برگی از دفتر خاطرات من
قنبرعلی. اکبری. بازنشسته آموزش و پرورش اصفهان.
درسی فراموش ناشدنی توسط یک مربی با تجربه مسیحی!
به یاد دارم همه ساله در پایان سال تحصیلی و شروع تعطیلات تابستانی مدارس، فعالیت های آموزشی و تربیتی پیش آهنگی در قالب اردو ها در اردوگاه های خارج از شهر در سراسر کشور و طبیعت زیبای کشورمان در سطوح متفاوت آموزشی به تفکیک دختر و پسربرای سنین مختلف بطور مجزا ، طی برنامه مدونی آغاز می شد.
این اردوها برای پر کردن اوقات فراغت جوانان و نوجوانان و فعالیت های سازنده و مفید و آموزش مهارت ها و دور نگهداشتن آنان از سرگرمی های زیان بخش و انحرافات بود.
همچنین برای ساختن جوانان فعال، ماهر، با ایمان، مدیر، متکی به نفس و شجاع کوشش می شد تا با ایجاد روحیه همکاری و تعاون در آنان و فرا گیری مهارت های مختلف و مورد علاقه بتوانند برای آینده منشاء خدمات ارزشمند و مسئولیت پذیر و شاخص شوند و برای خدمت به همنوع ومیهن عزیز آماده باشند.
هر دوره دارای برنامه معین و مشخص آموزشی و تربیتی و مهارت آموزی بود. فعالیت ها همراه با مسابقات علمی و عملی و ایجاد انگیزه و رقابت سالم با تشریک مساعی همراه با تقسیم کار و تعیین شرح و ظایف و ایجاد روحیه مسئولیت پذیری و حس وطن دوستی برای زندگی بهتر و اعتلای ایران عزیز بود.
هم چنین برای معلمان و مربیان نیز دوره های آموزشی از مقدماتی تا سطح عالی بر گزار می گردید و در پایان هر دوره گواهی نامه ای به انان اعطا می شد تا مجوزی برای شرکت در دورهای بالاتر در سال های بعد باشد.
بنده نیز از کلاس اول دبیرستان در سال ۱۳۳۷ تا سال ۱۳۴۳ همه ساله در اردوهای دانش آموزی شرکت می نمودم و از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۵۶ دوره های مربیگری از مقدماتی و تکمیلی و عالی را تا سطح (وودبج) گذرانده و همه ساله مربی یک رسد پیش آهنگی بودم. (به شعار لاقل روزی یک کار نیک انجام بده ) عملا پایبند بوده ام.
تشکیلات پیش آهنگی در اردوها به صورت تیمی ( بر مبنی سیستم جوخه patrol system استوار بود ) هر جوخه از ۸ نفر تشکیل می شد و هر چهار جوخه یک رسد نامیده می شد.
سیتم جوخه اصولا بر اساس تقسیم وظیفه، مشاوره و همکاری و تصمیم گيري جمعی و رهبری فردی بود. وظیفه و مسئولیت هر عضو، در هر روز مشخص بود یعنی شرح وظایف هر فردی در هر روز متفاوت بود.
آخرین اردوی آموزشی که شرکت داشتم به نام (وود بج عملی ) در تابستان ۱۳۵۳ تشکیل شده بود. در این دوره مربیان کار آزموده و مجرب بین المللی که دارای نشان های لیاقت متعددی بودند، ما را آموزش می دادند.
جوخه ما ۸ نفر ( دو نفر اصفهانی. دو نفر تهرانی، یک نفر اهل ساری یک نفر اهل بروجن یک نفر اهل ساوه و یک نفرازاردبیل) بود.
دوره پر بار و آموزنده ای بود. پروژه عملی و پایانی جوخه ما به استادی شاخص و مهربان که الگوی نظم اخلاق و مهارت و انسانیت بود، محول شده بود.
این استاد پس از توضیحات و راهنمایی کامل در باره موضوع و چگونگی انجام پروژه مقرر فرمود:
ما ۲۴ ساعت فرصت برای انجام وارائه پاسخ آن را دارید، یعنی باید راس ساعت ۴ بعد از ظهر فردا نتیجه حاصله از موضوع پروژه را تحویل می نمودیم.
خوشبختانه ما ۸ نفر بدون وقفه با همفکری و تشریک مساعی و تلاش و با استفاده از تجربیات اردویی خود توانستیم زود تر از زمان تعیین شده به نتیجه و پاسخ پروژه دسترسی پیدا کنیم.
برحسب اتفاق در آن روز من سرجوخه بودم. یعنی بر اساس تقسیم کار مدیریت جوخه را عهده داشتم . از این که پروژه را با موفقیت به پایان رسانده بودیم، همگی خوشحال بودیم.
بدون در نظر داشتن وقت مقرر ساعت ۳ و ۴۵دقیقه، یک ربع زود تر از زمان تعیین شده خود را به چادر محل استقرار استاد رساندم و اجازه ورود خواستم.
استاد بزرگوار و مربی مهربان نه تنها، مرا را به حضور نپذیرفتند و مانند یک نا آشنا رفتار نمودند بلکه نمره قبولی را هم به گروه ما ندادند.
به ناچار باتفاق دوستان جوخه به کلاس مراجعه نمودیم ( کلاس درفضای باز اردوگاه تشکیل می شد) منتظر ماندیم استاد محترم راس ساعت ۴ وارد کلاس شدند. پس از ادای احترام و کسب اجازه از طرف استاد نشستیم.
نگاهی عمیق و معنی داری به من نمودند و قبل از این که به بنده اجازه اعلام نتیجه پروژه را بدهند.درس خود را شروع نمودند :


اولین باشید که نظر می دهید