رفتن به نوشته‌ها

نگاهی و گذری بر فردوسی و شاهنامه

نگاهي و گذري بر فردوسي و شاهنامه
انوشيروان منشي‌زاده
(وكيل پايه يك دادگستري)

در گذر زمان طولاني كه بر مردم ايران و ايران زمين گذشته است، دانش، فرهنگ، زبان، آداب و رسوم، جشن‌ها و سوگ‌ها، پيروزي‌ها و شكست‌ها هويت و شناسه‌اي به ايران و ايرانيان بخشيده كه اين هويت ايرانيان را از ساير ملل و اقوام متمايز مي‌سازد.

اين هويت چند هزار ساله همواره مورد تهاجم‌هاي فراوان قرار گرفته است. چند صباحي هم چون درختي تناور شاخه در برابر بيداد زمانه و طوفان روزگار خم نموده، پس از آرامش بعد از توفان دوباره قد برافراشته و ريشه در خاك استوارتر ساخته است. حملات پيش از فروپاشي سلسله ساسانيان همچون هجوم اسكندر مقدوني، روميان، اقوام وحشي همسايه و سرانجام حملات اعراب و مهاجمين مغول و تاتار صرفاً جهت كشور گشايي نبوده است بلكه هدف نهايي و اصلي اين تهاجمات غلبه فرهنگ قوم غالب و نابودي قوم مغلوب بوده است.

شايد هيچ حمله‌اي همانند حملات اعراب مؤثر نبوده و باعث فرو ريختن تمدن ايرانيان نشده باشد. درست است كه پيروزي نهايي اعراب بر ايران زمين حدود يك قرن به طول انجاميد، اما ايرانيان در زمينه فرهنگي هيچ گاه شكست نخورده و مغلوب نگرديده‌اند. اصولاً اعراب براي ايرانيان هويت جداگانه و ممتاز از خويش قائل بودند. كلمه «عجم»، «عجمي» دلالت بر ايران و ايرانيان داشته و زماني نيز آنان را «فرس» يا «اهل الفرس» مي‌ناميدند. اين استقلال هويتي ايرانيان كه اعراب خود براي مردمان اين سرزمين پهناور گمان مي‌بردند، باعث آن شد كه هويت ايرانيان پس از اين حملات نظامي استوارتر و محكم‌تر گردد.نفوذ ايرانيان به زودي به آنجا كشيد كه حكومت سفاك امويان به دست ايرانيان سرنگون و حكومت و خلافت به عباسيان رسد. سرداران و سربازان ايراني عملاً شريك در حكومت گرديدند. آثار تمدن ايرانيان و فرهنگ آنان و شيوه حكومت داري آنان در دربار خلافت عباسي جاي مي‌گيرد.

سخن گزافه نيست كه گفته شود اگر انديشه ورزان و خردمندان ايراني نبودند، تمدن اسلامي و فرهنگ اسلامي شكوه و عظمت نمي‌يافت. از دوازده تفسير مشهور و به نام شيعيان كه تا قرن 13 هجري تأليف گرديد، ده تفسير آن توسط ايرانيان بوده است و از 14 تفسير مشهور اهل سنت 6 تفسير آن به خامه ايرانيان است. از همان زمان ظهور اسلام قرآن و قرائت آن مورد تأكيد و توجه مسلمانان قرار مي‌گيرد. از مشهورترين قرآء سبعه چهارتن از آنان ايراني‌اند(عاصم، نافع، ابن كثير و كسايي)1 اينها گوشه‌اي خرد و كوچك از خدمات ايرانيان است كه نوشته‌ها و كتب‌هاي متعدد و مفصل در اين باب به رشته تحرير در آمده است.پس از گشودن سرزمين ايران توسط اعراب توده مردم به دين جديد گرويدند ولي همين توده مردم هيچ‌گاه زبان و فرهنگ و پيشينه تمدني خويش را فراموش ننمودند. منطقه سيستان، قهستان، خراسان بزرگ، مازندران و گيلان(آذربايجان) از جمله مناطق اين مرز و بوم بودند كه زبان عربي نتوانست در آنجا نفوذ يابد. به شرح تاريخ سيستان، يعقوب ليث صفاري كه از ميان توده مردم برخاسته و از مردم سيستان بود حتي از فهميدن زبان عربي ناتوان بود: «يعقوب فرا رسيد و بعضي از خوارج كه مانده بودند ايشان را بكشت و مال‌هاي ايشان برگرفت. و پس شعرا او را شعري گفتند به تازي:

قداكرم الله اهل المصر و البلد
بمُلكِ يعقوب ذي الافضال و العدد

چون اين شعر برخواند، او عالم نبود در نيافت. محمدبن وصيف حاضر بود، دبير رسايل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار پارسي نبود، پس يعقوب گفت: چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ محمدبن وصيف پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي ‌اندر عجم او گفت…2»

زايش و پيشرفت فرهنگ و ادب و شعر فارسي به روزگار سامانيان گسترش فراوان يافت. كتاب‌ها از گوشه و كنار سرزمين پهناور ايران كه از دست تطاول روزگار مصون مانده بودند جمع‌آوري گرديد و در اين كتاب خانه‌‌ها بزرگاني از ايران زمين همچون ابوعلي سينا به مطالعه و پژوهش پرداختند. متأسفانه اين روزگار به درازا نكشيد. تركان غزنوي بر سرزمين خراسان و قسمت‌هايي ديگر از ايران حكومت يافتند. اين شاهان به شدت متعصب و خود را خادم خلفاي عباسي مي‌دانستند.سلطان محمود غزنوي به گرفتن القاب همانند يمن الدوله، سيف الدوله، امين الدوله از خلفاي عباسي دلخوش بود. فردوسي توسي هم زمان با زوال حكومت سامانيان زاده مي‌شود. با توجه به شور و شوقي كه در خراسان بزرگ به ويژه «توس» وجود داشت به ياري فرهيختگاني از بزرگان و بزرگ زادگان توس به سرودن شاهنامه مي‌پردازد. هر چند شاعراني هم چون «دقيقي» قبلاً اشعاري در اين خصوص سروده بودند. فرزانه توس با آشنايي با روزگار حاكم و با شيفتگي به فرهنگ و تمدن باشكوه ايراني خود از عظمت كار خويش آگاه بود، مي‌دانست كه چه هديه گرانبهايي به تمدن و فرهنگ ايراني مي‌بخشد.

پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند

ولي فردوسي گمان نمي‌كرد كه سلطان محمود پادشاه غزنوي و شعرا و بزرگان دربار قدردان او نگردند، در خيال او نمي‌گنجيد كه شاهنامه كتاب ضاله از نظر شاهان غزنوي و محدوده جغرافيايي حكمراني غزنويان قرار مي‌گيرد. گناه بزرگ از نظر حكومت سلطان غزنه آن بود كه او شيعه معتقد به خاندان ولايت و دوستدار و عاشق ايران و ايراني است و از نظر سلطان متعصب و خلافت عباسي، چه گناهي بزرگتر از آن مي‌توانست باشد.

تاريخ بيهقي شاهكاري در نثر و تاريخ نويسي ايران است. ابوالفضل محمدبن حسين بيهقي در حارث آباد بيهق (سبزوار) زاده شده و در سال 470 هجري قمري درگذشت. فرزانه توس در سال 411 هجري قمري در قريه «باژ» توس به خاك سپرده مي‌شود، با دقت در اين تاريخ‌ها روشن مي‌شود كه ابوالفضل بيهقي حداقل پنجاه سال بعد از فردوسي در قيد حيات بود، اما در اين كتاب نامي از فردوسي، شاهنامه و ايران زمين نيست؛ گويي كه مطلقاً نام شاهنامه فردوسي را نشنيده است.

گمان رفته است كه مجلدات ديگر تاريخ بيهقي (تاريخ مسعودي) كه مفقود گرديده، در آنها از فردوسي و شاهنامه گفت و گو رفته است. به نظر نمي‌آيد كه اين گمان به راست باشد و ترديدي نيست كه ابوالفضل بيهقي شاهنامه را ديده است و شايد در پنهان خوانده است ولي همان گونه كه اشارت رفت، شاهنامه و فردوسي خط قرمز سلطان محمود و خاندان غزنوي بوده است. در تاريخ بيهقي كه وصف شكار شير سلطان مسعود غزنوي به زيبايي مي‌آيد و داستان بر دار كردن حسنك وزير شاهكاري از نثر است، دريغ از يك نام از فردوسي و شاهنامه او: «و پيش از آن كه بر تخت ملك نشسته بود، روزي سير كرد قصد هرات داشت. هشت شير را در يك روز بكشت و يكي را به كمند بگرفت و چون به خيمه فرود آمد، نشاط شراب كرد، و من كه عبدالغفارم ايستاده بودم، حديث آن شيران خاست و هر كس ستايشي مي‌گفت، خواجه بوسهل زوزني دوات و قلم خواست و بيتي چند شعر گفت به غايب نيكو چندان كه او گفتي كه يگانه روزگار بود در ادب و لغت و شعر و آن ابيات امير را سخت خوش آمد و همگان بپسنديدند و نسخت كردند و من نيز كردم اما از دست من بشد بيتي چند كه مرا ياد بود در اين وقت نبشتم. 3

در اين آشفتگي فرهنگي كم كساني نبودند كه شاهنامه را كتاب «گبرگان» ناميدند و حكيم توس را گبر و مستحق آتش جهنم گمان بردند اما اين تاريكي و آشفتگي و بيداد مدت كوتاهي نپاييد، در آن قسمت ديگر از سرزمين پهناور ايران زمين شاهنامه در دل و جان مردمان جاي گرفت، فرزانگان به دفاع از فردوسي برخاستند، عطار نيشابوري عارف بزرگوار ايران زمين در شمار اين فرزانگان و آزادگان است و در مصيبت‌نامه خود درباره فردوسي به تفصيل مي‌گويد كه بيت آخرين آن فردوسي را در بهشت عدن مي‌داند نه در آتش دوزخ.

باز كن چشم وز شعر چون شكر
در بهشت عدن فردوسي را نگر

پس از مرگ حكيم توس، اجازه خاك سپاري او را در گورستان مسلمانان ندادند .«جنازه فردوسي به دروازه رزان بيرون همي بردند. در آن حال مذكري بود در طبران، تعصب كرد و گفت من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند كه او رافضي بود هر چند مردمان بگفتند، با آن دانشمند در نگرفت، درون دروازه باغي بود ملك فردوسي، او را در آن باغ دفن كردند امروز هم در آنجاست…» كليات چهار مقاله عروضي به تصحيح محمد قزويني، انتشارات اشراقي)

عطار نيشابوري در كتاب اسرارنامه خود به ستايش از فردوسي مي‌پردازد:

شنيدم من كه فردوسي طوسي
كه كرد او در حكايت بي‌فسوسي

به بيست و پنج سال او از نوك خامه
به سر مي‌برد نقش شاهنامه

به آخر چون شد آن عمرش به آخر
ابوالقاسم كه بد شيخ اكابر

اگرچه بود پيري پر نياز او
نكرد از راه دين بر وي نماز او

چنين گفت او كه فردوسي بسي گفت
همه در مدح ناكسي گفت

مرا در كار او برگ ريا نيست
نمازم بر چنين شاعر روا نيست

در اين شعر مفصل عطار نيشابوري سرانجام شيخ فردوسي را در خواب مي‌بيند كه نه تنها فردوسي در دوزخ نيست بلكه در فردوس جاي دارد.

در آن شب شيخ او را ديد در خواب
كه پيش شيخ آمد، ديده پر آب

زمرد رنگ تاجي سبز بر سر
لباسي سبزتر از سبزه در بر

به پيش شيخ بنشست و چنين گفت
كه اي جان تو با نور يقين جفت

نكردي آن نماز از بي نيازي
كه مي‌ ننگ آمدت زين نانمازي

خداي تو جهاني پر فرشته
همه از فيض روحاني سرشته

فرستاد ابنت لطف كارسازي
كه تا كردند بر خاكم نمازي

خطم دادند بر فردوس اعلي
كه فردوس به فردوس است اولي

به زودي شاهنامه در ميان توده مردم جاي مي‌گيرد. مردمان با شنيدن داستان سياوش و مرگ اسفنديار گريسته، از جنگ رستم و پهلواني آن روح ميهن پرستي آنان پرورانده شد. نقالان در كوي و برزن گوينده اشعار شاهنامه گرديدند. شاهنامه‌هاي متعدد به تقليد از شاهنامه‌ فردوسي سروده مي‌شود و فرزانه‌اي ديگر از جور سلطان محمود غزنه مي‌نالد.

برفت شوكت محمود و در زمانه نماند
جز اين فسانه كه نشناخت قدر فردوسي

(عبدالرحمن جامي)‌

روز به روز شاهنامه و فرهنگ شاهنامه خواني در جغرافياي ايران زمين گسترش يافت. اين نفوذ آذربايجان، قفقاز، آسياي صغير را از سويي و از سوي ديگر هند و چين را درنورديد. نگارگري داستان‌هاي شاهنامه زينت بخش كتاب‌ها گرديد، ورزش باستاني يا ورزش زورخانه‌اي كه ريشه چندين هزار ساله دارد و گروهي از انديشمندان آن را به دورة ميترايي نسبت مي‌دهند با شاهنامه خواني عجين شد. هيچ زورخانه‌اي نبود كه بر ديوار آن شعر فردوسي نوشته نشده باشد. هيچ مرشد زورخانه‌اي نبود كه پس از حمد و ستايش خداوند و ياري جستن از شاه مردان علي‌(ع) شعر فردوسي را آغاز برنامه پهلوانان قرار ندهد.

ز نيرو بود مرد را راستي
ز سستي كژي زايد و كاستي

پس از اين كه شاه اسماعيل صفوي حكومت را به دست مي‌گيرد و مذهب شيعه را در تبريز مذهب رسمي ايران قرار مي‌دهد، يكپارچگي و وحدت ملي ايران را پس از ساسانيان به وجود مي‌آورد. او به ترويج شاهنامه خواني مي‌پردازد. آن‌چنان كه آمده است سربازان قزلباش حتي اشعار شاهنامه را مي‌خواندند. عشق و علاقه شاه جوان صفوي به فرهنگ ايران زمين و گرامي‌داشت اسامي ايراني آن‌گونه بود كه نام فرزندان خود را رستم ميرزا، تهماسب، سام‌ميرزا، بهمن ميرزا، فرنگيس خانم مي‌نهد. بزرگان قزلباش در پيرو اين نامگذاري شاه اسماعيل اين گونه اسامي را بر فرزندان خود مي‌نهادند. شاهنامه مشهور به تهماسبي در قرن دهم هجري به فرمان شاه اسماعيل اول در كارگاه سلطنتي تبريز به تصوير درآمده است.

تكميل اين تصاوير توسط نگارگران نامدار ايراني 20 سال به طول مي‌انجامد. اين علاقه وافر شاه تهماسب به فردوسي و شاهنامه، منجر به آن مي‌گردد كه شاهنامه تهماسبي به نام او شهره گردد و به تحقيقي بيش از 250 نگاره دارا باشد كه شاهكار سترگي در نگارگري دوره صفوي است. به راست است اكنون كه پس از يك هزار سال از سرودن شاهنامه توسط فردوسي اگر ايرانيان در گستره ايران زمين براي فرزندان خود نام مي‌نهند، ريشه اين نام در شاهنامه بوده و با فقدان آن، اين نام‌ها نيز وجود نمي‌داشت. سياوش، سيامك، بيژن، روشنك، فرانك، منيژه، خسرو، فرنگيس در شمار نام‌ها است. بعضي از نام ايراني اصولاً جز در شاهنامه‌ قابل شناختن نبوده است و به يمن شاهنامه اين اسامي ماندگار شده‌اند گشواد، رهام و نوذر از اين‌گونه اسامي‌اند. پس از وحدت سرزمين ايران و از بين رفتن ملوك الطوايفي و يكپارچگي آن و رسيدن حدود كشور به سازمان ساسانيان توسط شاه اسماعيل و جنگ‌هاي دلاورانه او در چالدران و همچنين پيشرفت‌هاي شهرهاي ايران از جمله اصفهان در زمان شاه عباس كه به نصف جهان معروف گرديد، ايرانيان دريافتندكه يكي از عوامل و اركان موثر، وحدت آنان از هر قوم و قبيله و دين و مذهبي باشند، در سايه هويت ملي و پاي‌بندي به افتخارات ميهني است كه شاهنامه يكي از ستون‌هاي استوار وحدت و هويت ايران و ايراني بوده است.

گفته فرهيخته‌اي از مصر به راستي است كه گفت اگر تمدن مصر و زبان و فرهنگ چندين هزار ساله قبطيان مصر نابود و از صفحه روزگار محو گرديد، آن بوده كه مصر فرزانه‌اي ميهن‌پرست همچون حكيم ابوالقاسم فردوسي نداشته وگرنه بر ايران و ايران زمين، همان مي‌رفت. كه بر مصريان و ملت‌هاي ديگر كه در تمدن اعراب نيست گرديدند، رفته است. حكيم توس، ستون استوار و جاودانه فرهنگ و تمدن باشكوه و ادب فارسي است. بزرگ داشتن او بزرگ داشتن خويشتن است. اطلاعات شماره 26345

پي‌نوشت: ————

1 ـ برگرفته از سخنراني شادروان دكتر حسن حبيبي

2 ـ تاريخ سيستان به تصحيح ملك‌الشعراء، چاپ دوم، مؤسسه خاور

3 ـ تاريخ بيهقي، تصحيح دكتر علي فياض

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های فرهنگیشخصیت های ملیشخصیت های هنریشعر حکمت آمیزمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *