رفتن به نوشته‌ها

آموزشگاه زندگی

حدود سال های 1333 که مرحوم احمد آرام در دمشق به عنوان مشاور فرهنگی در سفارت خدمت می کرد کتاب آموزشگاه زندگی را ترجمه کرد.

وی می نویسد: در آن زمان کتاب پر فروشی توسط موسسه ی معروف الهلال در مصر،منتشر شد که عنوان آن علمتنی الحیات یعنی زندگی به من آموخت بود من آن را به تدریج ترجمه کردم. اصل کتاب از یک ناشر آمریکائی است که او از افراد موفق جامعه اعم از کاسب، تاجر، زن و مرد، موسیقی دان، وزیر، وکیل، دانشمند، راننده ی تاکسی، نویسنده و…….درخواست کرده بود، اعتقاد و ایمانی را که در گذران زندگی پیدا کرده اند برای او بنویسند. مجموعه ی این نامه ها در کتابی با عنوان This I Believe منتشر شد. در مصر موسسه ی الهلال تعدادی از نامه ها را حذف و به جای آن از افراد موفق منطقه ی خود قرار داده است. و من در ترجمه نام کتاب را به آموزشگاه زندگی برگرداندم.

آن چه در زیر مطالعه می فرمائید شامل تعدادی از آن نامه ها و نامه های سایر افراد موفق می باشد. در هریک از نامه ها ابتدا فشرده ای از زندگی نامه ی نویسنده آمده است.

 

1

 

آزادی مرا خوشبخت کرد

به قلم: دکتر محمد فرید ابو حدید

محمد فرید ابو حدید در سال 1892 به دنیا آمد و پس از تحصیل در دانش سرا در 1923 لیسانسیه حقوق شد و به کار تدریس پرداخت. هنگامی رئیس دانش سرای عالی قاهره و زمانی معاون فرهنگ مصر بود و اینک عضو فرهنگستان است، و در سال 1952 جایزه ی بهترین داستان نصیب او شد.

***

بزرگ ترین تجربه ها که نیکو ترین تأثیر در ذهن آدمی دارد، آن است که از پیشامد های کوچک زمان کودکی به دست می آید. البته بر طفل خرد سالی بسیار سخت است که بتواند چشم عقل را در مقابل مفهومات زندگی باز کند، ولی آن چه را که عقل کودکی می تواند دریابد همان است که اساس زندگی بر آن ساخته می شود و نصیب من از زندگی همین ها است.

من فرزند اول پدر و مادرم بودم، و تا به سن جوانی نرسیدم خدا به آنان فرزند دیگری نبخشید. چون به من خیلی به بزرگواری رفتار می کردند، چنان می پنداشتم که من در خانواده شخصیت مهمی دارم و در مسؤولیت های زندگی شریک آنان هستم. جسته و گریخته می دیدم که وضع زندگی مادی خانه ی ما با خانه ی دیگر خیشاوندانم تفاوت دارد، و می فهمیدم که دچار بحران اقتصادی هستیم و پدرم برای مبارزه ی با آن بسیار رنج می برد.

یک روز، در گرما گرم کودکی، با پدرم از اسباب بازی هایی که در خانه ی عمو زاده ها دیده بودم سخن می گفتم، و می دیدم که با حالت شگفتی و اندوه به گفتار من گوش می دهد. چون سخن من پایان یافت، پدرم دستی به سر کشید و پس از مدتی خاموشی، که کمال تأثر وی را در آن حالت می خواندم، از من پرسید: آیا از این که برای تو چنین چیز ها نخریده ام اندوهناکی؟

من در آن هنگام،^ حال پیدا کردم که نمی توانم به لغت جریان آن حال را وصف کنم، و در آن حال آمیخته ای از غم و احترام و محبت بود. با غرور در پاسخ، پدرم گفتم:” ابداٌ”. پس از این گفت و گو، برای نخستین بار در زندگی خویش، در اندیشه ی تجملات زندگی که سبب تفاوت میان زندگی من و دیگران است افتادم و از حالی که در آن بودم راضی شدم.

گمان دارم که من در زندگی خویش به آن لحظات تفکر بسیار مدیونم، زیرا از آن پس بود که ارزشی برای ظواهر و چیز های تجملی قائل نشدم.

پسر عمویی داشتم که چند سال از من بزرگ تر بود، و مادرم در روز تولد من نذر کرده بود که چون هفت ساله شوم مرا خادم او قرار دهد که همراه الاغ اوبه راه بیفتم. چون هفت ساله شدم مرا لباس غلامی می پوشاند و عصایی به دستم داد، و پسر عمویم را بر خری سوارکرد و مرا در رکاب او انداخت تا به نذرش وفا کرده باشد. البته من، چنان که عادتم بود، فرمان مادر را پذیرفتم، ولی باقی آن روز را تمام گریستم و عذر خواهی مادر و دل داری پدر اثری نداشت. با خود می گفت: مگر من از پسر عمویم پست ترم؟ و اصلاٌ چرا باید بعضی از مردم بر بعضی دیگر برتری داشته باشند؟ سؤالاتی که آن روز از خود می کردم دری را بر من گشود و سؤالات دیگری در پی آن آمد که همه مربوط می شد به مردم و به زندگی. پیوسته می پرسیدم و پیوسته چشم می گشودم تا خوب ببینم. بزرگ ترین مفهمومی که پرسش های من بر گرد آن می چرخید، مفهوم عدالت و مقایسه ی قدر و منزلت اشخاص و طرز رفتار و معامله ی ایشان با یک دیگر بود.

روزی در هجده سالگی کنار” نیل” نشسته بودم و این سؤالات بر خاطر من می گذشت که: زندگی چیست؟ غایت آن کدام است؟ این مردم برای چه آمده اند؟ سعادت یعنی چه؟ عدالت چه طور ممکن است اجرا شود؟ آیا بخت و اقبال مردم عادلانه است؟ نزدیک غروب تابستانی بود و آب قرمز رنگ نهر خروشان می گذشت… در میان نگاه به موج خروشان چشمم به تکه چوبی افتاد و ناگهان چنان به نظرم رسید که همه ی پرسش های من در این تکه چوبی گرد آمده و تجسم پیدا کرده است… حالت بی خودی به من دست داد، و چون خود را باز نیافتم، به فلسفه ی بزرگی پی بردم که تأثیر عظیمی در زندگانی من داشت. دریافتم که: زندگی فانی نمی شود و مردم مانند این پاره چوبند، و موج آنان را به جنبش می آورد، می روند و زندگی را پشت سر می گذارند. اگر آن ظواهری را که مردم خود برای خویشتن آفریده اند از مردم پاک کنیم، حقیقت ارزش ایشان آشکار خواهد شد.

این ظواهری که مردم به خود بسته اند، در برابر حقایق جاودانی هیچ گونه ارزشی ندارد، و چون زندگی چنین است، پس این همه غرض ها که مردم به خاطر آن ها با یک دیگر در جنگ و جدالند چه ارزشی دارد؟ مردم از آن جهت با یک دیگر جدال می کنند که خود را بد بخت سازند، و ملت ها نیز از آن رو به جان یک دیگر می افتند که بد بختی خویش را فراهم سازند. اگر انسان به این حقیقت راه ببرد، خواهد دانست که طریق سعادت بسیار روشن است. ما ناچاریم که زندگی کنیم و از آن جهت به دنیا آمده ایم. پس چرا از مقتضیات انسانیت که سبب خوشبختی است خارج می شویم، در صورتی که پی بردن به این حقیقت برای همه میسر است! اگر حس خود خواهی و آز و ستم گری را کنار بگذاریم، و جانب هم کاری و نیکی و عدالت و مهربانی با یک دیگر را مراعات کنیم، هر چه زود تر به راه خوشبختی و سعادت خواهیم رسید.

این فلسفه در رفتاری که با خود و دیگران در پیش گرفتم، کمال تأثیر را داشت… من اینک ایمان دارم که بهترین مردم کسی است که دست به یاری دیگران دراز می کند؛ و پست ترین آنان کسی است که خود خواه است و همیشه زحمت مردم را فراهم می سازد، نا آنچه که حق او نیست بر باید! و از همه حقیر تر آن است که بر دیگران تعدی و تجاوز روا می دارد…

من بر نفس خود سخت گرفته ام که از این فلسفه تخطی نکند. به خاطر دارم که چون از دانش سرا فارغ التحصیل شدم، به من پیشنهاد می کردند که برای تکمیل تحصیلات به انگلستان بروم، و آن روز ها راه رسیدن به مقامات دولتی همین گونه مسافرت ها بود. ولی من این پیشنهاد را که قبول آن نشانه ی خود خواهی من بود رد کردم، زیرا پدرم پیر بود و با رفتن من خانواده ی ما دچار زحمت می شد. راضی شدم که بدون تکیه کردن بر دیگران راه زندگی خود را باز کنم، و خشنودی من از آن بود که پس از مرگ پدر سرپرست برادران و خواهرانم باشم.

این فلسفه برای من هم چون نعمتی بزرگ بود، زیرا مرا از قیودی که بسیاری از مردم را بنده ی خود کرده است آزادی بخشید. من این آزادی را در خود یافتم که به هیچ کس وامی جز دوستی خالص ندارم. این آزادی به من رسید که از امیال و هوس های سرکش که احساسات پاک را گمراه می کند بر کنار بمانم، و دیگر از ترس هایی که مردم را از راح حق گمراه می کند بر کنار بماند، و دیگر از ترس هایی که مردم را از راه حق دور می سازد نگران نیستم.

اگر بگویم که این فلسفه، نهایت خوشبختی را که بر روی زمین ممکن است پیدا شود به من بخشیده، هیچ مبالغه نکرده ام، زیرا مرا از قید بندگی نفس رها کرده، و در سر ضمیر من بهترین دوست وفادار را برایم فراهم آورده است.

این دوست ضمیر و وجدان من است که، با وجود شدایدی که همیشه سر راه من بوده، هرگز مرا تنها نگذاشته و امید مرا نا امید نساخته است.

آن چه اکنون آرزو می کنم این است که فرزندان من نیز قدر این حریت سعادت بخش را بدانند و همیشه از هوا خواهان آن باشند، و به همین جهت است که چون فرصت نوشتن این چند سطر برای من پیدا شد، نهایت درجه خوش وقت گردیدم.

 

(2)

همه مبارزه می کنیم

به قلم: مهندس فؤاد اسکندر

مهندس فؤاد اسکندر در 1926 به دنیا آمد، و پس از طی مراحل تحصیل از دانشکده ی فنی قاهره با رتبه ی مهندسی فارغ التحصیل شد، و پس از آن در شرکت پارچه بافی مصر مشغول به کار گشت بعد از آن همراه یک هیأت اعزامی علمی به انگلستان رفت، و به سال 1951 مراجعت کرد. و اکنون در شرکت مزبور سمت مهندس برق را دارد و نماینده ی یک جوان مصری مبارز به شمار می رود.

***

پس از یک هفته کار طاقت فرسا منتظر تعطیل آخر هفته بودم، و چون آن روز فرا رسید، با این که حال سرما خوردگی داشتم، به اسکندریه مسافرت کردم. دوستان من به حالت تبی که داشتم اشاره کرده گفتند: بهتر است که راحت کنم. ولی من دوست تر داشتم که از تعطیل خود استفاده نمایم، و هر چه می شود بشود. این فکر چنان در من قوت گرفت که با وجود منع پزشکان، در حالت تب، حمام سرد گرفتم، و از عجایب است که نیروی روحی من بر بیماری و حالت تب پیروز شد. هنگامی که با رفقا به راه افتادم، همه از نشاط و صحبت من در تعجب بودند و من آن روز سرشار از خوشی بودم. از آن سفر کوتاه، با افکار تازه و ایمان جدیدی به قاهره بر گشتم.

آن چه در روح و ضمیر ما می گذرد، غالباٌ بر ظواهر زندگی ما سایه می افکند: اگر حالت نفسانی حالت سعادتمندی باشد، صورت ظاهر زندگی نیز آمیخته به نشاط و خوشی خواهد شد؛ و اگر نفس حالت غم انگیز و بیمار داشته باشد، زندگی نیز سیاه و مرض آلود خواهد بود. در آن هنگام که روح انسان حالت خشم ناکی دارد، آثار آن به صورت” رنگ سرخی” بر چهره آشکار می شود.

پس ما می توانیم با فکر خود حتی بر بدن خویش نیز حکومت داشته باشیم، و اگر انسان به خود تلقین کند که سعادت مند است، ولو این که در رنج و سختی به سر برد، این حالت تلقین، اگر مشکل او را حل نکند، لااقل این فایده را دارد که سبب می شود ت تا انسان بتواند با روح شاد با آن مشکل رو به رو شود وبالعکس.

ولی زندگی به من آموخت که این روش تلقین در همه ی اوقات مؤثر نخواهد بودف و ما هرگز نمی توانیم ب مرد گرسنه ای که روزی روزانه اش را ندارد به این ترتیب تأثیر کنیم و او را خوش بخت سازیم، و اگر چنین کاری بشود، حالت مخدری را دارد که انسان را موقتاٌ از بد بختی منصرف می سازد و او را از پرداختن به حل مشکل خویش باز می دارد. بلکه بر عکس اگر به این شخص کمک کنیم که حقیقت حال خود را ادراک کند، و پیوسته در فکر بیرون آمدن از حال فعلی و رسیدن به آینده ی درخشان باشد، کار درست تری کرده ایم. تلقین باید چنان باشد که انسان با خود بگوید که من ایمان دارم که بالاخره از این تنگنا ی تاریک بیرون خواهم آمد و به آینده ی خود اعتماد دارم و موفق خواهم شد. چنین ایمانی کافی است که انسان را با کمال پشت کار و سر سختی به عمل وا دارد و او را به ساحل آسایش و اطمینان برساند.

حادثه ای که یک روز برای من پیش آمد حادثه ای بود که بر هر انسانی می گذرد، بی آن که کوچک ترین تأثیری در وی باقی گذارد. ولی چیزی که من می دانم آن است که حادثه ی آن روز در من تأثیر عمیق کرد، و افق های تازه ای برای فهم حقیقت زندگی در برابر من گشود.

آن روز در شعبه ای از شعبه های شرکتی که در آن مشغول به کار بودم ایستاده بودم و کارگران را می دیدم که در آن روز بسیار گرم” ماه روزه” به کار خویش مشغولند و هیچ چیز از گرما و گرسنگی و تشنگی مانع آن نبود که این کارگران، بدون بدون آن که اندکی از فعالیت آنان کسر شود، و هوای پر بخار خفه کننده عزمشان را سست کند، به کار خویش صمیمانه اشتغل داشته باشند و مثل آن بود که جزئی از ماشین ها هستند و با چرخ ها می چرخند. آری نظر من نسبت به آن کارگران چنین بود، و آنان را چون تکه هایی از ماشین ها به حساب می آوردم و در جزوآلات و ادوات کارخانه آنان را نیز افراد کاری به شمار می آورم. ناگهان چشم من به یکی از کارگران افتادکه ار کار دست برداشته، سر در پیش افکندهف عرق بر چهره اش می درخشد و نهایت خستگی او را نشان می دهد؛ به جانب او رفتم و چون مرا در برابر خود دید سرش را آهسته بلند کرد، و چون در چشم وی نگریستم، آمیخته ای از خستگی و عذر خواهی و خاموشی در چشمان او خواندم و به او گفتم:” لابد تو و یارانت از گرما و خستگی زیاد رنج می برید، خدا کمک تان کند”. “من منی” کرد و گفت:”آقا ممنونم، از این توجه شما کمال تشکر را دارم و اینک حال من بهتر شده است.”
پس از آن، مرد به طرف دستگاه خود به راه افتاد و آن را به کار انداخت و با همت و نشاط تازه ای به کار مشغول شد. ممکن بود که در گیرا گیر کار این گفتار را فراموش کنم، ولی نتوانستم از جای خود حرکت کنم؛ ایستادم و مدتی در حالت این مرد و دستگاه کار او عمیقانه به اندیشه فرو رفتم.
خیر… این کارگران، مانند آلات و ادوات نیستند… آنان بشرند. زندگانی ایشان، مانند زندگانی ما آمیخته ی از شیرینی و درد است، و چیز هایی را دوست دارند و از چیزهایی شکنجه می بینند. آن گاه چشمان خود را متوجه چهرهای سوخته و درخشنده ی کارگران ساختم و چنان به نظرم مجسم شد که در این قیافه های خاموش داستانی می خوانم آمیخته از زندگی و مبارزه ی تلخ؛ من نیز برای زندگی در حال مبارزه ام، و به همین جهت من و این کارگران روی هم رفته نیروی عظیمی هستیم که در راه هدف واحد، یعنی زندگی، مشغول مبارزه هستیم.
آن گاه چنان پیش من مجسم شد که روح من با روح این مرد کارگر به شدت آمیخته شده، و در حال نیکو به مشکلات و مصیبت های او متوجه شدم و مثل آن بود که رنج ها و خوشی های او از آن من است، و از روز تولد با زندگی او زیسته ام. چنان به نظرم رسید که از آن روز خلقت تازه ای پیدا کرده ام و روح تازه و احساسات تازه در من دمیده و دریافته ام که ما همه برادریم و در راه آسایش یک دیگر می کوشیم و مبارزه می کنیم؛ دریافتم که در میان ما چنین نیست که بعضی اسباب و افزار باشیم و بعضی صاحب افزار، بلکه هر یک از ما نغمه ای است و باید این ملیون ها نغمه با یک دیگر آمیخته شود تا از آن میان” سمفونی” یا ” موسیقی دسته جمعی” حیات به وجود آید.

3
“خود خواهی” و “خواری” برادر یک دیگرند
به قلم: دکتر احمد زکی ابو شادی
دکتر احمد زکی ابو شادی در سال 1892 در قاهره متولد شد و پس از اتمام دانشکده پزشکی قاهره، برای اکمال تحصیلات به لندن رفت تا و تا سال 1922 در آن جا ماند. هنگام بازگشت نبوغ او در رشته های مختلف ادبی و شعری و کشاورزی آشکار گردید. وی تاکنون ده ها کتاب در این موضوعات منتشر ساخته. هنگام بحران های اخیر در 1946 به آمریکا مهاجرت کرد، و اکنون از راه نشر آثار ادبی گران بها به کشور خویش( مصر) و آثار ادبیات قدیم و جدید عرب خدمت می کند
***
در حدود سنه 1831 سربازان، در شهر” بوستن” آمریکا به جست و جوی روزنامه ی سری” لیبراتور” بر آمده بودند. در پایان کار نهان گاه چاپ خانه را در زیر زمینی یافتند و دانستند که” ویلیام لویدگاریسون”، به دستیاری یک پسر بچه ی سیاه پوست، به طبع و نشر آن مشغول است. این روزنامه که منظورش آزادی سیاه پوستان بود، طرفداران فراوان نداشت. یکی از شعرا به نام” روسل لویل” بعد ها شهامت و شجاعت گاریسون را در اشعار خویش ستود و نوشت که وی راه را باز کرد و مقدمات حرکت آزادی سپاهان را فراهم آورد، تا بالاخره” آبراهام لینکن” در 1862 توانست بیانیه ی معروف خود رادرباره ی آزادی سپاهان منتشر کند. این روزنامه تا 1865 دوام کرد، یعنی تا آن وقت که وظیفه ی خود را به پایان رسانید. گاریسون در 1869 از جهان رفت، ولی نام وی مانند نام لینکن از خاطره ها فراموش نخواهد شد و همه جا به نیکی از آن دو یاد خواهد شد.
من این درس را در کودکی از حیات” گاریسون” گرفتم، ولی زندگی، با اوضاع و احوال مختلفی که دارد و پیش آمد های بی رحمی که پیش می آورد، به من آموخت که تنها به کتاب اکتفا نکنم، و از راه هایی، دانسته و ندانسته، کار مرا به جایی رسانید که علاقه ی من به آزادی هم چون علاقه ی من به زندگی شد، و معنی آزادی را مرادف با معنی حیات دانستم، و سپس رفته رفته، کلمه ی آزادی را مرادف” اسماء الله الحسنی” شناختم. خدا نه تنها صاحب زیبایی و محبت است، بلکه صاحب آزادی نیز هست و این شدت ایمان به آزادی و تصوف در راه آن در من به حدی است که هر گونه فداکاری برای آن را مقداری از بهایی می دانم که انسان باید بدهد که از رحمت خداوندی بهره مند شود و به آن انس گیرد.
برای خاطر آزادی، غربت از میهن و دیار خویش را بر خود هموار کردم، و این در آن هنگام بود که بُتی با نعلین خویش متفکران” کت بسته” را از چپ و راست تو سری می زد! به خاطر آزادی فکری و روحی خویش بود که رنج تبعید اجباری و اختیاری را از لحاظ مادی و نفسانی پذیرفتم، زیرا تحمل چنین مشقت هایی را برای رهانیدن نفس خویش و خدمت به زادگاه خویش در پناه آزادی زبان و قلم ضروری می دانستم.
زندگی به من این ها را آموخت، و من با کمال اطمینان دستورهای او را عمل کردم، و یک مرتبه هم، از این حرف شنوایی پشیمان نشدم. چگونه می توانم پشیمان باشم و حال آن که داد خود را گرفتم و حق کمال مطلوب های خویش را که به خاطر آن ها زنده هستم و تمام عمر در راه آن ها رنج برده ام، محفوظ نگاه داشتم؟ همان گونه که به این چیز ها در مورد خود ایمان دارم، برای دیگران نیز چنین هستم، و سعی من در آن است که این آزادی برای دیگران نیز باشد.
چنین است که زندگی به من آموخت تا خود خواه نباشم، و به من فهماند که”خود خواهی” و “خوری” برادر یک دیگرند، و هر دو با شرافت آدمی منافات و ناسازگاری دارند؛ و نیز زندگی به من آموخت که بردباری هم چون بردباری مرد مجاهد و مبارزی است که در راه عقیده ی شریفی که نماینده ی خیر بشریت است انجام می شود، نه هم چون تحمل مردی که از روی خضوع و خشوع دچار محنت می شود!
زندگی همه ی این ها را به من آموخت، و نیز به من فهماند که در مقابل لغزش های دیگران زبان به سرزنشی بیش از آن چه خود در موقع لغزیدن مستحق آنم نگشایم؛ و از این جا است که روح گذشت و تسامح در من پیدا شد، و آن را از عناصر بلندی روح و علو درجه ی بشری دانستم.
من چنان فهمیده ام که آن سیلی که به صورت من می خورد ناچار بر خواهد گشت و به چهره کسی که بر سیلی زده خواهد خورد، و خود گذشت من است که در نهایت کار شخص متجاوز را به مفهوم کیفر آگاه می سازد و او را به جانب برادری انسانی می کشد.
ولی هیچ گاه در مورد کمال مطلوب ها و شرافت خویش گذشت نداشته ام، و از زمانه ی حساب گر که مراقب هر کس است چشم دارم که مرا به آن چه به آن ایمان دارم و در راه آن می کوشم متصف سازد.
آزادی نگهبان و غذا دهنده ی موهبت های بشری است، و اگر آزادی نبود بشریت غباری بیش نبود… این بزرگ ترین عطیه ای است که در زندگی به من بخشیده شده و از زندگی آن را یافته ام… آن گاه که به حقیقت آزادی واقف شدم و بر نگاه داری آن حرص پیدا کردم، دانستم که ما شایسته ی زندگی هستم.

4
ذره ای فرزانگی، بهتر از خرواری دانش است
به قلم: دکتر احمد امین
دکتر احمد امین، در دانشگاه دینی” الازهر” و پس از آن در مدرسه ی” قضای شرعی” درس خواند. بعد از آن کدرس و سپس قاضی شرعی شد، و چند سال در این سمت باقی ماند. آن گاه به استادی دانشکده ی ادبیات دانشگاه مصر انتخاب شد، و به مناصب مختلف رسید، و در پایان به ریاست آن دانشکده نائل آمد. نظر به فعالیت علمیش درجه ی دکتری افتخاری دانشگاه قاهره را به وی دادند، و نیز به مناسبت تألیف کتاب های مفید جایزه ی دولتی ادبیات را گرفت. در سی سالگی نیازمندی خویش را به لغات بیگانه احساس کرد، و به تحصیل زبان انگلیسی پرداخت، و افق اطلاعات او وسعت یافت، و در کنگره ی مستشرقان در لندن به این زبان سخنرانی کرد. در مجمع لغوی فؤاد و مجمع علمی عربی دمشق عضویت دارد، و از 1914 رئیس انجمن تألیف و ترجمه و نشر است، و اینک رئیس اداره ی فرهنگی جامعه ی عرب می باشد.
***
زندگی به من، در آن چه بر خوردم گذشته و در کار فرزندان و نزدیکان خویش دیده ام، آموخته است که انسان اگر کار خود را بر آزمایش هائی که در زندگی خود آزموده بنا گذارد، غالباٌ کامیاب می شود، و اگر بنیان کار را بر علم و منطقی که کسب کرده بگذارد، غالباٌ ناکام می ماند! و این از آن است که حوادث را منطقی است جز آن منطقی که در کتاب ها است. به تجربه دانستم که در میان فرزندان من، آن که دانا تر است کامیاب تر نیست، بلکه توفیق نصیب کسی است که حکیم تر و فرزانه تر باشد.
به خاطر دارم که در کلاس مدرسه یک” نمره ی اولی” داشتیم و یک” نمره ی آخری” . نمره ی اول دانشمند ترین ما بود، و با وجود این در زندگی پیروز نشد، ولی نمره ی آخر از مه ی ما حکیم تر بود و به همین جهت در حیات کامیابی نصیب او گردید. بسیار شنیده ام که مردانی، چون” زنان فرزانه و حکیم” داشته اند، سعادت مند شده اند، در صورتی که کسانی دیگر که زنان دانشمند تر داشته اند، از این خوشبختی، محروم مانده اند.
در زندگی می بینیم که مرد بازرگان سالمندی؛ در تجارت خود، موفق و نیک نام شده و ثروت فراوانی از مال و جاه به دست آورده است، در صورتی که در مدرسه درس اقتصاد و تجارت نخوانده، بلکه حکمت زندگی با مردم را آموخته و دانسته است چه چیز سبب موفقیت است و چه چیز نیست و خود به خود روحیه ی مردم را شناخته و دانسته است که مردم را از چه چیز خوش می آید و چه چیز را خوش ندارند و چگونه باید کار بازرگانی خویش را با مردم به سامان برساند. ونیز دیده ام که همین شخص برای پسر خویش، به نیک ترین وجه، وسایل تعلیم و تربیت را فراهم آورده و پس از تکمیل تحصیل تجارت در کشور او به کشور های خارجی فرستاده، تا به در جه ی دکتری در تجارت رسیده است. هنگامی که این پسر باز گشته و زمام کار تجارت پدر را به دست گرفته، مردم از او روی گردانیده و نتوانسته اند با او معامله کنند! و حساب معامله ی یک یگر را بفهمند! و این از آن جهت بوده است که علمی که این پسر همراه خود آورده هرگز نمی توانسته است جانشین حکمت پدرش شود!
در مصر تجارت خانه های بزرگ را می شناسم که بسته شده، زیرا پسران نتوانسته اند جای پدران را بگیرند. بسیار اتفاق افتاده است که پدران مردم بی چیزی بوده و زندگانی را با دست خود بنا کرده اند و مالی فراوان باقی گذاشته اند، و این میراث را فرزندان تلف کرده اند. در زبان های مختلف، همه جا میان دانش( علم) و فرزانگی( حکمت) فرق است، و برای آن ها لغات متفاوت وجود دارد. فرزانگی، فلسفه ی عملی زندگی و نیروی نفوذ در اشیاء و حسن تصرف در آن ها است، و بیش تر از آزمایش های زندگی نتیجه می شود. بر خلاف علم که با تحصیل و مدرسه به دست می آید. در قرآن کریم است که:” من یؤت الحکمة فقد اوتی خیراٌ کثیراٌ؛ هر که را حکمت و فرزانگی نصیب شده باشد، خیر فراوان داده ان”.
داستانی در یک کتاب ادبیات عرب خواندم که مرا خوش آمد، و آن این است که یک عرب بیابانی مردمی از فارس زبانان را دید که عربی را غلط تلفظ می کنند و با وجود این به کار و کسب مشغولند و خوب بهره می برند، گفت:” شکر خدا که غلط می گویند و سود می برند و ما غلط نداریمو سد نمی بریم”… او غافل بود. گمان می کرد که درست گفتن کلمات سبب سود بردن در زندگی است، در صورتی که سود نتیجه ی تجربه است نه غلط نگفتن کلام، که این علم است و آن حکمت. همان گونه که جایگاه علم در کتاب ها و مدارس است و با گرفتن درجه ی دکتری و مانند آن شخص به منت های آن می رسد، جلوه گاه حکمت در امثال ملی است که از دهان مردان و زنانی که زندگانی را آزموده اند بیرون می آید، ونتیجه ی زندگی خود را به این شکل حکیمانه بیان می کنند. همان گونه که در هر قومی دانشمندان به نامی پیدا می شود، اشخاصی نیز هستند که به حکمت و تجربه به نامند، مانند لقمان یا ازوپ در نزد یونانیان، و جحا( ملانصرالدین) در میان شرقیان. از این مردم سخنانی در منت های زیبایی نقل شده که آزمایشی را شرح می دهد، یا مشکلی را حل می کند، یار کنی از زندگی را بر پا می دارد و غالباٌ به صورت داستان دل فریبی است.
از ملت های نختلف گفته های حکیمانه ی فراوان به ما رسیده که هر یک رنگ خاصی دارد، و معلوم می دارد که هر دسته ی زندگی را به رنگی آزموده اند و حقیقت را به اسلوبی تفسیر کرده اند که با اسلوب دیگران تفاوت دارد.
اگر می گوییم که سعادت در زندگی بیش تر از علم وابسته ی به حکمت است، راست گفته ایم، چه با علم ممکن است در مال و منصب تصرف ناشایسته کنند و آن را از میان ببرند، در صورتی که حکیم پیوسته بر راه صواب می رود و همیشه خوشبخت است. از خدا بخواهیم، گر چه اندک باشد، به ما عنایت کند، و این بهتر از آن است که علم بی حکمت نصیب ما شود.

5
این توپ است، آن را بغلطان
به قلم: رابرت ج. اولمان
رابرت اولمان، با آن که کور است، در ورزش و حقوق و پیش گویی از نتایج مسابقات ورزشی موفقیت پیدا کرده. وی در کودکی به مدرسه ی کوران در” فیلادلفیا” وارد شد، و در آن جا کشتی گرفتن را یاد گرفت، و پس از آن از دانشگاه” پنسیلوانیا” در قسمت فلسفه فارع التحصیل شد، آن گاه به فرا گرفتن علم حقوق پرداخت، و امروز در شرکت های بیمه وکالت می کند.
***
آن گاه که از روی یک اتومبیل با سر به زمین افتادم و کور شدم، چهار ساله بودم، و اینک سی و دو سال از عمر من می گذرد. البته اگر بینایی به من باز گردد، حادثه ای بسیار عالی خواهد بود. ولی باید بگویم که چه بسیار پیش آمد ها است کهسبب رو سفیدی انسان می شود، به طوری که من خیال می کنم که اگر کور نبودم، این اندازه به زندگی دل بستگی نداشتم. من امروز به زندگی ایمان عمیقی دارم و گمان نمی کنم که اگر دچار کوری نبودم می توانستم این اندازه به حیات ایمان داشته باشم. مقصودم این نیست که من منکر نعمت بینایی هستم، بلکه می خواهم بگویم که کوری قدر نعمت های دیگر زندگی را که برای من باقی مانده بزرگ تر کرده است.
به نظر من، زندگی از ما می خواهد که پیوسته نظریات خود را با واقعیت متناسب و هماهنگ سازیم. هر اندازه انسان برای این هماهنگی آماده تر باشد، عالم مخصوص وی اهمیت بیش تری پیدا می کند، و البته تغییر و تعدیل عقیده و نظر همیشه کار آسانی نیست. پدر و مادر و استادان من در من چیزی یافتند که خواننده ممکن است به آن نام بلند پروازی در زندگی بدهد؛ آنان مرا در مبارزه ی بر ضد ظلمت کوری تشویق و ترغیب کردند.
دشوار ترین درسی که لازم بود یاد بگیرم این بود که به خودم ایمان پیدا کنم، و این اساس ترین درس بود. ممکن بود من در تمام کردن این درس موفق نشوم و شکست بخورم و نا چار بمانم که تا آخر عمر در صندلی متحرکی در آستانه ی در خانه بنشینم. از” ایمان به نفس” مقصودم ” اعتماد به نفس” نیست که به من کمک می کند تا در جائی که نسبت من غریب است تنها بمانم، بلکه مقصودم چیز بزرگ تری است که” اعتماد به نفس” خود جزئی از آن است. مقصود این است که من، علی رغم ظواهر ناتوانی خود، مرد مثبتی هستم و در این مجموعه ی در هم و بر هم انسان ها جای خاصی برای من وجود است که می توانم با شایستگی آن را استقبال کنم.
اکتشاف این خاصیت و تقویت برای من سال ها وقت گرفت، و لازم بود که کار از ساده ترین چیز ها آغاز کند. یک مرتبه چنین اتفاق افتاد که مردی یک توپ بازی” بیس بال” را به من داد، و من گمان کردم که مرا ریش خند می کند، و در خود احساس توهین کردم. به او گفتم:” من نمی توانم این توپ را به کار بیندازم”. او مرا بر انگیخت و گفت:” آن را بردار و در برابر خود بغلطان”. جمله ی” آن را بغلطان” به دل من نشست و با غلطاندن توپ توانستم بشنوم که کجا می رود. این عمل مرا به فکر این انداخت که به هدفی که خیال می کردم به آن دسترس ندارم، می توان رسید، و آن هدف باری” بیس بال” بود. در مدرسه ی کوران” فیلادلفیا” طریقه ای اختراع کردم که برای بازی کردن کوران موفقیت آمیز بود، و نام آن را” توپ زمینی” گذاشتم.
در تمام دوران زندگانی، در برابر خود، هدف هایی قرار داده ام و سعی کردم به هر کدام از آن ها در وقت معینی برسم. بر من لازم بود که نقاط ضعف و نقص خود را بشناسم، و نیز این را می دانستم که نباید هدف هایی را در نظر بگیرم که از دسترس من بسیار دور است. چه، در هنگام عدم موفقیت و شکست خوردن، تلخی و حسرت فراوان در انتظار من خواهد بود. هر چه بود، گاه گاهی به کامیابی دسترس پیدا نکردم، ولی باید بگویم که به طور کلی همیشه” پیشرفت” یار من بوده است.
به عقیده ی من، سرعتی که در پیشرفت من وجود داشته است، نتیجه ی” آیین خاص زندگی” است که به واسطه ی وجود موازین اخلاقی در آن پیدا شده، و من اگر بخواهم امین باشم، سهل ترین راه آن است که با نفس خویش زندگی کنم.
در دوستی و دستگیری از مردم احساس” نیرو” می کنم، و اگر دوستان من نبودند که با چشم خود به من کمک می کردند، به راستی کور بودم! و با کمال فروتنی می گویم که آسایش و آرامش را در بلند پروازی انسان فانی و کوشش وی برای بالا رفتن به طرف” عالم الوهیت” می دانم؛ و چه بسیارند مردم بی چشمی که در تشخیص چیز های مادی کم تر از مردم بینا کورند.
آن چه من می دانم این است که ایمان به وجود” هدق اعلایی که انسان برای رسیدن به آن تلاش می کند” هم چون الهامی است که بیش از هر چیز دیگر به من در حمایت از زندگی خویش و مرتب نگاه داشتن آن یاری کرده است.

6
من به جاودانی روح ایمان دارم
به قلم: دکتر ادمو ا. براسیت
دکتربراسیت، که پس از بیرون آمدن از دانشگاه” هاروارد”به طبابت اشتغال پیدا کرد، و 18 سالدر این حرفه به سر می برد، و بیش تر اوقات زندگی خود را با اوضاع و احوال سختی رو به رو بوده است، زیادی وقت خود را صرف نوشتن تاریخ زندگی خویش کرده، گه از کودکی فقیرانه ای آغاز شده و به معروفیت در پزشکی پایان پذیرفته است. وی کتاب خود را به عنوان” پزشکی در آفاق ندگی” منتشر ساخت و رواج فراوان یافت.
***
پزشکی که معتدلانه به کار بر خیزد، یک سال نخواهد گذشت که در مطب او دو هزار نفر برای معالجعه به او مراجعه خواهند کرد. در مدت هجده سالی که من مشغول طبابت بودم، عده ی زیادی به من مراجعه کردند و درد و رنج ظاهری و باطنی و بدبختی ها و سختی های زندگی خویش را برای من باز گفتند. تمام این آزمایش ها برای من یک حقیقت را آشکار ساخت و آن این که: هر کس بر روی زمین است، اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ، شایسته آن است که با وی طرزی رفتار کنند که با شرافت جنس بشر سازگار باشد. و نباید هرگز به ارزش این فرد در زندگی نظری داشته باشند. جسم آدمی بزرگ ترین آلتی است که با کمال دقت ساخته و پرداخته شده، و چنان آن را زیبا ساخته اند که نیکوترین و زیباترین مجسمه ی موجود بر سطح زمین گردیده است، و اگر حقیقت را بخواهیم هر استخوانی از استخوان های فراوان بدن آیتی از آیات هنر به شمار می رود، و هر عضوی از اعضای انسان چنان با مهارت ترکیب شده که اعجاز هر مهندس در برابر آن ناچیز می شود. کوچک ترین غده در بدن انسان برای فعالیت شیمیایی خاصی بود یعه گذاشته شده که بزرگ- ترین کارخانه ی شیمیایی ساخت دست انسان، در مقابل آن، قطره ای در مقابل دریا است. اگر کتاب های فنی پزشکی را که نوشته اند روی هم بگذرایم، به بلندی آسمان خراشی می رسد، ولی تازه همه ی این ها چیزی را از حقیقت آن چه در داخل این جسم می گذرد بر ما آشکار نمی سازد، و آن چه بر آن اطلاع داریم هم چون پوست نازکی است که تا حدی فعالیت جسم بشری را برای ما آشکار می نماید. در بالای اعجازی که در این ظاهر آراسته و تمام عیار جسم بشری نهفته است، عنصر دیگری وجود دارد که از جنس ماده و آلت نیست، و رنگ هیچ یک از موجودات زنده ی دیگری را که می شناسیم ندارد… عنصری است که آن را نمی توان دید و حتی به شناختن حقیقت آن هم اصلاٌ نمی توان شروع کرد، در صورتی که چنین عنصری وجود دارد، و مایه ی امتیاز انسان از حیوان به شمار می رود.
***
از این گذشته بر طبیب است که تا حدی در زندگی عده ی کثیری از مردم شرکت کند؛ بدبختی های آنان را بشناسد و از رنج آنان آزرده شود؛ آن گاه هر چه می تواند بکوشد تا سلامتی و سعادت از دست رفته را به آنان باز گرداند، و چون چنین کرد، با خوشبخت شدن ایشان، خود وی نیز خوشبخت شود.
حقیقت این است که طبیب شایسته در حدود تخصص خویش خدمت گزار کسانی است که به خدمت او نیاز دارند. البته من نمی توانم بگویم همه ی کسانی را که به من مراجعه کرده اند دوست داشته ام، ولی باید بدانیم که دوست داشتن با احترام گذاشتن تفاوت دارد. در میان مردم البته دزد و ریا کار و دروغ گو هم وجود دارد، ولی همه ی این ها بشرند، و من البته نمی توانم گاهی اوقات خشم خود را که نسبت به چنین افرادی دارم پنهان به دارم، ولی باید بگویم که حس انزجار دایمی نیست، و اگر عاملی نباشد که آتش آن را تیز کند، خود به خود از میان خواهد رفت.
من به خدای عالم، سخت ایمان دارم، خدایی که زمین و آسمان را آفریده و آن را به گردش وا داشته است. من می دانم که این گردش جهان ابدی نیست، چه رفته رفته حرکت ضعیف تر می شود و روزی خواهد رسید- ولو پس از یک میلیون سال باشد- که این دوران تمام می شود و همه چیز فانی می گردد. پیش از آن که چنین روزی برسد، زندگی بشر از سطح زمین رخت بر بسته و نتیجه ی تمام کوشش ها از میان رفته و از شهر ها و تمدن ها خیچ بر جای نمانده است. من عقیده دارم که آن گاه که حیات آخرین فرد بشری طعمه ی نیستی شود، و صدای آخرین انسان خاموش گردد، و سکون خشک جاودانی بر جهان حکم فرما گردد، روح ناچار به شکلی از اشکال جاودانه در جهان باقی و بر قرار خواهد بود.

7
جنگ اسباب کار مردم ترسو است
به قلم: لی بریستول
لی بریستول از دانشگاه” هامیلتون” فارغ التحصیل شد. در کارهای آزاد موفقیت فراوان به دست آورد، و اینک رئیس یکی از شرکت های بزرگ نیویورک است. وی در بسیاری از انجمن های ملی که برای بهبود اجتماع و انتشار برادری و دوستی میان مردم می کوشند شرکت دارد. در 19 47 برای مبارزه ی با اختلافات نژادی ریاست یک مبارزه ی تبلیغاتی در روزنامه ها را به عهده گرفت، و ثابت کرد که تبلیغات و اعلان در این میدان مؤثر تر از آن است که برای کار های صنعتی و بازرگانی به کار رود.
***
در اجتماع پیچیده و پریشانی چون اجتماعی که در آن به سر می بریم، چاره ای نیست جز آن که انسان گاه گاهی احساس ناراحتی و اضطراب کند. بسیاری از مردم این مسأله را نتیجه ی اشکالات عمومی جهان می شمارند ولی من عقیده دارم که حل اساسی مشکلات افراد و اجتماعات بیش از هر چیز به دست خود افراد بسته است. حقیقت امر این است که در هر یک از ما یک جنبه ی روحانی وجود دارد که ریشه های آن به دور ترین اعماق نفس فرو می رود، و نباید انسان این جنبه را فراموش کند و هر اندازه که این کیفیت سطحی جلوه گر شود آن را از نظر دور دارد.
من شک ندارم که بنیان جنبه ی روحانی زندگی من بر ایمان به آفریدگاری متکی است که مظاهر قدرت خارق العاده ی او بر ابداع و تنظیم جهان متجلی است. از این جا بر من ثابت است که خوشبختی واقعی در این روزگار فانی برای انسان نه تنها از راه خود پسندی و حب ذات امکان پذیر نیست، بلکه شخص باید در عین حال که آرزومند سعادت خویش است آن را برای دیگران نیز بخواهد، و به این ترتیب جنبه ی روحانی حیات خویش را نیز اقناع کند، و همه ی کارهای وی با ایمان به خدا و ایمان به واجبات زندگی توأم باشد. آری: خدماتی که هر فرد به دیگران می کند، تنها راه صحیح خوشبخت کردن خود به شمار می رود، زیرا این در واقع زکوة حیاتی است که خداوند به وی ارزانی داشته است. بر خلاف، خود خواهی و خود پسندی و حب ذات نمی تواند صاحب خود را خوشبخت کند، بلکه عیش را منغص می سازد و هر چه ستم و تباهی در میان افراد و جماعات است از همین حب ذات سرچشمه می گیرد!
هر کس طالب سعادت است باید زندگانی را با روح آسان گیر و شاد استقبال کند؛ و نیز بر وی واجب است که پیوسته با خود و اطرافیان خویش سازگار باشد، تا به وسیله ی حسن تفاهم و دستیاری ثمر بخش هم خود سعادتمند شود و هم دیگران را خوشبخت سازد.
اگر برای نیاکان ما این فرصت نیک وجود داشت که برای رسیدن به بهشت و رهیدن از آتش دوزخ چنین عقیده ای پیدا کنند، بر ما که در این عصر به سر می بریم، بیش تر واجب است که به این عقیده عمل کنیک و خود و دیگران را خوشبخت سازیم، و اسباب اختلاف و ستم گری را که مایه ی از بین بردن صلح و امنیت و سعادت جهان است از ریشه بر کنیم.
” توماس مان” روزی درباره ی جنگ چنین گفت که:” این راهی است که مردم ترسو برای گریختن از دشواری های صلح از آن می روند و حقیقت این است که اگر هر یک از ما، برای خود، راه مستقیمی انتخاب کند و زندگانی خود را در آن راه بر اساس مبادله ی محبت و هم کاری با دیگران منظم سازد، وی در عین حال به راهی رسیده است که سبب خوشبخت شدن جهان و رسیدن به صلح و امنیت خواهد بود.

8
فضیلت های زندگی

به قلم: هاری بلیک
هاری بلیک، از بزرگ ترین بازرگانان پشم و رئیس شرکت” بلیک” در واشنگتن است. فعالیت وی منحصر به کارهای اقتصادی و بازرگانی نیست، بلکه در مؤسسات و آموزش گاه ها و کارهایی نظیر آن نیز شرکت می کند.
***
شبی از شب های تابستان گذشته چنین اتفاق افتاد که با زن و دو فرزندم در باغچه ی خانه نشسته بودیم. دو پسرم برای تعطیل آخر هفته پیش ما آمده بودند، و این دیداری بود که پشت سر آن مدتی دوری و غیبت وجود داشت. پسر بزرگم افسر دریایی بود و سنش 24 تجاوز نمی کرد، ولی پسر کوچک 20 ساله ام سربازی بود که برای خداحافظی با برادر بزرگ خویش به خانه آمده بود.
آن شب داستان های خوش مزه ی کودکی آنان را می گفتیم و با این بیانات حال خوشی داشتیم… در این جلسه ی خصوصی خانوداگی مسائل بزرگی نیز مطرح شد… پسرانم از من پرسیدند: بزرگ ترین صفتی که انسان باید در زندگانی به آن متصف باشد چیست؟… من کمی فکر کردم، ولی به زودی دانستم که سه فضیلت اساسی، عبارت است از: ایمان، و آرزو، و احسان… این ها اساس همه ی فضایل است و همه نیکی ها از آن ها سرچشمه می گیرد… همین فضایل است که ما را وا می دارد تا تعهدات خود را نسبت به آفریدگار و نسبت به اجتماع انجام دهیم… بلکه اساس هر موفقیتی است که به دست می آوریم.
پسران من گفتند که ما به آن چه تو گفتی یقین داریم، ولی از من خواستند که کمی سخن را مفصل تر بگویم و از طرز استعمال عملی این فضایل بحث کنم، و پس از آن به خود این صفات که سبب کامیابی و سعادتمندی انسان در زندگی می شود بپردازم. ما بر این مسأله توافق کردیم که ایمان، که از همه ی این فضایل بزرگ تر است، همان اعتقاد به وجود خداوند است، و شک نیست که مهر میهن و خانواده و دوستان از همین ایمان بر می خیزد. ابتکار نیز نتیجه ی ایمان است، و پاکدامنی و اعتماد نیز بر آن تکیه دارد.
آرزو نیرویی است که به انسان شجاعت و همت می دهد، و همان اراده ای است که هدف آن موفقیت است و انسان را برای پیش بردن کارها به چلو می راند و در مقابل دشواری ها قدرت مقاومت او را زیاد تر می کند و سر چشمه ی نیرومندی آرزو همان ایمان است.
پس از آن نوبت احسان و نیکوکاری می آید که عبارت است از مهربانی و فروتنی و از خود گذشتگی که شاخه های فراوان دارد و از فضایل بسیار بزرگ به شمار می رود.
هر اندازه که شکل این فضیلت های سه گانه با یک دیگر تفاوت داشته باشد، باید گفت پایه ی زندگانی ما از زمان طفولیت به بعد همین فضایل است. اگر چنان اتفاق افتد که ما گاهی نتوانیم چنان که باید حق این فضایل را در دوران زندگی ادا کنیم، جبران آن آسان است و دوباره می توان عمل به آن فضیلت را تجدید کرد، چه این ها سرچشمه هایی هستند که خشک نمی شوند، و برای همه ی مردم کافی هستند، به شرط آن که نیت استفاده کردنو عمل کردن به آن ها در ما موجود باشد.
هنگامی که بحث ما تمام می شد، تاریکی باغچه را فرا گرفته بود، و ما بر این نکته متفق شدیم که ایمان و آرزو و احسان فضایل ازلی هستند، همان گونه که آفتاب در مغرب و مشرق ازلی است، و همان اندازه کهنگی دارد که” جزر و مد” را قدمت است، و همان اندازه جاودانی است که کوه های سر به فلک برافراشته چنین است.
همین فضایل عظیم است که سبب پیدایش معجزاتی به دست انسان شده است.
این است آن چه زندگی به من آموخته است.

9
چهار بار زندگی کردم

به قلم: خانم الیس تامسن
خانم تامسن، نویسنده و رئیس هیأت تحریریه ی یکی از مجلات معروف آمریکا است. وی پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در یکی از ادارات نشر جراید، به نام” کوندی ناست” مدت یازده سال مشغول کار شد، و در این ضمن مجله ی” گلامور” را تأسیس کرد و بیش از دو سال مدیر هیأت تحریریه ی آن بود.
***
زندگانی من دارای چهار رشته است: هم زن شوهر دارم و هم مادرم و هم کارگرم و هم مانند فردی در اجتماع به سر می برم. آری، این ها اشتغالات مهمی است که با یک دیگر تباین دارند، ولی دو نیروی اساسی آن ها را به یک دیگر محکم ارتباط میدهد: نیروی اول قوه ی اکتشاف و فهم است که به وسیله آن افکار دیگران را ادراک می کنم و می پذیرم؛ و نیروی دوم ایمانی است که به مسؤولیت خود در برابر دیگران دارم. من از طفولیت عادت داشتم که با پدرم نمایش نامه های شکسپیر را بازی کنم، و پدرم راضی نبود که مثلاٌ مناجات رؤیا آمیز” هاملت” را طوطی وار بر زبان آورم، یا در نمایش نامه ی” هاملت” هنگام راه رفتن در خواب چنین باشم، بلکه پا به پا دست مرا می گرفت و کوش داشت که حقایق پنهان شده ی در پشت سر الفاظ شعری را نیکو ادراک کنم.
کار دانشگاه عشق شدید مرا در اطلاع یافتن بر احوال دیگران بر افروخت، و به صورتی خاص خویش این میل را به توجه عمیق و احساس مسؤولیت مبدل ساخت، و این خود سرچشمه ای است که نه فقط از اصول دینی به شمار می رود، بلکه مرا چنان ساخته است که هر چه را به آن بر می خورم سخت مورد توجه قرار دهم، و با کمال سعه ی صدر و شادی با حوادث رو به رو شوم.
به نظر من این حسن قبول و لطفی که انسان با آن با دیگران رو به رو می شود، امری است که بدون اعتراف به جوهر نفس انسانی ممکن نیست صورت تحقق پذیرد. در اواخر دهه ی سوم زندگی خود را سروع کردم که غرایز خود را بشناسم، و من در آن موقع کمال آزادی را داشتم که هر گونه می خواهم با آن ها رو به رو شوم، و نیک می دانستم کهاین احساسات در نوع خود بی نظیر نیست وممکن است به آن ها صورت عمل داده شود.
زندگی آمیخته ی به خوشبختی و بی نیازی که اکنون در آن به سر می برد، خود دلیل تازه ای است که هر روز به راستی فلسفه ی من و صحت آن در مورد زندگی گواهی می دهد. و این فلسفه، در زندگانی زناشویی، کاملاٌ قرین موفقیت بوده است. زناشویی حقیقی عبارت است از حسن تفاهم و حسن قبول پیوسته ای که مسؤولیت متبادل همسر برای خوش بخت کردن همسر خویش آن را تأیید و تقویت می کند. من هر روز که به این فکر می افتم که شوهر خویش را دوست می دغارم و او نیز مرا دوست می دارد، نیرومد تر می شوم، و همین نیرو در مسأله ی علاقه مادر به فرزندانش کمال دخالت را دارد. من نمی توانم با الفاظ بیان کنم که برای فهمیدن اطفال خویش چه اندازه می کوشم. چیزی که هست دینی که به ایشان دارم، در این که پیوسته سعی می کنند تا مرا بشناسند و ادراک کنند، دینی است که غالب اوقات نمی توانم از عهده ی آن برآیم. وقتی که می بینم جوان خردسالی چگونه در مخیله ی خود نسبت به من مهر می ورزد، و با اندکی دیر کردن من زود به سراغ تلفن می رود و از حال من جویا می شود، و پیوسته در فکر آن است که اسباب اطمینان خاطر مرا فراهم آورد، دیگر آن چه درباره ی او می گویم مبالغه آمیز نیست. وقتی می بینم که این جوان وارد مرحله ی بلوغ شده که هنوز سن زیادی ندارد، ناچار است دشواری های مردی را با روح نیرومند و استوار و شاد پذیرا شود، چگونه ممکن است که منبتوانم دین خود را به او ادا کنم؟ عمل من در زندگی خود مؤید اصولی است که بر روی آن ها حیات من بنا شده است. در آغاز زندگانی زناشویی خویش عضو کوچکی در یک کارخانه ی بسیار بزرگ بودم، و چون آن کار را رها کردم در برابر خویش عالم عجیب و هولناکی مشاهده کردم؛ در این عالم هر فرد دارای یک محبت سطحی بود، و در زیرا این سطح جز شک و عدم اطمینان چیزی یافت نمی شد، و دست او همیشه مترصد آن بود که خنجری را از پشت فرو کند.
سال های سال چنین فکر می کردم که من در عالمی به سر می برم پر از وحوش بشری…! پس از آن، رفته رفته، مدیر شرکتی را که در آن کار می کردم شناختم، گر چه راه برای من باز نبود که حقیقت حال او را ادراک کنم. این مرد هفتاد ساله بسیار شکاک بود، و به احدی اطمینان نداشت، و مطمئن بود که هیچ کس به او راست نمی گوید! چنان در این نقشه ی خود خوب پیشرفت داشت که ما را به سعایت و خبر چینی از یک دیگر وا داشته بود. هنگامی که به فساد طرز کار او پی بردم، صریح به او گفتم که اگر روزی مقدر باشد که من کاری را اداره کنم اساس کار من کاملاٌ مخالف با خط مشی او خواهد بود.
در ظرف مدت دو سال اخیر فرصت این را پیدا کردم که بیش تر در نخ مردم باریک شوم، و ببینم با اختلاف آراء و عقایدی که دارند چگونه سعی می کنند که مطالب یک دیگر را بفهمند، و چگونه آراءِ یک دیگر را می پذیرند، و چگونه همه احساس مسؤولیت مشترک دارند؟
در تمام کشش ها و کوشش ها و خاهای خویش، همیشه نیروی من بر گرد یک ایمان بزرگ متمرکز بوده است، و آن این که در احساس میل به نزدیکی با رفقای انسانی خویش تنها نیستم. من عقیده دارم که افراد نوع بشر، به صورت غریزی، مایل تعاون با یک دیگرند، و هر فردی از افراد انسان نسبت به برادران انسانی دیگر خویش علاقه مندی و دل سوزی دارد.

10
به انسانیت ایمان دارم

به قلم: دکتر هارولد تیلور
دکتر هارولد تیلور، در کانادا به دنیا آمد، و پس از دریافت دو درجه ی علمی از دانشگاه” تورنتو” از دانشگاه لندن هم درجه ی دکتری گرفت. پس از آن یک سال در اروپا به سر برد، و سیاحت و نویسندگی کرد، و سپس به شعبه ی فلسفه در دانشگاه ویسکونسین پیوست و، علاوه بر تدریس دروس، اداره ی ورزش تنیس هم به عهده ی او بود، و در ار کستر مدرسه کلارینت نیز می نواخت و جلب توجه می کرد، و هنوز به سی سالگی نرسیده بود که به ریاست دانشکده ی” سن لارنس” منصوب گردید.
***
ما اکنون در مرحله ای از مراحل تاریخ بشری به سر می بریم که وجه تمایز آن پیدایش تغییرات ناگهانی و انقلابی در ارزش های اخلاقی و طرز تفکر بشری می باشد. در این هنگام بر هر فرد از ماواجب است که درس ضمیر خویش جست و جو کند و آراء و عقایدی را که بایستی زندگی خویش را بر آن ها بنا نهد و شعار حیات خویش قرار دهد،معلوم دارد.
من به انسان و انسانیت پاکیزه و خال از حیله و تزویر ایمان دارم. من عقیده دارم که باید به حرف مردم گوش داد و آنان را برای دست یافتن بر چیزهایی که می خواهند و به آن ها نیاز دارند کمک کرد. البته اشخاصی هستند که طرز کارشان مانند حیوانات وحشی است، یعنی می کشند و فریب می دهند و دروغ می گویند و خراب می کنند، ولی ما اگر از ایمان به انسان و امکانیات او در آینده خود را خالی کنیم، دیگر به این آینده چه امیدی می توانیم داشته باشیم؟ و در نتیجه جز تأسف خوردن بر گذشته ای که باز نخواهد گشت، هیچ چاره نخواهیم داشت. به عقیده ی من بر هر فرد لازم است که برای خود فلسفه یی انتخاب کند که بتواند در پناه آن زندگی نماید. گروهی فلسفه یی برای خود خلق کرده اند که بنیان آن کفر به همه چیز است، و پیوسته می گویند: حق و راستی از میان رفته! و هیچ اخلاق پاکیزه ای وجود ندارد! و آن چه هست تهنا مهارتی است که اشخاص دارند، برای آن که خود خواهی خویش را با زر ورق بپوشانند، و از چشم دیگران مخفی دارند! می گویند که زندگی دوره ی کوتاهی است که از زادن با بدبختی آغاز می شود، و به یک مرگ ناگزیری پایان می پذیرد!
گروهی دیگر می گویند که انسان در محیط شر و فساد و گناه متولد می شود، و زندگی مرحله ای است که در آن انسان با کشیدن درد و رنج پاک می شود، و مرگ جایزه یی است که به کسانی که در این زندگی رنج و مصیبت چشیده اند داده می شود.
گروه سوم می گویند که انسان نوعی آلت است که بر وفق قوانین معین کار می کند، و اگر کسی قوانین این حرکت را بشناسد و مقیاس نیروی خاصی را که برای چرخاندن این آلت لازم است بداند، می تواند کاری کند که انسان خود به خود و ماشین وار به کار بر خیزد و به هر هدف که می خواهد دست پیدا کند.
به نظر من این فلسفه ها مبتنی بر اشتباه است، و مهم ترین چیز در زندگی طریقه یی است که بر آن زندگی می کنیم. سعادت مطلق یا پاکی مطلق یا اخلاق فاضله ی مطلق یا هر چیز مطلق دیگر وجود ندارد، در نظر کسی که چنین نظری داشته باشد و برای رسیدن به مطلق های نظری خویش بکوشد.
تنها انسان موجودی است که زندگی می کند و در مراحل مختلف حیات خویش احساس این را دارد که خوش بخت است یا بدبخت، شریف است یا پست، خردمند است یا بی خرد…
سؤالی که برای انسان پیش می آید این است: چه طور ممکن است از ملاحظات جدا جدا و کوتاه مراحل مختلف آزمایش زندگی یک فلسفه بیرون آورد که انسان بتواند آن را بنیان زندگی خویش قرار دهد؟ ما ت عادت نکنیم که در بعضی چیزها فداکاری کنیم و با دیگران به سر بریم و سعی کنیم که آن ها را ادراک کنیم و دست یاری به طرف ایشان دراز نماییم، بی شک قسمت بزرگی از زندگی انسانی خویش را از دست داده ایم.
اساس فلسفه ی من آن چیزی است که، بنا بر ملیت خویش، از لحاظ توجه به آزادی و اطمینان به نفس و توانایی بر نیکوکاری، به ارث برده ام. اگر فرصت برای انسان پیدا شود که بتواند از نیروهای خود استفاده کند، این فلسفه منبع فیض عظیمی خواهد شد و اراده یی فراهم خواهد ساخت که با آن انسان کارهای بزرگ می کند و به آینده امیدوار می شود.
راه هایی که به کمت و نیکی پایان می پذیرد، عددشان هرگز کم تر از کسانی نیست که می خواهند در آن ها گام بردارند، و به اندازه ی مردمی که در صدد دست یافتن برحقایق اساسی هستند، چنین حقایقی وجوددارد؛ و نیز اصول و مبادی موجود در جهان عددشان برابر با مردمان صاحب همتی است که این اصول را در زندگی خود حفظ می کنند و زنده نگاه می دارند و در سیر حیات خویش به مقتضای آن ها عمل می کنند.

11
مرد راستین غم خود می خورد و عیالش اندوهگین نمی سازد

به قلم: استاد شفیق جبری
شفیق جبری در دمشق به سال 1898 به دنیا آمد و در مدرسه ی مرسلین فرانسوی به تحصیل پرداخت، و پس از آن به مطالعات خصوصی اشتغال ورزید. بسیاری از دیوان های شاعران را خواند و بیش تر کتبی را مطالعه می کرد که در پرورش نیروهای عقلی تأثیر دارند، یا جنبه های ساده ی زندگی را ظاهر می سازند. شعر می گوید و بیش تر اشعارش جنبه ی وطنی دارد. وی اکنون عضو مجمع علمی عربی دمشق، و مجمع لغوی فؤاد اول قاهره و رئیس دانشکده ی ادبیات در دانشگاه سوریه است.
***
زندگی هم چون نمایش گاهی است که آدمی در آن عقل و شعور و عاطفه و حس و ذوق خود را به تجربه وا می دارد، و هر روز چیزهای تازه یی اکتشاف می کند، و این از آن جهت است که زندگی امر ثابت و پایداری نیست. هر روزگاری برای خود مذاهب و روش های جدیدی در فلسفه و ادبیات و علم و اجتماع و اقتصاد و نظائر آن دارد، و در هر عصر جنبش های تازه و متد های روی کار می آید، و به این شکل است که آثار عقلی، مانند رشته ی زنجیر، پیوستگی پیدا می کنند، و در هر زمان نتایج کارهای زمان گذشته به دست می آید، و به اندازه یی که علم و تجربه ی این عصر میسر می سازد، چیزهای تازه یی بر گذشته ها افزوده می شود.
بسیار می شود که لازم می آید تا در این علوم و تجارب تغییر و تعدیلی وارد شود، و چنین است که در هر عصری علم تازه یی روی کار می آید و بر علم کهن بطلان می کشد، و آزمایش های جدیدی آزمایش های کهن را بی اثر می سازد. به این ترتیب است که انسان ناچار باید هر چند یک بار در آموخته ها و آزموده های خود تجدید نظر کند، و هیچ خطری بزرگ تر از این نیست که شخص بر علوم باطل یا تجربه های فاسد پایدار بماند و، آن چه برای بشریت مفید است، همین جرح و تعدیلاتی است که گاه به گاه در افکار و نظریات خویش وارد می کنیم.
پس از این مقدمه، اکنون به جوهر سؤال می رسیم و می خواهیم بدانیم که زندگی چه چیز به ما آموخته یا ما از زندگی چه آموخته ایم.
انسان در حیات خود چیزهایی فرا می گیرد که نمی توان آن ها را در یک صفحه و دو صفحه شماره کرد، ولی آن چه مایه ی عبرت است زیادی علم نیست، بلکه عبرت در این است که بدانیم انسان چه اندازه از این علوم سود گرفته است. اگر بخواهیم به ذکر آن چه در زندگی آموخته ام بپردازم، سخن به درازا می کشد، و از طرف دیگر نیز آموخته و آزموده است. آن چه به نظر من اهمیت دارد، این است که انسان از دانسته ها و آزموده های حیات خویش چه فایده برده است.
کتاب هایی خوانده و در شرح حال هایی نظر کرده ام، و می خواهم بگویم که مردی از گذشتگان ما که او را امام علم و پیشوای زهد و عالم در فقه و تفسیر و احکام و احادیث و عارف به ادبیات و لغت نامیده اند، در نظر من بسیار جلوه کرده است. این مرد” ابراهیم بن اسحق الحربی” است که در قرن سوم هجری می زیسته و با آن که این همه فضایل را داشته مانند بزرگان علم و ادب مشهور نشده است.
شرح حال او را خواندم و شاید اخلاق او در من مؤثر افتاده باشد. این مرد بزرگ، اگر بیمار می شد به مادر و خواهر زن و فرزندش هرگز شکایت نمی کرد. مدت چهل و پنج سال یک طرف سرش درد می کرد و هرگز کسی را بر آن آگاه نساخت، و بیش از ده سال به یک چشم زندگی می کرد و احدی را بر آن واقف نکرد، و سی سال روزگار خوراک شبانه روز او بیش از یک گرده نان نبود، و اگر بخواهم همه ی این گونه چیزها را که از او خوانده ام باز گویم مطلب به درازا خواهد کشید.
می خواهم کلمه ی حکمتی را که از وی به ما رسیده برای خواننده نقل کنم و آن این است که:” مرد راستین کسی است که اندوه را نزد خود نگاه دارد و عیالش را اندوهگین نسازد”. گمان می کنم که اگر به طرز اخلاق و رفتار بزرگی از بزرگان استشهاد کرده باشم، از موضوع خارج نشده ام، چه به جای آن که بپرسم” زندگی به من چه آموخته؟” پرسیدم ایم که ” لبراهیم بن اسحق به من چه آموخته؟” و نتیجه در هر دو حال یکی است.
ما در روزگاری به سر می بریم که ماده بر هر چیز چیره شده! و این چیرگی عواقب و خیمی در اخلاق و اجتماع و در همه چیز زندگانی ما داشته است! دوره ایکه در آن به سر می بریم، دوره ی ماده است و همه چیز با آن مقایسه می شود!
ارزش روحانیات تنزل کرده و نزدیک است از بین برود! و این ماده پرستی سیاست و ادبیات و علوم و همه ی اوضاع اجتماع ما، حتی زناشویی را، دگرگون ساخته است! اگر بزرگان فکر بخواهند بگویند که زندگی چه چیز به ایشان آموخته تا بشریت از آن بهره مند شود، بر من واجب است اعتراف کنم که آن چه” ابراهیم بن اسحق الحربی” به من آموخته این است که زندگی را چونه تحمل کنم و بر سختی های آن شکیبا باشم، و این خود درس بزرگی است.
من در این درس چیزی نمی بینم که مخالف جد و جهد برای زندگی باشد، و انسان را به تنبلی و خاموشی متمایل سازد، بلکه با در نظر گرفتن این اندرز انسان در یک محیط روحانی قرار می گیرد و نیروی ک.شش او تقویت می شود و امیدها و آرزوهایش بر این بنیان بنا می شود.
کسی که غم خود را می خورد و عیالش را اندوهگین نمی سازد، برای خویشتن محیطی روحانی ایجاد می کند، و در این جهانی که پریشان است وی با نهایت آرامش به سر می برد. او راحت است و همه ی دنیا رنج می برند، وی قانع است و همه ی مردم با حرص و ولع به این در و آن در می زنند. در این محیط روحانی و آرام و قناعت آمیز است که شخص می تواند خوب کار کند و نتیجه بخش باشد و عالم بشریت از کار وی و ثمره ی آن بهره مند گردد.

12
شایسته ی زندگی باشیم

به قلم: ویلیم ف. جیمز
ویلیم فو جیمز ، جوانی است چهل اسله که در “میسوری” کارش اتومبیل فروشی است. هنگام جنگ در نیروی دریایی کار می کرد و چندین نشان گرفت، و چون در خدمت به جوانان نیز فعالیت زیاد به خرج داد، از یکی از مؤسسات جایزه یی دریافت داشت و مورد تقدیر اطاق بارزگانی محل خویش واقغ شد.
***
پیش از هر چیز، می خواهم بگویم که من از شناسایی مردم لذت می برم و قصدم از این مطلب آن است که به تمام مردم، صرف نظر از رنگ و عقیده و حرفه ای که دارند، توجه دارم و از شناختن همه ی آنان شاد و خرسند می شوم. به عقیده ی من هر دسته از این مردم شایسته ی آنند که دیگران احساسات و معتقداتشان را احترام گذارند. من می بینم که از چند سال خدمت در نیروی دریایی بسیار فایده بردم، زیرا در ایم مدت معنی و مفهوم” کگذشت و تسامح” را چنان که باید دریافتم. پیش از جنگ عادت من برآن بود که از مردم انتقاد کنم، و از شخص ایشان و هم چنین از کارهای ایشان خرده گیری نمایم، ولی عقیده دارم ک هر کاری که از شخصی سر می زند ناچار علتی داشته است.
زنم مرا متهم می سازد که زیاد حساس هستم، ولی من این را درست نمی دانم و اینک دریافته ام که هر کلمه ی مختصری که از دهان انسان خارج شود در دیگران کمال تأثر را دارد. از آن گاه که با گذشت آشنا شدم، حساسیت دیگران را خوب فهمیده ام و کسی که چنین باشد با گفتار و کردار در صدد حمایت از دیگران بر می آید. من ایمان دارم که هر یک از ما ناچار باید در زندگی یک رنگ بدبختی و ناراحتی داشته باشد، خواه از لحاظ بیماری باشد یا ناتوانی یا نقص جسمانی یا گرفتاری های خانوادگی و زناشویی غیر مناسب. و نیز عقیده دارم که زمانه هر بدبختی را به یکی از دو راه درمان خواهد کرد: یکی آن است که انسان رفته رفته به تحمل سختی و بدبختی عادت کند، و دیگر این که دست آخر قانع شود که وبال این بدبختی تنها وابیسته ی به خود اوست.
ارزش زندگی را در گرما گرم پر کاری دریافتم، و این در موقعی بود که با یکی از دوستان خود که نیروی دریایی کار می کرد و از غرق حتمی نجات یافته بود، صحبت می کردم… در ضمن سخن گفتن حقیقتی بر ما آشکار شد و دانستیم که متاع این جهان، از مال و قدرت و نیرو، در برابر دریایی از تاریکی و نفت و سرما که هنگام غرق شدن آشکار می شود، ناچیز می گردد. خداوند بالای سر ماست و تنها او می داند که چه رنجی می بریم و تنها او می تواند ما را از مرگ و سختی برهاند و به دست ما هیچ نیست. تنها ودیعه ای که در اختیار داریم زندگی خود ما است به اضافه ی زندگانی کسان دیگری که در خانه به انتظار ما نشسته اند. من از آن روز دریافتم که مستحق چنین ودیعه ای هستم و چون چنین است باید طوری رفتار کنم که شایسته ی این امانت بزرگ که به من سپرده اند بوده باشم.
اگر از زندگانی به آن شکلی که می خواهم عاجز بمانم و نتوانم عقیده یی را که دارم حفظ کنم، آن وقت است که مرگ را بر زندگی ترجیح می دهم.
من بیش از هر چیز به هستی خدای دادگری اعتراف دارم و می دانم کهوی به حساب من خواهد رسید، و این محاسبه نه در مقابل کارهایی خواهد بود که کرده ام، بلکه رسیدگی به این حساب طوری است که با دریافت من نسبت به حقایق سازگار باشد.
چون خداوند به من عقل داده است که با آن چیزها را ادراک می کنم، و می دانم چه باید بکنم، و می فهمم که میان خوب و بد چگونه فرق بگذارم، تنها بر همین اساس است که در آن چه قصور یا تقصیر کرده ام، روزی که در پیش گاه خداوندی حاضر خواهم شد، مرا مورد مؤاخذه و بازرسی قرار خواهد داد…
این است عقیده من.

13
” زندگی” هدف است و اراده
به قلم توفیق الحکیم
توفیق الحکیم از مدرسه ی حقوق دیپلم گرفت، ولی تمام اهتمام او متوجه ادبیات و نمایش نامه نویسی بود، و به همین جهت نمایش نامه هایی نوشت که در تماشاخانه های مصر بازی شد. نخستین نمایش نامه ی او را به نام” مهمان سنگین” که برای تفسیر از” اشغال مصر” به دست انگلستان در 1918 نوشته بود، اجازه ی انتشار ندادند. این نویسنده به فرانسه رفت و در محیط ادبی و هنری آن مدتی به سر برد، و چون به مصر بازگشت برایزندگی در صدد یافتن کاری بر آمد.ابتدا در رشته ی قضایی وارد شد، و پس از آن به وزارت کار منتقل شد، و در پایان از مناصب دولتی چشم پوشید و نحصراٌ به کار نویسندگی در روزنامه نویسی او را از اشتغال به ادبیاتباز دارد، از ان نیز کناره گرفت و اینک ریاست کتاب خانه- ی مصر را دارد.
***
به عقیده ی من بهترین گامی که در زندگی بر داشتم، این است که از اوان کودکی توانسته ام هدف خود را در زندگی تعیین کنم. هنوز پیشرفتی در تحصیل دروس متوسطه نکرده بودم که بر خود گرفتم نویسنده و ادیب شوم و هیچ نمی دانم که چرا چنین فکری به خاطر من رسید، زیرا من در درس عربی و ادبیات شاگرد برجسته ای نبودم و با سایر شاگردان تفاوتی نداشتم. به یاد دارم که از همان کودکی به هنرهای زیبا علاقه مند بودم و نقاشی و موسیقی را بسیار دوست داشتم، ولی چون خانواده ی من به این چیزها به چشم حقارت می نگریستند، در این باره تشویق نشدم. آن گاه که دوره مطالعه رسید، و من هر چه به دستم می افتاد می خواندم، دوستی هنر در من به صورتی دیگر بیدار شد. پدر قاضی بود، و در آن موقع هنوز دانشگاه مصر وجود نداشت. به همین جهت مرا به مدرسه ی حقوق داخل کرد، تا پس از آن مثل او قاضی شوم، ولی من به قضاوت میل نداشتم و هنر خواهی و ادب دوستی من با مطالعات مخفیانه ی فراوانم تحریک شده بود. پدرم بر این نکته واقف شد و ار عاقبت بدی که با دوری جستن ازحقوق و توجه به ادبیات برای من پیش خواهد آمد مرا بیم می داد، ولی من تصمیم خود را در تعیین سرنوشت خویش گرفته بودم و پیداست که وقتی انسان از صمیم قلب تصمیمی بگیرد، و این تصمیم با اراده و ایمان همراه باشد، روزگار را بر وی دستی نیست.
مقصودم از کلمه ی” ایمان” در این جا آن نیست که به مواهب خویش ایمان داشتم، بلکه غرض من آن است که نسبت به هدفی که در برابر خویش گذاشته بودم مؤمن بودم و اراده ی خودرا برای رسیدن به این هدف متمرکز ساخته بودم. در برابر من، هیچ خطری که مرا بترسلند وجود نداشت، جز تعدد هدف ها و حیرت و سر گردانی اراده برای انتخاب یکی از آن ها، و این بزرگ ترین خطری است که در حیات خویش توانسته ام بر آن پیوز شوم. در مقابل من درهای فراوانب باز بود که امکان داشت خط سیر زندگانی مرا عوض کند. ممکن بود در رشته ی فضایی وارد شوم، یا به سیاست اشتغال ورزم و حتی امکان آن داشت که روزی به عنوان بازرگانی در کار سینما وارد شوم و چون مزاج من با هر وضعی می تواند خو بگیرد می توانستم از هر یک از این درها وارد شوم و موفق گردم. ولی چون به وحدت هدف ایمان داشتم ، خود را برای خدمت به ادبیات وقف کدم، و منحصراٌ در این خط افتادم. با وجود این کهعقیدهدارم” زندگی” هدف و اراده است، در این زندگی موجود هولناکیرا دیدم که همیشه از آن حساب می برم، و این عامل” تقدیر” استکه پیوسته مرا استهزا می کند. ریش خند و سخریه ی او آن گاه جان گزا تر است که از من کاری سر می زند که معلوم می شود خیال کرده ام به هدف نزدیک شده ام.
من از این جه آموخته ام که مقصود از هدف رفتن به سوی آن است نه رسیدن به آن. و به همین جهت می دانم که اگر به سوی هدف ره سپار باشم در امانم، زیرا” تقدیر” کسانی را که می کوشن و راه می سپارند مسخره و ریش خند نمی کند، و اگر چنین هم بکند آنان وقت بی کار ندرند که از سخریه ی “قدر” متألم شوند. ولی امان از آن وقت که کسی چنان پندارد که به هدف رسیده است! به این جهت است که باید بگویم که من درست نمی دانم از زندگانی خود تاکنون چه نتیجه گرفته ام. من که اکنون عمرم از پنجاه سال می گذرد، نمی توانم بگویم به هدفی رسیده ام؛ و تنها چیزی که می توانم بگویم این است که عمر من در پیمودن راه رسیدن به یک هدف تغییر ناپذیر طی شده است.
من گاهی از خود می پرسم که آیا حق داشته ام هدف های دیگری را که ممکن بوده است در خط آن ها کامیاب شوم ترگ کنم، و به هدفی که اکنون دارم بپردازم؟ جوابی که مطابق طبیعت خاص خود به این سؤال می دهم آن است که:” نفس کامیابی” چیزی نیست که مرا به خود جلب کند، چه حتی کامیابی در رسیدن به القاب علمی و ادبی و اجتماعی و غیر آن برای من آن اندازه اهمیت ندارد که فراهم شدن راه برای ساختن وجود من اهمیت دارد. هر موفقیت که از راه دیگری، جز راه هدف حقیقی، نصیب شود و به ارواح ادبی و هنری مربوط نباشد، در نظر من شایسته ی آن نیست که برای رسیدن به آن بکوشم، زیرا من زندگی را با ترازوی منافع آنی هرگز نمی سنجم و اندازه نمی گیرم.
” زندگی” در نظر من تحقق پیدا کردن ذات انسان است که عبارت از استخراج ملکات شخصی از عمق وجود می باشد. انسان احیاناٌ دارای ملکات کاذبی است که برای آشکار ساختن ملکات اصلی باید آن ها را فدا کند، ولو آن که این امر سبب زیان مادی و معنوی وی شود. یک فکر هیشه مرا آزار می دهد و آن این که ممکن است در انتخاب کمال مطلوب و هدف اشتباه کرده باشم. از کجا که در آن کمال مطلوبی که من آن را اصیل می دانم کمال مطلوب کاذبی نباشد؟ و از کجا که این زندگی که سراسر آن را به مصرف دست یافتن بر گوهر گران بهایی می رسانده ام، بیهوده سپری نشده است؟
تنها چیزی که مایه ی خاطر من است این است که کوششی که برای کاوش در اعماق نفس خویش می کنم، خود به خود عمل شریفی ات، حتی اگر در پایان کار معلوم شود که به جای در و گوهر سنگ ریزه به چنگ آمده و کاخ آرزو فروریخته است.

14
من برای تماشاچیان بازی نمی کنم
به قلم: رابرت دوبر
پدر رابرت از بازیکنان بسکتبال بود، و چون او دو ساله شد نخستین توپ بازی را برایش خرید و هنگامی کهشش سال از آن تاریخ گذشت “رابرت” نفر دوم یکی از دسته های ساحل اقیانوس آرام بود. پس از آن از بزرگ ترین بازیکنان حرفه ای شد که بر نُه گروه از گروه های بین اللملی فایق آمد و اینک پس از پانزده سال دوره بازی کردن، با زن خود از در آمد مزرعه ی صد و شصت جریبی خویش در یکی از شهرستان های آمریکا زندگی می کنند.
***
به نظر من معتقدات انسان هر چه باشد، نتیجه ی راهی است که در زندگی خویش پیش گرفته است. من قسمت زیادی از عمر خود را به عنوان بازیکن حرفه ای بسکتبال گذراندم و طبیعی است که به این بازی که سبب گذران زندگی من بود هم چون امر مهمی در زندگی شخصی من به شمار می رفت. من از این بازی چیزهای فراوانی درباره ی زندگی آموختم که سبب سعادت من شد و شاید شخصیت مرا قوی تر کرد. آموختم که اگر توپ را از چنگ حریف بیرون بیاورم، بیش تر باعث خوش بختی من است تا در ضمن عملی بازی عملی انجام دهم که مایه ی خرسندی تماشاچیان شود. در سایر قضایای زندگی نیز چنین نظری پیداکرده ام، و برای توضیح این مطلب باید بگویم که اگر به همسایه یا دوست یا یکی از نزدیکان خدمتی کنم، بیش تر خوش حال می شوم تا به کاری برخیزم که تنها به شخص خودم مربرط شود، تا آن جا که به نظرم می رسد که هر فردی از افراد بشر چون هم کار من در” توپ بازی کردن جهان” است، و بهترین کارها آن است کهمرا به دیگران نزدیک سازد و بدترین آن ها کاری است که سبب ایجاد دوری من از دیگران شود.
عقیده ی دیگری که به آن ایمان دارم ایمان دارم این است که کارهایی که خوب از عهده ی انجام دادن آن ها بر می آیم هم چون مقیاسی هستند که باید نفس خود را با آن ها قیاس کنم و اندازه بگیرم، و اگر نتوانم از عهده ی کاری بر آیم نام و آوازه ی من تباه خواهد شد. وقتی به این فکر افتادم که در دوره ی ورزشی 1951 به همکاران خویش گفتم: من در برنامه های سال 1952 شرکت نخواهم کرد. من روزی این تصمیم را گرفتم که به ناتوانیی خود پی برده بودم و می دانستم که دیگر از من ساخته نیست تا چنان باشم که کسانی که به من حقوق پی پردازند بتوانند راضی باشند.
من نمی دانم چگونه به دل انسان می چسبد که از شهرت و کامیابی برخوردار شود، در صورتی که که آن شهرت و کامیابی نتیجه ی کوشش شایسته ی آن نباشد؟ آن چه می دانم تنها آن ستایشی مرا جذب می کرده است که در مقابل کوشش و زحمت شایسته ای نصیب من می شده است.
بسیار اتفاق می افتاده که رفقای من از بخت و اقبال سخن می گفتند، و بسیاری از آنان” استخوان کعب خرگوش” یا اسباب سحری دیگری همراه داشتند، یت به تعویذاتی می پرداختند که سیر قضا و قدر را تغییر دهد، ولی من هرگز آبم با این رفقا به یک جوی نمی رفت، و پیوسته بر آن بودم که هر نیم و بدی به انسان می رسد به یک امری مربوط است که خیلی عمیق تر از این چیزها است که ظاهراٌ به نظر می رسد.
به نظر من آن چه مردم به آن نام” نیک بختی” می دهند، چیزی نیست جز توفیق الهی، و من هرگز نمی توانم خداوند حکیم و قادری را تصور کنم که به آن چه در زندگی من مربوط است توجه نداشته باشد، و ایمان به این اصل است که مرا به کارهایی وا می دارد که در نتیجه ی آن ها رضای خداوند را جلب می کنم و این همه نعمت نصیب من می شود.
شاید این عمل، یعنی” نیکی کردن تا شایسته ی نیکی شدن” مهم ترین امر در زندگی من باشد. من در زندگی خود عجایب فراوان دیدم، و در عمر بازی خود بسیار مورد تقدیر و پاداش قرار گرفتم. دوستان و هم کاران بازی خود را بسیار دوست می داشتم، و در این میان آن چه بیش تر برای من اهمیت داشت این بود که اشخاصی را می شناختم که به شناسایی آنان طمع بسته و نیازمند بودم. از عالی ترین اذت های من یکی این است که در کاری که در پیش دارم سخت بکوشم. بسیار اتفاق می افتاد که کارهایی می کردم تا خاطر زن و فرزند یا پدر خود را شاد کنم، چه از این طریق راهی پیدا می کردم که از خدمات و تشویق های ایشان قدر دانی کنم.
بهترین شکلی که می توانم از این منظور خود تعبیر کنم این است که بگویم: در دایره یی که اطراف مرا احاطه کرده بسیار خوشبخت هستم، و چه بسیار دوست دارم که همه چنین خوشبختی را داشته باشند.

15
درسی که در نیمه شب آموختم
به قلم: جیمس کی دو پون
مستر کی دوپون، در 1940 به شرکت”دوپون” پیوست. وی مردی لاغر و احساساتی است، و لبخند او نشان می دهد که چگونه به مسائل زندگی واقف است. در کارهای مهندسی، در شهر” کلینتون” از استان ایووا، در آمریکا کار می کرد، و به علاوه در طرح انرژی اتمی دانشگاه شیکاگو در تنسی نیز شرکت داشت. وی متأهل است و با زن و چهار فرزندش در سرزمین قدیمی که جدش شرکت” دوپون” را در آن جا به سال 1802 تأسیس کرده بود به سر می برد.
***
از نیمه شب یکی از شب های سال 1909 که فریاد مادرم را شنیدم، به معثقداتی راه پیدا کردم که به دستیاری آن ها بر گرفتی ها و تنگی های زندگی چیره شدم. پدرم با صدای گرفته و اندوهناکی سخن می گفت و می خواست مادرم را آرام کند. وقتی کار میان آن دو بالا گرفت، فراموش کردند که من هفت ساله نزدیک خوابگاه ایشان هستم. گر چه مسأله ای که آن وقت اسباب زحمت آنان شده بود اینک از بین رفته، ولی حقیقتی که آن شب بر من مکشوف شد پیوسته در برابر دیدگان من است.
و آن حقیقت عبارت از این است که زندگی سراسر عشق و گل و خوشی و شیرینی نیست، بلکه غالباٌ سختی و تلخیی همراه دارد که همه ی ما مزه ی آن را می چشیم، و همه ی ما، هر یک به نوبه ی خود، سختی و رنجی داریم که ممکن است شکلش با سختی و زنج دیگران متفاوت باشد. این نخستین حقیقت و عقیده یی بود که من آن را آموختم.
به نظر من، جنس بشری بسیار سخت و نیرومند است و نومیدی به سختی به او راه پیدا می کند، و اگر جز این بود هرگز در فرهنگ بشریت کلماتی مانند” خنده” و “آواز خوانی” و “موسیقی” و “رقص” و نظایر آن ها پیدا نمی شد. این عقیده مرا بر آن داشت که به خود، از این لحاظ که” انسان” هستم ببالم. به نظر من در هر هی از افراد انسان خیر و شر هر دو موجود است، و من این حقیقت را نمی توانم به صورتی نیرومند تر و جذاب تر از گفته ی” توماس مان” بیان کنم که عقل و بهیمیت در انسان یک” دوگانگی افراطی” قائل است، و ما همه در این امر با یک دیگر مشارکت داریم.
این اعتقاد بر همت من می افزاید، چه هر گاه به فکر نیروی سری می افتم که پیوسته بر اعمال من چیرگی دارد، در عین حال شراره ی نور مقدسی که در نفس من افروخته است در مقابل من پرتو افکنی می کند. مقیاسی که با آن اشتباهات و نقاط ضعف خود را در پایان هر روز اندازه می گیرم، پیوسته کم تر نشان می دهد، و برای تفصیل این حقیقت باید بگویم که:” پرهیز کردن از بدی نصف موفقیت در مبارزه کردن با شر است”.
من به کوشش در راه خیر و مجاهده ی برای شناختم مردم و عفو کردن ایشان ایمان دارم، خاصه وقتی که سر و کار انسان با مردم هوشمند و سریع الاحساس باشد، چه ممکن است انسان در عین این که نابغه باشد کارهایی از او سر بزند که دل دیگران را سخت بشکند. من عقیده دارم که اگر نگوییم همه کارهای ما، لااقل بیش ترین آن ها سودمند و مفید است. بسیاری کارهای درخشنده و عالی ما باید هم چون رازی در پیش خود باقی بماند و پیش از مرگ ما بازگو نشود. این حقیقت گاهی برای من دشواری پیش آورده، ولی این را ادراک کرده ام که کارهای بزرگی که می کنیم و نمی توانیم آن ها را باز گو کنیم، پرتوی از زندگانی دیگری است که بسیاری ازاین زندگانی دنیایی عالی تر است.
من عقیده دارم که گزیری نیست که انسان باید به یک سلسله کارهای کوچک و ناچیز دست بزند، تا از آن ها به کار عظیمی دسترس پیدا کند، و همین قاعده و قانون است که مرا به صبر و شکیبایی در هنگام نیازمندی معتاد می کند.
چنین است که من برای تحمل مسؤولیت کارهای خویش نیرومند تر می شوم، و به عبارت دیگر نسبت به نفس خویش امین می مانم.
در پایان مقال باید بگویم که از همه مهم تر ایمانی است که به خداوند دارم. من یقین دارم که خداون حکیم توانای هر چیز وجود دارد که این جهان را آفریده و به شکلی که ما این جهان را می بینیم و می شناسیم، آن را می چرخاند. هر چه در این جهان است، از ستارگاندرخشان و تیره های شهاب و ماه ها و خورشیدها و زنان زیبا و درختان و جواهرات و گیاه های سبز و آن چه از آرزو و امید در دل فرزندان آدمی موج می زند و برای رسیدن به آن دعا می کند، همه ساخته ی دست همین خدا است.

16
آهسته دور تپه بگرد!
به قلم: داریل زانوک
زانوک در” نبراسکا” از ایالات متحده به دنیا آمد و هنوز بچه بود که به کالیفرنیا آمد و عزم کرد که در سینما کار کند. وی اکنون معاون شرکت فیلم برداری” فوکس” است و در هولیوود تنها کسی است که سه مرتبه جایزه ی ایروینگ تالبرت را گرفته و سه بار از فرهنگ ستان سینمایی به اخذ جوایزی نائل شده است.
***
تجربه های فراوان به من آموخته است که، آن فضیلت ها که در کودکی آموخته ام، هنوز فضایل اساسی زندگی است. البته، با گذشت عمر، وجهه ی نظر من تغییر کرده و دوستان من نیز چنین هستند، ولی این تغییر وجهه شبیه به حالت بچه یی است که در بیابانی به تپه یی می نگرد؛ البته تپه همان تپه است، ولی به تدریج که سن کودک بالا می رود آن تپه را با زاویه های دید و شکل ها و خصوصیات مختلف می بیند.
من همیشه در زندگی عادت داشته ام که بر گرد هر” تپه” از حیات درست بگردم، تا این که بتوانم آن را خوب با زاویه های دید گوناگون تماشا کنم.
به گمان من، همین گونه طرز تفکر است که میان امانت فکری با روح آمیخته به مسخرگی تفاوت می گذارد. هنگامی که شخص تپه ای را با زاویه های مختلف می نگرد، بهتر فرصت خواهد داشت که تمام کوشش های خود را متمرکز سازد. و اگر آن را فقط بایک زاویه ببیند، این خطر هست که دچار حالت ریش خند و تمسخر شود.
از میان فضایلی که از گاه کودکی تا کنون سبب سبک کردن بار زندگی از دوش من شده، دو تا از همه مهم تر است: اخلاص و نیکو کاری.
مقصودم از کلمه ی ” اخلاص” مجرد لفظ نیست، بلکه این خصلت قاعده یی اساسی از زندگی است، و نیز مقصودم اخلاص و صمیمیت نسبت به دوستان و خانواده نیست، بلکه اخلاص نسبت به اصولی است که کشورهای پیشرفته و نیرومند برآن ها تکیه دارند. به نظر من اصل اخلاص بالنتیجه این اثر را دارد که انسان نسبت به شخص خویش نیز اخلاص پیدا می کند.
من از نوجوانی بر بسیاری از چیزها طغیان کرده، بر ضد دسته یی از اصول و مبادی اساسی حیات مبارزه کرده ام، ولی پس از این طغیان ها و مبارزات، و پس از آن که با چشم عقل درست بر گرد تپه واقع در ایالت” نبراسکا” گشته ام، نیک در یافته ام که بشریت بی جهت با گذشت قرن ها به این فضایل احترام نمی گذارد.
نیکو کاری و نیکی به مردم صفت دیگری است که بسیاری از اوقات در مواقع سخت سبب آسایش من شده است… نیکو کاری امری است که باید آن را بیاموزیم و من بسیار سعادتمندم که اوضاع و احوال زندگی مرا به نیکو کاری مدد کرده است. انسان نباید در مقابل نیکوکاری، چشم داشتی جز آرامش خاطری که پیدا می کند، داشته باشد.
هنگامی که در کار خیری شرکت می کنی، باید از تمام قلب احساس آرامش کنی، و هر نوع بخشندگی بی اخلاص خیانتی به زندگی محسوب می شود. حق این است که نیکو کاری و اخلاص دو امری است که در زندگی من تأثیر عمیق داشته و منبع خوشی و آسایشی عظیمی است که در تمام روزهای زندگی با من بوده است.
به همین جهت است که پایان هر روز عادت کرده ام که به کارهای خود رسیدگی کنم و ببینم آیا در آن روز، از روی عمد، کاری کرده ام که سبب آزار دیگران شده باشد یا نه؟
دائماٌ کوشیده ام که پیش از پایان روز بدی هایی را که از من به دیگران رسیده جبران کنم، چه من در یافته ام که این حساب رسی سبب آن می شود که بهتر و آسوده تر بخواب بروم.
***
چنین بوده است که با گردش در اطراف تپه ی مشرف بر صحرا در هر روز از ایام زندگی در یافته ام که فضایل همیشه همان فضایل است، خواه در پاریس باشم یا در لندن یا در رم یا در قاهره یا در نیویورک یا در هولیوود یا در نبراسکا.
***
من مدیون این فضایل هستم که آن ها را در زمان کودکی در نبراسکا آموخته ام، و بسیار دوست دارم نسبت به کشوری که چنین فرصتی را به من عطا کرده همیشه شکر گزار باشم و، با کمال تواضع، مراتب سپاس گزاری خود را نسبت به آن به موقع عمل بگذارم.

17
رحمت باید که شامل نیکو کار و بد کار هر دو باشد
به قلم: دکتر احمد زکی
دکتر احمد زکی در شهر سویس به دنیا آمد، لیسالنس دانش سرای عالی گرفت و مدتی در دبیرستان ها و در جامع الازهر به تدریس پرداخت. پس از جنگ جهانی اول به انگلیستان رفت و ده سال در آن جا ماند، و درجه ی دکتری در علوم را گرفت، و چون به مصر آمد استاد دانشکده ی علوم و پس از آن رئیس اداره ی تحقیقات علمی شد، و سپس به وزارت رسید و اینک رئیس دانشگاه قاهره است.
***
چه فراوان است چیزهایی که زندگی به من آموخته …
یکی این که دانسته ام پرورش ابتدائی نخستین اصل کامیابی در زندگانی است، و این امر بسته به پدر و مادر و خانه و محیط است. به نظر من هر اندازه تربیت گسترده تر و عریض تر باشد، بهتر از تربیت محدود ولو عمیق است. و اگر تعلیم مقدماتی جنبه ی تعمیم داشته باشد بهتر از جنبه ی تخصصی است، چه انسان چه می داند که فردا چه خواهد شد تا خود را برای آن منظور تنها آماده کند.
همه ی احتمالات فردا باید مورد توجه مربی باشد، و پیدا است که نخستین مربی پدر است و مادر. اگر در آموزش و پرورش کودکی خود چیزهایی که اکنون در اختیار داریم می داشتیم، ورزش و شنا وتیر اندازی و اسب سواری و نقاشی و حجاری و موسیقی و آواز و سایر اشکال هنر را فرا می گرفتم، زبان های مختلف از فرانسه و انگلیسی و آلمانی و ایتالیایی و … را می آموختم، چه در کودکی ماده ی دماغ نرم است و با کم ترین کوشش همه چیز را فرا می گیرد. این چیزها را علاوه بر درس های مدرسه فرا می گرفتم و چون بزرگ می شدم میدان انتخاب من از لحاظ ساز و برگی که فراهم کرده بودم بسیار فراخ تر می شد و هیچ چیز از فرا گرفته ها به هدر نمی رفت.
چیز دیگر که زندگی به من آموخت، نیازمندی انسان زنده به دوستان است … آن که در میان مردم به سر می برد، ناچار باید مردم را بشناسد و مردم او را بشناسند و کمک بکند و کمک بگیرد.
در کوچکی بسیار به دوستی یاران دل بستگی داشتم و آنان نیز چنین بودند و این دوستی از ته دل سرچشمه می گرفت. هر چه من و دوستانم بزرگ تر می شدیم رفته رفته محبت قلبی به محبت عقلی و دوستی با حساب و جمع و تفریق تبدیل می شد، آن گاه که بر یکی از دوستان بار زندگی سنگینی می کرد و همسری می گرفت، با پیشرفت زمان همت خویش را درباره ی خانواده متمرکز می ساخت و توجه او به یاران و دوستان کاهش می یافت. چنین است که دوستی خرد خرد فرو می ریزد و به شکل سخن گفتن و شنیدن مشاوره در خیر و شر در می آید. دیگر دوست صادق چیزی جز نصیحت بی شائبه ندارد که به دوست صادق خویش ببخشد و این نصیحت بی شائبه خود چیز عزیز و گرامی است. من از دوستان خالص خود اندرز خواهی می کنم نه از آن رو که به آن کار می کنم بلکه برای آن که بهتر بفهمم و ببینم مردم که با چشم دیگری می نگرند چگون به امور نگاه می کنند تا نظر من کامل تر شود، و در پایان کار خودم و تنها خودم تصمیم بگیرم. چه بسیار شده است که با نصیحت گویان مخالفت کرده و به عاقبت نیک رسیده ام.
***
امر دیگری که زندگی به من آموخت بی زاری از تنگی بود. تنگی در اطاق کار، تنگی در خانه، تنگی در آمد و شد، و هم چنین تنگی دل. آن اندازه از دنیا که بر ما مکشوف شده افق بسیار فراخنا دارد و آن چه هنوز آشکار نشده افق بلکه افق های وسیع تری دارد. در میان اقسام تنگی یکی هم تنگ ذهنی به اشکال مختلف است که از آن بیزارم؛ و این تنگ ذهنی به اشکال گوناگون فراوان در مردم دیده می شود و نام دیگر آن تعصب ذهنی است بسیار می شود که انسان بی جا برای نظر خود یا خانواده ی خود یا رنگ و دین خود تعصب بی جا دارد یا عقیده ی سیاسی خاصی را که دارد صحیح می- شمارد و عقاید دیگر را خطا می پندارد. این یک حماقت ذهنی است که آن طرف آن دیگر حماقتی نیست و با آنکه معلوم است که ذهنی است که عقل بشر تا چه اندازه قاصر است این تعصب اعتماد بی جایی به قدرت عقل به شمار می رود. و اما تنگی قلب صفت دلی است که مهر و رحمت از در وسیع به آن وارد نمی شود بعضی رحمت و مهر آن چنان نیست که همه ی مردم را به هر عقیده و هر جنس و هر سرزمین شامل شود: رحمتی که نیکوکار و بدکار هر دو را فرا گیرد و حقیقت طبیعت بشری را در اوج بلندی و حضیض پستی بشناسد و هر چیز را بفهمد و از هر چیز در گذرد، رحمتی که میخواهد به رحمت خداوندی نزدیک شود.
زندگی به من آموخت و آموخت… زندگی هزار درس به من آموخت…
این سه درس از آن درس هاست.

18
هدف باید داشت
به قلم: امیل زیدان
امیل زیدان در سال 1893 به دنیا آمد و پس از تحصیل در مصر و بیروت لیسانسیه ی حقوق شد. از 1914 به این طرف پس از مرگ پدرش مجله ی” الهلال” را اداره می کند و نیز با کمک برادرش” شکری زیدان” چند مجله ی هفتگی و ماهانه انتشار می دهد و هم چنین در مؤسسه ی الهلال یک شعبه ی فرهنگی برای چاپ کردن کتاب ها و مجلات فرهنگی دائر کرده است.
***
من اکنون که عمرم به از شصت سال گذشته است نمی توانم نظری به گذشته بیندازم و ببینم در این معرکه آن را به نام”زندگی” می نامیم در کارهایی که کرده ام و عبرت هایی که از این زد و خورد به دست آورده ام، چه اصول و مبادی وجود دارد.
آوزگار اول من پدرم بود. فراموش نمی کنم داستانی را که پدرم روزی برای من نقل کرد و در سخت ترین اوقات زندگی همیشه آن را به خاطر داشته ام.
او به من گفت:” سربازی انگلیسی، برای رفتن به سرباز خانه عباسیه ی مصر، خری کرایه کرد و بر آن سوار شد. ” چاروادار” پشت سر خر می دوید و به خیال این که آن مرد” عربی” نمی داند، هر چه دلش می خواست، هنگام راندن خر به آن مرد دشنام می داد و سخن زشت می گفت. راه گذری آن سرباز را نگاه داشت و به او گفت که: می دانی صاحب خر چه می گوید؟ او به تو دشنام می دهد و حرف های زشت نسبت می دهد! آن سرباز پرسید که آیا این سخنان مانع از رسیدن من به عباسیه هم خواهد شد یا نه؟ راه گذر در جواب کفت: البته نه. آن گاه سرباز گفت: پس بگذار هر چه می خواهد بگوید، که آن چه برای من لازم است تنها رسیدن به عباسیه است و بس.
از این داستان دریافتم که انسان باید هدف خود را بشناسد و چون آن را شناخت، بدون توجه به آن چه در راه پیش می آید، با کمال امیدواری و اطمینان به طرف هدف خویش حرکت کند. کامیابی، آن اندازه که جوانان اموزی خیال می کنند، دور از دسترس نیست، بلکه آن چه اهمیت دارد، معین کردن هدف و تهیه وسایل لازم برای رسیدن به آن است. خیلی کم اتفاق می افتد که جوانی بداند چه می خواهد و در راه آن بکوشد و همت کند و روزی به منظور خویش نرسد. ناکامی تنها برای کسانی است که منظورهایی عالی در نظر می گیرند بی آن که کوشش لازم درباره ی رسیدن به آن مبذول دارند و روز به روز، بلکه ساعت به ساعت، برای رسیدن به هدف سعی کنند و عرق بریزند و زحمت بکشند.
از طرف دیگر توانایی محدود است، و آن مقدار که در راه سخن گفتن و مجادله کردن و حسد ورزیدن و کینه کشیدن مصرف می شود، باید از حساب کار جدی فایده بخش کسر شود، و چنین است که گفته اند:” چون خدا بد قومی را بخواهد، آنان را از کار باز می دارد و به مجادله و گفت و گو مشغول می سازد”.
“با خودت راست باش”
در زندگی من یک حکمت اثر بزرگی داشته، و آن گفته ی شکسپیر است، در داستان هملت که تقریباٌ چنین است: با خودت راست باش، تا با دیگران راست باشی. انسان برای گول زدن خویش ماهرتر از گول زدن دیگران است؛ و هر کس که بتواند خود را راضی کند تا با واقع رو به رو شو، و هر اندازه هم این واقعیت دردناک باشد نهراسد، در زندگی برنده ترین سلاح را در اختیار دارد. ظاهراٌ چنین به نظر می رسد که انسان به آسانی می تواند نسبت به خودش راستگو و صادق باشد، ولی حقیقت امر آن است که این کار دشواری فراوان دارد، و عادت کردن به چنین خصلتی جز با تمرین حاصل نمی شود.
انسان بنا به طبیعت خویش آن چه را که طبعش به آن مایل است تصدیق می کند و به آن چه اسباب راحتی ذهن می شود قناعت می ورزد؛ ولی رو به رو شدن با حقیقت تلخ و پنجه نرم کردن با واقعیت در ناک کاری است که ریاضت نفس لازم دارد و باید مدت مدیدی انسان بکوشد تا جلو تمایلات نفسانی را بگیرد.
” مردم را معذور بدار”
حکمت دیگری که در زندگی من اثر فراوان داشته، این کلام قدیمی است که می گوید:” خردمند ترین مردم کسی است که بیش تر مردم را معذور بداند”. چیزهایی که افراد بشر را به تکاپو وا می دارد تقریباٌ همه بر یک نهج است، و اختلافی که میان مردم دیده می شود از آن است که در محیط های مختلف به سر برده و رشد کرده اند و به همین جهت بسیار دشوار است کسی که در میان نازو نعمت به سر برده بتواند فهم کند که آن کس که سختی به سر می برد و به زحمت قوت لا یموتی به دست می آورد در چه حال است!
اختلاف اساسی میان طبقات مردم قائل شدن، از ستم گری یا لااقل از کوتاهی فکر است. فرق میان نیکان و بدان، عاقلان و ابلهان، راستگویان و دروغگویان، و نظایر آنان، به آن اندازه نیست که در بادی امر به نظر می رسد. در همه ی ما مقداری از این عناصر مخالف به تفاوت نهفته است. اگر یکی از ما ابتدای زندگی به جای کسی باشد که او را بد کار و ابله یا دروغ گو می نامیم، غابلاٌ کاری جز آن نخواهد کرد که این کس که او را بد کار و ابله و دروغ گو می نامیم می کرده است.
از زندگی آموخته ام که بهره ی فکر و منطق در کار های مردم بسیار از آن اندازه که اعا می کنیم کم تر است… مردم در درجه یاول به راهنمایی غرایز و مصالح خود گام بر می دارند، ولی نسبت به فکر و منطق حیله می ورزند تا آن چه را که می کنند خوب جلوه دهند و مردم نیز چنین بپندارند!
” گذشت در زندگی نسبت به زن”
زن نصفی از ما است که به آن نیازمندیم و باید سخنی درباره ی وی بگویم، و گرچه ممکن است که آن چه می گویم خشم گروهی از خانم ها را بر انگیزد، ولی پناه بر خدا می برم و می گویم:” به نظر من اشتباه بلکه ظلم فاحش است که مرد با زنی همان گونه رفتار کند که با همکاران مرد خود می کند… نظر و منطق زن نسبت به زندگی غیر از مرد است و شک نیست که جنبه ی زنانگی او بر زندگی تسلط دارد، و هرچه می کند پیوسته رنگ عواطف و انفعالات را دارد”.

19
اگر” زندگی” کمال مطلوبی نداشته باشد بیهوده است
به قلم: دکتر بدالرزاق سنهوری
دکتر عبدالرزاق سنهوری در 1917 از مدرسه ی حقوق قاهره فارغ التحصیل شد، و در تمام دوره های تحصیل شاگرد اول بود. پس از آن به فرانسه رفت و در حقوق و اقتصاد و علوم سیاسی درجه- ی دکتری گرفت، و به استادی حقوق دانشگاه قاهره رسید، و سپس رئیس دانشکده حقوق شد. پس از آن قاضی محاکم مختلط و مستشار پادشاه و معاون وزارت خانه های فرهنگ و دادگستری بود، و یک بار به وزارت رسید، و اکنون رئیس شورای دولتی است.
***
زندگی به من آموخت که هر چه را که خیلی به آن علاقه دارم، چون به دستم برسد، از آن سیر می شوم. من در کئدکی در خانواده ی پوشیده حالی می زیستم که اسباب زندگی در آن به طور متوسط فراهم بود، ولی تجمل و ثروت در آن دیده نمی شد. آرزو می کردم که زندگی بهتری داشته باشم، و خدا خواست که به حدی از آن برسم، و چون چنین شد، دیدم به آن علاقه ندارم. خانه ای که اکنون در آن به سر می برم و در آغاز زندگی آرزوی آن را می کردم، به نظرم چیزی است که نه مایه ی بدبختی اسا نه مایه ی راحت. مالی که گرد کرده ام و چنان می پنداشتم که مایه ی سعادت است، در نظر من چیزی است که نه انسان پیر می برد و نه عقب می اندازد. مقامی که به آن رسیدم و پیش تر در بند رسیدن به آن بودم، چیز ” توخال” به نظرم می رسد که نه از من چیزی می کاهد و نه بر من چیزی می افزاید. از این جا دانستم که اگر انسان برای خود یک هدف عالی در نظر نگیرد و برای رسیدن به آن نکوشد، زندگی چیز بیهوده و بی معنایی است. این هدف بایستی برتر از ماده باشد، و با گذشت روزگار بر جای ماند، و چنان باشد که اگر انسان به جزئی از آن دست یافت، شکفته خاطر شود و در بند دست یافتن بر مقدار بیش تر باشد.
***
و نیز زندگی به من آموخت که مردم در درجات بسیار پست از دنائت و در جات بسیار عالی از بزرگواری جای دارند، و در عین حال در وجودشان خیر و شر هر دو موجود است، و همان اندازه که سقوط می کنند بالا می روند. من، در بیست سالگی، با جوانی هم سال خود نهایت دوستی را داشتم. پس از آن دوست من از من برید، چنان که گویی مرا نمی شناسد، و جفای فراوان از او دیدم که خود دلیل پستی اخلاق و دنائت طبع او بود؛ همین دوست در موقع دیگر فلز وجودش پاک شد و روحش ترقی کرد و در میدان جهاد پا گذاشت و در راه میهن شهید شد. من از این جا دانستم که مردم نه شیطان خالص اند و نه فرشته ی محض، و عاقل کسی است مه با حال مردم بسازد، و اگر بدی از دوست دید از وی نبرد، و چون رابطه ی میان او و دیگران جراحتی برداشت که ناچار بهبود خواهد یافت، این رابطه را پاره نکند.
***
و زندگی به من آموخت که اختلاف میان مردم در ظاهر امر بیش از آن است که در حقیقت امر چنان است، و راستش را بخواهیم، مردم از لحاظ خوشبختی و بدبختی جایشان بسیار به یک دیگر نزدیک است، و هر کس به قدر خود مایه- ی خوشی و مایه ی اندوه دارد. مردی را می شناختم بسیار عالی مند و دست تنگ، که هر کس به او می نگریست با خود می گفت که ناچار بسیار بدبخت است، و پس از آن دانستم که ایم مرد، به آن اندازه که می نماید، بدبخت نیست. او به تنگی زندگی عادت کرده بود، و چنان بود که چون نعمت بسیار کوچکی ناگهانی به وی می رسید قدر آن را می- دانست، و سخت شادمان می شد و همان گونه که پیش تر تلخی زندگانی را می چشید، از مذاق این نعمت کامش شیرین می شد و خوشبخت می گردید.
از مرد مورد اطمینانی شنیدم که یکی از پول داران بزرگ مصر مع بسیار با نفوذ است و حتی دولت ها را ساقط می کرده یا روی کار می آورده، غالباٌ با خود خلوت می کرده تا بدبختی خویش را فراموش کند و آن را از چشم مردم دور نگاه دارد. در تاریکی شب، پنهانی، از بستر به گوشه یی می رفته و تنها بر خود می گریسته است.
خانمی را می شناسم که روزی از سختی زندگی می نالید و چون ارث برادرش به او رسید، از این که نمی دانست مال را چه کند ناله داشت! پس از این همه، بر من ثابت شد که مردم در خوشبختی و بدبختی همه شریک اند و، بر خلاف آن چه در ظاهر اختلافاتی دیده می شود، روززمین عدالت بیش از آن چه مردم گمان دارند کار می کند.
***
و نیز زندگی به من آموخت که کامیابی من در حیات در گرو ایمانی است که به خویشتن دارم، و ایمانی است که مردم به من دارند… ایمان به نفس مرا بر آن می دارد که به کار برخیزم، و اعتقادی که مردم به من دارند، مرا به نتیجه ی کاری که می کنم امیدوار می سازد. و اگر توازنی در این اعتماد به نفس و اعتماد مردم به انسان موجود نباشد، در زندگی کامیاب می شود. هرگاه ایمان به خود از اندازه بگذر، غرور پیش می آید که انسان را در راه حق گمراه می کند، و چون تکیه ی شخص به اعتماد مردم بر وی بیش از اندازه شود، و به جایی برسد که هر چه می کند به نظر مردم و بنا به میل ایشان باشد، نتیجه اش سستی و پریشانی است که از آن تسیلم و سر سپردگی فراهم می آید. من میان خود و مردم این توازن را حفظ کردم، و دانستم کهچنین توازنی در بسیاری از صفات دیگر نیز ضرورت دارد. در واقع بینی و خیال پروری نیز توارن لازم است، و اگر توجه به واقعیت از حد بگذرد، جمود و تنگ نظری نتیجه می- شود، و چون توجه به خیال از اندازه تجاوز کند، سبب دور شدن از حقایق می گردد.
در مسأله مادیت و معنویت نیز چنین است، و زیادتی توجه به ماده سبب بلادت و قدر ناشناسی از مبادی عالیه ی زندگی می شود، و معنویت بیش از حساب باعث ناتوانی از رو به رو شدن با واقغیت زندگی می گردد. در آمیزش با مردم و گوشه نشینی نیز باید حد تعدال را از دست نداد، و اگر انسان یک مرتبه خود را در اجتماع غرق کند، شخصیت خویش را از دست می دهد، و گوشه نشینی زیاده از حد نیز زیان های دیگر دارد. معذالک باید به این حقیقت تسیلم شد که فراهم آوردن این اعتدال و توازن کار بس دشواری است و امر اساسی این است که انسان بفهمد چگونه می تواند از افراط در یک صفت یا تفریط در صفت دیگر جلو گیرد.
***
و نیز زندگی به من آموخت که غافل ماندن از فکر آینده از مهم ترین اسباب آسایش است. من هیچ گاه آن اندازه خسته نمی شوم که به فکر آینده می افتم؛ شاید مرگ نخستین حقیقتی است که انسان هرگز در آن نمی تواند شک کند، و این آینده ای است که حتماٌ وجود خواهد یافت، و این یکی از نعمت های خداوند است مه انسان را از توجه به این حقیقت غافل می دارد و اگر چنین نبود هر کس پیوسته سر گردان و پریشان بود و جز درباره ی مرگ درباره ی چیز دیگری اندیشه نمی کرد.
***
و نیز زندگی به من آموخت که قدر نعمت را آن وقت می دانیم که از دست ما بیرون رفته است.
***
و زندگی هم چنین به من آموخت که طمع راحدی نیست و انسان نمی داند کجا بایستد، ولی چون سخت دچار لغزش شود، نفس به مقدار ناچیزی قانع می شود.
***
و نیز زندگی به من آموخت که هر روز چیز های تازه ای از آن بیاموزم و تا دم مرگ از آن درس بگیرم، و که می داند که اگر من باز هم عمر کنم، چه چیرهای دیگر خواهم آموخت؟

20
رنج های زندگی ساخته ی دست انسان است
به قلم: دکتر لئون ج. سول
دکتر” سول” فارغ التحصیل دانشگاه” کولومبیا” و استاد معالجات روحی در دانشکده ی طب” پنسیلوانیا” است. در زمان جنگ جهانی دوم رئیس برنامه ی مبارزه ی با ناشی از جنگ در پایگاه دریائی” فیلادلفیا” بود. ویدو کتاب مهم در خصوص” روان کاوی” نوشته است، یکی به نام” بلوغ عواطف” و دیگری به نام” قانون و قاعده ی بشری”.
***
به عقیده ی من هدف مستقیم حیات آن است که زندگی کنیم، و برای باقی ماندن نوع بشری بکوشیم. در مراحل مختلف عمر از اشکال مختلف زندگی می گذریم، یعنی به دنیا می آییم و به حد بلوغ می رسیم و همسری اختیار می کنیم و نسلی بر جای می گذاریم و سپس از دنیا می رویم. چنین است که هدف مستقیم حیات بشری عبارت از آن می شود که هر کس اشکال مختلف زندگانی خویش را صورت تحقق بدهد و به شکل صحیحی نضج و پختگی پیدا کند و انسان کاملی شود. اگر عوامل مضره ای در کار نباشد، درخت بلوط رشد می کند و خدنگ بالا می رود، و برای جنس بشری نیز قضیه از همین قرار است. بهترین دلیل این مسأله آن است که مرد پخته و رسیده و زنی که وی نیز چنین باشد، قابلیت آن را دارند که همسران شایسته ای برای یک دیگر باشند، و پدر و مادر خوبی برای فرزندان خویش شوند، و در عین حال به نیکوترین وجهی می توانند از محبت و عشق و کار کردن لذت ببرند، و در عشق و کار، هر دو، مسؤولیت خویش را احساس کنند.
اگر جهان ما در ابتدا از کسانی ساخته شده بود که رشد و پختگی و بلوغ کامل داشتند، با عشق بچه می آوردند، و مسؤولیت خویش را در برابر خانواده و جهان نیکو می دانستند، بسیاری از مشکلات عالم بشریت خود به خود از میان می رفت… ولی بسیاری از مردم در کودکی خود گرفتاری هایی داشته اند که از پیشرفت و نضج صحیح آنان جلو گرفته ، و به همین جهت در مرحاه ی بلوغ طبیعت سالم و کامل پیدا نکرده اند. این دسته از مردم پیوسته احساس می کنند که نقص و خطایی در کار است، ولو این که به حقیقت آن وقوفی ندارند، و پیوسته احساس ناکامی و پریشانی و پرا کندگی خاطر دارند، و در مقابل همین احساسات باطنی همان گونه مقاومت می کنند که در مقابل خطری یا دشمنی باید مقاومت کرد، و همیشه آماده ی آن هستند که یا به جنگ برخیزند ویا بگریزند. فکر فرار آنان را به می خوارگی و فرو رفتن در پریشان کاریهای دیگر ذهنی می کشاند، و عشق به جنگ آنان را به تبهکاری و سخت دلی در جنگ می رساند. این آمادگی انسان برای سختی و کین توزی، حتی نسبت به برادرش، بزرگ ترین مشکل حیات بشری است، چه آن گاه که شکل جنگ به خود می گیرد، همه ی ما در بد بختی و نیستی تهدید می کند.
اگر انسان، زمانی با جنگ و زمانی دیگر با فرار، از خود دفاع نکرده بود، در چنگل و غار و همیشه مدفون می ماند. انسان که توانسته است با زندگانی اجتماعی خویش تا حدی از آزار عناصر طبیعی و تعدی حیوانات وحشی بیاساید، می- داند که چگونه خود را از آسیب بیماری رهایی بخشد و آن اندازه خوراک و پوشاک آماده سازد که برای ساکنان کنونی کره ی زمین بس باشد.
اگر حادثه ی آسمانی رخ نکند، انسان خطر تهدید کننده ای در برابر خویش ندارد، جز روح مقاومتی که در جان خود وی نهفته اسن، و مقصود ما همان روح جنگاوری و گریز است. این استعداد وحشیانه ی انسان برای آزردن و کشتن تا امروز هم چون عضو زایدی مانن” آپاندیس” بر جای مانده، و این که هر مشکلی را می خواهند از راه جنگ یا فرار حل کنند بسیار طریقه ی ابتدایی است، و همان روشی است که بچه ی تازه بالغ چنان می کند؛ و اما روش دیگر که روش تفاهم و همکاری است، ناچار باید بر نیروهای رسیده و پخته بالغ رشید متکی باشد.
بسیار ممکن است که چون انسان در جهانی زندگی می کند که روح کودکی بر آن حکومت دارد، ناچار از جنگ و کشتار باشد، ولی چنین نیرویی اگر در تحت فرمان نیروهای رشید و برای محقق ساختن هدف های عالی قرار گیرد، مؤثر تر خواهد بود. باید گفت که تا در دنیا اشخاص بالغ کامل به اندازهی کافی پیدا نشود، جنگ ها و کشتار ها از میان نخواهد رفت.
***
مشکل اساسی برای پیدایش هماهنگی در اجتماع و اساس حل مسأله آن است که مردم حقیقت بلوغ عاطفی و حیاتی خویش را چنان که باید بشناسد، و بکوشند که آن را عملی سازند، و کودکان را برای رسیدن به این مرحله یاری کنند.
بیش تر بدبختی های بشریت کار خود انسان است! و این بدبختی ها، بیش از هر چیز، نتیجه آن است که بسیاری از مردم بالغ، در دوران کودکی خود، ناقص مانده و رنج های سخت چشیده اند، و به همین جهت به جای آن که بکوشند که از نیروی خود در محبت و کار همراه با احساس مسؤولیت مدد بگیرند، خود خواه و پریشان خاطر و نگران و بی آرزو به سر می برند، و درون جانشان از دشمنی و کینه ورزی مالامال است!
پختگی و بلوغ واقعی تنها راهی است که ما را از پریشانی و پراکندگی به سلامت نفس و زندگی مطابق دل خواه افراد و عموم می رساند.
من به این ایمان دارم و علم نیز آن را تأیید می کند… و این که گفتیم نتیجه ی مشاهدات و آزمایش های شخصی من است!

21
در زندگانی نباید مأیوس بود
به قلم: خانم دکتر دریه شفیق
این خانم از مدرسه ی عالی” سوربون” در پاریس درجه ی دکتری در ادبیات گرفت، و چون به مصر بازگشت، با تأسیس جمعیت” دختران نیل” برای گرفتن حق زنان در اجتماع مشغول فعالیت شد. وی مجله ی” دختران نیل” را که حامی حقوق زنان است منتشر می کند، و سخت در بالا بردن سطح فکری و بهداشتی و اجتماعی زنان مصری می کوشد.
***
نخستین درسی که زندگی به من آموخت، ایمان مطلقی است به این که یأس و نا امیدی با زندگی نمی سازد، و پیروزی کسی را است که در مبارزات زندگی امید و آرزو را پیشوای خویش قرار دهد، و زرهی از صبر بپوشد، و با کمال شکیبایی به کار بپردازد.
زندگی به من آموخت که صبور و بردبار باشم. به خاطر دارم آن گاه که برای تکمیل تحصیلات به پاریس می رفتم، این کار من طوری بود که مورد پسند مرتجعین نبود، چه ایشان با درس خواندن زنان موافق نبودند و عقیده شان این بود که زن باید تنها در خانه مشغول کار باشد. ما برای دنباله دادن تحصیلات خود مورد حمله های سخت قرار گرفتیم، ولی بر آزار ها بردباری کردیم، و با نیروی صبر توانستیم به مقصود خود نائل شویم.
من در زندگی خود ابداٌ نومیدی را نشناختم، زیرا می دانستم که” یأس” ما در مغلوبیت و شکست است. زندگی به من آموخت که هر اندازه خداوند به انسان نیروی اراده بخشیده باشد، به همان اندازه می تواند بر سرنوشت خود حکومت کند، و سختی ها و ناراحتی ها را زیر پا گذارد، و بدون خواری و مذلت به آرزوها و آمال خود برسد. به خاطر دارم که ده ها نفر زن پیش از من دست به کار انتشار روزنامه ای برای طبقه ی زنان شده بودند، و آن گاه که من به انتشار مجله ی” دختران نیل” پرداختم همه مرا از شکست کسانی که پیش از من به چنین کارها دست زده بودند می ترساندند! ولی زندگی به من آموخته بود که اراده ی نیروند، آن گاه اثرش آشکار خواهد شد که انسان از شکست ها برای کامیابی قطعی استفاده کند.و به حمد الله چنین هم شد.
هم وطنان من متعجب می شوند که من شوهر و دو طفل دارم، و علی رغم مسؤولیت های فراوانی که در نهضت زنان مصر بر عهد دارم، وظایف خود را هم چون یک همسر و یک مادر خوبی انجام می دهم. اینان فراموش کرده اند که من از زندگی درس گرفته و دانسته ام که با کمی حسن تدبیر هر کس می تواند میان کارهای خصوصی با کارهای عام المنفعه هماهنگی ایجاد کند، و در هر دو تای آن ها موفق و کامیاب شود. برای من همین اندازه بس که با وجود مبارزات شدید در کارهای عمومی، در خانه ی خویش زندگی زناشویی بسیار عالی دارم که روح مادری بر آن پرتو می افکند، و چه دوست دارم که چنین نوع زندگی در تمام خانه های مصری وجود داشته باشد.
زندگی البتهآسان بر انسان نمی گذرد. در هر ساعت با تلخی ها و ناراحتی های ان رو به رو هستیم و دشواری های آن در برابر ما قد علم می کند و گاهی اوقات این مصایب هم چون طوفانی فرو می ریزد و گروه کثیری را در خود فرا می- گیرد. در این جا است که زندگی به مردم زنده چنین می آموزد که آرامش و ضبط نفس تنها است که هر فرد عاقلی می تواند به وسیله ی ان با این سختی ها مقابله کند و پیش برود، تا بر جریانات مخالفی که او را احاطه می کنند پیروز شود، و بر امور مسلط گردد، و بالاخره به پیروزی دست یابد.
هنگامی که اتحادیه ی” دختران نیل” کار خود را آغاز کرد، موج عظیمی از خشم و غضب از هر سو ان را در خود گرفت، و دسته ی مختلف دست به یکی کردند تا آتش جنبش ما را خاموش کنند،و نگذارند زن مصری جدید به آرزوهای خود برسد و در امور سیاسی و اجتماعی با مردان برابری داشته باشد؛ ولی ما با حسن تدبیر و دنبال کردن مبارزه ی خویش، توانستیم که در جبهه ی مخالفان و دشمنا، با منطق و کار مثمر مفید، شکاف ایجاد کنیم، و با حکمت و بردباری توانستیم بسیاری از هیأت های روشن فکر را هوادارخود سازیم، به طوری که در آخرکار دشمان ما دراقلیت و دشمنی آن ها محدود به حدود ناچیزی شد.
دیگر چیزی که زندگی به من آموخت این است که در هنر مبارزه یی لباس لازم آن را بپوشم، و هر دردی را با داروی مناسب درمان کنم. نباید مبارزه ی ما بی بند و بار باشد، و چنین است که من برای رسیدن به هدف نقشه ی لازم طرح کردم و هدف خویش را معین ساختم، و اینک گام های بلندی به طرف مقصود برداشته ایم و دولت در صدد بر آمده و به شکل جدی در این خط افتاده است که زن مصری از لحاظ سیاست عمومی هم طراز با مرد باشد. اگر نظم و کار مرتب نبود، ما هرگز ممکن نبود به هدف خویش برسیم، و پیش در آمد کامیابی در برابر ما چهره بگشاید. و نیز به خاطر دارم که زندگی به من آموخته است که در هریک از اعمال عمومی و خصوصی خویش، بر نفس خود متکی باشم، زیرا که اعتماد به نفس صفت مردم دانا است و قدرت و توانایی هر کس از شخص وی سر چشمه می گیرد.
شاید خصلت” اعتماد به نفس” بزرگ ترین و عالی ترین درسی باشد که زندگی به من داده است. من به تنهایی به کارهای عمومی خود برخاستم و اینک یقین دارم که اعتماد به نفس تنها ضامن موفقیت و کامیابی و رسیدن به آرزوها است. برای من این بس که پس از هشت سال مبارزه به تنهایی اینک جبهه ی نیرومندی از زنان دانشمند و نیرو گرد آمده است که به خواست خدا، در آتیه ی نزدیک، به هدف خود خواهند رسید.

22
انسان را نمی توان شکست
به قلم: ویلیام شیرر
ویلیام شیرر، روزنامه نگار و مفسر اخبار رادیو و نویسنده ی چندین کتاب است، و دیپلم های علمی و افتخاری وتعدد دارد. سال 1925 برای مدت دو ماه قصد مسافرت به خارج آمریکا کرد، ولی بیش از بیست سال در پاریس و لندن و ولن و برلن و اسپانیا و جاهای دیگری که کارش ایجاب می کرد ناچار از اقامت گردید.
***
در این روزگار پر آشوب و فتنه یی که اعصاب انسان را خرد می کند، بسیار دشوار است که کسی بتواند آسایش فکری داشته باشد، و در آن آسایش به این نکته بیندیشد که” به چه چیز ها ایمان دارد؟” حقیقت این است که وقت و فرصتی که مناسب با این نوع اندیشه باشد، با وجود ان که زندگانی بر روی همین اندیشه متکی است، بسیار کم و ناچیز است، در صورتی که بدون جنین اندیشه ها تحمل حیات برای انسان سخت و دشوار است.
نظر شخصی من درباره ی زندگی، مانند همه ی اشخاص دیگر، نتیجه ی آزمای های خصوصی من است، و در میان این آزمایش ها دو تا است که بیش از همه در ساختن معتقدات من تإثیر داشته است. یکی از آن دو آزمایش هایی است که در زندگانی خویش در رژیم دیکتاتوری به دست آورده ام، و دیگری اطلاعات جسته گریخته یی است که در ضمن جنگ به آن ها رسیده ام.
و اما زیستن در کشور دیکتاتوری به من آموخت که چگونه قدر چیز هایی را که حکام مستبد و دیکتاتور حق داشتن چنان چیزها را به مردم نمی دهند بشناسم، و از این قبیل است احساس گذشت و احترام به دیگران خصوصاٌ احترام به روح بشری.
اوضاع و احوال جنگ که آن را دیده ام، نه فقط از بی باکی و آمادگی انسان برای فداکاری مرا به تعجب انداخته است، بلکه بیش تر از آن جهت که افراد بشر، علی رغم آلام فراوان و مظاهر توحش که از هر طرف آنان را در جنگ احاطه می کند، باز هم یر سختانه در راه بقا و بزرگی می کوشند و بردباری نشان می دهند، دچار شگفتی می شدم. مردمان شهری را می دیدم که از هواپیما بمب بر سرشان می بارید، یا آنان را به اردوگاه های کار اجباری می برند، و چون از این مصیبت ها خلاصی می یافتند باز هم تمام خصایص انسانی خود را محفوظ داشته با کمال اعتماد به نفس و توکل به خداوند و با کمک دیگر یاران بشری خویش مردانه برای پیشرفت می کوشیدند.
***
انسانی که این چیزها را می بیند، برایش محقق می شود که ممکن نیست انسان و انسانیت از پای بیفتد و بشکند و از میان برود. چون شخص می بیند که انسان علی رغم سختی و فساد زندگی با کمال دشواری فضایل عظیم خود را، از قبیل محبت و شرافت و شجاعت و مهربانی و فداکاری، حفظ می کند، به این که خود فردی از افراد بشر است می بالد، و ایمانش به سایر همراهان بشری خویش در راهی که می رود فزون تر می شود.
طبیعی است که در چنین روزگار آشفته ای که به سر می بریم، اوقاتی پیش می آید که انسان احساس سقوط می کند، و به اندازه ی فراوانی شجاعت خود را از دست می دهد. من شخصاٌ در چنین موارد، از دو راه، خود را تسلی می دهم: یکی مدد گرفتن از کتاب های تاریخ است، و دیگری دست به دامان زندگانی جدیدی زدن که پر از امید و آرزو باشد.
چون در ضمن مطالعه ی تاریخ گذشته کتاب” پلوتارک” را می خوانم، آن کتاب به خاطر من می آورد که حتی در دوره- های طلایی تاریخ یونان و روم، که عالی ترین مظاهر تمدن ما به آن ها پیوسته است، بسیاری از چیزها که امروز ما را ناراحت می کند وجود داشته، و جنگ و نفاق و فتنه و خیانت و تعصب و استبداد و انگیختن بی سرو پایان در کار بوده است. چنین است که خواندن تاریخ حقیقت بدبختی ها را آشکار می سازد ونظر انسان را به بدبختی خویش تعدیل می کند، و آن گاه تحمل مصیبت آسان تر می شود.
من در پایان کار به این نکته رسیده ام که قسمت اعظم خوشبختی واقعی وابسته به زندگانی درونی شخصی و حالت عقلی و روحی وی می باشد، گر چه یافتن چنین زندگی در روزگار پر آشوب کنونی کار آسانی نیست. برای چنین زندگانی لازم است که انسان نیک در کار خود تأمل و اندیشه کند و آیین دقیقی در زندگانی خویش پیش گیرد، و نیز لازم است که نسبت به شخص خویش امین باشد، و قوه ی فهم عالی داشته باشد، و سخت برخداوند اعتمد کند. ولی، در مقابل این دشواری ها، آسایش درونیی که انسان پیدا می کند و پیش آمد زمانه آن را نمی تواند از بین ببرد،بهترین پاداشی است که شخص از چنان شکیبایی و تحمل سختی به دست می آورد.

23
رفتار من با مردم
به قلم: عباس محمود عقاد
عباس محمود عقاد در شهر اسوان مصر، به سال 1889، متولد شد. ابتدا در دستگاه دولت کار می- کرد، ولی پس از آن به روزنامه نگاری و تدریس پرداخت، و در کارهای سیاسی وارد شد، و به وکالت مجلس شورا و مجلس سنا رسید، و به عضویت مجمع لغوی عرب پذیرفته شد. ده ها کتاب در موضوعات ادبی و فلسفی و تاریخی و سیاسی و شرح حال بزرگان منتشر کرده است، که از آن جمله است: کتاب های”عبقریة محمد” و “المسیح” و “ابن الرومی” و “فرنسیس بیکون”.
***
زندگانی، در سیاستی که بایستی با مردم داشته باشم، دو چیز به من آموخت: یکی مربوط به آن چه که از من به مردم می رسد، و دیگری مربوط به آن چه از مردم به من می رسد. چون این را دانستم، از این که بی جهت دچار زحمت و رنج شوم آسودم، و به این نکته پی بردم که چگونه در مصرف کردن سرمایه ی زندگانی جانب اقتصاد و صرفه جویی را نگاه دارم.
و اما در آن چه از مردم به من می رسد، نقشه ی من این شده است که طبایع و اخلاق مردم را به طور جمله و یک جا در نظر بگیرم، و میان آنان بر حسب اشخاص و افراد تفاوتی قائل نشوم.
پیش آز آن که به این نتیجه برسم، چون به اخلاق یک فرد مصادف می شوم، آزرده و نا امید می گشتم، و هر دفعه که به آن بر می خوردم چنان بود که گویی چیز تازه ای اکتشاف می کنم که منتظر دیدن آن نبوده ام. با گذشت روزگار چنان خو کردم که برای همه ی مردم در دفتر سود و زیان فقط یک حساب باز کنم، و به این ترتیب بود که ستون زیان تنزل کرد و این خود سودی بود.
عادت کردم که خلق و خو های مختلف را دسته بندی کنم، و هر نوع را در زیر عنوان خودش قرار دهم، به این ترتیب که پیش خود حساب کنم که مردم بعضی خود پسندی دارند، بعضی مهم اند، بعضی عجیب و غریبند، بعضی نقص دارند، و غیر آن از چیز هایی که فرزندان آدم و حوا به میراث برده ایم؛ چیز های تازه ای در آن میان نیست.
هرگاه چیز ناخوش آیندی از مردم به من می رسد، به عناوینی که ساخته ام مراجعه می کنم و می بینم که این چیز در آن جا وجود دارد، و به این ترتیب است که عقل و هوشم را به این پندار که چیز تازه ای دیده ام از دست نمی دهم. مردم خود پسندند، مردم کوچک مغزند. آری… آری… مگر چه است؟ مگر این را از پیش نمی دانستی؟… آری، آن را دفعات مکرر دیده ام، پس چرا تعجب کنم و اظهار ناراحتی و شکایت کنم؟
خود را نیز مدت درازی” پاییدم” و شخص خویش را نیز در فهرست جا دادم. و نیز عادت کردم که هر گاه چیزی سبب کدورت نفس من شود، به او بگویم که” تو نیز چنینی” پس حق خطاب و عتاب نداری!
اما روشی که درباره ی” آن چه از من به مردم می رسد” پیش گرفتم، این بود که هر گاه مورد خشم و انتقاد دیگران واقع شوم از خود بپرسم که:” آیا این به من ربطی دارد؟” و به عبارت دیگر:” آیا اگر مردم از من خشنود نباشند، به من ضرری می رسد یا نه؟” اگر در قضیه چیزی بود که اسباب زحمت و ناراحتی من می شد، می دانستم که قضیه به من مربوط است و بایستی به اصلاح امر بپردازم، و گر نه بی خود نباید رنج ببرم و صرف همت کنم. چون رفتن دنبال مسائل نظری پایان ندارد، در اصلاح این امر به طریقه ی علمی متوسل شدم. در پیش خود همیشه پنج شش نفر از کسانی را که می شناختم و می دانستم که مردم به آنان نظر خوب دارند و بر آنان خشم و خرده نمی گیرند، مجسم می کردم و از خود می پرسیدم که:” آیا دوسا داری که مانند ایشان باشی و چون مردم پیوسته از تو نیز خرسند و خشنود باشند؟”
جواب این پرسش همیشه به سود من بود، زیرا کاری را که می بایستی بکنم معین می کردم، یا مرا از کار معاف می داشت. در بیش تر اوقات بر من آشکار می شد که سرمایه ی خشنودی و ستایش مردم، سکه ای است که یا قلب است و یا بسیار درست، ولی هرگز نمی توان از آن چشم پوشید.
***
و از آزمایش های فراوان در مورد کسانی که نیک آنان را می شناختم بر من این نکته آشکار شد که آنان حیله می ورزند و عقل و ضمیر خود را در این حیله گری برای طلب شهرت سخت آزار می دهند، و نفس این شهرت را دوست ندارند، بلکه پس از آن می خواهند به هدف دیگری دست پیدا کنند.
خدا را شکر کردم که من به این هدف توجه ندارم و چنان نیست که اگر هم بتوانم خود را برای رسیدن به آن کم ترین زحمتی بدهم. من چون کسی بودم که آرزوی مقدار مالی می کرد تا با آن چیزی بخرد، ولی روزی دانست که آن چیز شایسته ی خریدن نیست، و به این ترتیب از مال و آرزوی به چنگ آوردن آن بی نیاز شد.
دو نقشه و خط مشی بسیار سهل و ساده، یکی روش معامله ی با مردم است به این که همه ی آن ها را به طور جمله و کلی در نظر بگیرم، و دیگری طرز رفتار با نفس است که همت آن را منحصر در چیزهایی کنم که به او مربوط است. این دو طرز رفتار بسیار ساده است، ولی باید بگویم که پیروی از آن ها برای کسی چون من آسان است که طبعش باعزلت و گوشه نشینی سازگار باشد و زیاد با مردم نجوشد.
دوستی عزلت چیزی است که من از زندگی آن را نیاموخته ام بلکه بدون آموزش از پدر و مادر به من رسیده است، و هر کس که احتیاج دارد باید آن را بیاموزد و فرا گیرد.

24
باید کاری کرد که محیط زندگی آماده ی ترقی باشد
به قلم: دکتر محمد کامل عیار
دکتر محمد کامل عیار به سال 1901 در طرابلس غرب به دنیا آمد، و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه، در اسلامبول و حلب و قدس، مدت یک سال به روزنامه نگاری پرداخت، و در1930 از دانشگاه برلن درجه ی دکتری فلسفه را به دست آورد. چون به دمشق بازگشت مدتی روزنامه نگاری کرد و پس از آن به تدریس پرداخت و سپس معلم دارلمعلمی بغداد شد. اینک استاد دانشکده ادبیات دمشق است، و موقتاٌ به عنوان کارشناس فرهنگی جامعه ی عرب کار می کند.
***
من عقیده ندارم که حوادث مختلفی که در کشور های گوناگون بر من گذشته، آشنایی مرا نسبت به زندگی و توانایی مرا نسبت به حل دشواری های آن بیش از مردم عادی کرده باشد: همین مردم که با آن همه تجربه پیوسته در زندگی و معامله- ی خود با دیگران همان خطاها و اشتباهات سابق را تکرار می کنند!
ولی آن چه به آن شک ندارم این است که اگر بعضی اوضاع و احوال نبود، من هرگز در زندگی و طرز تفکر خویش حال حاضر را نداشتم. آن گاه که کودکی ده ساله بودم، ناچار شدم از زادگاه خود در لیبی، به واسطه ی حمله ی ایتالیائی ها، مهاجرت کنم و از یک محیط نیمه بدوی به شهر نسبةٌ متمدن اسلامبول وارد شوم. در این شهر ناچار بودم که زیاد بکوشم تا با محیط جدید آشنا شوم، و از یاران تازه ی مدرسه وا پس نمانم، و به این ترتیب بود که امتحانات آخر سال شاگرد اول کلاس شدم.
از طرف دیگر اندیشه ی دایمی در بدبختی کشورم مرا از میل فطری خویش که خواندن ریاضیات است باز داشت، و در خط تحصیل ادبیات و تاریخ انداخت و به امور سیاسی از هم میهنانم از توجه به مصالح شخصی باز داشت، چه ما همه این گونه می اندییشیدیم که اگر قضیه ی ملی ما به صورت خوشی حل نشود زندگانی فردی چه ارزشی می تواند داشته باشد؟!
شاید بهترین حادثه یی که در راهنمایی فکر من کمال تأثیر را داشته، مربوط به زمان بعد از اشتغال به تدریس من بوده است. مانند هر معلم که به کار خود علاقهمند است، هنگامی که می دیدم شاگردانم در علم و معرفت و طرز تفکر پیش می روند، کمال سرور و غرور را پیدا می کردم و از ته دل آینده ی درخشانی را برای شاگردان برجسته ی خویش آرزو می نمودم، و می دانستم که آنان روزی مخترع یا دانشمند یا مصلح اجتماع خواهند شد، و برای نهضت عرب مردانه قیام خواهند کرد.
چند سالی نگذشته بود که زندگی یک واقعیت دردناکی را برای من آشکار ساخت، و این چنان بود که بعضی از شاگردان برجسته را پس از مدتی از فارغ التحصیل شدن ایشان دیدم و فهمیدم که چون فقیر بوده و نتوانسته اند به تحصیلات عالیه ادامه دهند، در دهکده های دور دست مشغول معلمی شده اند تا خود و خانواده ی خود را سیر کنند، و آن وقت از حالت پریشانی و افسردگی ایشان به حیرت افتادم. یکی از ایشان بر خلاف ایام مدرسه، بسیار ضعیف و نحیف شده بود، و چون از او سبب را جویا شدم گفت: چرا چنین نباشد، مگر نمی دانید که من در دهکده ی”مردابی” به سر می برم و همه ی مردم آن جا مبتلا به تب نوبه هستند، و هیچ پزشک یا دارو خانه یی نزدیک آن وجود ندارد؟!
در ضمن مذاکره ی با آن شاگردان قدیمی دریافتم که پس از بیرون رفتن از مدرسه هیچ نوع مجله و کتابی مطالعه نمی کنند، و برای نخستین بار فهمیدم که این قضیه نتیجه ی اوضلع و احوال زندگی ایشان است. چون دامنه ی تحقیق را وسعت دادم، و با بسیاری از تربیت شدگان مانند وکلای عدلیه و پزشکان و مهندسان و کارمندان ادارات صحبت کردم، معلوم شد که همه ی آن ها رابطه ی خود را با علم قطع کرده اند!
در این هنگام دانستم که این حادثه را نمی توان معلوا تنبلی افراد یا میل ماده پرستی آنان دانست، بلکه ان را باید نتیجه ی تأثیر محیط دانست. از آن وقت دریافتم و ایمان پیدا کردم که نه تنها توجه به تربیت افراد برای نهضت اجتماع و پیشرفت آن کفایت نمی کند، بلکه باید در عین حال و بیش از هر کار به تغییر نظامات و دستگاه ها واصلاح اوضاع اجتماعی پرداخت. و هرگز ممکن نیست مکنونات افراد آشکار شده و مواهب ایشان بشکفد، مگر آن که قبلاٌ محیط آماده ی زندگانی اجتماعی سامان داری شده باشد که پیشرفت و تصور در آن امکان پیدا کند.

25
زندگی شایسته ی زیستن است
به قلم: محمد شفیق غربال
محمد شفیق غربال به سال 1894 در اسکندریه به دنیا آمد و در 1915 از دارالمعلمین عالی فارغ التحصیل شد، و به خرج وزارت فرهنگ، برای مطالعه ی در تاریخ، به انگلستان رفت و در دانشگاه های” لیورپول” و ” لندن” به کار پرداخت و از شاگردی آرنولد توینبی توشه ی فراوان گرفت. مدت ها به تدریس تاریخ در دبیرستان ها و دانشکده ها اشتغال داشت، و حتی در آن زمان هم که استادی رسمی را در1940 کنار گذاشت و معاون وزارت فرهنگ شد، دست از تدریس بر نداشت.
***
من از زندگی این را آموخته ام که زندگی شایسته ی زیستن است… درست نمی دانم که در چه وقت و چگونه و چرا این فکر به خاطر من راه یافت. آیا این از طالع نیک من بوده است که چنین شده ام، یا از مزاج خاصی است که در من به موهبت گذاشته شده؟ به این فرض که قبول کنیم طالع سعدی وجود دارد و مزاج های گوناگون و خواص آن ها از حقایق است، شاید این نتیجه ی محیط زندگانی من بوده و بسیار ممکن است که این عامل سوم در تحصیل کردن من اثر فراوان داشته است.
من به یقین می دانم که از آن گاه که چیزی فهمیدم و به نظر کردن در کار خود و دیگران مشغول بودم، و از آن هنگام که کوشیدم بر اسرار اصول جهان و سرنوشت ها آگاه شوم، و بر آن شدم که کار های خود را بر پایه ای معقول استوار کنم و آن ها را به طرف هدف های معین رهبری نمایم، از همان وقت ها نیک می دانستم که زندگانی قابل زیستن است، و این نظری که به آن دارم شایسته ی آن است که دستور العمل رفتار دوره ی عمر من باشد و روابط میان خودم و مردم را بر وفق آن ترتیب دهم.
من نمی توانم گمان کنم که این گونه تصور من نسبت به زندگی ارزش مذهبی یافلسفی داشته باشد… و به همین جهت بر این نظریه ی خود بیش از آن چه طاقت دارد چیزی بار نمی کنم، و هیچ روزی آن را وسیله ی تفسیر اصلی یا سرنوشتی قرار نداده ام. ولی این را در یافته ام که چنین نظری با اعتدال می تواند با مذاهب و مسالک دیگر راه برود، و با آن چه در عالم وجود از خیرات فراوان و شرور ناگهانی موجود است سازگار شود، و با این عقیده که می گوید جهان به جانب ترقی است، یا با عقیده ی دیگر که می گوید ویرانی و خرابی نتیجه ی حتمی کار جهان است، و عقیده ی دیگر که جهان را پیرو نظامی می داند که تأثیر بشر در آن ناچیز است یا اگر اثری دارد چندان آشکار نیست، با همه ی این نظریات و معتقدات نظر من نسبت به حیات هماهنگی می کند.
چنین است که من دستور العملی نیکو تر از ایمان به این که زندگانی شایسته ی زیستن است نیافته ام. برای اندیشه ی” میانه ی طلایی” یونان، یا چنان که امروز می گوییم” خیر الامور الوسط”، هیچ مثالی بهتر از این دستور نیافته ام، چه با این دستور العمل انسان به خود اجازه نمی دهد که در پی دست یافتن بر امر غیر ممکن بر آید، و از سوی دیگر با نا- امیدی از کار باز ایستد. خود پسندی و تکبر و افراط و تفریط از بین می رود و انسان مردم را چنان که هستند می پذیرد و از ایشان چیزی را که نسبت به آن نا توانند نمی خواهد.
این درس را من تنها از زندگی خود یا زندگی مردمی که در عصر من زندگی می کنند نیاموخته ام، بلکه استاد من تمام بشریت بوده است به همان گونه که تاریخ آنان را شامل می شود، و به این ترتیب دنیای خاصی برای من می سازد که همه ی نسل های آن نسل حاضر و همه ی افراد آن هم زمان من می شوند… من به جهان طبیعت و به انسان برهنه ی صاحب چنگال و دندان تیز کاری ندارم… انسان من انسان جدیدی است که در قبیله یی به سر می برد، و از محبت و رأفت آن قبیله غذا می خورد و لباس می پوشد و از شر آفات مصون می ماند، و معلومات آنان را فرا می گیرد، و به آداب و قوانین آن پا بند می گردد، و سرنوشت خویش را به سرنوشت افراد قبیله پیوند می دهد… از این تاریخ گسترده من در یافته ام که زندگی قابل زیستن است.
روش من متکی بر قاعده ی جمع میان اتصال و انفصال است. گاهی به امور زندگی متصل می شوم و به آن من می- چسبم، و زمانی از آن می برم و منفصل می شوم، و همه ی این ها برای راضی کردن وجدان است، یا رسیدن به یک نفع عمومی، یا دوری جستن از یم شر. در همه ی ان احوال، آن چه مرا به کار وا می دارد این است که این اندیشه را برای خود نگاه دارم که انسان هستم و در مقابل هر نیک و بدی که از من سر می زند مسؤولم، و بایستی حقی را که قبیله و عشیره بر من دارد ادا کنم.
در حکایتی از نویسنده ای خوانده ام که گروهی خار پشت، چون برای گرم شدن و از شر دشمن در امان ماندن به یک دیگر نزدیک می شوند، خار ها آزارشان می داد! و چون از یک دیگر دوری می جستند، امنیت و گرمی از دستشان می- رفت! و ناچار بودند چنان کنند که میان نزدیکی و دوری، و اتصال و انفصال، جمع کنند تا زنده بمانند.
حدود این اتصال و انفصال را کسی نمی تواند معین کند و بگوید که در هر حال چه باید کرد، و این کار بستهبه افراد می- شود، چیزی که هست برای روشن شدن راه و به دست آمدن برنامه ی صحیح، چاره ای نیست جز آن کهانسان، سرگذشت مردان بزرگ را بخواند. من این را در آن هنگام که تحصیلات دبیرستانم تمام شد دریافتم، و بر خلاف میل کسانی که در کار من وارد بودند داخل دارالمعلمین شدم، و علت این انتخاب آن بود که، از حرفه ی معلمی گذشته، در آن موقع تنها مدرسه ی عالی مه انسان می توانست در آن جا به تحصیلات انسانی بپردازد همین دارالمعلمین بود.
این مدرسه، پس از آن به من اجازه داد که تحصیلات خود را در دانشگاه های خارجی دنبال کنم و در حدودی برای کشور خود به خدمت بر خیزم، و انسانی باشم که می خواهد حیات خود را چنان قرار دهد که قابل زیستن باشد.

26
صدای ساعت شُماته دار
به قلم: دکتر محمد غلاب
دکتر محمد غلاب کودکی خود را در یکی از دهکره های مصر به پایان رسانید، و هنوز در سنین اول کودکی بود که چشمش به رمد سختی دچار شد و در بینایی او تأثیر فراوان کرد، و همین سبب درد ها و رنج های فراوان او گردید. پدرش مرد و یک باره عزم جزم کرد که به قاهره بیاید و وارد مدرسه ی الازهر شود. این کار را کرد و پس از آن به فرانسه رفت و به درجه ی دکتری رسید… او بنا به طبیعت حال خویش همیشه در حال مبارزه است و این مبارزه را اینک در کار تدریس خود در دانشکده ی” اصول دین” که جزءِ دانشگاه الازهر است ادامه می دهد.
***
یکی از قواعدی که عموماٌ مورد اتفاق می باشد این است که عقل انسان، پس از آن که به حر کمال خود رسید، هم چون یک امر کلی است که اجرای آن را زندگی خصوصی وی فراهم آورده است ولی هنگامی که انسان به گذشته ی خود باز می گردد و می خواهد، به دستیاری نتایج گرفتاری هایی که از آن ها گذشته، زمان های دور را مورد مطالعه قرار دهد، غالباًملاحظه می کند که تمایلات و امیال او، بلکه عواملی که اراده ی او را هدایت می کنند، همه در دوران کودکی او روئیده و همراه با سیر این کودکی و پیشرفت و بلوغ آن پیش رفته است. این امر نظری فرضی نیست، و هر کس در حوادث کودکی خود نظر کند و بخواهد پایه های اساسی جوانی و بلوغ خویش را از آن میان پیدا کند، خواهد دید که این یک حقیقت و واقعیت غیر قابل انکار است. من از ذکر یک واقعه ی بسیار ساده که در زندگانیم اثر فراوان داشته، معذرت می طلبم… .
هنگامی که چهل ساله بودم، برادر بزرگ تر من ساعت شماته داری خرید و آن را روی میز خود گذاشت؛ این ساعت مرا بسیار جلب کرد، و نوای موسیقی آن دماغ کوچک مرا مجذوب ساخت. چون می دیدم که کلفت های خانه، چنان که باید به کار خود نمی پردازند و تا خانم مواظب ایشان نباشد کار نمی کنند، و هنوز به کار شروع نکرده لب به شکایت می گشایند، با خود گفتم لابد این ساعت هم اگر کسی در فکرش نباشد، و از زیر کابوس مراقبت خارج شود، لابد خواهد ایستاد! با خود گفتم که من شب ناچار مراقب ا خواهم بود تا ببینم چه پیش خواهد آمد.
آن گاه که همه ی اهل خانه به خواب رفتند، من از بستر برخاستم و با نوک پا پیش رفتم، پشت اطاق کار برادرم رسیدم، گوش به سوراخ در گذاشتم و فهمیدم که ساعت با” تیک تیک” خود معلوم می دارد که هنوز کار می کند. این کار را چند بار تکرار کردم و هر بار به یک نتیجه رسیدم، و به همین جهت روح ساده ی من در کار ساعت شماته دار به حیرت افتاد، و از این واقعه دو ثمره ی بزرگ به دست من رسید:
اول این که موجوداتی در جهان وجود دارند که اگر کسی هم مراقب آن ها نباشد کار خود را می کنند. دوم این که موجوداتی نیز مانند ساعت شماته دار یافت می شود که خستگی سرشان نمی شود و هر چیز را بخواهند به آن می رسند، و هم چنین موجوداتی از کلفت های خانه ی ما بسیار عالی مقام ارند.
با خود قرار گذاشتم که مانند ساعت شماته دار باشم، نه مانند کلفت ها. این فکر تمام کودکی مرا تا دوره ی جوانی و بلوغ اشغال کرد، ولو این که از این صورت ابتدایی در آمد و صورت های دیگری به خود گرفت. در این مسأله هیچ مبالغه ای وجود ندارد، و من همواره این دو اصل را در زندگانی عملی خویش دقیقاٌ و گاهی با کمال سنگ دلی مراعات می کنم. چنین است که از همان کودکی بر خود چنان گرفته ام که طوری کار کنم که محتاج به مراقبتی نباشد، و به هیچ مشکلی اجازه ندهم که اراده ی مرا از کار باز دارد. خستگی را مانع دایمی کار نمی شناسم، بلکه آن را مانند ابر تابستانی می- دانم که به زودی از بین خواهد رفت.
از علایم ایمان من، به این که هر کس هر چه بخواهد حتماٌ بدان خواهد رسید، یکی هم این حادثه است که باز در طفولیت برای من پیش آمده است: برادر بزرگ من که به ثروتمندان آن ناحیه توجهی نداشت، به افراد خانواده فقیری که تابستان هر سال از قاهره به دهکده ی ما می آمدند کمال توجه را داشت؛ من از دیگران پرسیدم که علت این همه توجه برادرم چیست؟ به من جواب گفتند: علت این است که این خانواده درس خوانده اند.
این جواب سخت در من اثر کرد و از بن دندان تصمیم گرفتم که به این گوهر دل ربا که” علم” نام دارد دست یابم، و از سلاح بران” خستگی ناشناسی” و “اراده ی آهنین” مدد گرفتم تا به این خواسته ی دل و جان برسم. با وجود کم بینایی، بدون رحم و شفقت، خود را به دریای مدیترانه سپردم و ره سپار باختر زمین شدم.، در صورتی که من تنها کسی بودم که مشایعت گننده ای در بندر اسکندیه نداشت. آن قدر در آن دیار کوشیدم و سخت جانی کردم تا به گم شده ی خویش، که از طفولیت مطمح نظرم بود، رسیدم و شکر خدای به جا آوردم.

27
من به دوره ای که در آن زندگی می کنم سعادتمندم
به قلم: بات فرانک
بات فرانک از مردم شیکاگو است، و جایی از عالم نیست که وی چیزی درباره آن ننوشته باشد. زندگی خود را با خبرنگاری روزنامه” فلوریدا” آغاز کرد، و پس از آن مدیر دایره ی خبرنگاری ماورای بحار در واشنگتن شد. هنگام جنگ خبر گزار جنگی جبه ی ایتالیا و پس از آن تمام اروپای میانه و خاورمیانه بود و یادداشت های خود را درباره ی جنگ در سه استان منتشر کرده است. وی اکنون چهل و پنج سال دارد و با نشاط کامل به داستان نویسی روزگار می گذراند.
***
در سال 1945 هنگام حمله ی ارتش خودمان به جنوب ایتالیا همراه آن بودم. پس از آن به برلین پرواز کردم تا در کنگره ی” پونسدام” حاضر باشم. خبرنگاران آمریکایی در حومه ی”رهلندروف” منزل گرفته بودند و من در خانه ای از مردم متوسط واقع در کوچه ی پر سایه ای فرود آمدم. همراه من در این خانه” ایدومرو” نیز منزل داشت و جز ما دو آمریکایی کسی دیگر در این خانه نبود.
روس ها پیش از آمریکائیان در این ناحیه سکونت داشتند و هر چه ملافه و پتو در خانه ها بود با خود برده بودند، ولی ما رو پوش تخت خواب را داشتیم و صاحب خانه زن و شوهری بودند که در گاراژژ به سر می بردند.این زن و شوهر در ابتدا بسیار از ما می ترسیدند، چه به آنان گفته بودند که آمریکائیان وحشی هستند، و ما هر چه را که روس ها نبرده اند و در خانه بر جای مانده خواهیم ربود!
ولی ما از آنان خواستیم که به اطاق بیایند و در آن ساکن شوند. و چون به سفر های دور و دراز عادت داشتیم، من و” مرو” ناچار بودیم چیز های مهم از اسباب سفر را که از لوازم خبر نگاران بود همراه داشته باشیم، از جمله گوشت قوطی و شیر خشک و صابون و چای و کره و چیز های دیگر. ما همه ی آن ها را به آن زن و شوهر پیر دادیم و از ایشان خواستیم که کار های خانه را اداره کنند و هر چه از این چیز ها می خواهند برای خودبر دارند؛ آن ها با اندوه و پریشانی از ما سپاس گزاری کردند که بسیار متألم شدیم.
روز بعد در اطاق خود در گلدان گلهایی دیدیم و دانستیم که با این زن و شوهر دوست شده ایم. وجود ظرف گلی در آن روزگار که برلین را مرگ و خرابی فرا گرفته و از هر جا بوی مرده بلند بود، بسیار مایه ی تعجب ما شد.
من در جنگ جهانی اخیر فرصت آن را پیدا کردم که با سه ملتی که با ما در جنگ بودند، یعنی آلمان ها و ایتالیائی ها و ژاپنی ها، نزدیک شوم.
پیوسته بر این عقیده بودم که افراد بشر همه یکسان هستند و گوهرشان با یک دیگر تفاوتی ندارد، و دلیل صدق گفتار من همین است که این دشمنان اینک یا عملاٌ با ما پیمان اتحاد بسته اند و یا در خط بستن چنین پیمانی هستند. باید به این گفته ی اساسی و قطعی توجه داشت که محبت محبت می آورد، و دشمنی تولید دشمنی می کند.
نسل هم زمان ما شاهد دو معرکه ی خونین بین المللی بوده و شاید ناظر معرکه ی سخت تری نیز بشود که آن دو در برابر آن هیچ باشند. با همه ی این احوال اگر من برای انتخاب زمان زندگی مختار بودم جز همین زمانی را که در آن به سر می برم انتخاب نمی کردم، و این دسته گل و هدیه ی ناچیز را که با روح صمیمیت و صداقت تقدیم می شود و کار های دیگری را که صورت می پذیرد، مقدمات پیدایش سازمان ملل متحد می دانم.
در عین این که می دانم که روزگاری که در آن به سر می برم آکنده از بدبختی ها و سختی ها است، این را می دانم که در عین حال روزگاری که در آن هستم محتوی بهترین فرصت ها است. من به عنوان خبر گزار و خبر نگار فرصت آن را داشتم که ببینم چگونه تاریخ جهان نوشته می شود، و حوادثی را مشاهده کنم که ماندن یا نیست شدن تمدن سبته به آن ها است. به کرات دریافتم که اخلاق افراد در ساختن آینده ی فرزندان ما چه ارزش و اهمیتی دارد. من نیک می دانم که از مسؤولیت نمی توان گریخت، و ناچار باید انسان درس هایی را که در زندگی فرا گرفته، علی رغم خطاهایی که ممکن است بکند و نقاط ضعفی که دارد، مورد عمل قرار دهد، تا وظیفه ی خود را نسبت به خویشتن و عالمی که در آن به سر می برد انجام داده باشد.
شاید نتوانم درست تشخیص بدهم که این انجام وظیفه چه اندازه اهمیت دارد، ولی بر من واجب است که چنان زندگی کنم که از زندگی راضی باشم و از کیفیت انجام این وظیفه شرم سار نمانم.

28
قانون قلب
به قلم: جرج فردریک
جرج فردریک که رئیس یک سازمان کار یابی است، در تأسیس باشگاه مدیران ادارات کار گشایی نیویورک شرکت دارد، و شاید مهم ترین کاری که در این باره کرده یافتن بازار برای مصرف فرآورده- ها است که این روزها مورد کمال اهمیت است. زن وی یکی از نویسندگان مشهور در امور مربوط به خانه و خانواده است.
***
من در آخر مسابقه به نکته ی ساده ای رسیدم که در ایمان من کمال تأثیر را داشت. به چیزی ایمان پیدا کردم که به آن نام” قانون قلب” می دهم، و این عبارتی است که معنی آن را باید در فرهنگ لغات پزشکی یافت و مربوط است به اکتشاف بزرگ پروفسور” ارنست هانری استارلینک” که می رساند که قلب، خود به خود و با نظمی دقیق، گاهی ضربانش تد می- شود و گاهی کند، و برای این کار از عضله ی کوچکی مدد می گیرد، و در عین حال خون راکه مایه ی حیات است در رگ ها می فرستد و به نسوج بدن می رساند، و خون کثیف شده را دوباره به خود می پذیرد.
در نظری که من نسبت به زندگی دنیا دارم، چنان می بینم که در این جا هم مانند قلب یک عمل دو طرفی ضرورت دارد که باید مطابق آن عواطف قلبی میان افراد بشر مبادله شود، و این مبادله ای است که اگر موجود نباشد روح آدمی و روابط میان افراد اجتماع بشری دست خوش جمود خطرناکی خواهد شد. تنها تکیه کردن به فضایل اساسی مجرد و مطلق، از قبیل افکار پوک و بی مغزی است کهنتیجه ای ندارد، و نمونه ی آن اکتشافی است دال بر این که اطفال بدون محبت مادر پیشرفت نمی کنند، و همین مهر مادری است که آنان را به ترقی وا می دارد.
در نزد من” قانون قلب” چنین معنی می دهد که اگر من بتوانم بر غریزه ها و افعال خویش مسلط گردم، به سلامت کامل عقل و جسم می رسم، و به علاوه نیرومندترین پیوندها را میان خود و زندگی و زندگان ایجاد خواهم کرد. هنگامی که عقل در امری از امور به من حکم می دهد، هرگاه پس از آن به عواطف حقیقی خویش گوش فرا دهم، قضاوتی که می خواهد کرد قضاوتی است که بهتر از آن برای موجود زنده ای چون من میسر نخواهد شد. حقیقت امر آن است که انسان دارای نفس واحدی است که تجزیه پذیر نمی باشد، و این یک امر کلی است که از عقل و روح و جسم تألیف شده، و از همه این ها صدای واحدی خارج می شود که همان صدای قلب است.
به نظر من طریقه ای که”قانون قلب” بر وفق آن عمل می کند، یک شک رمزی دارد که به صورت مفاهیم و معانی عالیه در نزد ما جلوه گر می شود، و من میدانم که انسان باید به برادر در بدبخت تر خود به عنوان روح برادری، جزئی از خون خویش را ببخشد. و نیز می دانم که قلوب و شرایین جامد که هیچ متأثر نمی شوند و انفعالی از خود نشان نمی دهند سبب مرگ ناگهانی می گردد؛ و نیز از ین بالاتر، می دانم که دل هایی که ضربان شان با رنج ها و نیازمندی ها و اندوه- های دیگران هماهنگ است، موسیقی را ادراک می کند، و این دانشی استکه جز از این راه راه دیگری برای رسیدن به آن موجود نیست. و نیز می دانم قلوبی که هنگام دیدن زیبایی و بزرگواری و شجاعت و فداکاری و محبت، یا هنگام مشاهده- ی یک کودک یا تابش آفتاب، به طپش می افتد و سرعت نبض در آن ها زیاد می شود، آکنده است از نعمات روح بخش زندگی، و سرود هایی می سراید و سرودهایی می شنود که دیگران از سرودن و شنودن آن عاجزند.
بنا بر این نخستین” قانون قلب” آن است که دوست بدارد و حالت طپش پیدا کند؛ اگر کسی این دو خاصیت را از دست بدهد، باید بداند که در راه مرگ روحی مؤکدی است که هر چه زودتر فرا خواهد رسید. بسیاری از مردم را می بینم که به خود مشغواند و توانایی آن را ندارند که دوست بدارند، و باید گفت: وای به حال چنین مردمی!
و اما قانون دوم قلب، بنا بر اعتقاد من، بخشندگی و گذشت و فداکاری است، و برای تفصیل این مختصر باید بگویم که قلب سرچشمه ی حیات و مدد رساندن بهر ذره ای از ذرات جسم است، و به همین جهت است که عضله ی قلب از تمام عضلات بدن نیرومندتر است.
***
این است چیزهایی که من می دانم و به آن ها ایمان دارم… و کاخ فلسفه ی خود را در زندگی دنیا بر آن ها نهاده ام؛ و من در این فلسفه، دستور مفیدی برای نفس خویش یافته ام. این فلسفه مرا به زمین نزدیک می کند، و در عین حال سر مرا آن اندازه بلند می کند که به آسمان می رسد.
نزدیک است که قلب من حقیقت اَزلی را دریابد. و به عقیده ی من، قلب رسیده ی پرورده، شریف ترین عضو انسان بلکه تنها آرزوی عالم وجود و هستی است.

29
ما نیازمند مردم درست کاریم
به قلم: کلود م. فیوس
کلود فیوس چهل سال در مدرسه ی”فیلیپس” واقع در ایالت” ماساچوستس” آمریکا تدریس کرده و پانزده سال اخیر ناظم آن مدرسه بوده است. هنگامی که در سال 1948 بازشنسته شد، مدرسه ای از خود به یادگار گذاشت که در نتیجه ی کوشش ها و فداکاری های وی به منت ها درجه ی ترقی رسیده بود. این شخص به تألیفات تربیتی خود اشتهار دارد و این اواخر تجارب چهل ساله ی کار معلمی خود را در ضمن داستان شرح حال خویش، به نام ناظم یک مدرسه، مستقل، انتشار داده است.
***
بیش از چهل سال اشتغال به تربیت جوانان، مرا به کرامت انسان و سرنوشت نهایی که منتظر او است مؤمن ساخته است. صفحات ابتدایی روزنامه ها پر است از نمونه های وحشی گری جوانان و حادثه جویی هایی که اینان در کار ربودن بانک ها از خود نشان می دهند، ولی حقیقتی که من در مدت معلمی به آن دست یافته ام، این است که مظاهر فکر موزون و محبت و کرامت وجود دارد، و این حقایق بیش تر از همه در دانشجویانی جلوه گر است که آرامش طبع دارنمد و با کمال سلامت به کار خویش می پردازند و هیچ چشم داشت پاداشی برای کار خود ندارند.
در نتیجه من چنان شده ام که باید گفت از دسته ی” خوش بینان” هستم، و در این خوش بینی بی اندازه پیش رفته ام. آری، من از آن کسان هستم که می دانند بدبختی هایی وجود دارد، ولی اطمینان دارند که ناچار ترقی و تقدم در پی است، گو این که کندی همراه آن و بعضی اوقات شکل پیشرفت به اندازه ای غامض باشد که انسان خیال کند اصلاٌ پیشرفتی در کار نیست. برای آن که دنیا به کمال برسد، ناچار کشمکش و عدم موفقیت هم در کار خواهد بود، و هر جا نور بود ناچار سایه و تاریکی هم با آن وجود دارد.
مهم ترین عامل برای کام یابی دستگاه دموکراسی تربیت واقعی اهالی کشور است، و مقصود من از تربیت تنها پرورش عقلی نیست، بلکه تهذیب نفس و اخلاق نیز باید همراه آن باشد. به همین سبب است که وقتی شاگردان من، مخفیانه، پنجاه دولار جمع آوری کردند و به من دادند تا برای دانشجوی فقیری یک پالتو بخرم، بی اندازه شادمان شدم؛ و نیز به همین سبب است که هنگامی که فهمیدم یکی از دانشجویان قدیمی مدرسه ی ما که به اولقب” امین” داده بودند، در نتیجه ی فداکاری برای نجات دادن حیات هم کاری در جزیره ی” کوریل” موفق به دریافت نشان” کونگرس” شد، باز بی اندازه خوش حالم شدم. مدرسه ی ما، در متن اساس نامه ی خود یک شعار برجستدارد، و آن این است که: علم، در صورتی که خالی از حب نیکو کاری باشد، خطرناک است”… ما در دستگاه های کشور خویش اشخاص برجسته ای از لحاظ قانون گذاری و مصالح عمومی داریم، ولی آن چه کم داریم، مردان امین است!
و نیز تجارب زندگانی به من آنوخت که کوشش پی گیر و دامنه دار، ممکن است جانشین هوش سرشار و نبوغ شود و بسیاری از کارها است که همه روزه بر اثر کوشش های مردان و زنانی که برای تولید جهانی بهتر صمیمانه می کوشیدند، انجام می شود، و این اشخاص، با کمال تواضع و بدون لاف و گزاف و تکبر، کارهای خویش را می کنند.
پیش گویی های ترسناکی می شنویم که از دهان پیامبران” خوف و بدبینی” خارج می شود، و می گویند تمدن ما در شرف فرو ریختن است! آری، تغییرات فراوانی در جهان پیدا شده، و بسا که پشت سر آن تغییرات دیگری رخ دهد، ولی هرگز روا نیست که چنین تغییرات را به خرابی و ویرانی تمدن تعبیر کنیم. اگر پسران و دختران بنا بر راه و رسم نیاکان خود راه نمی روند، معنی این قضیه آن نیست که دنیا از بد رو به بدتر می رود. من اکنون یقین دارم که جوانان ما شایسته ی آن هستند که نقش خود را چنان در جهان ایفا کنند که فرصت آن برای ما وجود نداشته است.
***
من در زندگی خود به این نکته رسیده ام که بخشندگی بیش از قبول بخشش مایه ی سرور می شود، و نیز دریافته ام که با هر مرد و زنی، صرف نظر از نژاد و عقیده ی دینی، یک رابطه ی جوار دارم، و زندگی ناچار چیزی گران بهتر از خوردن و خفتن است، و جسم انسان برتر و والاتر از لباسی است که می پوشد. این عقاید ساده را سال ها معلمی و نظامت در مدرسه تقویت کرده است.
***
فرزندان نسل جدید، تا حد زیادی از قید تعصبات نژادی و دنی برکنارند. آنان به عدالت و برابری ایمانی ژرف دارند. شاید تعبیر سلیمی از چنین ایمان برای ایشان دشوار باشد، ولی نتیجه ی آن در افکار و آرای ایشان به خوبی آشکار است، و من یقین دارم به اندازه ای که به آن جوانان چیز آموخته ام از ایشان چیزهایی فراگرفته ام… آن جوانان توانایی داشتند که سرچشمه ی خشک ناشدنی هنر شعر و ادبیات و موسیقی را فرا گیرند، و نعمت خانه و خانواده، و لذت ابتکارات فکری و سرور همراه با نیکوکاری را ادراک کنند، و درنتیجه ی ایمان به خداوند به صلحی که میان انسان و نفس وی برقرار است پی برند. من صدها تن از ایشان را دیده ام که در زندگی نیز مانند مدرسه خوب فکر می کرده و خوب عمل می کرده اند، و این پاداشی بسیار بزرگ و جاودانی است که برای معلمی چون من می تواند وجود داشته باشد.

30
بخنیم و گذشت داشته باشیم
به قلم: الیزابت کوکر
الیزابت کوکر، در شخص خود، سه شحصیت را جمع دارد، یعنی هم مؤلف است و هم شوهردار است و هم مادر… . در سال 1950 او وشوهرش که صاحب کارخانه ی کاغذ سازی است، جشن بیست سال زناشویی خود را بر پا نمودند، و وی در همین سال نخستین داستان خود را به نام” دختر غربا” منتشر ساخت، و دومین کتاب وی به نام” روز طاووس” در همین اواخر انتشار یافته است. او با شوهر و دو فرزند خود در ولایت” کارولاینای جنوبی” آمریکا در شهر” هارتسویل” به سر می برد.
***
در سن شانزده سالگی به واسطه ی ضربه ای که به صورا من وارد شد استخوان فک راست من شکست، و دندان هی پیشین از دهانم بیرون ریخت، و نخستین بار که پزشک به من اجازه داد تا چهره ی خویش را در آیینه ببینم، از هوش رفتم. ولی از خوشبختی، من پدر فرزانه ای داشتمو نگذاشت که من در گوشه ی انزوا به سر برم، و چون حالم مساعد شد مرا وا داشت که اتومبیل بزرگ سرخ رنگ خانواده را برانم و در راه به هر کس که بر می خوردیم مرا بر آن می داشت که باوی با گشاده رویی سخن بگویم.
این کار دشواری بود، و دشوارتر از آن این مسأله بود که باید بیاموزم که هر روز تازه را چگونه استقبال کنم، و فعالیت روزانه ی خویش را چگونه ادامه دهم، و این خود در واقع برای من مبارزه ای بود که بایستی ساز و برگ آن را فراهم سازم.
چون به این حقیقت توجه پیدا کردم، ایمانی در من پیدا شد که از آن در زندگی کمک می گیرم، و گذشته از آن شجاعتی نفسانی برای من حاصل آمد که با آن شجاعت در بدبختی ها و هنگام از دست دادن عزیزان و نزدیکان می توانم خود را سر پا نگاه دارم.
من عادت به دوری جستن از مردم پیدا نکردم و به همین جهت دوستان فراوان به دست آوردم که در سنین مختلف بودند. درست به خاطر دارم که برای نگاه داری دوستان خویش، چه اندازه می کوشیدم و زحمت می کشیدم، و این خود از سخت ترین تجربه های زندگی من بود. چنین است که من عادت کرده ام به هر انسانی چون شیئی عزیز و گران بها نظر کنم، و زندگی او را وابسته ی به حیات خویش بدانم، و از این جهت است که اهمیت مردم در پیش من معلوم است. مقصودم اهمیت عالم بشریت تنها از جنبه ی نظری و فلسفی نیست، و تنها مربوط به آن کسانی نیست که با من کاری ندارند و درد سری تولید نمی کنند، بلکه جنبه ی علمی قضیه نزد من مهم است، و آن کسان را نیز که در خانه ی مرا بکوبند و از من کمک می خواهند نیز مهم می دانم و با چشم احترام به ایشان می نگرم. من به اهمیت و سودمندی” خنده” کمال اهمیت را می دهم، و آن را وسیله ی برکت و سعادت می دانم، و گمان دارم که این لحن در نظر آفریدگار ما لذیذتر از ناله ای است که از ترس و ناتوانی ما بر می خیزد. روح خود را با عشق و شوخی و مزاح سیراب کرده ام، و به همین جهت در تنگ ناهایی قدم گذاشته ام که اگر تنها در یکی از آن ها با حال اندوه و پریشانی و دل گرفتگی پا می گذاشتم، کافی بود که رشته ی حیات مرا قطع کند.
اگر ما ارزش خنده و خوش رویی را، چنان که بایست، می دانستیم، ایمان ما به گذشت بیش تر می شد؛ و به نظر من این حس گذشت نیرومند ترین قوه ی ایمانی است که در هر کس می تواند وجود داشته باشد. من ایمان دارم که در برابر اجناس بشری، چه آنان که از ما پست ترند و چه آنان که از ما والاتر، باید گذشت داشت؛ و عقیده دارم که اگر به مرحله ی گذشت و چشم پوشی برسیم، و بدانیم که آن را چگونه با اوضاع و احوال زندگی منطبق سازیم، به خوبی می توانیم اسباب سعادت و آسایش خوی را فراهم آوریم.

31
من به مردم ایمان دارم
به قلم: دیوید لوث
دیوید لوث ده سال در روزنامه ی” نیویورک ورلد” قدیم و هفت سال در روزنامه ی” نیویورک تیمس” جدید، کار نویسندگی داشته، و در فاصله ی این دو نخستین روزنامه ی انگلیسی را در اسپانیا منتشر ساخته است. کتاب های چندی در تاریخ و شرح حال تألیف کرده، و اکنون در دره ی نهر” هودسون” نزدیک نیویورک به سر می برد و کارش چیز نویسی و سرگرمی او باغ داری است.
***
من به مردم ایمان دارم. با وجود این پریشانی که اطراف ما را در جهان فراگرفته، باید گفت که همین کردم هستند کهسبب این همه پیشرفت شده اند؛ و البته مقصودم تنها پیشرفت و ترقی مادی نیست. حتی در آن هنگام هم که مردم خطا می کنند، غالباٌ چنان است که این نا به کاری ها نتیجه ی تمایلات پسندیده است، و من معتقدم که اکثریت مردم قصد دارند که نیکوکار باشند.
من از آن جهت به مردم ایمان دارم که بسیاری از آنان را در جاهای مختلف جهان دیده ام؛ بهت آن می دانم که به مشاهدات و ملاحظات خصوصی خود اعتماد کنم، نه بر نظریات خشک و مسخره آمیزی که از مردم بد سرشت سرچشمه می گیرد. من نه تنها از چنین ایمانی به زندگی قرین خوشبختی شدم، بلکه به کمک آن توانستم که به اعمال نیکی قیام کنم، و طبیعی است که من مردم را دوست دارم.
کار روزنامه نویسی برای من وسیله ای بود که توانستم در مدت بیست سال، در آمریکا و در اروپا و استرالیا، نمونه های فرتوانی از زن و مرد را، در نیکوترین و بدترین حالات، ببینم و از نزدیک با آن ها آشنا شوم. چون کارم نوشتن شرح حال بود، در یافتم که مردم روزگارهای گذشته با ما چندان تفاوتی نداشته اند. تحقیق در تاریخ گذشته و حال به من فهماند که غریزه ی بشری حالات طالب نیکی است و هر کس می تواند به آن اعتماد داشته باشد.
ممکن است پیشرفت معلومات بشری گاهی مایه ی سوءِ استفاده باشد، و زمانی گروهی از مردم دچار اشتباه فکری شوند، ولی در هر حال احساسات مردم پاک است، و از همین جا پیشرفت و ترقی حاصل می شود.
***
دلیلی برای پاکیزگی روح بشر بهتر از این می بینم که روزنامه ها کمال توجه و علاقه را به امور جنایی دارند. من، به عنوان روزنامه نگار، همیشه در پی به دست آوردن داستان های بِزه کاری و جنایت بودم، چه این ها از امور غیر عادی به شمار می روند. یک بار چنین اتفاق افتاد که داستان حادثه ای از حوادث فساد سیاسی آمریکا را درروزنامه نوشتم، و پس از سال ها تجسس و تحقیق معلوم شد که آن فساد و نا به کاری که به مردن سیاسی کشور خود نسبت داده بودم، در حقیقت از صدی یک آن چه نوشته ام کم تر بوده است.

32
راه رستگاری من این است
به قلم: هربرت ه. لهمان
هربرت لهمان از دانشکده ی” ولیام” به سال 1899 فارغالتحصیل شد و مدت سی سال به کار های بازرگانی و صنعتی پرداخت. پس از آن به نمایندگی شهر نیویورک و سپس به شهرداری این شهر رسید. در سال 1943 به مدیر کلی اداره ی کمک های تابع سازمان ملل متحد انتخاب شد و در 1949 به نمایندگی مجلس سنای آمریکا برگزیده شد.
***
در زندگی خصوصی و عمومی دو فکر است کهکاملاٌ بر من تسلط دارد: امر اولکه به نظر خواننده عادی به نظر می رسد، این است که از زندگی آن اندازه می توانم بهره من شوم که به آن خدمت کنم.
امر دوم آن است که آراء و عقاید دیگران را، هر اندازه هم که با آن ها اختلاف داشته باشیم، بایستی محترم شماریم.
چنین است که در تمام دوره های زندگی خویش کاملاص ایمان داشته ام که آن اندازه که زندگی به من مدیئن است، من نیز به آن مدیون هستم، و این دستور و فلسفه را در هر کاری کا می کرده ام و هم چنین در روابط خود با دیگران از افراد خانواده ام و جز ایشان مراعات کرده و می کنم. و آزمایش های فراوان بر من ثابت کرد که هر کاری که می کنم و هر سخنی که می گویم و هر چه به آن می اندیشم، ناچار در کسانی که با آن سر و کار دارند تأثیر دارد، و ناچار باید که این تأثیر مطابق عدالت و پاداش از روی حق و حقیقت باشد. و این از آن جهت است که طرز رفتار من با دیگران راهی را باز می کند که دیگران در همان راه با من معامله و رفتار کنند. احترام کردن باعث ایجاد احترام می شود و دشمنی دشمنی می آورد، و شک ورزیدن طرف را نیز به شک می اندازد. و از این جاست که گفته ان:” اگر می خواهی دوست یک رنگ و درست و وفاداری داشته باشی، راهش این است که خود دوست یک رنگ و دست و وفاداری باشی”.
***
برادری و مهربانی و محبت و ادب و جز این ها، از فضایل و آزادی هایی که به آن ها می نازیم، هرگز ممکن نیست به صورت واقعیات مورد عم در زندگی در آیند، مگر آن گاه که به آن ها احترام بگذاریم و در کارهای خود معمول داریم.
شک نیست که احترامی که به آزادی عقیده می گذارم و این که به افکار و نظریات دیگران، ولو این که مخالف نظر من باشد، خوب گوش می دهم، سبب شده است که درس های مفیدی از زندگی بگیرم.
***
چنان که تاریخ ملل به ما نشان می دهد، هیچ ملتی نتوانسته است علوم و حکمت و سایر مواهب را به خود منحصر سازد. پس هرگز مطابق عقل نیست که فردی از افراد، هر اندازه هم که در دانش و فرزانگی پیشرفته باشد، چنان پندارد که در این باره سهمش بیش از دیگران است و نظر و عقیده ای را جز آن چه خود دارد نپسندد و قبول نکند.
من یقین دارم که چنین خود أیی و خوار شمردن عقاید دیگران، از آن جا ناشی می شود که صاحب چنین فکری به رأی و نظر خود اعتکام ندارد و می ترسد که نظر وی هنگام مقابله و مقایسه ی با آرای دیگران نتواند ایستادگی کند و مردود شود.
این خود گناه نا بخشیدنی به اصول اساسی دموکراسی است که کسی بخواهد عقیده ی خود را بر دیگران تحمیل کند، یا یکی دیگر از هموطنان خود را از ابراز عقیده و نظر خویش منع نماید.
ما هم باید نیک بین باشیم و بگذاریم که آزادی عقیده برای عموم هم وطنان تضمین شده بماند، تا آینده ی فرزندان و نوادگان ما بهتر شود و کشور ما پیوسته در طریق کمال پیش رود.

33
مراعات احترام افراد
به قلم: خانم جون لی
خانم زیبایی است صاحب چهار فرزند و دو نوه، و همه هفته از خانه ی خود در ولایت” کنتیکت” بیرون می رود تا به کار اتحادیه ی زنان انتخاب کننده، که ریاست آن را دارد، رسیدگی کند. شوهرش مهندس بی سیم نیروی هوایی آمریکا است، و به عقیده ی وی حتماٌ باید یکی از افراد خانواده برای صلح فعالیت کند.
***
شک نیست که شخصیت پدر بزرگ ترین تأثیر را در زندگانی من داشته است: وی مخترع و دانشمند و عاشق اطلاع پیدا کردن بر چیزی تازه بود.دوستی زیبایی های طبیعت و هماهنگی کاملی که در آن موجود است، کانلاٌ وجود او را فرا گرفته بود. به مردم ایمان داشت و خودش مرد امینی بود؛ بسیار شوخی می کرد و با مردم بی اندازه مهربان بود، و چنان می نمود که سرچشمه ی نشاط و حرکت او خشگی پذیر نیست. روزی کسی از او پرسید:” چکونه توانستی به راز دستگاهی که برای خفه کردن صدا اختراع کرده ای پی ببری؟” و او در جواب گفت:” به صدای آبی که از لوله ای می گذشت گوش دادم و به راز این دستگاه پی بردم.”
ایم امر ساده که افق وسیعی برای اندیشه و فکر در برابر من گسترد، مرا به این حقیقت مؤمن ساخت که عقل بشری را نمی شود به حدودی محدود کرد، و با استخدام چنین نیروی عقلی می توانم به فهم حقیقت انسان و جهانی که ما را احاطه کرده است راه بیابم. چنین معرفتی می تواند سازگاری شدیدتری میان انسان و محیط ایجاد کند، و شک نیست که به این ترتیب می توان جهان بهتری ساخت که زندگانی در آن خوش تر باشد.
***
دیگر یادم است که، در ماه آخر تابستانی، یک شب با پدرم بر روی یک کشتی که در خلیج کوچکی لنگر انداخته بود نشسته بودیم، و نسیم ملایمی پر از بخار آب می وزید، و تاطم امواج را بر قطعه ی کوچکی از زمین تماشا می کردیم، و گاه گاهی نیز شهابی به سرعت از این سوی آسمان وارد می شد و از سوی دیگر بیرون می رفت. پدرم به علم نجوم علاقه ی فراوان داشت، و با بیانات خود مرا به جایی می برد که نهیت نداشت. گمان می کنم که از این راه توانستم بفهمم که این جهان بدون وجود قانون و آیینی امکان ندارد که بر جای بماند.
***
آری …. انسان می تواند خود اطراف خود را ملاحظه کند و همه چیز را بفهمد، و از آن چه می فهمد برای خدمت به مصالح عمومی استفاده کند، و حتی انسان می تواند از لحاظ تولیدی و ساختمانی به تمام بشریت خدمت کند.
***
پدر و مادرم هر دو وجدان اجتماعی بیداری داشتند. چون ایمان داشتند که بیش از سایرین خوشبختی نصیب آنان شده، از همین جا اندیشه ی قیام به واحبات در آنان قوت گرفته بود و هر یک به سهم خود در این راه می کوشیدند. از این جاستکه من سخت عقیده و ایمان دارم که باید پیش از آن چه می گیرم باز دهم، و مقیاسزندگی باید خدماتی باشد که شخص به اجتماع خود کرده است.
مذاکراتی که در خانه ی ما نی شد در من تأثیر کرد، چه در آن ضمن افکار مختلف مورد بحث قرار می گرفت و برای درمان هر مشکلی از مشکلات این روزگار از عقاید بزرگان فکر کسب فیض می کردم. و از همین جا بود که دریافتم که مردم در همه جا که هستند بایستی با یک دیگر دست بدهند و هم کاری کنند، و همه برای یک هدف بکوشند، که آن پیشرفت دادن وضع و حال بشریت است.
به اعتقاد من، یک اصل که در طول روزگار بر جای مانده و حکم قانون اخلاقی پیدا کرده است، و این اصل ملاحظه ی حیثیت و احترام افراد است به عنوان این که عضو اجتماع بشریت هستند، و با تکیه ی به همین اصل است که انسان حاضر می شود خود را برای صلح عمومی فدا کند.
اگر این افکاری را که بیان کردم، و با وجود سادگی فراوان اساسی و مهم هستند به یک دیگر ارتباط دهیم، و به آن ها با کمال راستی و درستی پایبند ویم، هرگز مانعی میان انسان و مقام بلندی که می خواهد به ان برسد، پیدا نخواهد شد.

34
نیرومندی به علم است نه به شمشیر و مال
به قلم: دکتر شارل مالک
دکتر شارل مالک در یکی از دهات لبنان در 1906 به دنیا آمد، و پس از اتمام دانشگاه آمریکائی بیروت به آمریکا رفت و از دانشکده ی” هاروارد” عنوان دکتر فلسفه گرفت. وی اکنون نماینده ی لبنان در سازمان ملل و سفیر آن کشور در آمریکا است.
***
زندگی به من آموخت که:
1- کار صحیح با هم کاری صادقانه و متواضعانه صورت پذیر است نه با جفا کاری و از دیگران بریدن و به خود قناعت ورزیدن.
2- ما، در جهان عربی خویش، عملاٌ از جهان باختر اطلاع نداریم، و از نبوغ اخیر آن و روح ایمان خلاق آن بی خبریم، و گناه این بی خبری به گردن خود باختر زمین است.
3- در میراث خاور نزدیک چیزهای ارزنده ی فراوان موجود است که باید آن ها را پاک کرد و نگاه داشت، و هیچ چیز از این ارزنده ها با چیزهای خوب میراث متراکم باختری سر ناسازگاری ندارد.
4- هیچ چیز در این خاور زمین مؤثر تر و برنده تر از فشار و الهام مردم نیست، و این که پیشوایی بتواند در خاور پیدا شود که سطح فکر مردم را تا حد خود بالا آورد، و خود تا اندازه ی مردم کوچه پایین نرود، معجزه ای به شمار می رود.
5- منافقان در آخر کار رسوا خواهند شد و فریب کاران، هر اندازه هم که دوران فریب شان طولانی شود، باز در آخر کار کسی جز خود را فریب نداده اند.
6- شرط وجود ما این است که به خود اجازه دهیم تا با آزادی کانل در حقیقت وجود خویش بحث کنیم و آن را نیکو بشناسیم و جرأت رو به رو شدن با آن را داشته باشیم. باید گفت که دیگران حقیقت ما را بهتر از خود ما می شناسند و به همین جهت باید گفت که وجود ما ناقص مشروط است.
7- من توانایی آن را دارم که نگذارم حس شهوت طلبی مرا اسیر خویش کند و وای بر فرد یا ملتی که اصلی را بالاتر از اصل طبیعت و شهوت نشناسد.
8- شهوت و فطرت به وسیله ی عقل و معرفت مهار می شود و با دوستی و اعتماد پاک می شود و ترقی می کند، و در مواقع لازم از آن ها جلوگیری می شود و صیقل می پذیرد، و یک نوع شادی و حالتی پدیدار می گردد که انسان را به خدا نزدیک مس یازد.
9- وجود، وابسته به قدرت و نیرو است … و نیرو با شمسیر و مال وعده فراهم نمی شود، بلکه با علم و معرفت فراهم می آید. و علم و معرفت نتیجه ی بحث آزادانه و منظم و با ترتیب صحیح و آزاد، و توجه به اصول ارزنده ی والامقام انسانی و اتصال با میراث متراکم و دوست داشتنی تفکر و بحث و تحقیق است.
10- حقیقت موجود است، ولی گم شده و دیر به دست می رسد؛ و اگربخواهیم نجات یابیم، باید دنبال حقیقت بگردیم؛ و البته پاک دلان به آن دسترسی خواهند یافت.
11- توجه پیوسته و متواضعانه ی در مورد هر چیز، و منحصر ساختن کوشش برای یافتن بر آن( به شرط آن که شیءِ حقیقی باشد نه خیال شاعرانه)، شرط اساسی پیشرفت است، و هیچ چیز زیان بخش تر از آن نیست که فکر حالت سر گرگردانی باشد.
12- من به زندگی بده کارم نه این که از آن طلب کار باشم، و هر اندازه در این اعتراف به دین خویش راست گو تر باشم، بیش تر به نعمت های حیات خواهم رسید.
13- زمان و هر چه در آن است از میان خواهد رفت، و تاریخ و فرهنگ ها و تمدن ها نابود خواهد شد … ولی چیزی برای همیشه بر جای خواهد ماند، و آن دیدن حق است و گواهی دادن صادقانه و زنده و از روی امانت به آن.
14- سر نهایی وجود محبت است، از محبت چیزها و کسان گرفته تا محبت خداوند، و چنین محبتی همراه با درد و رنج و ایمان و معرفت همه هست.
15- هر چه در این زندگی می کنیم، با چار باقی مانده ی حسابی از گناهانی که کرده و ستم هایی که کشیده ایم بر جای خواهد گذاشت، و ناگزیر باید به ملاءِ اعلی توجه داشت که در آن جا کاملاٌ احقاق حق خواهد شد و هر نفسی به اندازه ای که پاک باشد و توبه کند پاداش خواهد دید.
16- کینه و انتقام، انسان را به هلاکت می اندازد، در صورتی که زندگی ابدی، از گذشت و محبت و چشم پوشی فراهم می شود.
17- هر شادی و هر خاق و هر هستی، نتیجه ی دردی و توبه ای و بازگشتی و آمرزشی و قبولی است.
این است پاره ای از آن چه زندگی به من آموخته … زندگی، بهترین آموزگار است …

35
زندگی ارزش جادوئی فراوان دارد
به قلم: توماس مان
توماس مان در آلمان در خانواده ی قدیمی و ثروتمندی به دنیا آمد، در سنین جوانی مواهب او آشکار شد، و با کتاب داستانی که در آلمان پیش از هیتلر منتشر کرد و بیش از یک میلیون نسخه ی آن به فروش رفت، شهرت عالم گیری پیدا کرد. با انتشار داستان دوم خویش به نام” کوه جادو” ، در 1927 شهرتش بیش تر شد، و پس از دو سال جایزه ی” نوبل” را دریافت داشت. بعضی او را جانشین” گوته” می دانند، و داستان وی به نام: یوسف و برادرانش از کتب جاودانی جهان به شمار می رود. چون دشمن دیکتاتوری بود به آمریکا مهاجرت و ترک تابعیت کرد، و اینک با شش فرزند خود در کالیفرنیا به سر می برد.
***
هیچ چیز مثل نیستی سراسر فکر و وجود مرا فرا نگرفته و بر آن مسلط نیست، و من نیستی را نیک قدر می دانم و به آن عقیده دارم. البته نیستی که مقصود از آن عدم زندگی است در به دو امر فکر بسیار حزن انگیزی به نظر می رسد، ولی اگر کسی در آن امعان نظر کند خواهد دید که در آن چیزی نیست که مایه ی اندوه باشد، چه نیستی حقیقت و گوهر حیات است، و همین است که زندگی را صاحب ارزش و آبرو و اهمیت می کند. همین نیستی است که وقت را خلق می کند، و وقت، چنان که می دانیم جوهر زندگی یا لااقل سودمند ترین نعمت زندگی است، چه میان وقت و انواع مختلف ابتکار و فعالیت و پیشرفت، رابطه ی محکمی موجود است، و یا این که در واقع همه ی این مزایا خود چیزی جز وقت نیست.
نیستی خالق وقت است، چه اگر فنایی در کار نباشد، یا به عبارت دیگر در صورتی که برای چیزها آغاز و انجامی یا زادن و مرگی نباشد، دیگر وقتی وجود نخواهد داشت.
زندگی ارزش جاودانه ی بزرگی دارد، و هر کس، تا آن جا که بتواند به زندگی چنگ می زند و به تارهای آن خود را می آویزد، ولی همه ی مردم می دانن که این زندگی موقتی است و همان گونه که آغازی داشته آن را انجامی نیز خواهد بود. از این جاست که زندگی چنین با ارزش جلوه می کند و ایمان به آغاز و انجام آن یا ایمان به فنا و نیستی مهم ترین عاملی می شود که سبب تمایز انسان از باقی موجودات می گردد.
آری، علم به این که زندگی نیست می شود، چیزی است که در انسان این نیروی جوشنده ی فعال را خلق می کند، و به روح وی نیروی معنوی می دهد، و بر او واجب می سازد که درباره ی وقت و قیمت آن بیدار و هشیار باشد. مقصودم این نیست که تنها انسان است که به روح اختصاص دارد، بلکه تمام موجودات و کاینات رنگ روحانی دارند، چیزی که هست روح انسان این امتیاز را دارد که می فهمد و ادراک می کند، و این از آن جاست که بود و نبود و حیات و مرگ را که در پی یک دیگر قرار می گیرند نیکو می شناسد.
مثل وقت برای انسان هم چون قطعه زمینی است که برای کشاورزی بوی سپرده باشند. وقت قطعه ای معین و محدود از زمان است که انسان در آن به کار بر می خیزد تا عالی ترین مفاهیم روحانی خود را صورت تحقق بخشد، و به این ترتیب است که می تواند از چیزهای رفتنی و نابود شدنی چیزهایی بسازد که بماند و بپاید و از باقیات صالحات شود.
من هم چون سایر مردم عقیده دارم که این تکه زمینی که بر آن زندگی می کنم باید بیش از سایر تکه های زمین توجه و اهتمام مرا جلب کند و به خود منحصر سازد. و نیز ایمان دارم که آفرینش جهان از نیستی و آفریدن زندگی در ماده ی غیر آلی جز این هدفی نداشته است که در آخر کار انسان آفریده شود. پس آفرینش انسان آزمایش بزرگی است که اگر در نتیجه ی تباه کاری انسان بی نتیجه بماند، این شکست و بی ثمری دردناک تر از آن است که خود تجربه ی آفرینش انسان بی نتیجه می ماند.
این عقیده، درست باشد یا نباشد، اگر انسان در زندگی هم چون کسی رفتار کند که به زندگی ایمان دارد، شایسته تر و سعادتمند تر خواهد بود.

36
همه رنج می بریم!
به قلم: خانم مارتی مان
خانم”مارتی مان” رئیس لجرائیه ی کمیسیون ملی مبارزه ی با مسکرات و دختر یکی از بازرگانان بزرگ آمریکا است. وی پس از اتمام تحصیلات خویش در اروپا، به سال 1926 به آمریکا بازگشت و مانند اکثریت مردم آن زمان در چنگال عادت زشت- منتشر میان مردم- افتاد و به می خوارگی پای بند شد و در نتیجه مجبور شد از کاری که آینده ی درخشانی برایش داشت دست بر دارد. پس از آن به معالجه پرداخت ، و چون از عادت می خوارگی رهایی یافت، نخستین بانوی عضو”انجمن مبارزه ی با مسکرات” شد.
***
من یکی از کسانی بودم که به بلای خانمان سوز الکل دچار شده بودند، ولی از خوش بختانی شدم که به راه خلاصی از این بلا رسیدند. این حادثه آن گاه اتفاق افتاد که من سیزده ساله بودم، و این را، هرگز فراموش نمی کنم و پیوسته به خاطر دارم که چگونه انسان، چون در چنگال مهیب الکل گرفتار شد، همه گونه امید و آرزو را فاقد می شود. همیشه به خاطر دارم که چونه این در و آن در می گشتم و نومیدانه در پی کسی بودم که به من کمک کند، و چون در رسیدن به آن تیرم به سنگ خورد، حالت یأسی به من دست داد که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.
علاوه بر ترس های هولناکی که در ضمیر من نهفته بود، یعنی ترس از حیات و ترس از مرگ، کسانی که با آن ها رو به رو می شدم چنان مرا استهزا می کردند و با چشم حقارت می نگریستند که گویی هم اکنون آن تلخی ها را احساس می کنم. پاره ای از اوقات از زندگی بیش از مرگ بیم داشتم، چنان که دو مرتبه رو به جانب مرگ شتافتم، و چنان می اندیشیدم که خود کشی تنها گریز گاهی است که می تواند مرا از ترسی که تمام جانم را فرا گرفته و نمی توانم در برابر ان ایستادگی کنم، رهایی بخشد.
چه اندازه امروز نیک بختم که قصد خود کشی آن روزهای من به جایی نرسید. در آن هنگام به چیزی ایمان نداشتم، و با دردها و رنج های خویش در میان چهار دیواری زندانی بودم، و چنین احساس می کردم که من تنها و شکست خورده و ترک شده هستم، ولی چیزی که بود مرا نینداخته بودند. آن روزها چنین با خود می اندیشیدم که تنها منم که رنج می برم، ولی امروز نیک می دانم که آن روز تنها نبودم و هیچ یک از ما هرگز تنها نیست. و نیز اکنون اعتقاد پیدا کرده ام که بیش از حد تحمل بر من مصیبتی بار نشده بود، و کشیدن بار این رنج ها لازم بود تا آن دیواری که گرداگرد خود کشیده بودم فرو نریزد، و وقاحت و تکبر و ریش خند من نسبت به جهان فرو ریزد، و به فکر این بیفتم که از دیگران کمک بخواهم و آن را بپذیرم.
آن گاه که در ژرفای دردهای خویش افتاده بودم، به این نکته پی بردم که نیروی بزرگی در جهان وجود دارد که می تواند مرا یاری کند. به این فکر افتادم که به خاطر این نیرو، به خاطر خدا، برای من امید دست گیری وجود دارد.
دیدم که مردم به من کمک می کنند، خواه پزشکان که کارشان درمان دردها است و خواه مردم دیگری که روزی چون من رنج می دیده اند. در عمق گودال بدبختی های شخصی دیدم که بسیاری از مردم درد مرا احساس کرده و به یاری من می شتابند، و بر من آشکار شد که مردم می توانند بسیار مهربان باشند و به این نکته ایمان عمیق پیدا کردم. از آن تاریخ به مردم ایمان آوردم و دانستم که چه اندازه خیر و نیکی در این مردم نهفته است.
در پایان کار، این نکته بر من محقق شد که تحمل رنج امری است که همه ی مردم در آن با یک دیگر شرکت دارند. گاهی اوقات این دردها در پشت پرده ای از الفاظ سخت و حرکات جان کاه پنهان می شود، و زندگی ما را غالباٌ به صورت جهنمی غیر قابل تحمل تحمل در می آورد. و نیز دانستم که چون به این حقیقت دسترس پیدا کرده ام، می توانم در بسیاری از اوقات چنان رفتار کنم که عمل من با هیچ گونه خشم و غضب و بدی نسبت به دیگران همراه نباشد؛ و نیز این را دریافتم که اگر با مردم خشن و نا خوش اخلاق، با مهربانی و حسن تفاهم رفتار کنم، ممکن است انان را در تغییر روش و اخلاقشان یاری کرده باشم. دردهایی که کشیده بودم مرا بر بسیاری از حقایق آگاه ساخت.
من عقیده ندارم که هر فرد لازم است مصیبت بکشد، ولی این را می دانم که مصیبت غالباٌ مفید فایده است و بلکه ضرورت دارد، به این شرط که شخص بداند چگونه با رنج ها رو به رو شود و آن ها را چزئی از کارهای آموزنده و اساس زندگی بداند، و نیز نیک بداند که چگونه این بلا کشی را وسیله دستگیری از خود و دیگران سازد.
آیا چنین نیست که ما هر یک به طریقی رنج می بریم و درد می کشیم؟ این حقیقت مرا از این احساس آکنده کرده است که با مردم دیگر هم کار و شریک هستم، و همین است که مرا وا می دارد تا به هر وسیله که ممکن است از دیگران دست گیری کنم.
این است ایمانی که تمام کار کنونی مرا فرا گرفته، زیرا مبارزه ی با مسکرات نظر به تجارب خاصی که شخصاٌ دارم، بهترین میدانی است که برای آن آماده هستم و می توانم به دست گیری و راهنمایی دیگران برخیزم. من عقیده دارم که کوشش برای مدد کردن به دیگران که دوستان ما در عالم بشریت هستند، برای تقویت روابط روحی، از همه راه ها مستقیم تر است. این راهی است که هر انسانی می تواند در آن وارد شود. این را هم باید بگویم که: اگر انسان بخواهد به سوی یاران عذاب کشیده و شکنجه دیده ی خود دست یاری و هم دردی دراز کند، هرگز لازم نیست که زیبا یا ثروتمند یا زورمند باشد، بلکه این کاری است که از هر کسی ساخته است.

37
چرا کف نمی زنم؟
به قلم: دکتر زکی نجیب محمود
دکتر زکی به سال 1905 به دنیا آمد، و چون نه ساله شد با پدرش به شهر خرطوم سودان رفت و در مدرسه ی گوردون تا مقداری از تحصیلات متوسطه پیش رفت، پس از آن در قاهره تحصیلات خود را ادامه داد و از دانش سرای عالی فارغ التحصیل شد پس از چند سال تدریس، برای تکمیل تحصیلات، به انگلستان رفت و از دانشگاه لندن درجه ی دکتری در فلسفه گرفت، و اینک در دانشگاه قاهره فلسفه تدریس می کند.
***
هنگامی که سوفوکلس شاعر نمایش نامه نویس یونانی پیر شده بود، از او پرسیدند:” اکنون حال تو با عاشق چکونه است؟ آیا هنوز هم بر عشق ورزی قادری؟” وی در جواب گفت:” خاموش … تو را به خدا سوگند که این خفته را دل من بیدار مکن، که من از این که توانسته ام از دام او بگریزم بی اندازه شادم.
اگر کلمه ی”عشق” موجود در این عبارت را نماینده ی عواطف و احساسات سوزنده و گدازنده ای بگیریم که اشکال مختلف خشم شدید و اندوه تند و شادی سر شار و دشمنی بی پایان و کینه ی زیاد و بلند پروازی بی منتهی و تعصب خارج از اندازه و نظایر آن را به خود می گیرد، بعضی عواطفی که در عالم جوانی به حالت التهاب و اشتغال است و آتش آن در سینه ی پیران افسرده می شود، باید بگویم که این عبارت سوفوکلس حکیم نماینده ی آن چیزی است که من می خواهم به عنوان درس زندگی برای خواننده بنویسم.
من در جوانی بسیار شدید التأثر و با احساسات بودم، بالخاصه اگر سخن بر سر اختلاف عقیده بود، هر اندازه هم که موضوع مورد بحث کوچک و ناچیز بود، چنان با حرارت از آن دفاع می کردم که گویی تمام پایه های دنیا بر صحت عقیده ی من تکیه کرده است. چون در بازی می باختم سخت اندوه ناک می شدم، و هنگام بردن بی اندازه شاد می گشتم. اگر اهنتی به من وارد میشد که نمی توانستم جواب آن را بگویم، مثل آن بود که تا چند روز خون در رگ های من می جوشید، و اگر یک بار دچار نومیدی می شدم چنان می نمود که تا مدتی خون در رگ های من بسته است.
رفته رفته زندگی به من آموخت که به این عواطف و احساسات خویش حالت سردی بدهم. به من آموخت که تیزی احساسات علامت ناتوانی در تفکر است، و هر اندازه امری که با آن رو به رو هستم آشکار تر می شود، ابر های شک و پیچیدگی از میان می رود، و می بینیم که احساسات علامت ما در مقابل آن سردتر می شود. به همین جهت است که هر چه موضوع بحث غامض تر باشد، افروختگی در مجادله شدیدتر می شود، و چنین است حال در مشارب سیاسی و مذاهب دینی.
درست است که هر چه آتش احساسات و عواطف فرو تر نشیند لذت زندگی کم تر می شود، ولی در عین حال آلام حیات نیز نقصان می پذیرد؛ و من هرگز در این باره تردید به خود راه نمی دهم که کمی درد و لذت را بر زیادی آن دو ترجیح دهم، و اگر از لذت عشق ورزی آتشین جوانی بهره من نمی شوم، این فایده در برابر آن هست که از رنج های آن نیز آسوده ام. بهتر آن است که به شاعران عشقی نظر افکنی و ببینی در مقابل هر قصیده ای در خصوص نعیم عشق چند قصیده در جحیم آن سروده اند.
اگر جوانان راه و رسم عشق را می شناسند، پیران نیز آیین دوستی را نیکو می دانن، و دوستی خود چیزی نیست جز عشقی که عاطفه در آن فرو نشسته و شرور آن از میان رفته است.
برخورد با واقعیات، بی آن که عواطف افروخته شود، همان چیزی است که به آن باید نام پختگی در زندگی داد. اگر گردباد عاطفه انسان را فرا گرفته باشد، تا وقتی پیر هم شود باز کودک است، بر عکس جوان، اگر دود را از آتش احساسات خویش دور کند و واقعیات را چنان که هست ببیند، هم چون پیری مجرب است. چه بسیار است خون هایی که در نتیجه ی جنگ های احساساتی دینی و تمایلات فردی ریخته شده، و اگر مردم می توانستند بر احساسات و عواطف خویش پیروز شوند، زمین”بهشت برین” می شد.
***
روزی با یکی از دوستان، به تماشای ورزش های باستانی نشسته بودیم، و چون کار تمام شد مردم چنان کف می زدند که گویی می خواستند پوست دست های خود را بکنند، ولی من ساکت بر جای نشسته بودم. دوست من پرسید که چرا با مردم دست نمی زنی؟ و من در جوابش گفتم:”این است نتیجه ی یک عمر تجربه …”

38
من جوانی شصت و شش ساله ام
به قلم:سلامة موسی
سلامة موسی، روزنامه نگار و مؤلفه” زندگانی” ، نامه نگاری خود را با نوشتن مقاله ای درباره ی “نیچه” در مجله ی المقتطف به سال 1909 آغاز کرد، در همان سال در روزنامه ی” اللواء” که ناشر افکار حزب وطنی بود، چیز می نوشت. از 1914 تا 1919 رئیس هیئت تحریریۀ مجله ی” الهلال”بود، و در همین مدت پنج کتاب سالانه به نام الهلال تألیف کرد و تا کنون چندین روزنامه و مجله تأسیس کرده و اینک در مجله ی “اخبار الیوم” نویسندگی می کند.
***
من جوانی هستم که در سن شصت وشش سالگی به کار علم و ادب و روزنامه نگاری اشتغال دارم. از حیث زندگی خانوادگی و آموزشی در میان سال های 1898 و 1907 بسیار بدبخت بودم، ولی در سال 1909″خود را یافتم” و برنامه ای برای زندگی خویش قرار دادم و هدف خود را معین کردم.
هدف من این بود که مرد روشن فکر پیشروی باشم و پیوسته رشد کنم، و این رشد نه از راه مال باشد، بلکه مقصدم بلوغ روحانی و پیشرفت روانی بود.
تاکنون سی و پنج جلد کتاب تألیف کرده ام که همه نموداری از زندگی و مبارزه ی من برای آموختن و دانستن است. با آن که از لحاظ تشریفات جز گواهینامه ی ابتدایی را ندارم، در سه زبان مطالعه می کنم و از هزاران کتاب بهره گرفته ام. به ادبیات تنها یا به علوم تنها قانع نشده ام، بلکه در علم و ادب و هنر و فلسفه وارد شده ام، و خود را پرورانده ام و در برابر خویش افق هایی می بینم که اگر در یکی از آن ها متخصص شده بودم هرگز چنین که امروز هستم نبود.
به همین جهت است که تربیت من شکل” خوشه چینی” دارد و به صورت” تخصص” در نیامده است. اساس کار من آن است که هدف زندگانی خود را تربیت شخصی خویش قرار داده ام و چنین تربیتی محتاج”خوشه چینی” است و تخصص به کار آن نمی خورد. زندگی به من دو درس آموخت: درس اول به خودم مربوط می شود و درس دوم به کشورم.
***
و اما درس اول این است که جوان بمانم و تکامل پیدا کنم و پیوسته در خط تحصیل علم باشم و مانند کودکان چیز بپرسم و از بازی و شوخی دست بر ندارم. در نظر من، جوانی آن مقدار از عمر نیست که پیش از پنجاه سالگی واقع است. جوانی برای من عقیده ای است که به آن ایمان دارم و به آداب آن عمل می کنم و در برابر زندیقانی که به آن کافرند و مردم را به پیری و خاموشی و تسلیم می خوانند از آن دفاع می کنم.
نظریه ی تطور و تکامل انواع را پیش از شانزده سالگی فرا گرفتم، و از آن جا مرامزاج نفسانی و منطق ذهنی و روش احساساتی خاصی در برابر خودم و مردم و جهان پیدا شد، و نمو وکمال را وجه ی خویش قرار دادم، و کسب معرفت را پیشه ی خود ساختم، و بر این جمله، بی پروایی در طرز تفکر و حرص برای رسیدن به اطلاعات و فرهنگ عمومی را افزودم.
***
و اما درس دوم که برای کشورم یا برای همه ی جهان است این است که مردم در حال حاضر از دو قسم بیرون نیستند: دسته ای پایه ی زندگی و معیشت خود را بر معرفتی قرار داده ند که اگر صورت تفصیلی پیدا کند و خواص آن معین شود نام علم و دانش به خود می گیرد؛ به عبارت دیگر، این دسته مردم بر علوم تکیه دارند و مطابق آن رفتار می کنند.
دسته ی دیگر بنیان زندگی و اسلوب معیشت خویش را بر عقیده ی موروثی قرار می دهند که پناه قانون حمایت می شود. آن دسته از فرزندان آدم که بر علم و معرفت تکیه دارند، غالباٌ بر دسته دیگر برتری دارند و بر آنان حکومت می کنند.
من بسیار کوشیدم و رنج بردم تا هموطنان خود را به ضرورت توجه به علم و معرفت متقاعد سازم، و اینک نیز از ارشاد و راهنمایی باز نخواهم ایستاد. آنچه از جوانی من باقی مانده است، به این دو کار صرف خواهم کرد.

39
ایمان به کار مایه ی خوشبختی است
به قلم: جو میکل
جو میکل در تکزاس آمریکا به دنیا آمد و در دانشگاه کلمبیا درس خواند. از1945 بدین طرف رئیس دانشکده ی “لوئیزیانا” است، و اگر چه بیست سال در دانشگاه ژاپن مواد بازرگانی را تدریس می کرده، تخصص وی در تاریخ و علوم سیاسی است. هنگام اقامت در ژاپن انتشار روح دیکتاتوری را میان سال های 1931 و 1941 در آن کشور دقیقاٌ مورد مطالعه قرار داده و به همایت حکومت های دیکتاتوری به خوبی پی برده، و از این راه اهتمام وی به سازمان های سیاسی بین المللی بیش تر شده است.
***
بر خود لازم می دانم به بانگ بلند بگویم که گناه من خوش بینی بی پایان من است. این از آن جا است که من تقدم و پیشرفت بشری را از راه قرن ها حساب می کنم، نه از راه سال ها. من عقیده ندارم که ترقی بیش تر به صورت ماشینی می گیرد، و همین طور حس خوش بینی من مانع از آن نیست که معتقد باشم که برای بهبود حال افراد بشر لازم است به کار مستمر ادامه دهیم. چیزی که هست، چون به آهستگی نگاه دور و درازی به گذشته ی جنس بشر می اندازم، حس نیک بینی در من افزون تر می شود.
و معنی این جمله آن است که من نسبت به زندگی افتخار می کنم و برای آن تعصب می ورزم … این گفته ی” هانری چیستر” را هرگز از یاد نمی برم که گفته است:” افتخار به زندگی، بزرک ترین سرمایه است …” و این افتخار با ایمان به کار هیچ تفاوت ندارد.
من نمی توانم بفهمم که چرا بعضی از مردم نسبت به زندگی ناراضی و پیوته از آن نگرانند. با وجود این، همه روزه به چنین اشخاصی بر می خورم و چنان است که گویی آنان، در برابر زندگی و مبارزات آن، هم چون مردگانند!
***
به قدری زندگی اسباب خوشی و لذت دارد که من نمی فهمم چه طور می شود از آن خستگی و ناراحتی تولید شود. من پیوسته آرزو می کنم که کاش به جای یک بار زندگی چند دوره حیات نصیب من می شد و هر بار به فعالیت تازه ای می پرداختم. زندگی به نطر من بی اندازه لذیذ است و به همین جهت تعصب ورزیدن نسبت به آن و دفاع از آن امری طبیعی به نظر می رسد. خوشبختی من در آن است که کار من به اندازه ای عظیم بود که شایسته ی افتخار کامل یعنی ایمان به کار بود. من عقیده مندم که اگر نیک بینی و افتخار به زندگی از احساس باطنی و ادراک نهانی شناختن خدای واحد- و این که قدرت او سبحانه و تعالی اثر عظیمی در جهان وجود دارد- سر چشمه بگیرد، می تواند ریشه های عمیق و مستمری داشته باشد.
***
مزمور صد و سی و نهم از” مز امیر داود”، پیوسته رمز زندگی و شعار من است، در آن جا که می گوید:” … اگر با فروغ صبح گاهان بالی برای خویشتن بسازم و ژرف نای دریاها را خانه ی خویش کنم، دست تو راهنمای من خواهد بود و مرا به آن جا راهنمایی خواهد کرد.”
چنین ایمانی زندگانی را بسامان تر و ساده تر و به کمال نزدیک تر خواهد ساخت.
از همین ایمان به عمل است که من پیوسته سپاس گزار نسل های گذشته هستم که سبب پیشرفت بشریت شده اند. من همیشه می کوشم تا چون درباره ی این نسل های عظیم بشریت می اندیشم و بر آن ها می گذرم، ناسنجیده و نادانسته نگذرم … در برابر کسانی که پیش از ما بوده و آن اندازه تحمل زحمت کرده اند و آزادی بیش تر را سبب شده اند و آرزوهای ما را در زندگی فراخ تر و با واقعیت متناسب تر ساخته اند، سپاس گزارم، و این سپاس گزاری پیوسته زنده و در حال نمو است. چه بسیار دوست می دارم که چرخ زمانه به عقب بر گردد و برای من فرصت آن دست دهد که زندگانی گذشتگان و انواع مبارزه های ایشانرا از نزدیک مشاهده کنم.
***
هم چنین من اهل زمان خویش، خاصه کسانی که مواهب آنان بر من فزونی دارد،کمال امتنان را دارم؛ اینان کسانی هستند که کار را از جایی آغاز می کنند که دیگران در آن جا متوقف مانده اند، و در راه وصول به هدف دورتر و در کاری که دیگران از آن عاجزند پیش میروند … باید بگویم که تشکر من از نسل کنونی و نسل های گذشته ممکن نیست کانل باشد مگر آن که گاه به گاه سر به سوی آسمان کنم و بگویم:” شکر ترا سزد، ای خداوند بزرگ”.
و حقیقت امر آن است که شکر آن گاه تام و تمام است که به این صورت ادا می شود، و به این جهت است که من آرزومندم که این اصل همه جا جریان یابد و همه ی یاران مرا در انسانیت، هر اندازه که از حیث نژاد و رنگ و دین و مواهب اختلاف دارند، شامل شود.
***
کودکی چهار ساله را در ژاپن دیدم که پس از یک روز بازی و تفریح با هم بازی های ژاپنی و آمریکایی خود، اجازه خواست تا دعای نماز خود را با الفاظ مخصوص خود ادا کند، آن گاه گفت: خدایا! از این روز پر سروری که نصیب من فرمودی تو را شکر می کنم. سپس اندکی درنگ کرد تا عبارتی را که می خواست پیدا کند. آن گاه با اخلاصی که ما فوق آن تصور نمی شود با خدای خود چنین گفت: و نیز آرزومندم که به تو نیز در این روز خوش گذشته باشد.
این دعای صادقانه خود نماینه ی شکر گزاری است، و با گذشت زندگی و فعالیت های آن کمال پیوستگی را دارد.
کمال شکر گزاری در آن است که کسی در پایان روز سر به آسمان بر دارد و بگوید:” خداوندا ! … آرزومندم که از آن چه من در این روز کرده ام خشنود باشی.”

 

 

 

 

 

40

عاطفه‌ی انسانیت افراد بشر را به یک دیگر پیوند می‌دهد

به قلم: لویس هاسکینز

هاسکینز، رئیس هیئت اجرائیه‌ی جمعیتی است که نظر به خدماتی که به صلح جهانی انجام داده جایزه‌ی ” نوبل” را دریافت داشته است. در یکی از شهرهای کوچک آمریکا به دنیا آمد، و چون به اطراف جهان زیاد مسافرت کرد، در امور جهان کارشناس شد؛ دکتر در تاریخ است و استاد تاریخ و رئیس دانشکده‌ی”پاسیفیک” هم شده و چند گاه در چین معلمی کرده است.در سال‌های میان1945 و 1948 با دسته‌ای از دسته‌های”کویکر” در چین کار می‌کرد و مدیر بیمارستان استان هونان بود. در بسیاری از طرح‌های کمک به اروپا و خاور دور شرکت کرده است.

***

افراد دسته‌ی “کویکر” مربوط به ما، به سختی از عهده‌ی انجام خدمات طبی خود در هنگام جنگ‌های عمومی داخلی چین بر می‌آمدند، و مشکلات زیادی در پیش داشتند، در صورتی که مردم چین به این خدمات کمال نیازمندی را داشتند.

این دسته، برای هر دو طرف متخاصم فایده و اهمیت داشت، ولی سر نوشت آن بسته به سرنوشت جنگ بود. چنان که یک دفعه در ظرف مدت 10 روز بیمارستان‌های” کویکر” شش بار تابع این طرف یا آن طرف متخاصم قرار گرفت، ولی بیمارستان هم چنان به خدمات خود ادامه می‌داد. چون لازم بود که ما شخصیت  خود را برای هر دو گروه جنگنده اثبات کنیم، ناچار بایستی از اراضی بی طرف عبور نماییم، و در این میان اگر می‌توانستیم به شایستگی خود را از دست یکی از دو لشکر خلاص کنیم، تازه پس از رو به رو شدن با دشواری‌ها در منطقه‌ی دیگر ناگزیر بایستی به لشکر دیگر متصل شویم.

به خاطر دارم که یک بار لازم شد با مقامات کمونیست مذاکره کنیم تا اسباب معالجه را در منطقه‌ای که جنگ در آن جریان می‌یافت فراهم سازیم. چون به منطقه‌ی مورد نزاع رسیدیم، یک سرباز چینی من و رفیق چینی مرا دست گیر کرد. آن سرباز که سنش حتماً از چهارده تجاوز نمی‌کرد، هم چون شبح ترس زده‌ای به نظر می‌رسید. نیک می‌دانستم که اختلافات فراوانی از حیث ملیت و نژاد و زبان میان ما وجود دارد که همه اختلافات طبیعی  است، و بر آن‌ها اختلافات مصنوعی در نتیجه‌ی تبلیغات اضافه شده و ترس و بیزاری و کراهت تولید کرده است. من در آن جا نماینده‌ی دولتی بودم که تبلیغات به کله‌ی این چینی چنان وارد کرده بودم که دشمن میهن اوست، و با آن که من اسلحه نداشتم در معرض آن بودم که متهم شوم به این که قصد خدعه و فریبی دارم.

سخن میان ما دراز شد، و در آخر کار ان سرباز کمونیست به همکار من اجازه داد که نزد برادران ما اعضای هیأت برود، ولی مرا چون اسیری نزد خود نگاه داشت. میان من و این سرباز بیست دقیقه گذشت که او سلاح به دست در برابر من ایستاده بود، و من در این مدت می‌کوشیدم که بر عواطف او چیره شوم و در عمق روح پاک وی نفوذ کنم و از نیروی محبت و دوستی مدد گیرم. در آن حین که با التماس فراوان به لغت چینی سخن می‌گفتم و از هر موضوعی از موضوعات زندگی روزانه مدد می‌گرفتم، و می‌خواستم به او ثابت کنم که من قصدی جز خدمت به ملت او ندارم، ناگهان به نقطه‌ای دست یافتم که توانستم موانع موجود میان ما دو نفر را از بین بر دارم و عواطف طبیعی و روح انسانی او را بیدار کنم.

قضیه از این قرار بود که من در ضمن سخن عکس دختر کوچکم را به او نشان دادم، و مطلب را این جا کشانیدم که از خانواده‌ی او سؤال کنم، و او به من گفت که خواهر کوچکی در خانه و برادر بزرگ تری در میدان جنگ دارد. و این جا بود که بدون این که قصدی داشته باشد تفنگ خود را بر زمین گذاشت. من به سرعت به او فهماندم که ما دسته‌ی کمک طبی چه کاری داریم و برای دوستی به این سرزمین آمده‌ایم، تا به این ملت خدمت کنیم. کم کم آن شک و تردید و کینه‌ای که از تبلیغات به دل او راه یافته بود از میان رفت، و من از این لحاظ بر عامل انسانی او دست یافتم و روح او را به عاطفه‌ای که در خود نسبت به او داشتم متوجه ساختم، و چنین بود که چون بقیه‌ی اعضای هیئت ” کویکر” به آن جا رسید آن سرباز چهارده ساله موافقت کرد که ما را به مرکز کارمان برساند تا بتوانیم به مذاکره بپردازیم.

این داستان را برای آن نقل کردم تا خواننده بداند که چه اندازه به خداوند اعتقاد دارم، و بداند چه رابطه‌ی پنهانی تمام افراد بشر را به یک دیگر مربوط می‌سازد. همین رابطه است که برای تحقق صلح و تفاهم در میان افراد بشر ضرورت دارد.

 

 

 

41

ایمان پیروز است
به قلم: هربرت هوور
هربرت هوور از خانواده ی فقیری در ایالت “آیوا” در آمریکا به دنیا آمد، و در دانشگاه استراتفورد، با درجه ی مهندس معدن، فارغ التحصیل شد.
پس از آن به نمایندگی از طرف شرکتی انگلیسی برای امور مهندسی به استرالیا رفت، و در بازگشت با یکی از هم درسان قدیم خود ازدواج کرد. هنگامی که جنگ جهان گیر اول درگیر شد، وی در کمیسیون کمک جنگی به بلژیک شغل مهمی به دست آورد و پس از آن وزیر بازرگانی شد، و در 1929 به ریاست جمهوری آمریکا رسید.
***
رشته ی تخصصی من مهندسی است، و در علوم مهندسی منظور دست یافتن به حقیقت است برای آن که در خیر بشریت مورد عمل قرار دهند. از وقتی که علم به جاده ی ترقی افتاده، ما در معرض هجوم عده ای از ملحدان قرار گرفته ایم که می پندارند ما بین علم و دین مبارزه ای است که فرو نخواهد نشست، مگر آن گاه که دین به کلی از پای در آید! ولی من به این امر عقیده ندارم. نه تنها پیروزی منحصراٌ مخصوص عقاید دینی است، بلکه به عقیده ی من پیروزی ایمان امر حیاتی برای بشر به شمار می رود؛ درست است که میان مردم از لحاظ اصول عقاید دینی با یک دیگر اختلاف است، و هر کس چنین مسائلی را در باطن خود نگاه می دارد اما اساس واحدی موجود است که همه ی عقاید دینی مختلف بر آن تکیه دارند.
برای تفصیل این مطلب باید به نظر گرفت که اکتشافات علمی ثابت کرده است که جهان ما تابع قوانین قطعی است که همان گونه که در رفت و آمد ستارگان حکم فرما است بر ترکیب ذرات نیز حکومت دارد، و ناچار بایستی یک قوه ی قاهره ای فوق این عالم و به عنوان “خالق قوانین” و جود داشته باشد.
روزی رسید که انسان از حیوان تمیز پیدا کرد، روح انسانی در او دمیده شد، و صاحب ضمیر و وجدان و روح اخلاقی و عالم روحانیتی گردید، و این مستحیل است که در پشت سر این امور نیروی الهی موجود نباشد که جهان را برای هدفی آفریده باشد، و به نظر من جز از راه ایمان دینی نمی توان به این حقیقت رسید.
نیاکان اولیه ی ما، به استناد بر عقیده ی دینی خویش، به این قانون اساسی که از قدیم پایه ی پیشرفت بشر بوده متوجه شده و گفته اند که خداوند یک رشته حقوق برای انسان قرار داده که تعدی بر آن ها جایز نیست، و باید در پناه قانون و عدالت، از هر تجاوزی مصون بمانند.
فلاسفه ی “الحاد و شک” معتقدند که پیشرفت منحصراٌ بر بنیان های مادی قرار دارد. باید از ایشان پرسید که: پس از اخلاق و تمایلات روحی و ایمان و آرزوهای انسان، برای رسیدن به عدالت و آزادی فکری و … که اساس پیشرفت انسانیت است، از کجا پیدا شده؟
حق این است که در هر مجتمع پیش رفته، ایمان به خداوند جزو اصول است، و بر عکس در اجتماعاتی که ناتوانی بر آن ها غلبه دارد، این ایمان یافت نمی شود و منکر خدا در آن جا ها فراوان است.

42
خشنودی وجدان کلید خوش بختی است
به قلم: دکتر محمد حسین هیکل
دکتر محمد حسین هیکل در یکی از دهکده های مصر به دنیا آمده، و ثلث قرآن را در مکتب خانه از بر کرد؛ آن گاه به مدارس دولتی وارد شد، و در 1909 لیسانس حقوق گرفت؛ پس از آن به فرانسه رفت و در 1912 درجه ی دکتری دانشکده ی حقوق پاریس را به دست آورد. از این پس به وکالت عدلیه پرداخت و ضمناٌ دروس تحقیقات جنائی و اقتصادی و سیاسی را میان سال های 1917 تا 1921 در دانشکده ی ملی حقوق تدریس می کرد.
پس از آن وکالت را ترک گفت و سردبیر روزنامه ی ” السیارة”شد، و آن گاه به وزارت رسید، و بعد در 1942 رئیس مجلس سنا شد که این سمت را تا اوسط سال 1950 داشت.
***
شاگرد مدرسه ی متوسطه بودم … و به معلومات خود در زبان عربی بسیار می بالیدم. معلم این درس روزی سؤالی کرد که یکی از هم درسان من به آن پاسخ گفت و من آن جواب را درست دانستم و پسندیدم. چه اندازه به شگفتی افتادم آن گاه که دیدم معلم آن جواب را درست ندانست و غلط آن را باز گفت. در آن هنگام دریافتم که ما نباید در اتکای به معلومات خود زیاد مبالغه کنیم، و دانستم که گاه به گاه بایستی به خود بپردازیم و دانسته ها مورد بازرسی قرار دهیم، تا چنان نباشد که خطا کردن در یکی از آن ها سبب شود که ما خطا های دیگر را نیز مرتکب شویم.
آن زمان که تحصیل علم حقوق می کردم حافظه ی قوی داشتم، و چون دو بار مطلبی را مرور می کردم در ذهن من نقش می بست …روزی با یکی از رفقای درسی مباحثه می کردم، من از متنی که در حفظ داشتم استشهاد می کردم. در بین بحث آن رفیق متن دیگری را به خاطر من آورد که چون نام آن را شنیدم دانستم که آن را می شناسم، ولی تا آن وقت به خاطر من نرسیده بود که دو متن را با یک دیگر مقایسه کنم.
از آن روز دانستم که اعتماد بر حافظه، به خصوص در مسائل علمی، برای اکتشاف کامل حقیقت کافی نیست، بلکه باید فکر، آن چه را که حافظه به خاطر می سپارد هضم کند، تا از آن میان مجموعه ی محکمی به دست آید که میان اجزای آن تناقض و اختلافی موجود نباشد، و جزئی از محصولات فکری ما گردد و قائم به ذات شود، تا بدانیم از آن ها در احکامی که از طرف ما صادر می شود، به صورت صحیح استفاده کنیم.
***
وقتی که دوره ی تحصیل من تمام شد و در خط زندگی افتادم، دیدم بسیاری از حوادثی که در زندگی پیش می آید با آن اصول و قوانینی که من فرا گرفته ام مبانیت دارد. و نیز بسیار از مردم را می دیدم که کامیاب می شوند و علت کامیابی آنان جز این نیست که با این اصول و قواعد و قوانین مخالفت می کنند … ولی چند سال بعد دانستم که موقعیتی که از راه مخالفت با قواعد و اخلاق و اصول قانون به دست می آید، شخص را دچار زحمات زیاد می کند، و بسا که شالوده ی زندگانی او را ویران می سازد، و تمسک کردن به آنچه ایمان به حقانیت آن داریم و دفاع صمیمانه از آن و روش زندگی را مطابق آن قرار دادن، امری است که سبب آسایش خاطر می شود، و به نفس انسان آرامش و اطمینان می بخشد و همین سبب آسایش خاطر می شود، و به نفس انسان آرامش و اطمینان می بخشد و همین خشنودی ضمیر است که کلید خوش بختی و ستون اطمینان خاطر می باشد.
آن چه مرا به دست آمد در زندگانیم کمال تأثیر داشت، و در این مدت سی سال که به روزنامه نگاری و تألیف کتاب و وزارت و ریاست مجلس سنا گذراندم، همیشه در مد نظر داشتم که از آن چه به حقانیت آن ایمان دارم دفاع کنم، و برای همین دفاع دچارگرفتاری های فراوان شدم. مرا از لحاظ روزنامه نگاری به محکومیت جنائی کشاندند و دچار خشم مقامات عالیه شدم که اگر چنین نبود و خود را وقف خدمت آن مقامات کرده بودم از لحاظ مادی بسیار بهره مند می شدم.
در بسیاری از حمله هایی که می کردم، پس از چند سال موفق می شدم، ولی حتی یک روز هم از پیروزی نومید نبودم و یک روز هم به خیال استفاده ی مادی نیفتادم، زیرا ضمیر من آن وقت آسوده بود که می دانستم از حق دفاع می کنم، و یقین داشتم که حقیقت در آخر کار پیروز خواهد شد، ولو این که مدت انتظار برای این پیروزی طولانی شود.
بسیاری از اوقات بر من معلوم می شد که این درازی دوره ی انتظار از جهت خطایی است که غیر عمدی سر زده، همان گونه که هم درس من و خود من در مدرسه ی متوسطه، هنگام جواب دادن به سؤال معلم عربی در خطا افتادیم! یا این که این طولانی شدن انتظار نتیجه ی آن است که از قسمتی از حقیقت غافل مانده ام، و این شبیه اشتباهی است که من هنگام مباحثه ی با رفیق خود در مدرسه ی حقوق به آن گرفتار شدم …
و این را هم بگویم که تکبر و عجب هرگز سبب آن نشد که من به اشتباه بیفتم، چه پیوسته به راه راست باز می گشتم که انتظار من برای رسیدن به نهایت کار طولانی نشود، و از طرف دیگر اعتقاد ثابت داشتم که صبر و صدق نیت ضامن رسیدن انسان به نتیجه است.
اگر هدف ما حق باشد که همان خیر عمومی است، البته به آن خواهیم رسید، و خیر عمومی جز از راه حق به دست نمی آید. طرفداری از حق و خیر عموم مستلزم آن است که انسان، در عین اعتماد به نفس و در عین توکل مطلق به خدای عزو جل، از خود بگذرد و خود را فراموش کند …
خدا همان حق است، و حق راه رسیدن ما به خدا است …
و خشنودی ضمیر، وسیله ی جلب رضای خداوند است و ممکن نیست که چیز دیگری جز خیر و حق، ضمیر و وجدان انسان را خرسند سازد.
و در قرآن است که:
” والعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا، و عملو الصالحات، و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر”

43
یک دنیا… در یک زمان
به قلم: رابرت هیلر
رابرت هیلر، دارنده ی جایزه ی “پولیتزر” در شعر، به سال 1895 در نیوجرزی به دنیا آمد، و پس از تمام کردن دانشگاه هاروارد در سال 1917 دو سال در ارتش خدمت کرد و آن گاه به میهن خویش بازگشت و به کار و تدریس در هاروارد پرداخت و اکنون استاد کرسی معانی بیان و خطابه است.
***
من احساس می کنم که ، بر اثر تابش یک نور آسمانی، جهان را در آینده یک بزرگواری فراگیرد.
این سطر آخر قصیده ای است به عنوان “عقیده” که “ادواین ار لینگتون روبنسون” سروده و گوهر ایمان و عقیده ی مرا آشکار می سازد. من بر خود واجب می دانم که آثاری را که از احساسات خشک و حزن و اندوه و آزهای پست در من آفریده شده بزدایم تا در این روشنی تابناک غوطه ور شوم. حواس پنج گانه و این نفس ابهام آمیزی که سر حیات است، ما را در برابر عجایب این جهان قرار می دهد، و آن وقت است که مجد و عظمت خداوندی در مقابل ما تجلی می کند.
گر چه این فیض روحی به ندرت بر نفس من مسلط می شود و به من حالی دست می دهد، ولی پیوسته گردن می کشم و همیشه چشم به راه این تعالی و صعود نشسته ام. به عبارت دیگر، من با این فراموشی که بر حقیقت و گوهر انسان چیره می شود در مبارزه هستم، و انتظار آن دارم که به اشراق روحی کامل دسترس پیدا کنم.
این میلی که معجزات آفرینش را از یاد ما می برد، به دستیاری اوضاع و احوال خارجی و اعتبارات نفسانی و درونی، می خواهد بر روح ما غلبه کند و ما را از حقیقت منحرف سازد. آن چه به این میل کمک می کند، خستگی ها و خشم و حسد و ظاهر بینی است، ولی من با نیروی تفکر و نماز و دعا از چنگ این مظاهر فریبنده و ستمکار و مخرب می گریزم، و به آیات بینات این جهان باز می گردم، و خود را با خیال آفریننده ی جهان شاد نگاه می دارم.
***
من به زندگی پس از مرگ ایمان دارم، زیرا هم چون بسیاری مردم دیگر” ایمان به جاودانی بودن” را به من بخشیده اند، واگر دانه می تواند از درخت تنومند بارآور سخن بگوید، من هم می توانم از حقیقت این ایمان سخن بگویم و آن را تفسیر کنم.
***
هم چنان من به حسن نیت دیگران اعتقاد دارم و، بنابر غریزه، مردم مورد وثوق من هستند. گاهی این حس اعتماد در امور بزرگ و کوچک مرا فریفته. ولی با وجود این نمی توانم از این اطمینان دست بر دارم، و این از آن جهت است که شک با طبیعت من سازگاری ندارد . به آن متوسل نمی شوم، زیرا کسانی که مرا در این اعتماد فریفته اند ده یک کسانی نیستند که مرا به قیمت حسن ظن خودم معتقد ساخته اند. و نیز می دانم که خود، در بعضی موارد، دچار شکست هایی شده ام که بایستی اعتماد مردم را از من سلب کند، در صورتی که این شکست را من خود عملاٌ سبب نبوده ام.
***
اما این که گفته می شود” جهان رو به هدف معینی می رود” خود نماینده ی کمال روحی است، و این خود یک امر منطقی است، مگر آن که بگوییم: همه ی مردم جهان، چون یاخته هایی هستیم که در مغز مرد ابلهی گرد آمده ایم! ایمان من به این که در آن واحد تکامل و ترقی مادی و روحی همراه یک دیگر است، سبب شده است که با وجود انکار عده ای بد بینان پیوسته نیک بینی خویش را حفظ کنم. ممکن است در یک قرن یا قرن هایی چیزی به عکس این اتفاق افتد، ولی چون این حادثه را پیشرفت انسانی که منتظر آن هستیم مقایسه کنیم، امر کوچکی به نظر خواهد رسید، بلکه اگر آن را با پیشرفتی که هم اکنون نصیب بشریت شده بسنجیم، باز هم ناچیز خواهد بود.
دستور من در زندگی روزانه این است که” یک دنیا، در یک زمان” و قصدم از این سخن آن است که من می خواهم که زندگانی خود را با نظرها و اعتبارات مادی پیچیده کنم. و در عین حال، مثل کسانی که تعصب می ورزند و منکر بهره برداری از خوشی های گوناگونی که در آینده به آن خواهم رسید، دل خوش نمی سازم. 43

44
امانت پایه ی رستگاری است
به قلم : جون هیوز
جون هیوز در ایرلند به دنیا آمد، و در دو سالگی یتیم شد.در جوانی به آمریکا مهاجرت کردو درجنگ جهانی اول شرکت جست، و در 1918 محترمانه از ارتش بیرون آمد. وی مردی لاغر اندام است، ولی چون در جوانی ورزشکار بوده، نیرومند و سالم است، و اکنون با رانندگی تاکسی زندگی می کند.
***
به اعتقاد من امانت بهترین موهبتی است که به انسان داده شده. این روزها به این خصلت نام های خیالی مانند: استقامت و عدالت و نظایر آن می دهند. مردم هر اسمی می خواهند به آن بدهند، ولی من حق دارم معتقد باشم که: امانت ضامن ایجاد هموطنان شایسته است. این دستور شخصی من است که در تمام زندگ به آن پاینده خواهم بود. سی و پنج سال است که رانندگی تاکسی می کنم و می دانم که در این کار چه سختی ها و بد بختی های فراوان است؛ راننده ی اتومبیل ناچار باید سخت جان و درشت باشد و بتواند لااقل هشت ساعت در شبانه روز این هیاهو و سختی عبور و مرور در خیابان های شهرهای بزرگ را تحمل کند؛ به همین جهت است که تصور مردم در بدجنسی این طبقه تصور مبنی بر اشتباه و ظالمانه است.
رانندگان نیز هم چون دیگر مردمند، و چه بسیار از ایشان که مردمان درست کار و شریف اند. خواننده هر هفته در روزنامه ها می خواند که چه اندازه مال و متاع را که در اتومبیل جا می ماند رانندگان به صاحبان آن می رسانند، و اگر راننده ی تاکسی مرد امینی نبود هرگز آن چه را در اتومبیل باز یافته بود پس نمی داد. یک مرتبه در”برکلین” چنین اتفاق افتاد که انگشتری زمردین در اتومبیل یافتم. و آن روز خانمی با چندین بسته به اتومبیل من سوار شده بود؛ بسیار زحمت کشیدم تا او را یافتم. گر چه از من سپاس گزاری نکرد ولی می دانم با عملی که آن روز انجام دادم، از آن خانم که مال خود را یافته بود سعادت مندتر بودم.
***
من در ایرلند به دنیا آمده ام و تا نوزده سالگی آن جا ماندم. در نوزده سالگی به این کشور آمدم و پیش از آن که وارد جنگ جهانی شوم، برای به دست آوردن چند دلار در روز تن به کارهای سخت می دادم. چون جنگ تمام شد ، اتومبیل کرایه ای خریدم و از آن وقت تا کنون به این کار مشغول هستم، و گر چه این کار همیشه کار آسانی نیست، ولی زنم با عقل معاشی که دارد برای روزهای سختی پس انداز می کند. در طول این سال های دراز به خاطر ندارم که از مسافران تاکسی، حتی اشخاص مست، زحمتی دیده باشم، زیرا من پیوسته کوشیده ام که خوش اخلاق و حتی با گردن کشان خونسرد باشم. غالباٌ از من می پرسند که مسافران چگونه انعام می دهند، و من آن چه می توانم بگویم این است که هر کس سوار می شود تقریباٌ انعامی می دهد، و من سعی دارم که با مردم خوب رفتار کنم. خواه این که به من انعامی بدهند یا ندهند.
من به خداوند سخت ایمان دارم و هیشه کوشا هستم که در جامعه عضو شایسته ی آن باشم، و با مردم چنان رفتار کنم که خدا راخوش آید، و چون از کودکی چنان بار آمده ام، هر اندازه که در زندگی پیش تر می روم، کار من سهل تر و روان تر می شود. 44

منتشر شده در مقالات