رفتن به نوشته‌ها

در رثای استاد شریعت

در رثای استاد شریعت
سید محمد معزّالدینی

هیهات، هیهات ان یاتی الزمان بمثله ان الزمان بمثله لعقیم
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش
دکتر محمد جواد شریعت استاد ممتاز، برجسته، محقق و پژوهشگر امین و اندیشمند و حافظ دوست و مولوی شناس پس از چند ماه تحمل بیماری های طاقت فرسا و دردناک، سرانجام در ساعت 5/5 بعدازظهر روز پنج شنبه چهارم آبان ماه 1391 برابر نهم ماه ذیحجه 1433(روز عرفه) که مصادف با شهادت مسلم بن عقیل بود روحش به سوی دوست پرواز و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
این جانب علاوه بر این که مدت 4 سال از سال 1352 تا 1356 افتخار شاگردی ایشان را در دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان بر عهده داشته و خوشه چین خرمن دانش و معرفت آن بزرگوار بودم، در 25 سال اخیر به کرّات و حداقل ماهی دو بار افتخار مصاحبت آن عزیز را داشته و حتی تلفنی نیز از وجودش بهره های علمی برده ام او انسانی بسیار خلیق و مهربان و با همه فضائل علمی بی ادّعا و مردم دوست بود به طوری که در این مدّت طولانی یک جمله از او درباره هیچ کس و هیچ موردی ناسزا نشنیدم.
پس از پیروزی انقلاب به دلیل طبیعت انقلاب و واگذاری مسئولیت ها در مواردی به افرادی شاید مخلص ولی خام، ناپخته و کم تجربه و نا آشنا به مسائل فرهنگی و اجتماعی و شخصیت فرهنگی و دانشگاهی مورد کم لطفی و بی حرمتی قرار گرفت( که از انقلاب اسلامی چنین توقع و انتظاری نمی رفت) وی را از دانشگاه اخراج و پس از مدّتی کوتاه به بی گناهی او وقوف یافته و دیدند حتی در طول خدمت ترک اولائی نداشته است این استاد بزرگ را که از مفاخر فرهنگی کشور بود بازنشسته و خانه نشین کردند که در ابتدا صدمه ای بزرگ به روحیه او وارد شد ولی از آن جا که از تربیت خانواده مذهبی خوبی برخوردار بود با توکل به خداوند بزرگ و ارادت به آستان مولای متقیان علی علیه السلام مو قعیت روحی خود را بازیافت و بهترین آثار ماندگار خویش را که بعضی از آن ها کتاب سال شناخته شد در این دوران تدوین و تألیف نمود(نظیر شرح مثنوی شریف در پنج جلد- شرح کامل غزلیات حافظ که تاکنون نظیری نداشته) که قطعاٌ این آثار و دیگر کتب و رسالت علمی او مورد استفاده محققان و پژوهشگران آتی کشور در زمینه های ادب و معارف فارسی قرار خواهد گرفت.
مرحوم دکتر شریعت پس از بازنشستگی وبه منظور استفاده از اطلاعات علمی غنّی او برای تدریس در دوره های کارشناسی ارشد و دکترای ادبیات فارسی در دانشگاه های آزاد اسلانی نجف آباد شهرکرد و بروجن تا آخرین سال تحصیلی 90-91 به تدریس اشتغال داشت که شاگردانی اندیشمند و با سواد را تربیت و به جامعه تحویل داد. وی فرصت مطالعاتی خود را در دانشگاه های انگلستان، چین و روسیه انجام و در همه این مأموریت ها با مطالعات دقیق خویش و تدوین کتب و رسالات مختلف بر غنای فرهنگی و ادبی کشور افزود.
پس از مرگ اوتجلیل شایانی از شخصیت علمی و ادبی او در رسانه های مختلف از جمله سیمای کشوری و استانی و با مصاحبه با شخصیت های علمی که با سابقه کاری او آشنائی داشتند به عمل آوردند که تا حدّی حق مطلب ادا شد ولی فکر می کنم کمی دیر این اقدام صورت گرفت زیرا به قول مولوی:
چو برخاکم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده اکنون همانم
به هر حال عمر پر برکت و زندگی پر بار مرحوم دکتر شریعت خاتمه یافت و هر چه بود به طومار هستی او در نوردید ولی آنان که به او و دیگر ارباب معرفت و انسان های آزاده و دگر اندیش کم لطفی نموده و قبل از مرگ موفق به طلب حلالیّت و بخشش نشده اند باید در روز واپسین جوا بگوی اعمال خویش باشند زیرا در آن روز موقعیت عارضی به هیچ وجه کار ساز نیست و در دنیای فعلی نیز ضرب المثل شیرین فارسی می گوید:
زمستان می گذرد و رو سیاهی برای ذغال می ماند
در پایان مقال بار دیگر ضایعه اسفناک در گذشت این استاد بزرگ را به همسر، فرزندان، فامیل های وابسته، شاگردان ایشان و جامعه فرهنگی و دانشگاهی کشور تسلیت می گویم و تقاضا دارم چنان چه اثر چاپ نشده ای از آن مرحوم وجود دارد به هم یاری و مساعدت خانواده ایشان و دانش پژوهان و علاقه مندان به اعتلای و غنای ادبی کشور با حفظ امانت لازم منتشر و در اختیار جویندگان دانش و معرفت قرار گیرد.

محمد جواد شریعت
مقاله ی زیر قسمتی از مقاله ای است که در بعد ازظهر روز پنجشنبه 11/8/91 درهفتمین روز در گذشت استاد شریعت
در مسجد سید اصفهان توسط آقای عبدالعلی غفوری
در جمع شرکت کنندگان قرائت گردید.
گاهی که ملال حال تو را به جان می آورد، مرور خاطره های خوش و خرّم کودکی و جوانیِ از دست شده به یاری ات می شتابد، دستت را می گیرد، بر مرکب رهوار خیال می نشاند و به دور دست ها می برد. آن جا که سالیان سال از آن دور شده ای و جز تصویری مبهم و تاریک بر تاریک خانه ی ذهنت نداری. آن جا که نشانی از این دغدغه های پر بیم و هراس نیست و دلهره های دم به دمش تو را نمی آزارد و هر چه هست پاکی و صفا و زیبایی است. دیشب مرا دیگر بار این سفر دور و دراز دست داد. بر بال خیال نشستم و پای بر مرکب اندیشه نهادم و روی به گذشته و پشت به آینده کردم. آدرس مقصد خویش به دست سایه روشن ذهن فرسوده سپردم و خواستار بازگشت به هجدهمین منزل عمر رفته گشتم.
صحنه هایی چند از آن دوران پر نشاط جوانی پدیدار گردید. گفتم می خواهم مرا به زیباترین روزگار حیاتم باز گردانی. دانشگاه اصفهان راه رو بلند دانشکده ی ادبیات کلاس 214.
ذهن وامانده بی درنگ خواستم برآورد، یک باره خویش را در جمع هم کلاسان دیرین یافتم گفتم درست آمدی آن چه می خواستم همین جاست. پوزشی خواستم و از مرکبِ تیز پروازِ زمان فرود آمدم. شتابان به سوی کلاس درس استادم، دکتر جواد شریعت روی کردم و او را آرام و موقّر بر کرسی تدریس دیدم. استاد به سحر گفتار خویش همگان را به هزار سال پیش برده بود و به شوق تمام داستان بردار کردن حسنک وزیر می گفت و فرجام او می نُمود و ما را به عبرت نگری فرا می خواند: شمرده و آرام سخن می گفت و شرحی مفصل می داد و واژه ها را یکایک معنا می کرد و خواندن از سر می گرفت.
هنوز خاطره ی نخستین روز درس استاد را بی کم وکاست به یاد دارم.
استاد شریعت با وقار و متانت همیشگی خویش به کلاس گام نهاد و بی درنگ لیست اسامی دانشجویان را گشود و به حضور و غیاب پرداخت. سپس بی هیچ گفت و گویی کار خویش آغاز نمود و بحثی مفصّل در باب زبان و ادب فارسی کرد و به اعجاز زبان و ارزش مندی این گوهر پر بها پرداخت و فردوسی و طبری را پیش تازان و پرچمداران پیروزمند میدان فصاحت و بلاغت نامید.
استاد نمودی از صفات برجسته ی انسانی بود- ادب مندی، خردمندی، وظیفه شناسی و نظم وانضباط و پشتکار و بسیاری از صفات پسندیده ی دیگر در او جمع بود.معنای واقعی فعل را در افعال ستوده ی استاد می یافتیم. مفهوم حرف و انواع آن نیز در گفتار سنجیده استاد نمایان بود که هرگز کلامی بیهوده و نا به جا بر زبان نمی راند و حرف اضافه و بی ربط بر زبانش نمی گذشت. اگر چه تعریف او از حرف شرط” اگر” آن بود که گوینده انجام جمله پایه را مشروط به انجام” پیرو” کند اما خود بی مزد و منت کارها می کرد و به انجام آن ها شرطی نمی نهاد.
ساعات تدریس مثنوی شور و حالی دیگر داشت، گویی پیر بلخ دیگر بار بر مسند گفتار نشسته و شیفتگان کلام خویش را مستی و بی خویشتنی بخشیده بود. دست ها جز به نوشتن و یادداشتِ گفتارِ آتشین او نبود. دلی نبود که به سوز گفتارش آتش نَگیرد و جانی نبود که هوس سوختن نکند، کلام نافذ او دل های بی قرار ما را جانی تازه می بخشید و شور و سر مستیِ ما را دو چندان می کرد. آن گونه که هرگز خود را درفضای بسته ی کلاس درس احساس نمی کردیم.
روزی از روزهای آغارینِ پاییزِ سال 53 بود ما همکلاسی ها بر روی نیمکت حیاط دانشگاه نشسته بودیم و از هر دَری سخن می گفتیم. نا گاه اتومبیل استاد آهسته از خیابان رو به روی دانشکده گذشت و در سمت راست خیابان ایستاد. مدت ها بود که انتظار چنین فرصتی را می کشیدم که بتوانم لحظه ای چند با استاد در طول راه به گفتن پردازم شتابان به سویش رفتم. استاد از اتومبیل ساده و بی زرق و برق خود پیاده شده بود و مثل همیشه کتاب هایی چند به زیر بغل داشت و به دیگر دست کیف خود را حمل می کرد. به سویش رفتم و خواستم در حمل کتاب ها یاری اش دهم نپذیرفت. بریده بریده گفتم در وصف شما شعری گفته ام که می خواهم برایتان بخوانم و شروع به خواندن کردم مصراع اول تمام نکرده بودم که مرا از ادامه خواندن منع کرد.
استاد مرا اجازه ستایش خویش نداده بود که هرگز مدح و ستایش خویش نمی پسندید.
سرانجام دوره ی کوتاه دانشجویی ما به سر آمد. از گفتار و کردار بی مانند استادِ خویش توشه ای پر بار و پر بها اندوخته و آثار گران قدرش را پشتوانه ی علمی و عملی خویش ساخته بودیم. به مدد آیین نگارش و فرهنگ املایی و دستور زبان پر بارش با نثر فخیم و استوار فارسی آشنا شده و شیوه ی درست نویسی را آموخته بودیم. قرائت سخنان پیر هراتش ما را نکته ها آموخته بود و شرح دیوان خاقانی اش ما را با شاعر دیر آشنا، خاقانی شروانی آشنا کرده بود. روی به سوی جهانی بهتر داشتیم و خویشتن را از بهر آموزش نکته های تازه مهیا می دیدیم.
سال 55 بود و آخرین ترم تحصیلی ما آهسته آهسته به پایان می رسید. چه رویداد شگرف و شیرینی که نخستین روز درس دانشکده را با کلاس استاد سروع کرده و اینک آخرین روز کلاس خود را نیز با درس او به پایان می بردیم. خاطره ی آخرین روز درس استاد هنوز همان قدر در ذهنم بر جای مانده که داستانِ آخرین روز درس آلفونس دوده فرانسوی در خاطره آن کودک روستایی آلزاس بر جای مانده بود.
سرانجام جمع ما پراکنده گردید و هر یک به سویی رفتیم و پیشه ای گزیدیم. آنان که طالب نام و نانی بودندبر پذیرش هر حرفه ای جز معلمی گر دن نهادند و به کار پر سود خویش انبان خود از کالای جهان انباشتند. امّا من و یکی دو تن از دیگر یاران، اندیشه ای دیگر داشتیم. می خواستیم آموخته های خویش به دیگران بیاموزیم و پیروی راه استاد و رهروی طریق مراد خویش نماییم. آرزوی آن می کردیم که روزی همچون استادمان دکتر جواد شریعت جامعه ی معلّمی بپوشیم و دانسته ها و آموخته های خویش عرضه ی خواستاران کنیم. می خواستیم پیروی راه او کنیم و به تقلید از کردار پسندیده اش پردازیم و جز بر طریق انسانی اش گام ننهیم.
پس بدان سوی رفتیم و به اختیار، زیان خویش برگزیدیم و سود کالای پر زرق و برق این بازار به دیگران واگذاشتیم. نخستین روز تدریس ما با شوق و شوری توام با اضطراب و دلهره آغاز گردید. لیکن این تشویق و نگرانی نپایید که یادداشت ها و جزوه های مانده از دور دانش جویی و کلاس های پر بهره استادشریعت ما را یاری گر بود که به آسان ترین شیوه ، دشوارنرین مباحث ادبی را به ما می آموخت.
ما چند نفر هفته ای یک روز نشستی داشتیم و مشکلات درسی را باهم در میان می نهادیم روزی به نکته ای بر خوردیم که بر ما بس عجیب و شگفت می نمود. هرکس در این باره چیزی می گفت و نظری می داد. لیکن پاسخ ها، دل چسب و دل خواه نبود. شبی که فردای آن روز می بایست به تدریس آن درس پردازیم، جز یاری خواهی از استاد چاره ای ندیدیم به ناچار به منزل استاد تلفن کردیم. می پنداشتیم که گذر زمان و کثرت دانشجویان و فراوانی کارهای تحقیقاتی نه تنها نام که حتی تصویری از ما را در حافظه ی استاد بر جای ننهاده. با این تصوّر خود را دانشجوی سابق ایشان معرفی کردم و تا در شناخت بیشتر خود نشانیی نیز داده باشم ماجرایِ شعرِ ناخوانده ی خویش پیش کشیدم که استاد در آن روز پاییزی به گاه ورود به دانشگاه مرا رخصت خواندن آن نداده بود.
چون گفتار به سر آوردم و دیگر بار گفته ی پر مهرش شنیدم شگفت زده و حیران شدم که استاد مرا به نام و فامیل می خواند و بسیاری از نمره های مرا نیز به یاد داشت.
اوّلین باری بود که معلّمی را این گونه به کار خویش دل بسته و دل نهاده و هشیار می دیدم. بی اختیار اشک از دیدگانم روان گشت. بار دیگر خواستار آن شدم که مرا رخصت خواندن سروده ی پر عیب و ایرادم دهد. لیکن نپذیرفت که استاد را با مدح و ستایش میانه ای نبود. مشکل درسی خویش با او در میان نهادم و در کوتاه ترین عبارت پاسخ دلخواه خوش شنیدم. پنداشتم که با همین یکی دو جمله ی ساده دشواریِ کل کتاب بر طرف شده. پوزش خواستم و آرزوی دیدارش کردم و گوشی تلفن بر جای نهادم.
سال ها به شتاب در گذر بود. آرزوی ما دیدار پیوسته ی استاد و شنیدن گفتار او بود امّا اندیشه ی مشغله ی گونه گون استاد در کارهای تحقیقاتی ما را از تماس پی در پی باز می داشت که تنها گاه در مواقع ضروری، تلفنی استاد را عرض ادبی می کردیم و جویای حالش می شدیم.
گاهی استاد را در پارک صفّه زیارت می کردم و چون مرا به نام می خواند. در خود احساس غرور و سر افراختگی می کردم. بدین منوال سال ها گذشت تا روزی استاد را خسته و ناتوان یافتم، غم انگیز ترین روز زندگی ام آن روز بود. گویی کوهی از غم بر دلم نشست آن گونه که کسی را در اندوهمندی خویش برابر ندیدم.
وآن روز که از واقعه ی هولناک وداع استاد خبردار شدم، گفته ی استاد سخن سعدی را به یاد آوردم و آن را زبان حال خویش دانستم. جز بارانِ اشک، غم گساری نیافتم و بر دردمندی جان غم بار خویش دریغی دردناک گفتم:
کاش آن روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز، جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

منتشر شده در مقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *