|
جنبههايي از شخصيت شگفت و جامعالاطرافِ ناصر خسرو دکتر احمد کتابي- عضو هيأت علمي بازنشسته پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي – بخش اول
وي، افزون براحرازِ مرتبه والايِ شاعري، نويسندهاي مبرز، انديشمندي سُتُرگ، فيلسوفي متبحر و متکلّمي برجسته بهشمار ميرود. صرفنظر از مراتب مذکور، آنچه از ناصر خسرو سخنوري کاملاً ممتاز و استثنايي ساخته، خصايل عاليه روحي و سجاياي کمنظير اخلاقي و انساني اوست که از جمله اهم آنها ميتوان از: «دانشدوستي و خردگرايي»، «استقلال فکري و تقليد گريزي»، «استدلالگرايي»، «رواداري و آمادگي و تواناييِ تحملِ اعتقادات و ارزشهايِ مورد احترامِ ديگران»، «دينداريِ مبتني برآگاهي و تعقل و مبارزهجوييِ با رياکاري و زهدفروشي»، «استبدادستيزي و تنفرِ از مديحهسرايي»، «آزادگي و مناعت طبع»، «دوريگزينيِ از اربابِ زر و زور و تزوير» و «عدالتجويي و نفيِ تکاثر ثروت و فاصلههاي طبقاتي» ياد کرد. بديهي است که پرداختن مستوفي به جميع خصيصههاي ياد شده، نه در حدِّ يک مقاله که درخور و مقتضي تأليف کتابي مفصل و مبسوط است. از اينرو، در اين نوشتار فقط به بررسيِ مختصر مقولاتي که در عنوان مقاله آمده است و نيز برخي مفاهيم مرتبط با آنها اکتفا، ميشود. الف ـ دانش دوستي و ناداني ستيزي در انديشههاي ناصر خسرو، دانش و دانشمند از منزلت و احترام بس والايي برخوردارند. شاهد مثالهاي زير، که بر سبيل تصادف، از ميان انبوه ابيات حاويِ واژههاي مربوط به «دانش»، «ناداني» و مـــترادفهاي آنــها برگزيده شده، گوياترين گواهِ علم باوري، دانش دوستي و جهلستيزي وي است: درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوري چرخ نيلوفري را ديوان ناصر خسرو مصححِ مينوي و محقق، ص 12، قصيده 6 ز دانش زنده ماني جاوداني ز ناداني نيابي زندگاني روشنائينامه، (ديوان اشعار مصححِ نصرالله تقوي)، ص511 جهالت ظلمتِ جان و جهان است بَرِ اهلِ دل اين معني عيان است همانجا ناصر خسرو دانش را زينتِ واقعيِ آدمي و کليدِ درِ بهشت تلقي ميکند: تورا پيرايه از دانش پديد است که بابِ خُلد را دانش کليد است همانجا، ص 513 و نيز: تن به جان زنده است و جان زنده به علم دانش اندر کانِ جانت گوهر است … علم جانِ جان توست اي هوشيار گر بجويي جانِ جان را درخور است ديوان ناصر خسرو مصحح مينوي و محقق، ص 33، قصيده 16 به اعتقاد ناصر خسرو، دانش بهترين معيار براي ارزيابي سخن است: سخن را به ميزانِ دانش بسنج که گفتارِ بي علم باد است و دم همان، ص 62، قصيده 30 و جهل منشأ بزرگترين ننگها و نقصها: ز بيدانشي صعبتر نيست عاري تو چون جاهلي سر به سر نيز عاري همان، ص 293، قصيده 137 و نيز: مرد را سوداي دانش در دل و در سر شود چونش ننگ و عار ناداني به دل صفرا کند خون رسوايي است ناداني برون بايدش کرد از رگِ دل پيش از ان کو مر تو را رسوا کند همان، ص 387، قصيده 18 از ديدگاه ناصر خسرو، منزلتِ انسان بيدانش، هر چند که صاحب حَسَب و نسبي عالي باشد، از کوچکترين حيوانات، هم پستتر و پايينتر است. بي فضل کمتري تو ز گنجشکي گر چه ز پشتِ جعفرِ طياري ديوان اشعار مصحح تقوي، ص 89، قصيده 233 به باور ناصر خسرو، دانشمندان زنده جاويدند و نادانان، حتّي اگر بر عاليترين اريکهها هم تکيه زنند، به مثابه مردارند. که مرد علم به گور اندرون نه مرده بود و مرد جهل اَبَر تخت بر بود مردار نقل از تاريخ اجتماعي ايران (مرتضي راوندي)، جلد هشتم، بخش اول، ص 29 ملخص کلام: ناداني ثمرهاي جز بدي ندارد. از اينرو، بايد آن را هر چه زودتر، از وجود خويشتن ريشهکن کرد: جز بدي نارد درختِ جهل چيزي برگ و بار بَرکَنَش زود از دلت زان پيش کو بالا کند ديوان ناصر خسرو مصحح مينوي و محقق، ص 387، قصيده 18 ب ـ خردگرايي و عقل باوري قلم سِلاحت و حجت به پيشِ تو سپر است خرد تو را سپه است و سخن تو را عَلَم است (ديوان ناصر خسرو، مصحح مينوي و محقق، ص 08، قصيده 192 و 193) ديوان ناصر خسرو و ديگر آثار او، سرشار از ستايشِ خرد و بزرگداشتِ خردورزي است و از اين نظر، تنها با شاهنامه فردوسي قابل قياس است. شواهدي(1) که در اينجا، بهعنوان نمونه، نقل ميشود، اندکي از بسيار است که گفتهاند «اندک بر بسيار دليل باشد»(2): خرد از هر خللي(3) بَست() و ز هر غم فَرَج است خرد از بيم اَمان است و ز هر درد شفاست همان، ص 21، قصيده 10 بيخرد گرچه رها باشد در بند بُوَد با خرد گرچه بُوَد بسته(5)، چنان دان که رهاست همانجا، سطر 30 خرد پَرِّ جان است اگر نشکنيش بدو، جانت ازين ژرف چَه بَر پَرَد(6) همان، ص 27، قصيده 128 نهاده خدايست در تو خرد چو در نار نور و چه در مُشک شم همان، ص 62، قصيده 30 چون با خرد اي بيخرد نسازي جز رنج نبيني و سوگواري همان، ص 30، قصيده 1 اهميت و منزلتِ خرد در نظر ناصر خسرو به درجهايست که نبودِ آن را موجب رفعِ تکاليف شرعي از فرد ميداند: گويي از امرِ خدايست اي پسر بر مرد عقل امر از او برخاستي گر عقل از او برخاستي همان، ص 228، قصيده 106 شايان ذکر است که در ديوان ناصر خسرو، در چندين جا، خرد و دانش ياور و مکمل يکديگر تلقي شدهاند: مر خرد را به علم ياري ده که خرد علم را خريدار است همان، ص 285، قصيده 13 مر چشم خرد را ز علم بهتر اي پورِ پدر هيچ توتيا(7) نيست همان، ص 116، قصيده 5 خردگرايي، بالطبع، داراي وجوه و جوانب متفاوت و نيز ثمرات و نتايج گوناگوني است که ذيلاً به اختصار از اهم آنها ياد ميشود: 1.استدلالگرايي چون و چرا بجوي که بر جاهل گيتي چو حلقه تنگ از اينجا شد همان، ص 30، قصيده 161 ناصر خسرو شيفته استدلال و حجت است و صحت و سُقمِ امور و صواب يا ناصواب بودن آنها را با معيارِ دلايلِ منطقي و خردپسند ميسنجد. ابيات زير شاهد گوياي اين مدعاست: ور تو حکيمي بيار حجتِ معقول زور چه آري به من چو خانِ لکايي(8)؟ حجتِ معقول اگر به دست نداري من نه تو را ام چنانکه تو نه مرايي(9) ديوان اشعار مصحح نصرالله تقوي، ص 20 دارو نخورم هرگز بيحجت و برهان وز درد نينديشم و ننيوشم منکر(10) ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 511، قصيده 22 حجت پيش آور و برهان مرا جنگ چه پيش آري و مستکبري همان، ص 55، قصيده 26 حجت به عقل گوي و مکن در دل با خلق خيره(11) جنگ و معادا (12) را در جايي ديگر، آدميِ فاقد دليل را به منزله کوري تلقي ميکند که نه راهنمايي دارد و نه عصايي: تو کور و رهنماي تو دليل است چو باشد بيدليل(13) اعمي(1)ذليل است دليلت حجتِ چون و چرا کُن نخست از مرتبه رخ سوي ما کُن ندارد هيچ سود از گفتوگويت چو جِدّي نيست اندر جستوجويت سخن کم گوي و بس کن زين خرافات مقامات(15) اصل دارد نه مقالات(16) به بينش کوشهان تا چند گفتن حجاب از پيش بر بايد گرفتن روشنائينامه، ديوان مصحح نصرالله تقوي در بيتي چون و چرا کردن را وجه امتياز انسان از حيوانات تلقي ميکند: چون و چرا نتيجه عقل است بيگمان چون و چرا ز جانوران جز تو را که راست؟ همان، ص 393، قصيده 186 و در بيتي ديگر از اصرار و ابرام خود در مقام چون و چرا سخن ميگويد: ز بس چون و چرا کاندر دلم خاست رسيد از خيرگي(17) جانم به غَرغَر(18) ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 536، قصيده 1 ملحق ناصر خســرو برآن اســت که در برابرِ استدلال قوي، سياهيِ لشگرِ منکران و معانــدان را کمترين اثر و اعتباري نيست: چون حجت گويم به ترازويِ من اندر گر پنج هزاريد پشيزي نگراييد(19) همان، ص 8، قصيده 213 2.استقلال انديشه و تقليد گريزي مپذير قولِ جاهلِ تقليدي گر چه به نام شهره دنيا شد همان، ص 30، قصيده 161 ناصر خسرو انديشمندي است آزاده و خردورز که بيشترين منزلت و اعتبار را براي تفکر مستقل قائل است(20)؛ و در مقابل، از تفکّرِ تعبدي و پيرويِ ناآگاهانه از آرايِ ديگران به شدت گريزان و متنفر. در ابيات زير، وي در مذمّتِ متابعتِ کورکورانه، عِنان اختيار را از کف داده و از کلمات و تعابير نسبتاً تندي نظير «به بند بستن» و «در بند بودن» استفاده کرده است: عقل است به سوي صواب رهبر با راهبرت چون به خار خاري(21)؟ … اين بند نبيني که بر تو بستند در بند همي چون کني سواري؟ خواهي که تماشا کني به نزهت بر خيره(22) در اين چاه تنگ و تاري همان، ص 29-28، قصيده 1 با توجه به آنچه گفته شد، شگفت نيست که ناصر خسرو تا اين حد، از تقليد نفرت داشته باشد: تقليد نَپِذرُفتم و حجت ننهفتم زيرا که نشد حق به تقليد مشهّر(23) همان، ص 51، قصيده 22 هر که او از پَسِ(2) تقليد همي خواند مر مرا، خود از پَسَش(25) رفتن نتوانم همان، ص 283 بيان کن حال و جايش را اگر داني مرا ورنه مپوي اندر رهِ حکمت ز تقليد اي پسر عمليا(26) همان، ص 3، قصيده 1 اگر با ديدهاي ناديده مشنو تو برهان خواه و بر تقليد مگرو(27) روشنائينامه (ديوان اشعار، مصحح نصرالله تقوي، ص 533) به اعتقاد ناصر خسرو، حتي در خواندن قرآن کريم نيز تعقل و تدبّر لازم است و تقليد صرف روا نيست: اي خوانده به صد حيلت و تقليد قران(28) را ماننده مرغي که بياموزد دستان(29) همچون سخن مرغ است اين خواندن ناراست بيحاصل و بيمعني و بيحجت و برهان از خواندن چيزي که بخوانيش و نداني هرگز نشود حاصل چيزيت جز افغان ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 85، قصيده 232 3.نفي روايتگرايي غرّه مشو بدان که همي گويد بَهمان بن فلان ز فلان دانا همان، ص 28 از نظر ناصر خسرو، هيچ کاري غيرمعقولتر و ناموجهتر از اتکايِ نينديشيده و نسنجيده به گفتههاي ديگران نيست. از اينرو، وي روايتگراييِ صرف ـ قائل شدن حجّيتِ مطلق براي اقوال(30) ـ را مردود ميشمارد و استناد و استدلال به گفتهها و شنيدههايي را که صحت آنها با معاينه و مشاهده تأييد نشده باشد، غيرمنطقي و ناروا ميداند: اي بسر برده خيره عمر طويل همه بر قال و قيل و گفتن قيل خبر آري که اين روايت کرد جعفر از سعد و سعد از اسماعيل همان، ص 123، قصيده 55 و نيز: مکن باور سخنهايِ شنيده شنيده کي بود هرگز چو ديده؟ نه بس کاريست آخِر، ناشنيدن به قول بد نشايد بگرويدن روشنائينامه (ديوان مصححِ تقوي، ص 533) و در جايي ديگر در بياعتباري و بيفايدگي نقل قولهاي متواليِ ناموثق چنين ميگويد: چه گويي کاين روايت ميکند زان زُبِير از خالد و خالد ز عثمان؟ دري بر تو نخواهد زين گشودن نه معني خواهدت زين رخ نمودن همانجا از ديدگاه ناصر خسرو، قرآن کريم سرشار از تمثيل است. از اينرو، به جاي تفسير ظاهري بايد به تأويل(31) آن پرداخت: سراسر پر ز تمثال(32) است تنزيل(33) تو زو تفسير خواندستي نه تأويل صدف داري تو گفتي ترکِ گوهر عَرَض ديدي نکردي يادِ جوهر طلب کن اصل برهانِ دلايل کزو روشن شود رمزِ اوايل(3) نشايد شد به اندک مايه راضي که داري ياد قولِ اهلِ ماضي(35) ببين باري که تا ايشان چه گفتند به دل ياقوت يا خرمهره سُفتند همانجا .دينداريِ مبتني بر تحقيق و تعقل مرد را در دين روا باشد که جويد دين به عقل باز گوي آخر که بيدين را علامت چيست پس؟ همان، ص 206 در جايجايِ ديوان ناصر خسرو و ديگر آثار او به کرات نشانههايي بارز و صريح از ايمان مستحکم و پرشورِ ديني، همراه با ارادت خاص و دلبستگي شديد نسبت به خاندان عصمت و طهارت، مشاهده ميشود که از آن ميان، به نقل چند نمونه اکتفاء ميشود. شايان تأمل است که در جملگي اين شواهد، «دين» و «طاعت» يا در کنار «علم» و «دانش» ذکر شده است و يا همراه «خرد» و «عقل»: با لشگر زمانه و با تيغِ تيزِ دهر دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا … شکر آن خداي را که سويِ علم و دينِ خود ره داد و سويِ رحمت بگشاد در مرا اندر جهان به دوستيِ خاندانِ حق چون آفتاب کرد چنين مشتهر(36) مرا ديوان مصحح مينوي و محقق، ص 12، قصيده 6 بيعلم و دين همي چه طمع داري؟ درهاون آب خيره چه سايي؟ … بشتاب سوي طاعت و زي دانش غره مشو به مهلت دنيايي همان، ص 7، قصيده 3 طاعت و علم راهِ جنت اوست جهل و عصيانت رهبرِ ناراست چون دين و خرد هستمان چه باک است گر مُلکت دنيا به دست ما نيست؟ همان، ص 116، قصيده 51 ادامه دارد اطلاعات شماره 25637 page06 |

اولین باشید که نظر می دهید