رفتن به نوشته‌ها

خاطرات آموزشی و یادی از دوره پیشاهنگی – قنبرعلی اکبری

 

 

 

به نام خدا
برگی از دفتر خاطرات. .
 قنبرعلی. اکبری. بازنشسته آموزش و پرورش اصفهان
موضوع {مدیر کتابخانه سرنوشت ساز} .
به خاطر دارم دوره شش ساله ابتدائی را در زادگاهم روستای کجان در شرایطی که در این روستا مدرسه ای ساخته نشده بود و کلاس درس ما در دو اتاق خشت و گلی به صورت چند پایه در خانه ای تشکیل می شد.
دوره ابتدایی را در خردادسال ۱۳۳۷ به پایان رساندم. (صاحب این خانه علامه غروی روحانی به نامی بودند که در اصفهان سکونت داشتند )
دو معلم بسیار دلسوز ومهربان. دروس دانش آموزان شش کلاس را تدریس می کردند. برای ادامه تحصیل در دبیرستان تنها خانواده هایی که امکانات مالی بهتری داشتند می توانستند فرزندشان را به یکی از شهر های نزدیک و یا به اصفهان ببرند. و بقیه اجباراً ترک تحصیل می کردند!
من نیز بنا به تصمیم پدرم به شهر نایین عزیمت کردم. شهری که گرچه کوچک بود و فقط یک دبیرستان در آن دایر بود اما مردان بزرگ و بنامی در آن پرورش یافته بودند و اهالی بسیار با فرهنگی داشت!
از اول مهر به نایین مهاجرت کردم و در دبیرستان طبا نایین به تحصیل مشغول شدم. دبیرستانی که مدیری مدبر داشت و دبیران آن تمام فارغ التحصیل دانشگاه ها و دلسوزبودند.
در یک اتاق کوچک خانه خانواده ای اصیل و مهربان نایینی به تنهایی و به دور از خانواده زندگی دانش آموزی خود را شروع نمودم! شش سال دبیرستان را با سخت کوشی گذراندم به خصوص در سال آخر که هریک از ما همکلاسی ها کتاب هادرسی را چندین مرتبه به قول خودمان دوره کرده بودیم و در امتحانات نهایی خردادسال 1343 شرکت نموده و دوره دبیرستان را با موفقیت بپایان رساندیم .
در ان تاریخ هر دانشگاهی به طور مستقل کنکور بر گزار می‌نمود .با چند نفر از همکلاسی ها فقط در کنکور دانشگاه اصفهان شرکت کردیم اما نا باورانه هیچ کدام موفقیتی کسب نکردیم، البته در آن زمان ما فقط کتاب های درسی را مطالعه کرده بودیم و اطلاعات علمی ما محدود بود چون دسترسی به کتاب‌های کمک درسی و کتابخانه ای نداشتیم.
 در مهر ماه برای طی دوره خدمت نظام وظیفه آماده شدم و به همراه ۲۰۰ نفر دیپلمه از استان اصفهان به پادگان آموزشی سپاه دانش همدان اعزام شدیم.
دوره چهار ماهه آموزش روش تدریس کتاب های ابتدایی را با موفقیت به پایان رساندیم و پس از اخذ درجه و سردوشی نظامی جهت تدریس به روستاها اعزام شدیم.
محل خدمت من به عنوان سپاه دانش روستای ( پُرلوک ) از توابع بهار همدان بود مدت ۱۴ ماه با عشق و علاقه به تدریس دانش آموزان این روستا مشغول بودم. در همین مدت با همیاری اهالی روستا یک مدرسه چهار کلاسه نیز ساختیم.
 درپایان هر دوره خدمت سپاهیان دانش از فعالیت ۱۸ ماهه آنان ارزیابی به عمل می امد و تعدادی که. دارای امتیازبیشتر و واجد شرایط بهتری بودند برای استخدام به آموزش و پرورش معرفی می شدند.
من نیز پذیرفته شدم و به کسوت معلمی در آمدم و به عنوان آموزگار دبستان جامی دهق شهرستان نجف آباد استخدام شددم. باز هم همچنان با امکانات محدودی روبرو بودم وچندان دسترسی به کتاب وکتابخانه نداشتم تا اینکه:
یکی از دوستان که ساکن و شاغل در تهران بود، مرا به کتاب خانه ای بزرگ و معروفی به نام کتابخانه آبراهام لینکلن معرفی نمود،
این کتابخانه درسال ۱۹۴۸میلادی در تهران تاسیس گردید دارای ۱۶۰۰۰ جلد کتاب بود و حدود ۴۰۰۰ عضو از اقصا نقاط کشور داشت.
در دهه ۷۰ میلادی شعباتی در اصفهان و شیراز هم ایجاد نمود و پس از انقلاب اسلامی تعطیل شد.
کتاب های درخواستی اعضاء را توسط پست برایشان ارسال می کرد و مدت ۴۵ روز در اختیارشان قرار می داد. جالب بود بدانیم، علاوه بر این که، عضویت در آن آزاد و رایگان بود، هزینه پستی رفت و برگشت کتاب ها را خود کتابخانه  پرداخت می کرد .
هر عضو می توانست هر مرتبه سه جلد کتاب مورد نیاز خود را تقاضا نماید. این کتابخانه به همراه کتاب های درخواستی یک پاکت تمبر شده، برای برگشت کتاب ها، یک پاکت نامه، شش برگ کاغذ سفید، یک برگ فرم نظر خواهی، یک برگ شامل سوالات از هر کتاب ۴ سوال، ارسال می نمود .
در پایان وقت مقرر ۴۵ روزه موظف به تکمیل و ارسال پیوست ها. به همراه کتابها بودیم/
 مدیریت این کتابخانه انسانی فرهیخته و نیکو کار بود. خود و کتابداران این کتابخانه برای ما مشاورانی خوب و دلسوز. راهنمایانی با اطلاع وآگاه بودند و ضمن معرفی کتاب های جدید مارابا رشته های دایر در دانشگاه ها آشنا می نمودند‌. و اطلاعات فرهنگی مارا بالا می بردند حتی از نوع انتخاب کتاب و پاسخ های ما استعداد یابی کرده و پیشنهاد هایی هم در مورد انتخاب رشته تحصیلی داشتند .
من طی نامه ای برایشان مرقوم داشتم که پدرم علاقه داشتند دکتر شوم و به اهالی روستاها خدمت نمایم و مادرم آرزو داشتند معلم باشم! اما من بدلیل نداشتن راهنما و نبود امکانات و عدم دسترسی به کتاب و کتابخانه در کنکور موفقیتی کسب نکردم مرا در این مورد راهنمایی فرمایید.
در پاسخ توصیه نمودند در رشته اقتصاد تا سطح دکترا ادامه تحصیل دهم و هم چنان معلم باقی بمانم. تا خواسته هم پدر و هم مادر را را بنوعی برآورده کرده باشم.
 نظرشان این بود که یک پزشگ یک یا چند نفراز جامعه بیمار را نجات می دهد. در حالی که کشور ایران با دارابودن این همه ذخایر و معادن و شرایط مناسب طبیعی و جغرافیایی به معلمانی نیاز دارد که راه و روش رشد و توسعه فرهنگی اجتماعی و اقتصادی را به فرزندان این آب و خاک بیاموزند و به کل جامعه خدمت کنند تا راه توسعه را پیموده و از فقر وفلاکت نجات یابند ! من نیز با راهنمای این مرد بزرگ در همان سال در کنکور دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) و مدرسه عالی بازرگانی (علامه طباطبایی کنونی) شرکت و در هر دو با رتبه خوبی. در رشته اقتصاد پذیرفته شدم .
چون دانشگاه ملی در هر ترم هزار تومان شهریه دریافت می‌نمود. بنابراین مدرسه عالی بازرگانی را که دولتی بود ترجیح دادم و در آنجا شروع به تحصیل نمودم و خوشبختابه پیشنهاد این مدیر را عملی نمودم نتیجه اینکه به نوعی این مدیر خوب و ودلسوز آینده زندگی مرا ترسیم وبرایم سرنوشت ساز بود . پایان
1

برگی از دفتر خاطرات من

قنبرعلی. اکبری. بازنشسته آموزش و پرورش اصفهان.

 درسی فراموش ناشدنی توسط یک مربی با تجربه مسیحی!

به یاد دارم همه ساله در پایان سال تحصیلی و شروع تعطیلات تابستانی مدارس، فعالیت های آموزشی و تربیتی پیش آهنگی در قالب اردو ها در اردوگاه های خارج از شهر در سراسر کشور و طبیعت زیبای کشورمان در سطوح متفاوت آموزشی به تفکیک دختر و پسربرای سنین مختلف بطور مجزا ، طی برنامه مدونی آغاز می شد.

این اردوها برای پر کردن اوقات فراغت جوانان و نوجوانان و فعالیت های سازنده و مفید و آموزش مهارت ها و دور نگهداشتن آنان از سرگرمی های زیان بخش و انحرافات بود.

همچنین برای ساختن جوانان فعال، ماهر، با ایمان، مدیر، متکی به نفس و شجاع کوشش می شد تا با ایجاد روحیه همکاری و تعاون در آنان و فرا گیری مهارت های مختلف و مورد علاقه بتوانند برای آینده منشاء خدمات ارزشمند و مسئولیت پذیر و شاخص شوند و برای خدمت به همنوع ومیهن عزیز آماده باشند.

هر دوره دارای برنامه معین و مشخص آموزشی و تربیتی و مهارت آموزی بود. فعالیت ها همراه با مسابقات علمی و عملی و ایجاد انگیزه و رقابت سالم با تشریک مساعی همراه با تقسیم کار و تعیین شرح و ظایف و ایجاد روحیه مسئولیت پذیری و حس وطن دوستی برای زندگی بهتر و اعتلای ایران عزیز بود.

هم چنین برای معلمان و مربیان نیز دوره های آموزشی از مقدماتی تا سطح عالی بر گزار می گردید و در پایان هر دوره گواهی نامه ای به انان اعطا می شد تا مجوزی برای شرکت در دورهای بالاتر در سال های بعد باشد.

بنده نیز از کلاس اول دبیرستان در سال ۱۳۳۷ تا سال ۱۳۴۳ همه ساله در اردوهای دانش آموزی شرکت می نمودم و از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۵۶ دوره های مربیگری از مقدماتی و تکمیلی و عالی را تا سطح (وودبج) گذرانده و همه ساله مربی یک رسد پیش آهنگی بودم. (به شعار لاقل روزی یک کار نیک انجام بده ) عملا پایبند بوده ام.

تشکیلات پیش آهنگی در اردوها به صورت تیمی ( بر مبنی سیستم جوخه patrol system استوار بود ) هر جوخه از ۸ نفر تشکیل می شد و هر چهار جوخه یک رسد نامیده می شد.

سیتم جوخه اصولا بر اساس تقسیم وظیفه، مشاوره و همکاری و تصمیم گيري جمعی و رهبری فردی بود. وظیفه و مسئولیت هر عضو، در هر روز مشخص بود یعنی شرح وظایف هر فردی در هر روز متفاوت بود.

آخرین اردوی آموزشی که شرکت داشتم به نام (وود بج عملی ) در تابستان ۱۳۵۳  تشکیل شده بود. در این دوره مربیان کار آزموده و مجرب بین المللی که دارای نشان های لیاقت متعددی بودند، ما را آموزش می دادند.

جوخه ما ۸ نفر ( دو نفر اصفهانی. دو نفر تهرانی، یک نفر اهل ساری یک نفر اهل بروجن یک نفر اهل ساوه و یک نفرازاردبیل) بود.

دوره پر بار و آموزنده ای بود. پروژه عملی و پایانی جوخه ما به استادی شاخص و مهربان که الگوی نظم اخلاق و مهارت و انسانیت بود، محول شده بود.

این استاد پس از توضیحات و راهنمایی کامل در باره موضوع و چگونگی انجام پروژه مقرر فرمود:

ما ۲۴ ساعت فرصت برای انجام وارائه پاسخ آن را دارید، یعنی باید راس ساعت ۴ بعد از ظهر فردا نتیجه حاصله از موضوع پروژه را تحویل می نمودیم.

خوشبختانه ما ۸ نفر بدون وقفه با همفکری و تشریک مساعی و تلاش و با استفاده از تجربیات اردویی خود توانستیم زود تر از زمان تعیین شده به نتیجه و پاسخ پروژه دسترسی پیدا کنیم.

برحسب اتفاق در آن روز من سرجوخه بودم. یعنی بر اساس تقسیم کار مدیریت جوخه را عهده داشتم . از این که پروژه را با موفقیت به پایان رسانده بودیم،  همگی خوشحال بودیم.

بدون در نظر داشتن وقت مقرر ساعت ۳ و ۴۵دقیقه، یک ربع زود تر از زمان تعیین شده خود را به چادر محل استقرار استاد رساندم و اجازه ورود خواستم.

استاد بزرگوار و مربی مهربان نه تنها، مرا را به حضور نپذیرفتند و مانند یک نا آشنا رفتار نمودند بلکه نمره قبولی را هم به گروه ما ندادند.

به ناچار باتفاق دوستان جوخه به کلاس مراجعه نمودیم ( کلاس درفضای باز اردوگاه تشکیل می شد) منتظر ماندیم استاد محترم راس ساعت ۴ وارد کلاس شدند. پس از ادای احترام و کسب اجازه از طرف استاد نشستیم.

نگاهی عمیق و معنی داری به من نمودند و قبل از این که به بنده اجازه اعلام نتیجه پروژه را بدهند.درس خود را شروع نمودند :

اما نه در حول محور پروژه!
 فرمودند:
شما همگی سال ها تدریس نموده و معلم و مربی هستید و به تعلیم و تربیت مشغولید واکنون در حال آموزش و گذراندن عالیترین دوره پیش آهنگی می باشید و من از شما باید بیاموزم، تنها توصیه ای که می توانم به خودم داشته باشم تعهد نمایم روحیه پیشآهنگی را برای همیشه حفظ نمایم.
روحیه مترادف است با اعتقاد داشتن به مفاد سوگند ها، رعایت منش‌ها و شعار و روش پیشآهنگی، خدمت به همنوع و انجام کار نیک و نیکو کاری و ستایش آفریدگار.
ما بایدهمیشه بخاطر داشته باشیم و در عمل پیش اهنگ باشیم نه در شعار!  شما نیز هیچ گاه نظم در امور و رعایت زمان و مکان را فراموش نکنید!
 دو مرتبه بانگاهی به سوی من سوال نمودند.آیا شما مسلمانید؟
 پاسخ من مثبت بود.
 فرمودند اطمینان دارم پیشوایان، راهنمایان دینی و مربیان و آموزگاران شما را به نظم در امور و وقت شناسی توصیه نموده اند. مگر (اوصیکم به تقوالله و نظم امرکم) رافراموش کرده اید؟
مگر این سخنان خداوند را در کتاب آسمانیتان نخوانده اید که خداوند به دلیل اهمیت زمان و وقت به آن سوگند یاد نموده است؟
و در این هنگام، سوره والعصر را قرائت نمودند.
[[[بسم الله الرحمن الرحیم. والعصر(۱)،ان الانسان لفی خسر(۲)،الاالذین آمنوا وعملوا الصالحات و تواصبو بالحق و تواصوا بالصبر(۳)]]].
وادامه دادند. در نتیجه شما در انجام عملی پروژه زندگی ضعف هایی دارید که باید برطرف شود‌/
 من انچنان محو صحبت های این مربی بزرگوار شده بودم و حال و هوای دیگری رفته و پروره و شرایط مکانی اردوگاه را فراموش کرد بودم.
سخنان یک مربی و آن هم یک مسیحی که به استناد آیات قرآنی و حدیث به ما درس عملی می دهد !
دوستان در صدد توضیح موضوع پروژه برآمدند .
یکی دو روز زمان برد تا به وسیله یکی از مربیان دیگر و دوستان پیش آهنگ برای اين مربی محترم توضیح داده شد که در جامعه ما اگر فردی زودتر از موقع مقرر وظیفه خود را انجام دهد نیکو کار شناخته می شود
نمره قبولی پروژه را برای ما منظور نمودند . اما سخنان این استاد و مربی آنچنان بر من اثر گذاشت که با خود گفتم چشم ها را باید شست و …‌‌.‌‌‌. تصمیم گرفتم  از این به بعد، قرآن مجید را  تنها قرائت نکنم. بلکه آنچنان بیاموزم که لا اقل توصیه های آنرا در حد توان بتوانم در زندگی بکار بندم . پایان

 

❗

منتشر شده در مطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *