«قصّهی نخستین معلّم و شاگرد و مدرسهی روستای ما»
هنوز گهگاه که اندیشهی فرسوده و خستهام از گذشتهی بس دور خویش یاد میکند و دل، جعبهی تصویر ذهن را فرمان عقبگرد میدهد تا دیگر بار به تماشای رفتهها نشیند و در حسرت لحظههای بی بازگشت عمر اشکی به تحسّر فشاند، هنوز آن هنگام که حسرتهای مانده در دل از پشت دیوار بلند آرزوها سرک میکشند و در عزای رفتههای پر درد و داغ خویش شورابه های اشک را مزمزه میکنند و از کنار قصر آرزوهای دلنشین، دریغاگویان به حسرت میگذرند، آری هنوز من به تو میاندیشم و هنوز یاد تو را در دل زیباترین هدیهی دلنواز عشق مییابم که چون یاد آن کنم مرا دل از دست میبرند و بر سر غمهای کهن غمی نو مینهند و چون به خویش میآیم قطرههای روشن اشک را بر صفحهی رخسار روان میبینم و جز درد و آه و فغان نمییابم.
هنوز خاطرهی اوّلین روز مدرسه را به روشنی در نهان خانهی جان خویش ذخیره کردهام آن روز اوّلین روز سالی بود که روستای ما صاحب مدرسه میشد و تو نیز اوّلین معلم این مدرسه میشدی. گویی دیروز بود که دست در دست پدر به سوی مدرسه روان بودم تا به دیدارت آیم و تو را بشناسم و راه زندگیام را به صلاح دید تو برگزینم.
یادم نرفته که تو بر صندلی چرمی بی رنگ و رو و کهنهی مدرسه نشسته بودی ونام بچهها را در دفتر بزرگ و آبی رنگ مدرسه مینوشتی چون سر برداشتی و مرا با پدرم دیدی، شتابان به سویم آمدی، دستم را از دست پدر به در آوردی و به مهر و عطوفت بیمانند خویش به سوی کلاسم بردی و بر جای خود نشاندی و از نام و نشانم پرسید.
این آغاز آشنایی من و تو بود. از آن روز به بعد دیگر اندیشهای جز تو نداشتم و فکر و ذکرم همه در انحصار تو بود. گویی تولّدی دیگر یافته بودم. روزهای رفتهی بی تو بر من بس بیارزش و بی مقدار مینمود. همه چیز در دیدهام رنگی دیگر داشت و تصوّر بی تو زیستن را جز مرگ خویش نمیدیدم. از آن روز به بعد، سراسر ذهن کنجکاو و کاوشگرم به تو میاندیشید و جز تو نمیخواست. میخواستم برایت شعری زیبا بسرایم که گویای همه ی گفته های دلم باشد و آنگاه آن را به پایت ریزم و جاودانگیت را آرزو کنم.
نیمی از روز در مدرسه در حضور تو میگذشت و نیمی دیگر در خانه به بازگفت کردار و گفتارت به سر میآمد. میدانستم که تو نیز عضوی از خانوادهای هستی که سالها پیش بر سر موضوعی کمبها و بی ارز بگو مگوها کرده و سرانجام به نزاع و آشوب پرداخته و به دشمنی و خصومتی دیرینه انجامیده و کینهورزی و دو دستگی پایدار پدید آورده بود.
عصرها که شتابان از مدرسه به خانه باز میگشتم مردان کینهجوی فامیل را میدیدم که به صف در کنار دیوارهای روستا ایستاده و به خروشی سهمگین بر سر یک دیگر فریاد میزدند و هم دیگر را به کشتن و بر انداختن بیم میدادند و یکدیگر را به نامهایی بس زشت و نا دلنشین خطاب میکردند.
گرچه دیدن اینصحنههای نا مطلوب و دلگزا بر من سخت و جان فرسا بود، لیکن اندیشهی بود تو تحمّل این جمله ناخواستهها را بر من آسان میکرد و مژدهی آن میداد که: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.
پیک بهار دلنشین نرم نرمک از راه میرسید و پیکر خشک و بی رمق صحرا به یمن ورود او جامهی رنگین شادمانی بر تن میکرد.
بهار فرحبخش از راه میرسید و هرکس را هدیهای میبخشید، که مرغک نغمه خوان به لانهسازی میپرداخت تا جوجهها پرورد و پرستوی مسافر از راه میرسید تا مژدهی آمدن بهار دهد و سبزه سر بر میکرد تا خرّمی آورد و گل، شکفته میگشت تا دلهای غمین و بیرنگ و بو را به شمیم دلانگیز خویش سر مستی بخشد.
هر کس را میدیدی از موکب بهاری خلعتی میجست و بهرهای مییافت و من خویشتن را از این کامیابیها بی بهره میدیدم که اندوه دشمنی میان افراد خانوادهی من هرگز مرا مجال شادی و شادمانی نمیداد.
وجود اختلاف و دو دستگی در میان افراد فامیل من و تو غم بزرگی بود که آنی مرا رها نمیکرد و جز بار سنگین اندوه و غم و حسرت بر دلم نمینهاد بسی شبها و روزها میگذشت که مرا در عالم رویای خویش اندیشهای نبود که« آیا تواند که کسی از ره رسد و بدین دشمنی دیرینه پایان دهد و صلح و صفای از دست رفته را جایگزین آن همه دشمنی و نفاق افکنی کند؟» لیکن چون به خویش میآمدم تحقّق این آرزوی شیرین را جز امری محال و ناشدنی نمیدیدم که هر روز و شب فتنه انگیزان دو سوی در شعلهورتر شدن این آتش نفاق میکوشیدند.
آخرین روزهای اسفند سال 35 شمسی را بدین اندیشهها میگذراندم و بیشتر شبها را به بیداری به صبح میرساندم و یک دم فکر آن از سر به در نمیکردم. به فرجام آخرین روز زمستان سرد و پر اندوه به سر رسید و نخستین دقایق اوّلین روز بهاری آهسته آهسته اعلام آمدن کرد. خروس سحری مژدهی رسیدن بهاری دیگر میداد و به نوای دلانگیز و بیدارگر خویش آدمیان را از رفتن شبی دیگر و رسیدن بامدادی دوباره با خبر میساخت.
نخستین تلألو خورشید بهاری از پنجرهی اتاق بی رنگ و روی ما به تابیدن بود و به تابش خویش قلب غمگین مرا اندکی تسلّی میداد.
روز آغاز بهار و عید نوروز بود و افراد خانوادهها به دیدار یک دیگر میرفتند و پدر و مادرم نیز خویشتن را از برای انجام این امر آماده میکردند پدر لباس نو در بر کرده و مادر مرا در پوشیدن جامهی عید یاری میداد. اگر چه دیدار لباسهای رنگین و نو بر تن مادر و پدر مرا شادمان میکرد، لیکن غم دشمنی دیرین خانواده هرگز مجال شادی پایدار نمیداد. پدر در رفتن به دیدار خانوادهی خویش تعجیل داشت گویی میخواست در این کار گوی سبقت از خواهران و برادران خویش برده باشد. اصرار میورزید که میبایست پیش از همه به دست بوسی مادر و پدر رود و خود را پیروزمند میدان« فرمانبری و اطاعت خانواده» بیند.
ناگاه اندیشهای تازه بر ذهنم جرقه زد، پیشتر شنیده بودم که بسیاری از نزاعها و جنگ و جدلها بدین روز مبارک با رفتن دو طرف تخاصم به دیدار یکدیگر پایان یافته بود. میدانستم که پیک بهاری حامل پیام صلح و دوستی نیز هست. مادرم از مادر خویش شنیده بود که سالهای پیش بر سر امری ساده و کوچک دشمنی بزرگی بین خانواده« حاج تقی» و« میرزا جعفر» پیدا شده بود آن گونه که چون آن دو در کوچه یک دیگر را از دور میدیدند، راه خود کج میکردند تا چشمشان به یک دیگر نیفتد. لیکن به فرجام در یکی از دید و بازدیدهای نوروزی با پا درمیانی پیر پر صفای روستا« کربلایی قاسم» این خصومت و کینهورزی پایان گرفته و آن دو با بوسیدن روی یک دیگر با صلح و صفای گذشته آشتی کرده و به جدال چندین ساله پایان داده بودند.
بدین اندیشهها بودم که فکری تازه بر ذهنم جرقه زد:« چرا من چنین نکنم و«کربلایی قاسم» دیگری نباشم؟ پس با صدایی بلند فریاد زدم اوّل به خانه ی « جعفر آقا» برویم. جعفر آقا کسی نبود جز معلّم دل خواه من که با پدر و مادرش زندگی میکرد. پدر به شنیدن گفتهی من با زهر چشم خویش مرا به سکوت خواند و مادر مرا از دخالت در امور بزرگان منع کرد. لیکن من نه آن بودم که از این توپ و تشرها به در روم. میدانستم که میتوانم به اصرار خویش پیروزی بزرگی به دست آورم و شهرهی میدان صلح و صفای روستا گردم. حاضر نبودم این اندیشهی ناب و یک دست خویش را رایگان از دست دهم. میدانستم که به زودی پدر تسلیم خواستم میشود که من یگانه فرزند او بودم و چشم پوشی از خواست من برایش آسان نبود. پس بار دیگر رساتر از پیش خواست خود بر زبان آوردم و آن دو نیز با فریاد و خروش به ظاهر ترسناک خویش مرا به سکوتی ناپایدار وا داشتند.
کودک نافرمان، فرمان پذیر نبود و آسان از اندیشهی بکر خویش دست بر نمیداشت پس بار دیگر به فریادی بلندتر از پیش خواستار رفتن به خانهی جعفر آقا گردید که این بار فریاد گریه و خواهش او از دیوار بلند خانه گذشته و به گوش همسایهی مهربان ما« بیبی سکینه» رسیده بود که به فریاد خطاب به مادرم میگفت:« چه شده که بچه را به گریه انداختهاید» نگاه پدر و مادر به یک دیگر به من فهماند که آن دو تسلیم خواست من شدهاند و چارهای جز انجام آن ندارند.
لحظاتی بعد، پدر و مادر و فرزند روی به سوی خانهای داشتند که سالهای بسیار ترک دیدار آن کرده و حتّی طرحی نیز از ساختمان آن خانه در ذهن نداشتند، آنان به دیدار دشمنان دیرین خویش میرفتند و دقایقی بعد پدر بود که کوبهی در خانهی جعفر آقا را به صدا در میآورد و جعفر آقا و پدر و مادرش بودند که در به روی آنان میگشودند و از دیدار آنها غرق در حیرت و شگفتی بودند.
پدر به سوی جعفر آقا و پدرش رفت و بی لحظهای درنگ به گرمی آن دو را در آغوش گرفت و کودک هفت ساله دست پدر و پسر را به گرمی میبوسید و مبارک باد میگفت. آن روز گذشت و بامدادی دیگر فرا رسید، لیکن چهرهی روستا گونهی دیگری بود که دشمنان دیرین دو خانواده به دیدار یک دیگر میرفتند لبهای پیران و جوانان و زن و مرد به آرایهی لبخندی شیرین گشوده بود. آن سال به یمن تأسیس مدرسه و برکت وجود معلّمی جوان و تدبیر کودکی هفت ساله بنیان دشمنیها و کینهها بر کنده شد و بنای دوستی و آشتی پا گرفت. چهرهی روستا مهربان و گرم و صمیمی گشت آن گونه که بعدها ساکنین روستای« یزدآباد» به صفا و یک دل و یک رنگی شهره گشتند و داستان اولین معلّم و شاگرد و مدرسه ورد زبانها گشت و مثالی از برای صلح و صفا و آشتی گردید.
روستای یزد آباد- بهار سال 94 شمسی
عبدالعلی غفوری
شعری برای همه معلمان جهان
تو را میشناسم من ای مهربان تو شیوا ترین شعر ذهن منی
تویی عطر جان پرور باغ دل تو زیباترین گل در این گلشنی
تو روح بهاری، تو شوق نسیم که دارد صفا از تو گلزار عشق
تویی گوهر ناب دریای جان که گیرد رواج از تو بازار عشق
بسی خاطرات خوش کودکی ز تو مانده در دل هنوزم به جا
الفبای عشق از تو آموختم تو کردی مرا با خدا آشنا
به چشم تو دیدم صفای سحر وجود تو را یافتم شعر ناب
به گوشم تو خواندی سرود وفا تو دادی مرا وعدهی آفتاب
علی مرد میدان گفت و نبرد به توصیف تو گفته مدحی تمام
» مرا بندهی خویش کرد آن که او بیاموخت تنها مرا یک کلام «
به وصف تو پیغمبر راستان چه خوش گفت و کس خوشتر از او نگفت
که نامید خود را معلّم چو دید که کس همچو او درّ معنا نسفت
تو خورشید عمر منی باز هم به ویران سرای دل من بتاب
تو شیرینترین عمر خواب منی تو بردی مرا آن سوی آفتاب
تو را کی توانم ز خاطر برم؟ که مهر تو با خونم آمیخته است
تویی بادهی خوشگواری که عشق به جام دل تشنهام ریخته است
ز هفتاد منزل گذشتتم به درد من اینک رسیده به پایان راه
نمانده به جز چند گامی دگر به سر آمده شام سرد و سیاه
به پیری رسیدم ولی خویش را ندانم به جز کودکی بی خبر
همان طفل سر در گم بی تمیز که بر خویش بینم تو را چون پدر
بسی آزمودم به بازار عمر به سنگ زمان نقد یاران خویش
به انبانشان بود سیم دغل نبودند نوشی که بودند نیش
گهی دل سپردم به مهر کسی که با من سرآشنایی نداشت
امید وفا داشتم از کسی که جز شیوهی بی وفایی نداشت
نهالی که با خون دل دادم آب دریغا سر انجام شد خار من
به شام سیاه و غم انگیز عمر به جز بی کسی کس نشد یار من
ولیکن ز پشت غبار زمان تو را باز میبینم ای مهربان
همان مهربان مرد خوبی هنوز همانی که بودی و هستی همان
به تو باز میگردم ای آشنا که بر دل مرا جمله بیگانهاند
نشانی نمیبینم از مهرشان اگر چند با من در این خانهاند
نمانده است بر لوح بی رنگ دل به جز نقش روی تو ای آشنا
همه رنگ بازند و از دل روند همه میروند و تومانی به جا
مرا آرزویی است تنها به دل که بر دل نباشد تو را بار غم
وگر هست دانی که رسم زمان چنین بوده ای مهربان بیش و کم
بهار سال 29 خورشیدی- اصفهان- عبدالعلی غفوری

اولین باشید که نظر می دهید