رفتن به نوشته‌ها

امکان تأسیس مابعدالطبیعة اخلاق بر مبنای قرآن

امكان تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بر مبناي قرآن
دكتر غلامرضا اعواني

سؤالي كه در اين مقاله مطرح مي‌شود، اين است كه: «آيا تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بر مبناي قرآن و بر اصل و اساس برهان كه با موازين مسلم حكمت قابل توجيه و تبيين باشد، امكان دارد يا نه؟» در اينجا بايد اين نكته را متذكر شد كه اصطلاح «مابعدالطبيعه اخلاق» را براي نخستين بار فيلسوف آلماني كانت به كاربرده و آن را عنوان برخي از كتاب‌هاي خود در زمينه اخلاق قرار داده است.
تعبير مابعدالطبيعه در اين مقاله با فحواي كلام كانت از جهاتي تفاوت دارد: نخست آنكه كانت امكان مابعدالطبيعه را در حوزة «حكمت نظري»، كلا مورد انكار قرار مي‌دهد، درحالي كه مابعدالطبيعه اولا و بالذات در حوزه و حيطه حكمت نظري قرار مي‌گيرد و هر گونه بحث درباره امكان مابعدالطبيعه در «حكمت عملي» ـ از جمله علم اخلاق ـ تابع حكمت نظري است و ديگر آنكه در حوزه اخلاق هم كانت وظيفه مابعدالطبيعه را به كشف عناصر پيشين يا ماتقدم در احكام اخلاقي محدود مي‌كند، در عين اينكه وظيفه مابعدالطبيعه در حكمت قديم، كشف مبادي نخستين در دو حوزه نظر و عمل است. به علاوه به اين نكته بايد توجه داشت كه در هيچ يك از نظريات اخلاقي در دوران جديد به مبادي مابعدالطبيعي نظريات اخلاقي توجهي نشده است. و ديگر آنكه چون اخلاق از شعبه‌هاي حكمت عملي است و با اعمال و افعال انساني ارتباط دارد، بنابراين هرگونه توجيهي از احكام اخلاقي با ديدگاه ما درباره وجود انساني ملازمت دارد و وابسته به نگرش ما درباره انسان و حقيقت وجودي اوست كه در هيچ يك از اين نظريه‌ها مطرح نيست و در بسياري از نظريات اخلاقي قديم هم اين مسأله خالي از ابهام نيست.
ذكر نكته‌اي ديگر در اينجا لازم است و آن اين است كه مراد از مابعدالطبيعه اخلاق از ديدگاه قرآن، تبيين احكام اخلاقي بر مبناي نظريه‌اي كه به «نظرية امر الهي» شهرت دارد، نيست. برخي عقيده دارند كه مناط و ملاك حجيت احكام الهي، امر و نهي خداوند در كتب مقدس چون قرآن، تورات يا انجيل است؛ به عبارت ديگر يك عمل اخلاقي خوب است به جهت اينكه خداوند در كتاب مقدس به آن امر كرده و يا شر است، چون متعلق نهي خداوند واقع شده است. به وجه ديگر اعتبار و حجيت احكام اخلاقي، شرعي است و نه عقلي و تابع اراده خدا و نه حكمت او.
در تمدن اسلامي «اشاعره» به داشتن چنين نظريه‌اي شهرت دارند و اين نظريه در نزد فيلسوفان اخلاق مغرب‌زمين در دوره اخير نيز طرفداران فراواني دارد. به عبارت ديگر احكام اخلاقي تحكمي‌اند و چيزي به نام حُسن و قبح اخلاقي يا «خير محض» كه غايت اعمال و افعال اخلاقي است، وجود ندارد و بديهي است كه چنين نظريه‌اي نمي‌تواند مبدأ يك مابعدالطبيعه اخلاق قرار گيرد.
در رسالة «اوثيفرون» افلاطون، مي‌خوانيم كه سقراط را به دادگاه احضار كرده‌اند و او با اوثيفرون كه براي شكايت از پدر خويش به دادگاه آمده است، درباره «ماهيت فضيلت و تقوا» گفتگو مي‌كند. سقراط همه تعريف‌هايي را كه اوثيفرون از فضيلت مي‌كند، مورد نقض قرار مي‌دهد. آخرين تعريف وي از تقوا اين است كه: «تقوا آن است كه خدايان آن را دوست مي‌دارند.» سقراط مي‌گويد: «آن‌گونه كه هومر گفته است، بيشتر خدايان در جنگ و ستيزند، پس چگونه خدايان فضيلت و تقوا را دوست دارند؟» اوثيفرون مي‌گويد: «تقوا آن چيزي است كه همه خدايان آن را دوست دارند.» سپس سقراط سؤال مهم ديگري را مطرح مي‌كند: «آيا تقوا را خدايان دوست دارند، چون خير است يا اينكه تقوا خير است، چون خدايان آن را دوست دارند؟» مسلماً سقراط مانند همه حكماي الهي در تاريخ نظريه اول را مي‌پذيرد؛ چنان‌كه اوثيفرون مانند بسياري از متكلمان نظريه دوم را ترجيح مي‌دهد. به سخن ديگر سقراط تابع اصالت علم و حكمت خداوند و اوثيفرون تابع اصالت اراده و قدرت خداوند است و نظريه اخير با تأسيس يك علم مابعدالطبيعه اخلاق منافات دارد.
ما اكنون به اختصار برخي از نظريات اخلاقي رايج در دوران اخير را با تأكيد بر مبادي مابعدالطبيعي آنها مورد بررسي قرار مي‌دهيم.
اخلاق نتيجه‌گرا
طبقه اين نظريه، عملي از لحاظ اخلاقي خير و موجه است كه نتايج قابل قبولي داشته باشد. پيروان اين نظريه را «نتيجه‌گرا» مي‌نامند. همه نتيجه‌گرايان اخلاقي به اين اصل معتقدند كه حُسن و قبح اعمال اخلاقي با نتيجه آنها ارتباط دارد؛ اما اكثر آنها در عين اتفاق در اين اصل، در بيان اين كه اولا چرا حسن و قبح افعال به نتايج آن بستگي دارد و ثانياً كدام يك از نتايج خير يا شر است، با يكديگر اختلاف نظر دارند. ديگر آنكه نتايج برخي افعال اخلاقي و به وجهي خير و به وجهي ديگر شر است و براي تمييز ميان آنها به اصل ديگري نيازمنديم؛ بنابراين تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بر مبناي نتيجه‌گرايي اخلاقي ما را با مشكلاتي مواجه مي‌سازد.
فردگرايي اخلاقي
فردگرايان اخلاقي معتقدند كه هر كس بايد آن اعمالي را انجام دهد كه نتايجش متوجه نفع شخصي فرد مورد نظر باشد. هركس بيشتر از ديگران به مصالح خود وقوف دارد و بهترين داور درباره اعمال و افعال خويش است و هر كسي حق دارد منافع شخصي خود را به حد اعلا برساند. بديهي است كه اين نظريه حوزه اخلاق را محدود و منحصر به منافع فرد مي‌نمايد و در نهايت مؤدّي به خودمداري و خودبنيادي و خودمحوري در علم اخلاق مي‌شود و از سوي ديگر با فضايل مسلم اخلاقي چون ايثار، رحم و شفقت و محبت به همنوع مغايرت دارد.
اصالت نفع
يكي ديگر از شعبه‌هاي نتيجه‌گرايي اخلاقي، مذهب اصالت نفع است كه بر مبناي آن، عملي مي‌تواند اخلاقي تلقي شود كه حداكثر خير را براي حداكثر افراد بشري در برداشته باشد؛ بنابراين در ارزيابي يك عمل اخلاقي بايد ديد آن عمل چه سودي يا نفعي براي اكثريت انسان‌ها دارد. بنابراين ارزش اعمال اخلاقي را مي‌توان با شمارش يا محاسبه فوايد و نتايج آن ارزيابي كرد. بعضي از پيروان اين مذهب معتقدند كه هر عملي را بايد به نحو انفرادي با قاعده بيشترين فايده براي بيشترين افراد سنجيد و بعضي ديگر قائلند كه نه يك عمل فردي، بلكه نوع و يا دستور آن عمل بايد ملاك و ميزان اين سنجش قرار مي‌گيرد.
اگرچه مبادي اين نظريه را مي‌توان در «رساله پروتاگوراس» افلاطون و آثار فلسفي رواقيان در ميان فيلسوفان گذشته و نيز در آراي فرانسيس ‌هاچسن، ديويد هيوم، ژوزف پريستلي يافت،‌ اما نخستين فيلسوفاني كه آن را به صورت يك نظريه اخلاقي در دوران جديد مطرح ساختند، جرمي بنتام و جان استوارت ميل بودند. از نظر بنتام، ملاك ارزش يك عمل اخلاقي، ميزان لذتي است كه از آن حاصل مي‌شود و به همين جهت نظريه او به «لذت‌گرايي» نيز شهرت دارد. جان استوارت ميل نظريه بنتام را وافي به مقصود ندانسته است. وي از طرفي ميان انواع لذات، درجات شدت ضعف و كمال و نقص قائل شده و از طرفي ديگر ملاك فعل اخلاقي را «خوشبختي» (البته نه به معناي «سعادت» در نزد يونانيان، بلكه بهبود وضع معيشت انسان در اين جهان) معرفي كرده است. پيداست كه از طرفي اختلاف‌نظر فراوان درباره ميزان سودمندي اخلاقي ميان پيروان اين نظريه وجود دارد و از سوي ديگر تعريف اصطلاحات و كلمات و دلايل ارتباط آنها با افعال اخلاقي چندان واضح نيست.
فطرت‌گرايي
نظريه فطرت‌گرايي اخلاقي از ديرباز در فلسفه يونان و نيز در عالم اسلام و فلسفه مسيحي قرون وسطي طرفداراني داشته است. طبق اين نظريه هر فعلي يا قانوني كه به اقتضاي فطرت و طبيعت انساني باشد، فعل «خير» و اگر مخالف آن باشد، «شر» است و برخي از فيلسوفان اخلاق در دوران جديد سعي كرده‌اند اين نظريه قديم را در مباحث جديد علم اخلاق احيا كنند؛ اما در حالي كه فطرت‌گرايي اخلاقي حكمت‌هاي قديم با نوعي هستي‌شناسي، ‌انسان‌شناسي و جهان‌شناسي مرتبط بوده است و در نظريات جديد چنين ارتباطي وجود ندارد يا به نحو كلي بسيار مبهم است.
نسبي‌گرايي اخلاقي
پيروان اين نظريه منكر وجود ارزش‌هاي مطلق در احكام اخلاقي هستند و بنابراين از نظر آنان ارزش‌هاي اخلاقي همه نسبي و تابع شرايطي از قبيل زمان، مكان، شرايط اجتماعي، اقتصادي سياسي و غيره است و بنابراين حكم واحد اخلاقي مي‌تواند از نظر فردي درست و از نظر فردي ديگر نادرست باشد. اخلاق هم مانند امور ديگر ـ چون زيبايي ـ امري نسبي و تابع ذوق و سليقه افراد و اشخاص است. بنابراين هيچ‌گونه وجه مشتركي ميان نظريات اخلاقي نمي‌تواند موجود باشد.
وجه مشترك همه «نسبي‌گرايان اخلاقي» در اين است كه اختلاف در ارزش‌هاي اخلاقي ميان اقوام و افراد را امري طبيعي مي‌دانند. «نسبي‌گرايان هنجاري» به علاوه معتقدند كه هيچ تفاوتي ميان اين ارزش‌هاي نسبي وجود ندارد و به عبارت ديگر عمل همه آنها اخلاقي و واجد ارزش است. «نسبي‌گرايان فرهنگي» ارزش‌هاي اخلاقي را تابع شرايط فرهنگي يك قوم مي‌دانند. «ذهن‌گرايان اخلاقي» ارزش‌هاي اخلاقي را مربوط به خلق و خوي و عادت يك فرد تلقي مي‌كنند.
شايد بتوان نظريات اخلاقي مبتني بر «قرارداد اجتماعي» را نيز از اقسام نسبي‌گرايي اخلاقي تلقي كرد كه بنا بر آن، ارزش‌هاي اخلاقي وضعي و قراردادي است. در جهان قديم، سوفسطاييان از پيروان سرسخت نظريه نسبي‌گرايي اخلاقي بودند؛ چنان كه از نظريات كساني مانند پروتاگوراس و نيز گورگياس هويداست. پيداست كه تأسيس يك مابعدالطبيعه اخلاق بر مبناي نسبي‌گرايي اخلاقي امري ممتنع است.
تكثرگرايي اخلاقي
تكثرگرايي اخلاقي مبتني بر اين اصل است كه ارزش‌ها، تكاليف، فضايل، آرمان‌ها و مبادي اخلاقي متكثرند به نحوي كه توفيق و آشتي دادن ميان آنها به شكل يك نظام واحد ممكن نيست؛ بنابر اين به عقيده آنان چيزي به نام حقايق اخلاقي وجود دارد، اما برخلاف دانش‌هايي مانند علم رياضي، نمي‌تون آنها را به نحوي منسجم كه با يكديگر ارتباط ذاتي دارند، بيان كرد. به تعبير ديگر حقايق اخلاقي از واقعيت برخوردارند، اما واقعيت آنها جزئي است و نه كلي. پس از اين مقدمات چنين نتيجه مي‌شود كه احكام اخلاقي مطلق نيست، بلكه داراي ارزش و اعتبار مقيد است. از نظر فيلسوفان اخلاق، تكثرگرايي اخلاقي مساوي و مساوق با نسبيت‌گرايي اخلاقي نيست، زيرا تكثرگرايان ارزش احكام اخلاقي را فردي، ذهني و تابع ذوق و سليقه افراد و يا تابع عرف رايج در نزد اقوام يا فرهنگ‌هاي مختلف نمي‌دانند. آشكار است كه تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بر مبناي نظريه تكثرگرايي اخلاقي امري ممتنع است.
اخلاق مبتني بر فضيلت
فيلسوفان يونان به‌ويژه سقراط، افلاطون و ارسطو احكام اخلاقي را بر اساس «فضيلت» تعريف كرده‌اند. از نظر آنان هر فضيلتي، كمالي از كمالات نفس است و غرض از علم اخلاق، تكميل نفس از طريق اكتساب همه فضايل اخلاقي است. از نظر حكماي يونان روش ديگري غير از علم اخلاق براي معرفت فضايل و رذايل نفساني و چگونگي كسب فضايل و دفع رذايل وجود ندارد. سقراط نخستين فيلسوف يوناني بود كه محور مسائل فلسفه را از جهان‌شناسي به خودشناسي تغيير داد و شعار معروف «خود را بشناس» كه بر سردر معبد دلفي نوشته شده بود، شعار فلسفه خود قرار داد و بنابراين مسائل مهمي را در موضوع علم اخلاق مطرح كرد:
ـ ماهيت فضيلت چيست؟
ـ معرفت اين فضايل با تحقيق آنها در نفس انساني چه نسبتي دارد؟
ـ آيا فضايل مختلف به طور كلي متفاوتند يا وجوه مختلف از يك حقيقت واحد به شمار مي‌روند؟
ـ فضايل اخلاقي در وصول به خير و سعادت انساني چه سهمي دارند؟
افلاطون ـ شاگرد سقراط ـ براي نفس انساني سه قوّة اصلي قائل بود: يكي قوه شهواني، ديگر قوه غضبيه و سديگر قوه عاقله و بنابراين فضايل را مطابق با آن به سه دسته تقسيم مي‌كرد. كمال فضايل مربوط به قوه شهويه، «خويشتن‌داري يا عفت»، كمال قوه غضبيه، «جوانمردي يا شجاعت» و كمال قوه عاقله، «فرزانگي يا حكمت» است و از حكمت، «عدالت» پديد مي‌آيد و آن هنگامي است كه قوه عاقله بر دو قوه ديگر (يعني قوه شهويه و غضبيه) چيره شود. از نظر افلاطون غايت حيات اخلاقي، وصول به سعادت و كمال وجود انساني، نه فقط شناخت فضايل، بلكه تحقيق به آنهاست.
نكته ديگري كه در نظريه اخلاقي افلاطون قابل ذكر است، اين است كه فضايل اخلاقي با نظريه مشهور مُثُل افلاطوني ارتباط دارد. اين مثُل نه تنها اصل حقايقي است كه در عالم ديده مي‌شود، بلكه به تعبير او نفسْ انساني از مثُل بافته شده است و بنابراين با حقايق عالم مناسبت و مجانست دارد. به نظر وي علم يا شناخت، چيزي جز تذكر و يادآوري اين حقايق نيست. از سوي ديگر وي حكمت را به تشبه به خداوند، يا تألّه تعريف مي‌كند. شايد بتوان از مبادي فوق، اين نتيجه را گرفت كه غايت اخلاق، تشبه به خداوند يا تخلق به اخلاق الهي است كه نه از طريق علوم، بلكه فقط از طريق حكمت حاصل مي‌شود.
اما در نظريه افلاطون نكات مبهمي وجود دارد. آن دسته از مثُلي كه با فضايل اخلاقي مرتبطند، كدامند و از سوي ديگر كدام مثال عقلي با كدامين فضيلت ارتباط دارد؟ ‌ديگر آنكه نحوه اكتساب يا تحقق به آن فضايل چگونه است؟ و نيز با تقسيم‌بندي فضايل كه در فوق بدان اشاره شد، چه نسبتي دارد؟
ارسطو ـ شاگرد افلاطون ـ اگرچه وجود مُثُل عقلي افلاطوني را در جهاني ديگر نمي‌پذيرد، اما مانند وي فضايل را موجب وصول به خير اعلا و غايت قصواي وجود انسان و تنها وسيله براي تكميل نفس مي‌شمارد. وي با نقد روان‌شناسي و سياست مُدُن افلاطون، تبيين ديگري از فضيلت را مطرح مي‌كند. به نظر وي همه فضايل ريشه در فطرت انساني دارد و اين فضايل با كاربرد صحيح عقل قابل شناخت است. به علاوه شرط وصول به سعادت عمل بر وفق فضيلت است و وصول به سعادت از نظر وي غايت قصواي حيات انسان به شمار مي‌رود. به سخن ديگر انسان بودن انسان به اكتساب و عمل به فضايل وابسته است. به علاوه وي مانند افلاطون فضايل را به «فضايل عقلي» و «فضايل اخلاقي» تقسيم مي‌كند. حكمت نمونه‌اي از فضايل عقلي و شجاعت، عفت يا خويشتن‌داري، آزادمنشي و عزت نفس نمونه‌هايي از فضايل اخلاقي(مربوط به كمال قواي شهويه و غضبيه نفس) است. روش اكتساب فضايل عقلي تعليم يا آموزش و روش تحصيل فضايل اخلاقي تربيت يا پرورش است. به علاوه ارسطو هر فضيلتي را حد وسط ميان دو حد افراط و تفريط مي‌داند، چنانكه ملكه شجاعت واسطه ميان گُربُزي(جُربُزه) و جبن (بزدلي) است. از سوي ديگر از نظر ارسطو اكتساب فضايل فقط در مدينه فاضله ممكن است.
در دوره رنسانس برخي از متفكران، اصالت اخلاق مبتني بر «فضيلت» را مورد انكار قرار دادند؛ مثلا ماكياولي معتقد بود كه شاهزاده طالب قدرت به جاي فضيلت بايد از عكس آن يعني «رذيلت» استفاده كند. بايد بياموزد كه چگونه ظلم و عنف، مكر و حيله و نفاق را در مواقع مناسب به كار برد. يا كسي مانند ماندوي بر اين باور بود كه برخورداري از صفاتي مانند حسادت و غرور براي برخي از پيشه‌ها مانند تجارت لازم است؛ اما متفكران عصر روشنگري و پس از آن، درصدد احياي نظريه فضيلت برآمدند، با اين تفاوت كه آن را به عنوان يك نظريه در ميان نظريات ديگر مطرح ساختند. و ديگر اينكه اين نظريه برخلاف اصل يوناني آن، از هر گونه مبادي مابعدالطبيعي آن عاري است و تفاوت ديگر آنكه اين نظريه متناسب با مقتضيات عصر جديد، بيشتر جنبه دنيوي و مدني دارد.
كانت از متفكراني كه در دوره جديد در حوزه فلسفه اخلاق از اهميت فراواني برخوردار است، امانوئل كانت فيلسوف آلماني است كه كتاب‌هاي مهمي در اين زمينه تأليف كرده است. قبلا نيز به اين مطلب اشاره شد و اصطلاح «مابعدالطبيعه اخلاق» را نخستين بار كانت به كار برده و حتي آن را عنوان بعضي از كتاب‌هاي خود قرار داده است. نظريه اخلاقي كانت به طور خلاصه بر مبادي ذيل استوار است:
1ـ هر عمل اخلاقي بايد مبتني بر نيت خير و اراده خير استوار باشد
2ـ عملي اخلاقي تلقي مي‌شود كه دقيقاً مبتني بر اداي وظيفه و تكليف باشد، نه مشروط به شرايطي كه با تكليف اخلاقي مغايرت دارد. به سخن ديگر به تعبير كانت، عمل اخلاقي مبتني بر امر تنجيزي است و نه امر مشروط.
3ـ قانوني اخلاقي تلقي مي‌شود كه كليت دارد و قابل اطلاق بر همه افراد نوع بشر است. يا به تعبير كانت، انسان بايد به نحوي عمل كند كه قاعدة «فردي» اخلاقي او بتواند قانوني كلي براي همه افراد بشر گردد.
4ـ در قوانين اخلاقي، همه افراد بشر مساوي‌اند؛ بنابراين احترام هر يك براي ديگران لازم است و لازمه اين امر آن است كه هر فرد انساني يك فاعل مختار مستقل تلقي شود؛ به عبارت ديگر هر فرد انساني بايد يك غايت في‌نفسه تلقي گردد و نه فقط وسيله‌اي براي اجراي مقاصد ديگران.
بدون شك كانت گامهاي بلندي در جهت تأسيس يك مابعدالطبيعه اخلاق برداشته است؛ اما نظام اخلاقي او با مشكلات عديده‌اي مواجه است كه وصول به چنين غرضي را دشوار مي‌سازد.
الف) كانت حجيت عقل نظري را براي وصول به حقيقت مورد انكار قرار مي‌دهد، در صورتي كه اثبات احكام عقل عملي بدون عقل نظري ممكن نيست. با انكار حجيت عقل نظري، اصلا تأسيس يك مابعدالطبيعه اخلاق ممتنع است.
ب) قواعدي كه كانت مدار فلسفه اخلاق قرار داده است، مانند امر تنجيزي و ديگر قوانين اخلاقي وي، همه قوانيني صوري و فاقد ماده است. در نظام اخلاقي وي اصلا فضايل و ارزش‌هاي اخلاقي مشخص نشده است و اين قوانين فرااخلاقي در شناخت ارزش‌هاي اخلاقي چندان مفيد نيست. در اديان الهي و نيز در حكمت‌هاي قديم اين قوانين صوري با فهرست كاملي از فضايل و رذايل، ارزش‌ها و ضد ارزش‌هاي اخلاقي توأم است با ذكر شرايطي كه براي تحقق آنها لازم است.
ج) انسان‌ها در زندگي عملي آن‌چنان تابع اميال و شهوات و اهواي نفساني هستند كه هر كس مي‌تواند هواي نفس خود را قانون كلي براي همه افراد بشر تلقي نمايد.
د) چون نظام اخلاقي كانت صوري صرف و فاقد ماده است، لاجرم سلسله مراتبي در ارزش‌هاي اخلاقي وجود ندارد و بنابراين اين امر ما را مجاز نمي‌دارد كه ارزش پايين‌تري را براي كسب يك ارزش والاتر ايثار كنيم؛ مثلا كانت مي‌گويد كه هميشه بايد راست گفت ولو اينكه جان شخص در معرض مخاطره باشد؛ اما فرض كنيد حاكم جبار و غدّاري را كه ظالم‌تر و شقي‌تر از او قابل تصور نباشد و فرض كنيد اگر در مورد مطلبي با او راست بگويم يك جنگ جهاني اتمي آغاز مي‌شود (به خاطر داشته باشيد كه دو جنگ جهاني اول و دوم با مسائلي بسيار كوچك آغاز شده است) كه در آن دو سوم جمعيت جهان قرباني مي‌شوند و اگر به او دروغ بگويم، جان خود من در خطر است. آيا بايد راست بگويم يا دروغ؟ كانت مي‌گويد كه بايد راست گفت ولو اينكه جان دو سوم مردم كره زمين در معرض مخاطره باشد و من مي‌گويم به چنين شخصي در چنين شرايطي راست گفتن كمال بي‌عقلي است. راست گفتن من در چنين اوضاع و احوالي، موجب نابودي دو سوم بشر در كره زمين خواهد شد. من بايد ايثار كنم و دروغ بگويم ولو اينكه جان من در معرض خطر باشد.
تأسيس مابعدالطبيعه اخلاق بر مبناي نظريه اسماء و صفات
در اينجا نكات مهمي را كه براي تأسيس يك مابعدالطبيعه اخلاق از ديدگاه قرآني لازم است، به اجمال ذكر مي‌كنم و تفصيل آن را بايد در كتب حكمت و عرفان اسلامي و تفاسير قرآني جستجو كرد.
الف) تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بايد بر مباني عقلي استوار باشد. شكي نيست كه قرآن كريم بر مسأله «علم» و «عقل» بسيار تأكيد مي‌ورزد و مؤمنان را پيوسته به تفكر، تعقل و تدبر دعوت مي‌نمايد و كساني را كه با داشتن عقل فطري قدرت تعقل و تدبر ندارند، به چهارپايان تشبيه مي‌كند: «انّ شر الدّواب عندالله الصمّ البُكم الذين لايعقلون».
«اصحاب سعير» يعني پايين‌ترين دركات دوزخ كساني‌اند كه طاقت استماع حقايق و تعقل را ندارند: «و قالوا لو كُنّا نسمع او نعقل ما كنّا من اصحاب السعير».
به علاوه خود قرآن براي تعقل و تدبر مؤمنان نازل شده است: «انّا انزلنا قرآناً عربياً لعلكم تعقلون».
به علاوه قرآن كتاب حكمت و پيامبر گرامي(ص) آموزگار حكمت معرفي شده است.
و نيز اساس عالم هستي بر علم و حكمت الهي استوار است.
از اين آيات و بسياري ديگر از آيات قرآني نتيجه مي‌شود كه تأسيس يك مابعدالطبيعه اخلاق در قرآن بر مبناي «علم» و «حكمت» ميسر است.
ب) در قرآن فهرست كاملي از فضايل و رذائل اخلاقي ذكر شده است و تفصيل آنها در احاديث نبوي و ائمه معصومين آمده است؛ بنابراين اين مابعدالطبيعه اخلاق صوري محض و فاقد مضمون و ماده نيست.
ج) احكام اخلاقي در جهان‌بيني ديني، خاصه اسلام از اهميت فراواني برخوردار است. اخلاق از مهمترين مباحث ديني است و اگر دين را به عنوان مثلثي در نظر بگيريم، قاعده اين مثلث، اخلاق است. در قرآن كريم حضرت رسول‌الله(ص) به داشتن «خُلق عظيم» ستوده شده است: «انّك لعَلي خُلق عظيم» و نيز وي اسوة حسنه يعني نمونه اعلاي اخلاق براي نوع بشر معرفي شده است: «و لقد كان لكم في‌ رسول‌الله اسوهٌ حسنه». در حديث آمده است كه پيامبر گرامي اسلام(ص) براي تكميل مكارم و فضايل اخلاقي مبعوث شده است: «بُعثت لا تمّم مكارم الاخلاق» و اين امر خود به اهميت اخلاق در دين مبين اسلام اشاره دارد و نيز پيامبر گرامي(ص) فرمود: «تخلقوا باخلاق الله» يعني به اخلاق الهي متخلق شويد.
د)تأسيس مابعدالطبيعه اخلاق در قرآن بر اساس نظريه اسماء و صفات الهي ميسر است. در قرآن كريم در آيات فراواني بر مسأله اسماي الهي تأكيد شده است. شايد هيچ كتاب آسماني و هيچ كتاب حكمي و فلسفي به اندازة قرآن بر مسأله اسماي الهي تأكيد نورزيده است. تعداد اسماي الهي كه در قرآن مجيد و در احاديث نبوي ذكر و احصا شده است، بي‌شك در هيچ كتاب ديگري ديده نمي‌شود. در پايان اكثر آيات قرآن، دو اسم از اسماي الهي كه متناسب با مضمون آن آيه است، ذكر شده است. كتاب مبين قرآن با سه اسم آغاز مي‌گردد. اسماي الهي كليد معرفت خداوند، انسان و جهان و رمز فهم و درك همه چيز است. مؤمنان به خواندن اسماي الهي فرا خوانده شده‌اند: «فلله الاسماء الحّسني فادعوه بها و ذروالذين يُلحدون في اسمائه» يعني خداوند را به اسماي نيكويش بخوانيد و كساني را كه منكر اسماي او هستند، به حال خود رها كنيد. اسماي الهي حقايقي‌اند كه بر كل وجود، حكومت و سلطنت دارند و خداوند نكوهش مي‌كند مشركاني را كه دعوت به اسمائي مي‌كنند كه خداوند حكمي و سلطاني در آنها قرار نداده است: «ان هي الا اسماءٌ سمّيتموها انتم و آباءكم ما انزل الله بها من سلطان». پس اگر اسماي الهي رمز و كليد فهم و معرفت همه ‌چيز است، بايد در تبيين احكام اخلاقي نيز سهم مهمي بر عهده داشته باشد.

امكان تأسيس مابعدالطبيعة اخلاق بر مبناي قرآن

هـ) مسأله اخلاق با تعريف حقيقت انساني ارتباط دارد. در فلسفه‌هاي جديد تعريف حقيقت وجود آدمي پايه و مايه محصَلي ندارد و بيشتر آنها اين وظيفه را به علوم تجربي جديد محول كرده‌اند يا انسان را به عوارضي كه فصل مميز او از ديگر موجودات نيست تعريف كرده‌اند. يكي از تعاريفي كه در حكمت قديم مطمح نظر بوده و از حكماي يونان اقتباس شده است، تعريف انسان به «حيوان ناطق» است. به نظر آنان نطق يا عقل كه قوه شناختن حقيقت اشيا را دارد، فصل مميز انسان از كليه حيوانات،‌ بلكه موجودات ديگر است؛ اما به نظر بعضي از حكما و عرفاي اسلامي اين تعريف كامل نيست، زيرا صفت «نطق» در همه موجودات وجود دارد، منتها از چشم ظاهري ما پنهان است؛ به قول مولانا جلال‌الدين بلخي:
نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
بعضي از عرفا نيز با استناد به آيه قرآني «انطق الله الذي انطق كل شئ»، همه ذرات وجود را صاحب نطق دانسته، تعريف انسان به «حيوان ناطق» را جامع‌ و مانع نمي‌دانند. به نظر آنان بهترين و جامع‌ترين تعريف انسان، همان است كه در كتاب مبين قرآن ذكر شده است، در آنجا كه مي‌فرمايد: «و علّم آدم الاسماء كلها»، يعني خداوند حقيقت همه اسماي خود را به آدم آموخت. از آيات قبل و بعد از اين آيه برمي‌آيد كه خداوند سرّ اسماي حسناي خود را فقط و فقط به انسان آموخته است و موجودات ديگر ـ حتي فرشتگان ـ علم به همه اسماي الهي ندارند و انسان به جهت اينكه سرّ همه اسماي الهي در او تعبيه شده است، قدرت خبر دادن از حقيقت همه چيز را دارد. انسان تنها موجودي از ميان موجودات عالم است كه «نام‌گذار» است؛ يعني بر هر چيز اسمي مي‌گذارد و چون «اسم» عبارت از لفظي است كه داراي معني است، اين سخن مساوق آن است كه بگوييم انسان معناي همه چيز را ادراك مي‌كند و در ازاي آن معني، براي همه ‌چيز اسمي مي‌گذارد. موجودات ديگر حتي فرشتگان قدرت چنين كاري را ندارند.
در واقع كاملترين و جامع‌ترين تعريف انسان، همان است كه گفته شد؛ يعني «و علم آدم السماء كلها». درحالي كه از ديدگاه هر موجودي مظهر اسمي از اسماي خداوند است، اما تعبير «الاسماء» با قيد «كلها» فقط اختصاص به انسان دارد و موجودات ديگر از آن بي‌بهره‌اند. چون از ميان اسماي الهي، فقط اسم «الله» جامع همه اسما و صفات است و بنابراين تعليم «همه اسما» به انسان، بدين معني است كه هر انساني به نحوه بالقوه و انسان كامل به نحوه بالفعل، مظهر «اسم اعظم» است و به همين جهت شايستگي اين يافته است كه «خليفه خداوند» بر روي زمين باشد و چون طبق قواعد حكمي، خليفه بايد داراي صفات مستخلف عنه (خداوند) و مستخلف فيه (عالم) باشد، پس انسان جامع صفات ربوبي و خلقي، وجوبي و امكاني است.
چون انسان در سير نزولي، آخرين موجود و نهايت اين سير هبوطي است،‌ پس همه صفات موجودات عالم در او هست؛ اما در سير عروجي صعودي يا سير شعوري، صفاتي را كه بالقوه در او به وديعت نهاده شده است، مي‌بايد بالفعل كسب كند و اين همان معناي تخلّق به اخلاق الهي است؛ چنان كه در حديث آمده است: «تخلقوا باخلاق الله» و اين تخلق، همان اتصاف به اسما و صفات الهي در سير عروجي است.
حكما و عرفا و متكلمان بحثهاي فراواني درباره اسما و صفات الهي كرده‌اند. آيا اسما و صفات عين‌ ذات است يا غير ذات؟ آيا صفات خداوند و موجودات عالم، مشترك به اشتراك لفظي است يا اشتراك معنوي؟ اسماي ذات، اسماي صفات و اسماي افعال كدامند و وجه افتراق آنها در چيست؟ فرق ميان اسماي حقيقيه و اسماي حقيقيه ذات اضافه و اسماي اضافيه محض چيست؟ اسماي الوهي و اسماي ربوي و اسماي مستأثره كدام است و امثال آن.
اما عرفا و بعضي از حكماي متألّه چون ملاصدرا، بحث‌ از ظهور اسما و صفات الهي در عالم مي‌كنند و مسأله تخلق به اخلاق الهي، يعني اتصاف به اسما و صفات را مطرح مي‌سازند تا حدي كه حكيمي مانند ملاصدرا يكي از معاني «حكمت» را تخلق به اخلاق الهي مي‌داند. به نظر آنان عالم مظهر اسماي حسناي الهي است. هر صفت كماليه‌اي در موجودات عالم، ظهور اسمي از اسماي الهي است؛ چنان كه در ادعيه ما آمده است: «و باسمائك التي ملات اركان كل شئ» يعني سوگند به اسماي تو كه اركان عالم را پر كرده است. به گفته مولانا:
خلق را چون آب دادن صاف و زلال
و اندر آن پيدا صفات ذوالجلال
علمشان و حلمشان و عدلشان
چون ستاره چرخ بر آب روان
پادشاهان مظهر شاهي او
عالمان مرآت آگاهي او
بنابراين هر خلقي كامل از اخلاق انساني، ظهور كامل اسمي از اسماي الهي در انسان است. علم در انسان ظهور اسم «العليم»، حكمت مظهر اسم «الحكيم»، قدرت مظهر اسم «القدير»، اراده مظهر اسم «المريد»، توبه مظهر اسم «التّوّاب» و توكل ظهور اسم «الوكيل» است و هكذا.
هـ) علم به اسماي الهي، روشي مطمئن براي معرفت نفْس (خودشناسي) و معرفت عالم (جهان‌شناسي) است و نيز علت ارتباط انسان، خداوند و جهان است.
ز) آنچه از نظر قرآن كمال اهميت را دارد، فقط علم بحثي يا تصوري درباره فضايل اخلاقي با اسماي الهي نيست، بلكه تحقق آنها و تخلق به آنهاست. قرآن مجيد ميان علم‌اليقين (مانند ديدن دود و استدلال از دود به وجود آتش) و عين‌اليقين (مانند ديدن آتش) و حق‌اليقين (مانند گذاشتن دست در آتش) فرق مي‌گذارد. مسلم آن است كه علم‌اليقين بدون عين‌اليقين و عين‌اليقين بدون حق‌اليقين ممكن نيست. حكما و عرفاي اسلامي صاحب حق‌اليقين را «محقق» و علم آن را علم تحقيقي مي‌نامند. به سخن ديگر اخلاق اسلامي بر اساس تحقق يا تخلق به اخلاق الهي پايه‌ريزي شده است.
علم تقليدي بود بهر فروخت
چو بيايد، مشتري خوش برفروخت
مشتري علم تحقيقي، حق است
دائماً بازار او با رونق است
*مردي از تبار خرد و فضيلت
اطلاعات شمارهای 26920 و26922 و 26923

منتشر شده در شخصیت هاشخصیت های فرهنگیشعر حکمت آمیزمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *