یادی از روزگار دانش آموزی در دبیرستان،
دهه ی 20 از سال 1318 خورشیدی به بعد
دکتر محمد باقر کتابی
در دوران دبیرستان با دبیران فاضل و دانشمند که هر یک ستون استواری از دانش و فضیلت و ملکات فاضله بودند،رو به رو بودم، خاطراتی در زوایای دلم از کلاس و درس و تربیت و روش و روزگار آن ها به یادگار مانده که گاه یاد آن ها، زوایای دلم را – که از آلام دنیا و ازغم دست دادن عزیزان و آلودگی های گذشت عمر، مالامال است، – برای لحظاتی کوتاه روشن می نماید؛ اما برقی است بس زیبا که لحظه ای می درخشد و به سرعت به افول می رود.
مَثَل آن پیری را که استاد فقید مرحوم ملک الشعراءِ بهار ترسیم کرده است، برای من مجسّم می سازد
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم سوی خاک خم گشته از نا توانی
بگفتم چه گم کرده ای اندر این ره بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی
چه بسیار، این بیت سعدی بزرگ را برای خود زمزمه می کنم که:
من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که درباختم
چه می توان کرد، نوجوانی و جوانی و آن همه رؤیاهای زیبا و خیالات دل انگیز و سرانجام، پیری و رفتن. این فطرت خداوند است و در فطرت او هیچ تبدیلی نخواهد بود. بسیار در کلاس های دانشگاه دو بیت را برای دانشجویان می خوانم:
شناس قدرجوانی که جای آن گیرند تن فسرده و روی نژند و موی سفید
سپیدگشتن مو ترجمان این سخن است که سر برآر زخواب گران سپیده دمید
گاهی در دبیرستان سعدی دبیرِ بسیار محبوبم مرحوم آل ابراهیم را می بینم که با آن قیافه صمیمی و لبخند مهرش به من می نگرد و در امتحان شعری از من می خواهد که از بر، بخوانم؛ من مثنوی کوتاه از سلمان ساوجی را در امتحان فارسی و در محضرش خواندم که بسیار پسندید و حالتی شاد و عارفانه یافت؛ دریغم می آید که این جا ننویسم:
شبی وقت گل بودم اندر چمن گل و شمع بودند شب یار من
شنیدم که پروانه با بلبلی که می کرد از عشق گلی غلغلی
همی گفت کاین جور و فریاد چیست؟ ز بیداد معشوق، این داد چیست؟
ز من عاشقی باید آموختن که هرگز نمی نالم از سوختن
چو بلبل شنید، این بنالید زار که من تیره روزم توئی بختیار
تو را بخت یار است و دولت رهی که در پای معشوق جان می دهی
به روزِ من و حال من کس مباد که یارم رود پیش چشمم به باد
گاهی مرحوم بدر الدین کتابی محبوب ترین دبیران آن روزگار با آن نگاه سراسر مهر و ادبش به من می نگرد که در دنیای مهر روزی به کجا رسیدی؟ و از آدمیت چه زادی بر گرفتی؟
مرحوم ایزد گشسب از مشایخ معروف صوفیه، کلاسش عرفان و درسش معرفت بود، یادم می آید درکلاس پنجم، عربی به ما تدریس می کرد. به این شعر رسید:
اِنَّ الشَّبابَ والفَراغ و الجِدَة مَفسِدَة للَمرء اَیَّ مَفسِدَة
گمانم این است به جای معنی نمودن، همان وقت خود یک بیت به فارسی ساخت چه زیبا! که معنی آن شعر بود؛
جوانیُّ و بی کاری و خواسته بسی مفسده زین سه برخاسته
وی بسیار فاضل و دانشمند بود در فلسفه و عرفان و ادب عربی و فارسی، یک تفسیر زیبای یوسف و زلیخا دارد به صورت منظوم به فارسی.
استاد حسین عریضی که همیشه چه در دبیری یا نظامت و ریاست همواره یک طلبه بود و جویای علم، محفلش همیشه با بیانات ادبی و علمی آمیخته بود.
مرحوم ابوالفضل همائی هم ادیب بود هم شاعر و بسیار متدّین یادم می آید به ترجمه ی قرآن کریم اشتغال داشت و گاهی در این اواخر می دیدم که آن ترجمه ها را در محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی مرحوم حاج آقا رحیم ارباب رحمة الله علیه می خواند و نکاتی را که می فرمودند، هوشیارانه می گرفت.
دکتر هنر فر، در آن روزگار هنوز دکترای تاریخ نگرفته بود ولی دبیری جوان و فاضل بود که بعداً به دانشگاه اصفهان منتقل شد و اثر معروف او( گنجینه آثار تاریخی اصفهان) تا کنون بهترین کتابی است در معرفی میراث تاریخی اصفهان. امید است تمام مجلّدات کتاب مفصّل( اصفهان) استاد جلال الدین همائی به چاپ برسد، که دائرة المعارف اصفهان خواهد بود. دو سه جلد آن تا کنون به زیور طبع در آمده است.
مرحوم آقای حاج آقا فیض الله نوری اُسوه ای بود از تقوی و پرهیزگاری؛ گویا، رذائل و معصیت ها جرأت نزدیکی به او را نیافته بودند. همیشه به یاد خدا بود و به یاد او درس می داد.
بها صدری همیشه با لباسی فاخر و نظم و متانتی خاص به کلاس شیمی وارد می شد. تدریس او منظم و مرتب بود سال هائی رئیس فرهنگ اصفهان شد.
سپهری دبیر منظم و مرتب ریاضیات که مورد توجه دانش آموزان بود و پیوسته با لباس های زیبا و چهره ی آراسته وارد کلاس می شد و گچ های رنگین خارجی را که آن زمان معمولاٌ نبود از جیب بیرون می آورد و با بیانی خوش هندسه تدریس می نمود.
در آن زمان، سه دبیرستان ممتاز در اصفهان دایر بود:1- دبیرستان سعدی به ریاست آقای صدری و نظامت آقای رضوان؛ 2- دبیرستان ادب به ریاست آقای بدر الدین کتابی و نظامت آقای حسین عریضی3- دبیرستان صارمیه به ریاست آقای پرورنده و نظامت آقای عجمی.
دو چهره ی ماندگار از آن دوران در نظر من مانده، دو گوهری از فلسفه و ادب فارسی و عربی یکی مرحوم حاج میرزا محمد باقر امامی فیلسوفی بزرگ و ادیبی فرهیخته که به نظر من کلاس های دبیرستان برای او بسی حقیر می نمود. دیگری مرحوم نحوی بزرگ که اسم اصلی ایشان را نمی دانم، در ادب عربی محصوصاٌ صرف و نحو، استادی کامل بود. در دبیرستان سعدی تدریس می نمود. من پیوسته ذکر گفتن او می شنیدم و بر بزرگی روح بیدار او غبطه می خوردم.
آقای احمد مدرّس صادقی دبیر معروف ریاضیات که مدتی هم رئیس دبیرستان سعدی بودند آقای صدر هاشمی که هم دبیر فاضل و دانشمندی بود و هم نویسنده ی توانائی مقالات فراوانی از او به چاپ رسیده و کتاب شرح مجلات و روزنامه ها هم از او به یادگار مانده است.
مرحوم محمد مهریاد استاد دانشمند که از مفاخر فرهنگ و ادب و تاریخ ایران زمین بوده آثار فراوانی چه به صورت کتاب و چه به صورت کتاب و چه به صورت مقاله از ایشان انتشار یافته است.
یادم می آیدکه در کلاس سوّم دبیرستان سعدی برای ما هم تاریخ تدریس می کردند و هم جبر و هر دو را به بهترین وجهی بیان می داشتند به زبان های عربی، فرانسه، انگلیسی و ادب فارسی کاملاٌ مسلط بودند قبل از اسلام هم مثل زبان اوستائی و پهلوی هم معرفت کامل داشتند ایشان در اواخر همان دوران به دانشگاه منتقل شدند و از پایه گذاران دانشکده ادبیات اصفهان بودند. من شرح حال ایشان را در جلد1 رجال معروف اصفهان نوشته ام.
در پایان این مقال و این وجیزه دریغم می آید که نام یکی از دبیران ریاضی معروف اصفهان را با خاطره ی عجیبی که از ایشان دارم نقل نکنم.
و این خاطره اگر چه خاطره ی ناگوار و تلخی است ولی برای تنبیه و تنبّه جوانان ، دبیران، استادان و مخصوصاٌ مسؤلان امور و رؤسای بازنشستگی، کوتاه سخن همه آن هائی که پیرانی می بینند با کوله بارهائی از تجربه های علمی، فنّی و اجتماعی و تربیتی که هم چون شمع سوخته اند و بزم دیگران را روشن ساخته اند. پیران عزیزی که روزگاری شبچراغ تمدّن و فرهنگ این مرز و بوم ایران عزیز بوده اند و هم اکنون در گوشه ی خانه ها افتاده، چشم انتظار مقدم شریف عزیزی هستند.
مرحوم آقای ابوالفضل مهابادی یکی از دبیران ریاضی فرهنگ ما بود. مردی با احساس سنگینی و غرور ملی برای ما هیأت تدریس می نمود؛ کلاس را منضبط اداره می کرد، با دانش آموزان سرکش با قدرت رو به رو می شد. همه از او حساب می بردند، ظاهراٌ چهره ی خشن نشان می داد ولی باطناٌ دلی پر از مهر داشت. در محافل خصوصی گاهی چهره ی خندان توأم با طنز از او دیده می شد حتی در محفل دانشمند بزرگ و عارف و ادیب و فیلسوف بزرگوار مرحوم محمد باقر الفت که همه مؤدّبانه نشسته بودند، به خود اجازه می داد که آن محفل را با طنزی و بذله گوئی شیرین نماید و آقای الفت هم با کمال رضا می پذیرفتند.
مرحوم مهابادی در اواخر عمر مریض بود و در خانه افتاده، گاهی دوستان فرهنگی به دیدار او می رفتند من هم دو سه مرتبه خدمتشان رسیدم؛ یک مرتبه بعد از معالجه ی چشم که به سوئیس رفته بود، بعد از برگشت، برای عیادتشان رفتم دو سه نفری آن جا بودند. محفل را با بیانات شیرین گرم کرده بود، وقتی مجلس خلوت شد و همه رفتند، من نشسته بودم. خاطره از خود و همان سفرش برای من گفت که دنیا پیش چشمم تاریک شد و زوال اخلاق و فضیلت سوگواری کردم.
اظهار داشتند، من برای معالجه چشمم به سوئیس رفتم، مرحوم جمال زاده، نویسنده معروف و بزرگ ایران به استقبالم آمد و مهربانی ها کرد و برایم هتلی گرفت و مرا به آن جا برد.
به بیمارستانی برای معالجه ی چشمم مراجعه کردم؛ متصدی بیمارستان به من گفت مبلغ ده هزار فرانک سوئیس به حساب بیمارستان واریز کن و برای معالجه آماده شو. من که چنین پولی نداشتم به هتل بازگشتم که به ایران بر گردم، چند نفری از دانشجویان ایرانی که از شاگردان دبیرستانی من بودند، به دیدارم آمدند و گاهی برای دلجوئی من می آمدند و من آماده ی برگشت به ایران شدم تا بعد از یکی دو روز از بیمارستان به من تلفن کردند که وجه واریز شده، برای معالجه ی چشم به بیمارستان مراجعه کن. من به هیچ وجه نمی دانستم این مبلغ را چه کسی واریز نموده، چون دوستی غیر از جمال زاده این جا نداشتم.
به هر حال رفتم معالجه کردم و دو مرتبه برای استراحت چند روزه بعد از معالجه در همان هتل، بازگشتم، و ماجرایم را برای دانشجویانی که به عیادتم می آمدند باز گفتم؛ جوابی از هیچ یک نشنیدم ولی نمی توانستم خود را راضی کنم. مگر این که لااقّل شخص او را بشناسم. تا در همان دو سه روز استراحت یک روز چند نفری آن جا بودند؛ من هم چندمین بار ماجرای نداریم و معالجه و پرداخت شخصی ناشناس را تکرار کردم باز جواب مثبتی از کسی نشنیدم مگر یک نفر ناشناس که در میان آن ها گمنام بوده و من هم به هیچ وجه او را نمی شناختم؛ نشست، آن گاه که دیگر کسی نبود گفت:
آقای مهابادی؛ چون خیلی دلتان می خواهد بفهمید، چه کسی آن مبلغ را پرداخته، من نشستم که بگویم من بودم، من وضعم در سوئیس بسیار عالی است و فروشگاه های متعدّد دارم و این مبلغ پرداختی برای من، هیچ بود.( در این جا من باید بگویم که آقای مهابادی با گفتن این خاطره بسیار گریست و مخصوصاٌ به این جا که رسید دیگر نمی توانست اشک خود را کنترل کند و با اشک فراوان بقیه ی آن را گفت) گفتم: تو کی هستی که این خدمت را به من کردی؟ گفت اصلاٌ من همدانیم و شما در دبیرستان معلم ریاضی ما بودید. همان روزهای اوّل سال، مرا برای حلّ مسئله ریاضی صدا زدید و از من خواستید مسأله حل کنم. ولی من به هیچ وجه آمادگی نداشتم وچیزی نمی دانستم؛ در کلاس را گشودید و به من گفتید: تو استعداد درس و بحث وکتاب و مدرسه نداری، من از همان جا به سوی بازار رفتم و امروز با اموال فراوان در سوئیس زندگی می کنم و هم اکنون هم نیامده ام که آن مبلغ را از شما بگیرم که در مقابل من دارائی من پسیژی ارزش ندارد.
به او گفتم: پس چگونه شد، که چنین خدمتی کردی؟
در این جا از آقای مهابادی فقط اشک بود اشک بود و اشک و دیگر پایانی از این خاطره از او نشنیدم به نظر من فقط شعر سعدی بزرگ می تواند پایان این خاطره باشد:
گر بخواهی که بجوئی دِلَم امروز بجوی که چه بسیار بجوئّی و نیابی بازم
به امید روزی که دِلسوزان جامعه، نیک خواهان مردم و همه ی مردم ایران عزیز آرام، آزاد و آرامش کامل زندگی نمایند.
اصفهان چهارشنبه 22/9/1391
محمد باقر کتابی

اولین باشید که نظر می دهید