محمد علی فروغی ملقب به ذکاء الملک
میدانید که از دو هزار و پانصد سال قبل، یعنی از زمان تشعشع تمدن یونان باستان تاکنون، همیشه حکما سعی کردهاند انسان را از نظر خصوصیات معنوی و خلقیات به انواع مختلف تقسیم کنند تا بهتر نوع و«تیپ» بشر را بشناسند و معرفی کنند: تیپ آتشی مزاج- تیپ بلغمی- تیپ عاطفی- تیپ عاشقی- تیپ فداکار- تیپ مظلوم- تیپ خود خور- تیپ اجتماعی و دهها نوع دیگر که هیچ یک از این القاب به تنهایی ارزش منطقی و علمی زیاد نداشته و تا این اواخر هنوز نتوانسته بودند تیپهای حقیقی و صحیحی که با منطق علمی کاملاٌ تطبیق کند تعیین نمایند، فقط در این ربع قرن اخیر که روان شناسی حقیقة از فلسفه و ادبیات جدا شد و به صورت علمی مشخص و معین در آمد، و در معرض تجربیات علمی و حتی لابراتواری قرار گرفت، تیپهای مشخصی، که نزدیک به حقیقت است، معین شد، و شناسائی این وجود مرموزی، که نامش انسان است، تا اندازهی زیادی روشن گردید، ولی با این حال هیچ بیوگرافی حق ندارد بعد از حیات شخص ادعا کند به این که تشخیص دربارهی او صد در صد صحیح است. زیرا تنها مدرکی که نویسندهی شرح حال در دسترس دارد اعمال آن شخص است و همهمیدانیم که اعمال انسان مکرر معکوس روحیه و خلقیات واقعیاش صورت میگیرد: چه با اشخاص ترسو که کارهای متهورانه انجام میدهند- یا خسیسهایی که سخاوت تحیر آوری از خود آشکار میسازند و امثال آن …
با توجه به این احتیاطات لازم، مرحوم محمد علی فروغی را میشود، در جزو تیپهای مختلف انسانی، در ردیف تیپ«کمال پرست عاطفی» قرار داد، و به احتمال قوی این قالب گیری مطبوع و پسندیده و مفید روحیهی مرحوم ذکاء الملک مستقیماٌ مدیون پدرش(مرحوم محمد حسین فروغی) است.
پدر فروغی، به خلاف رویهی اعیان و اشراف آن دوره، و شاید به همین علت که جزو اعیان و اشراف آن دوره نبود، و قیود خشک اشرافیت را نداشت، با اولادش فاصله نمیگرفت و به راهنمائی عشق مفرطی که به فرزندانش(به خصوص ارشد آنها محمد علی) داشت، با آنها در نهایت رفاقت و عطوفت رفتار میکرد- مثلاٌ برای این که محمد علی را به سحر خیزی و طبیعت دوستی عادت دهد به جای این که، مثل اولیاء دیگر به نصایح خشک یا عتاب و تحکم متوسل شود، صبح زود ایام بهار نزدیک بالین محمد میآمد، و با نوازش زیاد او را از خواب بیدار میکرد، و میگفت بر خیز به باغچه برویم و به صدای بلند بگوییم
« چون است حال بستان ای باد نو بهاری کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری»
و به این ترتیب و با این قبیل روشهای ساده و آمیخته به محبت، خوش بینی و زیبائی پرستی خود را در روح مستعد پسرش تزریق میکرد، و چون خوش بینی و آرامش روح هم مثل تشویش و نگرانی مسری است، پدر نطفهی صفای قلب خود را در باغچهی نو شکفتهی روح پسر جا میداد، به طوری که تا آخر عمر هم آرامش خاطر و متانت و صفای قلب محمد علی همیشه در چهرهاش هویدا بود.
دربارهی حلم فروغی آقای تقی زاده برایم نقل میکرد که وقتی او رئیس مجلس شورا بود، روزی از مجلس پیاده به منزل میرفت. در مخرح مجلس مردی به دنبال فروغی افتاد و تا چهار راه پهلوی لاینقطع او را با خواهشهای غیر مشروع خود آزار داد بالاخره نزدیک در خانه کهرسیدند فروغی عاجز و خسته و مضطر شد و شدیدترین حرفی که به او زد این بود که گفت«ای آقا حالا دیگر به ستوه آمدم، بس کنید و بروید والا ممکن است خدای نکرده شما را ملامت کنم…»
خود فروغی دربارهی پدرش میگوید «پدرم الحق علم و تربیت فرزند را به کمال دارا بود و من در عمر خود کسی ندیدهام که از رموز و دقایق تربیت اولاد به آن درجه آگاه باشد و من آن چه دارم بی شبهه از حسن تربیت او و آن چه ندارم از قصور طبیعی خودم یا نقص اسباب و وسایل است و سر اصلی این حسن تربیت را هم عشق مفرطی میدانم که به فرزندان خود داشت و یقین است که شخص در هر امر تا از روی عشق کار نکند نتیجه به سزا نمیگیرد. جز این که البته نکته سنج و دانشمند نیز بود و تمیز راه راست و کج را به خوبی میداد.»
پیداست که فروغی در این جا شکسته نفسی میکند، زیرا با وجود این که به قول خودش پدرش علم تربیت فرزند را به کمال داشت معذلک وقتی محمد علی به سن درس خواندن رسید، چند سال از دورهیگرانبهای کودکیش را صرف خواندن عمه جزو و شرح امثلهی عربی و امثال آن کرد که ابداٌ چیزی از آنهانمیفهمید، و به قدری از زجر روزانهی خود عذاب میکشید، که حتی در سن کهولت هم خاطرهی روزی چند ساعت شکنجهی دروس ایام کودکی را فراموش نکرده بود، و هر وقت صحبت از دروس کودکی میشد از«عذاب الیم آن ایام» با تلخی یاد میکرد- شاید اگر به علت تشنگی مفرط روحش به کسب معرفت نبود، این طفل با استعداد هم، به علت زشتی و نا مطبوعی دروس و کتابش، مثل هزارها اطفال با استعداد دیگر ایرانی، از هر چه کتاب و دفتر است بی زار میشد.
در همان اوان کتاب خانهی پدرش یک کتاب قرائت ابتدائی آمریکائی وجود داشت که، زیبائی جلد و کاغذ و چاپ و تصاویر دلربای آن، محمد علی را سخت مجذوب کرده بود، به طوری که هر وقت از کاغذ کاهی عمه جزء و کلمات نا مأنوس عربی به تنگ میآمد به چشم چرانی به آن کتاب زیبا میپرداخت، و همیشه آرزو میکرد روزی برسد که بتواند آن کتاب را بخواند…، و هیچ عجب نیست که شوق آموختن زبان انگلیسی، که بعدها به آن توفیق یافت، در اثر زیبائی همان کتاب در دلش ایجاد شده باشد…
تحصیل طب
در سال 1310 قمری، فروغی که از مراحل کودکی گذشته و وارد آستانهی جوانی شده بود، وارد مدرسهی دارالفنون گردید، و پس از گذراندن مقدمات، مدتی معطل و مردد بود که چه رشتهای را انتخاب کند تا بالاخره آزاد منشی روحش، که توام با میل خدمت به خلق بود، او را به انتخاب رشتهی طب وادار نمود. پیش خود فکر کرد فن شریف طبابت، هم شغل آزاد و محترمی است، و هم حرفه ایست که به وسیلهی آن با تسکین آلام بشر میتواند به مردم خوبی کند و عواطف ذاتیاش را نسبت به هم نوع خود اعمال نماید با شوق و ذوق زیاد به آموختن مقدمات طب پرداخت و سه چهار سال اوقات خود را منحصراً مصروف آن داشت. ولی، به خلاف اشخاصی که با معلومات کمی خود را مجتهد میپندارند، فروغی هر چه بیش تر پیش میرفت یا همت و وسعت و مسئولیت این حرفه واقف تر میشد، و چون نمیخواست طبابت را فقط به خاطر جنبهی کسب معاش و تجارت پیشهی خود کند، خیلی زود فهمید که علم طب به قدری در اروپا پیشرفت کرده که تعلیمات مدرسهی طب تهران الف بای آنها محسوب نمیشود. پس برای کسی که حس مسئولیت و نظارت وجدانش زیاد است ممکن نیست، با این سرمایهی ناچیز علمی، حاضر شود مسئولیت جان مردم را به عهده بگیرد. مگر این که بتواند، برای تکمیل علم خود، به اروپا رود و در دانشکدههای طب آن جا به تحصیل رشتهی خود ادامه دهد. این هم که به هیچ وجه میسر نبود، چون حداقل معیشت در تهران هم برایش به زحمت فراهم میشد، تا چه رسد به این که به خارجه سفر کند.
بنابراین ملاحظات اخلاقی، چند روز در اطراف له و علیه رشتهی تحصیل خود فکر کرد. و بالاخره با کمال واقع بینی تصمیم خود را گرفت و یک مرتبه چند سال تحصیل طب خود را شست و به رشتهی ادبیات و فلسفه پرداخت…
پدر فروغی، در دو سه سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه، رئیس دارالترجمه بود، و به همین مناسبت پسر خود را، که در زبان فرانسه پیشرفت زیاد کرده بود به عضویت دارالترجمه پذیرفت تا هم فراغت تکمیل رشتهی زبان را داشته باشد، و هم در آمد مختصری به دست آورد. محمد علی فروغی ابتدا این شغل را با میل پذیرفت، ولی پس از مدتی آن را مناسب روحیه و روش خود نیافت، زیرا در دارالترجمه هیچ گونه وسیلهای که بتواند عطش فهمیدن و به خصوص فهماندن و نیکویی کردن او را سیراب کند وجود نداشت. روح فروغی، که نطفهی مهر و عاطفه و کسب کمال از کودکی در نهادش کاشته شده بود، روز به روز بیش تر احتیاج به فهمیدن و فهماندن داشت، و البته در کنج دارالترجمه این احتیاج رفع نمیشد، این بود که به محض باز داشتن مدارس ملی(در اوایل سلطنت مظفر الدین شاه) از دارالترجمه خارج شد، و به شغل شریف معلمی پرداخت. ابتدا در مدارس ادب و علمیه و حتی مدارس کوچک تر هم ساعتهای زیاد تدریس قبول کرد، تا بالاخره در مدرسهی علوم سیاسی، که در آن دوره از بهترین و عالیترین مدارس پایتخت به شمار میآمد، معلم شد، و در این شغل باقی ماند تا سال 1325 قمری که پدرش در زمستان فوت کرد، و بس که فروغی متأثر و دل شکسته بود اولیاء امور و پادشاه وقت برای تسکین درد محمد علی، و ضمناً برای تشویقش نسبت به شایستگی که در امور تدریس به روز داده بود او را وارث لقب پدرش کردند و به موجب فرمان رسمی او را «ذکاء الملک» لقب داده ضمناًٌ ریاست مدرسهی علوم سیاسی را نیز به عهدهیکفایت او گذاشتند.
ورود به سیاست
کم کم جنبش مشروطه طلبی و آزادی خواهی و رژیم دموکراسی داشت از هیجانات انقلاب اولیه خارج میشد، و مجلس مقننه به کار قانون گذاری آشنا میگردید و شبح رژیم دموکراسی در قلوب علاقهمندان به علوم سیاسی مجسم میگشت. طبیعة یک چنین تحول عظیمی در ذهن عطوف و کمال پرست و خدمت گذار شخصی مثل ذکاء الملک نمیشد بی تأثیر بماند. او هم به فکر افتاد در قانون گذاری شرکت کند، تا شاید مقداری از خرافات و اباطیل و شیوههای غلط و بیعدالتیهای جامعه را با نوشتن قوانین خوب بر طرف سازد، و این آرزوی تمام حکمت دوستان کمال پرست است- به همین نیت ذکاء الملک رئیس مدرسهی علوم سیاسی در انتخابات دوره دوم مجلس شورا شرکت کرد و در همان وهلهی اول نه تنها از تهران وکیل شد بلکه پس از چندی، به علت بی طرفی و انصاف دوستی و واقع بینش در امور سیاسی، به ریاست مجلس شورا انتخاب گردید، و در این سمت باقی ماند تا وقتی حریفی به صلابت مؤتمن الملک کاندیدای ریاست شناخته شد- فروغی به محض این که از موضوع مطلع گردید، بدون تعارف گفت: مؤتمن الملک برای این سمت شایستهتر از من است و من تنها به نفع او کنار میروم، بلکه حاضرم، اگر خود او و سایر نمایندگان خدمات مرا در هیئت رئیسه مفید بدانند، حتی نیابت او را هم قبول کنم- و همین طور هم شد…
این قبیل فروتنیها و گذشت ها و نپذیرفتن چندین وزارت که به او تکلیف میکردند، میرساند که ارتقاء طلبی و«کمال پرستی» فروغی فقط به منظور قدرت خواهی یا مقام دوستی و جلال پرستی نبود، بلکه ارتقاء و کمال را حقیقة در کسب معرفت و فضیلت میدانست و سمتهای اجتماعی را بیش تر به عنوان وسیلهی خدمت گذاری و انجام وظیفه میطلبید تا برای برتری رقابت آمیز و خودخواهانه. چنان که وقتی لازم دید برای اولین بار در کابینهی صمصام السلطنه( 1290) بدون اصرار و تعزز شغل وزارت را قبول کرد، و آن هم وزارت پر درد سری که، گذشته از اشکالات داخلی، در معرض اولتیماتوم کذایی روس هم قرار گرفته بود- روسیهی تزاری که از اقدامات اصلاحی«شوستر» آمریکائی بسیار ناراضی بود، و آن وقت هم سر و صورت گرفتن اوضاع مالی ایران را مخالف مصالح نفوذ طلبی خود میدید؛ اولتیماتوم شدیدی برای اخراج مستشار مالی، یعنی همان مستر شوستر به دولت ایران داد. بدیهی است در یک چنین موقعی وزارت مالیه پست وحشت زا و شومی به نظر میآمد، و یک چنین شغلی با آن مسئولیت عظیم را فقط کسی میتوانست داوطلب گردد که یا حادثه جو و تشنهی وزارت باشد، یا در راه انجام وظیفه حتی از بد نامی هم نهراسد- فروغی از نوع اولی که مسلماًنبود، زیرا مکرر ارجاع وزارتهای مختلف را رد کرده بود، پس حقاٌ باید درنوع دومی محسوبش کرد. چنان که این موضوع را در آخرین شغلی هم که قبل از فوتش داشت به طور مشعشعی اثبات کرد.
پس از سقوط کابینه و واقعه بمباران مشهد از طرف روسها و به دار آویختن آزادی خواهان در تبریز، همین که طوفان قدری ساکت شد صمصام را باز سر کار آوردند، ولی این مرتبه «مسیو پرنی» مستشار فرانسوی عدلیه و معلم حقوق، که سخت فریفتهی انصاف و علم و عدالت دوستی فروغی شده بود، نهایت کوشش را کرد تا اولیاء دولت را متقاعد نماید با این که فروغی را، به جای وزارت مالیه، به وزارت عدلیه منصوب کنند. همین طور هم شد، ولی طولی نکشید که فروغی، علی رغم اصرار همه، از وزارت عدلیه استعفا داد و به ریاست دیوان عالی تمیز اکتفا نمود. شاید از وزارت عدلیه برای این استعفا داد که نمیخواست و اخلاقاًنمیتوانست توقعات غیر مشروع متنفذین را بر آورد. البته صمصام السلطنه رئیس ایل بختیاری که فقط مقتضیات سیاسی روز او را به کرسی زمام داری نشانده بود، و در سمت” خانی”، خودش هم قاضی بود هم حاکم و هم مجری، انقدرها حقوق و به قضا آشنائی نداشت که بتواند تقاضاهای مشروع و نامشروع متنقذین را از هم تشخیص دهد، و انجام آنها را از وزیر عدلیهی خود نخواهد.فروغی، به احتمال قوی، به همین جهت از وزارت عدلیه به کنج دیوان عالی تمیز پناه برد. زیرا به محض این که آدم حق و حساب دانی مثل مستوفیالممالک نخست وزیر شد، فروغی باز وزارت عدلیه را قبول کرد، و در کابینهی مشیر الدوله هم مجدداًهمان پست را عهده دار شد، و در آن سمت باقی ماند تا روزی که مشیر الدوله هم استعفا داد و باز به کنج آرام دیوان هالی تمیز پناهنده شد.
پس از جنگ بینالمللی اول دولت ایران فروغی را، به علت این که نزد خارجیان اعتبار و احترامی پیدا کرده بود، به عضویت هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس صلح پاریس انتخاب کرد، تا به اتفاق مشاورالممالک و علاء مدافع حقوق ایران شوند، ولی طرح قراردادی که نصرت الدوله در تهران با انگلستان امضا کرده بود، و مواجهه آن با مخالفت عمومی، کار آن هیئت را کوتاه کرد، و فروغی مراجعت نمود.
هنوز چندی از مراجعتش نگذشته بود که عیالش در گذشت و پرستاری و تربیت چهار پسر و دو دختر را به عهدهی او گذاشت. با این که فروغی در آن موقع بیش از 45 سال نداشت دیگر زن نگرفت و با کمک کادر و خواهرش زندگی خانوادگی خود را منحصراً مصروف نگهداری و تربیت اولاد خود، که یادگارهای زندهی زنش بودند، نمود و به همین جهت فرزندانش به حد پرستش او را دوست میداشتند، و هنوز با هر یک از آنها که صحبت از پدرشان میکنم با یک نوع احترام مذهبی از او یاد میکنند.
اولین برخورد با سردار سپه
در دورهی چهارم تقنینیه وقتی مستوفیالممالک را به نخست وزیری برگزیدند، مستوفی سردار سپه را برای وزارت جنگ و فروغی را برای وزارت خارجه دعوت کرد. در همان جلسهی اول برخورد، عدهای از حضار به مستوفی تبریک گفتند، و از این که توانسته بود فروغی را در چنان کابینهای( که مقدمهی تحولی عظیم بود) وارد کند او را ستودند. آن همه تجلیل و تمجید از فروغی سردار سپه را شدیداًتحت تأثیر قرار داد، به خصوص وقتی دید این تجلیل نسبت به کسی میشود که، بر خلاف غالب با سوادان معنون، ذرهای تکبر و غرور با سوادی ندارد، و معلومات و حکمت شناسی خود را به هیچ وجه وسیلهی عیب جویی و تحقیر سایرین قرار نمیدهد. سردار سپه که به سواد خود نمیبالید طبعاٌ منتظر بود فضلا و ادبا در مقابل بلند پروازی و گنده گویی های سیاسی او فضل و کمالات خود را به رخ او بکشند و احساس حقارتی که در اویل از این حیث داشت دردناک تر سازند- و به همین جهت بود که غالباًبا «میرزا بنویس»ها خود را مستعد پرخاش و تخطئه و تحقیر نشان میداد- ولی فروغی را دید که با آن همه شهرت فضل و کمال مثل این است که ابتداٌ مباهاتبه کمالات معنوی خود ندارد، و کمترین آثار تحقیر نسبت به بی سوادان در چهره متین مؤدب و موقرش خواندهنمیشود. از لحن بیان فروغی پیدا بود که غرور افضلی و اعلمی را در دل خود کشته و کسی که «احتیاج و اجبار» به برتر بودن ندارد، رفتار و گفتارش خود به خود یک نرمش و لطافتی پیدا میکند که هر گز غرور دیگران را عمداٌ مجروح نمیسازد، و بلکه به عکس جراحات عزت نفس دیگران را طبعیة مرهم میگذارد.
این خصوصیات خلق فروغی سردار سپه را مجذوبش ساخت و فوری سنجید که یک فرماندهی مثل سردار سپه میتواند همیشه بدون بیم این که غرورش مجروح شود، با کسی مثل فروغی مشورت کند و از نظر صائب و بیغرضانهی او استفاده نماید.
بی غرضی به طوری از گفتار و رفتارش هویدا بود که حتی در مبارزات غیر قابل احتراز سیاسی هم مخالفانش به دیدهی احترام به او مینگریستند. مثلاٌ در خرداد 1302 وقتی مستوفیالممالک از او خواست جواب استیضاح شکنندهی مدرس را بدهد، فروغی چنان با انصاف صحبت کرد خود مدرس فیالمجلس روی یاد داشتی نوشت« آقای ذکاء الملک در دورهی آتیه مجلس رئیسالوزراء هستید»- و این پیش گوئی عجیب درست در آمد. زیرا وقتی«حضرت اشرف» بعد از چندی«اعلی حضرت همایونی» شد و سردار سپه به سلطنت رسید، نخستین نخست وزیر دورهی پهلوی فروغی شد، ولی پس از چند ماه مجبور به استعفا گردید.
از آن تاریخ تا سال 1312 فروغی مشاغل مختلفی را عهده دار شد، از قبیل وزارت جنگ- نمایندگی ایران در جامعهی ملل، سفارت کبرای ایران در ترکیه و وزارت اقتصاد ملی.
ولی در شهریور 1312 که کابینهی مخبر السلطنه مستوفی شد رضا شاه مجدداًفروغی را به نخست وزیری منصوب نمود، و او این شغل را هم مل سایر مشاغل زمان رضا شاه بدون چون و چرا پذیرفت، این خود تفاوت فاحشی را که، از این حیث، بین او و سایر رجال بی غرض، از قبیل مؤتمن الملک و مشیر الدوله، و جود داشت، میرساند. بحث این که کدام یک از این دو رویه بهتر و برای جامعه مفید تر است، مبحث مفصل و دقیقی است که اگر به اختصار بیان شود ممکن است گمراه کننده باشد، و چون از گنجایش این بیوگرافی مختصر خارج است(با این که موضوع بسیار مهمی است) باید از آن بگذریم.
فروغی تا آذر سال 1314 که موضوع تغییر کلاه پیش آمد و منجر به خون ریزی در مشهد گردید و اسدی( پدر داماد فروغی) متهم و به امر رضا شاه تیر باران شد، در عنوان نخست وزیری باقی ماند- این که میگویم «در عنوان نخست وزیری» برای این است که زمام دار حقیقی آن زمان شخص رضا شاه بود و عنوان نخست وزیری بیش تر از نظر فورم بود تا معنی- از آن تاریخ تا شهریور 1320 فروغی خانه نشین بود و تمام این مدت شش سال را به مطالعه و نوشتن اشتغال داشت و به قول خودش از بهترین ایام عمرش محسوب میشود.
(عمدهیتألیفات عبارت است از: تاریخ ایران- تاریخ ملل شرق- تاریخ رم- آداب مشروطیت- فیزیک مختصر- علم ثروت- اندیشهی دور و دراز- حکمت سقراط- سیر حکمت در اروپا- پیام به فرهنگستان- سماع طبیعی- آئین سخنوری- تلخیص شاه نامه- زبده حافظ.)
***
در پنجم شهریور 1320 موقعی که قوای متفقین به ایران وارد شده بودند، و رژیم رضا شاهی در شرف تغییر بود، رضا شاه در آن تنگ نای سیاست فوراٌ به یاد متانت و وقار و اعتبار و بی غرضی فروغی افتاد و او را برای آخرین بار به نخست وزیر منصوب کرد. این آخرین انتصاب رضا شاه و آخرین شغل فروغی در سلطنت اوبود، چون بیست روز بعد استعفا نامهی رضا شاه به خط فروغی نوشته شد، و این بار، رضا شاه رفت و فروغی به زمام داری باقی ماند، تا آخرین خدمت مهم خود را، که عبارت از امضای قرار داد سه جانبه(ایران و روس و انگلیس) باشد انجام دهد.
در آن موقع تبلیغات ماهرانهی آلمان هیتلری به طوری افکار عامهی ایران را بر علیه متفقین بر انگیخته بود که امضای این پیمانی که، بعداٌ معلوم شد لازمهی تضمین استقلال ایران بود، به منزلهیبزرگترین خیانت غیر قابل دفاع جلوه میکرد. رادیوی برلن روزی نبود که چند بار شدیدترین نا سزاها و بدترین اتهامات را نثار فروغی نکند و احساسات مردم ایران را مشتعل تر نسازد.
در میان یک چنین محیط متشنج و مشتعلی که هر آن احتمال انفجار میرفت، فروغی ناچار بود پیمان را به مجلس عرضه کند و آن را بنا به مصلحت ایران به مجلس بقبولاند. تماشاچیان بر افروخته و متعصب دو پشته و سه پشته ناظر این لحظات حساس و خطرناک بودنند. فروغی با همان متانت و وقار پشت تریبون رفت و با لحن ملایم به دفاع از پیمان پرداخت. هنوز سخنش به نیمه نرسیده بود که شخص متعصب و منقلبی موسوم به «روشن» از جایگاه تماشاچیان بیرون جست و با نشانه گیری صحیح پاره سنگ درشتی به طرف فروغی پرتاب کرد، به این اکتفا ننمود، خود را به سرعت به او رسانید، و با آن پیر مرد محترم دست به یقه شد، و شاید هم قصد کشتن او را داشت.
محتویات مجلس، عیناٌ مثل محتویات دیگ در بستهای که با فشار زیاد در غلیان باشد و یک مرتبه درش را باز کنند، بیرون ریخت، جلسه به هم خورد و عدهای از وکلا به طور در هم بر هم به کتک زدن روشن پرداختند- فروغی بدون این که حرفی بزند در اطاق هیئت رئیسه به مرتب کردن سر و وضع خود پرداخت. دوباره که جلسه تشکیل شد باز فروغی با همان آرامی و وقار پشت تریبون رفت و تنها حرفی که راجع با این موضوع زد این بود که گفت«جملهی معترضهای بود و گذشت»، و بعد با ایمان راسخ به توضیح و دفاع از پیمان پرداخت…. و آن را از تصویب مجلس گذراند.
پس از انجام این خدمت، فروغی در آخر سال 1320 از نخست وزیری استعفا داد و از طرف محمد رضا شاه به وزارت دربار منصوب شد، و پس از چند ماهی به سفارت کبرای ایران در واشنگتن مأمور گردید. لکن این مأموریتها و تغییرات آب و هوا بر تالم شدیدی که اتهام خیانت و اهانتهای غیر قابل تحمل بر روح«کمال پرست و عاطفی» او وارد ساخته بود نتوانست غلبه کند و در پنجم آذر با قلبی شکسته و روحی آزرده در گذشت- فروغی که به افکار افلاطون دل بستگی خاصی داشت، در طی حیات سیاستش گفتهی افلاطون را به نحو شایستهی تایید کرد، و بعد از دو هزار و پانصد سال به عقلای این گوشهی دنیا اثبات نمود که برای خیر جامعه:« یا باید فیلسوف سیاست مدار شود یا سیاست مدار فیلسوف گردد.»و بنده با این که متأسفانه هرگز با مرحوم فروغی هم کلام نشده و ارتباطی نداشتهام لازم دیدم، برای جبران اهانتهایی که به نا حق به او روا داشتند این حقیقت مهم را که در حیان سیاسی فروغی مصداق دارد، یاد آوری نمایم.

اولین باشید که نظر می دهید