پشتکار و شجاعت
نوشته ی ساموپیل اسمایلز
ترجمه ی علی دشتی
برای افراد شجاع هیچ چیز محال نیست.«جاکس گر»
کرهی زمین مال اشخاص پشت کار دار است.«مثل آلمانی»
نقل میکنند که یکی از آلمانیهای قرون وسطی پیوسته میگفت«من از بتها امیدی ندارم و از شیاطین هم نمیترسم، تمام اتکا من به قوای جسمی و عقلی خودم میباشد.» میگویند اهالی نروژ و سوئد خدایی داشتند که چکش در دست داشت. چکش نشانهی همت و پشتکار است و همین نکته اشارهای است به نشاط و پشت کار اهالی اسکاندیناوی.
از کارهای عادی و حرکات معمولی اشخاص میتوان به اخلاق و روحیات آنان پی برد، یک شخص فرانسوی به رفیقش که عازم مهاجرت به مملکتی بود گفت« مبادا آنجا روی. من اطفال این ملت را دیدهام که در مدرسه چکش را با سستی و ضعف فرود میآورند، این خود دلیل است بر این که ملت مزبور دارای پشت کار و فعالیت نیست. اقامت در هم چو مملکتی جز خسران نتیجه ندارد» این حرف صحیحی است. افراد هر طور باشند ملت نیز همان طور است و ملت هر طور باشد مملکت نیز همان طور است.
پشت کار انسان را موفق میکند و بهترین نردبان ترقی است، اشخاصی که به پشت کار و فعالیت خود تکیه دارند، بیش از اشخاصی که به قریحه و مواهب طبیعی خود متکی هستند به رستگاری و پیشرفت نزدیک اند و از خسران و خذلان دور. نسبت پشت کار به واهب طبیعی مثل نسبت اراده است به قابلیت. همان طوری که شخص هر قدر قابلیت انجام کاری را داشته باشد تا ارادهی انجام آن را نکند به انجامش موفق نخواهد شد، همین طور هم هر قدر انسان صاحب ذوق و قریحه و هوش و ادراک باشد تا آن ذوق مقرون به پشت کار و سعی و عمل نباشد مثمر ثمر نیست. اساس امید پشت کار است یک شخص فعال و با پشت کار هیچ وقت در مقابل ناملایمات و شکستها خسته و فرسوده نمیشود. امید برای همه لازم است، با وجود امید انسان به سهولت میتواند مصائب و سختیهای زندگانی را تحمل نماید بدبختترین اشخاص کسی است که آرزوهایش زیاد و قوهی سعی و عمل او کم باشد. کسی که دست خوش آرزو شود قوایش کاستی میپذیرد و در زندگانی رستگار نخواهد شد. بیشتر از همه طبقهی جوان در معرض این آفت قرار دارند لذا باید از دوران کودکی خود را از عالم تخیل و رویا بیرون کشند و به مرحلهی عمل نزدیک شوند.
شفر میگوید«حیات یک نزاع و کشمکش متمادی بیش نیست و هر پیشرفتی نتیجهی زحمات فکر و جسم است. من به پشت کار و شجاعت خود افتخار میکنم، شخص فعالی که مطامع شریف و معقول داشته باشد میتواند به مقاصد خود نائل گردد.» (هیرملر) میگوید:« تنها مدرسهای که علم و معرفت حقیقی را در آن آموختم مدرسهی دنیا است که در آن دو استاد زحمت کوشش، به انسان درسهای گران بها تلقین میکنند» کسی که در کار خود تردید کند و با قدم ثابت و زانوهای محکم به استقبال مصائب عالم نرود مساعی او به هدر خواهد رفت و موفق نمیشود.
پشت کار و حب عمل جزء عادات است و هر کس با ممارست میتواند این عادات خوب را کسب کند. هر کس حقیقتاً به کار بچسبد، ولو این که قوای معنوی او خیلی متوسط باشد موفق خواهد شد. «فول بکستن» از حیث ادراک و هوش خیلی عادی بود ولی از حیث عمل فوقالعاده بود و سر پیشرفت را فقط در پشت کار خود میدانست. انسان به هیچ مقصود بزرگی نمیرسد مگر با کار مقرون به شجاعت. شخص با مقاومت در مصائب و استقبال زحمات زندگی قوی میشود. جهاد و مبارزهی حقیقی همین است و نتیجه آن هم به درجهای عجیب است که انسان، محال را ممکن فرض میکند و بر عکس، اشخاص پست همت و ضعیف الاراده همیشه کارهای ممکن را هم محال میدانند.
میگویند یک سرباز فرانسوی در اطاق خود قدم میزد و میگفت« من باید مارشال شوم.» این آرزو تحمل هر مشقتی را بر او آسان کرد و عاقبت به مارشالی رسید، میگویند شخصی مریض شد و تصمیم گرفت که با مرض مقاومت نموده خود را نیندازد تا خوب شود، با همین عزم مرض او رفع شد و شفا یافت. میگویند مولی مولک سردار مراکشی سخت ناخوش و ملازم بستر بود، همین که غریو توپ جنگ را شنید از رخت خواب برخاسته مرض را فراموش کرد و به جنگ پرداخت و قشون خود را سوق داد و تا بر دشمن غلبه کرد زنده بود.
قوهی اراده قوهی بزرگی است، بر انسان هر کاری را که بخواهد سهل و ممکن میسازد. میگویند آدمی همان طوری است که خودش میخواهد. آوردهاند که نجاری در اثنای ساختن صندلی که به یکی از قضات متعلق بود اهتمامی زیاد ظاهر میساخت و به استحکام آن سعی بلیغی داشت، کسی به وی گفت این اندازه دقت و موشکافی برای چیست؟ گفت برای این که میخواهم روزی بر آن بنشینم. عاقبت هم چنین شد، چه آن که نجار مزبور به خواندن حقوق شروع کرد و پس از مدتی به منصب قضاوت رسید. برای اثبات این که انسان در ارادهاش آزاد است محتاج هیچ برهان و منطقی نیستیم، زیرا هر انسانی احساس میکند که مختار و آزاد خلق شده است. انسان ورق کاغذ نیست که آب رودخانه به هر جایی که خواهد او را بکشاند، بلکه انسان شناگری است ماهر که با دو دست اراده و اقدام در دریای بی کران عادت به هر طرفی که خواهد تواند رفت. انسان در اختیار خوب و ب آزاد است وگرنه مواعظه و دیانت و علوم و کتب اخلاق به تنهایی اثری ندارند.
پس جوانان را سزد، بلکه بر هر یک لازم است که تا زود است از همان ابتدای جوانی به معاونت قوهی اراده که از هر قوهای رام کردنش آسان تراست خویش را به جانب کاری بکشند و خود را به عمل عادت دهند تا کوشش جزء ملکات آنها گردد. «بکستون» را عقیده بر این بود که هر جوانی میتواند بدان چه آرزو دارد کامیاب شود ولی به شرط عزم و ثبات، وقتی به یکی از پسرانش نوشته بود«وقت آن رسیده که به چپ و راست حرکت نمایی هم اکنون باید حزم و اقدام خویش را ظاهر سازی ور نه بی نام و نشان خواهی زیست و پست همت خواهی شد، اگر خدا نخواسته چنین شدی برخاستن از این مغاک و دور شدن این صفات از تو بسیار مشکل است. من یقین دارم شخص جوان هر طوری که بخواهد میشود و به هر چه آرزو داشته باشد میتواند کامیاب گردد. من هم چنین بودم، در سن تو عزم کردم که عادتمند و رستگار شوم. اگر امروز عزم کردی که کاری و فعال باشی در تمام حیات از این عزم خشنود خواهی بود.»
معنی اراده خواستن چیز است با میل نفسانی بدان چیز، پس نفس ارادهی انسان را به جانب سعی و عمل میکشاند و بر کار و تهیهی مقدمات آن وادار میکند بلکه هر دشواری را تا یک درجهی آسان و تحمل زحمت را بر انسان هموار مینماید، بعد از اراده عزم است چه آن که عزم تصمیم بر کردن کاری است. پس کسی که چیزی را خواست و بر آن عزم کرد البته بر آن قادر خواهد شد. از این رو«ریشلیو» و«ناپلئون» میخواستند کلمهی(محال) از کتاب لغت محو شود. برای ناپلئون«نمیتوانم» و«نمیدانم» و«نمیشود» خوشایند نبود و همیشه در جواب کسانی که این کلمات را بر زبان جاری میساختند میگفت:« بخواه، یادگیر، امتحان کن» مورخین حیاتش گویند در استعمال قوایی که طبیعت بشری از آن بی بهره نیست این شخص مجسمهی نشاط بود. اثرات قوهی اراده بیش از آن چه در حیات این شخص عجیب به معرض ظهور در آمده ظاهر نخواهد شد، چه کشورها که از فشار و صدمهی سپاه جسور وی لرزان شد، چه ملتهای بزرگ و سلطنتهای مقتدر که در پیشگاه ارادهاش خاضع گردید، بر سر پادشاهان در مقابل عزمش تاجها متزلزل میگشت. اوست که میگوید کلمهی محال یافت نمیشود مگر در قاموس دیوانگان. کارهایی که میکرد به وصف نمیآید، همیشه چهار نفر منشی را از کار خسته میکرد! در نفوس اهالی فرانسه حمیت و غیرت فوقالعادهای ایجاد کرده بود، وقتی خود او گفته بود« من سردارانم را از خاک درست کردهام» با همه اینها متأسفانه خود خواهی وی هم به خود او و هم به ملتش ضرر رسانیده از حیات او چنین معلوم میشود که اگر بنیان قوه و استعداد بر مبادی صحیح نباشد باعث زیان صاحبش میشود و نبوغ بدون صلاح اساس شرور و مفاسد است.
اما«دوک ولنگتن» که در مراتب عزم و اقدام و تحمل زحمات کمتر از ناپلئون نبود، خود خواهی او را نداشت و مانند او شهرت طلب نبود. بلکه در قیام به تکالیف و وظایف بر ناپلئون برتری داشت، سختترین مصائب از قوت عزمش نمیکاست بلکه در فزونی مصائب، ارادهاش قوت بیشتر میگرفت. پایداری و حزمی که در جنگهای اسپانی ظاهر ساخت به وصف نمیآید. چه آن جا هم حاکم بود و هم سردار، با ان که تند خویی در مزاجش به اعلا درجه بود همیشه عقل را بر احساس حاکم میساخت و در هر امری نهایت بردباری را نشان میداد. در خلال اخلاق پسندیدهاش حسد و طمع و هوا پرستی نیافته بود بلکه تجربیات و علم«ناپلئون» جسارت«کلایو» دانش«کرومویل» و عفت«واشنگتن» در وی جمع آمده بود.
نخستین مظهر پشت کار و نشاط سرعت است. یعنی از دست ندادن فرصت، ناپلئون گوید در واقعه«ارکولا» با 25 سوار بر دشمن غلبه کردم و سببش این بود که دشمن خسته بود و من آن فرصت را غنیمت شمرده با عدهی قلیل بر دشمن چیره شدم. کمیسیون آفریقایی بعد از ان که «لدبود» را برای رفتن بدان جا معین کرد از او پرسیدن کی مسافرت خواهی کرد گفت:« فردا!»
قرن گذشته هندوستان میدان تجلی شخصیت رجال انگلیسی شده بود، چه شهرت سرداران و حکام آن مانند«کلیو» و«هولوک» و«کلید» و«ورن» در آفاق پیچید. «ورن» یکی از بازماندگان خاندان بزرگی بود که دچار فقر شده بودند و تمام اراضی آنها از دستشان رفته بود و از درجهی اعیانیت ساقط گشته جزء زارعین در آمده بودند«ورن» که با اطفال قریه به مکتب میرفت و هفت سال بیشتر نداشت روزی در املاک اجدادی خود کنار دریاچه ایستاده بر مجد و عظمت گذشتهی خاندانش فکر میکرد. از همان وقت مصمم شد تمام املاک خانوادهی خویش را مسترد نماید. این خیال ایام طفولیت که غالباً بی دوام میشود رفته رفته جزو حیات وی شد و به قوهی عزم و اقدام آن، خیال را به مقام فعالیت رسانید و از بزرگترین رجال آن دوره شد و تمام اراضی نیاکان خود را عاقبت به دست آورد. «ماکوی» گوید در حینی که بر پنجاه میلیون نفوس آسیایی فرمانروایی داشت آمالش استرداد«دالسفرد» بود.
«سرچارلس نیپر» یکی از سرداران هند است که در حزم و شجاعت ضربالمثل شده بود و واقعهی(میانی) که در آن ظفر یافت یکی از عجیبترین وقایع عالم است چه آن که با 2000 سوار که فقط 400 نفر آنها اروپایی بودند بر 3500 سوار بلوچی تمام سلاح غالب شد و این نبود مگر به واسطهی اندکی ثبات، چه آن که بسا میشود تفاوت ما بین غالب و مغلوب بیش از چند دقیقه پایداری نیست و عمده چیزی که باعث پیروزی لشکر وی شده بود شجاعت شخصی او بود که در سپاهیانش نیز حمیت و غیرت ایجاد میکرد، دیگر آن که با لشگریان در جمیع متاعب و سختیها شرکت داشت از این رو لشگریان وی را دوست میداشتند. گویند جوانی در واقعهی«کتشی» میگفت:« چگونه من در جنگ سستی و تنبلی کنم در صورتی که میبینم این پیر مرد«سرچارلس» بر پشت اسب است، اگر به من امر کند که رو به دهانهی توپ بروم یقیناً خواهم رفت» وقتی که این سخن به گوش«نیپر» رسید گفت:« این است مزد تمام زحمات من»
حوادث اخیر که در هند به وقوع پیوست بیش از تمام حوادث تاریخی همت ملت انگلیس و فضیلت اعتماد به نفسی که بدان ممتاز هستند ظاهر ساخت چه آن که در 1857 شورشی بزرگ در تمام هندوستان بر ضد انگلیس بر پا شد و لشکر انگلیس در این وقت با تعداد کم در تمام هندوستان منتشر بود و این شورش عمومی تمام نقاط مختلف هند را فرا گرفت به درجهای که ناظران سیاسی، هندوستان را از دست انگلیس رفته میدانستند عساکر بهنگاله از اطاعت سرداران سر پیچی کرده، به طرف دهلی حمله آوردند. عدهی قلیلی از انگلیسها در لکنهور محاصره شدند و چندین ماه بر همین حالت باقی بودند بدون آن که با سایر انگلیسهای نقاط دیگر هند رابطه داشته باشند به طوری که نمیدانستند آیا هند هنوز در تصرف انگلیس باقی باشد آنها را فراموش نخواهد کرد از این رو پایداری و ثباتی از آنها حتی از زنها و بچهها ظاهر شد که موجب تعجب است این اشخاصی که بدین درجه مظهر شجاعت و جوانمردی شدند از اشخاص فوقالعاده فقط آنان در تنگنای مصیبت واقع گردیدند و هر یک اقدام و جسارت فوق التصوری بروز داد که«منتالبنر» میگفت هر یک از آنها حتی اطفال کوچک تا آخرین نفس در حراست و مدافعه از خود میکوشد. بلی در این گونه مواقع فایدهی تربیت انگلیس ظاهر میشود که افراد را در تمام مظاهر زندگی به استخدام قوای ذاتی دعوت مینمایند.
میتوان گفت دهلی تصرف شد و هند دوباره به دست آمد. به واسطهی فضایل و اخلاق حمیدهی«سرجون لورتس» و برادرش، زیرا اسمش در ولایات شمالی و غربی نمونهی قدرت و قوت بود و محاسن اخلاقش مساوی یک سپاه جرار فایده بخشید. همه کس این دو برادر را به واسطهی مهربانی و نیک نفسی دوست میداشتند. سردار«ادورودس» میگفت تأثیر اخلاق این دو نفر در جوانان مانند تأثیر عقاید دینی بود.
اما محاصرهی دهلی و فشار بر سپاهیان که از 2700 نفر تجاوز نمیکرد و شمارهی محصورین که بیش از 75000 نفر بود از امور نادر دنیا است. زیرا با این عدهی قلیل دهلی را پس از آن که سی مرتبه یورش برد و پس نشست فتح کردند و عاقبت بر تمام قوای هند غالب آمدند.
این همت جنگجویان و سپاهیان بود ولی نباید مساعی و اقدامات دلیران انجیل را فراموش نماییم که زندگی و آسودگی خود را تنها برای اصلاح حال بشر صرف نمودند، در حالتی که در بند کسب شهرت و افتخار نبودند و در هر گوشهای با مخاطرات گوناگون مواجه میشدند ابداً سستی و ضعف به قوت عزمشان روی نمیداد، مشهورترین آنها(فرنسیس زویر) است که از خانوادهی اشراف و از کوچکی در آسایش و ثروت پرورش یافته بود، در بیست و دو سالگی در دارالفنون پاریس معلم فلسفه بود. در جسارت و قوت قلب و خوش رفتاری و ملاطفت و تواضع و راستی و قوت استدلال و بردباری و ثبات عزم، سرآمد سایر مبلغین مسیحی محسوب میشد.
(جون) سوم پادشاه پورتگال مصمم شد که دیانت مسیحی را در مستعمرات هندوستانی خود نشر بدهد و(زویر) را برای این کار اختیار کرد، زویر پس از وصله کردن جبهی کهنهی خود کتب ادعیهاش را برداشته به طرف شرق روانه شد و با آن که یکی از اطاقهای کشتی را برای وی مهیا ساخته بودند سطح کشتی را ترجیح داد و یک مشت از طنابهای کشتی را زیر سر میگذاشت و میخوابید. با ملاحان میخورد و میآشامید و از آنها پرستاری میکرد.
وقتی که به(کوبا) رسید از فساد ساکنین آن جا، چه اروپایی و چه بومی حیرت کرد. اروپاییها تمام قبایح اروپایی را با خود بدان جا برده بودند و بومیها جز در قبایح از آنها پیروی نداشتند، (زویر) در کوچه و بازار مردم را به صلاح دعوت میکرد و آنها ر به فرستادن اطفال خو نزد وی تعلیم و ترغیب مینمود تا آن که شاگردهای زیادی بر وی گرد آمدند او هم در تربیت آنها نهایت کوشش را به خرج داد. مواظبت زیادی در پرستاری و عیادت مریضها داشت، هر کجا ناخوش بی کسی سراغ میگرفت به عیادت وی میرفت و در صدد تخفیف صدمات جسمی و روحی او بر میآمد. تمام سواحل(کورمون) و شهرها را گردش نمود، به اسم دعوت و تعلیم در هر خانه و معبدی رفت. در ترجمه تعلیم مسیحی و قانون ایمان و وصیتهای دهگانه زحمتها کشید و آنها را به لغت بومی حفظ میکرد تا به اطفال تلقین نماید و آنها را وا میداشت که به پدر و مادر و آشنایان خود نیز تلقین کنند. فقط به درستی و استقامت اعمال وی جماعتی دیانت مسیح را قبول کردند، تا(ملقا) و جزایر ژاپن نیز رفت و خود را در میان طوایفی دید که به کلی از دانستن زبان آنها عاجز بود ولی باز بر سر ناخوشیها میرفت و از آنها پرستاری مینمود، بر آنها، هم دعا میکرد و هم گریه. خود او میگفت«من در راه استخلاص یک نفس بشر برای مرگ نیز حاضر میشوم» در جزیرهی(سنگیان) در وقتی که میخواست داخل چین بشود زندگانی را بدرود کرده حیات سراسر مجد و شرف خود را خاتمه داد شاید شجاع تر و شریف تر و فاضل تر از وی کسی قدم به دنیای ما نگذاشته باشد.
اما دکتر(لونستو) با همان تواضع معمولی خود حکایت میکرد که: هر چند خانواده او متمول نبود ولی همگی درست کار بودند و خود او نخست در کارخانهی پنبه شاگرد بود و از مزد هفتهی نخستین خود یک کتاب صرف لاتینی خرید و تا نصف شب را به خواندن درس لاتینی مشغول بود بعد از آن با تنگی وقت به خواندن علم نباتات مشغول شد و بسیاری از اراضی را برای تحصیل اقسام نباتات گردش کرد، همیشه کتابش را با خود به محل کار میبرد و در وقت کار کتاب را برابرش باز میگذاشت، هم کار میکرد و هم مطالعه مینمود. همین که اندکی پا به سن گذاشت به تبلیغ بت پرستان مایل شد و برای این که به خوبی خود را مهیای این عمل کند عزم کرد علم طب را نیز تحصیل نماید. برای اجرای این خیال بنای اقتصاد و پس انداز را گذاشت و از مزد یومیهی خود ذخیره کرد تا آن که به قدر کفایت پول فراهم نموده داخل مدرسه شد و در آن جا به تحصیل طب یونانی و علم کلام پرداخت و هنگام فرصت یا تعطیل باز در کارخانهی پنبه کار میکرد و مساعدت کسی را نمیپذیرفت؛ بلکه وجه معاش خود و خرج مدرسه را از قوهی بازو تحصیل میکرد، تا این که شهادت نامهی طب و جراحی را به دست آورده به طرف آفریقا مسافرت کرد و در بین مسافرت فقط از این بابت دل نگران بود که مخارج سفرش به عهدهی جمعیت مبلغین است زیرا میگفت شایسته نیست کسی که تا کنون با اتکا به خویش کسب معاش نموده به دیگری تکیه کند. وقتی که به آفریقا رسید نخواست در جزو دستجاب مبشرین زیست کند و با آنها مخلوط شود و عازم شد جایی بنای دعوت را گذارد که مبشری نداشته باشد و بلادی را برای دعوت انتخاب کرد که تا کنون مبلغین ما بدان جا نرفته بودند. در آن جا دعوت میکرد، تعلیم میداد و تمام کارهایش را خود انجام میداد. خود او به نفسه به امر فلاحت و تجارت و بنایی و حفر کاریز و تربیت حیوانات اهلی میپرداخت در صورتی که تمام آنها را به اهالی نیز تعلیم میداد.
یکی از اشخاصی که در پشت کار و شجاعت و قوت عزم سرمشق سایرین باید باشد«کرنویل شارب» براندازندهی رسم زشت برده فروشی است.
مشارالیه در اسلحه خانه منشی بود و برادری داشت که به اسم«ویلیام شارب» طبابت میکرد و سبب این که«کرنویل» به چنین عمل بزرگی دست زد این بود که یکی از سیاهان موسوم به« برتانان استرن» نزد برادرش به معالجهی چشم نیمه کور و ک پای لنگ خود آمده بود. او در اصل بندهی یکی از ملاها بود که از بسیاری خدمات و زحمات و ب رفتاری سر کار شریعت مدار بدین روز نشسته یک پایش لنگ و یک چشمش قریب به کوری رسیده بود. همین که آقا دید استرن از کار افتاده و دیگر نمیتواند تمام زحمات او را متحمل شود او را از خانه بیرون کرد و او هم بر حسب اتفاق برای معالجه نزد«ویلیام شارب» آمد. ویلیام او را در یکی از بیمارستانها جای داد و مصارف وی را خود متحمل شد، پس از مدتی بالمره بهبودی حاصل کرد و در یکی از دواخانهها شاگرد شد. پس از دو سال در حینی که با زن ارباب خود به طرف داروخانه میرفت به آقای قدیمش مصادف شد، آقایش بدون تأمل به دو نفر از مأمورین انتظامی امر کرد وی را بگیرند، همین که او ا گرفت به تاجری فروخت که میخواست به طرف هند روانهاش نماید، «استرن» از محبس کاغذی به«کرنویل» نوشت و از او کمک خواست. «کرنویل» اگر چه او را به جا نیاورد ولی بعد از رفتن به محبس او را شناخته و به زندانبان سفارش اکید نمود که او را قبل از آمدن وی به کسی نسپارند. از آن جا که بیرون آمد به خانهی حاکم رفت و تفصیل را گفت، بعد از کشمکش زیاد، وی را موقتاً رهایی داد که بعدها محاکمه کنند. کرنویل از این جا به این فکر عالی برخورد که چرا باید دستهای از بشر مانند حیوانات خرید و فروش شوند؟ مصمم شد که این لکهی ننگین را از چهرهی تمدن بشر محو نماید.
در همان اوقات شیوهی جمیع بزرگان و رفتار تمام تجار و رأی همهی قضات بر خرید و فروش بندگی این دسته از افراد بشر اتفاق داشت و از حریت فقط اسمی بود چه آن که در جراید اعلان فروش بنده داده میشد و در تمام شهرهای بزرگ سیاهان را گرفته به طرف شرق برای خدمات کمپانی هند میفرستادند. با این حال میبایستی کرنویل مأیوس باشد و هرگز گرد چنین کار مشکلی نگردد! اما چنان که مسلک مردمان با عزم است، این همه مشکلات بر همتش افزوده و بر القاء عبودیت یک دسته از بشر تصمیم گرفت، از همان وقت شروع کرد به مطالعهی کتب حقوق و دو سال تمام کتب فقهی را زیر و رو کرد، روز چنان که گفتیم در اسلحه خانه بود ولی طرف صبح و عصر را به مطالعه میگذرانید و هر چه از آراء قضات و مواد قانون که از مجلس عالی موافق غرض خود مییافت ثبت میکرد تا آن که پس از دو سال نتیجه زحمات این مدت را در کتابچهای به اسم«بطلان بردگی در انگلیس» جمع نمود و برای بسیاری از قضات فرستاد و در همان وقت این رساله چاپ و منتشر شد. به واسطهی خواندن آن بسیاری از قضات و وکلای دعاوی و مشهورترین مفتیها با کرنویل هم عقیده شدند. ارباب استرون چون وضع را چنین دید تقاضای تأخیر دعوا را نمود ولی«شارب» قبول نکرد پس از آن تقاضای مصالحه نمود، باز قبول نشد و وکلایی که برای دعوا معین کرده بود نیز استعفا دادند از این جهت مجبور شد مخارج را سه برابر بدهد زیرا نتوانست از عهدهی دعوای خود برآید.
در این وقت که سیاهان را میربودند و به هند روانه میکردند«شارب» به هر یک از آن بدبختان که بر میخورد به قوهی حکومت نجاتش میداد، حتی اگر مطلع میشد در یکی از کشتیهایی که از ساحل دور شده یکی از این بی چارگان گرفتار است کشتی را تعقیب میکرد و او را نجات میداد.
با همهی اینها تا آن وقت آزادی غلامان در لندن محقق نشده بود و آنهایی را که کرنویل نجات میداد بر حسب تصادف بود تا آن که دعوای مشهور«جمس- سمرست» شروع شد، این«جمس» بندهای بود که آقایش او را با خود به لندن آورده بود و میخواست او را به«جمایکا» فرستد و بفروشد. شارب بر حسب عادتش مدعی وی شد. لرد«منسفیلد» گفت این دعوا خیلی اهمیت دارد و باید همهی قضات در این باب رأی دهند. تمام قوای مملکت بر ضد مستر شارب برخاست ولی ثبات عزم، او را برای برابری با همه حاضر کرد و از خوشبختی او رأی بیشتر قضات با وی متفق شد.مجلس قضات از لرد منسفیلد و سه نفر از رؤسای قضات تشکیل شد و پس از مذاکرات رأی منسفیلد بدین گونه اعلان شد که در قوانین انگلیس موردی که عبودیت بشر را تأیید نماید یافت نمیشود از این جهت« جمس سمرست» آزاد باشد. با این اعلان تجارت برده از بازارهای لندن و لیورپول نسخ شد و جملهی« هر بنده که قدم به خاک انگلیس گذاشت آزاد است» فقط به مساعی«شارب» ثابت گردید.
این جوان مرد با همت به این پیشرفت بزرگ کفایت نکرد؛ بلکه بدون خستگی و ملال دنبال کارهای خیر دیگر رفت هجرت گاه«سرائیون» را بای نشیمن بندههایی که آزاد شده بودند تأسیس کرد و خدمت بحریه که جبر بود نیز به کوشش او ملغی شد. چه آن که شارب میگفت حقوق ملاحهای انگلیسی باید مانند حقوق سایر افراد باشد. در«جنگ آزادی» که ما بین آمریکا و انگلیس بر پا شد، رأی وی بر خلاف جنگ بود و از این رو شغلی را که در اسلحه خانه داشت رها کرد زیرا نمیتوانست در جایی کار کند با آن جنگ و زشتیهای آن همراه باشد انجمن«القا عبودیت» نیز به مساعی وی تشکیل شد و اشخاص فعال و با همتی از میان آنها برخاستند که در زحمت و کوشش با شارب برابری میکردند از آن جمله(کلارکسون)، (وبورفورس) و(بروم) و(بکستون) است.
پیش از آن که شارب بمیرد کلارکسون بدین کار همت گماشت و به انجمن مزبور ملحق شد و مسلکی که برای خود پیش گرفته بود اقامهی دلیل بر ابطال عبودیت بود، زیرا کسانی که طرفدار برده فروشی بودند ادعا میکردند که این سیاهان در جنگ اسیر شدهاند و بدین سبب خرید و فروش آنان بهتر از کشتن است، (کلارکسون) میدانست تمام این سخنان بی اصل است، این بخت برگشتگان را میربایند و صید میکنند، از این رو رنجها برد و شواهد بسیاری بر طبق مدعای خود گذرانی ده تا بالمره تجارت آنان موقوف شد.
رسم برده فروشی از میان رفت ولی زندگی هنوز باقی بود، آن را هم همت نیکوکاران در سال 1840 از میان برداشت که مشهورترین آنها(فول بکستن) است، این شخص در کوچکی به عناد و لجاج موصوف بود و پدرش نیز مرده بود. مادرش که زن دانشمند و فاضلی بود او را از خود سری ممانعت مینمود ولی در امور جزیی مانع لجاجت وی نمیشد و خواهشهای وی را رعایت میکرد و میگفت« قوت اراده و سر سختی صفت نیکویی است، ولی باید آن را تربیت کرد» در پانزده سالگی از رفتن به مدرسه دست کشید، زیرا به واسطهی تنبلی و بازی گوشی چیزی یاد نگرفته بود. در سن و سالی که آیندهی جوان پی ریزی می میشود تقدیر ا را به خانه«کرنی» که به فضل و تهذیب مشهور بود انداخت، او بعدها به زبان خود میگفت:« تمام ترقی من مدیون و مرهون توقف در این خانه است.»
پس از این دوره بود که داخل دارالفنون«دبلن» شد و در آن مدرسه ترقیات شایسته کرد. با یکی از دختران خانهی مزبور نیز وصلت کرد و در لندن نزد داییهایش منشی گردید، پس از مدتی منشی گری در کارخانه شریک شد و پس از چندی تمام کارخانه تقریباً به دست وی افتاد و به واسطه پشت کار و نشاطی که جبلی او بود رفته رفته ثروت زیادی تحصیل کرد ولی به این ترقی و ثروت اکتفا نکرد و شبها را به کارهای علمی اختصاص داد و به مطالعهی کتب حقوقی مشغول شد.
در سی و دو سالگی به وکالت مجلس شوری منتخب شد؛ در همین وقت تمام اهتمامش متوجه القای بردگی در مستعمرات انگلیس گردید و دست بر نداشت تا سر انجام، روز اول ماه اوت سال 1843 بندهها آزاد شدند.
(بکستون) دارای موهبت چندانی نبود و در مراتب ادراک نیز چندان تفوقی نداشت ولی با عزم و بلند همت بود، اخلاقش از این گفتار که سزاوار است بر صفحهی خاطر هر جوانی نقش بندد ظاهر میشود:« من به تجربه در یافتهام که ما بین افراد بشر از بزرگ و خرد، ضعیف و قوی تفاوتی نیست مگر در میزان اراده و عزم، اگر کسی به کاری مصمم شد نباید از تعقیب آن منصرف شود مگر به کامیابی یا مرگ، کسی که صاحب عزم و اراده باشد در هر کاری توفیق پیدا میکند- اتفاقات یا فرصتهای گران بها یا مساعدتهای خارجی مرد را مرد نمیکنند بلکه عزم و ارادهی شخص است که او را مرد تمام عیار میسازد.»

اولین باشید که نظر می دهید