رفتن به نوشته‌ها

حافظ در قرن بیست و یکم – دکتر محمد استعلامی

 

 

 

حافظ در قرن بیست و یکم…..!

برگرفته از صفحه 11 شماره 78 نقد و بررسی کتاب تهران

 

دانلود کتابهای محمد استعلامی

تاملی از  محمد استعلامی

در شمارۀ هفتاد و هفتم نقد و بررسی کتاب تهران، من در ادامۀ نیم قرن مزاحمت برای آرامش روح بلند مولانا، کوشیده بوده که او را به این قرن بیست و یکم بیاورم و ببینم که ما در این دنیایی که شرق و غرب آن دچار آشفتۀ بازار سیاست است، از مولانا چه انتظاری می‌توانیم داشته باشیم؟ و به زبان ساده تر، آیا تعلیم و ارشاد او از آن دنیا، می‌تواند این دنیای دیوانۀ ما را کمی سر عقل بیاورد؟ در سرمقالۀ همان شماره، جناب دکتر همایون پور با ابراز لطف، به نوشتۀ من اشاره‌ی فرموده و به دیگران پیشنهاد کرده بود که این نگاه به گذشته را در آثار بزرگان دیگر دنبال کنند. پیشنهاد ایشان مرا به فکر انداخت که خودم توصیۀ ایشان را روی چشم بگذارم و این بار به سراغ حافظ بروم که در همین نیم قرن اخیر، مزاحم روح بلند او هم بوده و کوشیده‌ام که «درک درست و منطقی» از شخصیت و از کلام آسمانی حافظ را آسان کنم.۱ این بار، می‌خواهم ببینم که در این قرن دیوانه «آیا» حافظ می‌تواند ما را کمی سر عقل بیاورد؟ و این «آیا» همراه با نگرانی است! پیش از برقراری ارتباط با روح بلند حافظ، اجازه بدهید که با نقل یک خاطره به شما بگویم که زمانۀ ما هم برای درک منطقی از کلام حافظ و درس گرفتن از او و گذشتگان دیگر، چندان آمادگی ندارد:

در نخستین سالهای دهۀ ۱۳۵۰ در دانشگاه تهران کنفرانسی در بارۀ ابونصر فارابی داشتیم که ریاست عالیۀ آن را دکتر علی اکبر سیاسی، آن بزرگ مرد استثنائی روزگار، بر عهده داشت و کم ترین بندگان هم به دلیل مسئولیتی که در دانشگاه تربیت معلم داشتم، در کنفرانس نمایندۀ آن دانشگاه بودم.

خاطره یی که با این نوشته ربط دارد، موضوع صحبت من است: «تفهیم اندیشه‌های فارابی برای دانش آموزان و دانشجویان، در متون درسی». – موضوعی مناسب با دانشگاهی که در کنفرانس نمایندۀ آن بودم- وقتی که آن موضوع را مطرح کردم، در کنار دکتر سیاسی نشسته بودم و احمد فردید -همان مُراد جلال آل احمد در غرب زدگی- رو به روی من نشسته بود، چپ چپ به من نگاه می‌کرد و گویا به خاطر داشت که گاه مُستمع آزاد کلاس او- مستمع آزاد و نه مستمع خاموش- بوده و پرسش‌هایی کرده بودم که او پاسخی برای آنها نداشت!

روزی که من همان سخنرانی را فقط در پانزده دقیقه ایراد کردم، یکی از پیروان فردید همهمه یی به راه انداخت و با این که پانزده دقیقۀ دیگر برای گفت و شنود فرصت داشتم، استاد ایرج افشار که صلابت شخصیت او همیشه در نظم کنفرانس‌ها مؤثر بود، پیشنهاد کرد که روی صحبت من سؤال و جوابی در میان نیاید، و پیشنهاد او خردمندانه بود.

در پایان آن مجلس هم استاد بی مانند، دکتر غلامحسین صدیقی با تبسمی پُر معنا به من فرمود: «صحبت شما درست و به جا، اما به مصلحت بعضی‌ها نبود!» خوب! این خاطره را در خاطر داشته باشید تا برگردیم به دنیایی که گردانندگان آن طبیب درد مردم نیستند و ناخواسته و ناگفته، ما را به قرون گذشته می‌فرستند تا از مولانا و حالا از حافظ بپرسیم که:

«دکتر! شما چه دارویی تجویز می‌فرمایید؟»

در بسیاری از کشورهای این روزگار، کودکانى که سنّ شناسنامه شان بالای هفتاد و هشتاد و سنّ عقلی شان زیر هفت و هشت است، سرنوشت مردمی را در دست دارند که با همان سادگی و گمنامی‌شان، از این زمام‌داران به مراتب عاقل‌ترند. این زمامداران در ادارۀ دنیای پُرآشوبی که خودشان درست کرده‌اند، به جای تدبیر و برنامه‌ریزی معقول و احساس مسئولیّت در سرنوشت مردم، همان لجبازی بچه‌های کوی و برزن را دارند و هر چند گاه با تظاهر به حرمتِ قانون و احترام به حقوق مردم، و با هیاهویی به نام انتخابات، یکی پیروز می‌شود و همان کاری را می‌کند که در بازی «قلعه‌گیری» یکی از بچه‌ها به بالای کُپّه خاک می‌رسد و پادشاه آن قلعه می‌شود و قلعه یی هم در میان نیست. اگر حافظ در این دنیای ما بود، با مشاهدهٔ این شاهان شهر «بس کلان»۲ و با آن نگاه سرشار از طنز و شیطنت، خنده‌یی سر می‌داد که بانگ آن در آسمان تاریخ می‌پیچید، چنان که هفتصد سال پیش کوس رسوایی ریاکاران و مدّعیان زهد و پرهیز را، چنان بر سر بازار تاریخ کوفته است که بانگ آن جاودانه به گوش می‌رسد. در تمام این هفت قرن گذشته، هر جا و هر وقت که این «پیر طفلان»۳ جان مردم را به لب می‌آورند، نه تنها درس خوانده‌ها، آن روستایی پاک دلی هم که خسته از کنار مزرعه یا شالیزاریش به خانه رسیده است، دیوان خواجه را که قرآن دیگر اوست، از سر طاقچه برمی‌دارد و به دنبال بیتی می‌گردد که تصویر روشنی از مصیبت آن روز او باشد!

اگر می‌توانستیم به شیراز قرن هشتم سفر کنیم۴ و در یک شبِ بهاری زیر شکوفه باران درختان نارنج، با حافظ بنشینیم و او را از اوج کلام آسمانی‌اش به میان خودمان بیاوریم و به حرف بگیریم، می‌دیدیم که غمی بر دل او سنگینی می‌کند. شهری که در چشم او «خال رخ هفت کشور»۵ بوده است، هنوز چهرۀ یک شهر آباد و مرفه را دارد اما زیستن در آن برای آزاده یی چون حافظ دلپذیر نیست. شهر، به ظاهر در فرمان امیری یا پادشاهی، و در واقع در دست رندانی است که دین و اخلاق و جوانمردی را ابزار سلطه بر سرنوشت مردم ساخته اند و در کنار آن جماعت، آنها که باید مردم را به راه خدا هدایت کنند، خود غرق ریاکاری اند و حافظ سخن را کوتاه می‌کند که «چون نیک بنگری، همه تزویر می‌کنند!»۶ سیمای شاه شیخ ابواسحاق اینجو هم که حافظ «دولت مُستعجل» او را «خاتم فیروزۀ بواسحاقی»۷ دیده است، در تاریخ واقعی شیراز چندان پاکیزه تر از مبارزالّدین مُحتسب نیست. تصویر روشنی از شیراز آن روزگار را، به تفصیل در «رَحلۀ ابن بطوطه»۸ باید نگریست که آن جهانگرد تیزبین و فرزانهٔ مغربی، دیری در شیراز زیسته و شاهد «زمانۀ بیماری»۹ بوده است که شیراز را برای حافظ غم انگیز می‌ساخته.۱۰ شیراز آن روزگار، اگر با مردم کوچه و بازارش می‌نشستیم، نظام الدّین عبیدالله زاکانی را در میان آنها می‌دیدیم که با زبان همان مردم از تباهی دین و اخلاق و از یک «جامعۀ بیمار» سخن می‌گفت و «اخلاق الاشراف»۱۱ او سیمای ریاکارانی را نشان می‌داد که انسانیت «مذهب منسوخ» آنها، و پستی و ناروایی «مذهب مُختار» شان بود، و حافظ، از آن شهر به کدام دیار دیگر می‌توانست برود؟ که پس از ویرانی‌های قرن هفتم، ولایات دیگر هم در دست حاکمانی ناتوان و بی ریشه مانند ابواسحاق و مبارزالّدین محتسب بود.۱۲ پس از این اشاره گذرا به دنیای آن روز حافظ،، دیوان او را باز می‌کنیم و انگار که در زیر شکوفه باران بهارنارنج، پای صحبت او نشسته ایم و از او می‌شنویم که آیا برای ما مردم این زمانه حرفی دارد؟ و به زبان ساده تر، چه دارویی برای این «جامعۀ بیمار» قرن بیست و یکم تجویز می‌کند؟

در پاسخ به این پرسش، و برای آن که پاسخ ما با این قرن بیست و یکم هم مناسب تر باشد، یک روز زندگی حافظ را در این دنیای خودمان تصوّر می‌کنیم تا ببینیم که اگر خواجۀ لسان الغیب در این دنیای ما حضور داشت، آن روز بر او چگونه می‌گذشت؟ روشن است که صحبت از قیافه و سر و لباس او نیست که قبای بلند می‌پوشیده یا یک نیم قبای ساده روی پیراهن به تن داشته است؟ ریش توپی داشته یا کمی هم کوسه بوده است؟ اما بعید است که در همان شیراز قرن هشتم، کسی حافظ را با قبا و دستار اهل مدرسه دیده باشد و شاید (؟) حافظ هم می‌دانسته است که این قبا و دستار، دیری پیش از قامت اهل مدرسه، بر تن فیلسوفان دهری قرون وسطا بوده است که هیچ راهی با خدا نداشته اند! اصلاً ما با این که حافظ وقتی از کوچه‌های شیراز قرن هشتم می‌گذشته چه ریخت و قیافه یی داشته است؟ کاری نداریم. اگر دل تان می‌خواهد تصوّر کنید که او قد و بالا و سر و لباسی عین خود شما داشته است. این همزاد شما، آثار اهل مدرسه را خوانده و دیری با آنها نشسته و در آن جماعت اعتقاد و ایمان استواری ندیده است:

                    فقیه مدرسه، دی مست بود، و فتوا داد که

          «می حرام!» ولی به ز مال اوقاف است!۱۳

و حساب خود را با این جماعت جدا می‌کند:

بیا که خرقه من گرچه رهن میکده‌ها ست

      ز «مال وقف» نبینی به نام من، دَرَمی۱۴

حافظ در سالهای زیستن با اهل مدرسه دیده بود که فقیهان «مال اوقاف» را بی اعتنا به آرزوی واقف، در کیسهٔ مطامع خود می‌ریزند و آن را به شهادت ابن بطوطه «مُستأکله» می‌خورند که همان فقیهان اند. واعظان را هم یک بیت حافظ چنان رسوا کرده است که در حافظهٔ خاصّ و عامّ مانده و همه می‌دانند که آنها پس از «جلوه در محراب و منبر، چون به خلوت می‌روند، آن کار دیگر (؟) می‌کنند.»۱۵ واضح تر از این:

واعظ ما، بوی حق نشنید، بشنو این سخن

      در حضورش نیز می‌گویم، نه غیبت می‌کنم۱۶

و آنجا که از «دام تزویر» یاد می‌کند، باز سخن از همان فقیه و واعظ و . . . است:

حافظا! می خور و رندی کن و خوش باش، ولی

        «دام تزویر» مکن چون دگران قرآن را۱۷

واژهٔ «شیخ» در کلام حافظ، شیخ مدرسه و شیخ خانقاه هر دو را در برمی‌گیرد، و هنگامی که هر یک از آن دو شیخ با «قاضی» شرع بر سر یک سفره بنشینند، کار به «شُرب الیهود» می‌کشد، به افراط در میگساری، و رسوایی آن به حدّی است که در پایان چنان شبی «پیر می فروش» حافظ، همان «پیر مغان» مرشد افسانه یی او، از بازگفتن آن شرم دارد:

احوال شیخ و قاضی و «شُرب الیهود» شان

               کردم سؤال، صبح دم از پیر می فروش

گفتا: نگفتنی است سخن، گرچه مَحرَمی

        درکش زبان، و پرده نگه دار و می بنوش!۱۸

پیش از آن که یکی از «کلو»های شیراز به شاه شیخ ابواسحاق خیانت کند و نیمه شبی دروازۀ شهر را به روی «مبارزالدّین» بگشاید، روایات معتبر از چهل سال بی بند و باری این «مبارز!» راه دین داستان‌ها دارد.

پس از تسخیر شیراز هم او با آنچه از فقیهان و شیخان و قاضیان شهر می‌دانسته، پایداری حکومت خود را در تأکید بر ظواهر شریعت یافته و به روایتی فرزند او شاه شجاع، پیش از حافظ پدر را «محتسب» خوانده است:

محتسب، شیخ شد، و فسق خود از یاد ببرد

           قصّة ما ست که بر هر سر بازار بماند۱۹

محتسب میخانه‌های شیراز را می‌بندد و به هر بهانهٔ دیگر، مردم آزاده را در تنگنای ظواهر شرع می‌گذارد، و پس از آن که حوصلهٔ فرزند خود و همۀ مردم را سر می‌برد، او را از تخت فرو می‌کشند، به زندان اش می‌برند، کور اش می‌کنند و به گور اش می‌فرستند، در کلام حافظ اشاره‌یی هست که میخانه‌ها به فرمان شاه شجاع کار خود را از سر می‌گیرند.۲۰  اما حافظ می‌داند که در زمان محتسب هم بیرون از باروی شهر، خرابات و میکده دایر بوده و «امام شهر» و صوفیان هم به آن راهی داشته اند. صوفیی که دیری در «کُنج صومعه» با همه گونه محرومیّت می‌زیسته، در آن خرابات «در پای خُم» می‌نشیند تا ساقی میکده او را زودتر دریابد، و در همان میکده «امام جماعت شهر» چنان سیه مست می‌شود که او را باید روی «دوش» مؤمنان به خانه ببرند، و آن صوفی و آن امام شهر، می‌دانند که «محتسب» هم از آن میکده بی نصیب نیست:

ز کوی میکده، دوش اش به دوش می‌بردند

         امام شهر، که سجّاده می‌کشید به دوش۲۱

و

صوفی، ز کنج صومعه در پای خُم نشست

         تا دید محتسب، که سبو می‌کشد به دوش۲۲

خوب! در شیراز قرن هشتم، هیچ امیدی نیست که فقیه و واعظ و شیخ و قاضی و امام شهر، نوری پیش پای حافظ یا در دل او بتابانند، و اگر او را به این دنیای خودمان هم بیاوریم، نمی‌دانیم که آیا دنیای ما در دل او نوری می‌تاباند؟ همنشینی او را با صوفیان نظاره می‌کنیم، از آن جماعت، سخنان تأمل انگیزی می‌شنود و گاه ظرافت شعرگونهٔ سخن صوفیانه بر دلش می‌نشیند اما کردارشان را مناسب آن گفتارها و آن دعوی‌ها نمی‌یابد، که گاه سخن شان از دین و قرآن هم «دام تزویر»۲۳ است و در کنار سفرۀ رایگان خانقاه از معرفت «خَیْرُ الزّازِقین»۲۴ خبری نیست!

صوفی شهر، بین که چون لقمۀ شُبهه می‌خورد

      پارُدمش دراز باد، این حَیَوان خوش علف!۲۵

در این دیوانِ کمتر از پانصد غزل، بیش از سی بار کلمۀ صوفی آمده و بیشتر سخن این است که

«صوفی نهاد دام، و سرِ حُقّه باز کرد

     بنیاد مکر با فلک حُقّه باز کرد.»۲۶

حافظ هم اگر از خرقهٔ خود سخن می‌گوید، مطابق آداب خانقاه از کسی خرقه نگرفته، کنار سفرۀ رایگان خانقاه ننشسته، پوشش او در آن سالها، هر چه بوده نشان وارستگی نبوده است و آن را می‌بایست با «آب خرابات» (با شراب) بشویند، تا از «عُجبِ خانقاهی» پاک شود:

ساقی! بیار آبی از چشمهٔ خرابات

       تا خرقه‌ها، بشوییم از عُجبِ خانقاهی۲۷

اگر می‌گوید: «آتشِ زهدِ ریا، خرمن دین خواهد سوخت» جان کلام این است که زهدی در کار نیست و پشت چهرۀ حق به جانبِ زاهد، نفس امّاره فرمان می‌راند- در کلام حافظ، صوفی و زاهد یکی است، حافظ این دو واژه را به یک معنی به کار می‌برد- و خرقهٔ صوفیانه هم بر تن حافظ یا هر کس دیگر، نشان پارسایی و دین داری نیست:

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

   پرده یی بر سر صد عیب نهان می‌پوشم۲۸

و می‌دانم که

خدا ز آن خرقه بیزار است صد بار

      که صد بت باشدش در آستینی۲۹

باز با لسان الغیب در شیراز این روزگار زیر شکوفه باران بهارنارنج نشسته ایم و نگاه دیگری می‌کنیم به چهره و سیمای کسانی که «جامۀ تقوا و خرقهٔ پرهیز»۳۰ به تن دارند و حافظ، در آنها تقوا و پرهیزی نمی‌بیند. «محتسب شهر» هم که خود از همه آلوده تر است، خبر ندارد که صوفیان در همان «صومعۀ» فقیرانه شان با تخمیر یا تقطیر، «جنس خانگی» فراهم می‌کنند:

محتسب نمی‌داند این قدر، که صوفی را

      «جنس خانگی» باشد همچو لعل رُمانی!۳۱

⁂

امروز که من این نوشته را به پایان می‌برم، جمعه پانزدهم فروردین سال ۱۴۰۳ و در این غربت غرب، سخن از کسوف کامل خورشید است که سه روز بعد واقع می‌شود! و در چنین روزهایی، می‌خواهم لسان الغیب را به این دنیای دیوانۀ خودمان بکشانم. اگر گفتم که در این روزگار مزاحم روح بلند مولانا و حافظ شده ام، اعتراف به یک واقعیّت است، که اگر کسوف آفتاب هم نباشد، این دنیای ما تیره و مه آلود است! حافظ به کجا باید پناه ببرد؟ به کسانی می‌اندیشد که دعاوی اهل مدرسه و صوفیان را نداشته باشند. در جست و جوی صفا و صداقت، آیا باید به «رندان خرابات»۳۳ بپیوندد که این همه پیدا و پنهان در کارشان نیست؟ رندان خرابات هم که در شیراز قرن هشتم همان کلوها و سر دم داران محله‌ها هستند که «ابواسحاق»ها و «محتسب»ها با حمایت آنها بر تخت می‌نشستند و با توسطۀ آنها از تخت فروکشیده می‌شوند. اما حافظ نام «رند» را بر خود و بر صاحب دلان دیگر می‌گذارد تا از آزار رندان شهر در امان بماند و هرچه در دل دارد، بی پرده بتواند بگوید. این تدبیر او به «رند» و «رندی» معنای بلندی می‌دهد که نشانی از بی بند و باری آن «رندان خرابات» ندارد، بالاتر از معنای «شیخ» و «واعظ» و «قاضی» و «مُفتی» و «فقیه مدرسه» و «امام شهر» است، و «محتسب» را هم که منسوب یا مطلوبِ آنها ست با طنز خود به چوب می‌بندد. در نبرد با ریا و تزویر همۀ آنها، سخن از باده و میگساری و روی نهادن به «کوی می فروشان» سلاح حافظ است، و آن اسطورۀ نایافتنی «انسان کامل» را در ذهن او می‌آفرینند که نامش «پیر مغان» است و حافظ سر بر آستان او دارد. این «پیر اسطوره یی» حافظ با هیچ یک از نامداران مدرسه و تصوف در قرن هشتم شباهتی ندارد، یگانه یی است که سراغ او را در این دنیای فریب و تزویر نباید گرفت و حافظ باید مانند دیوژن Diogenes روز روشن چراغ برگیرد و او را بجوید، و نیابد: «گفت:

آن که یافت می‌نشود، آن ام آرزو ست!»۳۳

تکرار می‌کنم که سخن از می و میگساری، سلاح مبارزۀ حافظ با کسانی است که «جامۀ تقوا و خرقهٔ پرهیز» به تن دارند و تقوا و پرهیزی ندارند. اما این تکرار می و میکده و میخانه و پیر می فروش و کوی می فروشان، پرسشی را به ذهن بسیاری از خوانندگان دیوان او می‌آورد که به آن هم پاسخی منطقی باید داد. در کلام حافظ مواردی هست که آگاهی او از رسم و راه بزم و میگساری، انگار که حاصل تجربه است:

روز، در کسب هنر کوش، که می خوردن روز

              دلِ چون آینه، در زنگِ ظلام اندازد

آن زمان وقتِ می صبح فروغ است، که شب

            گردِ خرگاهِ اُفُق پردۀ شام اندازد۳۴

در نگاه دیگر، در بسیاری از غزل‌ها روشن است که میکده و کوی می فروشان اشاره به عالم آزادگان است و رهایی از صحبت «اهل ریا» که همان فقیه و واعظ و شیخ و قاضی و صوفی خانقاه و امام شهر و محتسب اند:

جام می‌گیرم و از «اهل ریا» دور شوم

         یعنی از اهل جهان «پاک دلی» بگزینم۳۵

و آن «پاک دل» جام می نیست، انسان آزاده یی است که «جامۀ تقوا و خرقهٔ پرهیز» بر تن ندارد، اما تقوا و پرهیز دارد، و شکوه پادشاهی این جهان را هم به پولی نمی‌خرد:

بر در میکده، رندان قلندر باشند

         که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی۳۶

پرسشی با عبارت واضح تر، این است که با این همه اشارات، آیا حافظ می خورده است؟ و پاسخ این سؤال نه مثبت است و نه منفی! در تاریخ شیراز قرن هشتم، هیچ سراغی از یک «کمیتۀ امر به معروف و نهی از منکر» نداریم تا پرونده یی از شمس الدّین محمد را در آن بایگانی کرده باشند و شما بتوانید به آن دسترسی پیدا کنید که برای مثال در نیمه شب اول شوال فلان سال، حافظ را دستگیر کرده و بر او حدّ شرعی جاری کرده باشند. اما می‌دانیم که پیش از عصر صفویان، آباء و اجداد ما، بیشتر سُنّی حنفی یا شافعی، و شیعیان اقلیّت‌هایی در شهرهای قم و سبزه وار و کاشان بوده اند و در شهرهای دیگر هم شمار آنها کمتر از یک اقلیّت بوده است. من بی آن که دعوی آشنایی گسترده با فقه اهل سُنّت داشته باشم، می‌دانم که از چهار پیشوای برجستۀ اهل سُنّت، ابوحنیفه نعمان بن ثابت در احکام شریعت معتدل تر از فقیهان دیگر بوده و در تفسیر آیۀ ۹۰ سورۀ مائده «اجتنبوه» را به معنای تحریم مطلق ندیده است. بسیاری از شُنیان حنفی هم به پیروی از این «رُخصت» تا مرز مستی و بی خودی، نوشیدن می را مجاز می‌دیده اند. حافظ که به اقتضای زمان یک سُنّی حنفی بوده است، البته با ملاحظۀ احتمالا تعزیر و تکفیر، چند بار نوشیدن می را گناه شمرده و «هاتفی از گوشۀ میخانه» به او گفته است که «ببخشند گنه، می بنوش!»۲۷ مواردی هم هست که «می بنوش!» سخن از نوشیدن اُمّ الخبائث نیست. در آن «صبح دم» که حافظ «احوال شیخ و قاضی و شُرب الیهودشان» را به «پیر می فروش» خبر می‌دهد و «پیر می فروش» به او می‌گوید: «درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش!» جان سخن پیر این است که تباهی اهل ظاهر چنان بالا گرفته است که گفتن ندارد! آرام بگیر و بیهوده غم نخور! واقعیّت دیگر هم این است که مستی از باده با معیار دانش امروز، حاصل تلقین به نفس است و کسی که مست می‌شود، نخست خود را به مستی می‌زند، آن گاه از ادای مستی لذّت می‌برد، و کارش به بد مستی می‌کشد. باز برمی گردیم به این که سخن از می و می خوردن، سلاح حافظ در مقابله با «اهل ریا» و «زهد ریای» آنهاست و زمینه یی است برای رسوا کردن کسانی که به نام دین و درویشی در پی فریب خلایق اند. در شماری از غزل‌های حافظ هم تعبیرهای می و میخانه، سخن از معانی بلندی فراتر از این دنیای خاکی است و گاه تمام ابیات یک غزل، سخن از پیوند با جهانی دیگر است و در غزلی به مطلع «دوش وقت سحر، از غصّه نجاتم دادند» و غزل دیگر به مطلع «ما درس سحر، در ره میخانه نهادیم» حافظ از رهایی انسان از این دنیای اهل ظاهر سخن می‌گوید، در پیوند با آن عالم معنا «بی خود از شعشعۀ پرتوِ ذات» محبوب ازل و ابد است و «باده از جام تجلّی صفات» حق می‌نوشد.

اما در این دنیای ما و در این قرن بیست و یکم، اگر حافظ در کنار ما می‌زیست، آیا به همان اندرز «پیر می فروش» گوش می‌داد که «درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش؟» شما هم اگر با روح بلند او پیوندی دارید، در این «زمانۀ بیمار» آیا تباهی و نیرنگ و فریب را می‌بینید و حرفی نمی‌زنید؟ آن حافظی را که به این «زمانۀ بیمار» خودمان آورده ایم، بهتر بشناسیم: او در آن «زمانۀ بیمار» قرن هشتم هم «زبان درکشیده بود و پرده نگه نمی‌داشت» و شواهدی که در این نوشته خواندیم، به روشنی نشان می‌دهد که آن غریب ترین غریب روزگاران، دلیر و تنها در برابر فقیه و مفتی و واعظ و قاضی و امام شهر و صوفی و محتسب، قد برافراشته و کوس رسوایی همۀ آنها را بر سر بازار تاریخ کوفته بود. در این «زمانۀ بیمار» ما هم، پیروان حافظ آن شیرزن‌ان و شیرمردانی هستند که خاموشی را خیانت می‌دانند، می‌گویند و می‌نویسند و پاسخ تلخ شجاعت را به جان می‌خرند، و اگر گاه «زبان درکشند و پرده نگه دارند» خاموشی در انتظار فرصتی است مناسب تر برای گفتن! «هرروی باید، جهان سوزی، نه خامی بی غمی!»۲۸

ش. ۱۴۰۲ دوم چاپ ،معاصر فرهنگ نشر ،منطقی شناخت یک /حافظ گفتۀ به حافظ :به کنید نگاه .۱

۱. نگاه کنید به: حافظ به گفتۀ حافظ / یک شناخت منطقی، نشر فرهنگ معاصر، چاپ دوم ۱۴۰۲ ش.

۲. شهر بس کلان از قصه‌های کودکان است. نگاه کنید به مثنوی، دفتر سوم: ۲۶۰۳ تا ۲۶۰۹.

۳. پیر طفلان هم کاربرد مولانا در مثنوی است. مثنوی، دفتر ششم: ۱۷۲۳.

۴. این قسمت برداشتی به اختصار از گفتار اول کتاب حافظ به گفتۀ حافظ است.

۵. درس حافظ / نقد و شرح غزل‌های حافظ، محمد استعلامی، انتشارات سخن، چاپ هشتم غزل ۳۹: ۷. در کتاب درس حافظ شمارۀ غزل‌ها مطابق دیوان تصحیح علّامۀ قزوینی و دکتر غنی است. اما در این نوشته، ارجاع به درس حافظ به این دلیل است که در درس حافظ شرح هر بیت را هم می بینید.

۶. درس حافظ، غزل ۲۰۰:

۷ – درس حافظ، غزل ۲۰۷:

۸. -رحلۀ ابن بطوطه را استاد محمدعلی موحد با عنوان سفرنامۀ ابن بطوطه ترجمه کرده است.

۹. من این تعبیر «زمانۀ بیمار» را از سیرالملوک نظام الملک برگرفته ام که در سالهای افول سلجوقیان در آن «کتاب سیر» پرده از دل سوختۀ خود برداشته و ملکشاه را اندرز داده است، چه دیر! نگاه کنید به: سیرالملوک، بازشناسی و تحلیل و ویرایش متن و توضیحات از محمد استعلامی، نشر فرهنگ معاصر ۱۴۰۲.

۱۰. رسالۀ ابن بطوطه، استاد محمدعلی موحد، نشر طرح نو، ص ۸۱.

۱۱. اخلاق الاشراف، عبیدالله زاکانی، با تصحیح وحواشی علی اصغر حلبی، نشر اساطیر ۱۳۷۴ ش.

۱۲. فصل اول کتاب حافظ به گفتۀ حافظ تصویری از شیراز قرن هشتم است.

۱۳. درس صص، غزل ۴۴: ۳ –   ۱۴. درس حافظ، غزل ۴۷۱: ۳.   ۱۵. درس حافظ، غزل ۱۹۹: ۱ –  ۱۶. درس حافظ، غزل ۳۵۲: ۳.   ۱۷. درس حافظ، غزل ۹: ۱۰ –   ۱۸. درس حافظ، غزل ۲۸۵: ۳ و ۴.   ۱۹. درس حافظ، غزل ۱۷۸: ۴ –   ۲۰. درس حافظ، غزل ۲۸۳: ۱.    ۲۱. درس حافظ، غزل ۲۸۳: ۵ –   ۲۲. درس حافظ، غزل ۲۸۵: ۲.   ۲۳. درس حافظ، غزل ۹: ۱۰ –   ۲۴. قرآن، سورۀ مائده: ۱۱۴.   ۲۵. درس حافظ، غزل ۲۹۶: ۸ –   ۲۶. درس حافظ، غزل ۱۳۳: ۱.   ۲۷. درس حافظ، غزل ۴۸۹: ۹ -۳: ۵ – 28 درس حافظ غزل 7:340 ، 29، درس حافظ غزل 3:483، 30، درس حافظ ،غزل ، 2:266 ، 31، درس حافظ ، غزل ف 5:473  ۳۲. درس حافظ، غزل ۳۵۵: ۷.

۳۳. دیوان کبیر شمس تبریزی، تصحیح استاد بدیع الزّمان فروزان فر، بیت ۴۶۴۰.   ۳۴. درس حافظ، غزل ۱۵۰: ۴ و  ۵/۳۵ – درس حافظ، غزل ۳۵۵: ۲. ۳۶. درس حافظ، غزل ۴۸۸: ۳ – ۳۷. درس حافظ، غزل ۲۸۴: ۱. ۳۸. درس حافظ، غزل ۴۷۰:

 

 

 

 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *