ضبط می‌شوند معنویات نامیده‌ایم. همچنان که ما آدمیان در زندگی به مادیات یعنی آب و نان و پشم و پنبه و آهن و مس محتاجیم، به همین معنویات نیز محتاجیم. همچنان که دیدن گلزار و آبشار برای ما مفرح است نقشی هم که از آن در ذهن ما باقی می‌ماند مفرح است و همچنان که منظره مفارقت یا مرگ عزیزان جانسوز است خاطره‌ی آن نیز هر زمان به یاد می‌آید دل گداز است. همچنان که انسان می‌خواهد آسمان و زمین را ببیند و نغمه‌های خوش بشنود و انواع خوردنی‌ها بخورد و پوشیدنی‌ها بپوشد، گاهی هم می‌خواهد با خاطرات خود- که همان نقش‌های ذهنی است و به نام معلومات و تصورات و محفوظات نیز نامیده می‌شوند- مأنوس شود؛ آن‌ها را به یاد آورد، برای دیگران توصیف کند، روی کاغذ آورد، نوشته‌های دیگران را بخواند، و بدون این‌ها که ادبیات نامیده می‌شوند نمی‌تواند زندگی کند.
انسان هر قدر شکمش با بهترین غذا پر گردد و تنش با بهترین جامعه پوشیده شود باز می‌خواهد مطالبی در حکمت و علم یا عشق و شهوت و مانند این‌ها بگوید و بنویسد و بشنود و بخواند، و در همان حالی هم که برای لقمه نانی خشک و جامعه‌ی کهنه‌ای به این در و آن در می‌زند که سد جوع و ستر عورت کند باز طالب این گونه مطالب هست. انسان غیر از معده‌ای که با آب و نان پر می‌شود، دارای معده‌های دیگر نیز هست که خوراک آن‌ها ذوقیات و ادبیات و علوم و حکم و انواع دعاها و عبادات و خلاصه معنویات است. اگر بشر دارای معده‌های دیگر نمی‌بود مانند گاو و گوسفند به علوفه ای که شکمبه‌ی خود را پر می‌کند و پناهگاهی که در آن بخسبد قانع می‌گشت و این همه در پی زیبا ساختن جامعه و آشیانه و سفره‌ی خوراک خود نمی‌کوشید. مثلاً انسان خانه و جامعه می‌خواهد که او را از سرما و گرما حفظ کند و در این جهت تفاوت نمی‌کند که دیوار اتاق طراز و هموار باشد یا ناهموار و ناهنجار؛ ولی می‌بینیم به صرف این که خانه و جامعه، سرما و گرما را از او بگردانند قانع نیست، بلکه بیش از آن که در این جهت دقت می‌کند در زیبایی و خوش رنگی آن‌ها و هر چیز دیگر که مورد احتیاج او است وقت صرف می‌کند و به آن اهمیت می‌دهد.
ممکن است بگویید این‌ها مربوط به قوه‌ی خیال انسان است. می‌گویم مربوط به هر چیز هست انسان این است و دارای این قوه‌ها است و همین‌ها را می‌خواهد و تا باشد خواهد بود و خواهد خواست. چنان که درباره‌ی خداپرستی وی به آن‌ها که می‌گویند مربوط به ضعف او است باید گفت بر فرض که چنین باشد بشر تا باشد ضعیف خواهد بود و موجود ضعیف ناچار متوجه می‌شود به نیرویی که از خودش قوی تر باشد. انسان می‌فهمد مه نیروی او مافوق همه موجودات نیست و می‌فهمد که موجودات بزرگ طبیعت مانند آفتاب و کهکشان هم نسبت به کلیه‌ی جهان ضعیفند و نیروی آن‌ها اندک است، پس متوجه می‌شود به نیرویی که مافوق همه و مسلط بر همه است و آن خداست. البته علت توجه بشر و کلیه‌ی موجودات به خدا قدرت خدا، و ضعف موجودات است و این ضعف همیشه خواهد بود، پس این توجه نیز همیشه خواهد بود.
غرض این است که آدمی نمی‌تواند به نانی که بخورد و خرقه‌ای که بپوشد قناعت کند بلکه علاوه بر این‌ها شعر و ادب، قصه و حکایت، پند و اندرز، علم و حکمت، و دعا و عبادت می‌خواهد و بدون این‌ها نمی‌تواند زندگی کند. زنی که طفلش مرده و پرده‌های جگرش می‌سوزد یا مردی که در زندگی خسارت و شکست عظیمی به وی رسیده و آبروی خود را بر باد رفته می‌بیند، روح این گونه کسان را جز با اندرز دادن به صبر و امیدوار ساختن به آینده‌ی نیک که جبران این مصائب را بکند با چه وسیله می‌توان آرام کرد و از خطر خود باختن و شکست معنوی نجات داد؟ گذشته از این‌ها، همین خاطرات که در یاد انسان می‌مانند باعث می‌شوند که آدمی از مطالعه‌ی در آن‌ها دارای افکار و عقایدی گردد و احکامی صادر کند از قبیل این که صبر مفید است، عدالت خوب است، حق باقی است، ستم عاقبت ندارد، وفا و امانت نیکو است، غدر و خیانت شوم است، هواپرستی موجب هلاکت است، تقوا و راستی باعث نجات است، خشم و شهوت گمراه کننده‌ی انسانی است، رهبر صحیح عقل و دین است و مانند این‌ها که لااقل از سه چهارم شرور و مفاسد انسان و شکست و نومیدی وی جلو می‌گیرد، چون این معنویات فعلاً در مردم هست و اهل هر زبان و هر دین حتی همان‌هایی که گمان می‌کنند منکر معنویات اند این معانی را به لغات و عبارات مختلف دارند نمی‌فهمیم اثر این‌ها در زندگی انسانی چقدر است. اگر این‌ها در بشر نمی‌بود آن گاه دانسته می‌شد که این حیوان دو پا منشأ چه اندازه شرور و مفاسد بود.
باری از آن چه گفته شد معنای معنویات و احتیاج انسان به آن به خوبی دانسته شد. اکنون باید دانست که همین معنویات چنان که برای انسان مفید است گاهی هم ممکن است مضر باشد مانند عقاید بی اساس و عادات غیر معقول و افکار مغالطه آمیز و قصه‌ها و حکایات شهوت انگیز و امثال این‌ها. از اینجاست که می‌گوییم در میان معنویات کتابی که به اندازه‌ی قرآن برای مردم مفید باشد نیست. چرا؟ برای آن که در همه‌ی قرآن یک کلمه که انسان را درباره‌ی عالم بدبین کند یا این جهان را در نظر وی بی اساس و بر غیر عدالت معرفی کند نیست. در همه‌ی قرآن یک کلمه که یکی از صفات بد را مانند حسد و کبر و جاه طلبی و حرص و طمع و کینه و شهوت و خدعه و ریا و ضعف و بی‌ایمانی یا یکی از اعمال زشت را از قبیل دروغ و خیانت و تعدی و ستم و مانند آن‌ها را تأیید کند نمی‌باشد. در همه‌ی قرآن مطلبی یا حکایتی که در نتیجه‌ی خواندن و شنیدن آن یکی از صفات زشت در وجود آدمی برانگیخته شود یا آدمی به عمل ناشایسته‌ای تشویق گردد دیده نمی‌شود. تمام آیه‌ها و سوره‌ها و مطالب و حکایات قرآن همه جمعاً و هر یک منفرداً این عقاید را در آدمی ایجاد می‌کنند که همه چیز جهان بر اساس حق و عدالت است و آفریدگار و نگه دارنده و گرداننده‌ی جهان نیرویی است بزرگ که فهم بشر از ادراک عظمت آن عاجز و حوصله‌ی ذهنش از تصور آن تنگ است و آن نیروی جامع همه‌ی کمالات و بخشنده‌ی همه خیرات است و قادر و عالم و حیّ و قیوم و حق و عادل و رحمن و رحیم و سمیع و بصیر و لطیف و خبیر و رئوف و غفور و قدوس و سلام و مؤمن و مهیمن و عزیز و جبار و کریم و قهار و کبیر و متعال است. او بر همه احاطه دارد و از همه‌ی اسرار آگاه است و هیچ چیز از علم او کم نمی‌شود و هر چیز را موافق با حکمت و عدالت به مقتضای فضل و رحمت آفریده هر چه نیک است به سوی او باز می‌گردد و آن چه بد است موجب خسران و هلاکت است. هر که امید سعادت و آرزوی لقاء خدا دارد باید دارای صفاتی باشد نمونه‌ی صفات خدا وگرنه صفات زشت و اعمال بد برای صاحبش نتیجه‌ی شقاوت و عذاب الیم دارد.
قرآن در آیاتی هم که دستور جنگ می‌دهد امر به عدالت و حق خواهی و تعدی نکردن و تجاوز ننمودن می‌کند و یک کلمه که حتی در هنگام جنگ مردم را به تعدی و تجاوز ناحق یا پیروی از حس کینه و انتقام تشویق کند، ندارد. قرآن در سوره‌ی یوسف که داستانی دل پذیر از عشق و هجران و کینه و حرمان و رنج غربت و زندان تا شرافت، عظمت و اقتدار بیان می‌کند جز فکر توحید و حق و پاکی و درستی و تقوا و امانت و عفت و صبر و استقامت اندیشه‌ای به دماغ خواننده نمی‌آورد. در آن داستان چنان که قرآن بیان کرده برادران یوسف- که مانند همه حسودان نمی‌توانند مزیت دیگری را بفهمند- به جای آن که به خواست خدا تسلیم شوند و اعتراف کنند که یوسف هم در خلقت و هم در اخلاق بر آن‌ها مزیت دارد، از خشم این که چرا پدر او را بیشتر دوست می‌دارد با خدعه و فریب او را در چاه می‌افکنند تا محبت پدر را برای خود خالص گردانند؛ اما عشق پدر به یوسف چند برابر و نفرتش از آن سیه رویان بیشتر می‌شود. از آن طرف خدا- که در همه حال مشیت او بر اندیشه‌ی ضعیف آدمیان غالب است- کاروان را به سر آن چاه دلالت می‌کند و یوسف را از چاه بیرون می‌آورند و به بازار مصر برای فروش می‌برند و زن عزیز مصر که از جان، شیفته‌ی او می‌گردد در خرید وی پیش قدم می‌شود. پس از خریداری هر نوع وسیله برای کامیابی از یوسف فراهم می‌کند و یوسف امتناع می‌ورزد و می‌گوید من خود را آلوده به خیانت نمی‌گردانم: «معاذ الله انه ربی احسن مثوای انه لایفلح الظالمون» تا آن که از یک طرف برای انتقام کینه‌ی عشق و از طرف دیگر برای جبران بدنامی خود دسیسه‌ای می‌کند و یوسف را به زندان می‌افکند، اما یوسف در زندان نومید نمی‌شود و رفقای زندانی خود را که از ندیمان پادشاه اند به خداپرستی دعوت می‌کند و می‌گوید: «یا صاحبی السجن ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار» تا آن که پادشاه خوابی می‌بیند و دانشمندان از تعبیر آن عاجز می‌گردند و یوسف به حکم روشنی قلبی که در نتیجه‌ی ایمان و تقوا، خدا به وی عنایت فرموده، خواب را تعبیر می‌کند و پادشاه او را عزیز و صاحب اختیار مطلق کشور مصر می‌گرداند و زن عزیز سابق در حضور بزرگان دربار اعتراف می‌کند که گناه از او بوده و یوسف از پذیرفتن پیشنهاد پلید او خودداری کرده است. یوسف تمام خواربار مصر را مدت پانزده سال در اختیار خود می‌گیرد و در قحط سال شدیدی که پیش می‌آید با کمال دقت و عدالت تمام افراد را از ذخیره‌هایی که از سال‌های پیش تهیه کرده برخوردار می‌کند و حتی به مردم خارج مصر هم کمک می‌کند.
در این هنگام برادران یوسف برای خرید گندم نزد او می‌روند و پس از وقایعی که رخ می‌دهد او را می‌شناسند و اعتراف می‌کنند که خدا یوسف را در خلقت و اخلاق بر آن‌ها برتری داده و گناه از آن‌ها بوده که با خواست خدا مبارزه کرده‌اند: «تالله لقد آثرک الله علینا و ان کنا لخاطئین». یوسف به روی آن‌ها نمی‌آورد و با بزرگواری آن‌ها را عفو می‌کند و می‌گوید: «لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین». در این موقع پدر یوسف که از اندوه فراق چشمانش سفید گشته در نتیجه صبر جمیل و مأیوس نگشتن از رحمت خدا به وصال یوسف می‌رسد و پدر و زن پدر و یازده برادر در کاخ یوسف برای خدا به سجده می‌افتند و تعبیر خوابی که یوسف در کودکی دیده بود که آفتاب و ماه و یازده ستاره در نزد او به خاک افتادند ظاهر می‌شود. یوسف به خدا عرض می‌کند: «رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تأویل الاحادیث فاطر السموات و الارض انت ولیی فی الدنیا والاخره توفنی مسلماً و الحقنی بالصالحین».
این‌هاست نمونه‌ی اندیشه‌هایی که قرآن در مردم ایجاد می‌کند. بدین سبب است که گفتیم بشر بدون معنویات نمی‌تواند زندگی کند و در میان معنویات کتابی به اندازه‌ی کتاب آسمانی برایش سودمند نیست. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

خلاصه‌ی سخنرانی‌های پیش
این سخنرانی در شب جمعه ششم اردیبهشت 1325 مطابق 23 جمادی‌الاولی 1365 به شماره‌ی 198 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
شنوندگان محترم، سلام بر شما. چند هفته به علت مسافرت از فیض سخنرانی برای شما محروم بودم. اکنون که این توفیق هنوز رفیق است خدا را شکر می‌کنم و سخن خود را به رشته‌ی گذشته پیوند می‌دهم. سخنرانی‌های قبل از مسافرت در زمینه‌ی قرآن مجید بود و بیان این مطالب که: قرآن چه کتابی است، موضوعش چیست، هدف آن چه چیز است، دارای چگونه روش و اسلوبی است.
در بیان این که قرآن چه کتابی است، گفته شد: قرآن کتاب دینی مسلمین است که به زبان عربی بر پیغمبر اسلام محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله در مدت نزدیک به بیست و سه سال تدریجاً در مکه و مدینه وحی شده. از آغاز وحی آن تاکنون به سال قمری در حدود یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت سال و از انجام وحی آن که سال فوت پیغمبر است یک هزار و سیصد و پنجاه و پنج سال است. این کتاب چنان که مشهور است دارای یک صد و چهارده سوره‌ی بزرگ و کوچک است که هر سوره چند آیه است و مجموع آیات آن شش هزار و دویست و کسری است. هر آیه یک جمله از عبارات قرآن است که گاهی دو سه کلمه و گاهی دو سه سطر است و گاهی از حیث مطلب مستقل و تمام و گاهی مربوط به آیه‌های قبل و بعد است. این روش سوره سوره و آیه آیه بودن مختص است به کتب آسمانی، چنان که تورات و انجیل نیز همین طور است.
در بیان اسلوب قرآن گفته شد: قرآن مانند کتاب‌هایی که مردم در موضوعات مختلف علمی و فلسفی و ادبی تألیف می‌کنند نیست که مطالبش دسته گشته و هر دسته از مطالب در فصلی ذکر شده باشد بلکه مانند دیوان شعر است که دارای قطعات گوناگون کوتاه و بلند است و در هر قطعه‌ای هر نوع مطلب هست و چه بسا مضمون بسیاری از پندها و حکمت‌ها در قطعات آن تکرار می‌شد در هر جایی به عبارتی و در لباسی دیگر. لیکن از دو جهت با دیوان شعرا تفاوت دارد: یکی از جهت اسلوب که در زبان عربی شعر باید دارای وزن و قافیه و هر قطعه‌ای در بحری از اوزان عروضی باشد و آیات قرآن دارای وزن و قافیه نیست و هیچ کدام از سوره‌های آن مطابق یا هیچ بحری از بحار عروضی نمی‌باشد. دیگر از جهت مضمون که شعر چون از قوه‌ی تخیل بشر تراوش می‌کند مضامینش اکثر خیالی است؛ هر چند گاهی ممکن است مشتمل بر پاره‌ای از حکمت‌ها باشد اما قرآن سراپا حکمت و عبرت و پند و قانون و امر و نهی و خلاصه برنامه و دستورالعمل است. به این جهت کتابی است نه از نوع نظم نه از نوع نثر و مانند هیچ یک از کتاب‌های گوناگون که از فکر بشر تراوش کرده و با دست انسان در رشته‌های مختلف مؤلف و مدرن گشته نیست، بلکه کتابی است در نوع خود یگانه و از حیث اسلوب بی نظیر.
نکته‌ی دیگری در اسلوب قرآن هست که با آن که این کتاب مقدس در مدت بیست و سه سال به تدریج در حالات مختلف بر پیغمبر نازل گشته آیه‌های سال اول آن با آیه‌های سال آخر از حیث عبارت و اسلوب و توجه به همان مقاصد اصلی تفاوتی ندارند، در صورتی که هر کس در مدت بیست و سه سال حالاتش تغییر می‌کند و حالات انسان که تغییر کرد افکارش نیز تغییر می‌کند. به این جهت گفته‌هایی که در حالات مختلف از وی سر می‌زند با هم متفاوت می‌شود ولی قرآن با آن که در آغاز نزول آن، پیغمبر چهل ساله بوده و در پایانش شصت و سه ساله و در این مدت علاوه بر اختلاف سن پیشامدهای مختلف برایش کرده. مثلاً گاهی در دره‌ای محصور و زمانی فاتح مکه و تسخیر کننده‌ی جزیرة العرب بوده است. با این حال در عبارات و مطالب آن و مقاصد اساسی- که همه‌ی قرآن در پیرامون آن مقاصد دور می‌زند- هیچ گونه تفاوت و اختلافی میان آیه‌های اول نزول با آیه‌های آخر آن نیست.
در بیان موضوع قرآن گفته شد که قرآن مجید هر چند از حیث نظم و اسلوب و پراکنده بودن مطالب در آن و شیرینی و لطافت بیان شبیه به کتب ادبی است لیکن از حیث این که همه‌ی مطالبش در اطراف مقصود معینی است و اصول ثابت و قواعد منظمی دارد که از آن‌ها تجاوز نمی‌کند شبیه به کتب علمی است. موضوع قرآن و به طور کلی موضوع همه‌ی ادیان، حکمت علمی است که عبارت است از پاکیزه ساختن روح بشر از صفات زشت و تربیت او در اعمال فردی و اجتماعی و نمودن راه صحیح به وی در امر خانه داری و مملکت داری؛ همه‌ی این‌ها بر مبنای ایمان به غیبت یعنی معتقد ساختن انسان به خدا و معاد و روح و ملک و وحی و مانند این حقایق که حس بشر به آن‌ها نمی‌رسد ولی وجود آن‌ها مسلم است قرار دارد و همین نقطه‌ی امتیاز ادیان و کتب آسمانی است از باقی کتب و علوم؛ زیرا همه‌ی ادیان و کتب آسمان بر این مبنا استوارند.
در بیان هدف قرآن گفته شد: مهم‌ترین مقصدی که همه‌ی آیات قرآن در اطراف آن مقصد دور می‌زند- خواه صریحاً آن مقصد را بیان می‌کند یا به آن گریز و اشاره دارد- اول خدا و بعد معاد است. در همه‌ی قرآن توجه به حقیقت ثابت دائمی است که آن حقیقت اصل جهان و آفریننده و نگه‌دارنده‌ی جهان است و نسبت به حواس آدمیان غیب نامیده می‌شود و این که همه‌ی موجودات فانی‌اند و او باقی است، و همه‌ی موجودات دارای آغاز و انجام اند و او را آغاز و انجام نیست. در همه‌ی آیه‌ها و سوره‌های قرآن نام آن حقیقت که در زبان قرآن «الله» نامیده می‌شود همواره مکرر می‌شود و تمام حوادث و مخلوقات را منتسب به آن ذات واحد قهار می‌کند. مجموع کلمات قرآن هفتاد و هفت هزار و چهار صد و کسری است و مجموع حروف قرآن سیصد و بیست و یک هزار و کسری است. در میان همه‌ی این کلمات هیچ کلمه‌ای به اندازه‌ی کلمه‌ی «الله» در قرآن مکرر نشده و هیچ حرف به اندازه‌ی حرف الف و لام و هـ که حروف این کلمه‌ی پاک را تشکیل می‌دهند تکرار نگشته است.
کسی که در آیات کریمه‌ی قرآن مطالعه کند و آن‌ها را از حیث مطلب دسته دسته کند خواهد دید که بیش از یک هزار و صد آیه‌ی قرآن در زمینه‌ی خداشناسی است؛ یعنی بیان دلایل بر وجود خدای متعال و بیان وحدت آن ذات پاک و شرکت نداشتن هیچ موجودی با او- نه در ذات نه در صفت نه در فعل نه عرضاً نه طولاً- و بیان صفات عالیه‌ی حق تعالی و لزوم عبادت خدا و بس و جایز نبودن عبادت غیر خدا به هیچ نام و به هیچ عنوان، و در حدود یک هزار و سیصد آیه‌ی قرآن در زمینه‌ی روز جزاست یعنی باقی ماندن آدمیان پس از مرگ و حساب بزرگ و دقیق الهی و گم نگشتن هیچ چیز از علم حق و مضبوط ماندن هر نیک و بد و مکافات اعمال از نیک و بد به مقتضای عدالت، و نزدیک به یک هزار و پانصد آیه در شرح حال انبیاست و طرز مبعوث شدن آن‌ها و روش دعوت و ارشادشان و رفتار مردم با آن‌ها و مبارزه‌ای که در اثر قیام آنان میان حق و باطل در گرفته و همواره غلبه با حق بوده و ظلم و باطل عاقبت نداشته است. پس خواهد دید که نزدیک به چهار هزار آیه از آیه‌های قرآن یعنی قریب به دو ثلث آن در زمینه‌ی این سه مقصد است که خداشناسی و روز جزا و نبوت و احوال انبیا باشد و خواهد فهمید که ارکان اساسی این کتاب مقدس این سه رکن است که تا این سه پایه استوار نشود بقیه‌ی مقاصد که پاکیزه ساختن روح آدمیان و منظم کردن اجتماع آن‌ها و کاستن از شرور و افزودن بر خیرات آن‌هاست میسر نمی‌گردد. بقیه‌ی آیات قرآن هم که اندکی بیش از یک ثلث است در بیان احکام و شرایع الهی و بیان راه هدایت و راه‌های لغزش و ضلالت و بیان حالات گوناگون روح انسانی و شرح حال برخی از گذشتگان و بیان عاقبت نیکان و بدان و موعظه‌ها و مثل‌ها برای تنبه غافلان و بیان پاره‌ای از حکمت‌های اجتماعی و بیان علل سعادت و شقاوت و عزت و ذلت و پاره‌ای دیگر از این گونه مطالب است.
به این جهت گفتیم موضوع قرآن تربیت بشر است از لحاظ فردی و اجتماعی بر مبنای ایمان به غیب و هدف قرآن توجه دادن مردم است به خدا. و نیز گفتیم بشر بدون معنویات نمی‌تواند زندگی کند و در میان معنویات کتابی که به اندازه‌ی قرآن مشتمل بر مطالب سودمند برای سعادت وی باشد نیست. زیرا این کتاب با این لحن و روش و با این مطالب و مقاصد از سنخ کتاب‌هایی نیست که از فکر آلوده و متغیر انسان تراوش کرده باشد تا گاهی مردم را حیران و تاریک و زمانی قوای شهوانی و درنده خویی آن‌ها را تهییج و تحریک کند. کتابی است آسمانی، روشن و پاک، که برای اصلاح حال انسان و آرام ساختن روح و پاکیزه نموده قلب او و ارشادش به راه راست نافع‌ترین دستور است. آیا برای انسان که اول خیال می‌کند، بعد آرزو، بعد فکر، آن گاه مطابق آرزوها و افکارش عمل می‌کند چیزی بهتر از فکر خدا و عدالت و حساب و پاداش و ثبات حق و زوال باطل و مفیدتر از فکر تقوا و امانت و راستی و درستی و وفا و مروت و عفت و قناعت و صبر و شجاعت و خیر و رحمت هست؟ قرآن این افکار را در دماغ بشر می‌گذارد و می‌پروراند.
این‌ها خلاصه‌ی سخنرانی‌هایی است که قبل از مسافرت در زمینه‌ی تعریف و بیان مطالب قرآن مجید کرده بودم که مجموع آن‌ها تا آن تاریخ پنج سخنرانی است و خلاصه‌ی آن‌ها را به دو سبب امشب در یک سخنرانی جمع کردم: یکی آن که بسیاری از شنوندگان محترم از آن سخنرانی‌ها قدردانی کردند و می‌کنند و میل داشتند و دارند که باز آن مطالب را بشنوند، فهرست دادم تا اجمالاً به یادشان آید. دیگر آن که چون مدتی فاصله شده خواستم رشته‌ی سخن را به ذهن شنوندگان بیاورم وهمان رشته را در سخنرانی‌های بعد انشاء الله ادامه دهم. اکنون که مطالب گذشته در خاطره‌ها حاضر شد شما را به این نکته متوجه می‌کنم که موضوع سخنرانی بعد این است که انسان در هر رشته و دارای هر مسلک هست تا ایمان نداشته باشد کار خود را در درست انجام نخواهد داد و مورد اعتماد نخواهد بود. پس برای بشر خواه نا خواه ایمان لازم است تا دیگران از شرش در امان باشند. ولی ایمان، مبدأ و به عبارت دیگر متعلق می‌خواهد یعنی ایمان به یک چیزی باید باشد.
موجودات عالم طبیعت همه متغیر و فانی‌اند و هیچ کدام شایستگی ندارند که متعلق ایمان بشر باشند؛ یعنی انسان نمی‌تواند آفتابِ گردان یا زمینِ لرزان یا موجودات دیگری را که هر کدام از این دست به وجود می‌آیند و از دست دیگر از میان می‌روند مبدأ ایمان خود قرار دهد. آن چه ممکن است مبدأ ایمان بشر شود حقیقت ثابت لایزالی است که در او تغییر و تبدیلی نیست و او اصل جهان و همه‌ی موجودات است. هرگاه آدمی به چنین حقیقتی در جهان رسید و معتقد گشت ایمانش مبنا و مبدأ پیدا خواهد کرد و استوار خواهد شد و در آن صورت به باقی موجودات هم هر چند فانی هستند از باب آن که آثار آن حق اند و به امر او قائم اند مؤمن خواهد گشت. اگر بشر به چنین حقیقتی در جهان قائل نباشد او را به چه مبنایی می‌توان پابند و مؤمن ساخت؟ آن که برای مجموع جهان حسابی و کتابی قائل نباشد به کدام حساب و کتاب مقید و ملزم خواهم گشت؟ چنان که قرآن می‌فرماید: «فبای حدیث بعد الله و آیاته یؤمنون» یعنی: بعد از خدا و آیات خدا این‌ها به چه مطلبی ایمان خواهند آورد؟ از این جا می‌فهمیم که محکم‌ترین اساس برای با ایمان ساختن انسان بر وجهی که آن ایمان دوام بکند و موقت نباشد همان است که کتب آسمانی ریخته‌اند و بشر را به خالق جهان متوجه ساخته و به او مؤمن کرده‌اند. این ایمان است که می‌تواند در قلب انسان مؤثر شود. او را از بدی جلو گیرد و به خوبی وادارد؛ به شرط آن که رهبران آدمیان همیشه از این مبادی از راستی برای تربیت و اصلاح حال مادی و معنوی آن‌ها استفاده کنند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

مبدأ ایمان
این سخنرانی در شب جمعه سیزدهم اردیبهشت 1325 مطابق با غره‌ی جمادی الاخر 1365 به شماره‌ی 199 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته‌ی گذشته در ضمن خلاصه‌ی سخنرانی‌های پیش گفته شد که موضوع قرآن تربیت اخلاقی و عملی بشر است بر مبنای ایمان به غیب و برای آن که دانسته شود چرا قرآن مبنای تربیت را بر ایمان به غیب نهاده گفته شد انسان در هر رشته و دارای هر مسلک باشد تا ایمان نداشته باشد کار خود را درست انجام نخواهد داد و مردم دیگر از شرش در امان نخواهند بود. پس برای وی خواه نا خواه ایمان لازم است ولی ایمان مبدأ و مبنا می‌خواهد یعنی چیزی باید باشد که متعلق ایمان آدمی گردد و انسان به آن پابند و مؤمن و برای آن خاضع و مطیع شود و تفصیل این مطلب به امشب واگذار شد.
اکنون عرض می‌کنم برای آن که مردم را مؤمن سازیم از دو چیز می‌توانیم استفاده کنیم: یکی از معتقدات علمی، دیگر از احساسات قلبی. معتقدات علمی یعنی عقیده‌هایی که در نتیجه‌ی علم پیدا می‌شود؛ مثل این که در نتیجه‌ی تحصیل علم طب می‌فهمیم و معتقد می‌گردیم که مواد الکلی و بازی‌ها و سرگرمی‌هایی که اعصاب را تحریک کند و بر قوه‌ی خیال فشار آورد از قبیل قمار برای سلامتی مزاج مضر است و در اثر مطالعه در علم اجتماع می‌فهمیم و معتقد می‌گردیم که همان الکل و قمار سبب فساد حیات اجتماعی نیز می‌شوند پس در نتیجه‌ی علم یعنی تحصیل مقدمات علمی این عقیده به دست می‌آید که آشامیدن مواد الکلی و بازی قمار هم برای سلامتی مزاج افراد مضر است هم برای حیات اجتماع. این گونه عقیده‌ها را که از راه مقدمات و تجربه‌های علمی به دست می‌آید معتقدات علمی گویند. احساسات قلبی عبارت از علاقه و تمایلاتی است که قلب انسان نسبت به چیزهایی دارد.مثل این که قلب هر کس نسبت به نیکی و نیکوکاران و نسبت به پدر و مادر و فرزند و وطن خود علاقه و تمایل دارد؛ چنان که از بدی و بدکاران و کسانی که مزاحم آسایش و سعادت او باشند متنفر است. چیزهایی که ممکن است مردم را به آن‌ها مؤمن کرد باید از سنخ معتقدات علمی باشد یا احساسات قلبی. مثلاً مردم را ممکن است به نیکی و نیکوکاران و به وطن و مصالح اجتماعی که مورد تمایل قلبی آن‌هاست مؤمن ساخت. همچنین ممکن است آن‌ها را به بدی شراب و قمار و خوبی علم و صنعت و کار و مانند این امور که جزو معتقدات علمی است نیز مؤمن نمود.
حالا فرض کنید شما پیشوای جامعه‌ی بشر و یک نفر خیر خواه و مصلح هستید و می‌خواهید کاری کنید که افراد بشر اولاً به خودشان زیان نرسانند و ثانیاً سبب زیان دیگران نگردند و به عبارت دیگر می‌خواهید هر اندازه بتوانید کاری کنید که از سر مردم بکاهید و بر خیر آن‌ها بیفزایید و به طور خلاصه زندگی آن‌ها را از فساد و بدبختی دور و به صلاح و سعادت نزدیک سازید، آیا چه خواهید کرد؟ ناچار بر آن خواهید شد که مردم را به خوبی صفات و کارهایی که برایشان مفید است و به بدی صفات و کارهایی که مضر است مؤمن و پابند گردانید، به طوری مه در مقام عمل آن چه خوب و مفید است انجام دهند و آن چه بد و مضر است نکنند. مثلاً در زمره‌ی صفات، صفت عزت نفس و شجاعت و بلندی همت و بزرگواری روح و عشق به نیکی و عفت و قناعت و صبر و استقامت و رحم و مانند این‌ها برای بشر مفید است، هم برای شخص مفید است هم برای اجتماع. و در زمره‌ی اعمال، درستی و کوشش و تحصیل علم و کسب هنر و وظیفه شناسی و رفتار عادلانه و پیروی از حق و محترم شمردن قانون و راست‌گویی و امانت و مانند این‌ها برای شخص و جامعه هر دو سودمند است. از آن طرف صفات و اعمالی هست از قبیل بخل و طمع و سفله طبعی و ترس و ضعف نفس و بی صبری و سستی و بی عفتی و خیانت و دروغ و حق ناشناسی و نا پرهیزگاری و کینه جویی و لجاجت و نفاق و ریا و گمراه ساختن مردم و رواج دادن باطل و لاطائل و انواع شهوت رانی‌ها و مفسده جویی‌ها و شراب و قمار و مانند این‌ها که برای شخص و جامعه هر دو مضر می‌باشد. البته شما که بر حسب فرض مصلح و پیشوای جامعه‌اید در صدد بر خواهید آمد که مردم را به حقایق نام برده مؤمن و پابند و مطیع آن حقایق سازید تا از آن‌ها تخلف نکنند. اما حقایق مزبور یا داخل در معتقدات علمی هستند یا احساسات قلبی و چنان که گفتیم از هر یک از این دو راه می‌توان مردم را به آن‌ها مؤمن و پابند ساخت. پس شما به این اندیشه خواهید افتاد که بشر را از این دو راه به این امور پابند و مؤمن گردانید.
اما در این جا به سه نکته متوجه خواهید شد که انجام مقصود را دشوار خواهد ساخت: یکی آن که اموری که می‌خواهید بشر را به آن‌ها مؤمن سازید یکی و دو تا نیست بلکه موضوعاتی است بسیار و پراکنده و متوجه خواهید گشت که در مقام عمل مؤمن ساختن مردم به یک سلسله امور و مطالب متعدد کاری است دشوار، مگر آن که همه‌ی آن‌ها را در یک موضوع جمع و متمرکز کنید. دوم آن که همه‌ی مطالب نام برده همیشه ثابت و تغییر ناپذیر نیستند بلکه ممکن است در آن‌ها تغییر و تبدیل راه یابد. مثلاً یکی از اموری که می‌خواهید مردم را به آن مؤمن سازید خوبیِ راست‌گویی و بدیِ دروغ است و این دو امر هم جزو معتقدات علمی هستند، هم احساسات قلبی. اما ممکن است یک روزی اشخاصی با بافت فلسفه‌های باطل و از راه مغالطه و سفسطه بر مردم چنین ثابت کنند که دروغ فرضاً قبحی ندارد و در راستی همیشه خیری نیست، در آن صورت ایمان مردم نسبت به این دو امر متزلزل خواهد شد. به طور کلی هم معتقدات علمی قابل تغییرند هم احساسات قلبی؛ چنان که بشر را ممکن است به وسیله‌ی تلقین طوری کرد که علاقه‌اش فرضاً به وطنش یا پدر و مادرش کم شود و همچنین امور دیگر. این هم نکته‌ای است که چون متوجه آن گشتید می‌فهمید که مؤمن ساختن مردم به این امور هم نکته‌ای است که چون متوجه آن گشتید می‌فهمید که مؤمن ساختن مردم به این امور به طوری که ایمانشان دوام کند خالی از اشکال نیست، مگر آن که امور نام برده را به وضع ثابتی در آورید که تغییر و تبدیل در آن‌ها راه نیابد. نکته‌ی سوم که متوجه خواهید شد آن است که مردم همه از حیث سن و فهم و ادراک و تجربه و احساسات قلبی در یک منزل و یک درجه و مساوی با یک دیگر نیستند تا شما بتوانید همه‌ی آن‌ها را با اختلافات سنی و عقلی و روحی که دارند به یک سلسله امور که جزو معتقدات علمی یا احساسات قلبی است قانع و مؤمن سازید.
همین که متوجه این سه نکته گشتید به این حقیقت عملی خواهید رسید که اگر می‌خواهید مردم را به اموری که در تهیه‌ی سعادت و جلوگیری از بدبختی آن‌ها مؤثر است مؤمن گردانید ناچارید که تمام آن امور را اولاً در یک نقطه و یک مبدأ متمرکز سازید. ثانیاً به آن‌ها وضع ثابتی بدهید که در معرض تغییر و تبدیل نباشند. ثالثاً یک نقطه‌ای در روح بشر پیدا کنید که تمام افراد مختلف را از کوچک و بزرگ و عارف و عامی و لطیف و خشن از آن نقطه بتوانید به امور نام برده مؤمن و پابند سازید. در این جا متوجه خواهید شد که تنها نقطه‌ای که هم می‌شود همه‌ی حقایقی را که باعث اصلاح زندگانی فردی و اجتماعی بشر است در آن نقطه متمرکز ساخت، هم می‌شود حقایق نام برده را به وسیله‌ی این تمرکز از تغییر و تبدیل در آورد و آن‌ها را به عنوان اصولی ثابت و دائم شناخت و هم می‌شود همه‌ی مردم را از آن نقطه به کلیه‌ی آن حقایق مؤمن و پابند ساخت خداست؛ یعنی حقیقت یگانه و پاکی که آفریننده و نگه دارنده‌ی تمام جهانیان و دارای صفات کامله ی علم و حکمت و قدرت و عدالت و رحمت و مانند این‌هاست. زیرا همین که مردم چنین حقیقت یگانه‌ای را شناختند و به این یک اصل پابند شدند- که شناختن و مؤمن شدن به این یک اصل، کاری است آسان و فطرت بشر خود مؤید و گواه آن است- در آن صورت تمام صفات و اعمال خوب که باید آدمی به آن‌ها پابند باشد در یک نقطه که امر خداست جمع و متمرکز می‌شوند و به همین جهت وضع ثابت و تغییر ناپذیر پیدا می‌کنند و همین که در روح انسان در اثر ایمان به خدا این حس که حس بندگی و اطاعت امر خداست پیدا گشت تمامشان در هر درجه و منزلی که باشند برای امتثال اوامر خدا و اطاعت از مقررات حق حاضر خواهند شد.
شاید مطلب امشب برای فهم آن دسته از شنوندگان که با مبادی علمی آشنایی ندارند یا مطالب را مرتب و با دقت گوش نمی‌دهند قدری دشوار باشد، ولی چون در بیان موضوع قرآن گفته شد که موضوع قرآن و همه‌ی ادیان، تربیت بشر و اصلاح زندگی او است بر مبنای ایمان به غیب این که خدا و معاد و حقایق غیبی دیگر است، برای توضیح آن مدعا مطالب امشب گفته شد تا دانسته شود که تربیت بشر یعنی وادار کردن او به کارهای نیک و باز داشتن وی از کارهای بد میسر نیست مگر آن که او را مؤمن گردانیم که به این حقایق ایمان داشته باشد و بشر را به این حقایق یعنی نیکی‌ها و بدی‌ها نمی‌توانیم مؤمن کنیم مگر آن که او را به خدای یگانه‌ی عدل حکیم و نظم و عدالت جهان آشنا و مؤمن سازیم. به این جهت است که ادیان برای تربیت انسان این راه را انتخاب کرده‌اند. بشر را وقتی می‌توان به اصل عدالت حقیقتاً مؤمن ساخت که معتقد باشد عدالت اصلی است ثابت در تمام جهان و این که اساساً مبنای عالم بر عدالت است و یکی از صفات کمالیه ی ذات اقدس حق تعالی که آفریننده‌ی و نگه دارنده‌ی جهان است، صفت عدالت است نه آن که فقط او در زندگی کوچک خودش باید به عدالت رفتار کند. وقتی آدمی این چنین عقیده پیدا کند به عدالت پابند می‌شود اما اگر بر خلاف این معتقد باشد یعنی فرضاً گمان کند که در جهان نظمی و عدالتی نیست و عالم، سرایی است آشفته و بی قانون در آن حال محال است او را از راه این که برای زندگی تو عدالت مفید است بتوانیم مؤمن و پابند عدالت گردانیم.
این حقیقتی است که تا انسان خودش در مقام اصلاح و تربیت نوع خود نباشد و عملاً تجربه نکند، این حقیقت را چنان که باید درک نخواهد کرد. بسیاری از اشخاص کم تجربه روی خیالات و تصورات ممکن است گمان کنند و بگویند که بدون این هم ممکن است آدمیان را تربیت کرد، اما همان‌ها اگر در مقام عمل و تجربه بر آیند در خواهند یافت که تا پایه‌ی تربیت بشر را بر ایمان به خدا نگذاریم آن تربیت در روح او جای گیر و با دوام نخواهد گشت. تربیتی که بدون چنین ایمانی باشد همه گیر و دائم نیست زیرا طفلی را که در کودکی به اصولی معتقد کنیم در اواسط عمر ممکن است از آن اصول برگردد و یا یک شخص ممکن است مدتی به اصلی معتقد باشد و پس از آن تغییر عقیده بدهد. این است که دین مبنای تربیت را بر اصل ایمان به خدا یا به عبارت دیگر ایمان به غیب نهاده است.
این نکته را هم که مکرر گفته‌ام باز باید بگویم که چون بد نهادان و یا جاهلانی همیشه در جامعه‌ی انسانی پیدا شده‌اند که از همین اصول مقدس یعنی ایمان به خدا و معاد و تعلیمات دینی سوء استفاده کرده‌اند و این حقایق را از راه صحیح منحرف ساخته به جای آن که بشر را از این راه هدایت و اصلاح کنند، گمراه و فاسد کرده‌اند. نباید گمان کرد دین خاصیتش این است که بشر را بدبخت و گمراه کند و نادان نگه دارد و نباید گمان کرد اینجانب که می‌گویم دین، مقصودم طرفداری از آن گونه کسان و آن طرز استفاده است (به خدا پناه می‌برم) بلکه چون حقیقت دین بر اساس حکمت و عقل صحیح است که انشاء الله هفته‌ی آینده آن را توضیح خواهم داد و چون اصل ایمان به خدا که پایه‌ی دین است برای تربیت بشر یعنی مسلط ساختن او بر هوای نفس و جلوگیری از شرور و مفاسد او بهترین اصل است، هرگاه می‌گویم دین مقصودم این دین و استفاده‌ی صحیح از آن است. خیرخواهان و علاقمندان به صلاح حال نوع انسانی بهترین راهی که از آن راه برای اصلاح حال وی می‌توانند استفاده کنند همین راهی است که انبیا حق پیش گرفته‌اند یعنی بندگی خدا به شرطی که واقعاً نیت‌ها خالص باشد و بخواهند مردم را به درستی بنده‌ی خدا سازند و به آن چه خیر و صلاح و باعث بهبودی زندگی آن‌هاست دلالت کنند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

مبنای قرآن
این سخنرانی در شب جمعه بیستم اردیبهشت 1325 مطابق با 8 جمادی الاخر 1365 به شماره‌ی 200 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
هفته‌ی گذشته وعده دادم درباره‌ی این مدعا توضیح بدهم که دین اسلام بر مبنای حکمت و عقل صحیح وضع شده نه بر مبنای وهم و خیال. این مطلبی است که دانستن آن علاوه بر فایده علمی که دارد از لحاظ عمل خیلی مفید و مؤثر است. برای توضیح این مدعا باید بگویم که مردم به طور کلی بر دو دسته‌اند: یک دسته مردم عقلی یعنی کسانی که پیرو عقل اند. این دسته مردم برای هر چیزی در این عالم سببی و علتی قائل اند به این جهت در هر واقعه‌ی خوب یا بد که رخ می‌دهد فکر و مطالعه می‌کنند تا سبب و علت آن را بفهمند. مثلاً اگر وضع بدی برای آن‌ها پیش آید سعی می‌کنند بفهمند باعث آن چیست و چه شده که به چنین وضعی دچار گشته‌اند و همین که سبب را پیدا کردند در مقام رفع آن بر نی آیند تا به این طریق خویشتن را از آن وضع بد رهایی دهند و هرگاه مثلاً طالب وضع خوشی باشند فکر می‌کنند تا بفهمند آن وضع خوش از چه راه و به چه وسیله به دست می‌آید تا آن وسیله و اسباب را فراهم کنند و به وضع خوشی که طالب اند برسند. این‌ها را می‌گویند مردم عقلی یعنی پیرو عقل و اهل تفکر و تدبر. دسته‌ی دیگر مردم خیالی می‌باشند که در پیشامدهای خوب و بد مطالعه و تفکر نمی‌کنند تا بفهمند علت آن‌ها چیست بلکه در هنگام بدی فقط شکوه و ناله می‌کنند و برای رسیدن به خوبی به آرزو و امید اکتفا می‌کنند. این‌ها گویی در این جهان قائل به نظم و حسابی نیستند و از علت و معلول و قاعده و قانون چیزی نمی‌فهمند. گمان می‌کنند حوادث جهان از نیک و بد بی جهت و بی علت به طور گزاف پیش می‌آیند و آن‌ها اگر طالب خوبی و خوشی هستند باید به امید و آرزو اکتفا بکنند و اگر در رنج و بدبختی هستند باید فقط بنالند و شکوه کنند، دیگر فکر کردن و سبب بدی را شناختن و آن را از میان بردن یا وسیله‌ی خوشی را دانستن و فراهم کردم در منطق این دسته وجود ندارد.
برای آنکه فرق این دو دسته بهتر نمایان گردد مثلی می‌زنیم: فرض کنید جمعی در اطاقی هستند که همه‌ی درها و روزنه‌های آن بسته است. در آن اطاق زغال و پشکل گوسفند با قطعاتی از پشم و استخوان در آتش ریخته‌اند. دود فضای اطاق را پر کرده، سرهای همه از درد می‌خواهد بترکد، از چشم‌های همه اشک جاری است، نفس‌ها تنگی می‌کند و سینه‌ها به سرفه افتاده، قلب‌ها را تپش و خفقان گرفته است و از بوهای زننده‌ی پشم و استخوان همه‌ی شامه‌ها متأذی گشته است. در چنین موقعی مردمی که در آن اطاق اند دو گونه‌اند: بعضی فقط آه و ناله می‌کنند، یکی می‌گوید «وای مردم!»، دیگری می‌گوید: «آه این چه هواست!»، آن یکی می‌گوید: «سرم ترکید»، آن یکی می‌گوید: « چشمم کور شد» و همچنین هر کدام ناله‌ای می‌کنند و بر بخت بد و سرنوشت شوم لعنت و نفرین می‌فرستند و در همان حال هر کدام مشتی دیگر زغال و پشکل در آتش می‌ریزد و بر سبب این بدبختی می‌افزایند. بعضی دیگر از آن‌ها ناله و نفرین نمی‌کنند بلکه فکر می‌کنند تا بفهمند چه شد که سر همه را دوار گرفته، از چشم‌ها آب جاری و از سینه‌ها سرفه بلند است. آن‌ها با خود می‌گویند چطور بود که وقتی در خارج این اطاق بودیم نفس می‌کشیدیم و سرفه نمی‌کردیم، نگاه می‌کردیم و از دیدگانمان آب نمی‌ریخت؟ آیا چه تفاوتی میان فضای این اطاق و فضای بیرون هست که در آن جا راحت نفس می‌کشیدیم، قلب ما باز و سر ما سالم بود. اما اینجا قلب و سینه‌ی ما در فشار و سرما مبتلا به درد و دوا است؟ پس از این تأمل متوجه می‌گردند که سبب همه‌ی این رنج‌ها آلوده گشتن هوای تنفس آن‌ها به دود و بخار است و علت آن که در خارج راحت بودند پاکی و صافی هوای آن جاست. همین که متوجه علت این رنج و سبب آن خوشی گشتند فوراً در این اندیشه می‌افتند که دریچه‌ی اطاق را بگشایند و روزنه‌هایی از آن به خارج باز کنند تا تدریجاً هوای دودآلود بیرون رود و هوای پاک داخل شود و دیگر زغال و پشکل بر آتش ننهند و مایه‌ی تیرگی و آلودگی فضا را فراهم نکنند. به این ترتیب علت رنج را از میان می‌برند و باعث خوشی را فراهم می‌کنند و همه را از درد رهانیده راحت می‌سازند.
آن دسته‌ی اول که فقط ناله و نفرین می‌کنند و در همان حال مشتی دیگر زغال و پشکل در آتش می‌ریزند همان مردم خیالی هستند که اهل فکر و مطالعه نمی‌باشند و دسته‌ی دوم که حرف بچگانه نمی‌زنند بلکه با متانت در مقام شناختن علت درد و از میان بردن آن بر می‌آیند و در صدد پیدا کردن راه چاره و اصلاح فضای زندگی هستند، مردم عقلی می‌باشند که برای هر چیز سبب و علت قائل اند و سعی می‌کنند بدی را به وسیله‌ی از میان بردن علتش نابود کنند و خوشی را از راه تهیه‌ی وسایل و اسبابش به دست آورند.
فضای زندگی اجتماعی بشر نیز گاهی مانند فضای همان اطاق مورد فرض دود آلود و دردآور می‌گردد. مقصود از فضای زندگی اجتماعی، روابط اجتماعی افراد است با یک دیگر. مانند رابطه‌ی زن و شوهر با هم و پدر و مادر با فرزندان و ملت و دولت با هم و خویشاوندان و دوستان و طرف‌های معامله با یکدیگر. مجموع این روابط جوی تشکیل می‌دهند به نام جو حیات اجتماعی؛ و دودآلود گشتن این فضا به علت بی نظمی و فسادی است که هر یک از افراد باعث آن می‌شوند و هیچ کدام وظیفه‌ی خود را به روش حق و عدالت انجام نمی‌دهند، ناچار چشم هم گریان و قلب همه گرفته و سینه‌ی همه تنگ و سر همه مبتلا به دوا و درد می‌گردد. در این هنگام اگر افراد جامعه مردم خیالی باشند و در پی شناختن علت معلول نباشد فقط به ناله و شکایت اکتفا خواهند کرد و هر کدام به دیگران بد خواهند گفت و در همان حال خودشان نیز در وظیفه‌ی اجتماعی خود اخلال خواهند کرد و مرتکب فسادی خواهند شد و باعث آلودگی فضای زندگی برای دیگران خواهند گشت؛ اما اگر مردم جامعه پیرو عقل و در پی شناختن علل و موجبات باشند به فکر این خواهند افتاد که آن علت‌ها را که باعث تیرگی جو زندگانی‌شان گشته از میان ببرند و در آن صورت خواهند فهمید که مقداری از آن علت‌ها به دست خود آن‌هاست. یعنی هر یک از آن گونه افراد عقلی متوجه خواهند شد که آن‌ها نیز در هر مرتبه و مقام هستند به سهم خودشان به وظیفه‌ی اجتماعی خود عمل نمی‌کنند و در فاسد ساختن حیات اجتماعی سهمی دارند؛ پس به این اندیشه خواهند افتاد که خود را اصلاح کنند تا به دست آن‌ها آتش گیره‌ای بر این آتش نهاده نشود و پس از آن با تدبیر و نیت صحیح یکی یکی علل فساد را از بین ببرند و موجبات پاکی و صفای زندگی را فراهم سازند.
باری غرضم این بود که فرقی میان مردم عقلی و مردم خیالی بیان کرده باشم. حال که فرق این دو دسته دانسته شد باید دید که آیا دین- مخصوصاً دین اسلام و قرآن کریم- مطابق روحیه‌ی کدامیک از این دو دسته وضع و نازل شده. آیا مطابق روحیه و دماغ مردمان خیالی که بنای کارشان فقط بر آرزو و امید و شکوه و ناله است یا مطابق روحیه و دماغ مردم عقلی که بنای کارشان بر تفکر و تدبر و شناختن علل امور و از میان بردن علت‌های فساد و فراهم ساختن علل صلاح است؟ این است مطلبی که دانستنش علاوه بر فایده علمی فایده‌ی عملی زیاد دارد. شاید بعضی چنین گمان کنند که دین به طور کلی بر مبنای روحیه‌ی مردم خیالی و به عبارت دیگر فقط بر مبنای آرزو و امید وضع شده و شاید برای گمان خود از بعضی ادیان قدیمه نیز شواهدی بیاورند، ولی در خصوص دین اسلام و متن قرآن هرگاه درست مطالعه کنیم خواهیم دید که این دین بر مبنای وهم و خیال و مطابق روحیه‌ی مردم خیالی نیست بلکه مطابق روحیه‌ی مردمان عقلی و بر مبنای علم و حکمت و اساس علت و معلول است. به دو دلیل:
اول آن که در بسیاری از آیات قرآن تصریح می‌کنم که این دستورها و تعلیمات برای صاحبان عقل و اهل تفکر و تدبر است؛ چنان که در آخر خیلی از آیات قرآن جمله‌ی «لقوم یعقلون» یا «لااولی الالباب» یا «افلا تعقلون» یا «افلا تتذکرون» دیده می‌شود که در آن آیه‌ها می‌گوید این سخنان پند است و حکمت برای مردمی که تفکر و تعقل کنند یا مردم را توبیخ می‌کند که چرا تدبر و تفکر نمی‌کنند. در سوره‌ی انفال بدترین جنبنده‌ها را مردمی می‌خواند که اهل تعقل نیستند و می‌گویند: «ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون» یعنی: بدترین جنبنده‌ها در نزد خدا کرانِ لالی هستند که چیزی نمی‌فهمند و تعقل نمی‌کنند. علاوه بر این‌ها در چند جای قرآن تصریح شده که این قرآن کتاب حکمت است نه شعر و فرموده: «ما به پیغمبر شعر نیاموختیم بلکه او را فرستادیم تا آیات خدا را بر مردم تلاوت کند و مردم را پاکیزه گرداند و به آن‌ها کتاب و حکمت بیاموزد» و نام قرآن را «کتاب حکیم» نهاده است. این تصریحات خود بهترین دلیل است که این کتابِ دینی که قرآن باشد در تعلیمات خودش نظر به مردمان خیالی که پابند امید و آرزویند، نه علت و معلول، ندارد و بر اساس عقل و حکمت و فکر و تدبر نازل شده است و بس.
دلیل دوم آن است که تعلیمات و دستورهای قرآن همه بر اساس منطق و علت و معلول است: برای هر چیزی که در این عالم رخ می‌دهد از نیک و بد علتی و منشأیی قائل است و مردم را به آن منشأ و علت واقف می‌گرداند و برای هر عملی که از آدمیان سر می‌زند- از نیک و بد- اثری و معلولی قائل است و آن‌ها را متوجه آن اثر و معلول می‌سازد. در این زمینه چون در سخنرانی‌های متعددی که در این چند سال کرده‌ام مکرر آیات قرآن را شاهد آورده‌ام که سعادت و شقاوت یا عزت و ذلت آدمیان را نتیجه و معلول اخلاق و رفتار خود آن‌ها می‌داند نمی‌خواهم دوباره آن‌ها را تکرار کرده باشم، ولی آن‌هایی که مختصر اطلاعی دارند هرگاه در قرآن با این نظر مطالعه کنند خواهند دید که حتی یک آیه در قرآن نیست که بنای کار را بر امید و آرزوی بی جهت یا شکوه و ناله‌ی بی فایده بگذارد بلکه مطلقاً در هر موردی باعث و سبب را به مردم نشان می‌دهد و آن‌ها را متوجه عواقب اعمالشان می‌سازد. به آن‌هایی که بنای کار خود را بر آرزو گذاشته‌اند در آیه‌ی صد و بیست و سوم سوره‌ی نساء می‌فرماید: «لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجزبه» یعنی: به آرزوهای شما و آرزوهای اهل کتاب نیست، هر که کار بد بکند کیفرش را می‌بیند. بعد از همان آیه می‌فرماید: «و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنة و لایظلمون نقیراً» یعنی: هر کسانی که کارهای شایسته بکنند- چه مرد و چه زن- و ایمان داشته باشند، آنان وارد بهشت می‌شوند و ذره‌ای بر آن‌ها ستم نمی‌شود.
در سوره‌ی سبأ درباره‌ی مردم آن سامان که پیشینیانشان سدی بزرگ در محلی بسته بودند که در زمستان آب‌های باران پشت آن سد در میان دره‌های کوه جمع می‌شد و دریاچه‌ای بزرگ تشکیل می‌داد و در تابستان از آن آب برای زراعت استفاده می‌کردند و همه‌ی سرزمین آن‌ها به واسطه‌ی زراعت و درختان به هم پیوسته مانند دو قطعه باغ گشته بود تا آن که در اثر نعمت آن‌ها را سستی و لاقیدی فرا گرفت به حفظ و نگه داری سد توجه نکردند و سد خراب گشته و ابتدا کشورشان در اثر سیل شدید و سپس بر اثر بی آبی ویران گشت، درباره‌ی آن‌ها می‌فرماید: «ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور» یعنی: آنان را در نتیجه‌ی غفلت و کفران و سر از وظیفه پیچیدن این گونه مکافات کردیم و آیا مکافات می‌کنیم مگر مردمان وظیفه نشناس را؟ در سوره‌ی طلاق می‌فرماید: «و کاین من قریة عئت عن امر ربها و رسله فحاسبناها حساباً شدیداً و عذبناها عذاباً نکراً فذاقت و بال امرها و کان عاقبة امرها خسراً» یعنی: بسا ملت‌ها که از امر پروردگارشان و دستورهای پیغمبران خدا سر پیچیدند پس ما به حساب آن‌ها به سخنت رسیدگی کردیم و آن‌ها را به شدت عقوبت کردیم تا وبال کار خود را چشیدند و مالشان جز زیان چیزی نبود. پس از آن می‌فرماید: « فاتقوا الله یا اولی الالباب الذین آمنوا قد انزل الله الیکم ذکراً رسولا یتلو علیکم آیات الله مبینات» یعنی: پس بترسید از عقوبت الهی که نتیجه‌ی اعمال خود شماست. ای خردمندانی که ایمان دارید خدا برای شما ذکری فرستاد که موجب تنبه شما باشد، پیغمبری که آیات خدا را بر شما تلاوت کند، آیاتی که درست حقیقت و عاقبت هر نیک و بد را برای شما آشکار می‌سازد.
خلاصه‌ی سخن آن است که چون به تعلیمات قرآن می‌نگریم آن‌ها را یک سلسله حقایق می‌بینیم که مطابق نظم و حساب و روی قاعده‌ی ملت و معلول جهان برای بشر بیان می‌کند. حقایقی که عقل به آن‌ها معترف است و علم آن‌ها را تصدیق می‌کند. قرآن هرگز کسی را عزیز بی جهت و ذلیل بی جهت نمی‌کند. هرگز بی سبب به مردمی قدرت و شکوت نمی‌دهد و بی سبب ملک و مملکت را از مردمی نمی‌گیرد. خدا را با هیچ دسته از مردم خویشی و قرابت نمی‌دهد و با هیچ دسته دشمن و کینه جو نمی‌سازد. به هر کس ذره‌ای کار نیک کند پاداشش را می‌دهد و به هر کس ذره‌ای بد کند کیفرش را می‌چشاند. مردم دروغ‌گوی بی ایمان منافق مبتلا به فحشا و قمار و شراب و ستم را ذلیل و پست می‌سازد و می‌گوید این کیفر عمل خود شماست، و مردم زحمتکش راست‌گوی صحیح العمل با تقوا و ایمان و علم را شریف و عزیز و محترم و مقتدر می‌گرداند و از سعادت زندگی برخوردار می‌سازد و می‌گوید این هم پاداش و نتیجه‌ی عمل خود آن‌هاست. چون می‌خواهد از شراب و قمار نهی کند و سود و زیان آن را برای مردم می‌سنجد و چون می‌خواهد از تجمل و اسراف و تبذیر جلوگیری کند عواقب وخیمش را نشان می‌دهد و چون می‌خواهد بیع را حلال و ربا را حرام سازد به فواید آن و مضار این اشاره می‌کند و به طور کلی جز بر مبنای حساب و منطق عقل و اساس علت و معلول سخنی نمی‌گوید. پس دین اسلام کتاب مقدسش قرآن فقط بر مبنای عقل و حکمت و مطابق روحیه‌ی آن دسته از مردم است که پیرو عقل اند نه بر مبنای وهم و خیال و روحیه مردم آرزویی و احساساتی. این نکته را درست بشنوید و پس از شنیدن در قرآن مطالعه کنید تا هم فایده علمی ببرید هم نتیجه‌ی علمی. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

ماهیت دین (1)
این سخنرانی در شب جمعه 27 اردیبهشت 1325 مطابق با 15 جمادی الاخر 1365 به شماره‌ی 201 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در سخنرانی هفته‌ی گذشته مردم را بر دو دسته تقسیم کردم: یکی مردم عقلی که در کارها پیرو عقل اند؛ برای هر چیزی سببی از پیش و اثری از پی قائل اند و سعی می‌کنند که اسباب بدی‌ها را از میان ببرند تا بدی‌ها از بین برود و اسباب خوبی‌ها را فراهم کنند تا خوبی‌ها پدید آید. دسته‌ی دیگر مردم خیالی که پیرو آرزو و هوس اند و خانه را از درش وارد نمی‌شوند، برای رسیدن به خوبی به آرزو و امید اکتفا می‌کنند و اسباب آن را فراهم نمی‌کنند، و برای از میان بردن بدی به شکوه و ناله قناعت می‌کنند و چه بسا در همان حال اسباب آن را ایجاد می‌کنند و گفتم قرآن کریم و دین اسلام بر مبنای روحیه‌ی این دسته مردمان خیالی نیست بلکه مطابق روحیه‌ی مردم عقلی و بر مبنای قانون و حساب است، برای هر چیزی علتی و اثری قائل است و مردم را متوجه می‌کنند که باید کارها را از راهش اصلاح کنند و به ناله و نفرین یا امید و آرزو و قناعت نکنند. برای اثبات این مدعا دو دلیل آوردم از آیا قرآن و تعلیمات اسلام که اولاً در آخر بسیاری از آیات قرآن تصریح شده که این مطالب برای اهل عقل و تدبر و تفکر است و ثانیاً همه‌ی دستورها و تعلیمات قرآن روی حساب و سنجش آثار نیک و بد امور است چنان که در شراب و قمار می‌گوید چون زیان آن دو از سود آن‌ها بیش است پس باید از آن‌ها اجتناب کنید. این‌ها را گفتم ولی نکته‌ی دیگری باقی ماند که آن شب مجال گفتنش نشد و امشب باید آن را بیان کنم.
نکته‌ی مزبور این است که هرگاه کسی به رفتار عامه‌ی مردم که خود را پیرو دین می شمارند نظر کند خلاف این مطلبی را که ما گفتیم می‌بیند یعنی مثلاً می‌بیند که پیروان ادیان غالباً مردم آرزویند نه مردم عمل و کمتر در فکر شناختن علل امور و پیدا کردن اسباب نیکی‌ها و بدی‌هایند تا اسباب نیکی‌ها را فراهم کنند و اسباب بدی‌ها را از میان ببرند یا اگر گاهی سببی برای کاری ذکر می‌کنند آن سبب حقیقتی نیست بلکه سببی است خیالی که نزد خودشان خیال کرده‌اند بی آن که در متن زندگی و واقع امور مطالعه کنند تا سبب و باعث هر چیز را بشناسند. مشاهده‌ی این حال باعث می‌شود که بیننده گمان کند دین مطابق روحیه همین دسته مردم وضع شده نه بر اساس عقل و منطق؛ به دلیل این که پیروان دین که این‌هایند این طورند. همین نکته است که باید یادآوری کنم و بگویم عمل این گونه مردم که خود را پیرو دینی می شمارند نباید برای ما مدرک شود که از روی عمل آن‌ها درباره‌ی آن دین قضاوت کنیم بلکه ما باید شخصاً در متن دین مطالعه کنیم و ببینیم اساساً خود دین چطور است؟ راستی مطابق روحیه‌ی همین اکثریت خیال پرست است یا بر مبنای منطق و قانون و حکمت؟
باید دانست که دین چون همگانی است و مانند علم اختصاص به دسته‌ی معینی ندارد عموم مردم خود را به دین می‌بندند و پیرو دین می شمارند، و چون اکثر مردم رشد عقلانی ندارند و مردم خیالی هستند دین را به شکل خیالات و مطابق تصورات خودشان می‌سازند چرا که این گونه مردم دنبال حقیقت نیستند بلکه دربند هوای نفس اند؛ نمی‌خواهند خود را مطابق با حقیقت کنند بلکه می‌خواهند هر حقیقتی را موافق با خیالات خود سازند و به شکل تصورات خود در آورند، از این جهت دین را که در ذات خود حکمت است و موافق با عقل و منطق، این‌ها به شکل امید و آرزوهای خود درآورده و معرفی می‌کنند و اگر کسی بخواهد از روی عمل و روش این گونه مردم دین را بشناسد همین اشتباه برایش دست خواهد داد و گمان خواهد کرد دین پیرو خیال و موافق روحیه‌ی مردم خیالی است اما اگر از عمل و روش اکثریت خیال پرست که خود را به دین می‌بندند صرف نظر کند و در ماهیت خود دین مطالعه کند خواهد دید که دین اسلام به خصوص همان طور که گفتیم دین عقلی و موافق روحیه‌ی اهل عقل و حکمت است.
یک مطلب دیگر نیز هست که لازم است آن را بگویم و آن راجع به ماهیت دین است که بسیاری از مردم مایلند بدانند که آیا دین از حیث ماهیت چیزی است در مقابل علم؛ به این معنی که علم چیزی است و دین چیز دیگر یا آن که دین یکی از اقسام علوم است؟ دانستن این مطلب محتاج به مقدماتی است که آن مقدمات را در سخنرانی‌های پیش به ترتیب گفتم. اگر یادتان باشد در سخنرانی‌هایی که در زمینه تعریف قرآن و بیان موضوع و مطلب آن کردم با اشاره به آیات قرآن و دسته دسته کردن آن‌ها گفتم که مقصود از دین مطابق نص قرآن توجه دادن مردم به خدا و پاکیزه ساختن روح آن‌ها از اخلاق و اندیشه‌های بد و دادن دستورهای حکیمانه در زندگی به آن‌هاست. همچنین گفتم که مطالب قرآن به طور کلی عبارت است از توحید و اثبات روز جزا، شرح حال انبیا و رفتار گمراهان با آن‌ها، غلبه‌ی حق بر باطل و بیان دستورهای عملی که همان احکام دین باشد و یک سلسله حکمت‌های اجتماعی و نصایح اخلاقی با ذکر پندها و عبرت‌ها و به طور خلاصه گفتم که موضوع دین حکمت عملی است یعنی تربیت و اصلاح بشر است در زندگی فردی و اجتماعی بر مبنای ایمان به غیب که خدا و معاد و وحی و مانند این حقایق باشد. از این مقدمات می‌توان فهمید که دین یکی از اقسام علوم مصطلح مانند علوم الهی یا طبیعی و یا ریاضی نیست ولی چیزی هم نیست که ضد علم و مقابل با علم باشد. به این معنی که از حیث ماهیت، علم چیزی باشد و دین چیز دیگر؛ بلکه دین مجموعه‌ای است از حقایق علمی و عملی که از برای تربیت بشر در قالب مخصوصی ریخته شده که مطابق با ذوق و فطرت عموم باشد. اگر ما یک مطلب را از قالب علمی خودش در آوریم و در قالب ساده‌ای که به فهم عامه‌ی مردم نزدیک باشد بریزیم نمی‌توان گفت ماهیت این مطلب غیر از آن مطلب علمی است، چرا که این همان است در لباس دیگر. مطالب دین نیز همین طور است یعنی مطالب علمی است که بعضی از آن‌ها جزء مسائل علم الهی است، بعضی جزء مسائل علم طبیعی، بعضی جزء مسائل علم الاجتماع، و بعضی جزء مسائل علم اقتصاد و بعضی جزء مسائل علم اخلاق می‌باشد که همه‌ی این‌ها از قالب فرمول‌های علمی درآورده شده و در قالب مخصوصی که مبتنی بر اصل توجه به خدا- که با فطرت و ذوق عامه مردم مناسب و به فهم عموم نزدیک است- ریخته شده‌اند.
به عنوان مثال یکی از مسائل علم الهی در اثبات توحید برهان تمانع است، همین مطلب است که در سوره‌ی انبیاء آیات بیست و یک و دو به این بیان گفته شده: «ام اتخذوا آلهة من الارض هم ینشرون لو کان فیهما آلهة الا الله لفسد تا فسبحن الله رب العرش عما یصفون» یعنی: آیا این مردم از زمین خدایانی برای خود اختیار کردند که آن‌ها مرده زنده می‌کنند؟ اگر در آسمان و زمین جز ذرات یگانه‌ی خدا، خدایان متعدد می‌بود این دو بر هم می‌خورد پس منزه است پروردگار جهان از آن چه این‌ها به وی نسبت می‌دهند.
یکی از مسائل علم اجتماع این است که اگر در جامعه‌ای تعادل بر هم خورد؛ یک دسته بیچاره شدند و یک دسته به خودسری و کامرانی پرداختند وضع آن جامعه دوام نمی‌کند و مانند کشتی ای که یک طرفش سنگین و یک طرف آن سبک شده باشد با اندک طوفانی زیر و رو می‌شود و کسانی هم که بر رأس جامعه‌ای قرار گرفته‌اند وقتی دوام می‌کنند که مصلح و نگه دار تعادل آن جامعه باشند، و گر نه هر گاه به جای اصلاح، افساد کنند و به جای حفظ تعادل باعث عدم تعادل شوند خود آن‌ها با شاخه‌ای که بیخش را می‌برند بر زمین خواهند افتاد و از میان خواهند رفت. همین مطلب است که قرآن در ابتدای سوره‌ی قصص در حدیث موسی و فرعون به این بیان گفته است: «ط سم تلک آیات الکتاب المبین نتلوا علیک من نبأ موسی و فرعون بالحق لقوم یؤمنون ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعاً یستضعف طائفة منهم یذبح ابنائهم و سیتحیی نسائهم انه کان من المفسدین و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما و منهم ما کانوا یحذرون» یعنی: این‌ها آیه‌های کتاب روشن است. شمه‌ای از داستان موسی و فرعون چنان که راست است بر تو می‌خوانیم برای استفاده‌ی مردمی که ایمان دارند. فرعون در زمین برتری جست و مردم را دسته دسته کرد؛ یک دسته را بیچاره ساخت، پسران آن‌ها را می‌کشت و زنان آن‌ها را برای استثمار نگه می‌داشت. او مفسد بود (و از مقام و قدرت خودش سوء استفاده می‌کرد چون این روش بر خلاف حکمت و نظم جهان است. در چنین هنگام) اراده‌ی ما تعلق می‌گیرد که بر آن دسته‌ی بیچاره تفضل کنیم و آن‌ها را پیشوا و وارث زمین سازیم. به آن‌ها در زمین قدرت بدهیم و از دست آن‌ها به فرعون و با هامان و به لشکرهای آن‌ها بچشانیم آن چه را که از آن می‌ترسند.
پس از آن بیان می‌کند که این اراده را به چه وسیله اجرا کردیم و در اینجاست که اشاره به آن اسباب غیبی می‌کند که همیشه می‌گویم موضوعه قرآن تربیت و اصلاح مردم است بر مبنای ایمان به غیب؛ حکمت‌های فلسفی و اجتماعی را بیان می‌کند بر مبنای ایمان به غیب، و در همین جاهاست که فهمیده می‌شود که این سخن، سخن خداست نه سخن مخلوق؛ زیرا مخلوق نمی‌تواند چنین بگوید. می‌فرماید: «به مادر موسی وحی کردیم (یعنی در دلش انداختیم) که کودکت را شیر بده و هرگاه بر جان او ترسیدی او را در دریا افکن و مترس و اندوه مخور که ما او را به تو بر می‌گردانیم و از پیغمبران بزرگش می‌سازیم. (مادر موسی در شدت ترس و سانسور شدید فرعون که رحم‌های زن‌ها را تحت نظر گرفته بود به موجب همین خیالی که به قلبش آمد و خودش نفهمید از کجاست قلبش محکم شد که کودکش را از ترس تلف نکرد و نگه داشت و وقتی خود را بیچاره دید او را در سبدی قیراندود که رویش را برای تنفس سوراخ کرده بود گذاشت و به دست آب نیل سپرد؛ کی او را از آب گرفت؟ فرعون! چرا گرفت؟ برای آن که دشمن جانش شود!مگر نمی‌دانست؟ خدا در آن موقع کور و کرش کرد! چون گنه‌کار بود و خطای فراوان می‌کرد. این یک خطا را هم مرتکب شد که در این خطا مصلحت جهانی نهفته بود. خانواده فرعون او را از آب گرفتند تا برایشان دشمن و غم آور شود. فرعون و هامان و لشکریان آن‌ها خطا کار بودند.
این مطلب را که یکی از مسائل علم اجتماع است خودِ علم اجتماع به این لطافت برای ما بیان نمی‌کند که این همه نکته از آن فهمیم و تا این درجه متنبه شویم برای آن که علم همان سطح و قشر مطالب را بیان می‌کند بی آن که بعضی روشنایی‌های نهفته در آن را به ما نشان بدهد. علم اجتماع همین اندازه می‌گوید که هر گاه در جامعه‌ای یا هر قسمت از عالم، تعادل میان اعضای آن جامعه یا اجزای آن موجود بر هم بخورد به حکم طبیعت، تحولی در آن موجود پدید می‌آید که تعادل را به حال خود برگرداند. چنان که ملاحظه می‌فرمایید این مطلبی است درست و موافق با واقع لیکن خشک و بی آب است. قرآن در همین آیاتی که خواندم عین همین مطلب را بیان می‌کند ولی با بیانی لطیف و آبدار برای آن که اشاره به بعضی از رموز طبیعت هم می‌کند و نشان می‌دهد که در چنین مواقع آن تحول از چه راه و به چه وسیله رخ می‌دهد.
شاید آن‌هایی که حکومت زورمند خودسرانه‌ی فرعون را می‌دیدند با آن همه وسایل که در طی سالیان دراز برای خود آماده کرده بود و با همه‌ی وسایلی که از دست دیگران گرفته و آن‌ها را به کلی بی وسیله ساخته بود گمان می‌کردند برای در هم شکستن این دستگاه باید فوجی عظیم با وسایلی بیش از وسایل فرعون از جایی بیایند و او را از میان بردارند، اما قرآن نشان می‌دهد که در چنین مواقع خدای قادر امر خودش را که حفظ اعتدال است از راهی اجرا می‌کند که هرگز انسان قادر به پیدا کردن آن راه و فهم این که امر خدا در حال اجراست نیست. به دل یک زن اندیشه‌ای می‌افکند که کودش را در نیل اندازد و به دل فرعون اندیشه‌ای می‌افکند که آن کودک را از نیل بگیرد و نگه دارد. قلب نازک مادر را محکم می‌کند که نلرزد و نترسد و قلب سخت فرعون را مهربان می‌سازد که کودک را نکشد و با دست همان کودک دست پرورده‌ی خود فرعون ریشه‌ی فرعون را بر می‌کند. این لطایف است که علم برای ما بیان نمی‌کند و این رموز است که علم به ما نشان نمی‌دهد. علم ظاهر قضیه را بیان می‌کند و می‌گذرد ولی قرآن اندکی پرده‌ی روپوش را بالا می‌زند و گوشه‌ای از دست زیر پرده را هم نشان می‌دهد. به همین جهت بیان دین مؤثرتر است و به ذوق و فطرت نزدیک تر است و برای تنبه مردم بهتر است.
علم بشر نمی‌تواند همه‌ی راه‌ها را احاطه کند زیرا راه‌ها از شماره بیرون است. خسرو در آغوش شیرین با امر شیرویه کشته می‌شود و فرعون با دست موسی که دست پرورده‌ی خود او است تباه می‌گردد. پس همان بهتر که آدمی به هر درجه از علم و قدرت که برسد سر از راه حق و عدالت برنتابد، دست از نیکی و اصلاح برندارد، تقوا و احسان را شعار خود سازد تا قهراً از کیفر الهی که معلوم نیست از چه راه و به چه وسیله می‌رسد در امان بماند. در این زمینه باز هم باید شواهدی از قرآن کریم بیاورم که چگونه همان حقایق علمی را در بیانی متناسب با ذوق و فهم عموم ریخته تا دانسته شود که ماهیت دین جز همان مطالب علمی و حکیمانه چیزی نیست منتها در قالبی دیگر است که آن قالب لطیف تر و مؤثر تر و برای فهم عموم بشر مناسب تر است اما امشب چون مجال بیش از این نیست بقیه‌ی سخن را با خواست خدا به هفته‌ی آینده می‌گذارم و فعلاً شما را به خدا می‌سپارم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

ماهیت دین (2)
ین سخنرانی در شب جمعه 3 خرداد 1325 مطابق 22 جمادی الاخر 1365 به شماره 202 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته‌ی گذشته در بیان ماهیت دین گفتم که دین یکی از اقسام علوم مصطلح نیست که مثلاً قسمی از علم الهی یا ریاضی یا طبیعی باشد ولی چیزی هم نیست در مقابل علم؛ به این معنی که علم چیزی باشد و دین چیز دیگر بلکه دین مجموعه‌ای است از حقایق علمی و عملی که بعضی از آن‌ها جزء مسائل علم الهی است و بعضی جزء مسائل علم اخلاق و بعضی جزء مسائل علم الاجتماع و بعضی جزء مسائل علم اقتصاد و همچنین …. و مجموع آن مطالب در قالبی ریخته شده که با ذوق و فطرت عموم مردم مناسب تر و به فهم نزدیک تر و در روح مؤثرتر است. آن گاه یکی دو مورد از مطالب قرآن شاهد آوردم که هر یک از آن‌ها جزء مسائل یک علمی است و در قرآن با آن بیان ذکر شده است و وعده دادم بعضی موارد دیگر هم امشب ذکر کنم.
در حکمت طبیعی اصلی است مسلم است که طبیعت کار عبث نمی‌کند. این اصل را تمام علمای طبیعی مسلم دارند و به تجربه دیده‌اند که در هر یک از موجودات طبیعت هر گونه عضو ظاهری یا باطنی که هست برای حکمت و منظوری است. مثلاً در سطح اندرونی شکمبه‌ی حیوان و معده‌ی انسان پرزهایی است که آن‌ها را خمل می‌گوید؛ هرگاه کسی از حکمت این پرزها آگاه نباشد ممکن است با خود بگوید چرا سطح اندرونی شکمبه و معده مانند سطح بیرونش صاف و صیقلی نیست. اما علم طب حکمت آن‌ها را به ما می شناساند و می‌گوید غذا که وارد معده می‌گردد جدار معده تحریک می‌شود و این پرزها مانند مو که در هنگام هیجان شهوت و غضب راست می‌شود، راست گشته و شبیه به پرده‌های آهنین می‌گردند و غذا را در گردش میان معده نرم و تمام اجزایش را ممزوج به یک دیگر می‌کنند.
باز در پشت جگر سیاه کیسه‌ی نازکی است که از آب زرد رنگ بسیار تلخی پر است و از آن کیسه لوله‌ی نازکی به جهاز هاضمه اتصال دارد که آن آب تلخ متدرجاً وارد جهاز هاضمه می‌شود و حکمتش این است که چربی را حل می‌کند، زیرا مواد غذایی بعضی در دهان و بعضی در معده حل می‌شوند مگر چربی که همچنان در سطح مایع می‌ماند و حل نمی‌شود و فقط این آب زرد رنگ که نامش صفراست می‌تواند ذرات چربی را با ذرات بقیه‌ی غذاها ممزوج سازد و آن را حل کند. از این گونه چیزها در بدن انسان و حیوانات و گیاهان و جمادات هر چه هست از قبیل غده‌ها یا الیاف یا منقار پرنده‌ها یا سم بعضی حیوانات و چنگال بعضی دیگر هر کدام برای حکمتی است و در علم طبیعی که خواص این امور را بیان می‌کند ثابت شده که در طبیعت چیز عبث و بدون حکمت آفریده نشده است.
همین اصل مسلم است که در آیه‌ی شانزدهم سوره‌ی انبیاء از قرآن مجید به این عبارت بیان شده: «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لا عبین» یعنی: ما آسمان و زمین و موجودات میان آن‌ها را به بازیچه نیافریده ایم. و در اواخر سوره‌ی مؤمنون می‌فرماید: «افحسبتم انما خلقناکم عبثاً و انکم الینا لاترجعون» یعنی: آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده آفریده‌ایم و شما به سوی ما باز نمی‌گردید؟ در صورتی که یک مو یا یک قطعه‌ی استخوان در بدن یک حیوان کوچک عبث آفریده نشده. آیا می‌توان تصور کرد که این قوای عظیمه‌ی انسان مانند عقل و فکر و اراده و قوه‌ی حافظه در وجود وی عبث آفریده شده و از این‌ها منظوری در کار نیست و در مقابل این قوا وظیفه و مسئولیتی به گردن او تعلق نمی‌گیرد؟ انسان است که نیک و بد را می‌فهمد و انسان است که دیگران را بر کار نیک تمجید و بر کار بد ملامت می‌کند؛ آیا این فهم در انسان عبث گذاشته شده یا برای این که خودش آن کار بد را نکند و کار نیک را بکند و اگر نکرد مسئول همان قوه‌ی عالیه‌ای است که این فهم را به وی عنایت فرموده است؟ پس این مطلبی که قرآن می‌گوید موجودات بیهوده آفریده نشده اند و شما آدمیان را عبث نیافریده ایم بلکه شما در مقابل عقل و اراده‌ای که به شما داده شده وظیفه و مسئولیت دارید مطلبی است که علم طبیعی نیز آن را مسلم می‌داند.
باز مطلب دیگری است در علم طبیعی که می‌گویند در میان انواع موجودات که در جهان پدید آمده‌اند هر نوع که برای بقای صالح بوده باقی مانده و آن که صالح نبوده متدرجاً منقرض شده است. همین مطلب را قرآن در اواخر سوره‌ی انبیاء چنین بیان می‌کند: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون» یعنی: پس از تورات در زبور نیز نوشتیم که وارث زمین بندگان شایسته‌ی من هستند.
در علم طبیعی و اجتماع مسلم است که هر موجود یا هر جامعه فراهم آمده از ذرات یا افراد بی شمار است که در نتیجه‌ی سازش آن‌ها با یک دیگر حالت وحدتی در آن‌ها پدید آمده که به صورت یک درخت یا یک انسان یا یک جامعه‌ی انسان در آمده‌اند. هرگاه این ذرات یا افراد از قانون وحدت سر بپیچند و با یک دیگر ناسازگاری کنند و هیچ کدام برای دیگری حقی قائل نباشد، آن موجود یا آن جامعه متلاشی می‌گردد و ذرات آن و افراد این جزء، موجود یا جامعه‌ی دیگری می‌شوند که قوه‌ی وحدت و سازش افراد در آن محفوظ است. چنان که یک شاخه گیاه یا یک انسان هر قدر پوسیده می‌شود ذرات آن‌ها جزو موجود دیگری می‌شوند که در حال نمو است. این مطلب را در اوایل سوره‌ی انبیاء قرآن به این بیان می‌گوید: «و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة و انشانا بعدها قوماً آخرین» یعنی: بسا جامعه‌ها را که ستمکار بر خود شدند در هم شکستیم و پس از آن‌ها گروهی دیگر به وجود آوردیم. و در آیه‌ی پنجاه و نهم از سوره‌ی کهف می‌گوید: «و تلک القری اهلکناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلکهم موعداً» یعنی: این جامعه‌ها را همین که ستمکار شدند هلاک کردیم و برای هلاک هر یک از آن‌ها موعدی قرار داده‌ایم. ستمکاری جامعه چیست؟ این که هر یک از افراد درباره‌ی دیگران از هر نوع تقلب به دستش برآید خودداری نکند در میان این گونه افراد روح وحدت و حس محبت نیست؛ زیرا اگر این‌ها افراد دیگر را جزو خودشان بدانند حق آن‌ها را نمی‌ربایند و بر آن‌ها ستم نمی‌کنند؛ درباره‌ی آن‌ها خیانت نمی‌ورزند و در اجناسی که به آن‌ها می‌دهند تقلب نمی‌کنند.
مقصود این است که غالب مطالب قرآن مطالبی است که هر یک از آن‌ها جزو مسائل یک علمی است و در آن علم به ثبوت رسیده و در قرآن در عبارت دیگری غیر از فرمول علمی بیان شده است. بلی مطالبی هم در قرآن هست که آن‌ها در علم به خصوصی ثابت نگشته ولی هیچ علمی هم آن‌ها را نفی نمی‌کند و با ذکر همین گونه مطالب است که همه‌ی افراد بشر را بر سخن خود گرد می‌آورد و در روح همه‌ی تأثیر می‌کند. اما در همه حال به این نکته توجه دارد که در هیچ کدام این مطالب سخنی نگوید که شهوت یا غضب یا هوای نفس یا هر خلق بد دیگر را در روح بشر تهییج کند بلکه همواره مطالبی می‌گوید که همه را جمع می‌کند و هرگز فکر بد و خیال زشتی را در دماغ آن‌ها نمی‌گذارد و قوای بهیمی و سبعی را در وجود آن‌ها تهییج و تقویت نمی‌کند جز آنکه در تمام آن مطالب پیوسته آدمیان را به خدا و حق و عدالت و تقوا تشویق می‌کند و افکار بد و اندیشه‌های باطل را در وجود آن‌ها ضعیف ساخته و در هم می‌شکند.
چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه‌ی نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
کودکان خرد فهمش می‌کنند نیست جز امر پسند ناپسند
ذکر آدم گندم و ابلیس و مار ذکر هود و باد و ابراهیم و نار
ذکر نوح و کشتی و طوفان تن ذکر کنعان و سر از خطتافتن
ذکر یوسف ذکر زلف پرخمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش
ذکر اسمعیل و ذبحح و جبرئیل ذکر قصه‌ی کعبه و صحاب فیل
ذکر بلقیس و سلیمان و سبا ذکر داود و زبور و اوریا
ذکر طالوت و شعیب و صوم او ذکر یونس ذکر لوط و قوم او
ذکر حمل مریم و نخل و مخاض ذکر یحیی و زکریا و ریاض
ذکر صالح، ناقه و تقسیم آب ذکر ادریس و مناجات و جواب
ذکر الیاس و عزیز و موت او ذکر قارون و زمین رفتن فرو
ذکر ایوب و صبوری در بلا ذکر اسرائیلیان در تیه لا
ذکر موسی و شجر طور و عصا خلع نعلین و خطابات عطا
ذکر عیسی و عروجش برسما ذکر ذوالقرنین و خضر و ارمیا
ذکر فضل احمد و خلق عظیم که قمر از معجزاتش شد دو نیم
ظاهر است و هر کسی پی می‌برد کو بیان که گم شود در وی خرد
گفت اگر آسان نماید این به تو این چنین آسان یکی سوره بگو
جنیان و انسیان و اهل کار گو یکی آیت ازین آسان بیار
حرف قرآن را مدان که ظاهر است زیر ظاهر باطنی هم قاهر است
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمی است که نقوشش ظاهر و جانش خفی است
تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت
تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر اخضر را شکافت
تو ز دوری دیده‌ای چتر سیاه یک قدم پا پیش نه بنگر سپاه
تو ز دوری می نبینی غیر گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد
دیده‌ها را گرد او روشن کند کوه‌ها را مردی او برکند
تا قیامت می‌زند قرآن ندا کای گروهی جهل را گشته فدا
مر مرا افسانه می‌پنداشتید تخم طعن و کافری می‌کاشتید
خود بدیدید ای خسان طعنه زن که شما بودید افسانه‌ی زمن
تا بدیدید ای که طعنه می‌زدید که شما فانی و افسانه بدید
من کلام حقم و قائم به ذات قوت جان جان و یاقوت زکات
نور خورشیدم فتاده بر شما لیک از خورشید ناگشته جدا
نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات
راه به دست آوردن دل‌های بشر و تأثیر کردن در دل‌ها را همه کس نمی‌دانند. بعضی می‌خواهند از راه شهوات مردم در دل آن‌ها راه پیدا کنند. مثلاً برای مردم مطالب خنده آور بنویسند و عکس‌هایی که مهیج شهوت است چاپ کنند ولی غافلند اند که از این راه کسی در دل مردم جا نمی‌گیرد. آن کسی که بخواهد از راه فراهم کردن اسباب شهوت مردم در دل آن‌ها جا کند همان کسانی که به وسیله‌ی او و آثار او شهوت خود را اقناع کرده‌اند بیش از همه از او متنفر می‌شوند و برایش ارزش و احترامی قائل نیستند. این گرویدن‌ها خیلی موقت است؛ همین که ورق زرد و آتش عشق و هوا سرد شد دل نیز سرد و بی زار می‌شود. بعضی دیگر می‌خواهند از اول خود را خیر خواه بشر جلوه دهند تا از این راه در دل او برای خود جایی باز کنند اما این دسته هم چون نیتشان خالص نیست و این ادعا را از باب مقدمه برای رسیدن به غرض شخصی خود می‌کنند، به مجرد آن که به این وسیله به مقصود خود نزدیک شوند چنان نفع پرستی و شهوت غرض شخصی آن‌ها را دیوانه و بی خود می‌سازد که همه‌ی پرده‌های ناموسشان پاره می‌شود و پوچی ادعاهای ریایی آن‌ها نمایان می‌گردد، طشت شان از بام افتاده، همه به رازشان پی می‌برند و رسوای خاص و عام می‌شوند. کسی می‌تواند در دل مردم جا گیرد و در روح آنان مؤثر شود چنان که در اثر گفته‌های او مردم حاضر شوند روحیات خود را تغییر دهند و از میل‌ها و آرزوهای خود دست بردارند و صادقانه خود و همه چیز خود را در راه عشق و ارادت به او فدا کنند و حقیقتاً نیتش خالص باشد و جز خیر خواهی و سعادت مردم نظری نداشته باشد و این نظر تا آخر تغییر نکند و این کار را برای تحصیل شهرت و محبوبیت و نفوذ در دل‌ها نکند بلکه عشق به سعادت مردم داشته باشد و به کلی از شهرت و محبوبیت که نتیجه‌ی این کار است غافل باشد و آن گاه راه ورود به دل‌ها و زبان مرغان جان‌های بشر را بداند و این کار جز به هدایت الهی میسر نمی‌شود و هدایت الهی هم جز در دل پاک و روح صاف پرتو نمی‌افکند.
روشی را که قرآن در جمع مطالب پیش گرفته حیرت انگیز است؛ تا آدمی خودش اهل سخن نباشد متوجه این نکته‌ها نمی‌شود. قرآن از طرفی احساسات مردم را مجروح نمی‌کند و از طرفی با خیالات باطل و عقاید خرافی و مضر آن‌ها هم موافقت نمی‌کند. مثلاً مسیحیان درباره‌ی عیسی علیه‌السلام غلو کرده و او را فرزند خدا می‌خوانند؛ قرآن می‌خواهد این عقیده‌ی باطل را از بین ببرد و آن‌ها را به عبادت خدا وادارد و از گفتن آن چه شایسته‌ی وحدانیت خدا نیست باز دارد. به عیسی اهانت نمی‌کند و نمی‌گوید عیسی العیاذ بالله فرزند که بود یا نسبش چنین و چنان بود بلکه می‌گوید راست است عیسی از روح الهی آفریده شد و مادرش صدیقه است ولی مثل عیسی مانند آدم است که خدا به امر خود او را آفرید و این باعث نمی‌شود که ما عیسی را فرزند خدا بدانیم بلکه عیسی خودش برای این آمد که مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت کند و خودش مخلوق خدا و بنده‌ی خدا بود. این است روش قرآن تا کوتاه فکران بدانند که احاطه کردن بر روح بشر و نفوذ کردن در دل آن‌ها و سخن گفتن به زبانی که همه را جمع کند و در عین حال موافق شهوات و عقاید باطل مردم هم نباشد بلکه همه را به خدا و حق و عدالت سوق دهد کار هر کس نیست و کاری است که جز با خلوص نیت و تأیید الهی میسر نمی‌شود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

بندگی خدا
این سخنرانی در شب جمعه 17 خرداد 1325 مطابق با 7 رجب 1365 به شماره 203 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
دو هفته سخن مادر این زمینه بود که بسیاری از مطالب قرآن چیزهایی است که هر یک از آن‌ها در یکی از علوم به ثبوت رسیده است و بعضی دیگر از مطالب قرآن اگر چه هنوز در علمی ثابت نگشته ولی هیچ علمی هم آن‌ها را رد نمی‌کند و با ذکر همان گونه مطالب است که بیان قرآن در همه‌ی دل‌ها نفوذ کرده جان‌های بشر را بر نغمه‌ی آسمانی خود جمع می‌کند و توضیح داده شده که قرآن با آن که به زبان دل عموم مردم سخن گفته هرگز مطلبی در آن آورده نشده که هوای نفس یا یکی از غرائز بهیمی و شیطانی را تهییج کند بلکه همواره مردم را به خدا متوجه ساخته اندیشه‌ی حق و تقوا و عدالت را در دماغ آن‌ها می‌گذارد.
امشب می‌خواهم در پیرامون بندگی و عبادت خدا که یکی از مطالب اساسی قرآن است سخن بگویم و ضمناً این نکته را باز توضیح بدهم که چگونه پاره‌ای از حقایق هستی و علمی که بشر چاره‌ای جز پیروی از آن‌ها ندارد در قرآن در قالبی عالی تر و لطیف تر ریخته شده و مردم را به پیروی از آن حقایق امر کرده است. در قرآن مکرر امر به عبادت و بندگی خدا شده و اصلاً دین بر این پایه استوار است. در اوایل سوره‌ی بقره می‌فرماید: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون» یعنی: ای مردم پرستش کنید پروردگار خودتان را که شما را و کسان پیش از شما را آفریده تا پرهیزگار شوید. باز از این گونه آیه‌ها در قرآن بسیار است. پرستش به معنای منتهای کوچک و خضوع است و بندگی به معنای اطاعت محض و تسلیم صرف است. خدا را پرستش و بندگی کنید یعنی منتهای کوچکی و خضوع را نسبت به خدا داشته باشید و در همه جهت مطیع محض اوامر و مقررات خدا باشید.
ممکن است شما بگویید مگر بندگی ما بر جاه و جلال خدا می‌افزاید که آزادی را از ما می‌گیرند و ما را به بندگی خدا ملزم و مقید می‌کنند؟ می‌گویم نه، بندگی ما بر جلال خدا نمی‌افزاید و خدا حاجتی به بندگی ما ندارد، لیکن ما در این عالم بخواهیم یا نخواهیم بنده هستیم و ناچار از قوانین و مقررات این جهان باید اطاعت کنیم، چرا که ما جزوی بسیار کوچک از این جهان بسیار بزرگیم و ناچار محکوم مقررات این جهان یا بگو طبیعت یا می‌خواهی بگو خلقت هستیم. ما نمی‌توانیم گردش این جهان را موافق میل و اراده‌ی خود سازیم. ما نمی‌توانیم ستاره‌ها و زمین را پس و پیش کنیم و حرکت آن‌ها را کم و زیاد گردانیم و در نظم مواد و عناصر دخالت کنیم و خلقت را در اختیار خود در آوریم. قرآن در حکایت گفت و گوی ابراهیم با ملحد زمانش که به بندگی خدا تن نمی‌داد از قول ابراهیم می‌گوید: «ان الله یاتی بالشمس من المشرق فات بها من الغرب فبهت الذی کفر» یعنی: خدا آفتاب را از جانب مشرق می‌آورد تو اگر می‌توانی از جانب مغرب بیاور (یعنی گردش زمین و مدارش را تغییر بده) پس آن مرد کافر مبهوت گشت و نتوانست سخنی بگوید. ما نمی‌توانیم از این جهان بیرون برویم و از زیر بار مقررات آن شانه خالی کنیم قرآن می‌گوید: «یا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفدوا لاتنفذون الا بسلطان» یعنی: ای گروه پریان و آدمیان اگر می‌توانید از مناطق آسمان‌ها و زمین بیرون روید بروید ولی نمی‌توانید جز با قدرت و سلطنتی که ندارید. خلاصه آن که ما در این جهان پدید می‌آییم بی آنکه در ایجاد خودمان دخالتی داشته باشیم و از میان می‌رویم بی آن که در رفتن اختیاری داشته باشیم و در همه حال محکوم قوانین این جهان و ملزم به اطاعت قواعد آنیم.
گر آمدنم به من بدی نامدمی ور نیز شدن به من بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندرین دیر خواب نه آدمی نه بدمی نه شدمی
این خود معنای بندگی و نداشتن اختیار و آزادی مطلق است و این معنا را نه فقط دین به گردن ما بار می‌کند بلکه هر علمی از علوم مقداری قوانین و مقررات به گردن ما بار می‌کند و ما را به پیروی از آن قوانین ملزم می‌سازد. علم یعنی چه؟ یعنی دانستن بعضی از مقررات خلقت. مثلاً علم گیاه شناسی یا حیوان شناسی یا زمین شناسی یا ستاره شناسی یعنی شناختن قوانینی که گیاهان یا حیوانات یا ستاره‌ها یا زمین مطابق آن قوانین به وجود می‌آیند و محکوم آن قوانینند. خود این علم‌ها ما را زیر بار تعبد و بندگی می‌برند. شناختن قواعد طب است که ما را ملزم می‌کند که از خوردن بعضی چیزها خودداری کنیم و چیزهایی دیگر را چگونه و به چه اندازه تناول کنیم و در هنگام بیماری چه رژیمی بگیریم و با چه طریق خود را معالجه کنیم. شناختن قواعد زراعت است که ما را به احوال هر یک از نباتات و اشجار آشنا ساخته و مقید می‌کند که هر یک از آن‌ها را در چه زمینی و در چه زمانی و با چه کیفیتی کشت کنیم و پرورش دهیم. این‌ها که سهل است و واضح، دانستن یک علم نحو یعنی قواعد یک زبان انسان را ملزم و مقید می‌کند که هر گاه می‌خواهد به آن زبان سخن بگوید باید موافق آن قواعد الفاظ را ترکیب کند و بر زبان آورد.
این هم که بعضی تصور می‌کنند به وسیله‌ی علم می‌توان طبیعت را مسخر ساخت و بر آن غالب شد حقیقتش غیر از این است، زیرا علم ما را بر طبیعت غالب نمی‌گرداند بلکه راه استفاده از طبیعت را مطابق قوانین خود طبیعت به ما می‌آموزد. خود طبیعت به ما اجازه داده که به این کیفیت خاص از آن استفاده کنیم و علم راه آن را به ما می‌آموزد و در همان حال که ما از طبیعت استفاده می‌کنیم باز محکوم طبیعتیم نه حاکم بر طبیعت، زیرا مطابق اجازه‌ی خود طبیعت این استفاده را می‌کنیم و اگر بر خلاف اجازه‌اش رفتار کنیم نابود می‌شویم. مثلاً یکی از قوای طبیعت الکتریسیته است؛ ما از این قوه بر حسب اجازه‌ی خود طبیعت در راه معین و به طرز معین استفاده می‌کنیم امام هرگاه یک ذره بر خلاف آن قوانین رفتار کنیم همان الکتریسیته آناً ما را نابود می‌کند و همین طور است باقی قوای طبیعت.
پس حکم بندگی را دین تنها به گردن ما نگذاشته بلکه ما که جزوی از این جهان و مخلوق این جهانیم در برابر نظام کلی ثابتی واقع شده‌ایم که خواه نا خواه باید نسبت به آن نظام مطیع محض و خاضع باشیم و همین معنای بندگی است؛ چیزی که هست دین این وظیفه را در قالب لطیف تر و عالی تر بیان کرده است. زیرا دین ما را متوجه به خدای عالم قادری می‌کند که این نظام طبیعت با کلیه‌ی مقررات و قوانینش آثار مشیت و اراده‌ی او است و چون ما در هر حال در مقابل این نظام خاضعیم و نمی‌توانیم نباشیم خیلی فرق می‌کند که خود را خاضع و مقهور برای یک نظام لا یشعر بدانیم یا آن که خود را خاضع و مقهور خدای حی حکیم رحمن رحیمی بدانیم که این نظام و این مقررات آثار حکمت و رحمت او است. البته قسم دوم لطیف تر است و عالی تر و برای ترقی دادن فکر و تصور انسان بهتر. به عبارت دیگر بر فرض که ما از زیر بار دین شانه خالی کنیم از زیر این حکم که حکم بندگی و اطاعت نسبت به نظام کلی جهان باشد نمی‌توانیم فرار کنیم؛ بلکه باز به حکم علم و به حکم عقل باید تن به اطاعت محض از این نظام که همان بندگی است بدهیم پس چه بهتر که این اطاعت را به عنوان بندگی خدای حکیم رحمن انجام دهیم.
اگر ما حقیقتاً بنده‌ی خدا شویم کلیه‌ی مقررات طبیعت و قوانین خلقت را محترم خواهیم شمرد و از آن‌ها پیروی خواهی کرد. یعنی مثلاً به قوانین بهداشت کاملاً عمل خواهیم نمود، اصول صنایع و زراعت را به خوبی یاد خواهیم گرفت و مطابق آن‌ها عمل خواهیم کرد. قوانین اخلاق و روان شناسی را به خوبی فرا خواهیم گرفت و کوشش خواهیم کرد که روحیه‌ی خود را مطابق آن دستورها اصلاح کنیم. قواعد علم اجتماع و اقتصاد را نیکو به کار خواهیم بست و خرابی‌های زندگانی اجتماعی خود را مطابق آن قواعد اصلاح خواهیم کرد، و به طور خلاصه در کلیه‌ی مور زندگی موافق قوانین و قواعد علمی و طبیعی رفتار خواهیم کرد؛ چرا که همه‌ی این مقررات قرار داده‌ی خداست و آن که بنده‌ی خداست باید به همه‌ی این مقررات عمل کند و همه را محترم و لازم الرعایه بداند.
علاوه بر این اگر حقیقتاً بنده خدا شویم دارای تقوا خواهیم شد یعنی حالت پرهیز و بهداشت در روح ما پدید خواهد آمد و در اثر تقوا از بسیاری آفات و شرور محفوظ خواهیم ماند؛ چرا که بیشتر بدبختی‌ها و مصائب که به انسان می‌رسد در اثر بی تقوایی است. در اثر بی تقوایی است که انسان دنبال قمار یا دزدی یا آدم کشی می‌رود و به خودش و دیگران صدمه و زیان می‌رساند. در اثر بی تقوایی است که انسان به باده گساری و فرقه بازی می‌افتد و جان و مال و آبرو بر سر این کارها می‌نهد. در اثر بی تقوایی است که آدمی به دروغ و خیانت و تقلب و حقه بازی آلوده می‌شود و علاوه بر آلودگی خود، اجتماع را نیز آلوده می‌سازد. آن چه شر و فساد از بشر سر می‌زند در اثر بی تقوایی است و آن چه خیر و صلاح و مصونیت و سلامتی است در تقواست. آن چه حالت تقوا در دل ایجاد می‌کند شناختن خدا و بندگی خداست. پس بندگی خدا قطع نظر از این که آدمی را به اطاعت و پیروی از کلیه‌ی مقررات خلقت وا می‌دارد و او را شخصی عالم و مؤدب و هنرمند می‌سازد، آدمی را دارای تقوا می‌کند که منشأ و جامع همه‌ی خیرات است. به این جهت در آیه‌ی سوره‌ی بقره که مردم را به بندگی خدا امر می‌کند نتیجه‌ی بندگی را تقوا قرار می‌دهد و می‌فرمایید: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون» یعنی: ای مردم بندگی کنید پروردگار خودتان را که شما را و مردم پیش از شما را آفریده. بندگی کنید خدا را تا دارای تقوا شوید. پس از آن اشاره به پاره‌ای از مقررات خلقت می‌کند و می‌فرماید: «الذی جعل لکم الارض فراشاً و السماء بناء و انزل من اسماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لکم» یعنی: خدایی که زمین را مانند فرشی زیر پای شما گسترد و آسمان را همچون سقفی بالای سر شما برافراشت و از آسمان آبی فرود آورد و به سبب آن انواع میوه‌ها برای روزی شما از زمین رویانید. با این اشاره آدمیان را به نظام جهان و مقررات خلقت متوجه می‌کند که در اثر بندگی خدا باید از کلیه‌ی این مقررات که قرار داده‌ی خداست پیروی کنند.
بلی در این عالم یک نوع میل‌های کاذب و هوس‌های باطل هست که از آن‌ها نباید پیروی کرد. اگر چه اصل هر چیز را خدا قرار داده و هر چیزی در حد معینی لازم است و مفید، اما از آن حد که خارج شد مضر است و باطل. مثل شهوت که اگر از حد اعتدال خارج شود به حالت هوس و حرص در می‌آید و در آن صورت پیروی از او به زیان بشر تمام می‌شود، یا خشم که هر گاه از اعتدال بگذرد به کینه و تعدی می‌کشد و آدمی را به ستم که کار ناروایی است وا می‌دارد؛ و حبّ جاه که غالباً با خیال توأم می‌شود و هر چیزی از مقامات دنیوی را بیش از آن که هست در نظر آدمی جلوه می‌دهد و او را در راه رسیدن به ناروایی‌ها وا می‌دارد؛؛ این گونه هوس‌ها و میل‌ها در قرآن خطوات شیطان نامیده شده و مردم را از پیروی آن‌ها نهی کرده، ولی آن مقدار که مقررات خلقت است در حد اعتدال همه را قرآن محترم و لازم الرعایه می‌داند. در آیات سوره‌ی یس می‌گوید: «الم اعهد الکیم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم» یعنی: ای فرزندان آدم آیا به شما توصیه نکردیم که شیطان را بندگی نکنید زیرا او دشمن آشکار شماست بلکه مرا بندگی کنید که راه راست این است. بدون شک با توحید خالصی که قرآن روی آن پافشاری می‌کند و خدا را آفریننده‌ی نور و ظلمت و زندگی و مرگ و کلیه‌ی مخلوقات و موجودات می‌داند، مقصودش از شیطان موجودی نیست که در مقابل خدا وجودی و شخصیتی داشته باشد بلکه مقصود این است که در هر مورد آدمیان رعایت اعتدال بکنند و هر چیز را چنان که خدا قرار داده به کار بندند و از افراط و انحراف پرهیز کنند که افراط در امور یا انحراف از روش راست در امور، آن‌ها را به خسران و هلاکت می‌کشاند.
خلاصه‌ی کلام آن است که بندگی خدا کردن یعنی نظام این جهان و کلیه‌ی قوانین و قواعد موجودات را شناختن و همه‌ی آن‌ها را رعایت و از همه‌ی آن‌ها در حد اعتدال پیروی کردن و از افراط و انحراف خودداری نمودن است. یک بنده‌ی خدا یعنی آن که بدن خود را نیکو و سالم نگه دارد؛ از علم و هنر به قدر که میسر است خود را بهره‌مند سازد؛ مال دنیا را تا حدی که از راه مشروع ممکن است به دست آورد و به طریق معتدل که نه داخل در بخل و لثامت باشد، نه اسراف و تبذیر، مصرف کند؛ حق هر یک از قوای شهوت و غضب خود را به اندازه و در موردی که لازم است بدهد و از آن تجاوز نکند؛ جلوی نفس را بگیرد که سرکشی ننماید و او را به آن چه روا نیست نکشاند؛ آداب اجتماعی و حقوق بقیه‌ی مردم را بشناسد و رعایت کند و بالاخره در نظافت و ادب و تقوا و عفت و اخلاق و هنر و علم و عمل آن اندازه که ممکن است و برای یک موجود زنده‌ی فعال لازم می‌باشد، جامع و کامل باشد؛ به طوری که هم خودش از این صفات و اعمال برخوردار شود، هم دیگران که او را می‌بینند یک موجود زیبای سالمِ جامعِ معتدلِ هنرمند و مفید و بی ضرر ببینند.
این است معنای بنده‌ی خدایی که قرآن می‌خواهد بسازد و این است آثار بندگی خدا این معنی و این آثار چیزهایی نیست که فقط قرآن گفته باشد بلکه شما وارد هر علمی که بشوید و به هر نوع تربیت صحیح که تربیت شوید باید به مقتضای آن علم و آن روش تربیتی موجودی با این صفات و آداب که گفته شد بشوید. یعنی نتیجه‌ی کلیه‌ی علوم و تربیت‌ها همین است که آدمی این طور شود که گفته شد. همه‌ی این‌ها را دین در یک نقطه که بندگی خداست جمع کرده و انصافاً با این طریق آدمیان را بالاتر برده نه که پایین تر آورده، زیرا قوه‌ای به بشر معرفی کرده مافوق طبیعت؛ دارای صفات عالیه‌ی وجود که خدا باشد و انسان را به فرمان‌برداری اختیاری آن حقیقت امر کرده و کلیه‌ی مقررات طبیعت را چون قرار داده‌ی او است مقدس و واجب الاطاعه فرموده است و این راهی است که هم معنویت دارد، هم بشر را به پیروی از قوانین خلقت وا می‌دارد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

بندگان خدا یا یاوران حق
این سخنرانی در شب جمعه 24 خرداد ماه 1325 مطابق با 14 رجب 1365 به شماره‌ی 204 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز که به پایان رسید بیست و سوم خرداد و سیزدهم ماه رجب بود و چون روز ولادت امیرالمؤمنین علی بی ابی طالب علیه‌السلام را نوشته‌اند سیزدهم ماه رجب بوده است پس امروز مصادف با روز ولادت آن پیشوای حق و امام عادل است که در تاریخ بشر، نام درخشان و در قلوب حق پرستان محبت فراوان برای خود باقی گذاشته است. این موهبت عظمای الهی یعنی ولادت این مولود مسعود را اگر چه از آن یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج سال قمری گذشته است و به دوستداران آن حضرت خصوصاً و به جامعه‌ی مسلمین عموماً بلکه به تمام جامعه‌ی بشر تهنیت و تبریک می‌گوییم؛ زیرا مردان خوب متعلق به همه‌ی عالم اند و وجود آن‌ها باعث مسرت و امیدواری جامعه‌ی بشری است که در آن چنین افراد هم به وجود می‌آیند.
در این چند سالی که برای شما سخنرانی می‌کنم هر گاه به مناسبت ولایت یا وفات امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرصتی پیش آمده شرحی از صفات و اخلاق و سیره و اعمال آن بنده‌ی خاص و پرهیزگار خدا گفته‌ام و بیشتر نواحی وجود شریف آن حضرت را گاهی در ضمن نقل کلمات خودش و گاهی از زبان دیگران در سخنرانی‌های متعدد که در این باره کرده‌ام، شرح داده‌ام. امسال نیز خدا را شکر می‌کنم که بار دیگر توفیق رفیقم گشت تا در روز ولادت مرد بزرگواری که مفخر جهان بشریت است به ذکر وی و شرح احوال سعادت مآلش لب تر کنم. با توجه به این که سخنان گذشته را تکرار نکنم و ضمناً برخی از حالات و صفات علی علیه‌السلام را در روز ولادتش بگویم. در این سخنرانی پاره‌ای از مطالبی که در کتاب تاریخ الاسلام السیاسی (جلد اول، چاپ اول، صفحه‌ی 363 به بعد) زیر عنوان «علی بن ابی طالب» نوشته شده نقل می‌کنم. البته مقصودم از نقل این مطالب فقط این نیست که به مناسبت روز ولادت امام امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در پیرامون تاریخ زندگانی آن حضرت سخنی گفته باشم، بلکه منظورم نقل مطالبی است که ما در زندگی خودمان از آنان سر مشق بگیریم و استفاده کنیم؛ نقل حوادثی است که اگر چه سیزده قرن و پیش تر از این رخ داده و گذشته ولی از جهت ماهیت و علل و نتایج با حوادث زمان ما متشابه است و ما هرگاه با دیده‌ی اعتبار بنگریم و با گوش انتباه بشنویم می‌توانیم از اطلاع بر این حوادث تاریخی تجربه‌های مفید بیندوزیم و با کمک آن تجربه‌ها مراقب باشیم که کاری از ما سر نزند که برای اجتماع ما نتایج تلخ بار آورد و از آن طرف کاری کنیم و روشی پیش گیریم که اجتماع ما را به طرف سعادت و سربلندی بکشاند و شایسته‌ی بقا سازد.
مؤلف کتاب نام برده که از برادران اهل سنت ماست در کتاب خود می‌نویسد: «علی پسر ابو طالب، پسر عبد المطلب، پسر هاشم، پسر عبد مناف، پسر قصی، پسر کلاب قریشی هاشمی است. مادر علی، فاطمه دختر اسد، پسر هاشم، پسر عبد مناف است علی از جانب پدر و مادر هر دو هاشمی است مدر علی از زنان پیش قدم در اسلام است و از آن‌هایی است که همراه پیغمبر از مکه هجرت کردند. علی بیست و یک سال قبل از هجرت در مکه متولد شد. پدرش نان خور بسیار داشت و در مکه قحطی پیش آمد؛ پیغمبر به عموی دیگرش- عباس- پیشنهاد کرد که از بار ابو طالب بکاهند. عباس از میان پسران ابو طالب جعفر را نزد خود برد و پیغمبر علی را. پس از بعثت پیغمبر، علی بالغ نشده بود که اسلام آورد. در موقع هجرت، علی شب در جای پیغمبر خوابید و بعد از آن که امانت‌های مردم را که نزد پیغمبر بود به صاحبانش تسلیم کرد به مدینه هجرت نمود و به پیغمبر ملحق شد. در سال دوم هجرت، پیغمبر دخترش فاطمه را به همسری وی داد و از آن دختر دو پسر باقی ماندند: حسن و حسین. علی در تمام جنگ‌های زمان پیغمبر حاضر شد، جز در جنگ تبوک که پیغمبر او را در مدینه جانشین خود ساخت. و در همه‌ی مدت که در خدمت پیغمبر بود کنشی مخصوص آن حضرت بود. چون پیغمبر وفات کرد علی به دستیاری عباس و فضل و قثم پسران عباس و اسامه به کفن و دفن پیغمبر پرداخت. علی معتقد بود که از همه‌ی مسلمین برای خلافت پیغمبر سزاوارتر است، چون که در اسلام بر همه سبقت داشت و از حیث قرابت سببی و نسبی از همه به پیغمبر نزدیک تر بود. به همین جهت وقتی خلافت به ابو بکر منجر شد علی در اول کار بیعت نکرد. ابوبکر در کلیه‌ی امور مهم با علی مشورت می‌کرد و عمر نیز از جهت دیانت و فقاهت و ذکاوتی که علی داشت، هیچ کاری بدون مشورت با علی انجام نمی‌داد. عثمان هم در سال‌های اول خلافتش در بسیاری از کارها با علی مشورت می‌کرد اما بعداً که خویشاوندان خودش را به کارها گماشت دیگر به نصایح و پیشنهادهای علی گوش نمی‌داد.
«علی بن ابی طالب از هنگام خردسال دارای خصلت‌های پسندیده بود و این در مورد علی باعث عجب نیست، برای آن که در خانه‌ی پیغمبر پرورش یافت و به آداب عالیه و صفات کریمه‌ی پیغمبر بار آمد. پیغمبر در نزد خود مقامی را که لایق علی بود به وی داده بود؛ بسیاری از امور مسلمین را به علی واگذار می‌کرد و علی در کلیه‌ی آن کارها امتحانات نیکو داد و در یاری اسلام از روی صمیمیت و خلوص می‌کوشید. به این جهت مقام علی بالا گرفت و نامش بلند شد و به دلیری و شجاعت مشهور گشت که بهترین دلیل آن کاری است که در شب هجرت پیغمبر کرد: با آن که می‌دانست مشرکین تصمیم گرفته‌اند که آن شب پیغمبر را بکشند جامعه‌ی پیغمبر را پوشید و در رخت خواب پیغمبر خوابید و در جنگ خیبر که کار بر مسلمین مشکل شد پیغمبر او را برای حمله‌ی بر دشمنان نامزد کرد و گفت: «فردا لوا را به مردی خواهم داد که خدا و پیغمبر را دوست بدارد و خدا و پیغمبر او را دوست بدارند و خدا بر دست او این جنگ را فتح خواهد کرد». صبح که شد علی را احضار کرد و به طرف خیبر فرستاد. علی مشهور به مروت و وفا و محترم شمردم پیمان و مواظبت شدید بر اموال مسلمین بود. در بسیاری از مسائل دین و تفسیر قرآن و روایت حدیث و مسائل میراث و مشکلات قضایی به وی رجوع می‌شد. عمر به خدا پناه می‌برد از مشکلی که پیش آید و ابوالحسن یعنی علی برای حل آن نباشد. علی در فصاحت به حدی بود که به وی مثل زده می‌شد. سخنی که می‌گفت تمام قلوب اشخاص را می‌گرفت و خطابه‌های او نفوس را به هیجان می‌آورد و آن‌ها را نسبت به جنگ شجاع و بی باک می‌ساخت. علی پر نشاط و تیزهوش و دور اندیش و دلیر و صاحب رأی و حکیم و با وفا و در دشمنی شریف و در بلاغت نابغه بود. خطبه‌هایش در شرق اسلامی مشهور است و در شجاعت و بزرگواری نظیرش کم دیده شده؛ لکن یک چیز داشت که در مقام سیاست برای پیشرفت کارش حاضر نبود به هر گونه وسیله‌ای متشبث شود بلکه می‌خواست در آن کار نیز رعایت تقوا و امانت را کرده باشد و همین باعث شد که رقیبانش- که از هیچ گونه وسیله روگردان نبودند و برای پیشرفت مقصد سیاسی‌شان از هیچ نوع جرم و جنایتی که آن‌ها را به مقصود برساند پرهیز نداشتند- بر او غالب آیند». این بود آن چه این مرد ادیب مورخ که استاد دانشگاه مصر است درباره‌ی شخصیت و صفات علی علیه‌السلام در کتاب خودش تاریخ الاسلام السیاسی نوشته است.
همه کسانی که شخصیت علی را توصیف می‌کنند، از مسلمان و غیر مسلمان و سنی و شیعه، پس از ذکر همه‌ی فضایل و مناقب، همین نکته را می‌نویسند که اما علی بن ابی طالب در عرصه‌ی سیاست نیز رعایت تقوا و امانت می‌کرد و اگر مقتضای تقوا با مقتضای سیاست جمع نمی‌شد او مقتضای تقوا را می‌گرفت و از همین جهت کسانی که به کارها فقط از نظر سیاسی می‌نگرند و به مقتضای سیاست قضاوت می‌کنند، امام علی را به ضعف سیاست نسبت می‌دهند؛ اما جهت این نسبت همان طور که گفتم این است که این اشخاص جانب تقوا را مانند سیاست اهمیت نمی‌دهند، این‌ها تقوا و حقیقت و عدالت و امانت و حق و راستی را تا هنگامی محترم می شمارند که به وسیله‌ی این امور مقاصد انسان برآورده شود، اما اگر موقعی پیش آید که از این راه مقصد حاصل نشود و از خلاف این راه حاصل شود می‌گویند به آسانی باید بر خلاف حق و عدالت و تقوا و امانت رفتار کرد و مقصد را به دست آورد. معلوم می‌شود این دسته مردم به تقوا و امانت و حق و عدالت ذاتاً موضوعیت نمی‌دهند و این امور را بالاستقلال طالب نیستند بلکه این صفات یا الفاظ این صفات را از باب مقدمه و وسیله برای مقاصدی که دارند می‌خواهند و هر گاه این امور، وسیله و مقدمه برای مقاصدشان نشود دست از آن‌ها بر می‌دارند. اما باید دانست کسانی هم هستند که حق و عدالت و تقوا و امانت را ذاتاً و بالاستقلال طالب اند. خواه این امور وسیله و مقدمه‌ی انجام مقاصد سیاسی آن‌ها بشود، خواه نشود و اگر بنا شود که مقاصد سیاسی خود را از راه خلاف حق و عدالت انجام دهند در آن صورت به خاطر رعایت حق، دست از مقصد خود بر می‌دارند نه به خاطر مقصد خود دست از حق. علی از این دسته کسان بود و همین را که بعضی برای او نقص میدانند ما کمال می‌دانیم و به همین جهت که چون مردی بود که به حقیقت و عدالت ایمان داشت و به خاطر مقاصد سیاسی‌اش بر خلاف امانت و وفا کاری نمی‌کرد او را دوست می‌داریم. این سخنی است که در زمان خودش نیز گفته می‌شد و خود او در خطبه‌هایش به این نکته اشاره کرده و می‌گوید: «تقوای خدا جلوی مرا می‌گیرد و نمی‌گذارد به هر وسیله‌ی نامشروع برای پیش بردن مقاصد خودم متشبث شوم، لذا خودداری می‌کنم و آن‌هایی که چنین مانع وجدانی ندارند از دست زدن به هر گونه کار ناروا و پست مضایقه می‌کنند. مردم گمان می‌کنند آن‌ها از من مدبرترند و فکر من به این راه‌ها نمی‌رسد».
من یکی از کسانی هستم که به امام علی بن ابی طالب از همین جهت ارادت دارم و او را دوست می‌دارم و در دین خودم از او پیروی می‌کنم و معتقدم که بشر باید دست از خدعه و مکر و شیطنت بر دارد و بنای کارش را بین خود و خدا بر حقیقت و عدالت و تقوا و امانت بگذارد. من معتقدم که از راه دروغ و خیانت و سیاستی که تاکنون بشر داشته و تار و پود آن را مکر و فریب تشکیل داده است بشر به جایی نخواهد رسید و روی سعادت و آرامش نخواهد دید. دلیلم بسیار ساده است و روشن: افراد انسان هر یک به مقتضای هوای نفس خود مقصدی دارند و هیچ کدام طبعاً حاضر نیستند با مقصد دیگری موافقت کنند، پس هیچ کدام این مقاصد نمی‌تواند مردم را جمع کند و اختلاف را از آن‌ها ببرد؛ چون چنین است راه منحصر است به این که همه دست از مقاصد شخصی و هوای نفس خودشان بردارند و ببینند حق و عدالت چیست و آن را بگیرند. حق و عدالت است که چون اختصاص به یک نفر و یک دسته ندارد می‌تواند همه را جمع کند. تاکنون جامعه‌ی بشریت این کار را نکرده و اکثریت افراد و ملل همواره در پی مقاصد شخصی و هوس‌های نفسانی خود تاخته و گرد فتنه و فساد برانگیخته‌اند. فقط تک مردانی پیدا شده‌اند که در این جامعه‌ی هواپرست خود را فانی در حقیقت ساخته و حاضر شده‌اند مال و جان و نام و مقام را برای حقیقت و عدالت قربان کنند. حاضر شده‌اند اگر مقاصد دنیوی آن‌ها از راه حق و درستی برآورده نشود از مقاصد خود چشم بپوشند و حق و عدالت را پامال نکنند و به مردم خودخواه خودپرست بفهمانند که همه بنده‌ی هوای نفس نیستند بلکه حق و عدالت نیز یاورانی دارند و خدا را در میان بشر بندگانی است که او را پرستش می‌کنند و در کارهای خود جز او منظوری ندارند. اما علی بن ابی طالب یکی از نامی‌ترین این افراد است و امروز که من به مناسبت ولادت این امام سخن می‌گویم و سخن خودم را عمداً به کتاب یک نفر از فضلای متجدد اهل سنت از اهالی مصر تکیه دادم به همه کسانی که سخن مرا می‌شنوند در هر کجا هستند، خواه در منازل شخصی خودشان یا در اماکن عمومی، یا در میان خیابان‌ها و کوچه‌ها یا در راه‌ها میان اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها، می‌گویم بیدار باشید که مرکب هوای نفس شما را بر ندارد و یک باره مهار شما در دست شیطان نیفتد و چون هر چه می‌بیند از جنس خودتان می‌بینید گمان نکنید همه سخنان دروغ است و خدا و حق و عدالت و امانت همه بازیچه و مقدمه و وسیله‌ی رسیدن به مقصود است. هر چه باشد و به هر کیفیت که باشد این گمانی است خطا. از خدا بترسید و از مکافات حق- که بعضی در زمان ما آن را مکافات طبیعت می‌نامند- هراس داشته باشید و هر یک به زور و دروغ حق را برای خود ادعا مکنید و خویشتن را طرفدار حقیقتی که نمی‌شناسید و عدالتی که به کار نمی‌بندید معرفی می‌نمایید. ببینید واقعاً مقتضای حق و عدالت و تقوا و امانت چیست و کجا حق در طرف شماست و کجا در طرف مخالف شماست. آن چه وجدان شما تصدیق کند که حق است آن را طرفداری کنید نه آن چه زبان شما ادعا می‌کند. شما اگر در پی اغراض و مقاصد شخصی بیفتید پراکنده خواهید شد و چون پراکنده شوید طعمه‌ی گرگان خواهید شد. دست از مقاصد و اغراض شخصی و لجاجت‌ها و ستیزه خویی‌ها بردارید و گرد چیزی را بگیرید که همه‌ی شما را جمع کند و خود آن چیز حصاری باشد که شما را در پناه خود از کید بداندیشان محافظت کند؛ آن چیز حق است و عدالت است و تقواست و امانت در صورتی که از راستی خواهان و طرفدار این امور شوید. همه‌ی شما همین یک نصیحت را بشنوید و همین یک دستور را به کار بندید یعنی از راستی اغراض نفسانی را زمین گذارید و خواهان حق واقعی گردید، همین که این طور شدید خودتان خواهید فهمید چه کار خوب است و باید بکنید و چه کار بد است و نباید بکنید. کدام حق را دارید و کدام حق را ندارید. از چه راه باید بروید و از چه راه نباید بروید و خلاصه همین کار کلیه‌ی اختلافات را از میان شما خواهد برد و همه‌ی شما را جمع خواهد ساخت. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

نظر عبرت در حوادث تاریخی
این سخنرانی در شب جمعه 31 خرداد 1325 مطابق با 21 رجب 1365 به شماره‌ی 205 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته‌ی گذشته به مناسبت ولادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام شمه‌ای از سرگذشت و حالات آن حضرت را بیان کردم و گفتم حوادث گذشته اگر چه فعلاً گذشته است ولی ما می‌توانیم از تأمل در آن‌ها برای تشخیص تکلیف وظیفه‌ی خودمان در حوادث جاری استفاده کنیم زیرا حوادث تاریخی مزبور از حیث ماهیت و علل و نتایج غالباً با حوادث زمان ما مشابه است. این را گفتم ولی در آن سخنرانی مجال شرح پاره‌ای از آن حوادث را که ممکن است مورد عبرت و استفاده واقع شود پیدا نکردم. اینک امشب به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم.
البته در جهان حوادث بسیار رخ داده و اختصاص به یک ملت و جامعه ندارد؛ همچنان که در قوم عرب یا ایرانی حوادثی رخ داده، گاهی دینی و گاهی به عناوین دیگر غیر دینی. در اقوام دیگر نیز از همین گونه حوادث بسیار واقع شده است، و همان طوری که مرض‌ها غالباً شبیه به یک دیگرند، مثلاً مرض مالاریا یا حصبه که مردم آسیا به آن مبتلا می‌شوند از سنخ همان مالاریا و حصبه که مردم اروپا به آن مبتلا می‌گردند و اگر تفاوتی باشد اندک است و علت هر دو مرض در هر جا یکی است و راه علاجش نیز غالباً یکسان است. حوادث اجتماعی از قبیل نهضت و انقلاب و جنگ و آشوب و تشکیل جامعه و حکومت و منحل شدن آن‌ها و قدرت و ضعف ملل نیز در همه جا یکسان است و علت این امور در همه جا به یک دیگر مشابه است. پس اگر ما اهل تحقیق و اعتبار و تجربه اندوختن باشیم از اطلاع بر حوادث و وقایع تاریخی یک ملت- هر چند آن ملت ارتباط تاریخی با ما نداشته باشد- می‌توانیم برای زندگانی خود استفاده کنیم و اما اگر آن ملتی که حوادث تاریخیش را از نظر می‌گذرانیم با ما ارتباط تاریخی داشته باشد در آن صورت خیلی بیشتر خواهیم توانست استفاده بکنیم زیرا اثر آن حوادث در جامعه‌ی ما نیز باقی است و هم اکنون می‌توانیم آن آثار را مشاهده و در آن‌ها مطالعه کنیم و علت اوضاع و احوال اجتماعی خود را از روی آن‌ها بفهمیم و به دست آوریم.
ملت اسلامی که هسته‌ی اولیه‌اش از عرب تکوین شده و بعداً ملل دیگر را نیز به خود پیوسته و یک جامعه‌ی اسلامی وسیع تشکیل داده، ملتی است که حوادث و وقایعی که در آن رخ داده در زندگی ما مردم ایران که جزوی از جامعه‌ی اسلامی هستیم مؤثر بوده و آثار آن حوادث است که ما را امروز به این وضع خاص اجتماعی در آورده است. پس مطالعه در حوادث ملت اسلامی به خصوصی به حال ما بسیار مفید و برای اطلاع بر اوضاع و احوال خودمان و سرمشق گرفتن در زندگی اجتماعی خیلی سودمند است. تأسیس جامعه‌ی اسلامی به وسیله‌ی یک نفر شد که شخص پیغمبر اسلام باشد؛ همان یک نفر هم افراد پراکنده را جامعه ساخت، هم در آن‌ها تشکیلات داد، هم برای آن‌ها قوانین سیاسی و نظامی و اجتماعی و معاملاتی و جزایی و قضایی وضع کرد، هم برای آن‌ها دین و کتاب و عبادت و روش تعلیم و تربیت آورد و بالاخره از مردم که نه دارای علم بودند نه قانون نه صنعت نه حکومت، جامعه‌ای به وجود آورد به نام جامعه‌ی اسلامی که دارای آن چه برای یک جامعه‌ی زنده مترقی لازم است بود. این جامعه به وجود آمد و پا گرفت و به مقتضای قانون حیات شروع به نمو و تکامل کرد و متوجه ملل دیگر شد که آن‌ها را جزو خویشتن سازد و به رنگ زندگانی اجتماعی خود در آورد. در این هنگام پیغمبر که فرد مؤسس و یگانه مکون این جامعه بود فوت کرد. در هنگام فوت او جامعه‌ی جدیدالتأسیس مزبور دچار بحرانی شد که اگر متانت و از خود گذشتگی افراد تربیت شده‌ی زیر دست پیغمبر نبود جامعه‌ی تازه به وجود آمده متلاشی گشته و از همان راهی که آمده بود برگشته بود. ولی خوشبختانه مردانی که در آن بحران بودند امثال علی بن ابی طالب سلام الله علیه و دیگر یاران برگزیده‌ی پیغمبر، خود را ضبط کردند و هر یک مصلحت اجتماعی را بر مصلحت شخصی خود مقدم داشتند و هیچ کدام کاری نکردند که خللی به اجتماع آن‌ها وارد آید یکی از موارد پند و عبرت برای ما همین مورد است.
پس از فوت پیغمبر بزرگان مدینه که آن‌ها را انصار می‌نامند در محل سرپوشیده‌ای متعلق به بنی ساعده که آن را سقیفه ی بنی ساعده می‌گفتند جمع شدند و با یک دیگر گفتند: «که پیغمبر از مکه برخاست ولی قوم خودش او را یاری نکردند بلکه چندان با او دشمنی کردند تا ناچار شد به شهر ما هجرت کند، ما او را پناه دادیم و یاری کردیم و برایش سپاه و اسلحه فراهم آوردیم تا کارش بالا گرفت و مکه و بقیه‌ی عربستان را مسخر کرد. اکنون پیغمبر از دنیا رفت و ما که اهل این شهر و صاحب ثروت و مکنت ایم سزاوارتریم که شخصی را به امامت برگزینیم و زمام این جمعیت را در دست گیریم.» این سخنان را کسانی می‌گفتند که هوای ریاست نیز در سر داشتند مانند سعد بن عباده که از بزرگان خزرج بود و عصبیت نیز در تأثیر این سخن در حاضرین دخالت داشت. جمعی از مهاجرین یعنی مردمی که از مکه با پیغمبر آمده بودند از واقعه آگاه گشتند و خود را به سقیفه رسانیدند و عمده‌ی آن‌ها ابوبکر و عمر و ابوعبیده پسر جراح بودند و گفتند: «آقایان انصار، شما درباره‌ی ما و دین اسلام محبت و یاری کردید و ما آن را هرگز فراموش نخواهیم کرد ولی شما که اول کسانی بودید که ما را پناه دادید اول کسانی مباشید که باعث اختلاف جمعیت شوید. شایسته‌ی خلافت پیغمبر کسانی هستند که با او قرابت دارند و از مکه با وی هجرت کرده‌اند، بنابراین شما در سعادتی که خدا برای ما خواسته است بر ما حسد مبرید و این را هم بدانید که اگر خلیفه از قبیله‌ی قریش معین شود باقی قبایل همه به او تسلیم خواهند شد اما از میان شما اگر تعیین شود دیگران تسلیم نمی‌شوند و اختلاف پدید می‌آید. در صورتی که سعی و همت پیغمبر همه در این بود که ما را از بت پرستی و اختلاف به توحید و وحدت در آورده». گفت و گو از طرفین زیاد شد ولی بالاخره بیشتر انصار به گفته‌ی مهاجرین تسلیم شدند؛ بعضی از لحاظ حفظ جامعه و بعضی از لحاظ رقابتی که میان خودشان بود و راضی تر بودند که خلیفه از مهاجرین باشد و از قبیله‌ی رقیب آن‌ها نباشد. پس از آن که این جماعت انصار را قانع کردند و با ابوبکر بیعت نمودند بنی هاشم که امام علی بن ابی طالب علیه‌السلام در رأس آن‌ها بود قانع نشدند و گفتند: «علاوه بر دلایل بسیاری که بر خلافت علی علیه‌السلام هست اگر دلیلی که شما در برابر انصار آوردید و به موجب آن دلیل خلافت را از آن‌ها گرفتید درست است پس به موجب همان دلیل هم علی بن ابی طالب باید خلیفه باشد نه شما و شما باید با او بیعت کنید». باز در این زمینه گفت و گو و مشاجره بسیار شد و چون آن‌ها حاضر نشدند که با علی علیه‌السلام بیعت کنند این‌ها کوتاه آمدند و حفظ جامعه را بر پیش بردن سخن خود ترجیح دادند زیرا اگر در آن موقع علی علیه‌السلام و افرادی که هوا خواه او بودند برای خلافت و در هم شکستن بیعتی که شده بود به مبارزه می‌پرداختند و اصلاً این جامعه‌ی تازه متکون شده متلاشی می‌گشت و قبایل عرب بر می‌گشتند به حال اولیه‌ی خودشان- با همان پراکندگی و همان بت پرستی. ولی از خود گذشتگی و متانت و دوراندیشی مردان این بحران مخصوصاً علی بن ابی طالب که با آن که جوان بود فوق‌العاده متانت ورزید جامعه‌ی جوان اسلامی را نگه داشت و بحران را به خوبی از میان برد.
این در زمان فوت پیغمبر بود که یک جامعه‌ی کوچک جدید الولاده مشرف بر انقراض شد و از خود گذشتی و بی نظیری مردان آن، جامعه‌ی نام برده را نگه داشت تا بر جای ایستاد و چون روحی که در آن دمیده شده بود روحی قوی بود به سرعت نمو کرد و مانند سیل به اطراف جاری گشت و هنوز بیشتر همین مردان زنده بودند که شعاع این جامعه از جانب مغرب تا آن سوی نیل و از جانب مشرق تا رود جیحون بود. بیست و پنج سال بعد از این تاریخ هنگامی که خلیفه‌ی سوم در اثر شورش داخلی که بر علیه او شد کشته شد و بزرگان اصحاب پیغمبر و بقیه‌ی مردم عموماً با امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام که از اول در خلافت او شکی نبود بیعت کردند باز جامعه‌ی اسلامی دچار بحران و جنگ‌های داخلی شد که در آن موقع با آن که وسیع و قوی گشته بود و مدتی بیشتر از عمرش می‌گذشت، در اثر آن بحران صدمه‌هایی خورد که دیگر جبران نشد. چون مردم با علی علیه‌السلام بیعت کردند اول کاری که کرد فرمان عزل همه‌ی مأمورینی را که از طرف عثمان در ولایات بودند و رفتار آن‌ها باعث شده بود که مردم بر عثمان شوریده و او را کشتند صادر کرد و نیز فرمان دیگری صادر کرد که تمام املاکی که خلیفه‌ی سابق به خویشاوندان و منسوبانش واگذار کرده باید از آن‌ها گرفته و جزو بیت‌المال شود و حقوق مردم باید مطابق زمان خلفای اسبق بر میزان عدالت به آن‌ها داده شود و تفاوتی که در زمان خلیفه‌ی سوم در حقوق و مقرری‌ها پیدا شده از میان برود. این دو فرمان بر طبع آن مردم که در بند منافع شخصی خود بیشتر بودند تا در فکر مصالح جامعه، گران آمد و بر آن شدند که راهی برای مخالفت و مبارزه با علی علیه‌السلام پیدا کنند و علی را گرفتار جنگ داخلی سازند. مأمورین مزبور که علی آن‌ها را عزل کرد غالباً پست‌های خودشان را خالی کردند و از کار کناره گرفتند مگر معاویه که توانسته بود در شام با مصرف کردن ثروت آن جا حزبی قوی از جیره خواران برای خود تهیه کند. اما او فرمان اما را اطاعت نکرد و دنبال راه‌هایی می‌گشت که بتواند عَلَم عصیان برافروزد که ز بد بختی جامعه‌ی اسلامی و نبودن حسن نیت و از خود گذشتگی در بسیاری از افراد آن زمان چنین راه‌هایی پیدا شد، زیرا زبیر و طلحه که از مردان این بحران بودند و اولی طمع ولایت عراق و دومی آرزوی ولایت یمن را داشت همین که امام علی مأمورین خود را معین فرمود و آرزوی آن‌ها را بر نیاورد سر از بیعت تافتند و کاری که در آن روز برای مرد مسلمان باعث شکست بزرگ مروت و شرافت بود و اعتماد را از میان می‌برد یعنی نقض بیعت کردند.
این‌ها با علی بیعت کرده بودند و چون علی مراد آن‌ها را بر نیاورد بیعت خود را شکستند و احترام این امر را از میان بردند و افراد دیگر را نیز جری کردند و در ذهن مردم که تا آن موقع جان خود را روی بیعتی که کرده بودند می‌گذاشتند چنین داخل کردند که هر چه هست منفعت و مقصود شخصی است؛ بیعت و عهد و پیمان مانند ریسمانی است در دست ما که آن را می‌تابیم و اگر وسیله‌ی مقصود ما نشد بازش می‌کنیم. این کار زبیر و طلحه ضرر معنوی بسیار بزرگی به جامعه‌ی اسلامی زد. باری همین که آن‌ها رنجیده خاطر گشتند، مفسدینی که طرف دار روش خلیفه‌ی سابق بودند بیشتر آن‌ها را تحریک کردند. مثلاً مروان به طلحه و زبیر گفت: «من حاضرم با خود شما به خلافت بیعت کنم؛ کدام شما میل دارید که بر او به امارت سلام کنم و برای نمازش اذان بگویم؟» و با این بیان این دو جاه طلب حادثه جو را بیشتر تحریک کرد و به طمع خلافت انداخت. البته قصد او این نبود که واقعاً این‌ها را خلیفه کند بلکه او می‌خواست این دو ماده‌ی مستعد را بر علیه علی علیه‌السلام خوب تحریک کند و به کار اندازد و همین طور هم شد. طلحه و زبیر از قیام خود سودی نبردند بلکه فتنه‌ای بر پا کردند و خودشان در آن فتنه کشته شدند و ضررهای بزرگ به جامعه‌ی اسلامی وارد آوردند. عایشه هم که خواهرش زن زبیر بود و دلش می‌خواست پسر خواهرش عبدالله زبیر را به خلافت بر کشاند با این‌ها موافقت نمود و با این موافقت یک شکست معنوی بزرگ دیگر به جامعه‌ی اسلامی وارد آمد. اثر این شکست‌های معنوی بیشتر از جنگ‌های جمل و صفین بود زیرا مردم تصور نمی‌کردند که مردان و زنان پایتخت اسلام یعنی مدینه بر سر ریاست با هم بجنگند و دین را وسیله‌ی اغراض سیاسی و مقاصد شخصی سازند، بعضی بیعت خود را بشکنند و حرم پیغمبر و احترام آن حضرت را حفظ نکنند به مبارزه و دسته بندی و لشکرکشی بر علیه خلیفه‌ی پیغمبر و اما وقت برخیزند! این‌ها را مردم نمی‌توانستند تصور کنند و پس از آن که دیدند عقایدشان سست شد، و آن‌ها هم به فکر دنیا خود افتادند و همین راه را یاد گرفتند که دین را آلت دنیا سازند.
ملاحظه‌ی همین ضررها بود که امام علی علیه‌السلام را در زمان فوت پیغمبر مانع شد از این که به مبارز برخیزد و کشمکش ایجاد کند. اما در آن وقت مردی مانند امیرالمؤمنین علی بود که در راه حفظ جامعه و بقای اسلام و خیر عموم از خویشتن می‌گذشت و در ان موقع مردانی مانند طلحه و زبیر و معاویه و مروان و عمروعاص بودند که جامعه و اسلام و خیر عموم و همه چیز را فدای مشتهیات و هوس‌های خودشان می‌ساختند. به همین جهت در آن موقع که مردان اسلام چنان خلوص و از خود گذشتگی داشتند و کاری نکردند که به جامعه زیان برسد یک جامعه‌ی کوچک جدیدالتأسیس باقی ماند و قوی شد، لیکن در این موقع که در بسیاری از مردان جامعه حسن نیت نبود و حس جاه طلبی و پیروی از اغراض خصوصی در آن‌ها قوی گشته بود یک جامعه‌ی بزرگ نیرومند دچار بحران و جنگ‌های داخلی گشت و از پیشرفت بازماند و اختلافاتی در آن به میان آمد که تا به امروز باقی است، و علاوه بر همه‌ی این ضررها، خسارت‌های معنوی بسیار دید که اعتماد مردم از یک دیگر سلب شد و دروغ و نفاق رواج گرفت و ایمان‌ها سست گشت و خلوص نیت از میان رفت و همگی دین و حقیقت و خدا و ناموس و شرافت و عهد و پیمان را بازیچه تصور کردند. این است نتیجه‌ی آن که مردم جاه طلب و هواپرست و کینه جو دنبال مقاصد شخصی باشند و در فکر اجتماع نباشند یا آن که از خود گذشته و دارای خلوص نیت و حقیقت خواه و در فکر سعادت و خیر جامعه باشند.
نظر کردن در این حوادث تاریخی است که اهل دل را متنبه می‌کند و به آن‌ها عبرت‌ها و پندهایی می‌آموزد که بدانند در حوادث جاری زمان خودشان چه راهی پیش بگیرند تا هم خودشان تباه نشوند هم جامعه را به تباهی نیندازند. خدا همه را به راه راست هدایت فرماید. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

نهضت اسلامی
این سخنرانی در شب جمعه 7 تیر 1325 مطابق با 28 رجب 1365 به شماره‌ی 206 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز که به پایان رسید بیست و هفتم ماه رجب بود و جامعه‌ی ما به مناسبت مبعث حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله که مطابق بعضی تواریخ در این روز بوده عید گرفته بود. ما این عید شریف را به جامعه‌ی مسلمانان تبریک و تهنیت می‌گوییم و برای آن‌ها از خداوند ذوالجلال سعادت و عظمت می‌خواهیم. اگر چه بعضی دیگر از مورخین مبعث خاتم‌الانبیاء را در هفدهم ماه رمضان نوشته‌اند ولی تعیین خصوص روز و ماه برای ما چندان مهم نیست. آن چه مهم است توجه به ماهیت این رستاخیز عظیم و استفاده از نهضت اسلامی و تعلیماتی است که این نهضت مقدس در بر داشت.
بدون تردید نهضت اسلامی از حیث ماهیت و اثر و توسعه و بقای نفوذش در عالم، یکی از بزرگ‌ترین نهضت‌هایی است که تاکنون در جامعه‌ی بشری پدید آمده است. این نهضت از سرزمینی خشک و فقیر به وجود آمد که مردم آن نه دارای مدرسه بودند نه کتاب و نه حکومت و نا قانون و نه سابقه‌ی تمدن داشتند و نه صنعت. موجد این نهضت فقط یک نفر بود که او نیز مانند دیگران اُمّی بود و هیچ وسیله از وسایل مادی در اختیار نداشت. با این حال نهضت مزبور توسعه یافت؛ از مکه به مدینه و از مدینه به همه‌ی جزیرة العرب رسید و از جزیرة العرب همه‌ی کشورهایی را که امروز به نام شرق نزدیک و خاورمیانه نامیده می‌شوند یعنی مصر و قطعات دیگر آفریقا تا اندلس و کشورهای تابعه‌ی امپراتوری رم را با بعضی از کشورهای بالکان و آسیای صغیر و ایران و ماوراءالنهر و قسمتی از هند و چین را فرا گرفت و تا به امروز باقی ماند. باقی ماند و بر قلب و روح مردم سلطنت پیدا کرد. باقی ماند نه مانند یک مسلک سیاسی یا یک مکتب علمی یا یک روش ادبی بلکه با سیادت و نفوذ روحانی به طوری که امروز در تمام این کشورها کتاب مقدس آن‌ها قرآن است و آیین مقدسی که بر اساس آن زندگی می‌کنند و نیز مردگانشان را بر مبنای سنت‌های آن به خاک می‌سپارند اسلام است.
این چنین نهضتی با این ماهیت که از چنین سرزمینی و با دست یک نفر که فاقد همه گونه وسایل مادی است شروع شود و این چنین توسعه یابد و باقی بماند و ملت‌های مختلفی را که هر یک از نژادی و دارای عقاید و مذاهب و عاداتی باشند و به زبانی سخن بگویند، همه را به رنگ خود در آورد و مطیع تعلیمات خوبش سازد و بر قلب و روح و فکر آن‌ها مسلط و نافذ گردد در جهان و اجتماع بشری کم نظیر است. در برابر این نهضت باید تأمل و فکر کرد و جستجو نمود تا به راز آن پی برد و دانست که ماهیتش چیست و علل پیشرفت و بقای آن چه چیزهاست. مخصوصاً که ما مردم از کسانی هستیم که تحت تأثیر این نهضت واقع گشته و در اثر همان به این وضع خاص درآمده‌ایم؛ چندان که همه‌ی کتب علمی و ادبی و افکار و عقاید و حقوق و قوانین و کلیه‌ی شئون معنوی و اگر شئون مادی زندگی ما به رنگ اسلامی در آمده است و ما امروز قبل از هر صفت دیگر مسلمانیم و باید مسلمان باشیم و نمی‌توانیم نباشیم. برای ما بسیار لازم و مفید است که در ماهیت نهضت اسلامی و شروع آن و علل غلبه‌ی آن بر ادیان و عادات و قوانین و حکومت‌های ملل دیگر مطالعه کنیم.
باید دانست ه هر نهضتی هر چند عوامل مساعد برای پیشرفت آن فراهم باشد تا خودش از حیث ماهیت دارای مواد و تعلیمات و برنامه‌ی کافی برای تأمین حوای آدمیان در زندگی و کاستن از مفاسد و بدبختی‌های اجتماعی و علاوه بر آن دارای مقداری کافی از غذای روحی و معنوی برای بشر نباشد خود به خود پیش نخواهد رفت و بر فرض که در آغوش علل و عوامل خاصی چند روزی پیش رود، دوام نخواهد کرد. بنایی بابل دوام است که بر پایه‌ی محکم استوار شده باشد و سازمانش مطابق با احتیاجات انسانی باشد. دین اسلام که روح نهضت سلامی است بدون شک از حیث ماهیت این چنین است.
برای آن که درست بفهمیم که دین اسلام از حیث ماهیت، خود استعداد پیشرفت داشت به بعضی از وقایع تاریخی باید مراجعه کنیم مانند گفت و گوی یکی از مسلمین با پادشاه حبشه.
چند سالی از بعثت پیغمبر گذشته بود که جمعی از مردان و زنان مسلمان در اثر فشار زیادی که کفار مکه به آن‌ها وارد می‌آوردند بر حسب امر و دستور خدا پیغمبر به حبشه مهاجرت کردند. مشرکین مکه اشخاصی را در تعقیب آن‌ها با هدایایی به حبشه نزد نجاشی فرستادند که آن‌ها را بر گردانند. نجاشی چون مرد دوراندیشی بود شخصاً وارد تحقیق قضیه شد و از مسلمین راجع به مقصد و مسلک آن‌ها پرسش کرد. جعفر پسر ابو طالب برادر امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام- که یکی از مهاجرین بود- به نجاشی چنین گفت: «ما مردمی بودیم نادان، بت می‌پرستیدیم و مردار می‌خوردیم و مرتکب فحشا می‌شدیم و با خویشاوندان و همسایگان بد رفتاری می‌کردیم و قوی ما ضعیف ما را می‌خورد تا آن که خدا پیغمبر برادر میان ما بر انگیخت که نسبش را می‌شناسیم و از صدق و امانت و عفتش آگهی داریم. ما را دعوت کرد که خدا را به یگانگی بشناسیم و فقط او را عبادت کنیم و دست از بت‌ها و سنگ‌هایی که پدرانمان و ما به تقلید آن‌ها عبادت می‌کردیم برداریم و ما را امر کرد که در سخن راست بگوییم و در عمل امین باشیم وبا خویشان و همسایگان به نیکی رفتار کنیم و متعرض خون و ناموس یک دیگر نشویم. ما را از هر گونه فحشا و شهادت دروغ و خوردن مال یتیم و نسبت بی عفتی به زنان پاک‌دامن دادن نهی کرد و به این که خدای یگانه را پرستش کنیم و برای او شریک نسازیم و به نماز و زکات و فرایض دیگر امر کرد. ما دعوتش را پذیرفتیم و به او ایمان آوردیم. مردم ما بر ما تعدی کردند؛ خواستند که ما را از دین توحید به بت پرستی برگردانند تا همه‌ی پلیدی‌هایی که پیش از این مباح می‌دانستیم و مرتکب می‌گشتیم و اسلام ما را از آن‌ها نهی کرد دوباره مباح بدانیم و مرتکب شویم. چون به ما ستم کردند و بر ما سخت گرفتند و مانع دین‌داری ما شدند به ناچار به دیار شما هجرت کردیم».
در کتاب فجر الاسلام مطالبی می‌نویسد نزدیک به این مضمون که: «اسلام ارزش اشیا و اخلاق را در نظر مردم تغییر داد؛ ارزش بعضی از اشیا را بالا برد و ارزش بعضی را پایین آورد و لوازم زندگی را در نظر مردم چیزهایی دیگر قرار داد غیر از آن چه آن‌ها می‌دانستند. مثلاً تا قبل از سلام نظر مردم عرب در کارها بیشتر نظر شخصی بود یعنی هر کس در فکر زندگانی خودش بود که گویا خودش را از دیگران جدا و مجزا می‌دانست؛ به این جهت شجاعت هر فرد در راه دفاع از مصالح شخص خودش به کار می‌رفت و اگر از آن تجاوز می‌کرد منتهای امر در راه دفاع از قبیله بود و اما شجاعت اجتماعی که تمام جامعه را یکی بدانند و از آن حمایت کنند در آن‌ها نبود زیرا که در نظر آن‌ها جامعه‌ای وجود نداشت. اسلام این نظر را تغییر داد و یک نظر اجتماعی وحدانی در همه ایجاد کرد که هر کدام همواره جامعه را در نظر داشته باشند و خود را فدای حفظ آن کنند. تا قبل از اسلام آزادی افراد محدود نبود؛ هر فرد هر کار می‌خواست می‌کرد و هیچ کس از هیچ نوع لذت و شهوتی که دستش به آن می‌رسید ممنوع نبود؛ اسلام آزادی افراد را محدود کرد تا حدی که مزاحم آزادی و حق دیگران نباشند و بعضی از شهوات و لذات را که باعث فساد است از قبیل زنا و شراب و قمار به کلی حرام کرد و بعضی دیگر را تا حدی مباح فرمود که به اسراف نکشد. تا قبل از اسلام بیشتر مردم احساس مسئولیت نمی‌کردند و برای خودشان وظیفه و تکلیفی تصور می‌نمودند، گویا خود را مانند قطعه‌ی سنگ یا حیوانی می‌دانستند و برای اراده و فهم انسانی که در آن‌هاست اثری قائل نبودند؛ اسلام آن‌ها را به مسئولیت خودشان متوجه ساخت و به آن‌ها فهماند که شما انسانید و دارای عقل و اراده‌اید و چون چنینید مکلف و موظفید که طهارت و نظافت را رعایت کنید، در اوقات معینی عبادات مخصوصی برای خدا انجام دهید، سهمی از مال خود را برای فقرا و مصارف عمومی بدهید،در مواقع دفاع و جهاد از بذل مال و جان مضایقه نکنید، خون و ناموس و مال مردم را محترم بشمارید، در ناحیه‌ی اخلاق کبر و خودخواهی و برتری جویی و کینه و حس انتقام و قساوت و سوءظن را بر زمین گذارید، و در برابر خدا خاضع و نسبت به مردم مهربان و اوامر الهی را فرمان‌برداری باشید، و از ستم و تعدی خودداری کنید. تا قبل از اسلام بیشتر مردم خدا را کوچک تصور می‌کردند: خدا در نظر آن‌ها خدای قبیله بود و اگر بزرگ ترش می‌دانستند خدای چند قبیله یا خدای عرب بود؛ اسلام خدا را به عنوان پروردگار همه‌ی جهانیان معرفی کرد که مدبر تمام جهان و مالک همه‌ی امور است و عالم به همه چیز است و شریکی برای او نیست. سنگ و چوب‌هایی را که در نظر مردم مقدس بودند با دست همان‌ها در هم شکست و پامال نمود، و آن‌ها را توانا کرد بر معرفت خدای بسیطِ مجردِ قادرِ عالم، و به آن‌ها فهماند که عالمیان در گمراهی‌اند و پیغمبر آن‌ها برای هدایت همه‌ی عالم آمده و آن‌ها نیز در هدایت کردن مردم وارث پیغمبرند که باید جهانیان را به خیر و صلاح دعوت کنند، و آن‌ها را معتقد کرد به روز جزا و سرای ثواب و عقاب و گفت: «ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه حقاً فی التوراة و الانجیلی و القرآن و من او فی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم» یعنی: خدا از مردمان با ایمان جان و مال آن‌ها را خریده که بهشت برای آن‌ها باشد، بجنگند در راه خدا و بکشند و کشته شوند، وعده‌ای است بر خدا که حق است در تورات و انجیل و قرآن، پس خشنود باید به این معامله‌ای که با خدا کرده‌اید که این فوز بزرگ است.
مقصود نقل این مطالب این بود که دانسته شود سبب مهم پیشرفت اسلام جامع بودن تعلیمات آن بود نه تنها علل و عوامل خرجی. بشر در زندگی حاجت دارد و آسایش می‌خواهد؛ هر روشی که بهتر حاجت او را برآورد و به او آسایش بدهد به آن روش می‌گرود. حوایج آدمیان بر دو نوع است: حوایج مادی، مانند خوراک، پوشاک، امنیت، و قانون و نظام اجتماعی؛ و حوایج معنوی مانند ایمان و معرفت خدا و روح پاک و عبادت و فکر و علم. در هر دو ناحیه آسایش می‌خواهد هم در ناحیه جسم هم در ناحیه‌ی روح. می‌خواهد شکمش سیر و تنش سالم و جان و مال و حیثیتش محفوظ باشد، و می‌خواهد قلبش آرام و روحش روشن و وجدانش راضی باشد. هر روشی که بتواند در هر دو ناحیه حوایج بشر را بر آورد و به او آسایش بدهد، آن روش قلوب آدمیان را به طرف خود جلب خواهد کرد و در آن‌ها نفوذ خواهد نمود وگرنه عشق به زور و مهر به جبر میسر نیست.
اسلام این کار را کرد. مردم را واقعاً از پستی و جهالت در آورد، و آن‌ها را از قید عادات زشت رهایی داد، و آنان را در زندگی هم آزاد و هم محدود نمود. آزاد کرد در قسمت فکر و روح و صنعت و علم و عمل؛ و محدود کرد در کارهایی که باعث سلب آزادی دیگران و فساد اجتماع می‌شود، و با این محدودیت به آن‌ها امنیت و مصونیت و آسایش داد. زیرا آن کس که می‌خواهد چندان آزاد باشد تا دیگران در اندرون خانه از ترس او آرامش نداشته باشند، خود او هم از ترس دیگران آرامش نخواهد داشت و همین که محدود شود و نتواند به جان و مال و مسکن و ناموس مردم تعرض شود در مقابل این محدودیت جان و مال و مسکن و ناموس خودش نیز مصون خواهد شد و لذت امنیت و آسایش را در زندگی خواهد چشید.
دین اسلام با تعلیمات جامع خود برای مردم گمراه و گرفتار عادات موهوم مانند بهار رحمتی شد برای تشنه کامان، و مانند سایه بانی شد برای سوختگان و مانند آسایشگاهی شد برای در بدران و ترسیدگان، و مانند محیط روشنی شد برای فرو رفتگان در ظلمت، و کشتی نجاتی شد برای طوفان زدگانی که در شرف غرق و هلاکت بودند. اما پیغمبر اسلام رنج کشید تا این کشتی نجات را ساخت و این مدینه‌ی فاضله را به وجود آورد. برای آن که خاطر شما را ملول نکرده باشم از رنج‌ها و زحمت‌هایی که پیغمبر متحمل شد چیزی نمی‌گویم. همین قدر می‌گویم که پیغمبر با آن که مرد حکیمی بود و لذا دستورهایش همه محکم و متقن است، و با آن که مردی سیاسی بود و لذا توانست همه طوایف مختلف را جمع کند و الفت دهد و تابع خویش گرداند و اداره کند، و با آن که مرد صاحب رأی و دوراندیش و متفکری بود و لذا در مشکلاتی که پیش می‌آمد با سرعت و سهولت راه حل آن‌ها را تشخیص می‌داد، و با آن که مرد شجاع و قوی الاراده ای بود و لذا در مقابل همه گونه خطر و تهدید و فشار و آزار مقاومت کرد، و با آن که مرد وسیع الصدر و پر حوصله‌ای بود و لذا کلیه‌ی ناملایمات و جهالت‌هایی را که از مردم می‌دید تحمل می‌کرد، با وجود همه‌ی این‌ها گاهی از شدت تأثیر گریه می‌کرد؛ تأثیر از جهالت مردم و گمراهی آن‌ها از یک طرف و تأثر از ترس خدا و احساس مسئولیت از طرف دیگر.
پیغمبر مردی مصلح و مخلص بود که همه‌ی نیتش اصلاح اوضاع پریشان جهان بود از روی خلوص و صمیمیت بی آن که برای خودش منظوری داشته باشد. به همین جهت بود که در قلب مردم جا می‌گرفت و مردم را عاشق و فدایی خود می‌ساخت. پیغمبر از میان عرب بر خاست ولی خیر تمام عالم را می‌خواست و آیینی آورد که به کار همه‌ی جهانیان می‌خورد و وجودش رحمة للعالمین گشت. چون آیین او مفید برای همه‌ی جهانیان است به سرعت در خارج عربستان منتشر شد و تا به امروز ممالک غیر عرب که به این آیین گرویده‌اند اگر بیش از عرب به این آیین علاقه‌مند نباشند کمتر نیستند. پیغمبر با تعلیمات جامعی که در دین خود به مردم داد به راستی آن‌ها را از ضلالت در آورد و به راه راست در زندگی هدایت فرمود و البته این کار خدا بود نه کار خودش: «و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نوراً نهدی به من نشاء من عبادنا و انک لتهدی من تشاء الی صراط مستقیم صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض الا الی الله تصیر الامور» یعنی: ما این چنین روحی را از امر خود به تو وحی کردیم تو نمی‌دانستی کتاب چیست و ایمان چه چیز است ولی ما این را نوری قرار دادیم که به وسیله‌ی آن هر کس از بندگان خود را بخواهیم هدایت کنیم و البته تو به راهی راست هدایت می‌کنی؛ به راه خدایی که آن چه در آسمان‌ها و زمین است از آن او است، بدانید که همه‌ی کارها به خدا باز می‌گردد.
بار دیگر این عید سعید را تهنیت می‌گویم و برای مسلمانان عظمت می‌خواهم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

دین و کهانت
این سخنرانی در شب جمعه 14 تیر 1325 مطابق با 5 شعبان 1365 به شماره 207 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته‌ی گذشته به مناسبت بعثت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله در زمینه‌ی نهضت اسلامی سخن گفتم و گفتم که این نهضت از حیث ماهیت و اثر توسعه و بقا و نفوذش در عالم یکی تز بزرگ‌ترین نهضت‌هایی است که تاکنون در جامعه‌ی بشری پدید آمده است و نیز گفتم باعث پیشرفت نهضت اسلامی تنها علل و عوامل خارجی نبود بلکه باعث عمده، جامع بودن تعلیمات آن بود که حوایج آدمیان را در جنبه‌ی مادی و معنوی بر می‌آورد و به او آسایش می‌داد.
امشب می‌خواهم در زمینه‌ی فرق میان دین و کهانت سخن بگویم و بگویم که اسلام با کمال وضوح این فرق را بیان کرده است تا مردم هیچ گاه این دو را به یک دیگر نیامرزند و گمان نکنند دین نوعی از کهانت است یا کهانت متطور شده و به صورت دین در آمده است. یک معنایی در میان مردم از قدیم بیشتر بوده و حالا نیز در میان جاهلان هست و شاید بعد از این هم به کلی از میان نرود زیرا که جهل به کلی از میان نخواهد رفت و آن معنی کهانت است. کهانت به معنای غیب گویی و طالع بینی و حکومت کردن در سرنوشت آدمیان است، و اشخاصی را که کهانت می‌کنند کاهن نامند. کاهن کسی است که مردم به او مراجعه می‌کنند تا از گذشته یا آینده‌ی آن‌ها خبری بدهد و آرزوهای دل یا افکار دماغ آن‌ها را بخواند و بگوید یا در هنگامی که می‌خواهند به مسافرت یا جنگ یا دنبال تجارت یا ازدواج بروند او مددی کند و دستوری بدهد که برد با آن‌ها باشد و خطری برایشان پیش نیاید، یا میان دو نفر عشق و محبت ایجاد کند، یا دو نفر را با هم دشمن و از هم جدا سازد و مانند این کارها. کاهن شکل مخصوصی ندارد؛ گاهی ممکن است کسانی در میان خانه به دوشان و به اصطلاح متداول در میان مردم «کولیان» کهانت کنند، و گاهی ممکن است در میان دانشمندان کسانی به عنوان خواباندن اشخاص یا تسخیر روح کهانت کنند، یا در میان ریاضت کشان کسانی به عنوان صفای نفس و علم اشراقی کهانت نمایند. گاهی ممکن است اشخاصی که به ظاهر سالم و قوی هستند کهانت کنند و گاهی ممکن است اشخاص ناسالم که یا مصروع اند یا امراض عصبی دیگر دارند یا ناقص‌الخلقه‌اند کهانت کند. کاهن گاهی ممکن است بدون وسیله کهانت کند و گاهی ممکن است با نگاه کردن در آن با آینه‌ای یا شانه‌ای یا خواباندن کسی یا نوشتن و جمع و تفریق حروفی و یا انواع وسایل دیگر کهانت کند. گاهی ممکن است کاهن درست بفهمد و سخنش راست باشد و بسیار هم ممکن است سخنش دروغ درآید.
تمام این اعمال را به هر شکل که باشد کهانت گویند و به طور کلی کاهی کسی است که در سرنوشت مردم نظر کند و از راه‌های غیر عادی و طبیعی اعم از راست یا دروغ برای آن‌ها چیزی بگوید. این معنی همان طور که گفتم همیشه در بشر بوده و الآن هم هست. بعضی قبایل وحشی یا نیمه وحشی هستند که دین و تمدنی ندارند و فقط کاهنی دارند که از دستور او تبعیت می‌کنند. و همان طور که گفتم گاهی از همین کاهن ها اعمال غریبی سر زده و با قوه فراست و حدس صائبی که دارند به خصوص در هنگام مطالعه‌ی قیافه‌های ساده دلان و یا بعضی از اصول علمی و وسایل دگر سخنان راستی شنیده شده است و البته مردم چون از این گونه امور که علتش را نمی‌دانند و در نظرشان غریب می‌آید تعجب می‌کنند در مقام نقل آن اغراق و کلاغی را چهل کلاغ می‌کنند، و هر گاه چیز مهم و نامعلومی شنیده یا دیده باشند که ممکن باشد بر مقصود آن‌ها منطبق شود در مقام نقل برای دیگران کم و کاستنش را اصلاح می‌کنند و قضیه را برای دیگران تمام و کمال و روشن و واضح بیان می‌کنند. درباره‌ی کهانت علما و فلاسفه بالخصوص بحث کرده‌اند و تا حدی معلوم کرده‌اند که کهانت چگونه حالتی است و چگونه در بشر پیدا می‌شود. ما فعلاً در مقام تحقیق در ماهیت کهانت نیستیم، همین قدر خواستیم کهانت را تعریف کنیم تا فرق آن را با دین بیان نماییم و ثابت کنیم که دین یعنی دین اسلام بالخصوص ربطی به کهانت ندارد و متطور از کهانت نیست.
آن‌هایی که در سال‌های اول بعثت پیغمبر در مکه و پس از آن در مدینه از نزدیک پیغمبر را دیدند و سخنش را شنیدند و دعوتش را فهمیدند و به آن حضرت گرویدند آ« ها درست به روح اسلام متوجه شده و آن را شناخته و می‌دانستند که این دینِ حکمت است نه کهانت؛ اما آن‌هایی که در بعضی نواحی عربستان از دور آوازه‌ی پیغمبر را شنیده بودند و هنوز از نزدیک آن حضرت را ندیده و پی به مقصدش نبرده بودند بعضی که معرفتشان ذاتاً هم کم بود و نمی‌توانستند میان نبوت و کهانت فرق بگذارند گمان می‌کردند پیغمبر نیز کاهنی است از آن سان کاهنان که دیده‌اند و دین او نوعی از کهانت است. قرآن کریم در مقام رد این گمان در سوره‌ی الحاقه می‌فرماید: «فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون انه لقول رسول کریم و ما هو بقول شاعر قلیلا ما تؤمنون و لا بقول کاهن قلیلا ما تذکرون تنزیل من رب‌العالمین» یعنی: سوگند می‌خورم به آن چه می‌بینید و به آن چه نمی‌بینید که این قرآن گفتار پیغمبر بزرگواری است، سخن شاعر نیست که به آن کم ایمان آورید و سخن کاهن نیست که از آن کم پند بگیرید، سخنی است که نازل شده از جانب پروردگار عالمیان (و در قالب این الفاظ به گوش شما می‌رسد) و در سوره‌ی طور به پیغمبر می‌فرماید: «فذکر فما انت بنعمة ربک به کاهن و لا مجنون» یعنی: مردم را پند بده (و حقایق عقلی و اخلاقی را به آن‌ها یادآوری کن) که به نعمت پروردگارت تو نه کاهنی و نه مجنون. قرآن این نکته را برای ما بیان کرده که مبنای کهانت بر خیال و وهم است و کاهن از این دو منبع که منبع شیطانی است استمداد می‌کند. ولی قرآن کتاب حکمت است، کتاب حکیم است، کتابی است که آیات آن محکم شده و موافق با حکمت نازل شده است و به مردم حکمت می‌آموزد و پیغمبر که آورنده‌ی این کتاب است از عقل و وحی که دو منبع رحمانی است استعداد می‌کند. در سوره‌ی شعراء خطاب به پیغمبر می‌فرماید: « و توکل علی العزیز الرحیم الذی یریک حین تقوم و تقلبک فی الساجدین انه هو السمیع العلیم هل انبئکم علی من تنزل الشیاطین تنزل علی کل افاک اثیم یلقون السمع و اکثرهم کاذبون و الشعرآء یتبعهم الغاون الم ترانهم فی کل وادیهیمون و انهم یقولون ما لا یفعلون الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و اذکروا الله کثیراً» یعنی: اعتماد کن بر قادر مهربانی که تو را می‌بیند در هنگامی که به عبادت می‌ایستی و هم گردش تو را در میان سجده کنندگان زیرا آن خداست که شنوا و داناست. آیا به شما بگویم شیاطین بر که وارد می‌شوند؟ شیاطین نازل می‌شوند بر کسانی که بسیار دروغ ساز و گنه‌کار باشند. آن‌هایند که گوش به وسوسه‌های شیاطین می‌دهند و بیش‌ترشان دروغ‌گویند. شاعران را هم گمراهان پیروی می‌کنند. نمی‌بینی که آن‌ها در هر وادی مانند حیوان می چخند و می‌گویند آن چه نمی‌کنند؟ مگر کسانی که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند و خدا را بسیار یاد کنند.
در آیات کهانت و شاعری را از پیغمبر نفی می‌کند و دلیلش را نیز بیان می‌کند که کاهنان غالباً دربند راست و دروغ نیستند و ادعاهایی می‌کنند که شایستگی آن را ندارند و از این که مردم را گمراه کنند باکی ندارند؛ البته این گونه مردم دروغ ساز گنه‌کار منبع الهامشان شیطان است نه خدا. و شاعران هم مردمی هستند که تحت تأثیر احساسات و قوه‌ی خیال سخن می‌گویند بی آن که سخنانشان مبنای عقلی منظمی داشته باشد و دلیلش این است که سخنانی متناقض از آن‌ها سر می‌زند؛ گاهی در مدح و گاهی در ذم و غالباً مشتمل بر اغراق، اما تو ای پیغمبر که مردی هستی راست‌گو و از خدا ترس و اوقاتی از شب و روزت را گاهی در قیام در سجود به عبادت پروردگارت می‌گذرانی و خدا از حسن نیت و خیراندیشی و خلوص قلب تو آگاه است تو از روی وهم و خیال سخن نمی‌گویی و از این دو منبع شیطانی مدد نمی‌گیری، سخنان تو همه پند است و حکمت و نظم و دستور زندگانی است برای مردم، و همه‌ی سخنانت بر یک مبنا و در زمینه‌ی یک هدف است و به همین دلیل است که شاعر هم نیستی.
قرآن در این آیه‌ها کهانت و شاعری را از پیغمبر نفی می‌کند و در آیه‌های بسیار دیگر تصریح می‌کند که قرآن کتاب حکمت است: «پس و القرآن الحکیم» و پیغمبر به مردم حکمت می‌آموزد: «و یعلمهم الکتاب و الحکمة» و چون پاره‌ای از دستورهای اسلامی را شرح می‌دهد مانند آن چه در سوره‌ی بنی اسرائیل بیان می‌کند که می‌گوید: «جز خدا را پرستش مکنید و به پدر و مادر احسان کنید و حق خویشاوندان و بینوایان و دور افتادگان از شهر و دیار را ادا کنید و مال خود را در راه‌های بیهوده ضایع مکنید و اگر چیزی نداشتید که به کسی کمک کنید اقلاً با لطف با او رفتار کنید و فرزندان خود را از ترس فقر مکشید و زنا مکنید و خون مردم رامریزید و مال یتیم را مخورید و به پیمان خودتان وفا کنید وکیل و وزن را تمام بدهید و آن چه نمی‌دانید و نفهمیده‌اید دنبالش مروید و در زمین به تکبر حرکت مکنید». در پایان می‌فرماید: «ذلک مما اوحی الیک ربک من الحکمة» یعنی: این‌ها قسمتی از حکمتی است که پروردگارت به تو وحی فرموده.
از مجموع آیات قرآن و این توضیحات خوب می‌فهمیم که دین اسلام دین کهانت نیست، زیرا دین اسلام دستورهایی است حکیمانه که برای اصلاح زندگی و تصفیه‌ی اخلاق روحی مردم بر مبنای منظم صحیح داده شد و در هر دستوری که در آن داده شده نتیجه‌ای حکیمانه در نظر گرفته شده است. مثلاً اگر دستور طهارت داده به منظور نظافت و حفظ صحت است، و اگر نماز را واجب کرده به منظور توجه دادن مردم است به خدا تا به این وسیله قوه‌ای در قلب آن‌ها ایجاد کند که آن‌ها را از گناه مانع شود و در زندگی همت و اراده‌ی آن‌ها را قوی کند، و اگر از شراب و قمار نهی کرده برای ضررهایی است که این دو به مزاج و اخلاق دارند و مفاسدی است که از آن دو به جامعه می‌رسد. اگر خرید و فروش را حلال کرده به منظور فواید اقتصادی آن است، و اگر ربا را حرام کرده به لحاظ ضررهای اقتصادی آن است، و به طور کلی هر چه گفته سنجیده و حساب کرده و در همه حال سعادت مردم را در جنبه‌ی مادی و معنوی هر دو در نظر گرفته و گفته است. البته این چنین دین با این روش واضح منظم موافق با عقل و حکمت می‌تواند و شایسته است که دستورالعمل زندگی مردم شود و مردم دستورهای آن را برنامه‌ی زندگی و تربیت اخلاقی و اصلاح امور اجتماعی خود قرار دهند. اما کهانت که مبنی بر این حقایق و حکم نیست بلکه مبنی بر فریفتن مردم ساده دل و استفاده کردن از وهم و خیال آن‌ها و گفتن سخنان غیر مفهوم و مطالب غیر معلوم و بی منطق است به آن‌ها، چیزی نیست که صلاحیت داشته باشد که مدار زندگی مردم شود. اگر مردم اساس زندگی خود را بر کهانت قرار دهند به کلی نظم آن‌ها مختل خواهد شد و قواعد حیاتشان را هم خواهد گسست ولی اگر پایه‌ی زندگی را بر تعلیمات دینی یعنی تعلیمات اسلام و این دین حکیم قرار دهند زندگی آن‌ها منظم و اخلاقشان نیک و جامعه‌شان عادل و معتدل خواهد گشت. پس خوب معلوم شد که دین کهانت نیست؛ کهانت چیزی است و دین چیز دیگر. دین ضد کهانت است و کهانت را حرام کرده و با آن مبارزه می‌کند. یکی از کارهای حرام در دین اسلام همین گونه کارهاست که فقهای اسلامی در آغاز کتاب متأجر فقه بیان کرده‌اند.
شنیده‌اید که بعضی از فلاسفه در باب پیدایش انسان می‌گویند که انسان متطور شده‌ی حیوان است؛ یعنی بعضی از حیوانات تدریجاً صورت کامل تری به خود گرفته‌اند تا به صورت انسان در آمده‌اند. درباره‌ی دین نیز ممکن است بعضی گمان کنند که دین از کهانت متطور شده، به این معنی که کهانت تدریجاً صورت کامل تری پیدا کرده تا به صورت دین در آمده است. شاید بعضی از ادیان این چنین باشند و شاید بعضی از ادیان به کهانت آمیخته شده باشند اما درباره‌ی خصوص دین اسلام با توضیحات کافی که داده شد و شواهدی که آورده شد جای این گمان نیست؛ چرا که این دین به طوری که شنیدید در کتاب آسمانی خود و سنت پیغمبر و پیشوایان دین کهانت و پیروی از آن را حرام کرده است. این داستان را یک بار دیگر گفته‌ام که جمعی از افراد یکی از قبیله‌های عرب خدمت پیغمبر آمدند و چنان که نزد کاهنان می‌رفتند چیزی با خود پنهان کردند و به پیغمبر گفتند: «بگو چه پنهان کرده‌ایم؟» پیغمبر فرمود: «این کار را با کاهن می‌کنند و کاهن و آن که از کاهن کهانت بخواهد در آتشند». گفتند: «مگر تو کاهن نیستی؟» فرمود: «نه، من پیغمبر خدایم» و آیاتی از قرآن خواند و خودش منتقلب گشت و گریست و آن‌ها نیز منقلب شدند. اسلام این است. اگر بشر طالب یک دینی است که مبنی بر حکمت و قانون باشد و از کهانت به دور و با آن مخالف باشد تا از آن دین پیروی کند، آن دین هزار و سیصد سال بیشتر است که بر پیغمبر مصلح مخلص حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شده و کتاب آسمانی آن بدون کم و زیاد در دست است، دیگر خود دانند: «قد جائکم بصائر من ربکم فمن ابصر فلنفسه و من عمی فعلیها»، آن چه موجب بصیرت است از جانب خدا به شما رسید هر که بینا شود برای خود شده و هر که کور شود بر ضرر خود شده.
این گوینده که یکی از تربیت شدگان مکتب اسلامم، در خانواده‌ای مسلمان متولد شده‌ام و در مدرسه‌ی اسلام درس خوانده و تربیت یافته‌ام و آن چه و آن چه هنر و معلومات دارم از کتبی است که علمای اسلام نوشته‌اند. بلی از افکار و تحقیقات دانشمندان غربی نیز استفاده کرده‌ام ولی اساس معلوماتم از کتب اسلامی است، بر خود لازم می‌دانم که آن چه از اسلام فهمیده‌ام بی بیش و کم ساده و روشن برای مردم بگویم و تا حدی که میسر است مردم را اندک اندک به حقیقت این دین مبینِ ساده‌ی محکم آشنا سازم؛ دیگر مردم مخصوصاً پیروان اسلام خود دانند، بخواهند دست از دین بکشند خود دانند، بخواهند دینی را که ضد کهانت است به کهانت آمیخته کنند خود دانند، بخواهند که به حقیقت این دین پی برند و آن را بگیرند و به آن عمل کنند تا آن دین هم آنان را از پریشانی در زندگی و فساد اخلاق و اجتماع نجات دهد بز خود دانند، ولی امیدوارم همین شقّ آخر را بخواهند و خدا به آن‌ها توفیق رسیدن به این سعادت را مرحمت فرماید. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

خلاصه‌ای از اسلام
این سخنرانی در شب جمعه 21 تیر 1325 مطابق با 12 شعبان 1365 به شماره‌ی 208 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته گذشته با بیانی جامع و واضح فرق میان دین و کهانت را بیان کردم و گفتم بعضی گمان می‌کنند که دین از کهانت به وجود آمده و اگر این گمان درباره‌ی بعضی از ادیان درست باشد یا اگر بعضی دیگر از ادیان به کهانت آمیخته شده باشند در خصوص دین اسلام این گمان ابداً مورد ندارد؛برای آن که این دین ضد کهانت است و آن را حرام کرده و با آن مبارزه می‌کند و در دستورهای اسلامی معما و تعقیدات نامفهوم وجود ندارد بلکه دستورهایی است صریح و همه بر مبنای حکمت و به منظور نتیجه و فایده‌ای که عاید به حال مردم شود و از شرور و مفاسد زندگی آن‌ها بکاهد و زندگی‌شان را به سعادت و آسایش نزدیک کند.
امشب می‌گویم که دین در زندگانی اجتماعی مردمی که قرن‌ها پابند به آن بوده‌اند یکی از مسائل مهم زندگی آن‌هاست که اگر معنای آن را درست نفهمند یکی از مشکلات زندگی اجتماعی آن‌ها خواهد شد؛ برای آن که اگر دست از آن بردارند از جهت بی‌ایمانی و لایقدی گرفتار هزار گونه مفاسد خواهند گشت، و اگر آن را به صورت نا معقول و شبیه به کهانت و خرافه اجرا کنند مانع پیشرفت آن‌ها در زندگی و باعث جهل و مذلتشان خواهد گردید و اگر نیمی از مردم به آن پابند و نیمی از آن رها شوند علاوه بر دو مشکل نام برده گرفتار مشکل سومی خواهند شد که اختلاف فکری و ناسازگاری با یک دیگر و رمیدن و ضدیت با هم باشند. چون چنین است به نظر این گوینده راه حل این مشکل آن است که مردم به معنای صحیح دین آشنا شوند و مقصود از آن را دریابند تا هم دین پابند زندگی آن‌ها نگردد هم باعث تیرگی و اختلافشان نشود و هم آن‌ها در زندگی اجتماعی خود از تعلیمات و رهبری دین به خیر و مصلحت خود استفاده کنند. ان همان مقصدی است که به سهم خود و به اندازه‌ی توانایی خودم هر چه می‌کوشم برای رسیدن یا رساندن مردم به این مقصد است و در همه‌ی سخنانم این مقصد اصلی را در نظر دارم.
باید دانست که بعضی از جمله‌ها از قبیل «معنای صحیح دین، مقصود از دین، میهن دوستی، مصلحت کشور، خیر ملت» ورد زبان همه است؛ همه می‌گویند: «باید حقایق دین را گرفت یا مثلاً باید بر خلاف مصلحت کشور قدمی بر نداشت، باید منافع عمومی را بر همه چیز مقدم داشت» ولی هر کس معنای دین یا مصلحت کشور را بر طرز فکر و خیال خودش تطبیق می‌کند تا حدی که بسا همان کسی هم که مردم را از حقیقت دین دور و گرفتار اباطیل می‌سازد ادعا کند که او مردم را به حقیقت دین رهبری می‌کند و تأسف بخورد از این که مردم از حقایق دور مانده و گرفتار اباطیل و اضالیل گشته‌اند و یا آن کس که فرضاً مصلحت اجتماعی را پامال می‌سازد گمان کند یا ادعا کند که او است که مصالح کشور و ملت را رعایت می‌کند و افسوس بخورد که چرا دیگران خیانت می‌کنند. در این گونه مواقع راه تشخیص ادعای حق از ادعای باطل نظر کردن به نتیجه‌ی عملی است که از روش هر یک حاصل می‌شود؛ زیرا مقصود از همه‌ی این گفت و گوها بهبودی حال بشر است پس روش هر یک که این نتیجه را بهتر به دست آورد او درست تر خواهد بود.
آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می‌آیی ای اقبال پی
گفت از حمام گری کوی تو گفت خود پیداست از زانوی تو
گر ز چشمه آمدی چونی تو خشک گر تو ناف آهویی کو بوی مشک
گر تو می‌آیی ز گلزار جنان دسته‌ی گل کو برای ارمغان
ز آن چه می‌گویی و وصفش می‌کنی یک نشانی در تو نبود ای سنی
بدون شبهه دین برای اصلاح حال بشر است نه برای فاسد ساختن او. برای تربیت انسان است نه برای وحشی کردن او، برای آن است که فکر مردم را باز کند و عقل آن‌ها را قوت دهد، نه ضعیف سازد؛ برای آن است که اخلاق مردم را پاکیزه کند نه آن‌ها را آلوده به خودپسندی و حسد و بدگمانی گرداند؛ برای آن است مردم را در زندگی پیشرفت دهد نه عقب اندازد. دین برای این گونه نتایج است. متکلمین اسلام می‌گویند: «دین برای دو منظور و به عبارت دیگر آمدن پیغمبران برای دو مقصود است: یکی متوجه کردن مردم به خدا، دیگر منظم کردن زندگی آن‌ها». چون در این سخن بیشتر دقت کنیم می‌بینیم هر دو منظور یکی است و آن اصلاح آدمیان و سعادتمند ساختن آن‌هاست چه در زندگی کنونی و چه در زندگی پس از این جهان. زیرا غرض از متوجه کردن مردم به خدا این است که مردم در اثر توجه به خدا نیت و اخلاق و کارشان خوب شود و کمالات عقلی و روحانی پیدا کنند و خیرش عاید خودشان گردد، وگرنه خدا حاجتی به توجه آن‌ها ندارد. این نتیجه را باید در نظر گرفت و دید کدام دستور این نتیجه را بهتر عملی می‌کند و از روی این میزان می‌توان به حقیقت یا عدم حقیقت ادعایی پی برد.
با در نظر گرفتن این نتیجه تعلیمات اسلام را که بارها برای شما گفته‌ام دوباره از آن چه یکی از نویسندگان محقق مصری در کتاب خودش جمع کرده، اقتباس نموده و اجمالاً در این سخنرانی بیان می‌کنم. شما دقت کنید و ببینید آیا این تعلیمات برای رساندن مردم به این نتیجه که گفته شد یعنی رشد عقل و آزادی فکر و پاکی دل و درستی عمل خوب است یا نه؟
تعلیمات اسلام بر دو قسم است: قسمی اعتقادی و قسمی عملی. در قسم اعتقادی مهم‌ترین اصل اعتقاد به خداست نه خدایی که اختصاص داشته باشد به یک فرد یا به یک ملت یا به انسان تنها، بلکه خدایی که پروردگار همه‌ی جهانیان است «رب‌العالمین»، و همه‌ی موجودات مخلوق اویند «لله ما فی السموات و ما فی الارض» و علم و قدرت او به همه چیز احاطه دارد «انّ الله بکل شی علیم»، «والله علی کلی شی قدیر» و خدا فقط یکی است؛ خدایی برای خیر و خدایی برای شر و خدایی برای باد و خدایی برای آب نیست و هیچ موجودی در الوهیت با او شرکت ندارد «إنما إلهکم إله واحد»، «و اهبدوا الله و لا تشرکوا به شیئاً»، هیچ کس و هیچ طایفه دارای هیچ صفتی از صفات ربوبیت نیست و بر افکار و عقاید مردم سلطنت ندارد: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله». حتی خود پیغمبر فقط مبلغ است: «فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر» و بالجمله خدا یکی است به کامل‌ترین معنایی یگانگی که جای هیچ گونه شائبه تعدد در آن نیست و هیچ صفتی از صفات ربوبیت برای هیچ مخلوقی از مخلوقات نیست.
خدا افرادی از مردم را برگزیده و به یک نوعی که آ« را «وحی» می‌نامند آن چه باعث صلاح حال بشر است به آن‌ها الهام فرموده که از آن جمله‌اند ابراهیم و موسی و عیسی و محمد صلوات الله علیهم: «انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح والنبیین من بعده»، وحی از راه مجسم شدن خدا نیست بلکه از یک طریق روحی است که ما آن را درست نمی‌فهمیم و مقصود از آن این است که پیغمبر آن چه خدا به وی تعلیم می‌فرماید به مردم بیاموزد و مردم را به خیر هدایت کند: «و لکن جعلناه نوراً نهدی به من نشاء من عبادنا».
بعد از این زندگی زندگی دیگری است که روز آن روز قیامت و روز آخر و روز حساب و روز جزاست: «ثم انکم بعد ذلک امیتون ثم انکم بوم القیمة تبعثون»، هر کس هر کار بکند ضبط می‌شود و در روز قیامت وارد می‌شود بر کارهایی که کرده؛ آن که کار نیک کرده پاداش نیک می‌بیند و آن که کار بد کرده کیفر بد می‌چشد: «فمن یعمل مثال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره». پاداش بر دو نوع است: یک نوع آن لذایذ جسمانی است: «و بشر الذین آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجری من تحتها الانهار کلها رزقوا منها من ثمرة رزقاً… و لهم فیها ازواج مطهرة»، نوع دیگر آن روحانی است که عبارت از رضای اللهی و قرب به حق تعالی است: «و رضوان من الله اکبر»، همچنین کیفر نیز بر دو نوع است: عذاب جسمانی و غضب الهی.
غیر از موجوداتی که ما با چشم می‌بینیم دو نوع موجود دیگر هستند که یک نوع آن اوامر الهی را اطاعت می‌کنند و قلوب مردم را به طرف خیر متمایل می‌سازند و آن‌ها ملائکه‌اند. نوع دیگر موجودات شریرند که نفوس بشر را گمراه می‌کنند و به بدی وا می‌دارند و آن‌ها شیاطین اند. این‌ها خلاصه‌ای از قسمت اعتقادات اسلامی است.
در قسمت عملی کارهایی بر مسلمان واجب است که باید آن‌ها را انجام دهد و مهم‌ترین آن‌ها یکی نماز است که نمایش دهنده‌ی اخلاص و بندگی بشر است نسبت به خدا: «و اقم الصلوة ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر». دیگر زکات است که باید مقداری از مال توانگران برای بینوایان و مصالح عمومی گرفته شود: «خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزکیهم بها». دیگر جهاد است که باید مسلمان‌ها برای توسعه حکومت اسلامی از مال و جان مضایقه نکنند: «و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم». دیگر روزه‌ی ماه رمضان است برای عادت دادن مردم به صبر و به تقوا: «کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم» و دیگر حج کعبه است بری کسانی که قدرت مالی و بدنی و امنیت راه و وسیله داشته باشند تا در مسافرت هر کدام خارج از مولد و مسکن خود را ببینند و از جهان و ملل دیگر و صحرا و دریا کسب اطلاع کنند و با مسلمان‌های دیگر آشنایی و آمیزش پیدا کنند و ارتباط خودشان را با هم کیشانشان بفهمند و محبت آن‌ها در دلشان جا گیرد: « ولله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا» و دیگر امر به معروف و نهی از منکر است که مسلمان‌ها عموماً یک دیگر را به کارهای نیک تشویق کنند و از کارهای بد باز دارند: «و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»، «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» و دیگر دستورهای طهارت است برای آن که مسلمان‌ها همواره مقید به کمال نظافت باشند.
قسمت دیگر از دستورهای عملی، دستورهای اخلاقی است و آن‌ها هم بر دو نوع است: یک نوع آن آداب معاشرت با مردم است مانند: «و اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او رودها». نوع دیگر آن عالی‌ترین فضایل نفسانی است که هدف علم اخلاق است، از قبیل وفای به وعده و به پیمان و صبر و استقامت در سختی‌ها و عدالت درباره‌ی دوست و دشمن و عفو در هنگام قدرت و عفت بدون افراط: «و الموفون بعدهم اذاعاهدوا و الصابرین فی البأساء و الضراء»، «ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی»، «خذا العفو و امر بالمعرف و اعرض عن الجاهلین»..
اسلام همه گونه امتیازات و شخصیات را از میان برد و به مردم فهماند که پیروان اسلام هم یک پیکرند و هیچ فردی را بر دیگری امتیازی و شرافتی نیست مگر آن که با تقواتر باشد و وظیفه‌ی خود را نیکوتر انجام دهد. در معاملات ربا و در معاشرت، زنا و در خوردنی‌ها، مسکر و مردار و گوشت خوک و در بازی‌ها، قمار و به طور کلی خون و مال و ناموس مردم را حرام کرد و اطاعت خدا و پیغمبر و اولی الامر را واجب فرمود. پیغمبر اسلام فرمود: «لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق: یعنی: مخلوقی را با معصیت خالق نباید اطاعت کرد. اطاعت مخلوق تا هنگامی لازم است که او خالق را اطاعت کند وگرنه اطاعتش لازم نیست.
این مجملی بود از دستورهای کلی اسلام. این‌ها را بیشتر شماها می‌دانید؛ خواستم به یاد شما بیاورم تا در این دستورها از نظر رساندن به نتیجه‌ای که گفتم یعنی اصلاح حال بشر تأمل کنید و ببینید آیا اگر بشر موافق این دستورها که گفته شد تربیت شود به حالش مفید است یا نیست و نیز از نظر مطلبی که در هفته گذشته گفتم یعنی فرق میان دین و کهانت مطالعه کنید و ببینید آیا در عقاید و اعمال دینی بویی از کهانت می‌بینید و آیا در دستورهای اسلامی رمز و ابها و تعقیدات لاهوتی مشاهده می‌کنید؟ این نکته را که بارها گفته‌ام باید بگویم که مسلمان‌ها در اثر حوادثی که تاریخ آن‌ها را ضبط کرده و برای ما روشن می‌کند به وضعی و به حالی در آمده‌اند که نام مسلمان روی خود دارند و نام پاره‌ای از دستورهای اسلام چون نما و زکات و روزه و حج در میان آن‌ها هست ولی آن نتیجه‌ای که دین برای آن نتیجه است یعنی رشد عقلی و اخلاقی و صحت عمل و وحدت، در آن‌ها نیست. علت این حالت و به عبارت دیگر این انحطاط که در مسلمان‌ها پیدا شده برای اهل تتبع و تحقیق به خوبی هویداست. فعلاً این وضع و این حالت برای جامعه‌ی مسلمین مشکل مهمی از مشکلات اجتماعی آن‌ها شده و برای حل آن افکار گوناگون در دماغ‌ها هست. این مسلم است که در اثر همان حوادث تاریخی نظر مسلمان‌ها درباره‌ی دین تغییر کرده، از روح و مقصود دین دور افتاده‌اند، آن چه در دین مهم است در نظر آن‌ها کم اهمیت شده و آن چه مهم نیست یا اصلاً جزء دین نیست در نظر آن‌ها خیلی مهم شده است، دین آسان را بر خود دشوار ساخته‌اند؛ دینی را که باید باعث اتحاد آن‌ها و پیشرفت زندگی‌شان شود باعث اختلاف و پابند زندگی نموده‌اند. این کارها شده و همه اجمالاً این‌ها را می‌دانند و این حرف‌ها را می‌زنند؛ باز غالباً کاری می‌کنند که گرهی از مشکل مردم نمی‌گشاید بلکه بر آن می‌افزاید.
در این میان شاید جماعتی چنین گمان کنند که باعث این سوء حال و این انحطاط خود دین است و شاید گمان کنند این گونه سخنان که ما در اطراف مدح و تحسین دین می‌گوییم کمکی است به نگه داشتن مردم در این وضع نادانی و بدبختی، ولی من از جانب شخص خودم می‌گویم که هفتاد بار به خدا پناه می‌برم از این که به اندازه‌ی یک ذره چنین نیتی داشته باشم که خدای نخواسته مسلمان‌ها را به همین وضعی که دارند دل‌خوش کنم و آن‌ها را در همین سوء حال نگه دارم. من چنان چه بارها گفته‌ام خودم متوجه این نکات هستم و بر حال جامعه‌ی خودم بسیار متأسف و از این وضع متأثرم و برای اصلاح این وضع همه گونه فکر کرده و همه راه را در نظر آورده‌ام؛ آن چه به نظر گوینده راه اصلاح آمده، اصلاحی که از آن مفاسد دیگر زایش نکند، این است که مردم را به معنای دین و مقصود از آن متوجه سازیم. من اگر سخنرانی دینی می‌کنم فقط به این منظور است که اگر بتوانم تدریجاً اسلام را به مسلمان‌ها بشناسانم و آن‌ها را مسلمان کنم. زیرا چنان چه گفتم در میان انواع راه‌ها به نظر این گوینده راه اصلاحی که بتوان به عاقبتش از لحاظ حال جامعه مطمئن بود این راه است. البته این هم راهی است دشوار و این راه طی نمی‌شود یعنی مردم به این راه در نمی‌آیند مگر آن که اولاً از جهالت بیرون آیند و ثانیاً خلوص نیت داشته باشند. بدیهی است که از دست یک نفر چندان کاری ساخته نیست ولی یک فرد باید وظیفه‌ی خودش را انجام بدهد تا او در نزد خدا و وجدان خود انشاء الله مسئول نباشد «ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیق الا بالله علیه توکلت و الیه انیب». من قصدی ندارم جز آن که به اندازه‌ی مقدورم اصلاح کنم، توفیقم در این مقصود با خداست. بر خدا توکل می‌کنم و به سوی خدا باز می‌گردم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

یکی از نتایج دین

این سخنرانی در شب جمعه 28 تیر 1325 مطابق با 19 شعبان 1365 به شماره 209 در رادیو ایران ایراد شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در هفته گذشته این سخن به میان آمد که مسلمان‌ها از نتیجه‌ی دین بازمانده‌اند. چون این سخن مجملاً گفته شد به جا خواهد بود اگر واضح شود که نتیجه یا نتایجی که دین برای رساندن مردم است به آن نتایج چه چیزهاست. اجمالاً گفتیم که نتیجه‌ی دین اصلاح حال انسان است به این طریق که از شرور این نوع نکاهد و بر خیراتش بیفزاید. ولی باید دید که تعلیمات دین دارای چه اثر است و چه می‌کند که حال بشر را اصلاح می‌کند؛ از بدی‌ها و مفاسد این نوع جلو می‌گیرد و نیکی‌ها را در او تقویت و بسیار می‌کند؟
برای آن که دانسته شود دین با تعلیمات مخصوص به خودش چه کار می‌خواهد بکند تا از شرور بشر جلو بگیرد اول باید دانست که باعث شر و فساد که از آدمیان سر می‌زند چیست. هر گاه باعث شر و فساد را در وجود بشر پیدا کردید و شناختید خواهید فهمید دین چگونه می‌خواهد منشأ شر را از میان ببرد. درست تأمل کنید ببینید آیا فهمیده‌اید که آدمی چرا بدی می‌کند؟ انسان موجودی به این زیبایی با این سلیقه و ذوق، با این عقل و هوش چرا بدی می‌کند؟ اگر موجودی باشد که خوبی و بدی را نفهمد بدی کردن او باعث تعجب نیست. آدمیزاد که در میان جانداران این جهان تنها موجودی است که خوبی و بدی را می‌فهمد و برای آن قاعده و قانون و پاداش و مجازات وضع کرده است، موجودی که کره خاک را غربال کرده و از سنگ و گیاه و گل و میوه و حیوانات دریایی و صحرایی هر چه در آن هست یکی یکی را شناخته و حد و ارزش هر یک را معین کرده و در باب نیکی‌ها و بدی‌ها و سودها و زیان‌ها و زیبایی‌ها و زشتی‌ها و به قول جاحظ «محاسن و مساوی» کتاب‌ها نوشته و سخن‌ها گفته و مجسمه‌ها ساخته و تابلوها پرداخته آیا ممکن است خوبی و بدی عمل خودش را نفهمد؟ آیا ممکن است نداند که علم بهتر از جهل است و هنر بهتر از بی هنری است و کار نافع بهتر از بیکاری است و عدالت بهتر از ستم است و عفت بهتر از فحشا است و قناعت بهتر از طمع است و صداقت بهتر از دروغ و نفاق است و امانت بهتر از دزدی و خیانت است و احسان و مساعدت بهتر از شقاوت و سبعیت است؟ آیا ممکن است انسان طلا شناس، انسان برلیان شناس، انسان مروارید و زبرجد شناس، انسان خز و سنجاب شناس، انسان کبک و آهو شناس این‌ها را ندانسته و نشناخته باشد؟ پس باعث چیست که با دانستن و شناختن از این موجود زیبای دانا به جای نیکی بدی سر می‌زند؟ کدام آدم است که بخواهد بد باشد؟ آیا آن‌ها که بدی می‌کنند از بدی خوششان می‌آید و لذت می‌برند و آن را باعث کمال معنوی و مادی خود می‌دانند؟ گمان نمی‌کنم. پس چرا بدی می‌کنند این نکته را بفهمید و به این سؤال جواب بدهید تا معلوم شود که دین به چه وسیله می‌خواهد از بدی‌های بشر جلو بگیرد یا اقلاً از آن‌ها بکاهد. اگر اجازه می‌فرمایید من خود به نیابت شما جواب این سؤال را بدهم.
باعث همه بدی‌های انسان یک صفت است در وجود او که ما فارسی زبانان آن را خودخواهی می‌گوییم. همین صفت است که نمی‌گذارد انسان حقایقی که بر خلاف مصلحت یا عادت یا توهم او است بفهمد و اگر فهمید نمی‌گذارد به آن‌ها عمل کند. همین صفت خودخواهی است که آدمیزاد را وادار می‌کند تا پندها و تجربه‌ها و حکمت‌ها که از زمین و آسمان و محیط زندگی و زبان انبیا و حکما و بلکه عامه‌ی مردم همواره نثار می‌شود پشت گوش اندازد و به آن‌ها اعتنا نکند تا مانع راه شهواتش نشود.د. همین صفت خودخواهی است که نمی‌گذارد انسان نقص خودش را بفهمد و به عیب خودش اعتراف کند. همین صفت خودخواهی است که نمی‌گذارد آدمیزاد کمال دیگران را بفهمد و خوبی آن‌ها را تصدیق کند. همین صفت خودخواهی است که هر کس را در نظر خودش بهترین کسان جلوه می‌دهد و اعمال زشتش را به او نیک می‌نمایاند تا حدی که اگر از جاهلی بپرسند که آیا دوست داری تو را با سقراط عوض کنیم می‌گوید نه، و اگر از پست‌ترین مردم بپرسند که آیا تو بهتری و کامل تری یا فلان شخص که از عالی‌ترین افراد باشد، هرگاه نترسد می‌گوید من و به گفته‌ی سعدی: «هر کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال». بلی همین صفت خودخواهی است که به موجب آن آدمیزاد خودش را می‌خواهد و هر چه آثار وجود خودش و مربوط به خودش باشد از نیک و بد همه را می‌خواهد و می‌پسندد. به موجب همین صفت خودخواهی است که هر کس آب دهان و بینی و چرک گوش و عرق و ادرار دیگران را بد می‌داند و نمی‌خواهد که نهر آب و زمین کوچه به کثافات دیگران آلوده شود اما از آن خودش را بد نمی‌داند. به موجب همین صفت خودخواهی است که هر کس می‌خواهد جان او محترم بشد و مال او محفوظ باشد و به ناموس او کسی متعرض شود. به موجب همین صفت خودخواهی است که هر کس می‌خواهد قانون و عدالت درباره‌ی دیگران اجرا شود ولی او یکی مستثنی باشد. انسان خودش را می‌خواهد و به شهوات و تمایلات خودش علاقمند است و همه صفات و اخلاق خودش را که لوازم و مشخصات وجودش هستند دوست می‌دارد و می‌خواهد آن‌ها را مانند گنجینه‌ی جواهری که از پدر و مار به وی ارث رسیده است حفظ کند و همچنین به آن چه از اول عمر به آن خو گرفته و عادت کرده علاقمند است و آن‌ها را هم می‌خواهد مانند ذخایری که در مدت زندگی کسب کرده نگه دارد و از دست ندهد و به همین جهت چون علم و حقیقت همیشه با تمایلات و صفات و عادات او موافقت نمی‌کند و اگر بخواهد تسلیم علم و حقیقت شود باید از بعضی تمایلات و صفات و عادات که آثار و ذخایر وجود عزیزش هستند دست بردارد، این است که حاضر می‌شود پشت به علم و حقیقت کند و با یار جانی خود خوش باشد. اگر توانست علم و حقیقت را بپیچاند و بر طبق آرزوی خود معنی کند که چه بهتر، زیرا با این کیفیت دست از هوای نفس محبوب بر نداشته و خیال خود را نیز راحت کرده که آن را با علم و حقیقت هر چند به زور مطابق کرده است و اگر نتوانست، در آن صورت گوش جان را پنبه‌ی غفلت می‌گذارد تا ندای حقیقت را نشنود و با خیال آرام با معشوق خویش که همان کیسه و انبان وجودش می‌باشد سرگرم و دل‌خوش باشد. منشأ همه بدی‌ها که دانسته یا ندانسته از بشر سر می‌زند و همه خوبی‌ها که آدمی از آن‌ها محروم می‌ماند همین صفت خودخواهی است که در وجود او است و تا این سد آهنین شکسته و این پرده‌ی ضخیم پاره نشود ممکن نیست نور عقل بر فضای جان بشر آزادانه بتابد و انسان در روشنی آن نور حرکت کند و موافق رهنمایی آن روشنی عمل کند.
آن چه ممکن است در وجود بشر جای صفت خودخواهی را بگیرد و انسان را از شر این شیطان درونی خلاص کند حس خداخواهی است که دین برای اصلاح حال بشر از این نقطه شروع می‌کند. دین خدا را به بشر می شناساند و او را به خدا مؤمن می‌کند و محبت خدا را در دل وی جا می‌دهد و او را مطیع امر خدا می‌سازد تا این قوه در وجود انسان بر صفت خودخواهی او غالب آید؛ هم بتواند در پرتو معرفت خدا حقایق را از نیک و بد- چه در مورد خود و چه در مورد دیگران- بشناسد، هم بتواند به برکت ایمان به خدا جلوی خویش را از بدی‌ها و نارواها بگیرد و خویشتن را به عدالت و پیروی از حق در مورد خویش و بیگانه و دوست و دشمن وا دارد. ایمان به خدا و تسلیم در مقابل اوامر او، یگانه راه کاستن از مفاسد خودخواهی انسان و غرور و تکبر و حسد و جور او است. علم نیز جان انسان را روشن می‌کند و در وجود او شخصیتی علمی به وجود می‌آورد که با آن شخصیت غالباً می‌تواند حقایق را ادراک کند اما کم اتفاق می‌افتد که این شخصیت علمی بر شخصیت طبیعی انسان غالب آید و او را مطیع خویش سازد بلکه چه بسا دیده شده و می‌شود که دانایانی با کمال قوه‌ی علم همچنان دربند خودخواهی و اسیر نفس اماره اند چندان که گاهی همان خودخواهی و هواپرستی آن‌ها را وادار می‌کند که در حقایق علمی خیانت کنند و بر خلاف آن چه می‌فهمند بگویند یا آن چه را می‌دانند طور دیگر است به دروغ بپیچانند و تحریف کنند تا بر خیال و هوای نفس خود منطبق سازند و معلوم است که این منتها درجه‌ی شقاوت نفس و قساوت قلب بشر است.
علم و جاه و منصب و مال و قرآن فتنه آرد در کف بد گوهران
تیغ دادن در کف زنگی مست به که افتد علم نادان را به دست
طفل راه فقر چون پیری گرفت پیروان را غول ادبیری گرفت
ره نمی‌داند قلاوزی کند جان زشت او جهان سوزی کند
آن چه می‌تواند شخصیت طبیعی انسان را از پیروی هوای نفس و خودخواهی بر گرداند ایمان به خداست در صورتی که از روی فهم و معرفت باشد و ایمان در قلب انسان جای گیرد و روح او را با کمال اخلاص بنده‌ی خدا سازد نه ایمانی که بر زبان بشر گردش کند و خدایی که بازیچه‌ی هوای نفس و خیال انسان باشد بلکه خدایی که او مالک وجود آدمی است و آدمی که این مالکیت را بشناسد و خود را مملوک آن جناب بداند و خویشتن را تسلیم امر آن ذات پاک کند. اینکه در غالب مردم اثری از خود گذشتگی دیده نمی‌شود و با داشتن دین همچنان گرفتار، بلکه غرق در خودخواهی و پندارهای باطل اند برای آن است که این گونه مردم خدای حقیقی را که رب‌العالمین است نشناخته و مملوک بالاختیار او نگشته‌اند بلکه خدایی با تیشه خیال و افزار و هم خود تراشیده و آن را مملوک خود ساخته‌اند تا همه خیالات و عادات و صفات و اعمال آن‌ها را تصویب کند و امر و مشیت خود را موافق افکار و اوهام آن‌ها قرار دهد. این گونه مردم حاضر نیستند یک قدم از خود بیرون گذارند و درباره‌ی خود اقلاً احتمال نقص بدهند ا به یک عیب و بدی خویش اعتراف کنند. این‌ها خدا را که باید موجب از مین بردن خودخواهی شود وسیله‌ی تقویت صفت خودخواهی قرار داده‌اند؛ زیرا خدای آن‌ها چنان که گفتم مخلوق خیال آن‌ها و مطیع آن‌هاست، آن‌ها مطیع خدای حقیقی که خالق و پروردگار جهان است نیستند. لذا آن چه در مورد دیگران دوای خودخواهی است در مورد این‌ها باعث شدت بیماری شده است.
دارو سبب درد شد اینجا چه امید است زایل شدن عارضه و صحت بیمار
نقطه‌ای که دین اصلاح بشر را از آن نقطه شروع می‌کند از میان بردن یا ضعیف ساختن صفت خودخواهی و جای دادن حس خداپرستی است در وجود او، اما نه خدایی که او با خیال خود بسازد بلکه خدای حقیقی که مالک همه جهانیان است و عقل بشر از تصور حقیقت او عاجز است. خدایی که بزرگ‌تر است از این که به تصور آدمی درآید و در محیط فهم او بگنجد و منزه است از این که شباهتی به هیچ یک از موجودات داشته باشد و بی نیاز است از این که با مخلوقات نسبتی یا به بعضی از آن‌ها اختصاصی داشته باشد. خدایی که عادل است و پدید آورنده‌ی نظم و قانون و قاعده و حساب و آفریننده‌ی روشنی و تاریکی و زندگی و مرگ و ثواب و عقاب است. خدایی که حکیم است و موجودات را بر وفق حکمت آفریده و برای هر یک آن چه در زندگی لازمش بوده مهیا کرده و به انسان عقل داده و خیر و شر را به وی نمایانده تا هر کس نیکی کند نیکی ببیند و هر که بدی کند بدی ببیند و این حکم در هیچ مورد نقص شدنی نیست و ابداً استثنایی ندارد. مهم‌ترین عیبی که در طبیعت بعضی از مردم کمتر و در طبیعت بعضی بیشتر است همین حس خودخواهی است که به موجب آن هر کس در مقام از پیش بردن میل خود و لجاج کردن با حقیقت و تن ندادن به عدالت و بد خواهی دیگران و کینه‌توزی و حسد ورزی درباره‌ی آن‌هاست و مهم‌ترین وسیله‌ی تربیتی که بتوانیم با آن وسیله این صفت را در طبیعت مردمی که به شدت گرفتار آنند ضعیف سازیم همین است که فکر خدا و ایمان به خدا را در دماغ آن‌ها جا داده بر قلب آن‌ها مستولی سازیم اما همان طور که بیان کردم یعنی به طوری که مردم تسلیم به این حقیقت شوند نه این که این حقیقت را هم بازیچه‌ی خود سازند. این است یکی از نتایج مهم یا مهم‌ترین نتیجه‌ای که باید از دین گرفته شود و از روی همین می‌توانیم بفهمیم که استفاده‌ای که باید از این تربیت آسمانی و روحانی بکنیم کرده‌ایم یا نه و اگر کرده‌ایم تا چه حد کرده‌ایم.
این را هم باید بگویم که غریزه‌ی خودخواهی در وجود بشر یا هر موجود دیگر باید باشد تا به موجب آن غریزه هر موجودی در مقام حفظ وجود خویش و دفع مزاحم از خود باشد ولی این غریزه نباید مانع از حقیقت و عدالت شود، باید این صفت باشد و انسان با وجود صفت نام برده بر راه عدالت و در مقام فهم حقایق و پیروی کردن از آن‌ها باشد. این همان حد متوسطی است که در نتیجه‌ی ایمان به خدا باید در آدمی پیدا شود زیرا امر خدا این است که هر چیز به اندازه و در مقام خود به کار رود. انسان خود را دوست می‌دارد ولی نباید خود دوستی او را وادار به خلاف حقیقت کند. انسان طالب جاه یا مال است، ولی نباید در راه رسیدن به جاه یا مال بر خلاف حق و عدالت قدمی بر دارد. انسان میل دارد هوس و آرزوی او برآورده شود ولی نباید به خاطر رسیدن به آرزو و هوس خویش حق عموم را پامال و مصالح عمومی را نابود کند.
این حالت متوسط، این حالت تسلط بر هوس‌ها و آرزوها، این حالت معتدل عادلانه، این حالت دوست داشتن خود و پیروی کردن از حقیقت و انجام وظیفه یکی از نتایجی است که باید در نتیجه‌ی تربیت دینی در انسان پیدا شود.
این نتیجه را در نظر داشته باشید و منظور از دین را که اصلاح بشر است نیز به یاد آورید آن گاه در اخلاق و رفتار خودتان نظر کنید و ببینید از دین به این منظور که اصلاح حال خودتان و دیگران است استفاده کرده‌اید یا نه و این نتیجه که حکومت دادن حس خودخواهی است بر صفت خودخواهی در وجود شما در اثر تربیت دینی پیدا شده یا نه؟ اگر به این منظور و این نتیجه نایل شده یا لااقل نزدیک شده‌اید معنای دین را فهمیده و از آن بهره برده‌اید و اگر نشده‌اید باید سعی کنید که بفهمید و نایل شوید که فرصت عزیز است و الوقت ضیق و ضمناً بدانید که اگر شما از دین این گونه استفاده که منظور دین است بکنید دیاری در دنیا بر شما و بر دین شما ایراد نخواهد گرفت بلکه همه با دیده تحسین به شما خواهند نگریست و خود شما هم حقیقتاً سعادتمند خواهید بود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های مذهبیشعر حکمت آمیزمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *