بيوگرافي
عموي من فارغ التحصيل دارالفنون در رشتهي طب و در دوران قاجار بود كه به او لقب مجدالاطباء دادند ولي مردم او را حكيم باشي خطاب ميكردند. پدرم كه برادر كوچك تر بود دستيار او شد. اگر اين كار را ادامه می داد به او هم ميرزا ابوطالب حكيم ميگفتند ولي غفلتاً از اين كار سرخوردگي پيدا كرد. براي مثال ميگفت: الكل نجس است و در آبله كوبي چندبار دستش را آب ميكشيد (به گفتهي مادر).
پس از اين كار به حوزهي روحانيت پيوست و با املاکي كه داشت گذران زندگي مينمود. در عالم روحانيت به قدري متعصّب بود كه فرزند اولش را كه فهميد زبان فرانسه ميخواند از درس خواندن محروم كرد. هيچ به آينده فرزندانش توجه نداشت غرق در عبادت و عالم روحانيت بود. به خلاف او مادرم (خديجه كلباسي) مسئول زندگي ما بود. سواد خواندن و نوشتن داشت و شايد حافظ قرآن بود چون گاهي كه در کتاب آيات قرآن را ميخواندم، ضمن كار کردن، اشتباهات مرا تذكر ميداد. نميدانم آشنايي او با نجوم از كجا بود. شبهاي تابستان كه روي بام ميخوابيديم صورت فلكي دب اكبر و دب اصغر را به من نشان ميداد بهخصوص اشاره به ستاره قطبي داشت كه انتهاي دم دب اصغر قرار دارد و ميگفت موقعيت اين ستاره هميشه ثابت به نظر مي رسد. راستي چه آسمان زيبايي داشتيم ستارگان مانند دانههاي الماس روي پرده سياه ميدرخشيدند.
دوره ی ابتدايي را در دبستان ايران ( نزديك مسجد سيّد) و متوسطه را در بيرستان هاي عليه، ادب و سعدي گذراندم. آموزگاران و دبيرانم كم نظير بودند. موقعي كه دانشكده ادبيات در اصفهان تأسيس شد دبيرانم در آن جا سمت استادي يافتند. شادروانان بدرالدين كتابي، حسینعريضي، محمد مهريار، لطف الله هنرفر و ….
كسي مرا در انتخاب رشته هدايت نكرد حال آنكه استعداد خوبي داشتم و هميشه در كلاس رتبهي اول يا دوم را احراز مينمودم. مسيري را كه در تحصيل طي كردم تصادفي بود براي مثال زماني كه به دبيرستان ادب ميرفتم از مقابل آرايشگاه زنانهاي ميگذشتم كه روي شيشهاش اين عبارت «فر شش ماه» نوشته شده بود و كودكي شش ساله كنار جوي آب مقابل آرايشگاه مينشست و با دستان كوچكش ورقههاي كوچك و مستعمل آلومي نيوم را که در فر زدن كاربرد داشت صاف ميكرد نسبت به او محبّتي توأم با ترحم پيدا كرده بودم كه فقر خانواده، او را در اين سن وادار به كسب معاش كرده بود حال آنكه ميبايست در دبستان در جمع همكلاسان باشد. چند روز گذشت او را نديدم از همسايه آرايشگاه سراغ گرفتم گفت بيچاره مُرد! ورقههاي آلومنيومي سمّي بود او را كشت! اشك در چشمانم حلقه زد. آن روز را به دبيرستان نرفتم و در انديشهي او بودم به فكرم رسيد رشتهي شيمي را انتخاب كنم تا به علت مرگ او پي ببرم اتفاقاً رشته شيمي دو راه را براي انتخاب شغل به رويم ميگشود، استخدام در شركت نفت يا در فرهنگ ( آموزش و پرورش ) ، سال آخر دانشكده كه به عنوان گردش علمي به اتفاق همكلاسان به آبادان رفتم از مشاهدات خود رضايت نداشتم به نظر نميرسيد آبادان به ايران تعلق دارد، همه به زبان انگليسي با هم صحبت ميكردند. در سر چهار راهها سربازان هندي، مأمور هدايت اتومبيلها بودند. روي ديوارها علامت BP به چشم ميخورد كه گفته مي شد اشاره به بنزين پارس است. حال آنكه علامت شركت انگليسي British Petroleum بود. راهنما ده لولهاي قطور نفت را نشان داد كه سهم بريتانايي كبير و دو لولهي باريك را كه سهم ايران است. زنها به خاطر تربيت انگليسي و هواي گرم آبادان در خيابانها و مجامع نيمه عريان وارد ميشدند كه با تربيت من روحاني زاده سنخيت نداشت. به خصوص شنيدم همسر حاملهي يك دبير را به بيمارستان شركت براي زايمان ميبرند. چون شوهر كارمند شركت نبود از پذيرفتن او خودداري ميكنند ناچار در پيادهرو وضع حمل مينمايد. كمكم ذهنم به سوي آموزش و پرورش گرايش يافت بعد كه در كار معلمي تحت تاثير معصوميت و صفا و پاكي دانشآموزان قرار گرفتم فهميدم اگر معلم نميشدم اينكه هستم نبودم واين رضايت وجدان را نداشتم، معلمان تحت تاثير نوجوانان ، خود به اين پاكي و معصوميت خو ميگيرند. محبوبترين قشر جامعه معلمان هستند زماني كه مسئوليت دبيرستان را داشتم نديدم هنگام استراحت كه دبيران در دفتر حضور مييابند براي رفع خستگي لب به سيگار آشنا كنند. آنها سر مشق جامعهاند. افسوس كار آنها ارزانترين كارهاست و به همين علت مغزهاي متفكر به سمت وسوي ديگر ميروند هيچوقت بدون مطالعه به كلاس نرفتم. دنبال يافتن پژوهشهايي بودم كه ممكن است به وسيلهاي دانشآموزان مطرح شود كه مربوط به درس باشد هرچند در كتاب درسي مطرح نشده باشد. حتي الامكان براي هر درس آزمايشي در نظر ميگرفتم. از دانش آموزان هم كه در ارتباط با كار عملي به فرض پرداخت نقره آشنا بودند استفادهها بردم. 13 سال در دانشسراي مقدماتي جدا از شيمي، تدريس فيزيك نمودم كه بهطوري كه كتاب فيزيك سال دوم دانشسرا را تدوين كردم كه يك جلد آن در اختيار همكار عزيزم آقاي دهكردي ميباشد.
از ابتداي خدمت با چندنفر از دبيران علوم (فيزيك، شيمي و زيست) درصدد دستيابي به مركزي براي همايش، سخنراني، آزمايش، تبادل نظر، پژوهش، رفع اشكال و تدريس درس نمونه بوديم كه چون در اساسنامهي آموزش و پرورش منظور نشده بود با مخالفت رؤسا روبرو ميشديم. تا انقلاب مردمي صورت گرفت و از اين فرصت استفاده شد و تابلو مركز تحقيقات معلمان اصفهان بر بالاي در ورودي آموزشگاهي نصب گرديد، بعد از محل مناسبتري استفاده شد كه آنهم بهعلت فرسودگي شايسته يك پژوهشگاه نبود.
تا شنيده شد خانواده خيّري تصميم به ساخت دبيرستان دارد با آشنا شدن به كار مركز كه اقدامي بيسابقه و در سطحي بالاتر از دبيرستان است كمك به ساخت اين مركز را پذيرا شدند كه در قسمتي از حياط خانهي شادروان دهش (عطاء الملك) بر پاگرديد در جمع دبيران تلاشگر در رشته شيمي كه آرزوي چنين مركزي را داشتند بايد از شادروان يار احمديان و شادروان حاج باقری نام برد كه هردو با بيماري سرطان در گذشتند و برپايي اين مركز را كه آرزوي آنان بود نديدند و شايد از آن عدّهي تلاشگر، من كه خودم را به 90سالگي رساندهام زندهماندهام.
همكاري از ديگري نقل قول ميكرد شبي كه فردايش قرار آزمايش دارم از ترس اينكه پيش آمدي ناخواسته صورت گيرد خوابم نميبرد، از اينرو يك كتاب آزمايشگاهي به نام آزمايشهاي آسان و ارزان نوشتم كه نتيجه بخش و از خطر و اسيب و بهانهجويي از نظر هزينه دور باشد.
ضمنا دبيراني براي رفع اشكال به مركز مراجعه ميكردند. صلاح درآن ديدم اين پرسشها و پاسخها؛ براي همه دبيران شيمي استان مطرح شود. با ماهها تلاش، موفق به اخذ مجوز براي انتشار فصلنامهاي به نام گهر اصفهان شدم كه انتشار آن دهسال دوام آورد و در آخر به علت نبود بودجه به تعطيلي كشانده شد. تعطيلي نشريه فرصتي دست داد تا كتاب “يادباد آن روزگاران” و ” اين همه نقش به ديوار وجود” را بنويسم. در طول خدمت سمتهاي دبيري، معاونت دبيرستان، رياست دبيرستان، رياست آموش متوسطه و راهنماي تعليماتي را عهدهدار بودم. پس از 32 سال باز نشسته و كمي بعد دعوت به كار شدم، پس از آن كه به 60 سالگي رسيدم مجدداً بازنشسته شدم ولي هيچ گاه از كار فرهنگي بركنار نبودم و در مركز تحقيقات به رفع اشكال و انجام آزمايش اشتغال داشتم. در سن 90 سالگي اگر دچار شكستي لگن نميشدم باز به كار در مركزتحقيقات ادامه ميدادم.
فعاليتهاي ديگري را جدا از تعهد خدمت در جهت كمك به فرهنگيان پذيرا بودم از جمله عضو نخستين هيات مديره كانون بازنشستگان و عضو هيات امناي صندوق قرضالحسنه كانون كه با سرمايه اوليه صفر و لي با كمك برخي افراد سازمانها و خيرين و حق عضويت اعضاء كانون، اكنون صندوق ميتواند وام هاي ميليوني و بدون بهره به اعضاء بپردازد.
در تابستان 1345 كه با عدهاي از فرهنگيان سفري به كشورهاي اروپائي و عربي خاورميانه داشتيم. رفتار ماموران كشور اردن با ما دوستانه بود علت را جويا شديم فهميديم ماموران گمرك ارتشي هستند و اظهار داشتند شاه ايران كمكهاي زيادي براي خانه سازي ما نموده است. موقعي كه به ايران آمديم معترض شديم چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است. چرا به ما كمك نميشود كه صاحب خانه شويم. دستور دادند شركتي تشكيل دهيد و همه ماهه مبلغي از حقوق خود را به حساب شركت واريز كنيد آن گاه اقدام به خريد زمين و بعد خانهسازي نمائید. اينكار تا خريد زمين در كرتمان صورت گرفت ولي هنگام ساخت از كار جلوگيري گرديد كه اينجا قطب كشاورزی است و هيات مديرههاي شركت هم اقدام موثري بهعمل نياوردند. اينجانب به كمك چند همكار ديگر اين مسووليت را پذيرفتيم و با فعاليتهاي مداوم كه گاه با تهديد روبه رو ميشديم عقب نشيني نكرديم تا توانستيم معوض زمين را در منطقه اي از خميني شهر بگيريم و پس از تفكيك و اخذ سند مالكيت به قيد قرعه هر قطعه ای به همكاري واگذار شد.
عمري را به خدمت هم نوع گذراندم چون ميدانستم كارنامهام را ديگران مينويسند.
ناگهان بانگي برآید و شيخ مُرد رنج هستي را به فرزندان سپرد
سایت آئین فرزانگی

اولین باشید که نظر می دهید