50)
روح خاموشی ناپذیر: نشانهی انسان کامل
نوشتهی: دیل کارنگی
یک روز، در آن هنگام که کودک خردسالی بودم، در خانهی متروکی واقع در شمال غربی میسوری به بازی اشتغال ورزیدم. پای خود را بر آستانهی پنجرهای گذاشتم و آن گاه از بالا به پایین جهیدم. حلقهای که در انگشت سبابهی خود داشتم به سر میخی گیر کرد و انگشت من پیچ خورد. بسیار ترسیدم و گمان کردم که این انگشت مرا خواهد کشت. ولی پس از آن که دستم درمان شد دیگر هیچ در خصوص آن به خود نگرانی راه ندادم. اکنون دیگر به آن نمیاندیشم که در دست چپم فقط سه انگشت و یک شست دارم.
چند سال پیش مردی را ملاقات کردم که در آسانسور یکی از ساختمانهای نیویورک کار میکرد. ملاحظه کردم که دست چپ او از مچ قطع شده بود. از او پرسیدم که آیا این دست مایهی ناراحتی او نیست، و او در جوابم گفت:” البته نه. فقط وقتی که میخواهم سوزن نخ کنم دچار زحمت میشوم.”
مایهی تعجب است که، اگر بخواهیم، چه بسیار زود میتوانیم خود را با هر وضعی انطباق دهیم. جورج پنجم این کلمات را نویسانده و قاب کرده و بر دیوار کتاب خانهی خود آویخته بود:” به من بیاموز که نه برای دست یافتن به ماه فریاد بکشم و نه برای شیر ریخته.” همین فکر را شوپن هاور بدین صورت بیان کرده است:” توکل و تسلیم در زندگی روزانه اهمیت درجهی اول دارد.”
واضح است که تنها اوضاع و احوال نیست که سبب خوشی یا نا خوشی ما میشود. آن چه که احساس ما را بر میانگیزد، راه نشان دادن واکنش در مقابل آن اوضاع و احوال است. همهی ما، اگر بخواهیم، میتوانیم در مقابل مصیبت و بدبختی مقاومت کنیم و بر آن پیروز شویم. منابعی در وجود خود داریم که اگر از آنها استفاده کنیم، این کار از عهدهی ما بر خواهد آمد. ما نیرومند تر از آنیم که تصور میکنیم.
بوث تار کینگتون فقید همیشه بر این عقیده بود که با هر مصیبتی میتواند بسازد جز با کوری. هنگامی که 60 ساله شد کم کم نور چشم خود را از کف داد. چون کوری وی کامل شد، تار کینگتون گفت:” این را دریافتم که میتوانم از دست دادن چشم را تحمل کنم، همان گونه که هر کس میتواند بلیات دیگر را تحمل کند. اگر هر پنج حس خود را هم از کف بدهم، خواهم دانست که چگونه به کمک فکر و ذهن خود زندگی کنم، زیرا که دیدن و زیستن ما در حقیقت به وسیلهی عقل و ذهن است و چشم آلتی بیش نیست.”
مقصودم آن نیست که آدمی در مقابل هر بدبختی و مقاومت سر تسلیم فرود آورد. تا آن زمان که امید آن هست که در وضعی پیروزی نصیب ما شود، ناچار باید مبارزه کنیم. ولی اگر عقل سلیم به ما بگوید که در مقابل امری قرار گرفتهایم که نمیتواند به صورت دیگری باشد، آن وقت به خاطر سلامتی خود باید برای چیزی که نمیتواند وجود داشته باشد غصهای به خود را ندهیم.
سارا برنار نمونهی برجستهای بود از کسانی که میدانند چگونه با آن چه اجتناب نا پذیر است بسازند. پس از آن که مدت نیم قرن ملکهی نمایش در چهار قارهی دنیا بود، در 71 سالگی دریافت که دیگر از پا در آمده است، و بدتر از آن این که هنگام عبور با کشتی از اقیانوس اطلس دچار طوفان شد و بر زمین خورد و پایش شکست و گرفتار بیماری ورم ورید پا شد. درد چندان زیاد بود که پزشک چارهای جز بریدن پای او نمیدید، ولی از نگرانی آن که مبادا آن زن طوفانی مزاج گرفتار صرع شود از گفتن این مطلب به او خودداری میکرد. ولی حق با او نبود. سارا برنار به پزشک نظر افکند و به آرامی میگفت:” اگر این کار باید بشود، بگذار که چنین باشد.”
هیچ کس آن اندازه هیجان و نیرو ندارد که در آن واحد هم با اجتناب ناپذیر بجنگد و هم بتواند خود را با زندگی تازهای انطباق دهد. باید یکی از این دو را انتخاب کرد. یا باید در مقابل طوفان اجتناب ناپذیر خم شوید و بگذارید که بگذرد، یا با آن مقاومت کنید و در برابر آن خرد و شکسته شوید.
خیال میکنید که چرا لاستیکهای اتومبیل شما این اندازه بر روی جاده باقی میماند و آن همه بار چرخیدن بر روی جاده را تحمل میکند؟ نخست سازندگان کوشش کردند تا لاستیکی بسازند که در مقابل ضربههای جاده مقاومت کند، ولی به زودی آن لاستیک به صورت نوارهایی در آمد و پاره شد. پس از آن کوشیدند تا لاستیکی بسازند که ضربههای جاده را به خود جذب کند، و چنین لاستیکی است که میتواند بر جاده دوام نماید. من و شما هم اگر چنین کنیم، عمر طولانی تر و زندگی آسودهتری خواهیم داشت.

اولین باشید که نظر می دهید