محمد حسن باقی
در تاريخ دهم آبان ماه 1310 در شهرضا و در يک خانواده کارگري کم بضاعت ديده به جهان گشودم. با اصرار مرحوم «حسن معين زاده» رئيس فرهنگ شهرضا، رضايت پدر و عمويم براي رفتن به دبيرستان جلب گرديد و دوره اول دبيرستان را در دبيرستان سپهر شهرضا (شهيد رجائي فعلي) طي نمودم.
از دبيران محترم اين دوره آقايان علي اکبر تقوي، محمد علي نواب، محمد علي بهرامي، رحمت الله صفائي, عبدالعلي حميدي و زنده يادان آقايان سيد حسن ميربد، حسن قوامي زاده را هميشه به خاطر دارم.
سپس دوره دو ساله دانشسراي مقدماتي اصفهان را در سال هاي 28 – 29 و 29 – 30 و ششم رياضي، علوم تربيتي اشتغال داشتم و علاوه بر تدريس کفالت، نظامت، رياست دبيرستان هاي سپهر، نظام وفا، سعدي، دانشسراي مقدماتي را بعضاً به عهده داشتم.
از 1344 تا 1355 به دبيري دبيرستان هاي اصفهان اشتغال داشتم. افتخار دارم که در دبيرستان هاي؛ صائب، بهار، ادب، بهشت آئين، صفورا، فردوس، عدالت، عدل، نظام، صدر، هاتف، دکتر هشترودي، کورش، فارابي، خلدبرين، حکيم سنائي، فرزانه، کار، رحمت آئين، فرهنگ، صارميه و بيش از همه در مراکز تربيت معلم و دانشسراي راهنمائي و تکنولوژي ها به تدريس فيزيک اشتغال داشته ام. در سال 48 به يک عارضه معدي – قلبي دچار شدم که به دنبال آن براي کم شدن ميزان کار و قيد و بند تحميل هاي اداري با 21 سال خدمت در سال 55 بازنشسته شدم ولي اين بازنشستگي مرا از آموزش و پرورش دور نساخت و شغل ديگري انتخاب ننمودم و باز هم در مراکز تربيت معلم و انستيتو مهاجر و بعضي از دبيرستان ها و بيشتر از همه با مرکز تحقيقات معلمان همکاري داشته و دارم. به طوري که تقدير نامه هاي صادره پس از بازنشستگي کم تر از تقدير نامه هاي قبل از بازنشستگي نيست.
پيش آمدهاي مهم در طول خدمت:
– در سال 1338 از طرف اداره امور تربيتي استان اصفهان دعوت به عمل آمد که به اتفاق اعضاي شوراي دانش آموزان به اصفهان آمده و در حضور رؤساي دبيرستان ها نحوه اداره دبيرستان سعدي شهرضا را به کمک دانش آموزان و طرز کار کلوپ ها و انجمن هاي دانش آموزي را تشریح و در معرض قضاوت آنان قرار دهم.
لازم به يادآوري است که در طول 6 سالي که کفالت دبيري سعدي يا سپهر شهرضا را به عهده داشتم با تشکيل کلوپ هاي درسي و هنري و آزمايشگاهي و انتظامي و غيره دانش آموزان را در محيط دبيرستان علاوه بر ساعات درسي به کارهاي مختلفی که بتوانند در زندگی مورد استفاده قرار دهند، به کار اداره دبیرستان وا می داشتم.
درسال 1348 پس از عارضه قلبي از طرف دبيران محترم فيزيک اصفهان و به اتفاق آراء به عنوان دبير راهنماي فيزيک انتخاب شدم تا تجربیات فرهنگی، آموزشی و علمی خود را در اختیار معلمان جوان قرار دهم.
– در سال 1352 از طرف اداره کل تربيت معلم وزارت آموزش و پرورش مأموريت يافتم کتاب فيزيک سال دوم رشته علوم تجربي را براي تمام دانشسراهاي راهنمائي کشور تدوين نمايم و اين کار تا 1355 به طول انجاميد و بحمدالله وظيفه محوله با موفقيت انجام پذيرفت و کتاب مزبور از طرف وزارت آموزش و پرورش به چاپ رسيد.
– در سال 1355 به علت حجم زياد کار، و ترس از تکرار عارضه قلبي، و به منظور ادامه تحصيل در فرانسه و اخذ پذيرش از دانشگاه استراسبورگ – براي خود و فرزندانم – بازنشسته شدم ولي در مقابل اعتراض و ناراحتي پدر و مادر خود و همسرم مجبور به انصراف شدم.
– در سال 1362 شهادت فرزندم «مسعودرضا – باقي» در جبهه سومار و در عمليات والفجر 4 زندگي مرا دگرگون ساخت ولي محبت همکاران و احترام خارق العاده اي که از طرف تمام طبقات احساس مي گرديد مرا متعهد نمود که با توجه به وصيت فرزند ناکامم در راه مقدس معلمي بيش از پيش کوشا باشم و اين جديت همه جانبه بحمدالله تا اين تاريخ مستمر بوده است.
– در سال 1368 بنا به پيشنهاد و اصرار همشهريان عزيزم مجبور به قبول مسئوليت و راه اندازي دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهرضا شدم که تا اين تاريخ به شدت تمام مشغول بوده ام و به حول و قوه الهي و محبت و همکاري همکاران فرهنگي و دانشگاهي موفقيت آميز بوده است.
اما رمز موفقيت ها و توصيه به همکاران جوان:
عشق به يادگيري و عشق به ياد دادن :
از سال 1328 که درامتحان ورودي دانشسراي مقدماتي اصفهان شرکت کردم تا اين تاريخ احساس کرده و مي کنم که تعليم وتعلّم را خيلي دوست مي دارم و از همان تاريخ تا به حال تمام مخارج تحصيل و زندگي از راه معلمي تأمين گرديده است و اگر مدتي از مطالعه و يا تدريس دور بمانم احساس کمبود مي کنم.
– سال هايي را که در شهرضا به تدريس اشتغال داشتم سعي مي کردم تدريس خود را با انجام آزمايش هاي مربوطه شيرين و بارور نمايم و با تشکيل کلوپ هاي آزمايشگاهي و کارگاهي و با ساختن وسايل و لوازم ارزان قيمت، آزمايشگاه را فعال نگه دارم ولي دراصفهان به علت عدم هماهنگي هاي لازم آن طور که بايد و شايد موفقيت آزمايشگاهي نداشته ام فقط در مراکز تربيت معلم و مراکز آموزشکده ها و مرکز تحقيقات معلمان در اين مورد نيز تا حدودي موفق بودم.
– در تدريس خود سعي داشته و دارم که حتي المقدور تمام نکات روانشناسي و آموزش و پرورش را مدنظر داشته و نگذارم درس ملال آور شود.
– سعي داشته و دارم که براي همکاران مشکلي نيافرينم و هميشه با آنان يک رنگ و يکدل باشم و مشکلات و معضلات را با آنان حضوري يا تلفني مطرح نمايم.
– هر وقت احساس کردم يا بکنم که حضورم براي همکاري ملال آور است و يا خدای ناکرده احتمالاً تابع حسد و کين قرار بگيرم از حضور در چنين محفل و يا شرکت در چنين امري خودداري کرده و مي کنم.
– در انجام کارها و به خصوص در امر تدريس امور مادي را فرع بر امور معنوي قرار داده و مي دهم و هنگامي که کاري به من پيشنهاد مي شود ابتدا به معنويت و پيشرفت علمي خود و طرف مقابل مي انديشم و تصميم مي گيرم و هرگز امور مادي تصميم هايم را بر هم نمي زند.
– هيچ وقت سعي نکرده و ان شاءالله نخواهم کرد که درس را فقط به منظور موفقيت در امتحان طرح نمايم به عبارت ديگر فرموله عمل نکرده و نخواهم کرد. به طوري که دانش آموز يا دانشجو بدون تفکر و درک مطلب، طوطي صفت از عهده ي امتحان خاصي برآيد بلکه هدف از تدريس را درک مطلب قرار داده و مي دهم و اعتقاد دارم که اگر دانش آموز درس را با تمام وجود بفهمد، علاوه بر رسيدن به هدف غائي، موفقيت در امتحان را نيز به دنبال خواهد داشت.
– درتعليم و تعلم خاکي بودن و تواضع يکي از شرايط رضايت خاطر و محبوبيت و موفقيت است و تکبّر و نخوت ريشه علم و تقوي را مي خورد. حتي در مواقع تدريس به دانش آموز، سعي مي کنم او را از نظر تفکر و درک و قدرت يادگيري از خود بالاتر معرفي کنم، چه رسد به همکاران عزيز که در مقابل آنان حقيقتاً کوچک هستم.
– در هنگام تدريس و يا هنگامي که مورد سؤال قرار گيرم چنان چه پاسخ را نيز بدانم سعي مي کنم با شرکت دادن طرف مقابل به طريقي به جواب دسترسي پيدا کنم که در پايان طرف مقابل تصور کند مشکل خود را خودش برطرف نموده است ولي اگر جواب را ندانم و تلاش و فکر مشترک هم به نتيجه مطلوب نرسد بهترين و محترمانه ترين جواب لفظ «نمي دانم» است، هرکه باشد ولو دانش آموزي که بلافاصله در مورد من قضاوت ناداني يا کم سوادي مي کند. او را با جواب هاي عوام فريب سردرگم نمي کند و با صراحت عجز خود را اعلام مي کنم. البته اگر اين صراحت از طرف جامعه معلمان رعايت شود دانش آموزان متوجه خواهند شد که «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادرزاده نشده اند».
آخر کلام : حقير زهد و تقوي را در اين مي دانم که هر روز بازدهي کار خود را بررسي کنیم. اگر ميزاني که توسط کار و فعاليت خود، به اجتماع سود رسانده ايم بيشتر از ميزاني باشد که از اجتماع گرفته و بهره مند شده ايم، بر ميراث اجتماعي خواهيم افزود و عضو مفيدي براي اجتماع خواهيم بود و زاهد و متقي محسوب مي شويم ولي اگر آنچه از اجتماع خود بهره مي بريم بيش از آن چيزي باشد که به اجتماع مي دهيم انسان مضري براي اجتماع خواهيم بود و از نظر اجتماعي عدم ما به ز وجود ماست.


اولین باشید که نظر می دهید