رفتن به نوشته‌ها

پاسخ به یک پرسش! چرا عقب ماندیم؟

 

از میان یادداشت های پیشین به این نامه رسیدم که در زیر مطالعه می فرمایید

پرسش مهر (۳)

 

تهیه و تنظیم: عباس دهکردی – معلّم بازنشسته

مرکز تحقیقات معلمان اصفهان

(دوم اردیبهشت ماه ۱۳۸۲)

جناب آقای رئیس جمهور در اوایل مهرماه  سال  1381 در سخن‌رانی خود در جمع دانش‌آموزان در مراسم شروع سال تحصیلی ۸۲-۸۱ چند سؤال مطرح فرمودند که بنده در حدّ توان ناچیز خود به‌ یکی از این سؤال‌ها جواب می‌دهم:
سؤال این است که:
«راز و رمز عقب ماندگی کشور ایران در چیست؟»
سؤالی که جناب آقای رئیس جمهور مطرح کردند، بارها به فکر بسیاری از ایرانیان خطور کرده است، برای مثال، من به‌خوبی به‌یاد دارم که همین سؤال را، در برنامه مرزهای دانش رادیو ایران، قبل از سال 57، از استاد محمد محیط طباطبایی پرسیدند، سوال این بود که:
«چرا در زمان‌های گذشته مثلا (۶۰۰-۷۰۰) سال قبل، کشور ایران، در سطح جهان، پرچمدار علم و دانش و خرد و فرهنگ، بود، ولی اکنون در زمره‌ی کشورهای عقب‌افتاده‌ی جهان می‌باشد؟»
استاد در پاسخ فرمودند:
دو عامل در آن زمان وجود داشت که در زمان ما این دو عامل وجود ندارد.
در آن زمان دانشمندان
الف: آزادی قلم داشتند.
ب: آزادی بیان داشتند.
در آن زمان آزادی قلم و بیان وجود داشت و اکنون این آزادی‌ها وجود ندارد.
اگر صفحات تاریخ را ورق بزنیم، می‌بینیم، یکی از درخشان‌ترین صفحات تاریخ ما زمانی بوده است که شخصیت برجسته‌ای همچون خواجه نصیرالدین طوسی به‌ فعالیت‌های علمی مشغول بود و توانست ده‌ها دانشمند نامدار را در مرکز «علمی – فرهنگی» مراغه در کنار رصدخانه‌ی عظیم مراغه گرد آورد.
بسیار بجاست که اشاره‌ای به‌ تأسیس این رصدخانه شود تا به‌این راز و رمز پیشرفت علمی در آن زمان پی ببریم.
در کتاب:
خواجه نصیر،
«یاور وحی و عقل»
آمده است:
در مورد تأسیس رصدخانه‌ی مراغه عده‌ای از محققین، به‌این نتیجه رسیده‌اند که ابتکار خواجه نصیرالدین طوسی سبب شد هلاکوخان مغول نسبت به تأسیس رصدخانه ترغیب شود.
قوم مغول به‌هیأت و نجوم علاقه‌مند بودند و اعتقاد داشتند: منجمان با رصد کردن ستارگان می‌توانند سرنوشت مغول را پیشگویی کنند،
خواجه پیشنهاد کرد:
رصدخانه‌ای باید ساخت تا دانشمندان گردهم جمع شوند و به‌ رصد بپردازند و آینده‌ی خان مغول را پیش‌بینی نمایند.
هلاکو از خواجه پرسید:
فایده‌ی این کار چیست؟ آیا می‌توان سرنوشت را با ساختن رصدخانه و دانستن حرکت ستارگان تغییر داد ؟
خواجه گفت: من پاسخ خود را با انجام یک آزمایش تقدیم می‌نمایم:
خواجه از هلاکو خواست تا به غلام خود فرمان دهد تشت بزرگی را بر بالای بام رفیعی ببرد و دور از چشم همگان، آن‌را از بالای بام، روی تخته سنگ بزرگی، رها سازد.
هلاکوخان موافقت کرد. زمانی که مردم مشغول فعالیت‌های روزانه‌ی خود بودند، غلام تشت را از بام رها کرد، صدای مهیب و ترسناک از برخورد تشت با سنگ ، همه را وحشت زده کرد، مردم به هم ریختند و از هم گریختند! اما هلاکوخان، خواجه و غلام نه‌تنها نترسیدند ، بلکه به‌عکس‌العمل مردم لبخند می‌زدند.
خواجه گفت:
اگر علم و دانایی هیچ فایده‌ای نداشته باشد، حداقل از این نظر سودمند است که در زمان بروز حوادث ما را از ترسی که مردمان نادان و غافل به‌ خود راه می‌دهند، مصون می‌دارد.
وقتی هلاکوخان این آزمایش را دید و سخنان خواجه را شنید، موافقت کرد و خواجه را در ساختن رصدخانه آزاد گذاشت. خواجه از فرصت بهره‌گیری کرد، تمام دانشمندان را در رشته‌های مختلف از سراسر ایران به‌ مراغه دعوت کرد و ضمن آن‌که ایشان را از خطر مرگ نجات بخشید، به‌ایشان امکان داد تا در رشته‌های مختلف به‌ فعالیت‌های علمی و فرهنگی ادامه دهند. خواجه مقرر کرد:
ریاست اوقاف در سراسر مملکت یک‌دهم اموال اوقاف هر شهر را به‌هزینه‌های مربوط به‌رصدخانه اختصاص دهند.
بنای رصدخانه‌ی مراغه در سال ۶۵۶ آغاز و در سال ۶۷۲ پایان گرفت. در آن بنای عظیم مدارس گوناگونی تأسیس گردید که در آن فلسفه، طب، فقه، حدیث و … آموزش داده می‌شد.
خواجه مقرر کرده بود که :
به‌هر یک از فلاسفه روزانه ۳ درهم،
به‌هر یک از اطباء روزانه ۲ درهم،
به‌هر فقیه روزانه ۱ درهم
و به‌هر محدث روزی نیم درهم
بپردازند
شهید مطهری در صفحه ۹۰ کتاب امامت و رهبری می‌نویسد:
«همه می‌دانیم خواجه نصیرالدین طوسی متولد ۱۱ جمادی‌الاول ۵۹۷ و متوفی هجدهم ذی‌الحجه به‌سال ۶۷۳، جزو ریاضیون تقریباً درجه اول جهان شمرده می‌شود ، اخیراً روزنامه‌ها اعلام کردند که قسمت هایی از کره‌ی ماه را به‌ نام چند نفر از ریاضیون ایرانی نامگذاری کردند،
“عمر خیام ، ابن سینا و خواجه نصیرالدین طوسی فرضیاتی درباب کره‌ی ماه داشته‌اند.»
خواجه با برخورد مسالمت‌آمیز و منطقی علاوه بر آنکه خان مغول را از قتل و غارت و کشتار بیشتر منصرف کرد ، موجباتی را فراهم نمود که برای وی شأن و عزّت والایی در دستگاه حکومتی مغول در نظر بگیرند،
نفوذ خواجه موجب شد که در زمان غازان‌خان مغول، اسلام دین رسمی کشور ایران گردد. در کتاب خواجه نصیر شده است که : خواجه به‌ توسعه‌ی مدارس همّت گماشت، دانشمندان را از سراسر کشورهای اسلامی به‌مراغه گرد آورد و شاگردانی را تربیت کرد که برای نمونه می‌توان به‌:
علامه‌حلّی – ابن میثم‌بحرانی و قطب‌الدین شیرازی
اشاره کرد که باید برای خدمات علمی و فرهنگی هریک، کتاب‌های جداگانه‌ای نوشت . خواجه به‌کمک دستیاران خود ابزارهای مورد نیاز رصدخانه را از نقاط مختلف جمع‌آوری کردند و پاره‌ای از آلات نجومی را طراحی و ساختند و رصدخانه‌ی عظیمی را بنا کردند که حداقل تا ۳۰۰ سال در شرق و غرب بی‌مانند بود .
در این رصدخانه قبّه‌ای وجود داشت که نور آفتاب را از زمان طلوع تا غروب از روزنه هایی به‌درون وارد می‌کرد و بدین ترتیب اولاً در هر لحظه درجه و دقیقه حرکت آفتاب را معلوم و ثانیاً زاویه‌ی ارتفاع آفتاب را در فصل‌های مختلف اندازه‌گیری می‌کردند .
کتابخانه‌ی ضمیمه‌ی این رصدخانه دارای ۴۰۰۰۰۰ جلد کتاب بوده است . این نمونه‌ای بود از آزادی بیان و آزادی قلم که در یکی از هولناک‌ترین دوران تاریخ ایران، یعنی دوران سلطه‌ی مغول به‌دانشمندان داده شده بود .
**********
اما نمونه‌هایی را از تاریخ قرون وسطای اروپا ذکر می‌کنیم که معلوم شود قفل زدن بر زبان‌ها و بستن راه شکوفایی افکار و شکستن قلم‌ها چه مصیبت‌هایی را به‌بار می‌آورد و برعکس طلوع آفتاب فکر و اندیشه و آزادی قلم چه اثرات شگفت‌آوری را در پیشرفت علم و دانش به‌وجود می‌آورد .
همه می‌دانیم در قرون وسطای اروپا بشریت چون مردابی عظیم ساکت و ساکن سر برگریبان خویش در خواب ابدی جهل و بی‌خبری آرمیده بود .
برای مثال به داستان زیر از قول فرانسیس بیکن توجه کنید:
که در صفحه ۳ کتاب (تحقیق در آموزش و پرورش)
نوشته‌ی :
(جان، دبلیو ، بست John,W,Best)
Francis Bacon arcited by C.E.K ” Scientific thought and social Recinnstruction”
 American so 22(1934):13-24.
متن موجود در تصویر به شرح زیر است:
 The Meaning of Research
Bacon recognized the obstacle that the deductive process placed in the way of discovering new truths: It started with old dogmas that religious or intellectual authorities had already accepted and could be expected to arrive at few new truths. These impediments to the discovery of truth, which he termed “idols,” were exposed in his Novum Organum, written in 1620. The following story, attributed to Bacon, expresses his revolt against the authority of the written word, an authority that dominated the search for truth during the Middle Ages: In the year of our Lord, 1432, there arose a grievous quarrel among the brethren over the number of teeth in the mouth of a horse. For thirteen days the disputation raged without ceasing. All the ancient books and chronicles were fetched out, and wonderful and ponderous erudition was made manifest. At the beginning of the fourteenth day a youthful friar of goodly bearing asked his learned superiors for permission to add a word, and straightway, to the wonder of the disputants, whose deep wisdom he sorely vexed, he beseeched them in a manner coarse and unheard of, to look in the mouth of a horse and find answers to their questionings. At this, their dignity being grievously hurt, they waxed exceedingly wroth; and joining in a mighty uproar they flew upon him and smote him hip and thigh and cast him out forthwith. For, said they, “Surely Satan hath tempted this bold neophyte to declare unholy and unheard-of ways of finding truth, contrary to all the teachings of the fathers.” After many days of grievous strife the dove of peace sat on the assembly, and they, as one man, declaring the problem to be an everlasting mystery because of a dearth of historical and theological evidence thereof, so ordered the same writ down.¹ The method of inductive reasoning proposed by Bacon, a method new to the field of logic, but widely used by the scientists of his time, was not hampered by false premises, by the inadequacies and ambiguities of verbal symbolism, or by the absence of supporting evidence. But the inductive method alone did not provide a completely satisfactory system for the solution of problems. Random collection of individual observations without a unifying concept or focus often obscured investigations, and therefore rarely led to a generalization or theory. The deductive method of Aristotle and the inductive method of Bacon were fully integrated in the work of Charles Darwin in the nineteenth century. During his early career his observations of animal life failed to lead to a satisfactory theory of man’s development. The concept of the struggle for existence in Thomas Malthus’ Essay on Population intrigued Darwin and suggested the assumption that natural selection explains the origin of different species of animals. This hypothesis provided a needed — ¹Francis Bacon as cited by C. E. K. Mees, “Scientific Thought and Social Reconstruction,” American Scientist 22 (1934): 13–24.
«در سال ۱۴۳۲ نزاع و کشمکش رنج‌آوری بین برادران مذهبی درباره‌ی تعداد دندان‌های اسب درگرفت. به‌ مدت سیزده روز کتاب‌های قدیمی و اسناد مربوط به‌ تعداد دندان‌های اسب را که با تکیه بر اقوال پیشینیان نوشته شده بود، می‌آوردند، قرائت می‌کردند و دوباره برمی‌گرداندند و این نقل قول پیشینیان برای سیزده روز با شرح و توضیح کامل ادامه داشت صبح روز چهاردهم راهب جوانی که صدق و صفا از چهره‌ی او نمایان بود و هنوز به‌خط مشی کلیسا و آداب و رسوم مربوطه آشنا نبود، برای سخن گفتن از رئیس اعظم کلیسا اجازه خواست. وقتی به‌او اجازه دادند، پیش نهاد کرد:
«به‌جای این که اقوال پیشینیان را در مورد تعداد دندان‌های اسب قرائت کنیم، شایسته است اسبی را به‌مدرسه بیاوریم و تعداد دندان‌های اورا بشماریم.»
هنوز سخن راهب جوان تمام نشده بود که جلسه آشفته و متشنح شد، فریاد و هیاهو بلند شد ، اعلام کردند که حتماً شیطان بر زبان این جوان سخنان کفرآمیزی را جاری ساخته است،
اورا از جلسه بیرون راندند و برای چند روزی جلسه تعطیل شد، همه از این حادثه به‌ شدت ناراحت شدند و وقتی دوباره جلسه تشکیل گردید مقرر گردید که :
موضوع تعداد دندان‌های اسب را پایان یافته تلقی کنند و همان” اقوال پیشینیان را مورد تأیید قرار دادند.»
آزادی قلم و بیان خلاف رأی کلیسا بود و با منافع پیشوایان کلیسا در تضاد قرار داشت. هرکس بـه‌خلاف عقیده‌ی کلیسا سخن می‌گفت سزایش آتش و مرگ بود.
در کتاب دانشمندان بزرگ جهان آمده است که:
میشل سروه، پزشک اسپانیایی (۱۵۱۱-۱۵۵۳) به‌اتهام این که گفته بود: «خون از بطن چپ قلب به‌داخل سرخ‌رگ‌های تمام بدن انتقال می‌یابد.» و عدم اعتقاد به‌تثلیث زندانی شد، فرار کرد تا مخفی شود ، ولی در ژنو به‌دام افتاد و زنده سوخته شد.
جوردانو برونو ایتالیایی (۱۵۴۸-۱۶۰۰) به‌جرم مخالفت با دانش آنروز یعنی «منطق ارسطو» و هواداری از سیستم خورشید مرکزی کوپرنیک ، پس از هشت سال زندان درسال ۱۶۰۰ در میدان گل‌ها در شهر رم زنده به‌آتش کشیده شد .

 داستان غم‌انگیز گالیله (۱۵۶۴-۱۶۴۲) معرفت جهانی دارد، کلیسا این پیرمرد ۶۹ ساله را به‌اتهام این که، زمین را مرکز عالم نمی‌دانست و معتقد بود نباید عبارت کتاب مقدس را به‌طور تحت‌اللفظی ترجمه کرد، چون در این کتاب از استعارات استفاده شده است.

مثلاً در کتاب مقدس می‌گوید:

«…… در آن‌جا چادری برای آفتاب برپا داشت و او مثل داماد از حجله‌ی خود بیرون می‌آید و مثل پهلوان در میدان از دویدن راهش شادی می‌نماید. خروجش از کرانه‌ی آسمان است و مدارش تا به‌کراته‌ی دیگر…»

که یک استعاره است. چنان‌چه امروز هم می‌گوییم خورشید طلوع کرد یا خورشید غروب کرد.

 گالیله می‌گفت: نه کتاب مقدس می‌تواند دروغ گوید و نه طبیعت، بررسی طبیعت در حوزه‌ی صلاحیت دانشمند است، حال آن‌که وظیفه‌ی سازگار گردانیدن واقعیت‌های علمی با زبان کتاب مقدس را روحانیون برعهده دارند.

                                                                          ********

باری به‌سخنان او گوشش نکردند اورا بین مرگ و توبه مخیر ساختند که او توبه‌ نامه‌ی معروف خودرا نوشت. اورا محکوم به‌زندان ابد کردند. پیرمرد در چهار سال آخر عمر خود نابینا بود و تحت نظر مأموران جان باخت.

این توبه‌نامه در کتاب جهان‌بینی علمی نوشته‌ی برتراند راسل ترجمه حسن منصور نوشته شده است.

شهید مطهری در صفحه‌ی ۱۰۵ کتاب پیرامون جمهوری اسلامی می‌نویسد:

«قسمت قرون وسطای تاریخ آلبرماله را بخوانید، می‌نویسد:

“یک دسته زن را (با این‌که زنان بیشتر مورد ترحم بودند) به‌جرم خیلی کوچکی زنده زنده آتش زدند. چقدر دانشمندانی که به‌جرم اظهار نظر درباره‌ی مسائلی – که با اظهار نظر کلیسا در تضاد بود – کشته شدند »

این خفقان، اعمال زور و بریدن زبان‌ها و شکستن قلم‌ها، زندانی کردن‌ها ادامه داشت تا کم‌کم شخصیت‌هایی مانند فرانسیس بیکن (Francis Bacon ۱۵۶۱-۱۶۲۶) و رنه دکارت (Rene Descartes ۱۵۹۶-۱۶۵۰) در بیداری مردم کوشیدند و مسأله‌ی دانشمندان پیشین، نظیر میشل سُروه، برونو، گالیله و صدها شهید راه علم و دانش را در خاطره‌ها زنده کردند و راه و روش تحقیق را تبیین کردند .

مردم بیدار شدند، اعتماد آن‌ها نسبت به کلیسا کاهش پیدا کرد، چراغ‌ها روشن شد، فضا را نورانی کرد، زبان‌ها باز شد، اندیشه‌ها شکوفا شد، قلم‌ها به‌حرکت درآمد. دراثر برخورد اندیشه‌ها، اندیشه‌های تازه‌ای ظهور و بروز کرد . از افکار جدید استقبال کردند، جوایزی را برای نوآوری‌ها درنظر گرفتند . نوآوری‌ها، اختراعات، اکتشافات را به‌ثبت رساندند، به‌اطلاع دیگران رساندند، برای نوآوری‌های فوق‌العاده ارزشمند جایزه‌ی نوبل را در نظر گرفتند، به‌جز جایزه‌ی نوبل ده‌ها نوع جایزه و وسیله‌ی تشویق و ترغیب برای افکار نو به‌کار انداختند .

صدها کتاب، مجله، اندیشه‌های نو را بین مردم پخش کردند. تیراژ روزنامه‌ها و کتاب‌ها بالاگرفت و به‌ هرکس حق دادند درباره‌ی پدیده‌های طبیعی اظهار نظر کند و کلیسا را محدود کردند و فقط به‌او اجازه دادند در حوزه مسائل اخلاقی در روزهای شنبه و یکشنبه به‌ موعظه و ارشاد مردم بپردازد . حتی کار آزاداندیشی به‌جایی رسید که ارباب کلیسا را مجبور کردند نسبت به‌ظلم ناروایی که حدود ۴۰۰ سال قبل در حق گالیله رفته بود عذرخواهی نماید.

در کتاب گالیله «گوشه‌ای از زندگی او» آمده است :

در تاریخ نهم آبان ماه سال 1371 پس از ده سال تحقیق ژان پل دوم رسماً اعلام کرد:

«اینک می‌توان به صراحت اعلام داشت که سوء تفاهم فاجعه‌آمیزی که موجب آن گفتوگو تضاد نهادینی بین علم و ایمان وجود دارد، از این پس صرفاً متعلق به گذشته است.»

       ******************

اما در ایران شاهد دوران‌هایی بوده‌ایم که استبداد بر کلیه‌ی شؤون مردم حاکمیت پیدا کرده و محدودیت‌ها را بر فکر و زبان و قلم تحمیل کردند، از همان زمان نیز افول فکر و اندیشه آغاز گشت و گاهی این تحمیل‌ها به نام دین اعمال می‌شد.

در حالی که اسلام پرچم علم، آزادی، آگاهی و تقوی را برافراشت و ایرانیانی که با آغوش باز اسلام را پذیرفتند ویژگی‌هایی نظیر آزادی، عدالت، علم و دانش را در رفتار پیامبر عظیم‌الشأن اسلام (صلی الله علیه و آله) و برترین شاگرد او حضرت علی (علیه السلام) که نمونه‌ی عملی قرآن کریم بود، دیده بودند.

اسلام با شعار «عَلَّمَ الْقُرْآنَ» ، «عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» و «عَلَّمَةُ الْبَيَانِ» یعنی «خواندن و نوشتن و بیان کردن» و به میدان آمد. خواندن ، نوشتن و بیان کردن را در حد اقل زمان در شرق و غرب جهان اسلام رواج بخشید.

اسلام برای این آمد که غل و زنجیر را از دست و پای انسان‌های سراسر گیتی بردارد.

در سوره‌ی اعراف آیه‌ی ۱۵۷ می‌فرماید:

«… وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ»

اسلام آمد تا بارها را از دوش انسان‌ها فروگذارد و زنجیرهایی که به‌دست و پای ایشان بسته بود، بگشاید و واقعاً و در عمل ، به «غلام حبشی» آن‌چنان آزادی داد که بر «سید قرشی» و به هر دو آزادی بخشید که هر سؤالی را در دل دارند باصراحت بیان کنند.

در این زمینه شواهد بسیار زیادی در تاریخ اسلام وجود دارد که می‌توان به‌پاره‌ای از آن‌ها اشاره کرد:

۱ – وقتی عربی بیابانگرد، نزد پیامبر آمد تا سخن بگوید، شخصیت عظیم پیامبر از یک‌سو و اندیشه‌های دوران جاهلیت که در مقابل رئیس قبیله قرار گرفتن به‌منزله‌ی صحبت کردن با یک نیروی مافوق است، از سوی دیگر موجب شد که نتواند تکلم کند، لرزید و از سخن گفتن بازماند. حضرت شانه‌های اورا گرفتند با مهر و محبت اورا در آغوش کشیدند و فرمودند: بگو، آن‌چه در دل داری بگو ، زیرا من پادشاه نیستم مادر من نیز گوشت خشکیده  می‌خوره است

 هَوْنَ عَلَيْكَ، فَأَنِي لَسْتُ بِمَلِكِ، إِنَّمَا أَنَا امْرَأَةٌ تَأْكُلُ الْقَدِيد (حدیث ۳۳۱۲ سنن ابن‌ماجه)

 کنایه از این که من و تو هم همانند و برادریم و جای دیگری فرمود:

2 – «کیف تَقَدَّسَ أُمَّةٌ حَتَّى يُؤْخَذَ لِضَعِيفِهِمْ مِن شَدِيدِهِم» (حدیث ۴۰۱۰ سنن ابن‌ماجه) 

جامعه‌ای به‌قداست نمی‌رسد مگر آن‌که ضعیف حق را بدون لکنت زبان از قوی بگیرد.

۲- در تاریخ است که پیامبر اسلام گاه‌گاهی ، برای تبلیغ و رفع مشکلات امور جامعه ، از کسانی حبوبات، خرما و یا حتی چهارپایانی را نظیر شتر قرض می‌گرفتند و اتفاق می‌افتاد که در زمان معین پرداخت آن‌چه قرض گرفته بودند میسّر نگردد، می‌گویند:

در یک چنین شرایطی بود که عربی پیامبر را در مسجد در بین یارانش یافت، صدای خود را به‌ درشتی بلند کرد و از پیامبر خرمای خود را مطالبه نمود و در تکلّم از حد خود تجاوز کرد، یاران پیامبر به‌طرف او حمله‌ور شدند که اورا ادب کنند، حضرت به‌یاران خود با نرمی فرمودند: اورا واگذارید ، او صاحب حق است

 مَهْ: إِنَّ صَاحِبَ الدَّيْنِ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى صَاحِبِهِ حَتَّى يَقْضِيَهُ 

 من از شما انتظار داشتم که جانب اورا بگیرید و از او طرفداری کنید، حالا هم کسی را پیدا کنید تا به‌من وام دهد تا طلب او را بپردازم ، باری یکی از یاران آمادگی خودرا برای دراختیار قرار دادن خرمای طلبکار اعلام نمود. به‌ پیامبر عرض کردند خرمای موجود خیلی مرغوب‌تر از خرمای عربی است که به‌شما قرض داده است، حضرت فرمود:

چه بهتر همین خرمای مرغوب‌تر را در اختیار طلبکار من قرار دهید.

مرد عرب وقتی با چنین رفتاری روبه‌رو شد، خرمای خود را گرفت، آرامش یافت و در حق پیامبر (صلی الله علیه و آله) دعا کرد و رفت .

شهید مطهری در کتاب «پیرامون اسلام»، می‌نویسد: «ابن‌ابی‌العوجاء که خدا را هم قبول نداشت، سالی در مراسم حج به‌مسجدالحرام آمد و در حلقه‌ی دوستان زندیق خود نشست. ابن‌مقفع به‌او می‌گوید: من در میان این مردمان که مانند گاوی که به‌خرمن بسته باشند دور این سنگ می‌گردند ، فقط یکی را می‌شناسم که قابل صحبت کردن است و – اشاره به امام صادق (علیه السلام) می‌کند – ابن‌ابی‌العوجاء می‌گوید: او هم کسی نیست، تو درباره‌ی او هم مبالغه می‌کنی، جواب می‌دهد، نه، من با او صحبت کرده‌ام، تو هم با او صحبت کن، به‌ هرحال ابن‌ابی‌العوجاء با جسارت با امام رو به‌ رو می‌شود و می‌گوید:

ای پسر رسول‌خدا وقتی کسی راه گلویش بسته شود، باید سرفه کند، می‌فرماید، بلی، می‌گوید وقتی آدم در دلش شک و شبهه‌ای وارد می‌شود حق دارد سؤال کند؟ می‌فرماید: آری . ابن‌ابی‌العوجاء می‌پرسد:

«إِلَى مَاتَدْرِسُونَ هَذَاالبِيدَر و تحومون حَوْلَهُ حَوْمَ البَقَر» ،

اشاره به‌مردمی که در حال طواف کعبه بودند می‌کند و می‌گوید: تاکی می‌خواهند مانند گاو دور این خرمن بچرخند؟

امام با سکوت به‌سخنان او هرچنداز ادب دور بود گوش می‌دادند و او سؤال می‌کرد تا این که، پرسید: اگر خدا وجود دارد چرا خودش را نشان نمی‌دهد؟

که حضرت بسیار متین و آرام با جواب‌های ساده و روشن اورا به‌ فکر واداشتند. فرمودند:

خدا واضح‌تر از این خودش را نشان بدهد؟

آیا به‌هر چیز نگاه می‌کنی به‌ وجود خدای بزرگ اعتراف نمی‌کنی؟

خدا چقدر صنعت خودرا به‌ تو نشان دهد که اورا باور کنی؟

آیا در خلقت خود فکر نمی‌کنی؟

آیا در خلقت آسمان‌ها و زمین نمی‌اندیشی؟

خدا خودش را در چشم و دست و پا و ریه و جهاز هاضمه به‌ توشان نشان نداده است؟

در این گل‌های رنگارنگ و گیاهان متنوع خدا خودش را به‌تو معرفی نکرده است؟

ابن‌ابی‌العوجاء نقل می‌کند، آن‌چنان امام استدلال کرد و سخن گفت و شاهد و دلیل آورد که گویی خدا خودش در همه چیز برای من مجسم شد .

باری مردم نزد امام هشتم (علیه السلام) و بقیه‌ی پیشوایان بزرگ سؤال‌های پیچیده‌ی خودرا مطرح و با آزادی هرچه تمام‌تر هم مطرح می‌کردند و پاسخ‌های خودرا دریافت می‌کردند که تمام این‌ها در کتاب‌هایی تحت عنوان «احتجاجات» وجود دارد. کسانی که سؤال می‌کردند گاهی مسیحی، یهودی، صائبی و یا از فرقه‌های گوناگون اسلام بودند،

این آزادی بیان وجود داشت که درباره‌ی موضوعات مختلف می‌پرسیدند و ائمه جواب می‌دادند . جرأت و شهامتی که اسلام به‌ پیروان خود داد تا بتوانند با حریّت و آزادگی تمام حرف خود را با صراحت و روشنی در نزد قدرتمندترین حاکمان بزنند، موجب شد آوازه‌ی اسلام در همه‌ جا گسترش یابد و حرکت طوفنده‌ای آغاز گردد و این اندیشه‌های نو را در تمام بلاد مسلمین پخش کنند و دانشمندان یکی پس از دیگری ابراز وجود کنند و کتاب و رساله بنویسند و علم و دانش در سراسر کشور پیشرفت کند .

درباره‌ی هوش و درایت ایرانیان تاریخ از دیرباز قصّه‌های فراموش نشدنی دارد از جمله داستان اسکندر مقدونی است که وقتی ایران را به‌ تصرف درآورد، به‌سوی آسیای مرکزی حرکت کرد و تمام امپراتوری بزرگ ایران را به تبعیت خود درآورد . به‌افغانستان رفت و لشگریان خود را از طریق کوه‌های هندوکش به‌سوی هند هدایت کرد و در غرب هندوستان فتوحاتی کسب‌کرد و سپس به‌ایران بازگشت .

میشل اچ هایت در کتاب «تأثیرگذارترین‌های تاریخ» می‌نویسد :

اسکندر به‌ مدت یک‌سال و اندی در ایران مانند و سپاهیان خود را سر و سامان داد و در سازمان امپراتوری خود جدید نظر کرد. اسکندر به‌ این باور رسیده بود که : تمدن واقعی از فرهنگ یونان نشأت می‌گیرد و غیر یونانی‌ها دمی وحشی هستند، این نظر مورد باور همگان در یونان شده بود و حتی ارسطو نیز چنین می‌اندیشید، اما اسکندر در برخورد با ایرانیان دریافت که ایرانیان نه تنها بربر و وحشی نیستند، بلکه همانند یونانیان هوشمند، لایق و قابل احترام می‌باشند. لذا وی در این اندیشه شد که دو قسمت امپراتوری خودرا درهم آمیزد و یک فرهنگ «پادشاهی پارسی – یونانی» به‌وجود آورد، و حقوق ایرانیان را با حقوق یونانیان برابر نمود، برای عملی کردن این اندیشه، شمار زیادی از ایرانیان را جذب ارتش خود کرد و هم‌چنین جشن بزرگی برپا نمود. به‌نام «ازدواج شرق و غرب» و طی آن چندین هزار نفر از نیروهای مقدونی رسماً با زنان ایرانی ازدواج کردند، خود او هم با وجودی که همسر داشت و قبلاً با یکی از شاهزادگان ایرانی ازدواج کرده بود، با دختر داریوش سوم ازدواج کرد. این حوادث در سال ۳۲۲ قبل از میلاد اتفاق افتاده است.

همین ایرانیان اسلام را از اعراب گرفتند و در سراسر عالم گسترش دادند، و یکی از بزرگ ترین تمدن‌ها را به‌وجود آوردند ، و اگر چند قرن می‌گذرد که ما نتوانسته‌ایم دانشمندان ارجمندی را به‌جهان بشریت تقدیم نماییم به استبداد فکری ، و در زنجیر کشیدن اندیشه‌ها و جلوگیری از آزادی قلم و آزادی بیان برمی‌گردد . والسلام

منابع :

۱- خواجه نصیر، یاور وحی و عقل، عبدالرحیم زمانی، سازمان چاپ و نشر، سازمان تبلیغات اسلامی

۲- پیرامون جمهوری اسلامی، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

۳- خلاصه زندگی‌نامه‌ی علمی دانشمندان، بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی .

۴- تأثیرگذارترین‌های تاریخ، میشل اچ هارت، ترجمه محمدحسن آهویی، انتشارات روزبه

۵- دانشمندان بزرگ جهان علم، ترجمه محمود مصاحب، انتشارات فرانکلین – انقلاب اسلامی

۶- گالیله (گوشه‌ای از زندگی او)، ترجمه دکتر ناصر موقتیان، شرکت انتشار علمی و فرهنگی

۷- کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق و جدید، چاپ ۱۹۳۴، دارالسلطنه‌ی لندن .

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *