رفتن به نوشته‌ها

ضیاء الدین جناب (بخش دوم )

من ده سال شاگرد مرحوم ضیاء الدین جناب بودم
اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان تصمیم گرفته به احترام مرحوم ضیاء الدین جناب و یک عمر خدمت صادقانه با اشاعه علم به ویژه خدمات بی شائبه فرهنگی او به وطنش شهر اصفهان یادنامه منتشر کند.مطالب این یادنامه به وسیله دفتر اطلاعات و روابط عمومی این اداره کل آماده شده و از این بنده نیز که مدت ده سال شاگردی مرحوم جناب را داشتم خواسته اند در انشاء این یادنامه سهمی به عهده گیرم.از اینرو محض اداء حق تعلیمی که آن مرحوم بر من داشت طوعاً بر آن شدم چند صفحه این یادنامه را به ذکر مجملی از مفصل خصال نیک و روال کار آن مرحوم که به هنگام تلمذ از او دیده ام اختصاص دهم.به خصوص که خود نیز در این راه افتادم و به رنج ها و گرفتاری ها و محدودیت ها و عجز ها و ناتوانایی های آن آشنا شدم و به اصطلاح تا بن دندان این دشواری ها را حس کردم،دانستم که آن مرحوم چه قدر به کار دانش آموزی و دانش اندوزی مشتاق بوده و سختی کشیده است.
قبل از ورود و در اصل موضوع و تذکار خدمات مرحوم سید ضیاء الدین جناب بیان یک نکته لازم است:
تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن در سرزمین های اسلامی به ویژه ایران مسلمانان از برکت تعالیم اسلام امری عام و شامل بوده است.مردم نیکوکار و مسلمان این مرز و بوم بنابر اطاعت از اوامر دینی و حتی گهگاهی نوعی مسابقه در اجابت این مسئول مبذول می داشتند.در هر گوشه این ملک مدرسه ها ساخته اند و خرج مدرسین و طلاب را پرداخته اند و برای پاداش اخروی و اطاعت امر حق تعلیم و تعلم را رایگان کرده اند. برای دوره های به اصطلاح امروز ابتدائی نیز مکتب خانه هائی در هر گذر و کوچه وجود داشت.هم مکتب پسرانه بود و هم مکتب دخترانه.مکتب خانه ها اختصاصی به طبقات توانگر و منعم و صاحب مقام نبود. چون اصولاً اسلام تقسیم اجتماع را به طبقات مسدود و محدود و داشتن امتیازات خاص هر طبقه(کاست)که در همه کره زمین متداول بود به شدت منع فرمود که خود را از بزرگترین افتخار اسلام و اسلامیان و شارع بزرگوار آن استت در ایران اسلامی به کلی منتفی بود.هر کس می توانست درس بخواند مانع و راددع دینی و سیاسی و اجتماعی در برابرش قد علم نمی کرد،بلکه بر عکس اسلام تعلیم و تعلم را تا حد وجوب شرعی ملحوظ داشته است.درس نخواندن و یاد نگرفتن را عللی دیگر مانند فقر و یا احساس عدم احتیاج به سواد و جز این ها بوده است نه مثلاً مانند قبل از اسلام که درس خواندن بعضی لز طبقات بزه و گناه اجتماعی محسوب میشد و بسا که مجازات و کیفری به دنبال داشت.البته در کار تعلیم و تعلم و تاسیس مدارس نظربانی و واقف کاملاً ممنظور میشد و آزادی اراده او به نحو تمام و کامل مراعات می گشت و این خود کاری بسیار درست بوده و هست،چه اجزاء نظربانی موجب اعتماد دیگران در تاسیس مدرسه تازه می گردد.این وضع قرن ها ادامه داشت.ایرانیان نیز به علل گوناگون(اقتصادی،اجتماعی و غیره)یا محتاج نبودند یا احساس نمی کردند که از فرهنگ قدیمی خود پا فراتر نهند و به فرهنگ مغرب زمین روی آورند ولی از دوران جنگ های ایران و روس این احتیاج آشکار گشت و عباس میرزا اولین دسته محصل را به اروپا اعزام داشت.تا آن که امیر کبیر مدرسه دارالفنون را بر الگوی پلی تکنیک پاریس و با همان نام(دارالفنون پلی تکنیک)تاسیس کرد.کم کم مردم ایران احساس کردند به فرهنگ جدید نیازمندند و دست و آستین ها را بالا زدند و مدرسه تاسیس کردند.در این کار صمیمی بودند،دلسوز بودند،فداکاری می کردند.در آغاز عده ای که به اصطلاح قشری بودند به مخالفت بر خاستند ولی این مخالفت ها موثر نمی افتاد،در هر شهر به تدریج آن قدر مدرسه تاسیس شد(مخصوصاً پسرانه)که تقریباً کفایت داوطلبان تحصیلات جدید را می کرد.نهضت مشروطیت در همه شئون زندگی ایرانی را یافت،به طوری که اکثریت مردم دانای ایران با دل و جان به این نهضت جدید گرویدند و اهداف والای آن را گرامی داشتند، مردان خیر اندیش نیز مدارسی تاسیس کردند.در اصفهان نیز این جنبش به وقوع پیوست،مردان نیک اندیش و دوربین با همه دشواری ها و سختی ها دست به کار تاسیس مدارس شدند.که تاریخچه آن ها را نوشته اند و ثبت کرده اند و مساعی بانیان آنها را ستوده اند.این جانب در این مقالت به نحوی بسیار موجز شمه ای از خدمات مرحوم جناب را که خود یکی از سالکان این طریق بود یاد آوری می شوم.دو نفر مرد محترم که قبول عامه داشتند در محله گلبهار اصفهان مدرسه تاسیس کردند و نام محله را به آن دادند،یکی مرحوم حاج سید سعید طباطبائی که هم از موسسین این مدرسه بود و هم مطبعه داشت و کتاب های بسیاری در آن به چاپ رسانید و از این رهگذر خدمات گران بهائی به اشاعه و تعلیم علم و ادب کرد،این مرد چندان درست و مومن و خلیق و خدمتگزار و مهربان و جزو خادمان حقیقی فرهنگ قدیم و جدید بود که جا دارد زندگی نامه و شرح خدمات او نوشته آید و طبع شود.دیگری مرحوم سید ضیلء الدین جناب که امروز او نیز از خاندان اصیل و سادات جلیل و اهل علم بود،اینان از قدیم به علم و تقوی شهره بودند.مرحوم حاج میر سید علی جناب و کارهای علمی او معروف است.(به خصوص کتاب الاصفهان او که یک جلد آن چاپ شده و متاسفانه بقیه آن تا کنون طبع نشده است،مطالعه آن نشان دهنده دانش وسیع و دقت بسیار و احاطه مولف به عموم موضوعات به خصوص شهر باستانی اصفهان می باشد.)مرحوم سید ضیاء الدین جناب در مدرسه اتحاد که در آن ایام یکی از مدارس بسیار مهم اصفهان محسوب می شد درس خوانده و فارغ التحصیل شده بود و علاوه بر علوم متداول آن زمان به عربیت آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را به خوبی می دانست.این دو نفر مدرسه گلبهار را تاسیس کردند،پس از چند سال پیشرفت این مدرسه چنان شد که شعب مختلفی در همه شهر پیدا کرد و تقریباً (اگر فراموش نکرده باشم)نُه باب مدرسه پسرانه و دخترانه (یا بیشتر)به سعی و کوشش و تحت نظر مرحومین حاج سید سعید طباطبائی و سید ضیاء الدین جناب تشکیل شد که با علاقه و انضباط و دقت بسیار اداره می شد.تدریجاً بعضی از این مدارس که همگی شعبه مدرسه گلبهار بودند استقلال یافتند و از مدرسه گلبهار جدا شدند،مانند مدرسه فرهنگ که مرحوم سید مجید الدین میر احمدی(که خدایش بیامراد و از خادمین فرهنگ این شهر بود)مدیریت آن را داشت خود را مستقل دانست.عموم این مدارس مطابق برنامه قدیم وزارت معارف مدرسه ابتدائی محسوب می شدند که علاوه بر دروس ممتداول:زبان عربی و یک زبان خارجی که معمولاً زبان فرانسه بود در آنها تدریس می شد.مدرسه گلبهار موفق شده بود یک کلاس اوّل متوسطه نیز تاسیس کند تا آن که در سال 1300 هجری شمسی مطابق 1340 هجری قمری مرحوم شاهزاده صارم الدوله به فکر تاسیس مدرسه افتاد که هم ردیف دارالفنون تهران(که آن زمان یک مدرسه متوسطه کاملی بود.)باشد.این مدرسه را در قسمتی از ساختمان باغ نو(منزل شخصی خود)تاسیس نمود و موقوفاتی بر آن مقدر داشت و به این طریق خدمت شایسته ای به شهر اصفهان کرد و برای مدیریت آن مرحوم جناب را نامزد نمود.تاسیس مدرسه جدید به اندازه ای به موفع انجام گرفت که شاگردان آن زمان اهمیت آن را درک می کنند،زیرا یا باید ترک تحصیل کرده و یا برای ادامه به تهران روند،که هر دوی این ها کاری بس مشکل بود.مرحوم جناب اداره مدرسه گلبهار را به مرحوم حاج سید سعید طباطبائی سپرد که به صورت مدرسه ابتدائی باقی بماند و عده ای از شاگردان آن را که تحصیلات ابتدائی را مطابق برنامه وزارت معارف در مدرسه مزبور به انضمام عده دیگ واجد شرایط به مدرسه جذیذ التاسیس انتقال داد که آن را (مدرسه متوسطه اصفهان) نام نهادند.مرحوم جناب که صداقت و کفایت خود را در اداره مدرسه گلبهار و شعب نه گانه آن در طی سال ها نشان داده بود که چه مدیر مدبر و صمیمی است در مدرسه جدید با روال جدید شوع به کار کرد.به خوبی یاد دارم که در کلاس سوم ابتدائی مدرسه گلبهار درس می خواندم مرحوم جناب گرفتار درد پای شدیدی شده بود.به جای آن که تا شفای کامل در خانه استراحت کند اطاقی را در مدرسه اشغال کرد و در بستر بیماری خفت و یک لحظه از اداره مدرسه فارغ نبود.(خدایش بیامرزاد.) مرحوم جناب نوآوری هائی در کار تعلیم و تعلم در مدرسه جدید به میان آورد که اجرای بعضی از آنها برای برخی از مدارس،آرمانی ایده آل محسوب می شود.انجمن های متعددی تشکیل داد و شاگردان مجبور بودند لا اقل در یکی از این انجمن ها نام نویسی و فعالیت کنند،یکی از این انجمن ها که شرکت در آن برای عموم شاگردان تقریباً جنبه اجبار داشت انجمن نطق و خطابه بود که روزهای پنجشنبه پس از خاتمه کلاس تشکیل می شد و یک یا چند نفر باید سخنرانی کرده و یا خطابه ایراد نمایند،و سپس انتقاد از طرف شاگردان و معلمین آغاز می شد-گاه نیز مناظره میان دو نفر یا دو دسته به پای می داشتند.کسانی که با میز خطابه سر و کار دارند می دانند اولین سخنرانی چه قدر دشوار است،گاهی ناطق چنان دچار شرم و حواس پرتی می شود که از تمرکز حواس عاجز می ماند و به لکنت می افتد و از خجالت چنان عرق می کند که چه بسا دیگر گرد سخنرانی نرود و برای همیشه آن را ترک کند.یاد دارم اولین سخنرانی که این جانب بنا بر دستور و برنامه موظف به انجام آن بودم با آن که قبلاً آن را تهیه و ساعت ها آن را حفظ کرده بودم به محض رفتن پشت میز خطابه و دیدن دانش آموزان و معلمین (دانش آموزان و معلمین ملزم به شرکت در جلسات نطق و خطابه و انتقاد در آن بودند.)چنان پریشان حواس شدم که مطالب را با چنان سرعتی ادا می کردم ککه تقریباً هیچ کلمه مفهوم نبود و جرئت آن که صورت از صفحه کاغذ بر دارم و به چهره مستمعین نگاه کنک نداشتم.فقط همهمه شاگردان در بادی امر و سپس صدای خنده آنان به گوشم رسید و بر اضطرابم افزود، در پایان،مرحوم جناب پشت میز خطابه رفت و گفت آقا حسین این سخنرانی رابسیار خوب تهیه کرده بود ولی در خواندن سرعت داشت و مستمعین کاملاً متوجه نشدند باید دفعه دیگر آن را با تانی و ملایمت تکرار کند که من با شنیدن این مطالب حس کردم آسمان بر سرم خورد ولی ناگزیر دفعه بعد شرکت کردم و اداء سخنرانی دوم به هیچ وجه با نطق نخست شباهت نداشت.به این طریق به شاگردان یاد داد که از نطق میان انجمن نترسند،این درس برای من کافی بود.بهترین معلمان آن زمان را برای تدریس در مدرسه متوسطه انتخاب کرد چه از اصفهان و چه از تهران.برای ورزش معلمی از تهران برگزید به نام رجبعلی ژیمناز(خدایش بیامرزاد)که معلمی درست پاک و صمیمی بود-همه شاگردان مجبور بودند ورزش کنند(به کار بردن کلمه مجبور شاید برای بیشتر خوانندگان تعجب آور باشد زیرا در زمان تاسیس مدرسه متوسطه که شاگردان آن از طبقات مختلف و با لباس هائی که به هر طبقه تعلق داشت کاری صعب بود،عده ای به اصطلاح از طبقه معمم و اهل علم که نا گزیر از حرکت با طمانینه بودند ورزش کردنشان در میان جمع چندان پسندیده نبود.مدرسه متوسطه در الیادران بود که در مغرب شهر و جزو حومه به شمار می آمد.در آن زمان از وسایل ارتباطاتی کنونی خبری نبود. عده ی کم و انگشت شمار با درشکه یا سواره به مدرسه می آمدند،بقیه باید این مسافت طویل را پیاده طی کنند،از مسجد جامع-احمد آباد-شهشهان یا باغ همایون و غیره به مدرسه می آمدند،شاگردان باید طوری بیدار شوند و این مسافات را طی کنند که ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه حاضر باشند.لباس عوض کنند و دسته جمعی با معلم ورزش کنند و بسیاری از روزها تا نزدیک کوه صفه بدوند و باز گردند،در میان روز نیز عده ای فوتبال کنند و عده ای نیز به اصطلاح امروز با وسایل ورزشی به نرمش بپردازند.شاگردان همه این کارها را (درس،ورزش،کارهای فوق برنامه)باید انجام بدهند و احساس هیچ گونه کسالت و یا زیاده کاری و غیره ننمایند.
نه شاگرد نه مدیر مدرسه و نه خدمتگزاران فکر نمی کردند کوچکترین کار اضافه می کنند.عموم دانش آموزانی که از سال 1300 هجری شمسی تا 1304 در این مدرسه بوده اند و درس خوانده اند می فهمند و حس می کننند من چه می نویسم،این چهار ساله مدرسه متوسطه یکی از ادوار بی نظیر یا کم نظیر تاریخ معارف و فرهنگ نه تنها اصفهان بلکه ایران است.اولین فارغ التحصیلان این مدرسه در خرداد 1304 بودند-مدرسه متوسطه که دیناری ماهانه از شاگردان نمی گرفت و با در آمدموقوفات مدرسه و کمک خرج مرحوم صارم الدوله اداره می شد،چون دخل و خرجش موازنه نداشت از نیمه سال 1304 دچار بحران شد و کلاس های دوره دوم آن تعطیل گشت،به طوری که شاگردان سال ششم یا ترک تحصیل کردند یا به دارالفنون رفتند که این جانب نیز جزو آنان بودم.مرحوم جناب نیز تا چند سال بعد در اصفهان بود و سپس از اصفهان رفت و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد در رشت و تهران خدمات گران بهائی کرد که از آن دوره اطلاعی ندارم.مرحوم جناب به راستی معلم بود-معلمی درست کار،به فرهنگ شهر اصفهان و به فرهنگ مملکت حق زیادی دارد،نام او همیشه باقی است.خدایش بیامرزاد و با اجداد طاهرینش محشور گرداناد.
حسین عریضی
اصفهان-اسفند ماه 2536

منتشر شده در مقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *