عبارت روشنتر، «انسان محوری» است.
ای گسترهی لایتناهی که تویی
فهرست سپیدی و سیاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
(مرصاد العباد)
چهرههای شاخص انساندوست و انسانمحوری چون:
بایزید بسطامی، جنید بغدادی، ابوالحسن خرقانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر، خواجه عبدالله انصاری، و ابراهیم ادهم …
نمایندگان دوره اُوّل تصوف و در واقع عرفان خراسان هستند. اینان، صرفنظر از حالات یا کلمات و سکنات خارج از باور (شطحیات) که عموماً نقل و اسناد غلوآمیز مریدان پاکباخته یا راویان گزافهگوست، خود زُهادی پاکسرشت و پاکباخته و انساندوست بودهاند که اندیشه و مرام آنان هدایت مریدان به اتحاد و یگانگی، صلاح و فلاح در زندگی و رستگاری بوده است.
وقتی بایزید ندا در میدهد «سبحانی ما اعظمَ شأنی» یا جنید بغدادی میگوید: «مَن عرفَ رَبَّه، کُلَّ لِسانُه» هر دو از کرامت انسان یا به تعبیر «اومانیستها» «انسانمحوری» سخن میگویند.
۲. دورهی دوم تصوف در ایران،
تصوّف بعد از مغول یا تصوف منفی است که این نوع، زائیدهٔ علل و عوامل متعدد اجتماعی- روانی – سیاسی بوده که هر یک بحثی دراز دامن دارد. به گمان نگارنده، علتالعلل بار منفی تصوف بعد از مغول را میتوان ناشی از سرخوردگیهای اجتماعی- اقتصادی دانست. وقتی سرباز قشون خوارزمشاه که از کشتار بیرحمانهٔ مغولان در بخارا جان به در برده بود و به خراسان رسیده بود، میگوید: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند»
(تاریخ ادبیات ایران، صفا، ج دوم).
پس، در آن جوامع پریشان، نابسامان، و سرخورده، جایی بهتر از مسجد، صومعه، و خانقاه پیدا نمیشد! ·
شاکی و بر ملاکندهی این دکانداری ریایی و پیروان مفلوک آنان، حضرت حافظ، عبید زاکانی، و امثالهم و نیز مؤلف کتاب لطائف الطوائف بودند که دردمندانه متاع بیارزش و کالای بیروق این زاهدان ریایی را برملا کردند:
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
آغاز مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبه با اهل راز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زانچ آستین کوتاه و دست دراز کرد
ای کبک خوش خرام که خوش میروی به ناز
غره مشو که گربهٔ عابد نماز کرد
تنها حضرت حافظ در هجده غزل، در مطلع یا مقطع یا بین الابیات، صوفیان ریایی را به صور گوناگون به تمسخر و استهزا گرفته، آنان را به انواع حِیَل متهم ساخته است. ·
عبید زاکانی، طنّاز بیبدیل ادب فارسی، نیز در آثار و رسالات خود از جمله رسالههای صد پند و دلگشا، مَکر عوام فریبان زاهد نما را در لفافهٔ طنز برملا کرده است.
چنین بود که عرفان ناب قرون اُوّل هجری بعد از حملهٔ مغول سیر قهقرایی پیمود و خانقاهها که از مراکز مهمّ آموزش ارزشهای والای انسانی – ایرانی – اسلامی بود به مراکز ذکر و ورد و چلهنشینی تبدیل شد، و هم از این روی است که نگارنده تصوف بعد از مغول را تصوف یا عرفان منفی مینامم. البته چهرههای شاخص و ممتازی چون عطار و مولوی همزمان با حملهٔ مغول ظهور کردند که مستثنا بوده و مشمول قاعده نیستند.
تقليد و تقيّه، تحت الشعاع عقل
تقليد در اصطلاح فقه شيعه عبارت است از فتواي مجتهدی را عمل کردن، عمل شخص عامی بدانچه مجتهد اعلم در مسائل شرعی فرعی فتوا دهد. تقليد امری است مقابل اجتهاد
(لغتنامه)
ناصر خسرو در بی اعتباری تقليد گويد:
تقليد نپذرفتم و حجّت ننهفتم
زيرا که نشد حق به تقليد مشهّر
حکيم سنايی در نکوهش تقليد گويد:
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
شيخ اجل سعدی در بوستان چنين گويد:
عبادت به تقليد گمراهی است
خُنُک رهروی را که آگاهی است
مولانا در نکوهش تقليد میفرمايد:
خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد
در واقع مقولهٔ تقليد برخاسته از ايمان است، ايمان، اعتقاد بیچون و چرا به مکتب، مذهب، يا مرامی است که ثابت و چند و چون ناپذير است، درست مقابل عقل، عقل فرمانروا، عقل مصلحتبين و مصلحتانديش، عقل فعّال که تدبير امور زندگی کند. راه از چاه باز شناساند و از رنسانس فکری به بعد با عقلمدارانی چون کانت و دکارت و گفتهٔ معروف دکارت: «میانديشم، پس هستم» چراغ راه انسان مدرن و عامل تحولات بنيادی در زندگی اجتماعی – علمی – سياسی – اقتصادی بشر شد. بنابراين عقل و ايمان به تعبيری مقابل يکديگرند.
تقيّه نيز به نوعی همپا و هم رديف تقليد است به معنی پرهيز کردن، پرهيزکاری، پنهان کردن مذهب خويش
(يادداشت مرحوم دهخدا)
آوردن به زبان از روی صلاح وقت چيزي را که در دل غير آن باشد، خودداري از اظهار عقيده و مذهب خويش در مواردي که ضرر مالي يا جاني يا عرضي متوجه شخص باشد، پنهان کردن مذهب خود با احتياط در مقابل کسي که مذهب ديگري دارد (لغتنامه)
با عنايت به نکات مذکور در باب تقليد و تقيّه که دقيقاً مقابل تحقيق است، ميتوان نتيجه گرفت که اين دو مقوله حاصل عوامزدگي، و مذهب تسليم و رضاست و در تضاد با عقل و عقلمداري است.
تشيع صفوي و زوال عقل:
در دوران حکومت سيصدساله صفويان غير از تقويت و ايجاد دولتي مرکزي که به دست تواناي شاهعباس بزرگ صورت گرفت، مذهب شيعهٔ دوازدهامامي به دست شاه اسماعيل به عنوان مذهب رسمي کشور اعلام و تثبيت شد؛ منتهي با هدفی سياسي- ابزاری عليه دولت سني مذهب عثماني. ابزار و وسيله برای اتحاد ايرانيان در جنگهای ايران و عثماني تا آنجا که طبق اسناد و مدارک موجود، شاه اسماعيل بدترين آدمکشیها را تحت لواي مذهب شيعه عليه سنّی مذهبان در نقاط مختلف ايران خاصه در همين اصفهان مرتکب ميشد.
بنابراين، مذهب شيعه ابزاری شد در دست شيخوخ صفوی برای بهرهمندی طبقاتی و نفوذ در دربار و آميختگي تنگاتنگ دين و دولت.
اين آميختگي سابقهای ديرين داشته تا جايي که به حکايت منابع تاريخ ساساني، مداخلات ناروا و عقلگريز موبدان زرتشتی در دربار يزدگرد از قبيل طالع بينی و تمرّد از مصلحتبينیهای رستم فرخزاد، سردار بزرگ و آزموده ايراني در نبرد قادسيّه، موجب شکست سپاه ايران در برابر هجوم اعراب شد!
(در کشاکش دين و دولت، موحد)
نوشته اند سيصد و شصت موبد و منجم و طالع بين و جادوگر در دربار خسروپرويز گرد آمده بودند که در ترديدها و بزدلي های پرويز، رأی زنی و طالع بينی کنند!
(نولد که به نقل از طبری)
قياس کنيد عقلگريزی حاکم بر دربار ساسانيان خاصه يزدگرد و خسرو پرويز را با دربار شاه سلطان حسين صفوی:
شاه از شيخ درباری برای مقابله با اشرف افغان مصلحتبينی (استخاره) طلب ميکند و شيخ پس از استخاره ساعت و وقت را مناسب مقابله و حمله به سپاه اشرف نمیبيند!
اشرف با سپاهيانش اصفهان را محاصره ميکنند، پس از کشتار اصفهانيان به کاخ فرحآباد میروند؛ شاه تاج شاهی را بنا به صوابديد شيخ بر سر اشرف میگذارد و میگويد خدا حال مصلحتاش بود که من شاه ايران باشم و از اين به بعد میخواهد که تو شاه ايران باشی!
در اين مواقع و مواضع از تاريخ اين سرزمين بوده که عقلمدارانی همچون بزرگمهر حکيم هيربد تنسر قبل از اسلام (ساسانيان) و بعد شعوبيه که به خونخواهی امام حسين قيام کردند بعد از اسلام نیز حکما و عقلایی چون: زکریای رازی، کندی، فارابی، و ابن سینا در گور لرزیدند، زیرا شاهد سقوط و نزول و سیر قهقرایی عقل و حکمت در سرزمین اهورایی بودند و نگارنده این سقوط را «زوال عقل» نامیدهام.
عقال و ستم دیدگان عقل اندیش
این بخش از گفتار را میتوان به دو دورهٔ قبل و بعد از اسلام تفکیک کرد. این بخش، بحث اصلی این مقال است که سعی شده احوال و آثار آنان در کمال اختصار بیان شود.
۱. قبل از اسلام: ·
از بخش اساطیری شاهنامه شروع میکنیم: سیاوش به حکایت اوستا و شاهنامه حکیم فردوسی و سرنوشت غمانگیز سیاوش پسر کیکاووس پادشاه خودکامه از تبار کیانیان که قربانی هوس سودابه همسر کیکاووس میشود؛ نماد دو اصل: عقلانیت و مظلومیت است.
۱-۲. بخش تاریخی:
اردشیر بابکان، بنیانگذار دودمان ساسانی به روایت شاهنامه و نامهی هیربد. «تنسر» رئیس نگاهبانان آتشکدهها از «جشنسپ» حاکم طبرستان دعوت به فرمانبرداری از اردشیر میکند؛ اردشیر پادشاهی عادل، عاقل، و خردمند معرفی شده است. (نامه تنسر)
· بزرگمهر حکیم صدر اعظم انوشیروان، به روایت شاهنامه و دیگر متون اسلامی همچون تاریخ بیهقی، نماد کامل تعقل و عدالت است که به روایت بیهقی او نیز قربانی عقل و عدل میشود. (تاریخ بیهقی)
۲. بعد از ورود اسلام در ایران:
عبدالله بن مقفّع (روزبه): خردورز و مترجم معروف کلیله و دمنه از زبان پهلوی به عربی و دیگر آثار ارجمند همچون خداینامه، در دوره خلاف امویان که به لحاظ اختلاف عقیده در باب مباحث اعتقادی – کلامی با ابوسفیان در سال ۱۴۱ هجری به فرمان وی به قتل میرسد (ابن مقفّع به قلم عباس اقبال)
ابوالعباس ایرانشهری: حکیم و فیلسوف عالیقدر ایرانی که خود را «پیامبر ایرانی» نامیده و در قرن سوم هجری میزیسته و بنا به روایت ابوریحان در باب ادیان چنین اعتقاد داشته:
«ادیان به معنی اُوّل یعنی خرد و خردمندی، یکی بیش نیست و این همه خلافها را قوم و اُمّتان پیغمبران بیرون آوردهاند به غرض خویش» (بیان الادیان). گویند استاد زکریای رازی بوده است (محمد بن زکریای رازی، دهقانی).
زکریای رازی: یا فیلسوف ری، در سال ۲۵۱ هجری در ری متولد شد و در سال ۳۱۳ هجریدر 60 سالگی وفات یافت. در قیاس عقل باید او را ششصدساله نامید زیرا این حکیم و فیلسوف «عقلمدار» در عمر کوتاه خود، بنا به روایت ابوریحان، ۱۸۴ اثر ارزندهٔ علمی – حکمی – اخلاقی خلق کرده است، اما آنچه مانده و در دسترس است ۲۶ کتاب و رساله بیش نیست. این عبارت حکمتآمیز از اوست: «اندر آنچه همی ندانم از کارها توقف کردم و خدای مرا بدین توقف عقوبت نکند».
(رازی، دهقانی) فارابی: ابونصر فارابی فیلسوف بزرگ قرون سوم و چهارم شرح آثار ارسطو، بیعلاقه به تعلقات دنیوی و تنها نشین بود. علاوه بر شرح آثار ارسطو بر آن بود که بین عقاید افلاطون و ارسطو را التیام دهد. سفرهای متعددی به بغداد و مصر داشت. در روش فلسفی پیرو نوافلاطونیان بود که این روش در آثار ابن سینا به کمال میرسد.
میگوید:
حاصل علم و مقدمه سعادت، اخلاق است و عالمی که از مبانی اخلاقی پیروی نکند از سعادت کمال برخوردار نیست.
این فیلسوف «عقلمحور» حدود صد اثر از خود به جا گذاشته است که عمده آثار او به زبان عربی است. به لحاظ اعتقاد و شرح آثار ارسطو، در حکمت ایرانی به «معلم ثانی» یا «ارسطوی ثانی» مشهور است. مهم ترین اثر او که به فارسی نیز ترجمه شده آراء اهل مدینه فاضله است. فارابی در ۸۰ سالگی یعنی سال ۳۳۹ هجری در دمشق وفات یافت.
(فرهنگ معین)
پورسینا: حجتالحق، امامالحکما معروف به ابنسینا، پیشوای دانایان، کم عمر پربار (۳۷۰-۴۲۸) فخر زمان و جهان، منطقی، هندسی، نجومی، فلسفی، و طبی؛ پس از تحصیل علوم مطلوب از بخارا به گرگان و خراسان رفت، سپس دوباره به گرگان و ری و همدان و اصفهان برگشت. وی ارزندهترین آثار خود را از قبیل «شفا» در فلسفه و «قانون» در طب به عربی در ضمن این سفرها خاصه در اصفهان تألیف و تدوین کرد.
همچنین دانشنامهٔ علایی را که خود دایرةالمعارف است به فارسی؛ به نام علاءالدین کاکویه حاکم اصفهان که حامی او بود در سالهای اقامت در اصفهان تألیف کرد..
محور بحث در این مقال عقل و عقلا و عقل ستیزان است. اگر ابن سینا به لقب «امام الحکما» یعنی دانای دانایان ملقب شده بشنوید حکایت «عقل ستیزی» جبار و قتال چون امیر مبارزالدین از خاندان سقاک آل مظفر را که به نقل از محقق ارجمند و کتابشناس بی بدیل، زنده یاد دکتر جمشید مظاهری یار دیرینم که در بهمن ماه سال ۹۶ به دیار باقی شتافت.
میگفت:
«متنى عربی و منحصر به فرد در اختیار دارد که امیر مبارز در قرن هشتم پس از کشت و کشتار گسترده در کرمان، حاکم اصفهان میشود. روزی سراغ از تربت شیخالرئیس میگیرد، او را بر مزار شیخ در پشت مسجد شیخ لطفالله میبرند،
دستور نبش قبر میدهد، میگوید استخوانهای شیخ را از گور بیرون آورند، آن گاه میگوید: تمامی آثار شیخ را بر روی استخوانها قرار دهند و آتش زنند! زیرا آن حاکم جبّار آدمیخوار، دشمن عقل و علم و فلسفه بوده است!!
آری، عقلستیزان خونخوار همچون امیر مبارزالدین و امثال او از یک سو و ستمدیدگان عقل و علم چون پورسینا از سوی دیگر در این سرزمین مظلوم مظلوم کم نبودهاند.
در این واقعهٔ جانسوز، به شرط صحت مرجع، معلوم میشود که مدفن ابنسینا در اصفهان است نه در همدان؟
نقل است که گرایش زائدالوصف ابنسینا به فلسفه ناشی از مطالعه، تأمّلات، و نقد آثار فارابی بوده که موجب خلق اثری جاودانه چون کتاب «شفا» شده است.
(فرهنگ معین)
حکیم عمر خیام نیشابوری: خواجه امام، حکیم ابوالفتح مشهور به خیام (خیامی)، فیلسوف، منجم، ریاضیدان و شاعر بزرگ عقلی مذهب (قرن ۵ و ۶) سخت مورد توجه و حمایت ملکشاه سلجوقی بود. در ترتیب و تأسیس رصدخانه ملکشاهی بسیار مؤثر بوده، تقویم شمسی معروف به جلالی را اصلاح کرده، رساله در جبر و مقابله دارد، اشکالات هندسهٔ اقلیدس را شرح کرده، نوروزنامه را نوشته و چندین رساله به عربی در باب طلا و نقره و امکنه دارد. شاهکار این دانشمند «عقلمدار» ۶۰ تا ۷۰ رباعی است که ایرانیان و ایران شناسان بنام از قبیل «فیتز جرالد» انگلیسی را به اعجاب واداشته است!
شگفتا! که در همان روزگار یعنی روزگار حکیم، قشریون خشک اندیشی بودند که با او عَلَم مخالفت افراشته بودند و او را مُلحد و کافر میپنداشتند بدان سان که گاه از بیم آنان در خوف به سر میبرده و حتی آنان که طرفدار او بودهاند با تجاهل و سفسطه میخواستهاند او را از عقایدش خاصه در رباعیات و نوروزنامه تبرئه کنند و سرایش آن رباعیات را به دیگری با همان نام نسبت دهند!!
(دمی با خیام)
خواجه نظام الملک طوسی: خواجه قوام الدین طوسی ملقب به رضی امیرالمؤمنین (۴۸۵-۴۰۸) وزیر و دانشمند و خردمند سلجوقیان و بنیانگذار نظامیهها (دانشگاههای آن زمان) در شهرهای بزرگ ایران همچون «نظامیههای نیشابور، اصفهان، و بغداد و… به همت و درایت او بود. هم او در طوس و نیشابور و مرو دانش اندوخت و سپس به تدبیر امور ملک پرداخت. نظامالملک ذوجنبتین بوده، هم در علم و حمایت از دانشپروری و هم در سیاست و مُلکداری. صد افسوس که چنین دانای علم پرور و علم گستر و مدبری در کشورداری در کشاکش جدالهای فرقهای قربانی دسیسهٔ فرقه اسماعیلی میشود و به دست عقلستیزی از طرفداران حس صبّاح در رمضان ۴۸۵ هجری از پا درمیآید. آنچه از کشورداری و کسب آبرو نصیب دولت آل سلجوق شد مدیون سی سال کفایت و درایت خواجه نظامالملک بود.
(فرهنگ معین با اندکی دخل و تصرف)