رفتن به نوشته‌ها

خاطرات آموزشی عباس دهکردی(24)- سربازی در شهرستان سنقر کلیایی/ شخصیت حسینعلی راشد و دوستان محلی

سربازی در سنقر(5)
برای شناخت بیشتر استاد حسینعلی راشد، دانشمند بزرگوار و این سخنگوی راستین اسلام کتاب گردش ایام را نگاه می کنیم.
دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام درباره آقای راشد می گوید:
چند نکته درباره‌ی سخنرانی آقای راشد قابل توجه است.
نکته اول این که در تمام این مدت یک سخن موهون و سست مبتنی بر احساسات از ایشان شنیده نشد. تمام سخنرانی‌های آقای راشد معقول و متکی به قرآن و اخبار صحیح و گفتار دانشمندان بود .
نکته‌ی دوم این که شنوندگان آقای راشد نه فقط شیعیان و سنّیان حتی مسیحیان و تابعین سایر ادیان هم بودند که به سخنرانی ایشان توجه می‌کردند.
نکته‌ی دیگر این که آقای راشد در تمام عمر حتی برای یک بار، روی منبر و در سخنرانی از شخصی به عنوان تعریف و تمجید نام نبردند و معتقد بودند در سخنرانی مذهبی باید درباره‌ی حقایق دینی و اخلاقی بحث شود، منبر و سخنرانی دینی محل غرض ورزی و تمجید یا انتقاد از اشخاص نیست.
آقای راشد مدت‌ها در تهران در مجالس دینی منبر می‌رفتند. خود ایشان می‌گفتند:
اولین بار که از من دعوت برای سخنرانی در مجالس دینی شد از طرف یک صنف بود. یکی از اعضای هیأت مدیره ی آن صنف نزد من آمدند و در خلال گفتار متوجه شدم که دندان‌های ایشان خراب و کثیف است. رئیس صنف از من خواست تا شب اول را درباره‌ی معراج پیامبر(ص) بحث کنیم. ایشان گفتند:
من شب اول را درباره‌ی نظافت در اسلام و من جمله مسواک بحث کردم. پس از اتمام سخنرانی مدیر صنف آمد و گفت: ما از شما خواستیم درباره‌ی معراج صحبت کنید، شما درباره‌ی مسواک بحث کردید. ایشان در جواب گفته بودند:
تو کار زمین را نکو ساختی که اکنون به بالا بپرداختی؟
ما اول باید جهات بهداشتی و رعایت تن و روح خودمان را درست کنیم تا بعد به معراج و عرش و آسمان‌ها برسیم.
سخنرانی آقای راشد بر منبر در مجالس ادامه داشت تا سال ۱۳۳۲ که در مسجد آذربایجانی‌ها در انتهای بازار کفاش‌ها نزدیک خیابان خیام، شب‌ها به مناسبت دهه‌ی عاشورا منبر می‌رفتند. در آن مجلس شب‌های آخر آقای راشد سخت تحت تأثیر قرار گرفته و سخنرانی بسیار گرم و مهیجی می‌کنند. در آن جا می‌گویند من پس از ۴۰ سال متوجه شده‌ام که ما کرنا ……….. را از طرف گشادش می‌زدیم. حسین کشته شد که ما متحد باشیم که نیستیم. عزیز باشیم که نیستیم. فقیر نباشیم که هستیم. در جهان سرافراز باشیم که نیستیم. با هم دیگر امین و مهربان باشیم که نیستیم. من دیگر از منبر و مسجد خجالت می‌کشم. از شما خجالت می‌کشم. از خودم خجالت می‌کشم. این ۷- ۸ شب سخنرانی که آخرین منبر رفتن آقای راشد است، در یک کتاب تحت عنوان” فلسفه‌ی عزاداری سیدالشهدا(ع)” چاپ و منتشر شده است. دیگر ایشان هیچ گاه منبر نرفتند و فقط شب‌های جمعه از رادیو ایران برای مردم سخن می‌گفتند. مستمعان آقای راشد حتی از مجتهدین و دانشمندان و خواص ایران نیز بودند.
ایشان معتقد بودند که: حضرت علی(ع) فرموده‌اند: البلاغة ما فهمتة العامة و رضیت به الخاصه. یعنی رسایی در سخن آن است که توده آن را بفهمند و خواص هم از آن خشنود و راضی باشند. سخنرانی خود آقای راشد چنین وصفی را داشت. بیش تر سخنرانی‌های آقای راشد در مجلّدات متعدد به نام “سخنرانی آقای راشد در رادیو” چاپ شده است. قدر مسلم این است که آقای راشد فصل جدید و تحول نوینی در وعظ و خطابه به وجود آورد.
*****************
روزی منزل ایشان بودم چند تن از بازرگانان معروف و متدین بازار تهران به اتفاق یک بازرگان زردشتی نزد آقای راشد آمده بودند تا آن بازرگان زردشتی را به دین اسلام مشرف کنند. آقای راشد از آن بازرگان زردشتی پرسیدند:
شما به خدای یگانه ایمان دارید؟ او گفت بلی. من به خدای یگانه ایمان دارم.
آقای راشد پرسیدند: شما راست گفتار و درست کردار هستید؟ بازرگانان گفتند: او در بازار تهران از این جهت کم نظیر است.
آقای راشد از آن بازرگان پرسیدند: شما مال خود را مال خود و مال مردم را مال مردم می‌دانید؟ آن بازرگانان گفتند: ایشان امین بازار تهران است.
آقای راشد گفتند: ایشان مسلمان حقیقی است و نیاز به چیز دیگر نیست.
*******************
آقای راشد در دوره‌ی زمامداری دکتر مصدق از طرف مردم تهران به نمایندگان مجلس انتخاب شدند، بدون این که خود فعالیتی در این باره بکنند. پس از چندی یکی از وکلا هنگامی که آقای راشد در مجلس صحبت می‌کردند سخن ایشان را قطع کرد و گفت: اینجا منبر نیست. آقای راشد در جواب وی گفتند: در مجلسی که وکیل نتواند از حقوق موکلانش آزادانه دفاع کند، من یک پله‌ی منبر را به همه کرسی‌های چنین مجلسی ترجیح می‌دهم و دیگر در مجلس شرکت نکردند و قصد استعفا داشتند، ولی طرفداران دکتر مصدق به وی گفتند: اگر استعفا دهید موجب تضعیف حکومت خواهد بود، شما در مجلس شرکت نکنید و استعفا ندهید. آقای راشد با این پیشنهاد موافقت کرد و دیگر هیچ گاه به مجلس نرفتند.
*****************
در یکی از بازدیدها که شاه از مدرسه‌ی عالی سپهسالار داشت، چه او تولیت آن مدرسه را به عهده داشت و همیشه یک نفر از طرف شاه به عنوان نیابت تولیت مدرسه را اداره می‌کرد. اساتید و طلاب به صف ایستاده بودند. وقتی شاه مقابل آقای راشد رسید ایستاد. آقای راشد اجازه‌ی سخن خواستند و بیاناتی ایراد کردند که خلاصه‌ی آن این بود که امروز که با عنایت خدا مملکت در اختیار اعلی حضرت است امید است مایه‌ها و پایه‌های سعادت برای مملکتی که هم مادیات و هم معنویات جامعه در آن تأمین باشد، به نحو احسن فراهم گردد. شاه گفت: ان‌شاءالله. آن گاه دست داد و تشکر کرد. پس از آن بعضی افراد نادان یا مغرض این دیدار را برای آقای راشد نقطه‌ی ضعف تلقی کردند. کما این که به دانشگاه رفتن دختر ایشان را نیز پیراهن عثمان قرار دادند، با توجه به این که دختر آقای راشد ساده و متین رفت و آمد می‌کرد و حجاب متعارف را نیز رعایت می‌نمود.
سعدی در این باره چنین سروده است:
کسی به دیده‌ی انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به نا خوبی
و گر به چشم ارادت نظر کند در دیو فرشته ایش نماید به چشم کرّوبی
*****************
درایامی که آقای راشد وکیل مجلس شورا ملی آن روز بودند، شب‌ها نیز به مناسبت ایام عاشورا و محرم در مسجد آذربایجانی‌ها به منبر می‌رفتند و موعظه می‌کردند. علاوه بر جمعیت انبوهی که در مسجد و تمام بازارها و معابر اطراف جمع می‌شدند. سخنرانی ایشان از رادیو ایران نیز پخش می‌شد و شهرت آقای راشد بیش از پیش شده بود. به هر حال راشد به لحاظ سخنرانی‌ها و استادی دانشگاه تهران و وکالت مجلس، موقع و وزانت خاص و محبوبیتی احراز کرده بودند. به همین دلیل شاه که بر اثر نفوذ دکتر مصدق و ملّیون و آیت الله کاشانی از محیط تا حدی کنار رفته بود و تضعیف شده بود، در صدد برآمده بود که جلب عواطف آقای راشد را بکند. لذا در همان ایام روزی که حقیر برای صرف نهار در منزل آقای راشد بودم پس از نهار خواستم بروم، گفتند: ساعتی اینجا باشید. ساعات ۳ بعد از ظهر مهمانی داریم شما در گرفتن چای از خادمه کمک کنید. ساعت ۳ بعد از ظهر دق‌الباب شد. حقیر در را باز کردم. آقای حسین علاء وزیر دربار وقت بود. پس از احوال پرسی و تعارفات معمولی و پذیرایی مختصری حقیر خواستم از اتاق بیرون بروم. استجازه کردم و گفتم: مزاحم گفت و شنود نباشم. آقای راشد گفتند: شما هم بنشینید. گفت و گوی محرمانه با کسی نداریم. آقای علاء از طرف شاه جویای حال آقای راشد شد. چه آقای راشد سال‌ها به صرع خفیفی مبتلا بودند که گاه شدت می‌گرفت. سپس اضافه کرد که اعلی حضرت استفسار فرموده‌اند که آیا جناب عالی آمادگی برای تصدی نیابت آستان مقدس رضوی را دارید؟ که اگر موافق باشید ابلاغ صادر شود. آقای راشد بلافاصله گفتند: با تشکر از مراحم اعلی حضرت این بنده به دو سبب از پذیرفتن آن مقام و منصب والا و مهم معذوریم، یکی این که در این باره به اندازه‌ی کافی خبره نیستم و دیگر آن که از سلامتی کامل برخوردار نمی‌باشم. با وجود این که پست نیابت آستان مقدس رضوی از نظر مادی و معنوی از مهم‌ترین مناصب ایران بود ولیکن آقای راشد به سبب تقوا و بی نیازی روحی آن را قبول نکردند که البته معلوم است که این عملِ رهروان چالاک است.
***************
آقای راشد فقط از ازدواج اولشان یک دختر داشتند و پس از فوت همسر نخست با خانمی از خانواده‌های بسیار شریف و اصیل تهرانی ازدواج کردند. به طور کلی معظم له از وضع خانوادگی خود بسیار راضی و خشنود بودند. تا این که به سال ۱۳۵۹ شمسی بدرود حیات گفتند. در آن وقت شرایط برای برگزاری مجلس ترحیم ایشان مساعد نبود، لذا فقط به اعلان فوت معظم له در روزنامه بسنده شد. گر چه بعداً هم استاد شهید مطهری و هم حجةالاسلام محمد جواد حجتی کرمانی در مطبوعات از این ماجرا اظهار تأسف کردند و درباره‌ی خدمات آقای راشد سخن گفتند و تا حدی جبران کردند که بسیار دیر شده بود. درباره‌ی آقای راشد می‌توان چنین گفت:
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
***************
جوانان و دوستان در سنقر کلیایی
در سنقر با جوانانی آشنا شدم که شیفته اندیشه های دکتر شریعتی بودند. از اتفاق این ها خیلی آراسته و شیک پوش بودند و هرجا در جمعی حضور پیدا می کردند از دکتر نقل قول می گردند. در سال های بعد شنیدم این شهرستان در انقلاب سال 57 نسبت به سایر سهرستان های استان در صف مقدم مبارزه با رژیم قبلی بوده است.
روحانیون شهرستان سالخورده و نیز هر یک نماینده مرجع تقلیدی بودند و برای خود مسجد و محراب و مرید جداگانه ای داشتند. اما خوشبختانه تضاد و اختلافی بین مریدان دیده نمی شد. تا این که دو روحانی نسبتاً جوان وارد سنقر شدند و مشکلاتی به وجود آمد. یکی انقلابی و تند رو بود و دیگری می خواست برای دختران کلاس معارف دینی تشکیل بدهد که پس از مدتی حرف های نا مناسبی بین آن ها رد و بدل شد که منجر به مهاجرت یکی از آن ها شد.
***********
حبیب الله مظفری
در یک تابستان آقای حبیب الله مظفری و همسرشان در اصفهان میهمان ما بودند. من به خیال خود در همان دو سه روز اول، سؤال کردم چند روز در اصفهان می مانید ؟ چون می خواستم طوری برنامه ریزی کنم و ایشان را در آن زمانی که در اصفهان می مانند، در بهترین جاهای دیدنی اصفهان ببرم. غافل از این که این سؤال از نظر ایشان بسیار زننده و نامناسب و از راه و رسم میهمان نوازی غیر منتظره و نوعی نشان دهنده عدم تمایل میزبان از داشتن میهمان است.
البته من سعی کردم در حد توان از نظر پذیرایی، بردن این طرف و آن طرف جهت دیدنی های اصفهان سنگ تمام را بگذارم. پس چندین روز گردش و پذیرایی با سوقات اصفهان که به ایشان تقدیم کردم و به نظر خودم، به خوبی انجام وظیفه کرده بودم، ایشان را بدرقه کردم.
یک هفته بعد نامه ای از طرف ایشان به دست من رسید که پِر از گله و شکایت و به همان سؤال من اشاره کرده بودند که این رسم میهمان نوازی نیست که سؤال کنید چند روز در اصفهان می مانید؟
باری درس بزرگی بود که من آموختم. همواره باید مواظب بود گفتار و رفتار خود باشم، زیرا دیدگاه ها در تمام مسائل مختلف است. چه بسا شما به یک نفر خالصانه، احترام می گذارید و خدمت می کنید. در حالی که آن فرد آن را بی احترامی تلقی می کند.
******************
کار دیگری که انجام دادم این که وقتی حاج آقا ایزدی را به عنوان مدیر عامل قرض الحسنه سنقر شناختم، خودم یک حساب پس انداز در قرض الحسنه سنقر افتتاح کردم. در آخر هر ماه، حقوق خود را به حساب قرض الحسنه واریز می کردم و هر وقت پولی نیاز داشتم از صندوق که از صبح اول وقت تا آخر شب در اختیار مردم بود، برداشت می کردم . علاوه بر این به سپاهیان ترویج که زیر نظر من فعالیت می کردند و حقوق ایشان را از بانک یکجا دریافت و یکی یکی، به ایشان پرداخت می کردم، پیشنهاد کردم، در یک کار خیر شرکت نمایند. یعنی موافقت کنند تا در هر ماه فقط 100 ریال از حقوق ماهانه خود شان را در صندوق قرض الحسنه سنقر ذخیره نمایم. از طرف ایشان، به نام خودشان ، حساب قرض الحسنه باز کنم. از 12 نفر سپاهی فقط یک نفر موافقت نکرد. جالب بود که در پایان دوره و در موقع خدا حافظی، هریک از سپاهیان 1200 ریال ذخیره خود را از صندوق دریافت کردند که آن روزها مبلغ قابل ملاحظه ای بود. همه خوشحال بودند که حالا که به نزد خانواده بر می گردیم، از همان روز اول دستمان پیش پدر و مادر، دراز نمی شود و برای مدتی، پول توجیبی داریم. فقط قیافه درهم و برهم همان یکنفر که از این کار خیر امتناع ورزیده بود، تماشایی بود.
دوران سربازی من در اوائل آبان ماه 1353 در سنقرکلیائی به پایان رسید و برای ادامه خدمت خود را به آموزش و پرورش خرمشهر معرفی کردم.

منتشر شده در خاطرهشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *