رفتن به نوشته‌ها

نهج البلاغه مولا؛ سرچشمة معارف

نهج البلاغه مولا؛ سرچشمة معارف
آيت‏الله سيدمحمود طالقانى

نهج ‏البلاغه پس از قرآن سرچشمه صاف و گواراى‏ معارف الهى است، همه مسلمانان اين كتاب مقدس را بزرگترين مرجع دينى مى‏دانند. مفسران و مترجمان نهج‏ البلاغه از جهات زيادى اهميت آن را بيان كرده‏اند. به نظر ما عظمت اين كتاب از جهت تربيتى، بيشتر از جهات ديگر است.
اگر چه لغت «تربيت» رايج ‏ترين لغت است و مفهوم آن از هدف هاى عمومى بشر مى‏باشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است؛ بدين جهت هركس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود، معنى و مصداقى براى‏تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مى‏كند. هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و… و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره‏زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به‏همين مقصود است. مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعرا و قائدان سياسى كه افكار و آرا و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مى‏باشد و امواج خطابه‏هاشان آرامش را از فضا سلب كرده، همه هدفشان را تربيت بشر مى‏دانند؛ ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاه ها وارد شوى، شايد عموماً تربيت
حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم ماده و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را درآمدن در صف هاى دعا و حلقه ‏هاى ذكر و سرودهاى ‏ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايد. كتابها و ديوانهاى‏ شعرى‏شان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مى ‏نمايد؛ قائدان سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مى‏گويند معناى تربيت، خضوع ملل براى مرام ها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است. لشكركشان و فرماندهان، معناى تربيت را روح نظامى‏گرى مى‏دانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مى ‏كنند، و توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مى‏پندارند.
اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست؛ ولى ‏مفهوم جامع تربيت هم نيست. تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است. هر موجود زنده داراى‏خواص ذاتى است كه حقيقت آن را تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است، براى‏آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن، تربيت آن است. تربيت نبات، آماده كردن وسايل مواد غذايى‏و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود. حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى اميال و غرايز مختلف است كه مجموعاً حقيقت آن را به وجود آورد، پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه برآن، تربيت، در حيوان قابل تربيت، تنظيم قوا و اميال و خضوع آنها در برابر عقل مافوق كه تشخيص و اراده انسان است مى‏باشد، تا به اراده انسان مثلاً حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك كند، ولى‏در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوى‏تر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان، مجموع آنهاست و اصول آن را سه مبدأ بايد دانست. مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است؛ مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط برديگران است؛ مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك‏كارانى است كه عواطف مختلف است؛ چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است. معلوم است كه هركدام از اين مبادى غير از ديگرى است و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكش‏ها و جنگ‏هاى مستمرى است و چون يكى از اينها مسلط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وامى‏دارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند، به همان نام نامبرده مى‏شود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.
وجود اين مبادى براى احراز بقاست، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى؛ ولى اين نتايج آن وقت حاصل مى‏شود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر به واسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر، تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مى‏رود و به واسطه سركشى و افسارگسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مى‏شود و درست نمى‏تواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد. انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى‏يكديگر ننمايد. چنين انسانى هم مى‏تواند به تمام معنى احراز بقا نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهره‏مند شود.
پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافته‏اند و باقى عواطف و اعضا و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مى‏باشند، و تربيت انسان، ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است. احتياجات و محيط خارجى‏تدريجاً آنها را بيدار و به فعاليت وامى‏دارد. بنابراين تربيت، فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها. اگر محيط، مساعد براى‏بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظره‏ها و شنيدنى‏هاى آن شهوات پست را برمى‏انگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مى‏شوند. در محيط هايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مى‏شود، مانند محيط هاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت و معرفت، و در محيط هاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.
چون محرك مبدأ شهوانى حوايج ضرورى است، براى‏آن، ايجاد محيط لازم نيست، بلكه به‏واسطه تأسيس مجامع و وضع قوانين سخت، بايد موانع داخلى و خارجى فراهم نمود تا سركشى بى‏جا ننمايد و عادلانه وظايف خود را انجام دهد، ولى براى تقويت مبدأ حب معرفت و اصل مقاومت ايجاد محيط لازم است، چنان محيطى كه مبادى باطنى به اندازه لازم از آن كمك جويند كه بتوانند در حد معين فعاليت كنند، تا مبدأ حب معرفت و كمال آنقدر كه قدرت دارد، پيش رود و به اصول خلقت آشنا شود و به اسرار و رموز مبدأ و معاد سر بكشد و مبدأ حماسى و اصل مقاومت در برابر موانع و مهاجمان به حقوق، محكم بايستد و ضعف و سستى براو راه نيابد.
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است، تا وقتى‏كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجرا مى‏شد، بهترين محيط هاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند، انسان به تمام معنا بودند، يعنى‏همه قوا و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد.ده سالى كه در زمان رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود. از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بى‏خبر بودند و در بنايى كه از چهارديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگ هاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و درعين حال علماى‏اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنهاست: اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيق‏ترين رموز سوق‏الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند. اين بناى ساده كه بعد «مسجد» ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق.
پس از رحلت رسول‏خدا صلى‏الله عليه و آله به‏واسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، تدريجاً جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم به واسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد، مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز درآمد. اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده، به انحطاط دچار شدند و از مبادى باطنى، همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مى‏نمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال‏اندوزى ‏گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده، از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى ‏بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مى‏كوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آن هم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسس اسلام، على اميرالمؤمنين عليه‏السلام. به‏كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى اميرالمؤمنين با همه مشكلات و مقاومتها، چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد؛ ولى مردانى كه با سرپرستى اميرالمؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند، به واسطه تجربه‏هاى ممتد و تربيت خصوصى اميرالمؤمنين تربيتشان كامل‏تر و عميق‏تر گرديده بود. نهج‏البلاغه نمونه و نماينده حكومت علوى است كه حكومت علم و فضيلت است، مردمان ناراضى در اين حكومت طبقات اشرافى و شهوانى بودند.
مطالعه دقيق نهج‏البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مى‏نمايد و در هر صفحه از آن، نوعى از منطق اميرالمؤمنين را مى‏نگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب، آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصى در نظر جلوه مى‏نمايد كه شايد شخص بى‏اطلاع از شخصيت على عليه‏السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.
گاهى اميرالمؤمنين با قيافه روشن و چشمان درخشان و وجهه نورانى و جامه كرباسين و رداى ساده و عمامه كوچك در نظر نمايان مى‏شود كه بالاى منبر جامع كوفه قرار گرفته، انبوه مردم در فضاى مسجد تمام چشم به آن حضرت دوخته و گردنها كشيده، سخنانى كه از زبان آن حضرت با جمله‏هاى بليغ و كلمات موزون وتعبيرات قوى جارى است، چون آهن‏ربا جذب و در صفحات ذهن مى‏سپارند و در اوراق يادداشت مى‏كنند. گويى ‏بين روح سخنور و افكار شنوندگان در فضا، محيط مغناطيسى به وجود آمده، حلقه‏هاى موج سخن با حساس‏ترين نقاط ذهن شنوندگان مربوط گشته و آنها را با فكر بلند پرواز گوينده پيوند داده و ارواح آنها را از محوطه مكان مسجد وكوفه و كره زمين هزارها فرسخ بالا برده و ميليونها سال سلسله زمان را به هم پيچيده و همه را به‏نظر و تماشاى آغاز خلقت زمين و آسمانها وادار كرده، هندسه اول نظامات ادوار تكوينى را تحت نظرشان قرار داده، گويا مستمعين در آن حال خود را با قوا و ملائكه و كارگران جهان همفكر و همراه مى‏بينند.
چون عرب مقدمات علمى نداشته و از مدرسه‏هاى آن روز دنيا دور بوده، انسان تعجب مى‏كند كه چگونه اميرالمؤمنين در مطالب مهمه توحيد و معاد و تكوين براى آنها بحث مى‏كرده است؛ ولى اين تعجب برطرف مى‏شود با توجه به دين كه محيط اجتماعى و جغرافيايى، عرب را مهيا و مستعد درك هر حقيقتى نموده بود و به واسطه زندگانى ساده و قوت مزاج و پاكى هوا و باز بودن افق و نداشتن محيط اجتماعى راكد، داراى هوشى سرشار بود، آنچه مى‏شنيد، خوب درك مى‏كرد و در قضايا، قضاوت صحيح مى‏نمود. اين اشتباه در بيشتر مردم هست كه گمان مى‏كنند مردمان درس خوانده و مدرسه ديده يا كسانى كه در اجتماعات و شهرهاى بزرگ به سر مى‏برند، همه چيز را بهتر مى‏فهمند و در همه مطالب آرايشان از درس نخوانده‏ها و مردمان بيابان و قرا مصاب‏تر است. اين غرورى است به افكار عمومى و محيط اجتماعى و معلومات خاص كه مانند غرور به مال و ثروت انسان را مى‏گيرد و امور خارج از ذات خود را جزو ذات مى‏پندارد.
معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مى‏كند كه تدريجاً انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده، محيط ديگر را نمى‏بيند و عمرى از همه چيز و همه جا به واسطه زندان نفسيات خود بى‏خبر است و گمان مى‏كند با خبر است. يا معلومات و عادات خاص مانند شيشه‏هاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مى‏شود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مى‏بيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده، همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مى‏بيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مى‏خواهد از سر راه بردارد؛ به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مى‏شوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند!
عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى‏ تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى ‏و اجتماعى هم نداشت؛ بنابر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشته‏هاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش به‏واسطه فشار خيالات و فرضيه‏هايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست، فرسوده نگرديده بود؛ به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا، حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه اميرالمؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را باآن بلاغت سرشار و جمله‏هاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى، به نتايج اساسى‏رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمى‏رسيدند؛ ولى هركس فراخور استعداد خود بى ‏بهره نمى ‏ماند و به واسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مى‏نمودند و نويسندگان يادداشت مى‏كردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مى ‏آموختند و براى بازماندگان، نفيس‌ ترين سرمايه مى ‏اندوختند.
گاهى اميرالمؤمنين را بالاى همان منبر مى‏نگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پرده‏هاى ضخيم زمان را برمى‏دارد و آينده دور را بدانان نزديك مى‏كند و پيشامدهاى هولناك و جنگهاى ‏خانمان‌سوز و انقلابهاى بزرگ را مى‏نماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آينه زندگانى نشان مى‏دهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مى‏كند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين وحالات زمان احتضار و ظهور ملكات واعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنه‏هاى عوالم برزخ و چگونگى‏حشر عمومى و قيامت كبرى را جز به جز بيان مى‏نمايد.
در بعضى از قطعه‏هاى سخنان آن حضرت چون دقت نمايند، آن امام و خليفه بزرگ را گويا مى‏نگرند كه بالاى ‏منبر ايستاده و روى پيراهن، كمربندى از ليف خرما بر ميان بسته و غلاف شمشيرى به پهلو آويخته، و بر شمشير برهنه‏اى تكيه كرده، رنگش برافروخته و چشمانش مى‏درخشد و اندامش مى‏لرزد. عبا از يك طرف شانه‏اش پايين افتاده، به دست ديگر نامه‏اى كه از والى سرحدى رسيده، براى فرماندهان و سربازان خود مى‏خواند كه دسته‏هاى غارتگر دشمن در استحكامات سرحدى رخنه كرده، شهرهايى را غارت و از زنان مسلمان و ذمى، زيور و لباس ربوده‏اند. به اين جهت آنان را به جهاد با دشمن برمى‏انگيزد و از سستى، نكوهش‏شان مى‏كند؛ مبدأ حماسى و اصل مقاومت را كه در بعضى از مردم كوفه به واسطه تن‏پرورى ضعيف گرديده، با سخنان آتشين تقويت مى‏نمايد.
در بعضى ديگر از سخنان آن حضرت كه تأمل كنيد، اميرالمؤمنين را در پرده تاريك شب مى‏نگريد كه اركان طبيعت آرام گرفته، مردم يكسره به خواب رفته‏اند و همه حيوانات حتى حشرات از سر و صدا افتاده‏اند؛ فقط گاهى صداى موج فرات و سرشاخه‏هاى نخلستان كه با نسيم همراز هستند، شنيده مى‏شود. در آن تاريكى و سكون مطلق، فقط قلب عالم و ديده اختران و چشمان على بيدار است كه در ميان درختان يا جامع كوفه، شبحى از او ديده مى‏شود. رو به آسمان ايستاد، از يك طرف در انديشه راههاى پرپيچ و خم و عوالمى كه در مسير انسان است، مى‏باشد، از طرف ديگر، متوجه سنگينى مسئوليت سرپرستى و زمامدارى است. اشكش پياپى مى‏ريزد و سينه‏اش مانند ديگ مى‏جوشد و رازهايى با خداوند جهان دارد و كلماتى با درد سينه از زبانش جارى است. بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مى‏نمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دسته‏هايى تقسيم مى‏كند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مى‏نمايد.
در صفحاتى از اين كتاب، ميدان هاى جنگ هاى جمل و صفين و خوارج منعكس است. اميرالمؤمنين را مشاهده مى‏كنيد، لباس جنگ در بر كرده، بر اسبى چابك برنشسته و شمشيرى چون شعله به دست دارد، اطراف و دامنه‏هاى جبهه را به سرعت بازديد مى‏كند و صفوف را مى‏آرايد و فرماندهان كل و جزء را معين مى‏نمايد و وظيفه هر يك را گوشزد مى‏كند و دسته‏هاى قلب و جناح و ساق و پشت جبهه را به مراكز خود مى‏گمارد. آنگاه بالاى تپه مشرف بر همه لشكر نمايان مى‏شود و به تمام قامت، بالاى اسب مى‏ايستد و شمشير را بالا مى‏برد. همه لشكريان آرام و چشم به فرمان آن فرمانده بزرگ و حركت شمشيرش دارند. آنگاه كلماتى چون بانگ رعد ولى شمرده به گوش همه مى‏رسد؛ مثلا: «توجه به پشت جبهه و آخرين دسته دشمن، و هدف آن خيمه بلند برافراشته (يا شتر قوى پيكر) باشد؛ سواره‏نظام، نيزه پهلوى گوش اسب بخواباند. پياده نظام، قدم بر زمين استوار دارد؛ دندان‏ها را به هم بفشاريد، جمجمه را به خدا بسپاريد، يارى را فقط از خدا بطلبيد.هنگام گرم شدن تنور جنگ، غوغا نكنيد. گوش به فرمان فرماندهان و چشم به جنبش پرچم‏ها، و دل به ديده‏بانى خدا داشته باشيد…» (خطبه 66)
بعضى از صفحات اين كتاب شريف انواع حكومت ها و اوصاف امام و خليفه، و وظايف حكام و ماموران لشكرى و كشورى و خصوصيات مملكت‏دارى و حقيقت عدالت اجتماعى و حكومت فاضله را مى ‏نماياند.
سيدرضى، رحمه الله عليه نام مناسبى براى اين كتاب اختيار نموده، اگرچه نظر سيد بيشتر متوجه بلاغت و ادبيت اين خطبه ‏ها و سخنان بوده؛ به همين جهت، قسمت ‏هايى از خطبه ‏ها و سخنان را برگزيده كه از جنبه بلاغت در نظر خود شايان ذكر مى‏دانسته؛ ولى چون راه ‏هاى واضح و رسايى اين كتاب به روى انسان باز مى ‏كند و همه نواحى تاريك زندگانى را روشن مى ‏نمايد، و به ‏طرف حقايق ثابته با نزديك ترين و مستقيم ‏ترين راه مى‏ خواند، به اين جهت هم نام شيواى «نهج ‏البلاغه» براى اين سخنان نام
جامعى ‏است. شماره 25721

codexzam4x

منتشر شده در شخصیت هاشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *