رفتن به نوشته‌ها

صد سال با دارالمعلمین ( دکتر علی اکبر سیاسی)

 

 

3 – دکتر علی‌اکبر سیاسی

(تولد تهران ۱۳۶۹-۱۲۷۴درگذشت تهران )

تحصیلات ابتدایی را در مکتب‌خانه و بعد در مدرسه خرد و مدرسه سلطانی طی کرد.
در این دوره با موانع و مشکلات زیادی رو به رو بود. پدر و اطرافیان او به شدت با رفتن وی به مدرسه مخالف بودند. ابتداء او را به مکتب سپردند اما وقتی بچه های هم سن و سال او به مدرسه می رفتند و هر روز در کوچه و بازار او را تحقیر و سرزنش می کردند که ما، مدرسه، کتاب، تخته سیاه و گچ و زنگ تفریح و بازی های متنوع داریم و تو نداری و هر روز در کوچه به خود را به رخ او می کشیدند و با غرود و سرفرازی به او فخر می فروختند. او هم به مادرش که همواره پشتیبان او بود پناه می برد.
می نویسد:
وقتی در یکی از روزها، بچه ها به چشم حقارت به من و مکتب نگاه می کردند خودم را دلداری و به خودم فشار می آوردم، پشت به بچه ها کردم و به سوی خانه دویدم داخل خانه بغضم ترکید و خود را به دامن مادرم رساتدم. مادرم وحشت زده مرا نوازش کرد که چه شده؟ گریه امان نمی داد. سرانجام آن چه بچه ها می گفتند برای مادرم یکی یکی شرح دادم آن ها در مدرسه کلاس دارند. در کلاس روی نیمکت می نشینند. من در مکتب روی زمین! آن ها در زنگ تفریح در حیاط مدرسه بازی می کنند و من در مکتب نمور و تاریک ساکت و بی تحرک! آن ها کتاب های تمیز و قشنگ دارند و من عمه جزء! آن ها تابلو و تخته پاک کن و گچ سفید دارند و من …………مادرم پس از شنیدن این حرف ها قول داد پدرم را راضی کند اما این کار نشدنی بود. پدرم سخت متعصب بود و مدرسه را از واردات فرنگ وکفارستان می دانست.
اما برادرانم که ناراحتی مادر و حال زار مرا دیدند، تصمیم گرفتند با واسطه های گوناگون پدرم را راضی کنند. به هم گفتند: مَن جدَّ وجد.
دو هفته نگذشته بود که مرا از مکتب شیخ علی درآوردند و به مدرسه خرد همان جا که بچه ها بودند، بردند. من البته از شادی در پوست نمی گنجیدم.
من از دیگر بچه ها چیزی کم نداشتم. اما همواره فکر کوچک من این کار را معجزه جمله:
من جد وجد می دانستم. لذا از برادرم خواستم این دعا را در کتابچه ام بنویسد. جمله را نوشت و گفت می خواهی معنی آن را بدانی؟ اولاً این جمله دعا نیست.ثانیاً معنی فارسی آن این است: یابنده جوینده است. من این عبارت را حفظ کردم و در زندگی راهنمای خود قرار دادم.
دو سه سال بعد مدرسه تغییر محل داد و من در مدرسه سلطانی ادامه تحصیل دادم. اما محیط مدرسه سلطانی خشک و غم انگیز و معلمان نیز مثل معلمان مدرسه خرد نبودند. به همین دلیل با این که راه مدرسه خرد دور بود من دوباره به مدرسه خرد برگشتم. من تا حدود سوم متوسطه در آن مدرسه ادامه دادم و همیشه معدل درس هایم بالا بود و در طول تحصیل نفر اول یا دوم کلاس بودم.
باقر خان معلم زبان فرانسه به من تبریک گفت زیرا عالی ترین نمره را گرفته بودم. از من خواست که برای ادامه تحصیل از دو مدرسه ای که وجود داشت یعنی مدرسه دارالفنون و مدرسه سیاسی، دومی را انتخاب کنم. موضوع را با مادر و برادرم درمیان گذاشتم اما مسئله مهم راضی کردن پدرم بود که مثل گذشته سخت مخالف تحصیلات من در مدارس جدید بود. او مایل بود مرا به مدرسه مروی بگذارد. با تمهدات برادرم چند نفر از افراد با نفوذ مثل سرتیپ میرزا عبدارزاق خان ، معلم ریاضی مدرسه سیاسی و شیخ محمد حسین پیشنماز بهره گرفت و ّا در جریان قرار دادن ایشان، آن ها را برای ناهار دعوت کرد. پس از ناهار سر صحبت باز شد و رئیس مدرسه از استعداد سرشار من سخن گفت و ادامه داد حیف است وقت او تلف شود و من معتقدم به یکی از دو مدرسه موجود ثبت نام کند از مدرسه سیاسی تعریف کرد و گفت من در این مدرسه ریاضی درس می دهم و رئیس مدرسه محمد علی فروغی – فرزند ذکاء الملک_ از دوستان من است و من سایر معلمان آن جا را می شناسم همه مردان فاضل و با تقوی هستند.
پدرم در آن جلسه سکوت خود را شکست و گفت: ببخشید من در نظر داشتم فرزندم در مدرسه مروی فقه و اصول و علوم دینی بخواند و از شیخ پرسید به نظر شما بهتر نیست؟
جناب سرتیپ مجال سخن به شیخ نداد و گفت البته این فکر عالی است اما فرزند شما هنوز زبان عربی نمی داند که بتواند از محضر مدرسین مدرسه مروی استفاده کند. این نقص را در مدرسه سیاسی رفع می کند.بعد می توانید او را در مدرسه مروی بگذارید یا در نجف بفرستید. علاوه بر این من با آقای فاضل خلخالی استاد زبا عربی آشنا هستم و سفارش می کنم تا به فرزند شما زبان عربی را به خوبی تدریس کند. پدرم قانع شد و من نفس عمیقی کشیدم.
پس از موافقت پدر من مدارک خود را آماده کردم در امتحان ورودی مدرسه سیاسی قبول شدم و ثبت نام کردم.
سه سال در مدرسه سیاسی که بعداً به مدرسه علوم سیاسی شهرت یافت ادامه تحصیل دادم.
در این مدرسه در دو سال آخر سید ولی الله خان نصر جانشین محمد علی فروغی شده بود.
وقار و طمأنینه و حسن رفتار این دو شخصیت برجسته در روحیه ما نوجوانان تأثیر فراوان بخشید.
دکتر ولی الله خان گاه گاهی به کلاس ما می آمد و با پندها و اندرزهای حکیمانه و اخلاقی خود ما را که اولین بار بود این سخنان را می شنیدیم، ارشاد می کرد و می گفت: شما جوانان اداره کنندگان این کشور باستانی و پُر افتخار خواهید بود. هر اندازه پیشتر علم و دانش فراگیرید و به اصول و موازین اخلاقی آشنا بشوید و بیشتر به تجهیز ذهن و تزکیه نفس بپردازید، شخصیت هایی خواهید شد که هم مورد احترام خودتان خواهید بود و هم مورد اخترام و تعظیم و تکریم دیگران و در عین حال به مقام های عالی مسئولیت دار مانند ریاست، وکالت، سفارت، وزارت و .. خواهید رسید و خواهید توانست وظائف خطیر خود را با کفایت و درایت و کاردانی انجام دهید. یعنی برای هموطن و هموطنان خود مصدر خدمات شایان و افتخار آمیز باشید.
این سخنان دلگرم کننده و نوید بخش و نظایر آن را از مکرر از زبان دکتر ولی الله نصر می شنیدیم و چون یقین داشتیم که فقط برای خوش آیند ما نیست بلکه از دل بر می آید، لاجرم بر دل می نشست.
سال سوم را با موفقیت و معدل بسیار خوب گذراندم و آماده رفتن به کلاس چهارم یعنی نخستین کلاس عالی برای نیل به درجه معادل لیسانس بودم که ناگاه رویداد تصادفی کوچکی سبب تغییر بزرگی در مسیر زندگی من شد.
در تعطیلات تابستان بیشتر اوقات را در اتاق کوچکی که مادرم توانسته بود به من اختصاص دهد به مطالعه می پرداختم. اما روزی برای قدم زدن از خانه خارج شدم به طور اتفاقی به دوستم علی رضا خان منصوری برخوردم از دیدن همدیگر بسیار شاد شدیم.در ضمن صحبت گفت امید وارم موفق شویم، راستی خودت را برای مسابقه آماده کرده ای؟ با تعجب گفتم کدام مسابقه؟ گفت مگر هنوز اسمت را ننوشته ای؟ بعد توضیح داد دولت تصمیم گرفته در همین سال 1290 سی نفر از محصلان را از طریق مسابقه و مصاحبه به اروپا اعزام کند. من هم خود را به دارالفنون رساندم از کم و کیف قضیه اطلاع پیدا کردم و خود را برای شرکت در امتحان ورودی آماده کردم.
روز مسابقه فرا رسید. معلوم شد 200 نفر اسم نوشته اند یعنی تقریباً همه جوانانی که در ایران تا آن تاریخ تحصیلات متوسطه را تمام کرده اند حق شرکت در مسابقه را پیدا کرده بودند .
امتحان برگزار شد. چند روز پس از برگزاری امتحانات، نتیجه را اعلام کردند و قتی معلوم شد از بین دویست نفر شرکت کننده، بین پنج نفر اول هستم در پوست خود نمی گنجیدم. حالم وصف شدنی نبود. همین قدر می دانم که با شنیدن این خبر می خواستم جستی بزنم و دهان گوینده را ببوسم. چنین نکردم زیرا زیرا وی بلند قد بود و با یستی خود را خم کند و از طرفی نوعی بی تربیتی به حساب می آمد. لذا تعظیم کردم و به سرعت خود را به خانه رساندم و به جای بوسیدن کسی که به من بشارت قبولی را داد، سر و صورت مادرم را غرق بوسه کردم. برای او توضیح دادم که قرار است به اروپا اعزام شویم و دولت هزینه را تأمین می کند و چنین و چنان خواهد شد و…….. که دیدم به جای آن که مادرم با چهره شاد از من استقبال کند روی در هم کشید و گفت مگر می گذارم فرزند عزیزم را از من جدا کنند؟گفتم: مادر جان این جدایی موقتی است. دوره تحصیلات عالیه سه سال بیشتر نیست. مدتی با حرارت سخن گفتم شاید او را نرم کنم اما وقتی به چهره او نگاه کردم دیدم قطرات اشک گونه های مادرم را پوشانده است. اما پس از مدتی گفت با پدرت که سخت با کفرستان رفتن تو مخالف است چه می کنی؟ گفتم جلب رضایت پدر هم با شماست.
پدرم یکی از افراد متدین و متعصب بود. وقتی از موضوع مسابقه و قبولی من و اعزام به خارج از کشور اطلاع پیدا کرد، بسیار ناراحت شد و بی درنگ و با قاطعیت تمام گفت: غیر ممکن است بگذارم پسرم به مملکت کفار برود و فرنگی بشود. این گناه عظیم را هر گز مرتکب نخواهم شد.
اما پس از مدتی مرا صدا کرد و با مهربانی گفت: حالا که مقدمات درس عربی را طی کرده ای وقت آن است که به مدرسه مروی بروی و ان شاء الله پس از مدرسه مروی در نجف خواهی رفت و با هوش سرشاری که داری به درجه اجتهاد برسی. پس این صحبت ها با گستاخی و صراحت و جسارت گفتم: من میل ندارم مجتهد شوم، می خواهم دنباله درس های مدرسه سیاسی را ادامه دهم و در علوم جدید تخصص پیدا کنم. پدرم بسیار نا راحت شد. پس حرف های دیگر تکرار کرد که محال است اجازه دهم به دیار کفر بروی و دین و ایمانت را از دست بدهی. این بگفت و از در خارج شد.
من در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و گویی خفه می شدم خود را به دامن مادر انداختم و آن چه بین من و پدرم رفته بود به مادر گفتم. و سرانجام با قاطعیت تمام گفتم اگر نگذارید به خارج بروم، بلایی بر سر خود خواهم آورد. مادرم وحشت زده گفت: این چه حرفی است؟ بلا چیست؟ این حرف ها از تو که تحصیل کرده ای قبیح است که حتی به زبان جاری کنی! این حرف ها ابدً تکرار مکن. گفتم تکرار نمی کنم ولی اگر لازم شد عمل می کنم.
مادر که حال مرا دید قول داد با پدرم صحبت کند. اما روز بعد مادرم در کنار جانماز پدرم با او گفت و گو کرده بود و وقتی عدم موافقت او را با تأکید شنید گفته بود ای مرد می خواهی پسرت را به کشتن بدهی؟ نگذاری به فرنگ برود تریاک می خورد و خودش را می کشد! پس از مشاجرات زیاد پدر ساکت شده بود اما همچنان با من قهر بود. تا کم کم به روز حرکت نزدیک می شدیم. تعداد زیادی هم با پدرم در این باره صحبت کرده بودند و ضمناً از من تعهد گرفته بودند که در عبادات به خصوص نماز کوشا باشم. روز حرکت فرا رسید. مادر و برادر و اقوام مرا از زیر قرآن رد کردند اما از پدر خبری نبود. در آخرین دقیقه آمد. معلوم شد با تعصب دینی شدید و ملاحظه این که پسر مسلمانش را از دست می دهد تا بین کفار جای گیرد، اما نتوانسته بود در برابر مهر پدری مقاومت کند وقتی به من رسید منقلب شدم با صورت اشک آلود دست او را بوسیدم. او هم مجدداً مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید.
حرکت آغاز شد ما تحت سرپرستی موسیو ریشار خان (مؤدب الملک) حرکت کردیم و پس از 15 روز به پاریس رسیدیم.در همان زمان نام خانوادگی «سیاسی» را، با اشاره به دوره تحصیلش در مدرسه سیاسی تهران، برگزیدم. چندی بعد محل تحصیل من و دو نفر از دوستانم در دانشسرای رُوان تعیین شد که مانند دانشسراهای دیگر فرانسه به صورت شبانه روزی و مثل سربازخانه اداره می شد. من از این که باید همواره در محیط دانشسرا درس بخوانیم خیلی راضی بودم و این روش و برنامه را می پسندیدم . از ساعت 5 صبح تا ساعت 5/9 شب که چراغ ها خاموش می شد، طبق یگ برنامه معین مشغول درس و مشق انجام تکالیف و مطالعه بودیم. در مجموع چند ساعتی را به خوردن صبحانه و ناها و شام و تفریح می گذراندیم.
من از تمام فرصت ها استفاده می کردم و دقیقه ای از وقتم به بطالت نمی گذشت. علاقه خاصی به زبان و ادبیات فرانسه داشتم و به همین دلیل از همکلاسی های فرانسوی خود به خوبی استفاده می کردم. به طوری که توانستم به خوبی رمان ها و کتاب های نویسندگان فرانسوی را مطالعه کنم و لذت ببرم.
از پروفسور بریسه معلم زبان فرانسه و ادبیات فرانسه، اشکالات درسی خود را سؤال می کردم و او هم با خوشرویی هر چه بیشتر از من استقبال می کرد و مرا مورد تشویق قرار می داد. گوئی از این که یک نفر غیر فرانسوی از یک کشور باستانی و با تمدن بزرگ به زبان فرانسه علاقه مند است احساس غرور می کرد.
در همان ماه های اول ورود به دانشسرا به مطالعه قوانین و مقررات دانشسرا پرداختم و به زودی دریافتم می توان دوره تحصیلات خود را در دانشسرا کوتاه کنم. با خبر شدم که با زمینه ای که در تحصیلات خود در ایران داشتم و با ارائه مدارک تحصیلی و موفقیت هایی که در مدرسه سیاسی کسب کرده ام و شرکت در امتحانات به شرط قبولی، می توانم سه سال تحصیلی را در دو سال طی کنم.
من به درس روانشناسی خیلی علاقه مند بودم و پروفسور لئان از دانشمندان نامدار درس روانشناسی، معلم درس روانشناسی ما ورئیس دانشسرا بود لذا مرا می شناخت و از من کمال رضایت را داشت.به سؤالات من به خوبی جواب می داد و مرا همواره تشویق می کرد.
روزی به دفتر او رفتم و علاقه شدید خود را به درس روانشناسی اعلام کردم. او هم آمادگی خود را پذیرش من برای رفع اشکالات علمی اعلام کرد.
اتفاقاً در یک میهمانی که همسر او هم حضور داشت صحبت می کردم که همسرش گفت شما که به این خوبی می توانی به زبان فرانسه صحبت کنی، بهتر است از تاریخ کشور خود برای دانشجویان و علاقه مندان سخنرانی کنی؟
آقای پروفسور لئان نظر همسرش را پسندید و روز بعد دستور داد یکی از سخنرانی های دانشسرا را به عهده من بگذارند.
ساعت و روز سخنرانی را با عنوان ” ایران، گوبینو و پی یر لوتی” اعلام کردند. در روز موعود سالن سخنرانی از استاد و دانشجو پُر شد. آقای رئیس ضمن معرفی من چند جمله ای در باره ایران و تاریخ ایران گفت و جای خود را به من داد.
من در این سخنرانی از کتاب های: ” سه سال در آسیا نوشته گوبینو” و” به سوی اصفهان نوشته پی یر لوتی” که تازه مطالعه کرده بودم استفاده کردم. سخنرانی من بیش از آن چه انتظار داشتم مورد تحسین، توجه و استقبال قرار گرفت. شاید این استقبال بیشتر از این نظر بود که یک نفر غیر فرانسوی به زبان کشور فرانسه سخن می گوید. به هر حال تشویق آنان در پیشرفت تحصیلی من خیلی مؤثر واقع شد.
من شبانه روز در تلاش و مطالعه بودم، حتی روزهای یکشنبه خودم را با کتاب و دفتر مشغول می کردم و از تفریح و گفت و گو با دوستان و خوش و بش محروم می ساختم و در اتاق به کار یادگیری می پرداختم.
در عرض دوسال تصدیق عالی و شهادت نامه پایان تحصیلات دانشسرا را به دست آوردم. یعنی کار سه سال را در دو سال با موفقیت به پایان رساندم. سپس توسط پروفسور لئان به چند تن از استادان دانشکده ادبیات دانشگاه پاریس و سوربن معرفی شدم و از راهنمائی آنان برای گذراندن دانشنامه های لیسانس و انتخاب موضوع برای رساله دکتری استفاده شایان کردم.
جنگ جهانی اول که در ماه اوت 1914 آغاز شده بود وضع زندگی ایرانیان را مختل کرد و دانشجویان مجبور شدند به ایران برگردند. البته من از پولی که مادرم می فرستاد بهره مند می شدم و گاهی دوستان ایرانی خود را نیز مورد حمایت قرار می دادم. بلاخره پس از 5 سال دوری از خانواده در سال 1295 به وطن برگشتیم و مورد استقبال خانواد، خویشان و نزدیکان قرار گرفتیم. چند روز بعد به دنبال دیدار با وزیر معارف شهاب الدوله و فرمانفرما نخست وزیر
در دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی به تدریس پرداختم.
علی اکبر سیاسی پس باز گشت از اروپا به حل مشکلات داخلی و پاره ای از مسائل خانوادگی و زندگی شخصی پرداخت. نظم بخشیدن به تدریس در دارالفنون و مدرسه سیاسی و تهیه جزوات درسی و درسنامه برای دانشجویان دارالفنون و مدرسه حقوق و سیاسی و رسیدگی به کارهای علمی مربوط به مسائل آموزشی و شرکت در محافل علمی و آموزشی، کار بعدی او بود.
اما از نظر احساس مسئولیت های اجتماعی و پرداختن به امور سرنوشت ساز کشور، از معدود شخصیت هایی است که در فکر بهبود و به آگاه شدن از اوضاع و احوال جامعه، افکار و اندیشه های مردم، بررسی شیوه تفکر مسئولان کشور و آنچه در دوران تحصیل خود در فرانسه،تحت تأثير جريان‏هاي فكري و اجتماعي ناشي از زندگي در اروپا قرار گرفته بود و مشاهده سبک زندگی مردم اروپا و فاصله عظیمی که بین کشور ما و کشورهای اروپائی وجو د دارد، با چند تن از دوستانش كه در فرنگ تحصيل كرده بودند، جمعیتى به نام ایران‏جوان تاسیس كرد.
وی در گردهمایی های اولیه دوستانش از بیچارگی ها سخن گفت، از اسنثمار و استعمار روس و انگلیس و چپاول و غارت ثروت مردم کشور، وضع رقت بار مردم زحمتکش، ظلم و جوری که بر مردم می رود، ازجهل و نادانی و بی خبری، از عدم بهداشت و بیماری ها و در عین حال از ثروت های بی پایان کشور از جنگل ها و مراتع از زمین های کشاورزی و منابع طبیعی و همه این مطالب را با هیجان و احساسات تمام که از ردون و باطن او مایه می گرفت بیان می کرد. می گفت: این وضع اسف انگیز برای ما غیر قابل تحمل است. آه و ناله هم سودی ندارد. باید قیام کنیم و در حد توان خود چاره جویی نمائیم. هسته‏ى اصلى این جمعیت غیر از علی اکبر سیاسى عبارت بودند از، حسن مشرف نفیسى، اسمعیل مرآت، محمدوحید تنكابنى، محسن رئیس، جواد عامرى. اینان اساسنامه‏اى كه خیلى مترقى و تند بود تهیه كردند از جمله در مرامنامه آنها آمده بود:
تجزیه امور مدنى از مسائل روحانى، الغاء كاپیتولاسیون، الغاء محاكم خصوصى و ارجاع كلیه امور به محاكم عمومى، تجدیدنظر در قراردادهاى گمركى، ایجاد راه‏آهن، ایجاد مدارس عمومى و اجبارى براى پسران و دختران و چند مورد دیگر. جمعیت ایران‏جوان پس از مدتى روزنامه‏اى به نام جمعیت كه به طور هفتگى منتشر مى‏شد دائر كردند كه شماره اول آن دوازده صفحه بود و مطالب متنوعى در آن نوشته شده. مرامنامه ایران جوان در فروردین سال 1300 شمسی طبع و نشر گردید.
زمان زیادی از تأسیس ایران جوان نگذشته بود که سردار سپه – نخست وزیر – نمایندگان ایران جوان را به حضور پذیرفت.
اسماعیل مرآت، مشرف نفیسی، محسن رئیس و من با اندکی بیمناکی به اقامتگاه او که در آن زمان در خیابان سپه بود، رفتیم. در محوطه باغ ایستاده بودیم که با شنلی بر دوش با قامت بلند و برآفراشته خود از دور پیدا شد و روی نیمکتی نشست و به ما اشاره کرد که در مقابل او روی نیمکتی بنشینیم.
پرسید شما جوانان فرنگ رفته چه می گوئید، حرف حسابتان چیست؟ این انجمن ایران جوان چه معنی دارد؟
من گفتم: این انجمن از عده ای جوانان وطن پرست تشکیل شده است.ما از عقب افتادگی ایران و از فاصله عجیبی که ما را از کشورهای اروپا دور ساخته، رنج می بریم و آرزوی از میان برداشتن این فاصله و ترقی و تعالی ایران را داریم و مرامنامه ما بر همین اساس گذاشته شده است.
گفت کدام اساسنامه؟ من مرامنامه که آماده شده بود را به او دادم. آن را گرفت و آهسته و به دقت مطالعه کرد. آن گاه نگاه گیرنده و نافذ خود را متوجه ما کرد و با کمال گشاده رویی گفت: این ها که نوشته اید بسیار خوب است. می بینم که شما جوانان وطن پرست و ترقی خواه هستید و آرزوهای بزرگ و شیرین در سر دارید. ضرر ندارد که با ترویج مرامنامه خود چشم و گوش ها را باز کنید و مردم را با این مطالب آشنا سازید. حرف از شما و عمل از من خواهد بود. به شما اطمینان، بلکه بیش از اطمینان به شما قول می دهم که همه این آرزوها را برآورم و مرام شما را که مرام خود من هست از اول تا آخر اجرا کنم. این نسخه مرام نامه نزد من خواهد بود تا چند سال بعد خبرش را خواهید شنید.
این کلمات با لحنی بسیار جدی و با آهنگی گیرا ادا می شد و گوینده در آن هنگام با وقار و هیبت و عظمت مخصوص در نظر ما جوانان جلوه می کرد.
ما پس از جدایی از او مدتی تحت تأثیر بیانات مؤثر و داپل انگیزش بودیم. گرچه گفتار او را به جد نمی گرفتیم، اما گذشت زمان بر ما معلوم کرد که آن مرد بزرگ سخن به گزاف نگفته و بیهوده وعده نداده است. زیرا در مدت کوتاه حکومتش – که بیست سال بود – تقریباً تمام مرامنامه ما را به اجراء در آورد.

آرزوی بازگشت به فرانسه درسال 1928 میلادی ( 1306 شمسی) تحقق پذیرفت و من توانستم راهی فرانسه شوم و به سورین ( دانشگاه پاریس ) باز گردم و به تکمیل مطالعات و تحقیقات و آماده ساختن رساله های دکتری خود و چاپ آن ها بپردازم و نسخه هایی از آن ها را به دانشکده تسلیم کنم تا دراختیاراستادانی که ژوری (هیأت ممتحنه ) را تشکیل خواهند داد، گذاشته شوند. موضوع رساله ها عبارت بودند از:«متد تست، فوائد ومضار آن» و سه سال بعد (1931 میلادی – 1309 شمسی) و « ایران در تماس با مغرب زمین »
جلسه ی دفاع از رساله ها تعیین و روز و ساعت و تالار آن بر طبق معمول در دانشگاه اعلان شد. ژوری را این آقایان تشکیل می دادند:
استاد روانشناسی عمومی : دکتر هانری دولاکروا
استاد روانشناسی کودک؛دکتر هانری والن
استاد جامعه شناسی: دکتر پل فوکونه
و پروفسور هانری ماسه
پیش از آن که ژوری بیایند و در جایگاه خود بنشینند، من مانند متهمی که در انتظار محاکمه است در تالار روی صندلی روبروی صحنه نشسته بودم و از آنچه پشت سرم در تالار می گذشت و از کسانی که می آمدند و جای می گرفتند اطلاعی نداشتم و سرگرم مطالعه ی یادداشت های خود بودم. با ورود هیئت ممتحنه من و همه ی حاضران در تالار به احترام برخاستیم. آن گاه رئیس ژوری از من خواست در باره ی رساله های خود توضیحاتی بدهم. من البته توضیحات خود را قبلاً تهیه و مرور کرده بودم و توانستم آن ها را از خارج و تقریباً بدون مراجعه به یادداشت ها بیان کنم. سخنرانی من نیم ساعت به طول انجامید و احساس می کردم که ژوری به دقت گوش می دهد.
توضیحات من که پایان یافت، سؤال ها و ایرادهای اعضای هیأت ممتحنه که معلوم بود دو تن از آن ها رساله ها را به دقت خوانده بودند، آغاز شد. من به هر یک از سؤال ها پاسخ می دادم و ایراد ها را در کمال ادب و احترام ولی با دلیل و برهان رد می کردم. در پایان این سؤال ها و جواب ها که نزدیک به یک ساعت وقت گرفت هیأت ممتحنه برای مشورت و اخذ رأی به اتاق مجاور رفتند. یک ربع ساعت بعد بازگشتند و رئیس هیأت با صدای بلند گفت: « آقای علی اکبر سیاسی، شما به درجه دکتری با قید بسیار خوب پذیرفته می شوید….. . »
وی از دانشكده‏ى ادبیات و علوم انسانى پاریس به اخذ درجه‏ى دكترا با قید درجه‏ى بسیار عالى نایل گردید
اعلام این خبر بهجت اثر و کف زدن ممتد حضار مرا غرق سرور و شادی و خیس عرق کرد. همین که رو برگرداندم دیدم تالار مملو از جمعیت است. در ردیف اول حسین علاء وزیر مختار ایران و محسن رئیس رایزن سفارت را دیدم که نزدیک شده با حرارتی مخصوص تبریک گفتند و معتقد بودند، که آبروی ایران را حفظ کرده ام. دانشجویان ایرانی از گوشه و کنار تالار راه باز کرده، به سراغ من آمدند و تهنیت گفتتند. علی امینی (دکتر علی امینی ) که او هم مشغول تهیه ی رساله ی دکترای خود بود و چند تن از دانشجویان دیگر مرا به نهار دعوت و از من پذیرایی شایانی کردند.
5 – جایزه آکادمی فرانسه
یکی از دو رساله ی من،کتاب « ایران در تماس با مردم مغرب زمین » سر و صدایی که انتظارش را نداشتم به راه انداخت. چندین مجله فرانسوی و انگلیسی آن را مورد انتقاد، انتقاد به معنی اروپایی کلمه – قرار دادند و آکادمی فرانسه آن راشایسته ی یکی از جوایز خود دانست. مبلغ جایزه دو هزار فرانک ولی افتخار آن چندین برابر بود.
چند مجله ی انگلیسی در عین تصدیق به این که کار تحقیقی قابل توجهی صورت گرفته، در باره سیاست جابرانه ی انگلیس در ایران که در کتاب به تفصیل مورد بحث قرار گرفته بود، تردید روا داشتند و اظهارنظری را که در باره ی آن سیاست شده بود مبالغه آمیز پنداشته، کاملاً بی طرفانه اش نمی دانستند. البته از منتقدان انگلیسی جز این هم انتظار نمی رفت.
متن نوشته های انتقادی از مجله های فرانسوی وانگلیسی بریده شده و در پرونده ای محفوظ است به امید این که اگر روزی مجالی دست دهد و به آن ها دسترسی باشد به ضمیمه ی متن سخنرانی ها و مقالاتی که به زبان خارجی نوشته یا ایراد کرده ام، یک جا منتشر شوند. این نکته هم ناگفته نماند که هیچ یک از مقالات انتقادی تشویق آمیز خارجی به اندازه ی مقاله ی انتقادی جمالزاده مرا دلنشین نبوده است.
من سید محمدعلی جمالزاده را فقط به واسطه ی نوشته های دل انگیزش می شناختم و از نزدیک با او آشنایی نداشتم. تا این که روزی در روزنامه ی شفق سرخ – که علی دشتی منتشر می کرد، مقاله ی مفصلی از او دیدم در انتقاد از کتاب « ایران در تماس با مغرب زمین». آن ادیب دانشمند کتاب را به دقت خوانده و کاملاً حلاجی کرده و در ضمن انتقاد دقیق چنین اظهارعقیده کرده بود که انتظار نمی رفت که یک ایرانی با روش دقیق اروپایی کتابی بنویسید که با کتاب های علمی درجه یک فرنگی برابری کند.
بعدها با جمالزاده آشنایی نزدیک و دوستی پیدا کردم و با او ملاقات ها و گفتگوها و مکاتبات داشته ام که مختصری از آن را اگر مجال شد، در جای دیگر این گزارش یادداشت خواهم کرد.

دکتر سیاسی در سال ۱۳۱۰ به ایران بازگشت و به ریاست اداره تعلیمات عالیه در وزارت فرهنگ منصوب شد. در تدوین قانون تأسیس دانشگاه تهران شرکت کرد. به ابتکار او دانشسرای مقدماتی و دانشسرای عالی برای تربیت معلم در ایران تأسیس شد. پس از تأسیس دانشگاه تهران از اداره تعلیمات عالیه استعفا داد و به تدریس در دانشکده ادبیات پرداخت.
خود می نویسد: تازه از فرنگ برگشته بودم که علی اصغر حکمت، وزیر فرهنگ از من دعوت کرد که ریاست عالیه فرهنگ را به من ابلاغ کند. ولی من به دنبال برقراری آموزش و پرورش اجباری و مجانی بودم که حکمت به من گفت: این دو مانعه الجمع نیستند. پس از گفت و گو های زیاد ابلاغ خود را از وی گرفتم. در اداره عالیه فرهنگ، مجتبی مینوی، حسین دهاء، ضیاء الدین ضیایی از همکارانم بودند. به سرعت لایحه قانون تربیت معلم را تهیه کردم و حکمت آن را به مجلس شورای ملی برد و به تصویب مجلس رسانید. این قانون بدون سر و صدا انقلابی عظیم در فرهنگ ایران ایجاد کرد.
معلم شدن شرایطی پیدا کرد و تکلیف حقوق و مزایا و ارتقای معلمان را قانون مشخص می کرد. ضمناً اصطلاحات تازه ای به طور قانونی رسمیت یافت. از جمله دبستان به جای مدرسه ابتدایی، دبیرستان به جای مدرسه متوسطه، آموزگار به جای معلم مدرسه ابتدایی و دبیر به جای معلم مدرسه متوسطه و نظیر این ها.
در این قانون تأسیس دانشسراهایی مقدماتی برای تربیت آموزگار پیش بینی شده بود و برای تشویق جوانان به حرفه آموزگاری مقرر گردید دانش آموزان پس از طی سال سوم دبیرستان و شرکت در آزمون ورودی دو سال دوره دانشسرای مقدماتی را طی کنند و در صورت موفقیت دیپلم دریافت کنند که از نظر مزایای قانونی معادل دیپلم دوره متوسطه است. یعنی یک سال زودتر به این امتیاز دست یابند. ثانیاً میزان پایه حقوقی ایشان به میزانی نعیین شد که بالاتر از میزان حقوق کسانی شد که وارد کادر اداری می شدند. ثالثاً دانشسرا شبانه روزی و مجانی بود.
غرض از شبانه روزی بودن دانشسرا به خصوص این بود که آموزگاران آینده به مدت دو سال زیر نطر دبیران ورزیده و مربیان متخصص ضمن فرا گرفتن معلومات کافی و روش های مناسب تدریس، تربیت مناسب حاصل کنند و شایستگی تربیت اخلاقی کودکان و نوجوانان را علماً و عملاً به دست آورند. تأسیس دانشسرا در شهرستان ها ی مهم به تدریج فراهم می شد و من در این حصوص به جدّ پافشاری می کردم و الحق که حکمت هم کوتاهی نکرد. این آرزوی دیرینه من بود که مقدمات امکان برقراری آموزش ابتدایی عمومی و مجانی را هرچه زود تر فراهم شود. اساسی تریناقدام برای حصول منظور، همین دانشسرا ها بود.
همزمان با تهیه و تصویب قانون تربیت معلم و دانشسرا ها، کمسیونی مرکب از محمدعلی فروغی، غلامحسین رهنما، دکتر عیسی صدیق و من برای تهیه قانون تأسیس دانشگاه تشکیل شد.
لایحه تهیه شد و حکمت آن را تقدیم مجلس کرد و پس از رسیدگی در تاریخ 15 بهمن 1313 به تصویب رساندند.
با تصویب این قانون چند واژه فارسی نیز به رسمیت شناخته شد. از آن جمله دانشگاه به جای دارالعلم عربی یا یونورسیته یا یونیورسیتی اروپایی، دانشکده به جای مدرسه عالی و دانشجو، دانشنامه، پایان نامه و…. که این اصطلاحات را باید بیشتر نتیجه حسن سلیقه علی اصغر حکمت دانست که موجب شد از کفالت به وزارت رسید.
باید یادآوری شود که قبل از تصویب قانون دانشگاه دانشسرای عالی – که قبلاً دارالمعلمین متوسطه بود و بعد بر اثر فعالیت رئیس آن دکتر عیــــــــسی صدیق تبدیل به دارالمعلمین عالی ( دانشسرای عالی)شد – دارای یک شعبه علمی و یک شعبه ادبی و یک شعبه تربیت معلم بود. در قانون دانشگاه، شعبه های علمی و ادبی دانشسرای عالی عنوان دانشکده های علوم و ادبیات را پیدا کرد و شعبه تربیت معلم به همان نام دانشسرای عالی ضمیمه دانشگاه به حساب آمد.
حکمت وزیر فرهنگ برای تأسیس دانشگاه یکصد هزار متر مربع از اراضی شمال غرب تهران درنظر گرفته و به شاه پیشنهاد کرد…………………………………..
دکتر سیاسی پس از این که قانون تربیت معلم و قانون تأسیس دانشگاه به تصویب رسید و این مرسسات علمی و أموزشی کار خود را آغاز کردند، به تدریس و تحقیق روی نهاد و کتاب روانشناسی خو د را تألیف کرد و تربیت دانشجویان و به ویژه تربیت معلم پرداخت و همکاری های خود را در زمینه ارتقاء علمی و تربیتی و آموزشی با دولت ادامه داد.
در مورد حکمت می نویسد:
واقع این است که این مرد در تمام مدتی که عهده دار وزارت فرهنگ بود، با پشتکار خستگی نا پذیر و ذوق و شوق سرشارخدمات بسیار ارزنده به فرهنگ ایران کرده است. تأسیس دانشگاه تهران و چندین دانشسرا و ساختمان و تأسیس بسیاری از دبستان ها و دبیرستان ها در تهران و شهرستان ها و تعمیر و بناهای تاریخی مهم و تأسیس موزه ایران باستان و بسیاری از کارهای دیگر از یادگارهای دوران وزارت اوست وشایسته است نامش در تاریخ فرهنگ ایران جاودان باشد.
سیاسی می نویسد، وقتی اسماعیل مرآت به کار خود که سرپرستی و رفع مشکلات احتمالی دانشجویان ونظارت دقیق و بر فعالیت های علمی و آموزشی دانشجویان اعزامی خارج از کشور بود، پایان داد، به وزارت فرهنگ منصوب شد. از من تقاضای همکاری کرد و من سه پیشنهاد مهم به کردم که در حد توان اجراء کرد.
اول گسترش دانشسرا های مقدماتی که بتوانیم در زمان هر چه کوتاه تر آموزش و پرورش اجباری و مجانی را در کشور عملی سازیم.
دوم ساختن مدارس روی اصول علمی و فنی با نظارت مهندسان و معماران متخصص به طوری که همواره الگوی مناسبی برای ساخت مدارس باشد و یادگار خوبی از تو بماند.
سوم تألیف کتاب های درسی براساس موازین علمی، فرهنگی و تربیتی که به جزوه نویسی پایان دهد و دانش آموزان با مطالعه و تحقیق آشنا شوند.
اسماعیل مرآت در هر سه مورد قدم های اساسی برداشت و در مورد سوم، محمدعلی فروغی، غلامحسین رهنما، دکتر عیسی صدیق و من و شاید یکی دو نفر دیگر روی تألیف کتاب ها نظارت می کردیم و مأمور تجدید نظر در متون کتاب ها بودیم.
تعدادی دانشسرا و مدرسه ساخته شد و چیزی نگذشت که بسیاری از کتاب های دبیرستانی از چاپ خارج شد و در اختیار دانش آموزان قرار گرفت و دبیران مجال می یافتند درباره مطالب درسی کتاب به توضیح و تفسیر بپردازند.
اما توصیه مهم دیگری که به مرآت و وزرای بعد از او داشت و عملی نشد، استقلال دانشگاه از دولت بود که افتخار این اقدام مهم نصیب خود او شد.در سال ۱۳۲۱ در کابینه احمد قوام وزیر فرهنگ شد. تا این زمان دانشگاه تهران زیر نظر وزارت فرهنگ اداره می‌شد و مانند یکی از اداره‌های این وزارت بود. دکتر سیاسی با پیگیری سعی در مستقل کردن دانشگاه تهران از این وزارت‌خانه کرد.وی با جدیت هرچه تمام تر می خواست دانشگاه استقلال پیدا کند و از زیر نفوذ دولت ها بیرون بیاید و فقط به کار علمی بپردازد و دانشجویان دانشمند و اهل تحقیق تربیت کند و بتواند به دور از سیاست های رنگارنگ دولت ها، با برترین دانشگاه ها رقابت کند. ا و بالاخره در ۱۵ بهمن ۱۳۲۱ استقلال دانشگاه را در مراسمی که با حضور محمدرضا شاه و ملکه فوزیه برای سالگرد تاسیس دانشگاه برپا شده بود اعلام کرد. بر اساس طرح استقلال دانشگاه انتخاب رئیس دانشگاه به عهده شورای دانشگاه تهران بود. نخستین شورای دانشگاه تهران با اکثریت آراء دکتر سیاسی را به ریاست دانشگاه تهران برگزید. پیش از ریاست او بر دانشگاه تهران، این دانشگاه جزو وزارت فرهنگ بود و استقلال نداشت و از این نظر او نخستین رئیس دانشگاه تهران به شمار می‌رود.
در کابینه دوم علی سهیلی دوباره وزیر فرهنگ شد. در مدت کوتاهی که در پست وزارت فرهنگ خدمت می کرد موفق شد: لایحه قانونی تعلیمات ابتدایی عمومی مجانی را پس تلاش های خستگی نا پذیر و تحسین برانگیز به تصویب مجلس شورای ملی برساند و در مرداد ماه 1322 به جریان بیاندازد و این در شرایط بسیار سخت جنگ جهانی دوم بود که دولت از نظر وضعیت مالی بسیار در مضیقه بود. وی پس از مدتی از وزارت کناره گرفت.
در کابینه ابراهیم حکیمی وزیر خارجه بود. در کابینه مرتضی‌قلی بیات سمت وزیر مشاور داشت. با هیئت نمایندگی ایران به سان فرانسیسکو رفت و در تدوین و تصویب منشور سازمان ملل متحد و نیز در پایه‌گذاری یونسکو شرکت داشت.
سیاسی پس از تمهید مقدماتی که با تدبیر و درایت همراه بود پیشنهادی را تهیه و مکتوب کرد و پس از تأیید و تصویب هیأت ایرانی، به نمایندگی ایران، آن را در جلسه عمومی سازمان ملل مطرح و پیشنهاد کرد که پذیرفته شد.
خلاصه پیشنهاد این بود:
“جهت ایجاد حسن تفاهم میان ملل مختلف از راه فرهنگ لازم است کمیته، شورا یا کمسیونی تشکیل گردد تا اساسنامه ای را در این خصوص تدوین نماید.”

این کمیته که نامش کمیته انشا بود تشکیل شد و دکتر سیاسی به عضویت آن کمیته انتخاب شد. این کمیته جلسات متعددی داشت که هر جلسه ساعت ها به طول می انجامید.پس از چندین جلسه شور و بحث و گفت و گو، اساسنامه تنظیم شد که در مجمع عمومی کنفرانس تقریباً بدون اصلاح به تصویب رسید و عموم اعضای کنفرانس آن را امضاء کردند.
دکتر علی اکبر سیاسی می نویسد:
من بسیار خوشوقت بودم، نه تنها برای این که پای این اساسنامه را که از آن پس، منشور ملل متحد خوانده شد امضاء کرده بودم، بلکه خیلی بیشتر برای آن که بدون حفض جناح، در پایه گذاری کمسیون تربیتی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، یونسکو UNESCO)( ، نقشی اساسی و مؤثر داشتم.
اقدام مهم دیگر دکتر علی اکبر سیاسی کوی دانشگاه تهران – امیر آباد – بود.
با پایان جنگ جهانی دوم و خروج نیروهای آمریکایی از تاسیساتی که در امیرآباد تهران داشتند، دکتر سیاسی آن تاسیسات را از دولت برای دانشگاه تهران گرفت و کوی دانشگاه تهران پایه‌گذاری شد.
وی، در خاطرات خود مي‌نويسد: «از روزي كه به رياست دانشگاه انتخاب شدم يكي از آرزوهاي قلبي‌ام ايجاد يك شهر دانشگاهي بود، نظير آنچه در پاريس و جاهاي ديگر ديده بودم. مطلب را در همان هفته‌هاي اول با شاه در ميان گذاشتم. او دستور داد هجده هزار متر از زمين‌هاي غرب دانشگاه تهران خريداري شود. در ۱۵ بهمن ۱۳۲۳ اسناد اين اراضي را به من داد. پس از سپاسگزاري گفتم، اين ۱۸ هزار متر براي ايجاد شهرك دانشگاهي كافي نيست و استدعا مي‌شود قريه اميرآباد در اختيار دانشگاه تهران گذاشته شود. شاه گفت: آنجا در اختيار آمريكايي‌ها است. چندي بعد در مراسم جشن استقلال آمريكا با فرمانده پادگان آمريكايي اميرآباد آشنا شدم و به او گفتم پس از تخليه اميرآباد مؤسسه‌هايي كه داير كرده‌ايد را به دانشگاه تهران بدهيد. آمريكايي‌ها دو ميليون ريال پول مي‌خواستند و اين مبلغ پول در اختيار دانشگاه تهران نبود. دولت مي‌گفت خزانه خالي است و پولي براي اين كارها ندارد. سرانجام شاه دستور داد اين پول تهيه شود. عبدالله رياضي بعدها رييس مادام‌العمر مجلس شده كه استاد دانشكده فني بود را براي فراهم كردن امور به آنجا فرستاد.» روزي رييس تشريفات سلطنتي اطلاع داد شاه فردا به اميرآباد مي‌آيد و ضمن بازديد گفت، اينجا به درد دانشگاه نمي‌خورد و وزارت جنگ مي‌خواهد ملك خويش را بگيرد. فرداي آن روز گروهي از دانشجويان شهرستاني را به آنجا فرستادم و در آنجا ساكن شدند. روزي شوارتسكف آمريكايي نامه‌اي را كه به امضاي احمد قوام (نخست‌وزير وقت) رسيده بود نشانم داد و گفت، اميرآباد را براي توسعه ژاندارمري لازم داريم. براي جلوگيري از اين كار نزد قوام رفتم و يك ساعت با او گفت‌و‌گو كردم.
نخست‌وزير ملايم شده بود و به او گفتم: «استدعا دارم امر بفرماييد شوارتسكف پايش را از كفش دانشگاه كه پر از سيخ‌و‌ميخ است بيرون بياورد و محل ديگري را براي ژاندارمري انتخاب كند. قوام پس از شنيدن توضيحات گفت: اين هم محض خاطر شما. براي جلوگيري از پيش‌آمدي نظير آنچه گذشت، در ايجاد بناهاي جديد در اميرآباد تسريع به عمل آورديم و نخستين خوابگاه بزرگ و مجهز زيرنظر مهندس جفرودي در مدتي كوتاه ساخته شد و مورد استفاده دانشجويان قرار گرفت.»
پس از تیراندازی به محمدرضا پهلوي در دانشگاه تهران در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۷ دکتر سیاسی در مقابل درخواست اخراج استادانی که به حزب توده وابسته بودند ایستادگی کرد. در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ سه دانشجوی دانشگاه تهران در تظاهراتی که همزمان با ورود ریچارد نیکسون به تهران رخ داد، با تیراندازی سربازان ارتش کشته شدند. دکتر سیاسی به ملاقات شاه رفت و به این رفتار اعتراض کرد.
با تصویب لایحه قرارداد کنسرسیوم دوازده نفر از استادان دانشگاه تهران به همراه عده‌ای دیگر از فعالان سیاسی ایران اعلامیه‌ای را بر ضد این قرارداد و کودتای ۲۸ مرداد امضا و منتشر کردند. شاه از دکتر سیاسی خواست که این استادان را از دانشگاه اخراج کند. دکتر سیاسی در برابر این درخواست نیز مقاومت کرد.
پس از این ایستادگی‌ها مجلس شورای ملی قانونی را تصویب کرد که طبق آن برای انتخاب رئیس دانشگاه تهران به جای اینکه شورای دانشگاه رئیس را انتخاب کند سه نفر را پیشنهاد می‌کند و وزارت فرهنگ یکی را بر می‌گزیند. در جلسه شورای دانشگاه سه نفر معرفی شدند و دکتر منوچهر اقبال به جای دکتر سیاسی به ریاست دانشگاه تهران برگزیده شد . وي پس از كناره‏گيري از رياست دانشگاه، با استادي و تدريس در دانشكده ادبيات خدمت مي‏كرد و به مقام استادي ممتاز رسيد. دكتر سياسي، ده سال پاياني عمر را در اروپا و امريكا زندگي مي‏كرد و به كارهاي علمي مي‏پرداخت.
دكتر علي اكبر سياسي پس از سالياني كه در اروپا زندگي مي‏كرد، در سال ۱۳۶۸ به ايران بازگشت و سرانجام در خرداد ۱۳۶۹ در ۹۶ سالگي در تهران درگذشت.
وي اصول روانشناسي جديد را در ايران بنياد نهاد، از اين رو به نام بنيانگذار و پدر روانشناسي جديد در ايران معروف مي‏باشد. وي بعدها كه انجمن روانشناسي ايران تأسيس شد به رياست آن انجمن برگزيده شد و رياست مؤسسه روانشناسي دانشگاه تهران را برعهده گرفت.

وى چندین بار رییس دانشگاه تهران شد. از جمله خدمت موثر او مى‏توان از تهیه‏ى لایحه‏ى قانون تربیت معلم، تعلیمات عمومى اجبارى و مجانى، جدا كردن دانشگاه از وزارت فرهنگ، تاسیس مجدد دانشكده‏ى معقول و منقول، ایجاد چاپخانه‏ى دانشگاه و تاسیس كوى دانشگاه نام برد. او به كشورهاى انگلستان و فرانسه و ایتالیا و آمریكا و كانادا سفر كرد. وى در تهران وفات یافت.
انتشارات دانشگاه تهران در دوره‏ى ریاست و در سال‏هاى آغازین كار او تأسیس شد و دكتر پرویز ناتل خانلرى طراح و مجرى امور آن شد. او همچنین ریاست انجمن ایرانى و فلسفه و علوم انسانى وابسته به كمیسیون ملى یونسكو را بر عهده گرفت .
در مقام رییس كانون ایران جوان نیز كوشید تا مجموعه سخنرانى‏هاى فرهنگى و پژوهشى ایراد شده در آن دو مؤسسه به چاپ برساند.
دكتر سیاسى ریاست دانشكده‏ى ادبیات و علوم انسانى و نیز دانشسراى عالى تا پیش از جدا شدن آن- كه بیش از بیست سال طول كشید- بر عهده داشت. تأسیس مجله‏ى «دانشكده‏ى ادبیات و علوم انسانى» نیز از فعالیت‏هاى او بود.
وى وزیر فرهنگ احمد قوام و على سهیلى، وزیر مشاور در هیئت دولت مرتضى قلى بیات (سهام‏الدین)، وزیر فرهنگ در هیئت دولت ابراهیم حكیمى و وزیر امور خارجه در هیئت دولت ساعد بود.
در هیئتى كه براى امضاى منشور سازمان ملل متحد به سانفرانسیسكو اعزام شد عضو بود. در پایه‏گذارى امور یونسكو همكارى داشت و یكى دو بار به نمایندگى ایران در اجلاسیه‏هاى آن مؤسسه‏ى جهانى شركت كرد.
عضو شوراى تبلیغات و عضو فرهنگستان ایران و شوراى عالى فرهنگ و جز اینها بود. دكتر سیاسى، ده سال پایانى عمر را در اروپا و امریكا زندگى مى‏كرد.

آثار
• علم‌النفس یا روان‌شناسی از نظر تربیت (۱۳۱۷)
• گزارش یک زندگی (ج ۱، ۱۳۶۶)
• اصول روانشناسی (۱۳۱۷)
• دو ماه در پاریس یا از یونسکو تا برلن (۱۳۲۹)
• روانشناسی پرورشی (۱۳۲۰)
• روانشناسی جنایی (۱۳۴۲)
• علم و اخلاق (۱۳۳۶)
• علم النفس ابن سینا و تطبیق آن با روانشناسی جدید (۱۳۳۳)
• مبانی روانکاوی: مبانی فلسفه (۱۳۶۶)
• منطق و روانشناسی (۱۳۳۶)
• منطق و فلسفه (۱۳۳۷)
هوش و خرد (۱۳۴۱)

 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های ملیمطالب آموزندهمطالب ویژهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *