|
يادداشتهاي پراكنده پروفسور فضلالله رضا – بخش اول
پروفسور فضلالله رضا (زاده شده در رشت،1293) يكي از شناختهترين و معتبرترين دانشمندان ايراني در جهان دانش به شمار ميآيد. وي با داشتن دكتري الكترونيك از دانشگاه پلي تكنيك نيويورك (1950) و تدريس در بهترين دانشگاههاي جهان همچون: ام.آي.تي، سوربن، پليتكنيك زوريخ، سيراكيوز، كلرادو، مك گيل و… و به انجام رساندن تحقيقاتي كمنظير درباره نظريه اطلاعات (Information Theory) نظريه سيستمها و شبكههاي مخابراتي و نوشتن مقالههايي علمي كه به زبانهاي فرانسوي، روسي، اسپانيايي و… ترجمه شده و دانش پژوهان را در سراسر جهان بهرهمند ساخته، پژوهشهاي گستردهاي نيز در زمينه فرهنگ، شعر و ادب فارسي داشته كه در كتابهاي «نگاهي به شاهنامه»، «مهجوري و مشتاقي»، «برگ بيبرگي» و… به چاپ رسيده و نسبت به آنچه در جهان ميگذرد، حساسيت فراواني ازخود نشان داده است. در مقاله حاضر با برخي از دغدغههاي وي آشنا ميشويم. محمدصادقي *** در چمن هر ورقي دفتر حالي دگرست حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي گرچه راهي ست پر از بيم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي چنگ در پرده همين ميدهدت پند، ولي وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشي آلايش مغز به دانشها و پندارها و تعصبها رايانه مغز آدمي از گهواره تا گور در كار آموختن است. توده مردم جهان، همان آموختههاي دوران كودكي و نوجواني خود را در پندارها و كردارهايشان با اندكي تغيير برنامهريزي ميكنند؛ ولي دانشمندان درجرح و تعديل و تصحيح آموختهها، بينش و گزينش با دقت بيشتري به كار ميبرند. آنها آموختههاي خود را پيوسته ارزيابي و تجزيه و تحليل ميكنند، از حواشي و قشرها زود در ميگذرند و مغزها و بطنها را در مييابند. در هر كشوري، پدران و مادران و آموزگاران، ذهن فرزندان خود را علاوه بر اطلاعات مقدماتي ضروري، به انباني از مهر و كين و تعصبات آكنده ميكنند، مانند برتري نژادي و فرهنگي و پرستش رويدادهاي زمانهاي دور و انگيزه انتقامجويي و فداكاري در راه وطن و… باورهاي ديگر. در شاهكارهاي بزرگ ادبي جهان هم از تعصبها سخن در ميان ميآيد، چنان كه در شاهنامه گرانسگ فردوسي ميخوانيم كه: سپهسالار بزرگ ايران «سام يكزخم» كه با نبرد دليرانه خود اژدهاي كَشَفرود را با يك ضربت از پاي در آورده بود، درباره لقبي كه به او دادهاند، ميگويد: به زخمي چنان شد كه ديگر نخاست ز مغزش زمين گشت با كوه راست مرا سام « يكزخم» از آن خواندند جهاني به من گوهر افشاندند اما سام ـ سپهسالار ايران ـ با همه پهلواني، وقتي كه همسرش فرزند سپيدموي ميزايد، نميتواند در ميان مردم سر از خجالت برآورد. رايانه مغز سپهسالار، كودك سپيد موي را پذيرا نيست. در داستان رزم سهراب با گُردآفريد، ميبينيم كه پهلوان دلير توران ـ سهراب جوان ـ گوشه خاطري به دختر رزمنده ايراني كه با وي در نبرد درآويخته، پيدا ميكند. سهراب پس از جنگ و نبرد ميان تورانيان و ايرانيان در دژ سرحدي، درمييابد كه همرزمش دختري بود. آنگاه دلش ميخواهد با گردآفريد پيوند مهر برقرار كند؛ اما تعصبها بر روابط دو ملت سايه افكنده است. فردوسي از زبان گردآفريد با تبسم دليرانه زيبايي، كه جنبه مهر طبيعي دختر جوان ايراني را به جوان توراني ميرساند، ميگويد: بخنديد و آنگه به افسوس گفت كه: تركان ز ايران نيابند جفت تعصب بيجاي سام و گردآفريد را جامعه در مغز آنها پرورانده و در رايانههايشان ثبت كرده است. اگر كسي مانند سيمرغ افسانه از جامعه دور مانده و مانند ما مغزشسته نشده باشد، به آساني ميفهمد كه اين جدولبنديها و سپيد و سياه خواندنها، زاييدة بدآموزيهاي مكتبهاي نارساي جوامع ماست كه لوح پاكيزه دلهاي ما را اسير رنگها ميكند. چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي (دفتر اول مثنوي) در نشريات همه كشورها، حتي در دفتر اهل فضل و اصحاب دينها، كه ميبايد به بيرنگي نزديك شده باشند، همه روزه نقش سياه و سفيد ديده ميشود كه گروهي را دشمن و گروهي را دوست ميشمارند. مردم دنيا را براساس قانونها و ردهبنديهاي دلخواه خويش به يزداني و اهريمني يا دوست و دشمن يا نيككردار و تروريست تقسيم ميكنند. آدم متفكر براي رسيدن به درجهاي از بلوغ معنوي و نزديكي به مفهوم آدميت، ناگزير است كه رفته رفته خود را از مغزشوييهاي جامعه آزاد كند، جهان را بشناسد و حافظ وار بگويد: بشوي اوراق اگر همدرس مائي كه درس عشق در دفتر نباشد كماند تحصيلكردههايي كه بتوانند اوراق سياه كردة خود را بشويند و گرايش به لوح سپيد دل پيدا كنند. بسيار نادرند كساني كه به مكتب نرفته و خط ننوشته بتوانند از وراي كتابخانههاي مدون همرهان را راهبر شوند. به آساني نميتوان از جنگ هفتاد و دوملت كناره گرفت. صاحبان قلم و زبان همه ما را خواهي و نخواهي به ميدان ميكشانند؛ مكتبها، دانشگاهها و حوزههاي معارف مانند چشمهسارها تشنگان معرفت را جذب ميكنند و كشتزارها مغزهاي مستعد را آبياري ميكنند و تشنهها را ميپرورانند. آدم پخته و هوشيار بايد بسياري از اطلاعاتي را كه همه روزه كسب ميكند، از لوح خاطر بشويد و بيرون بريزد. در مجموع زودآموز باشد و دير پسند؛ آفرينندة نوآور باشد، نه انباردار كهنهپرور. باري، اجازه بدهيد به همين مختصر قناعت كرده، اميدوارانه بگويم كه مردم همه كشورها هنگام تولد عليالاصول به مفهوم وسيع كلمات بالفطره«مسلمان» و نيك سرشتند و به مهرباني و مرافقت تمايل دارند؛ اما پس از آموزشهاي پدران و مادران و آموزگاران، سياستمداران و بازرگانان و رسانههاي تبليغاتي مغز مردم را به افكاري كه در برنامههاي خود دارند آلوده ميكنند. پناه ميبريم به خدا از كينههايي كه در سينهها انباشته ميشود. من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام را هم شكن طره هندوي تو بود (حافظ) گمان نميرود سرباز آمريكايي كه در كوهسار افغانستان به وظيفه شباهنگي گماشته شده، از عروسي خانوادهاي در قريهاي بر فراز كوه دلتنگ ميشود؛ ولي با تبليغات و اختلافات فرهنگي چنان مغزش آكنده شده كه در بسياري از كشورهاي آسيا و آفريقا، از سايه خود هم بيم دارد. ميپندارد كه هر افغان يا مسلمان يا هر عربزبان به قصد جانش در كمين نشسته است! از اين روي به شتاب و هراس با هواپيماي كوهپيكر بمبي برسر مردم محروم و مظلوم فرو ميريزد و عروس و داماد و قبيله را ندانسته معدوم ميكند. ريشه اين تيرهروزيها را ميتوان در تعصب، جهالت و مغزشوييهاي مكتبهاي اجتماعي و سياسي جست. به كمك علم و تكنولوژي ميتوان نيروهاي عظيم فيزيكي و خبري را در اختيار مردم قرار داد؛ ولي اگر رشد معنوي و فرهنگي آدمي همراه با علم و تكنولوژي پيش نرفته باشد، حكم تيغ دادن در كف زنگي مست را خواهد داشت. شگفتا كه در كشورهاي به اصطلاح عقبمانده از فناوري نيز دولتمردان و روشنفكران بيشتر مسحور آن توانايي و نيروي ويرانگري هستند كه از بازار تكنولوژي غرب برميخيزد. گرايش به علم محض، شناخت طبيعت و بررسي روند انسانها و گسترش آزاديهاي مردمي و سعادت معنوي كمتر خريدار دارد. بازار ساختن و فروش ابزار قدرت و سرعت و زينت و آلودن محيط پرجوش است؛ اما آسايش معنوي و قناعت و گرايش به آدميت كمتر توجه اكثريت مردم و روشنفكران و سياستمداران را جلب ميكند، «هر كس به قدر فهمش فهميد مدعا را». چراغ دانش و شمشير دو سر فناوري برترين و ارزشمندترين پيشرفتي كه بشر در دو سه قرن گذشته به كمك رياضيات و علوم طبيعي بدان دست يافته، شناخت دقيقتر طبيعت است؛ علمي كه با پردهبرداري از رازهاي طبيعت و برداشت ما از جهان آفرينش سروكار دارد، معرفت جهاني و ماندگار است و همگان آنرا ميپذيرند. شناخت بشر را از طبيعت در كتابهاي علمي ثبت ميكنند، و اين همان است كه مردم آن را حقايق جهان طبيعت ميخوانند. بنياد علم غالباً آهسته آهسته تغيير ميكند. پوستها و پوششها و حواشي و رنگها با مُد روز پيوسته تغيير ميكنند و در دكانهاي معرفت نيز خريدار دارند. گرانبهاترين دانشها به ذوق نگارنده، دانشهاي ماندگار است كه كمتر دستخوش دستبرد زمان و باورهاي متعصبان جامعه قرار ميگيرد. درونمايه دانش رياضي و فيزيك و ستارهشناسي و شيمي و طبيعي بر صدر مينشينند، به ويژه دانش رياضي كه كمتر از همه دانشها به واژههاي شبههانگيز سايهافكن بستگي دارد؛ مثلاً وقتي در فلسفه و يا در زبان فرهنگ از آزادي و استقلال سخن ميگويند، مفهوم آزادي روشن نيست؛ ولي در رياضي (Independent) معني معين و دقيقي دارد. در باورهاي ديني كافر و مسلمان را نميتوان به آساني تميز داد، همچنين توصيف و توجيه واژه «تروريست» در مكتبهاي اجتماعي بسيار مبهم و بحثبرانگيز است. به سليقه نگارنده، در شعر و نثر هم نوعاً ماندگارها آثار برتري هستند كه بشر آفريده. شعر ماندگار با داستان روزنامهپسند خيلي فاصله دارد. زيبايي و جمال ماندگار، از آنگونه است كه همتايش را در طبيعت ميتوان يافت. خوشترين زبانها زبان انديشه است كه از ديد ژرف آميخته به سكوت و تأمل برميخيزد، به قول آناتول فرانس: «تنها خاموشي عارفانه گرانسنگ است و باقي همه ردههاي ناتوانيهاست.» به فرمودة مولانا: قافيه انديشم و دلدار من گويدم: منديش جز ديدار من دقيقترين زبانها زبان رياضي است كه علاوه بر سير در دنياي مجردات، حقايق طبيعت را نيز به كمك آن ميتوان تصور و تصوير و تفسير كرد. رياضي عينك جهانبيني است و ديدهها را به كمك زبان رياضي ميتوان به اهل خرد منتقل نمود. زيبايي و ماندگاري آثار عرفاني و معنوي نيز آنها را از بخشهاي مدون شرايع كه ميتواند بيشتر موردبحث و احتجاج استدلاليان قرار گيرد، ممتاز ميكند. پاي استدلاليان چوبين بود پاي چوبين سخت بيتمكين بود چون عصا شد آلت چنگ و نفير آن عصا را سخت بشكن اي ضرير (دفتر اول مثنوي) در زمان ما غربيها با استفاده از دانشهاي طبيعي، تكنولوژي را براي آسايش زندگاني و گسترش بازار مصرف و سيادت نظامي خود به كار گرفتهاند، كه هم ميسازد و هم ويران ميكند. فناوري به مشتي اقليت در هر جامعهاي يُسر گزاف ميبخشد و ناگزير براي اكثريت مردم تهيدست جهان، عسر ناشايسته به بار ميآورد. از اين روي تكنولوژي (فنّاوري) حكم شمشير دوسر را دارد كه ميتواند آسايش به وجود آورد و زندگي بشر را پربار كند و هم ميتوانند آن را در راه گسترش آزمندانه بازرگاني و سيادت نظامي و حتي براي خرابكاري و كشتار به كار بگيرند. كشورهاي در حال توسعه نيز همانطور كه از فناوري بهرهور ميشوند، ميتوانند موجبات زيانرساني را هم باني باشند. اين تصور هميشه در ذهن ميگذرد كه در آينده انواع بيماريها، جنگها، خرابكاريها مانند انفجار اتمي و پخش مواد شيميايي بيماريزا، و حتي در هم ريختگي برنامههاي رايانهها و اينترنت، ميتواند احياناً نظام كشورها را به هم بزند يا لااقل دفتر حسابداري گروهي از بانكها و مؤسسات مالي را سردرگم كند و بازارهاي مهم را در هم بشكند، زندگاني روزانه كشور پيشرفتهاي را فلج كند يا كشور در حال توسعهاي را به دوران جاهليت برگرداند. در نگاه به آينده بشر، لكههاي ابر تيره كنار خورشيد دانش و آدميت در آسمان ديده ميشود. آفتاب بدان بزرگي را لكّة ابر ناپديد كند (سعدي) اين صحنههاي نيستيبنياد، انسان انديشمند را به ياد كتابهاي آسماني، عشق و عرفان و اغتنام فرصت حافظ و خيام مياندازد. توصيه كردهاند كه پنج روزي بيشتر به آدمي مهلت ندادهاند. نميبايد زياد به جاه و جلال جمشيدي و كوكبه فنّاوري غرّه بود. به قول حافظ: كمند صيد بهرامي بيفكن، جام جم بردار كه من پيمودم اين صحرا، نه بهرام است و نه گورش و نه… پس بهتر است زندگاني با فروتني و كمآزاري و خردگرايي و نيكي و اغتنام فرصت همراه باشد. وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتواني حاصل از حيات اي دل، اين دم است اگر داني (حافظ) يا به گفته سعدي: دنيا نيرزد آنكه پريشان كني دلي زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلي اين پنج روزه مهلت ايام آدمي آزار ديگران نكند جز مغفّلي باري نظر به خاك عزيزان رفته كن تا مجمل وجود بخواني مفصلي مهماننوازي شرق و غرب با اينكه كشور ايران در سدههاي اخير به سراشيبي ناتواني اجتماعي افتاده و بهويژه اقتصاد خودكفا نداشته، باز ميبينيم كه ايرانيان به خوي انساني و مردمي و همسايگي، چند ميليون افغان بيپناه و بيخانمان جنگ ديده را به مهر پذيرا شدهاند. ميدانيم كه در كشورهاي ثروتمند اروپايي، مهاجران شرقي را به آساني راه نميدهند. قانونمندي خودمحورانه آنها هزار مسئله به پيش ميآورد. همچنين مردم ايالات متحده بعد از جنگ جهاني دوم سخاوتمندانه به كشورهاي اروپايي كمك رسانده و آنگاه چند ميليون مهاجر را به كشور خود پذيرفتهاند. امروز هم نزديك به يك ميليون ايراني كه بيشترشان پس از انقلاب اسلامي به آمريكا آمدهاند، در آن سرزمين زندگاني مناسبي دارند، كار ميكنند و از عهده معاش برميآيند و تا اندازهاي از عدالت اجتماعي برخوردارند. اما در همين دوران ـ در سال 2002 ـ سياست خارجي آمريكا دچار بحران شگفتي شده است. از يك سو به مسلمانان بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 بدبين شدهاند و آنها را خوار ميشمارند. آمريكا با همه منابع اقتصادي و سياسي كه در خاورميانه دارد، هنوز فرصت نيافته كه دولتمردان و نظاميان خود را چنان كه بايد از تاريخ كهن و فرهنگ والاي آن ناحيه آگاه سازد تا اندكي از كينهتوزيها و كشمكشها و خونريزيها و بيادبيها به باورهاي ديني و سنتي مردم بپرهيزند. تفاهم و مدارا ميتواند دشمنيها را به دوستي بدل كند. اسفانگيز است كه مهر و مردمي فراموش شود و سياست ماكياولي بر گفتگوي خردمندانه چيره گردد و علم و فناوري در خدمت جهانخواران آزمند براي ساختن ابزار جنگ و مرگ و نابودي بهكار رود. از سوي ديگر سياست خارجي آمريكا در سال 2002 دچار خودبزرگبيني و تفرعن مخصوصي شد كه گويي ميخواهد در سايه قدرت نظامي و اقتصادي بر بخش بزرگي از جهان، مستقيم و يا غيرمستقيم، حكمفرمايي كند. اكنون ناگزير خاورميانه ميدان تركتازي نيروهاي كشورهاي خرد و كلان مجهز به وسائل رزمي و دفاعي پيشرفته است. البته اين گونه تعصبات و تفرعنها كه جنبه سياسي و عَرَضي دارند، دور از هويت اخلاق اكثر انسانها، به خصوص قاطبه مردم آمريكاست. بعيد نيست كه در يك يا دو دهه ديگر سياست خارجي آمريكا دگرگونه باشد؛ زيرا نوعاً مردم جهان به نيكي و مردمي گرايش دارند كه وراي مغزشوييها و خواستههاي ارباب قدرت و سودپرستان بازار است. ناشكيبايي از پيشرفت كشور در كشورهاي در حال توسعه، روشنفكران خيرخواه سادهدل و سياستمداران شتابزده ـ هر دو ـ امكان وصول به پيشرفتهاي غرب را كه بر اثر كوشش و فداكاريهاي بسيار مردم آنجا و ساختن زيربناي صنعتي همراه با استثمار و استعمار ملل ديگر، يعني در سايه جهانخواري به دست آمده، گاهي سهل ميگيرند. اين سهلانگاري براي حكومتهاي جهان سوم و دولتمردان ايشان كه طبعاً از كاستيها و بيعدالتيها نيز منزه نيستند، دردسر افزوده درست ميكند. بسياري از احتجاجات اعتقادي يا وطنپرستانة دينداران و روشنفكران جهان سوم از اين آبشخور آب ميخورد. فراموش نشود كه براي انجام نيتهاي خوب هم، زمان و وسائل فداكاريها و كوشش همگاني و اتفاقات خويش ضرورت دارند: «كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها». ادامه دارد |

اولین باشید که نظر می دهید