“چنان کن که گویی”
نخستین گام به سوی ایمان
نوشتهی: سمیوئل م. شومیکر
چند سال پیش از این خود را با یک مرد شکاک فطری رو به رو دیدم. وی ثروت فراوانی به چنگ آورده و آن را از کف داده بود، و بار دیگر ثروتی اندوخته و آن را نیز از دست داده بود. به من میگفت که از پرداخت تنزیل بدهکاریهای خویش عاجز است، و همه شب برای آن که به خواب رود به قرص خواب آور متوسل میشود. با خود گفتم که لابد هیچ امیدی به این ندارد که برای آسایش خاطر راهی بهتر از دارو وجود داشته باشد. از او پرسیدم:” آیا حاضری امری را تجربه کنی؟” و در جوابم گفت:” خوب میدانید که من اصلاً به خدا ایمان ندارم.” گفتم:” بسیار خوب، ولی چیزی هست که مردمانی را که از او یاری بخواهند مدد میکند، و گمان دارم که اگر تو هم دست طلب به سوی او دراز کنی از یاریت دریغ نورزد.” در جوابم گفت:” من چگونه میتوانم از چیزی که به وجود آن باور ندارم کمک بطلبم؟” گفتم:” فرض کن که ما بکوشیم که دربارهی وضع تو و راهی که آن را احساس میکنی، حقیقت حال را به آن چه که آخرین حقیقت و واقعیت در این جهان است بگوییم، و صادقانه از آن نیرو یاری و رهبری بخواهیم.” پرسید:” چگونه این کار صورت پذیر است؟” به او پیشنهاد کردم که در برابر عالم غیب زانو میزنیم و او حقیقت حالش را بیان میکند و البته لازم نیست که به چیزی که از ته دل ایمان ندارد مؤمن شود، بلکه شرح حال خویش را در برابر نیروی خلاقی که سراسر هستی را فرا گرفته است عرضه میدارد. این پیشنهاد را که شنید گفت:” من سخت در بدبختی گرفتارم، و از آزمایش آن چه پیشنهاد کردی مضایقه ندارم.” با نیم خندی بر کار خود به حال رکوع در آمد و گفت” ای خدا، اگر اصلاً باشی، مرا یاری کن که به این یاری نیازمندم.” دعای خوب و ابتکاری و نجیبانه ای بود، و در آن هنگام که زانوها را از زمین بر میداشت و در کلیسا برصندلی خود مینشست، زیر لب زمزمه کرد که:” تفاوتی در حال خود احساس نمیکنم.” به او گفتم که مخصوصاً توجهی به آن چه احساس میکند ندارم، بلکه به خود عملی که انجام خواهد داد علاقهمندم. به او پیشنهاد کردم که یکشنبهها به کلیسا بیاید و ببیند که آیا میتواند از ایمان دیگران چیزی کسب کند یا نه. به او گفتم که پیوسته دعا کند و” هر چه را که شایسته است در باره ی وضع و حال خویش به حقیقتی که در ماوری تمام آفریدگان است ابراز دارد، و مطمئن باشد که زمانی جواب خواهد شنید.” به این تجربه پرداخت، و در آغاز کار دعای روزانهاش گاه قطع میشد و تقریباً هر گامی که بر میداشت همراه با مبارزهای بر علیه شخص خودش بود. ولی دست از این کار بر نداشت، و احتیاجی که داشت او را بر ادامهی این کار تشویق میکرد. ایمان دیگران او را در محیط مساعدی قرار داد. در آخر کار دریافت که چیزی به کمک او شتافته است، چه توانست بی دارو به خواب رود، و کارهای او رفته رفته رو به راه شد. آن مرد بی ایمان تعمید یافت و بعدها یکی از اعضای دایمی کلیسای تحت تصدی من شد. آیا آن مرد چگونه” دین دار” شد؟ از این راه که مانند کسی عمل کرد که گویی ایمان دارد، تا آن جا که روزنهای یافت و از آن جا خدا را شناخت. ایمان قبل از هر چیز داشتن امیدی از روی ساده دلی نسبت به خداوند و زندگی و جهان است، و تنها پس این مرحله و در درجهی دوم است که حالت اعتقاد عقلی پیدا میشود. بیش از آن که به پذیرفتن فلسفهای شباهت داشته باشد، به عاشق شدن شبیه است. یافتن ایمان در مرحله اولیهی خود بی شباهت به یک تجربهی علمی نیست. فرضی میکنید، و آن فرض را با محک تجربه میآزمایید، و این تجربه یا آن فرض را اثبات میکند یا سبب نفی آن میشود. علم و دین در راه و روش کار خود بسیار به یک دیگر شباهت دارند. چنان که لاول گفته است:” علم و ایمان در زمانی یکی بودهاند.” ممکن است کسی اعتراض کند که: آیا این ریا نیست که” آدمی چنان عمل کند که گویی مؤمن است، در صورتی که اصلاً ایمانی ندارد؟” در جواب چنین شخصی میگویم که برای مرد دانشمند این ریا نیست که فریضهای را درست پندارد، تا آن گاه که یا صحت آن آشکار شود یا بطلان آن. تجربهی واقعی، که آدمی با فکر باز و از روی صدق و صفا به آن بپردازد، راهی است برای رسیدن به حق و حقیقت. یک روز پزشک جوانی که برای نخستین بار با فاجعهی درد و رنج و بیماری کودکان سر و کار پیدا کرده بود، کشیشی را که با وی دوستی داشت ملاقات کرد و گفت:” گمان میکنم احتیاج به صحبت کردن با شما را دارم. به جای آن که به خدا ایمان داشته باشم، چیزی در خود احساس میکنم که میخواهد مشت مرا در برابر خدا گره کند و به او بگوید: چرا میگذاری که کودکان این چنین دچار درد و رنج باشند!” آن کشیش مسیحا دم، بی آن که پرخاشجویی کند، در جوابش گفت:” شاید این نخستین دعای واقعی باشد که تا کنون از دهان تو خارج شده است.” دکتر جوان متعجب شد که چگونه آن مرد روحانی سخنی را که به کفر میمانست به دعا تشبیه کرده است. آن کشیش دوباره لب به سخن گشود و با وی گفت که اگر این سخن گفتن با خدا را دنبال کند، و به راستی آن چه را که میاندیشد و احساس میکند با خدا بگوید، نخستین گام را در راه ایمان برداشته است. به آن دکتر این را نیز گفت که دعا دو طرفی است و اجابت نیز همراه دارد. پس از دعا کردن چرا مدتی به جواب خدا گوش فرا ندارد؟ آن پزشک چنین کرد. البته معجری اتفاق نیفتاد، جز آن که اعتقادی راسخ پیدا کند که وظیفهی وی این است که تا آن جا که میتواند از درد و رنج بیماران بکاهد، و خدایی هست که این کار را دوست دارد. این آزمایش راه همواری برای رسیدن وی به ایمان صحیح در پیش پای او گذاشت. سال گذشته گروهی از نو عروسان و نو دامادان این چنین ایمان تجربی را در شهر پیتسبورگ مورد آزمایش قرار دادند. در ابتدا به این اعتراف پرداختند که مسیحیت در پیدایش آزادی و دموکراسی غربی ما مقام اول را دارد. آنان از من میپرسیدند که” آیا این ایمان را چگونه مییابیم؟” من به ایشان گفتم که چیزی که آن را ایمان مینامیم نیرویی است به همان اندازه آشکار و واقعی که نیروی برق یا نیروی اتم. به این ترتیب آن زن و شوهران جوان به این آغاز کردند که دعا کنند تا ارادهی خدا را بیابند، نه این که از وی بخواهند که مشیت خود را به سودایشان تغییر دهد. چنان شدند که دعای غیر شخصی و محبت و ایمان را کارگر در اوضاع زندگی روزانهی خود قرار دادند. یکی از آن مردان جوان به من گفت:” سالها کوشیدم تا از راه عقل و منطق به خدا برسم. عقل همان گونه که به خدا رهبری میکند، ممکن است راهی برای انکار خدا در پیش پای آدمی بگذارد. زمانی شخصی به من گفت که چنان کن که گویی خدا هست، و ببین که چه پیش خواهد آمد. چنان کردم و دعا و نماز عنوان امری واقعی و حیات بخش برای من پیدا کرد. اکنون فشار زندگی بر من کم تر است، بهتر میخوابم، در کار خود تصمیمات قطعی تر میگیرم، به خانوادهی خود بیش تر میرسم، و به طور کلی سعادتمند ترم، و امیدوارم که عضو سودمندی برای اجتماع بوده باشم.” وی اکنون عضوی از کلیسا است، و یکی از کلاسهای پسران را در روزهای یکشنبه اداره میکند، و منبع جدیدی از نیروی درونی برای تقویت خویش یافته است. هیچ یک از این چیزها با بلعیدن چیزی که برای او از لحاظ علی و فکری ناگوار است پیش نیامده، بلکه نتیجهی اکتشاف در ناحیهای بوده است که از امکان اکتشاف در آن آگاهی نداشته است. جهشی که برای رسیدن به ایمان میشود صورت پذیرفتن چیزی از روی ساده لوحی را ندارد، بلکه نوعی شجاعت است. حقیقت آن است که وقتی مؤمن میشویم که به مدرک و دلیلی دسترس پیدا کنیم. نخستین گام در راه ایمان جستجوی مدرک و دلیل است، و بزرگترین دلیل این است که آدمی خدا را مورد تجربهی خود قرار دهد. به همین جهت است که باید پیوسته مترصد آن باشیم که خود را در حضور خداوند احساس کنیم. تا زمانی که ما فقط دربارهی خدا سخن میگوییم، دست و پای ما را شکوک فراوان میبندد. ولی چون در راه رسیدن به حضور خدا گام بر داریم، و با او سخن گوییم، شک از میان میرود و نا معقول و احمقانه جلوه میکند. با شما شرط میبندم که آن چه از خدا دستگیر شما میشود نور خیره کننده یا فرو رفتن در فیضانی از احساسات نیست، بلکه احساس نیرومندی بیش تر و بصیرت فراوان تر دربارهی اشخاص یا اشیاء، و رسیدن به این مطلب است که شما بیش از هر زمان دیگری در زندگی خود با نیروی عظیمی اتصال پیدا کردهاید. در ایمان نیز مانند در هر تجربهی دیگر، زمانی فرا میرسد که یک تجربه به تجربهی دیگر میانجامد. شما میخواهید شنا کردن را بیاموزید. در آب داخل میشوید و به تلاش میپردازید. کسی به شما میگوید که دست و پای خود را چگونه حرکت دهید. پس از مدتی مشاهده میکنید که آب به کمک نیروی خودتان شما را بر روی خود نگاه داشته و دارید در آن پیش میروید. برای ایمان نیز کاملاً چنین است. خانم توماس ادیسون به من گفت که شوهرش مدت چهار سال پیوسته تلاش میکرد تا لامپ چراغ برق را اختراع کند. ایمان داشت که ساختن چنین چیزی ممکن است و چگونه میتوان آن را ساخت. آن اندازه کوشید و تجربه به پشت تجربه کرد تا موفق شد. برای مردم جهان لامپ چراغ برق واقعیت همه جایی است، ولی ایمان یک انسان و سالها تلاش و اشتباه و رفع اشتباه او بود که این واقعیت را امکان پذیر ساخت. حال آیا حق داریم از این که ماهها یا سالها در راه یافتن خدا کوشش کنیم نا راضی باشیم و آن را تلف شده حساب کنیم؟ اگر این نزدیک شدن تجربی را به دین مورد آزمایش قرار دادید، متوقع آن نباشید که همهی معانی غامض یک باره در برابر شما آشکار میشود. ولی میتوانیم، همان گونه که توماس هکسلی توصیه کرده است، با نشستن در برابر واقعیات هم چون کودک خردسالی، روح علمی واقعی خود را آشکار سازیم، و آمادهی آن باشیم که از دانستههای بی دلیل قبلی خود دست برداریم. آن چه به آن نیازمندیم این است که به راه بیفتیم، و این ضربالمثل چینی را از نظر دور نداریم که: درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز میشود.

اولین باشید که نظر می دهید