رفتن به نوشته‌ها

چراغ راه زندگی – زین العابدین رهنما – از کتاب مرزهای دانش

 

مجموعه رادیویی “مرزهای دانش”

  • محل نگهداری اثر: آرشیو مرکزی صدا و سیما
  • تاریخ ثبت در فهرست ملی حافظه جهانی: ۱۳۹۷

توضیحات: مجموعه رادیویی “مرزهای دانش” در سال ۱۳۳۸ در رادیو ایران با سرپرستی محیط طباطبایی شکل گرفت. این مسئولیت برای استاد محیط طباطبایی یعنی تا یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تداوم داشت. وی در این برنامه از استادان و دانشمندان و پژوهشگران دعوت می کرد که درباره موضوعی ویژه سخنرانی کنند. سخنرانی های مورد نظر، در سراسر ایران، با زبانی ساده، روان و شیرین پخش می شد. دقت نظر محیط طباطبایی در انتخاب موضوع گفتارها آشکار بود.

تعداد گفتارهایی که خود او در برنامه مرزهای دانش ایراد کرد بیش از ۴۵۰ مورد بود. عباس زریاب خویی و نوش ­آفرین انصاری از جمله پژوهشگران این برنامه بودند. موضوعات این مجموعه عبارتند از : روابط تاریخی ایران و چین، مثنوی موش و گربه عبید زاکانی، فرهنگ و عصر تیموری، تربیت معلم، مرثیه سرایی از انواع سخن پارسی، زبان فارسی در مدارس ترکیه و… . این برنامه نقش مهمی در ترویج علم در بین همه طبقات و اقشار مردم داشت

چراغ راه زندگی
     زین العابدین رهنما
این سخنرانی در تاریخ 29 اردیبهشت ماه 1339 ایراد شده که از رادیو ایران روزهای پخش می شد.
برگرفته  از کتاب مرزهای دانش
شب ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن
مگر آنکه عکس‌رویش به‌هم چراغ دارد
شما ای دانشمند ارجمند که این موضوع را برای گفت‌وگوی من بر گزیده‌ای مقصودت از چراغ زندگی چیست؟

جراغ راه زندگی چه طبقه از مردم و درجه دوره از عمر است؟ شما بهتر می‌دانید، هر کس چراغ راه زندگی خود را دارد. چراغی که به دل یا فکر او روشنایی می‌دهد، خواه درک‌لبه‌های پراندیشه و حزن انگیز باشد و خواه درکاخ هاای باشکوه و پر‌از شادمانی.

کدام یک از این‌ها مقصود شماست؟ زیرا هر کدام آنها نور و ظلمت و شک و یقین خود راه‌ همراه دارد و این ظلمت ها و تاریکی ها. این جراغ ها و روشنایی‌ها با یکدیگر فرق بسیار دارند.

جراغ راه زندگی.

گروهی همه روشنایی‌ها را با یک روشنایی و این «کثرات» را با یک «وحدت» برده‌اند. این ولو‌له‌ها و شورو فغا‌ن ها را از یکجا دانسته‌اند و چنین گفته‌اند:

 آن کس که نهان بود پس پرده اشیاء

شد در رخ هر ذره چو خورشید هویدا

از تابِ رخش بر سر آفاق بسوزد

گر بر فکند از رخ خود پرده اسما

یک موج از آن بحر به صحرای عدم ریخت

دریا همه صحرا شد و صحرا همه دریا

مطلق نظری کرد در آیینه تقیبید

یک «ذات» عیان گشت بصد کسوت زیبا

آفاق پر از ولوله و شور و فغان شد

چون یوسف مائافت عنان جانب صحرا

میخواست در آیینه رخ خویش به بیند

بنهاد به پیش آیینه از آدم و حوا

با حسن رخ خویش درآمد به تعشق

چون دید رخ خویش در آیینه اشیا

یک ذات نبید بیش در این آیینه کون

گه لوح و قلم آمد و گه جسم و هیولا

ویا به تعبیر دیگر گفته اند :

به برج دل رسیدی ایست اینجا

چو آن مه رابدیدی ایست اینجا

یا گفته اند :

این باده اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

 هرحا روی تو با منی، ای هر دو چشم روشنی
گر میبری سوی فنا ور میبری سوی بقا
ای طالب انوار او بنگر در این اسرار او
چون بلبل گلزار او بانگی بزن بشنو صلا
ای باغبان، ای باغبان در ما چه در پیچیده‌ای
گر خورده‌ایم انگور تو، تو برده‌ای دستار ما
مکتب مادی دیگری که «وحدتی» نمی‌بیند و همه چیز‌ را در این دین دیبا تمر کرداده چنین می گوید:
ما ئیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
در میان این همه مکتب ها و نغمه سرائی ها، من از خود چیزی ندارم که بگویم، ای آنکس که نهان شده‌ای پس پرده اشیاء. مگر من جز نا‌ی باریک سبکبارتو چیز دیگر هستم؟
و مگر این همه نغمه سرائی ها، این آهنگ ها و آهنگ های همه جانبه و این زیر و بم ها جز به نفس گرم تو به طرز دیگری در ما پیدا‌شده و یا می شود.
ای خدای من به گفته رومی
و ای معشوقه گویای من به گفته حافظ
وای الهام و فرشته وحی آورمن به قول آن شاعر سرگشته
وای غائب و ناپدیدای چشم و پیدا در دل  من، مگر این تو نیستی که هر نغمه‌ای را با طرز خاص خودت و در تحت عوامل گوناگون برانگیخته خودت به دهان مامی گذاری و خلقی را شیفته‌ ما یا گریخته‌ از مامیکنی؟
اکنون چراغ راه زندگی مارا هم تو خود به ما  بنما.
******
چراغ زندگی مادی؟
یا چراغ زندگی معنوی؟
این خلق فرسوده و خسته شده از کار و از ولو له محیط، چراغ زندگی این دنیا را می خواهند و می جوید. زیرا نیازمندی ها روز افزون شده و برای خواهش‌های معنوی جایی باقی نمی گذارد.
اما من چه تجربه و دخیره‌ای دارم که به شما بدهم. دانشی بیش از شما ندارم. ولی می توانم باشما صفحات تاریخ بشتریت را ورق‌ برنم شاید از آن نوشته‌ای برای راه خود و شما بگیرم.
شاید این، بهتر و سودمندتر باشد.
تاریخ بشتریت و تجربه‌های بزرگ بیشتریت، این تاریخ بزرگ بشریت ساخته و پرداخته مردان بزرگ است. ولی آنها که عقول و اندیشه‌ها، ایمان و عقاید و حب و عقلایق بیشتریت را در دست گرفته‌اند و میلیو نها نقوس بشری را پیرو خود و افکار خود ساخته‌اند انگشت شمارند. با سرانگشتان خود بشماریم:
بودا- زرتشت – موسی – عیسی – محمد‌(ص). اکنون یکی را انتخاب کنیم و صفحات و اخلاق‌ او را که بمنزلۀ چراغ راه زندگی است در نظربگیریم. چراغ زندگی خود را از میان خلق عظیم و گفته‌های عمیق او به دست آوریم.
من کسی را انتخاب می کنم که قسمت اعظم شنوندگان من او را انتخاب کرده‌اند و انتظار دارند که من درباره او سخن بگویم کسی که در روحیات ما و در عقاید واحساسات دل ما از قرن ها پیش مؤثر بوده و قرن ها بعد نیز مؤثر است. از او صحبت کنیم و راه موفقیت او را، صرف نظر از جنبه‌الهی بیابیم.
******
بر گردیم بسال ۵۷۰ میلادی، پنجسال پس از مرگ زوستینین فرمانروای امپراطوری بنز گ روم.
در آن تاریخ فرزندی در یک خانواده غیر ثروتمند مثل هزارها طفل پا به عرصه وجود گذارد. او در شهر کوچکی، شهر مکه به دنیا آمد که نسبت به شهرهای دیگر آن عصر، از قبیل مداین، قسطنطنیه وشام، خیلی کوچک بود. به قدری که اگر تمام ثروت نجد وحجاز را خرج می کردند تا کلیسای یک شهر آن را، مثلا ایا صوفیه را باهمان اثاثیه و فرش هایی که داشت مفروش و تزیین کنند کفاف نمی داد.
در روز تولد اوهیچ کس باور نمی کرد که عشایر و ایالات متفرقه صحرایی این کشور قادر شوند تحت تعلیمات آینده او که مرد تاریخ و مرد بزرگ بشریت باید می شد ایران و مصر و بیشتر آفریقای شمالی و قسمتی از بیزانس را فتح صوری کنند بلکه فتح فکری وعقیده‌تی خود را تا با امروز ادامه دهند.
کشور کوچکی که مجموع مساحت آن ۱۴۰۰ میل طول و ۱۲۵ میلی عرض بود. پنج ششم نفوس آن، عشایر صحرا بودند دارای حشم و غنم که با رمه‌های خود، بر حسب فصول و به دنبال  آب‌باران و یافتن مرتع باین طرف و آن طرف می رفته‌اند. این ها قومی بودند که خانه‌شان زین اسبشان بود و بزرگ ترین دوستان شتر‌ها صبورشان بودند با آن ها ساعتی هشت میل در صحرا  راه می رفتند و تنها دلخوشیشان آن بود که این مرکوب ها یا دوستانشان پنج روز در صحرای سوزان بدون آب راه می روند و درزمنستان تا ۲۵ روز می توانند تشنگی را تحمل کنند. تمام مردم این کشور بی سواد بودند ولی عاشق شعر شاعری، شعر و شاعری در مرتبه چهارم مورد علاقه‌شان بود
اول اسب بود.
 دوم زن بود
سوم شراب بود
وچهارم شعر وخطابه.
اینها مردان هنر و دانش نداشتند ولی عشق مفرطی چنانکه گفتم به فصاحت وخطابه‌ وشعر و حماسه داشتند.
زنان در زندگی با اینکه شریک بودند چندان قدر و قیمی نداشتند یکی از برجسته‌ترین کار زنان، تشویق و تشجیع مردان به چنگجوئی و مبارزه بود و بیشتر جنگ های آنها داخلی بود:
ای حامیان و مدافعین ما، شجاعت بخرج دهید
بالبه  برنده ی  شمشیرهای خود دشمن را بکوبید
ما دختران ستارة صبح هستیم
روی فرشهای نرم قدم می‌نهیم
مرواریدهای زیبا در گللو داریم
ومشک و عطر در زلفهای خود
مردانی که پشت به دشمن نکنند
 ما در آغوش گرم خود می‌پذیریم.
از میان چنین قومی این مرد بزرگ تاریخ طلوع کرد و در چهلمین سال حیات خود مأموریت و رسالت خود را اعلام داشت. دوسال درمکه با استقبال هر گونه رنج و آزار و با استقامت و اراده‌ خلال ناپذیر و با صبر و حوصله بسیار مردم را به مبدأ و فکر خود دعوت نمود و باهمه کوشش های ده ساله بیش از پانصد نفر پیرو نداشت.
سیزده سال هم در مدینه کوشش کرد تا بالاخره موفقیت یافت.
صفات برجسته او بسیار بود. زیرا یک مرد بزرگ باید تمام صفات بزرگ را داشته باشد و همین صفات چراغ راه زندگی پیروان اوست.
او در مرحله اول مرد امین و طرف اعتماد بود.
گفتارش بارفتارش کوچکترین مغایرتی نداشت.
راستگویی و صدقیق بود و با دل ها، سر و کار داشت.
فتح خود را اول در فکرها و سپس بردل ها بر قرار می‌ساخت و همین دل ها  قراول و پا سبان حفظ و حراست او بودند. پیروان خوب و برگزیده داشت و در کارهای دنیا با پیروان خود صمیمانه مشورت می‌کرد و اراده‌ خود را هیچ گاه بر آنها، جز در راه خدا، تحمیل نمی‌کرد و دراین راه بازمی گفت که اجباری در دین نیست.
او کسی بود که ترس از شخص را از میان برده بود و ترس از خدا را جانشین آن ساخته بود و به عبارت دیگر قانون الهی را حاکم بر مردم ساخته بود. نسبت به ضعیفان خیلی فروتن و مساعد و نسبت به اقویا خیلی عصبانی و شدید بود.
 او دشمن ثروت متراکم بود و خود نمونه و سرمشق آن و  در عمل به همه نشان داده بود وقتی که وفات یافت بیش از هفت دیپارپول نقد نداشت که آن را هم دستورداد بفقرا بدهند.
او در معنا و در حقیقت  بر ضد غلامی و بردگی بود و منفورترین افراد را کسی می دانست که مردم را به غلامی و بندگی بکشاند.
برای همین بود که او یکی از مجازات های ارتکاب گناه یا خلاف را،  آزادی بردگان قرار داده بود.
او علاقهٔ عجیبی به تعلیم و تربیت فرزندان داشت و این گفته‌ها او معروف است:
« کسیکه خانهٔ خود را در راه تحصیل دانش ترک گوید درجاده و در راه خدا قدم نهاده است »
 و می گفت: « مرکب قلم یک دانشمند بر خون شهدا برتری دارد »
کارالیل در کتاب ابطال خود می نویسد:
من محمد را برای موضوع کنفرانس خود از آن جهت برگزید که آزادانه درباره او گفتگو کنم.
شما مردم این عصر و این محیط امروز نمی خواهید بگویید او راستگوترین پیامبران بود ولی من شخصاً می خواهم اورا یکی راستگوترین پیامبران بدانم و به وی احترام می گذارم من مایلم تمام حقایق راجع به او را از روی حقیقت و ایمان بیان کنم. این طریقی است که من انتخاب کرده‌ام تا به اسرار و کلمات و ماموریت او پی ببرم.
او منظورش چه بود و با دنیاچه کاری داشت.
دنیا از او چه می خواست و چه باید می خواست.
دنیای راستی و حقیقت آنچه از او انتظار داشت و می خواست بدان رسید.
او راستگویی و صداقت، را به منتها درجه‌ رساند. تهمت‌هایی که با این مرد بزرگ زده‌اند و داستان کبوتر و دانه را که در حق او جعل کرده‌اند، برای ما جز سرافکندگی و انفعال چیز دیگری ندارد.
این مرد بزرگ چنان جرأت و شجاعتی در دعوت مردم به خدا پرستی از خود نشان داد که تکیه‌گاه آن جز ایمان و صداقت و راستی چیز دیگر نمی‌تواند باشد. صداقتی آمیخته به کمال شجاعت و راستی، دراظهار عقیده خود و در آنچه که مصلحت مردم و خلق در آن بود، از گفتن آنها هیچ‌گونه خودداری نکرد.
بازکارالیل می‌گویید:
چنین مردی را ما مرد مبتکر و مرد اصلی می‌نامیم که از طرف خدا برای بشریت در آن دوره‌های تاریک و دوره‌های ستمگری و تجاوز فردی رسید. کلماتی که او زبان آورد مانند کلمات دیگران نبود. کلمات او مستقیم از درون حقیقت اشیاء برمی‌خاست و بدین جهت این کلمات زنده ماند و زنده می‌ماند. این کلماتی که او برای کورها، برای بدبخت‌ها، برای اطفال و پیرمردان، برای مستمندان و بیچارگان و غلامان و زرخریدان و حتی برای حمایت حیوانات گفت، جز صدای حقیقت و راستی چیز دیگری نبود. برای همین بود که همه به حرف‌های او گوش دادند. کلماتی که این مرد زبان آورد، چراغ راه زندگی صدها میلیون نفر بشری شد.
در یک‌ هزار و دوست سال که مردم آمده‌اند زندگی کرده‌اند، با مبادی محمد زیست کرده‌اند و با ایمان به دنیای دیگر رفته‌اند، آیا بیهوده  فکر کرده‌اند و تمام به یک عقیده‌ دروغی و بی‌اساس پیوسته بودند. اگر این طور بود، این دنیای دیگر به چه دردی می خورد
من چنین خیالی نمی توانم به مخیله خود خطور دهم که تمام آن ها دروغ بوده و و یکی چند نفر از منکران راستگو بوده‌اند. این ها مخلوق عصر بدبینی و شک وبی ایمانی هستند که غمناک ترین فلچهای مغزی را پیدا کرده‌اند و زنده‌ی بی روح و بی جان بوده اند، که فقط قالب مردمان زنده را دارند. “فرضیه بی خدایی و بی ایمانی” که فرضیه شک و تردید و بدبختی و سیاه‌روزی است، جز تاریکی برای بشر و جز یاس و حرمان چیز دیگری دربرندارد.
 اشخاص نادرست می‌توانند چند روزی عده‌ای را فریب دهند، ولی فقط همان چند روز و همان چند نفر خواهند بود و همانند اسکان تقلبی چندروزی دست‌ به‌ دست می‌گردد، ولی بزودی چشم‌های دقیق مردم آن را می‌بیند و آن تقلب را فاش می‌کند.
طبیعت یکمرتبه مشتعل می‌شود و شعله‌های آن دروغ‌ها و تقلب ها که مدتها روی هم ریخته و برف انبار شده می‌سوزاند. انقلابات  دنیا اجتماعات بشری همیشه بر ضد همین دروغ‌ها و تقلب ها وجود آمده و بوجود می آید.
من اعتراف می‌کنم که مرد بزرگ مانند محمد جز یک راستگو و درست کردار چیز دیگری نبوده است.
دور و بر یک مرد راستگو و درست، مردان دروغگو و نادرست جمع نمی‌شوند. مرد راستگو و صدیق هرجا دروغ و دروغ‌گو را می بیند، پس می‌زند و هرجا ایمان و ایمان عمیق و بزرگ و صمیمیت حقیقی است جمع می‌کند. پس شما از اطرافیان هر نهضت و هر رژیم و هرجنبشی می‌توانید به ماهیت و حقیقت آن نهضت و رژیم را پی ببرید.

صمیمیت و حقیقت و راستگوئی در آن نیست که ما خود از آن بگویم و یا وادار کنیم که دیگران از آن بگویند. این گول زدن است. یک مرد صمیمی و درست و راستگو در عمل خود را نشان می‌دهد. زیرا اگر در گفتار فقط نشان دهد بی‌مایه و بی‌اساس است و فقط عمر یک روزه یا چند روزه دارد.

ماسک و گریم هر چقدر ماهرانه باشد باز زمانه رنگ و روغن آن را می‌برد و یا آن را پاره می‌کند و زشتی و پلیدی حقیقت آن را نشان می‌دهد.

یک مرد بزرگ صمیمی حتی از خودش هم این سؤال را نمی‌کند که آیا صمیمی است یا نه. برای این که به غیر از صمیمیت و حقیقت بارز هستی چیز دیگر در خود نمی‌بیند و جنبهٔ منفی او برایش تصویر نمی‌شود. او لحظه‌ای از تحت تأثیر راستی و حقیقت نمی تواند شانه خالی کند و نمی تواند از آن فرار کند. مغز او این طور آفریده شده است و بزرگیش در همین است که نمی تواند غیر از آن باشد و حتی تصور دروغ و نادرستی را بکند.

چنین مردی بزرگ است و بزرگ هم، تاطبیعت و حقیقت اشیاء هست، او هم باقی می‌ماند. مثل حقیقت این زندگـی و مثل حقیقت مردن و مثل این حقیقتی که به ر استی این چرخ و فلتک‌را می چرخانند. اگر دنیا این حقیقت را فراموش کند او نمی‌کند تمام این شعلهٔ آتشینی که در او به وجود آمده طوری است که هردم به خارج زبانه می‌کشد و خود را نشان می‌دهد.

این ها که گفتم اولین تعریف و توصیف یک مرد بزرگ است. یک آدم کوچک که نمی تواند این صفات بزرگ را داشته باشد ولی یک آدم بزرگ نمی تواند همه‌این صفات بزرگ‌را نداشته باشد. چنین‌مردی را (اوریژنال) یامبتکر و مبدع می گویم. و او بکر پیش ما می‌ آید، چنانچه دست نخورده از بساط الوهیت خارج می شود.

یک پیامبری که از دستگاه نامرئی و نا معلوم با مژده های آسمانی برای ما ضعفا و بیم مجازات برای اقویا  در محیط انسانی و بشری ما برای مبارزه با ظلم و ستمگری و بلهوسی بوجود آمده است مردی است ما نند محمد(ص).

کلمات دهان او کلماتی است که به طور مستقیم از فضای حقایق اشیاء و از درون طبیعت بلند شود و مانند طبیعت زنده است و زنده‌ باقی می‌ماند و بامستمعین و پیروان خود دائم و در هر قرنی در تماس است و این راستی ها و حقایق را هیچ کس نمی‌تواند پنهان کند.

اما پیروان او، این علی جوان که انسان نمی تواند اورا دوست نداشته باشد، یک مخلوق نجیب و شریف و افکار نجیب چنانکه خود را نشان می دهد، از حالا تا دنیا باقی است غرق محبت و عاطفه است.

مردی که با جرأت آتشین مثل شیر و ایمان تابناک که شعاع آن به افلاک و تا به تاریک ترین قلوب می رود. مردی که در دل او دل شیر است و چشم های او اشک یک طفل بی گناه.

اگر محمد راستگو نبود این‌جوان راستگو و بی آلایش را به دنبال نمی داشت و او حسین راستگو و فدا و با ایمان را پرورش نمی داد. نه تنها زندگی او پراز درخشندگی و تقوا بود بلکه آن روزی که ضربت درمسجد خورد و قاتلش را گرفتند، او گفت اگر که زنده ماندم او را رها کنید و اگر مردم او را بکشید، هردو به پیشگاه‌خدا برویم و معلوم داریم کدام یک از ما حق و ذی حق است.

 



 

 

منتشر شده در مطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *