نهج البلاغه مولا؛ سرچشمة معارف
آيتالله سيدمحمود طالقانى
نهج البلاغه پس از قرآن سرچشمه صاف و گواراى معارف الهى است، همه مسلمانان اين كتاب مقدس را بزرگترين مرجع دينى مىدانند. مفسران و مترجمان نهج البلاغه از جهات زيادى اهميت آن را بيان كردهاند. به نظر ما عظمت اين كتاب از جهت تربيتى، بيشتر از جهات ديگر است.
اگر چه لغت «تربيت» رايج ترين لغت است و مفهوم آن از هدف هاى عمومى بشر مىباشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است؛ بدين جهت هركس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود، معنى و مصداقى براىتربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مىكند. هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و… و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كرهزمين بوده و هست كه همه براى رسيدن بههمين مقصود است. مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعرا و قائدان سياسى كه افكار و آرا و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مىباشد و امواج خطابههاشان آرامش را از فضا سلب كرده، همه هدفشان را تربيت بشر مىدانند؛ ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاه ها وارد شوى، شايد عموماً تربيت
حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم ماده و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را درآمدن در صف هاى دعا و حلقه هاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايد. كتابها و ديوانهاى شعرىشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مى نمايد؛ قائدان سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مىگويند معناى تربيت، خضوع ملل براى مرام ها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است. لشكركشان و فرماندهان، معناى تربيت را روح نظامىگرى مىدانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مى كنند، و توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مىپندارند.
اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست؛ ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست. تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است. هر موجود زنده داراىخواص ذاتى است كه حقيقت آن را تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است، براىآن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن، تربيت آن است. تربيت نبات، آماده كردن وسايل مواد غذايىو حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود. حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى اميال و غرايز مختلف است كه مجموعاً حقيقت آن را به وجود آورد، پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه برآن، تربيت، در حيوان قابل تربيت، تنظيم قوا و اميال و خضوع آنها در برابر عقل مافوق كه تشخيص و اراده انسان است مىباشد، تا به اراده انسان مثلاً حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك كند، ولىدر انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوىتر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان، مجموع آنهاست و اصول آن را سه مبدأ بايد دانست. مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است؛ مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط برديگران است؛ مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمككارانى است كه عواطف مختلف است؛ چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است. معلوم است كه هركدام از اين مبادى غير از ديگرى است و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمرى است و چون يكى از اينها مسلط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وامىدارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند، به همان نام نامبرده مىشود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.
وجود اين مبادى براى احراز بقاست، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى؛ ولى اين نتايج آن وقت حاصل مىشود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر به واسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر، تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مىرود و به واسطه سركشى و افسارگسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مىشود و درست نمىتواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد. انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاىيكديگر ننمايد. چنين انسانى هم مىتواند به تمام معنى احراز بقا نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهرهمند شود.
پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافتهاند و باقى عواطف و اعضا و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مىباشند، و تربيت انسان، ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است. احتياجات و محيط خارجىتدريجاً آنها را بيدار و به فعاليت وامىدارد. بنابراين تربيت، فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها. اگر محيط، مساعد براىبعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظرهها و شنيدنىهاى آن شهوات پست را برمىانگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مىشوند. در محيط هايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مىشود، مانند محيط هاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت و معرفت، و در محيط هاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.
چون محرك مبدأ شهوانى حوايج ضرورى است، براىآن، ايجاد محيط لازم نيست، بلكه بهواسطه تأسيس مجامع و وضع قوانين سخت، بايد موانع داخلى و خارجى فراهم نمود تا سركشى بىجا ننمايد و عادلانه وظايف خود را انجام دهد، ولى براى تقويت مبدأ حب معرفت و اصل مقاومت ايجاد محيط لازم است، چنان محيطى كه مبادى باطنى به اندازه لازم از آن كمك جويند كه بتوانند در حد معين فعاليت كنند، تا مبدأ حب معرفت و كمال آنقدر كه قدرت دارد، پيش رود و به اصول خلقت آشنا شود و به اسرار و رموز مبدأ و معاد سر بكشد و مبدأ حماسى و اصل مقاومت در برابر موانع و مهاجمان به حقوق، محكم بايستد و ضعف و سستى براو راه نيابد.
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است، تا وقتىكه درست و كامل و بدون زياد و كم اجرا مىشد، بهترين محيط هاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند، انسان به تمام معنا بودند، يعنىهمه قوا و غرايزشان درست به كار مىافتاد.ده سالى كه در زمان رسول اكرم صلىالله عليه و آله محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود. از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بىخبر بودند و در بنايى كه از چهارديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگ هاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و درعين حال علماىاجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنهاست: اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوقالجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند. اين بناى ساده كه بعد «مسجد» ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق.
پس از رحلت رسولخدا صلىالله عليه و آله بهواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، تدريجاً جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم به واسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد، مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز درآمد. اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده، به انحطاط دچار شدند و از مبادى باطنى، همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مىنمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مالاندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده، از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مىكوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آن هم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسس اسلام، على اميرالمؤمنين عليهالسلام. بهكوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى اميرالمؤمنين با همه مشكلات و مقاومتها، چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد؛ ولى مردانى كه با سرپرستى اميرالمؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند، به واسطه تجربههاى ممتد و تربيت خصوصى اميرالمؤمنين تربيتشان كاملتر و عميقتر گرديده بود. نهجالبلاغه نمونه و نماينده حكومت علوى است كه حكومت علم و فضيلت است، مردمان ناراضى در اين حكومت طبقات اشرافى و شهوانى بودند.
مطالعه دقيق نهجالبلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مىنمايد و در هر صفحه از آن، نوعى از منطق اميرالمؤمنين را مىنگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب، آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصى در نظر جلوه مىنمايد كه شايد شخص بىاطلاع از شخصيت على عليهالسلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.
گاهى اميرالمؤمنين با قيافه روشن و چشمان درخشان و وجهه نورانى و جامه كرباسين و رداى ساده و عمامه كوچك در نظر نمايان مىشود كه بالاى منبر جامع كوفه قرار گرفته، انبوه مردم در فضاى مسجد تمام چشم به آن حضرت دوخته و گردنها كشيده، سخنانى كه از زبان آن حضرت با جملههاى بليغ و كلمات موزون وتعبيرات قوى جارى است، چون آهنربا جذب و در صفحات ذهن مىسپارند و در اوراق يادداشت مىكنند. گويى بين روح سخنور و افكار شنوندگان در فضا، محيط مغناطيسى به وجود آمده، حلقههاى موج سخن با حساسترين نقاط ذهن شنوندگان مربوط گشته و آنها را با فكر بلند پرواز گوينده پيوند داده و ارواح آنها را از محوطه مكان مسجد وكوفه و كره زمين هزارها فرسخ بالا برده و ميليونها سال سلسله زمان را به هم پيچيده و همه را بهنظر و تماشاى آغاز خلقت زمين و آسمانها وادار كرده، هندسه اول نظامات ادوار تكوينى را تحت نظرشان قرار داده، گويا مستمعين در آن حال خود را با قوا و ملائكه و كارگران جهان همفكر و همراه مىبينند.
چون عرب مقدمات علمى نداشته و از مدرسههاى آن روز دنيا دور بوده، انسان تعجب مىكند كه چگونه اميرالمؤمنين در مطالب مهمه توحيد و معاد و تكوين براى آنها بحث مىكرده است؛ ولى اين تعجب برطرف مىشود با توجه به دين كه محيط اجتماعى و جغرافيايى، عرب را مهيا و مستعد درك هر حقيقتى نموده بود و به واسطه زندگانى ساده و قوت مزاج و پاكى هوا و باز بودن افق و نداشتن محيط اجتماعى راكد، داراى هوشى سرشار بود، آنچه مىشنيد، خوب درك مىكرد و در قضايا، قضاوت صحيح مىنمود. اين اشتباه در بيشتر مردم هست كه گمان مىكنند مردمان درس خوانده و مدرسه ديده يا كسانى كه در اجتماعات و شهرهاى بزرگ به سر مىبرند، همه چيز را بهتر مىفهمند و در همه مطالب آرايشان از درس نخواندهها و مردمان بيابان و قرا مصابتر است. اين غرورى است به افكار عمومى و محيط اجتماعى و معلومات خاص كه مانند غرور به مال و ثروت انسان را مىگيرد و امور خارج از ذات خود را جزو ذات مىپندارد.
معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مىكند كه تدريجاً انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده، محيط ديگر را نمىبيند و عمرى از همه چيز و همه جا به واسطه زندان نفسيات خود بىخبر است و گمان مىكند با خبر است. يا معلومات و عادات خاص مانند شيشههاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مىشود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مىبيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده، همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مىبيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مىخواهد از سر راه بردارد؛ به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مىشوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند!
عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت؛ بنابر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشتههاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بهواسطه فشار خيالات و فرضيههايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست، فرسوده نگرديده بود؛ به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا، حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه اميرالمؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را باآن بلاغت سرشار و جملههاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى، به نتايج اساسىرسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمىرسيدند؛ ولى هركس فراخور استعداد خود بى بهره نمى ماند و به واسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مىنمودند و نويسندگان يادداشت مىكردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مى آموختند و براى بازماندگان، نفيس ترين سرمايه مى اندوختند.
گاهى اميرالمؤمنين را بالاى همان منبر مىنگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پردههاى ضخيم زمان را برمىدارد و آينده دور را بدانان نزديك مىكند و پيشامدهاى هولناك و جنگهاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مىنماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آينه زندگانى نشان مىدهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مىكند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين وحالات زمان احتضار و ظهور ملكات واعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنههاى عوالم برزخ و چگونگىحشر عمومى و قيامت كبرى را جز به جز بيان مىنمايد.
در بعضى از قطعههاى سخنان آن حضرت چون دقت نمايند، آن امام و خليفه بزرگ را گويا مىنگرند كه بالاى منبر ايستاده و روى پيراهن، كمربندى از ليف خرما بر ميان بسته و غلاف شمشيرى به پهلو آويخته، و بر شمشير برهنهاى تكيه كرده، رنگش برافروخته و چشمانش مىدرخشد و اندامش مىلرزد. عبا از يك طرف شانهاش پايين افتاده، به دست ديگر نامهاى كه از والى سرحدى رسيده، براى فرماندهان و سربازان خود مىخواند كه دستههاى غارتگر دشمن در استحكامات سرحدى رخنه كرده، شهرهايى را غارت و از زنان مسلمان و ذمى، زيور و لباس ربودهاند. به اين جهت آنان را به جهاد با دشمن برمىانگيزد و از سستى، نكوهششان مىكند؛ مبدأ حماسى و اصل مقاومت را كه در بعضى از مردم كوفه به واسطه تنپرورى ضعيف گرديده، با سخنان آتشين تقويت مىنمايد.
در بعضى ديگر از سخنان آن حضرت كه تأمل كنيد، اميرالمؤمنين را در پرده تاريك شب مىنگريد كه اركان طبيعت آرام گرفته، مردم يكسره به خواب رفتهاند و همه حيوانات حتى حشرات از سر و صدا افتادهاند؛ فقط گاهى صداى موج فرات و سرشاخههاى نخلستان كه با نسيم همراز هستند، شنيده مىشود. در آن تاريكى و سكون مطلق، فقط قلب عالم و ديده اختران و چشمان على بيدار است كه در ميان درختان يا جامع كوفه، شبحى از او ديده مىشود. رو به آسمان ايستاد، از يك طرف در انديشه راههاى پرپيچ و خم و عوالمى كه در مسير انسان است، مىباشد، از طرف ديگر، متوجه سنگينى مسئوليت سرپرستى و زمامدارى است. اشكش پياپى مىريزد و سينهاش مانند ديگ مىجوشد و رازهايى با خداوند جهان دارد و كلماتى با درد سينه از زبانش جارى است. بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مىنمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دستههايى تقسيم مىكند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مىنمايد.
در صفحاتى از اين كتاب، ميدان هاى جنگ هاى جمل و صفين و خوارج منعكس است. اميرالمؤمنين را مشاهده مىكنيد، لباس جنگ در بر كرده، بر اسبى چابك برنشسته و شمشيرى چون شعله به دست دارد، اطراف و دامنههاى جبهه را به سرعت بازديد مىكند و صفوف را مىآرايد و فرماندهان كل و جزء را معين مىنمايد و وظيفه هر يك را گوشزد مىكند و دستههاى قلب و جناح و ساق و پشت جبهه را به مراكز خود مىگمارد. آنگاه بالاى تپه مشرف بر همه لشكر نمايان مىشود و به تمام قامت، بالاى اسب مىايستد و شمشير را بالا مىبرد. همه لشكريان آرام و چشم به فرمان آن فرمانده بزرگ و حركت شمشيرش دارند. آنگاه كلماتى چون بانگ رعد ولى شمرده به گوش همه مىرسد؛ مثلا: «توجه به پشت جبهه و آخرين دسته دشمن، و هدف آن خيمه بلند برافراشته (يا شتر قوى پيكر) باشد؛ سوارهنظام، نيزه پهلوى گوش اسب بخواباند. پياده نظام، قدم بر زمين استوار دارد؛ دندانها را به هم بفشاريد، جمجمه را به خدا بسپاريد، يارى را فقط از خدا بطلبيد.هنگام گرم شدن تنور جنگ، غوغا نكنيد. گوش به فرمان فرماندهان و چشم به جنبش پرچمها، و دل به ديدهبانى خدا داشته باشيد…» (خطبه 66)
بعضى از صفحات اين كتاب شريف انواع حكومت ها و اوصاف امام و خليفه، و وظايف حكام و ماموران لشكرى و كشورى و خصوصيات مملكتدارى و حقيقت عدالت اجتماعى و حكومت فاضله را مى نماياند.
سيدرضى، رحمه الله عليه نام مناسبى براى اين كتاب اختيار نموده، اگرچه نظر سيد بيشتر متوجه بلاغت و ادبيت اين خطبه ها و سخنان بوده؛ به همين جهت، قسمت هايى از خطبه ها و سخنان را برگزيده كه از جنبه بلاغت در نظر خود شايان ذكر مىدانسته؛ ولى چون راه هاى واضح و رسايى اين كتاب به روى انسان باز مى كند و همه نواحى تاريك زندگانى را روشن مى نمايد، و به طرف حقايق ثابته با نزديك ترين و مستقيم ترين راه مى خواند، به اين جهت هم نام شيواى «نهج البلاغه» براى اين سخنان نام
جامعى است. شماره 25721
codexzam4x

اولین باشید که نظر می دهید