رفتن به نوشته‌ها

ویکتور هوگو و بینوایان – حسن شهباز

برگرفته از کتاب سیری در بزرگ ترین کتاب های جهان خلاصه برجسته ترین آثار ادبی جهان و معرفی نویسندگان آن ها

 

 

Javanan Magazine / مجله جوانان‎ | ‎یادی از استاد حسن شهباز به مناسبت نوزدهمین سال درگذشت او روانش شاد و یادش همواره گرامی (زاده ۲۳ اسفند ۱۲۹۹ بابل – درگذشته ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۵...‎ | Instagram

حسن شهباز

 

بینوایان 

 Les Misérables

تاریخ نخستین انتشار: ۱۸۶۲ میلادی 

 داستان اجتماعی و تاریخی · نویسنده: ویکتور هوگو (Victor Hugo) 

ملیت نویسنده: فرانسوی · سال‌های زندگی نویسنده: ۱۸۰۲ تا ۱۸۸۵ میلادی

سخن به گزاف نیست اگر گفته شود که «بینوایان۱» این عنوان را حسینقلی مستعان، داستان‌نویس و مترجم همین کتاب، معادل Les Misérables نام اصلی کتاب آورده است. شاید بشود آن‌را به: «بیچارگان، سیه‌روزان، تیره‌بختان یا تبه‌روزان» نیز برگردان کرد. این اثر به‌سال ۱۳۳۱ توسط بنگاه معرفت به چاپ رسید.

که این اثر عظیمی که نخستین بار در ده مجلد، به سال ۱۸۶۲ میلادی انتشار یافت، یکی از ده کتاب بزرگ برگزیده جهان، و یک شاهکار مسلم اندیشه انسانی باشد که نظیر آن در ادب ملت ها کم تر نوشته شده است، کتابی است که از آغاز تا انجام جلوه‌های زندگی مردم قرن نوزده فرانسه، از سال ۱۸۱۵ تا ۱۸۳۳ به‌عالی ترین و روشن ترین شیوه‌ای نقاشی شده است.

هوگو با خلق چند قهرمان، که جالب ترین آنها «ژان والژان» است، همچون یک خالق، انسان‌هایی را به این دنیا آورده که هرگز نمی‌میرند و تا جهان باقی است نام آنان نیز در ذهن مردم روشنگر باقی است. به هنگامی که این اثر بزرگ انتشار می‌یافت، شاعر و داستانسرای عالی قدر فرانسوی در شهر گرنزی (Guernsey) در تبعید به سر می‌برد و خود در میان مردم هموطن نبود تا بنگرد که چگونه دیدگان ملت فرانسه با تحسین و احترام و محبت بر او نظر می‌اندازد.

فصول کتاب سراسر مشحون از آدمیت و انسانیت است، انسان که همه‌جا و در همه احوال، اشک تأثر را از چشمان خواننده سرازیر می‌کند. براین گفتۀ اسقف بنگرید که به هنگام دستگیری ژان والژان به اتهام سرقت برزبان راند، و همین گفته‌ها و نحوهٔ قضاوت‌هاست که بازیگران داستان بینوایان را بر هزاران بازیگر دیگر که مصنوع اندیشه بشرند ممتازتر می‌سازد:

 

برادران… شما این انسان شریف ژنده‌پوش را به‌دلیل به‌جرم سرقت بازداشت کرده‌اید… این ظرف های نقره را من به او بخشیدم و متعلق به‌اوست…

و تو ای مرد… نزدیکتر بیا… به‌ من بگو چرا این شمعدان ها را نبردی؟

من این شمعدان های نقره را هم خودم به‌تو هدیه کرده بودم تا با فروش آن ها سرمایه‌ای بیندوزی و انسان شرافتمندی شوی. تو برای خطاکاری خلق نشده‌ای؛ تو برای ارتکاب جرم به‌دنیا نیامده‌ای؛

آرزوی من این است که با این هدیه روح ترا بخرم و ترا به جادۀ صواب هدایت کنم…

آنها را بگیر و برو…

اما قول بده پول آن ها را در راه شرافت به‌کار بری و آدم درستکاری شوی…»

ژان والژان، آن مرد میان سال خسته‌روان که نیم‌تنه‌ای کهنه و شلوارى پر وصله به‌تن داشت برای چند ثانیه بهت‌زده و متفکرانه به اسقف نگریست. بر دو سوی او ژاندارم ها ایستاده بودند و آنان نیز متحیرانه به‌آن صحنه می‌نگریستند. او هرگز باور نمی‌کرد در این جهان انسانی وجود داشته باشد که قلبش از این همه مهر و خیرخواهی و انسان‌دوستی لبریز باشد.

به‌یادش آمد که شب پیش وقتی فرسوده و نیمه‌جان در خانۀ اسقف را به‌صدا درآورده بود و از او تمناى یاری کرده بود خود را این چنین معرفی کرده بود:

برادر، نام من ژان والژان است. من یک زندانی محکوم به‌اعمال شاقه هستم. مدت نوزده سال تمام در زندان بسر بردم و کارهای سخت طاقت‌فرسا کردم. حالا چهار روز است که از آن جا بیرون آمده‌ام و در این چهار روز به‌هرجا رو کردم مرا راه ندادند. به‌هر مسافرخانه پناه آوردم تا مرا دیدند و فهمیدند سابقۀ محکومیت دارم بیرونم کردند. من حتی از بینوائی بار دیگر به‌زندان روکردم و زندانبان هم راهم نداد.

از خستگی به‌لانۀ سگی پناه بردم و حیوان بدنم را گاز گرفت ــ مثل اینکه او هم آدم بود.

رفتم بیرون شهر تا به روی زمین خدا بخوابم اما باران شدید مانع شد. زن مهربانی نشانی خانۀ شما را به‌من داد، ببینید، من یکصد و نه فرانک و پانزده سانتیم پول دارم. این پول را در مدت نوزده سال جمع کرده‌ام. یک امشب مرا به‌اینجا پناه بدهید. گرسنگی و خستگی رمق بر تن من نگذاشته است…

و این اسقف پاکدل و بزرگوار بود که آغوش پر محبت خود را به‌سوی این انسان از همه‌جا رانده گشود و در بهترین اتاق خانه‌اش مکانش داد و شام مطبوعی برایش گذاشت ــ و سرانجام چنانکه دیدیم مسافر ناخوانده نیمه‌شب ظروف نقرۀ خانۀ اسقفراجمع‌آوری کرد و از آنجا گریخت ــ و ساعتی بعد به‌دست ژاندارمهای گشتی اسیر شد.

*********

ژان والژان که بود و به چه‌سبب به نوزده سال زندان با کار سخت محکوم شده بود؟

ژان والژان روستایی پاکدل زحمتکشی بود از اهالی بری (Brie، بری، نام ناحیه‌ای در فرانسه) که برابربا مفاد پرونده‌های زندان در سال ۱۷۹۶ میلادی به خاطر سرقت یک قرص نان، آن هم نه برای خود بلکه به خاطر آرام کردن طفل گرسنه خواهرش، به پنج سال زندان با اعمال شاقه محکوم شده بود و چون ژان که در آن زمان مردی بیست و شش ساله و جوانی نیرومند بود این کیفر سنگین را برای خود بیدادگری وحشیانه می‌دانست تصمیم به‌ فرار از زندان گرفت و این کار آن قدر ادامه یافت تا سرانجام دوران محکومیتش به نوزده سال رسید.

آن روز که ژان والژان از پس دیوارهای قد برافراشتۀ محبس پای به‌جهان آزاد و گسترده می‌نهاد مردی چهل و پنجساله بود که قریب نیمی از عمرش ستم و نامرادی و زجر کشیده بود و این زجرکشی ها شراری از نفرت و انتقام در درونش برافروخته بود. اما شگفت‌آور این که رفتار و بزرگواری اسقف مهربان، ناگهان دگرگونی شگرفی در روان مرد محکوم ایجاد کرد.

ژان والژان برای نخستین بار در عمر خود طعم نیکوکاری و محبت را چشید و این کرامت و مکرُمت مرد روحانی، مسیر زندگی او را تغییر داد: چند سال بعد ما او را در مقام یک فرد متنفذ و توانگر و صاحب صنایع در شهر «مونتروی» می‌بینیم.

این که چه شد او ـ یعنی ژان والژان محکوم و رانده و بی چیز که جز صد فرانک و مقداری نقرۀ سرمایهٔ دیگری نداشت ـ به شخصیت ممتاز و آراسته و نیکوکاری به‌نام «بابا مادلن» مبدل گردید، خود داستان پر ماجرا و عبرت‌آموزی دارد:

خلاصۀ داستان اینکه در روز ورود او به‌این شهر آتش‌سوزی مهیبی در آن جا روی می‌دهد که در مرکز آن شهر، خانۀ رئیس ژاندارمری آن ناحیه قرار داشت.

همسر و فرزندان رئیس ژاندارمری در محاصرهٔ آتش قرار می‌گیرند و آن که عزیزان وی را با جانفزایی فراوان و به‌خطر انداختن زندگی خود رهائی می‌دهد همین مرد زندان‌دیدهٔ آواره بود.

با این فداکاری دیگر ماندن او در این دیار اشکالی نداشت و کسی از او برگ شناسایی مطالبه نمی‌کرد. مونتروی از دیرباز مرکز تولید مصنوعات زینتی بود که مواد اولیۀ آن از خارج وارد می‌شد و به‌ خاطر گرانی مصالح رکودی در کار تولید ایجاد شده بود.       ژان والژان با به‌کاربردن ابتکاری تحولی تازه در این صنعت به‌ وجود آورد، تا آنجا که «مونتروی» بزرگ ترین مرکز تولید کهربا و اجناس کهربایی گشت و جمع کثیری کارگر در آنجا مشغول به‌کار شدند.

درمیان این کارگران زنی بود زیباروی و جوان به‌ نام «فانتین – Fantine ». فانتین دختری داشت به‌نام «کوزت  Cosette » که او را نزد خانواده‌ای به نام « تناردیه Thénardier  » سپرده بود و این زن و شوهر آزمند، هرماه به‌ دلیلی پول بیشتری از مادر تهیدست تقاضا می‌کردند و انواع ستم ها و جورها را بر دختر خردسال روان می‌داشتند. فانتین را بی خبر از ارباب کارخانه بیرون می‌کنند و زن جوان که راهی برای تأمین زندگی دختر خود نمی‌یابد، در خیابان های پاریس در شمار زنان روسپی درمی‌آید و زندگی پر درد و رنجی را آغاز می‌کند.

«ژاور  Javert  » بازرس پلیس شبی او را به‌جرم اهانت به‌ یک اشراف زاده توقیف می‌کند و به‌ شش ماه زندان محکوم می‌سازد.

فانتین به‌ دامان او می‌آویزد که بر دختر بینوایش کوزت رحمت آورد زیرا در صورتی که یکصد فرانک ماهانۀ خانوادۀ تناردیه نرسد کودک دلبند او را از خانه بیرون خواهند انداخت؛ اما اشک ها و زاری های زن در دل سرد و بی‌عاطفۀ مرد اثری نمی‌بخشد و در این هنگام است که شخصی پای به‌درون می‌نهد و دست یاری به‌ سوی او دراز می‌کند. این مرد کسی جز ژان والژان دیروزی و “بابا مادلن” امروزی نیست که علاوه بر داشتن ثروت و محبوبیت و قدرت، دارای عنوان شهردار شهر مونتروی نیز هست.

اما ژاور بازرس پلیس نسبت به‌ او مظنون است. ژاور خود در زندان دنیا آمده بود و با وضع و هویت زندانیان آشنایی کافی داشت. از دیرباز بر زندگی پر اسرار “بابا مادلن” با دیدۀ تردید می‌نگریست و این تردید روزی به‌یقین مبدل شد که “بابامادلن” یک گاری بزرگی را که در گل و لای فرو رفته بود با فشار شانهٔ خود بیرون آورده بود و ژاور به‌خوبی می‌دانست که این‌کار جز از قدرت ژان والژان برنمی‌آید.

“بابامادلن”، با سپردن تعهد فانتین را که به‌ بیماری سل مبتلاست به‌ بیمارستان می‌فرستد و قول می‌دهد کوزت دخترش را تحت حمایت خود بگیرد. در این هنگام حادثۀ تازه‌ای رخ می‌دهد.

در شهر «آراس» Arras – متهمی را به‌جرم سرقت و آزار ارباب به‌زندان افکنده بودند و همگی شهادت داده بودند که وی کسی جز «ژان والژان» محبوسی که سالیان متمادی مجریان عدالت را به‌ستوه آورده بود نیست.

در لحظۀ پایان اعلام‌ دادرسی و صدور فرمان محکومیت زندانی، ناگهان صدائی در تالار دادگاه طنین می‌افکند و همه را متوجه‌خویشتن می‌سازد:

آقایان هیأت منصفه. متهم بیگناه را آزاد کنید. آن مردی که شما در پیش‌می‌گردید، او نیست…

بلکه من… شهردار مونتروی… “بابامادلن”.. ژان والژان واقعی من هستم نه او…

تصور نکنید من دیوانه شده‌ام…

اطمینان داشته باشید مشاعر من به درستی کار می‌کند و حقیقت را می‌گویم. این انصاف نیست بی گناهی را به‌نام من محکوم کنید، چه‌ فایده دارد سرگذشت غم‌انگیز خود را اینجا بازگو کنم.

روزی من دهقان‌زادۀ ساده‌دلی بودم.. زندان و زجر زندان مرا عوض کرد.. مرا به‌ مرد شرور و سرکش و انتقامجوئی مبدل ساخت، اما خدا نخواست من در جهل و پستی و بی خبری بمیرم..

کشیشی با مهربانی و گذشت مرا تغییر داد. من زندگی شرافتمندانه‌ای پیش گرفتم و به‌ تدریج متول شدم..

به‌مقام شهرداری رسیدم و در این دوران همیشه نام واقعی خود را از شما پنهان کردم. بلی. من همان مرد محکوم بدبختی هستم که شما در پیش می‌گردید..

اورا آزاد کنید و مرا به‌زندان بیندازید… اگر خاطر شما از این عدالتخواهی شاد می‌شود…

ژان والژان باز هم به زندان رفت اما بار دیگر از دردون سلول تاریک خود گریخت. و توانایی آنرا نداشت که همۀ عمر در اسارت و رنج جان بکند به ویژه آنکه زندگانی زنی به‌ نام فانتین و دخترش کوزت در میان بود. اما فرار و آزادی او هم نتوانست زن سیه‌روز بیمار را در این جهان زنده نگاه دارد.

فانتین درگذشت و این تنها خود او بود که در سراسر جهان می‌توانست حامی و پناهگاهی برای دختر خردسال او باشد

********

 کوزت بزرگ می‌شود. اکنون دختری است زیباروی و آراسته که آموزشگاه صومعه را به‌پایان رسانده و به‌ همراهی پدر خود در پاریس زندگی می‌کند. همسایگان همه این پدر و دختر را می‌شناسند. علیرغم تلاش مأموران، ژان والژان فراری هنوز دستگیر نشده است.

در این هنگام مرد جوانی در زندگی این دختر پدیدار می‌شود. نام او «ماریوس» است.

افکاری انقلابی دارد اما جوان پاک سرشتی است. پسر و دختر جوان دل به‌مهر یکدیگر می‌سپرند. پدر که کسی جز ژان والژان نیست مشتاق است سروسامانی به‌زندگی کوزت بدهد؛ اما حوادث و سوانح بدون انتظاری رخ می‌دهد.

در یک دوران ماریوس نسبت به‌ پدر مظنون می‌شود اما قادر نیست از دخترش چشم بپوشد. ژان والژان آخرین گذشت و فداکاری خود را نشان می‌دهد. وسایل ازدواج آن دو را فراهم می‌کند و علیرغم آرزوی خود که میل داشته تا واپسین دم زندگی کنار کوزت باشد آن دو را به‌حال خود می‌گذارد.

سرانجام روزی ماریوس به‌خطای خود پی می‌برد و به‌ نزد پدر رنجدیده باز می‌گردد اما این تصمیم دیر گرفته شده است. ژان والژان، این قهرمان جالب و دوست‌داشتنی فرانسه در بستر مرگ افتاده است و واپسین لحظات عمر خود را طی می‌کند:

کوزت:

پدر، تو نباید بمیری… تو باید زنده بمانی.. چشمان خودت را باز کن.. چطور حاضری از دختر دلبندت کوزت چشمپوشی کنی؟ چطور حاضری مرا تنها بگذاری؟

ژان والژان:

کوزت.. اگر می توانی از مرگ من جلوگیری کنی بکن.. از خدا بخواه که من نمیرم.. من چند لحظه پیش مرده بودم.. اما حالا که تو آمدی.. بازهم زنده شدم..

کوزت:

پدر. به ماریوس نگاه کن. مقابل تو زانو زده است تا از تو پوزش خواهی کند… بخواهد که او را ببخشی..

ژان والژان:

من همیشه او را دوست داشتم… با هم مهربان باشید…

کوزت:

پدر. ازپیش ما نرو.. ما را تنها نگذار.. ما بدون تو نمی‌توانیم زندگی کنیم… کالسکه بیرون در حاضر است.. با ما بیا.. در خانهٔ ما و در کنار ما زندگی کن… ما ترا دوست داریم.. من بدون تو قادر به‌زندگی نیستم… تو همه چیز همهٔ دنیای من هستی.. پدر… عمر من بوجود تو بسته است.. از من جدا نشو…

اندوه و زاری کوزت بیهوده است و زمان مرگ قهرمان بزرگ فرا رسیده.است.

ژان والژان دیده بر روی زندگانی فرو می‌بندد در حالی که دختر دلبند فانتین و شوهر او ماریوس در کنار بستر او زانو زده‌اند و دستان او را غرق در بوسه ساخته‌اند.

*********

 ژان والژان در این اثر جاودان هوگو به‌نام «بینوایان» می‌میرد اما حقیقت آنکه ژان والژان هرگز نمرده است و تا جهان باقی است در میان جامعه ادب دوستان عالم زنده خواهد ماند. او یکی از جذابترین، محبوبترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌هایی است که زائدۀ ذوق و نبوغ و قریحۀ بشر است و هرچند از عمر او بیش از یکصد و دوازده سال می‌گذرد مع‌هذا روزی نگذشته است که یاد این مرد محبوب در دلهای حساس صاحبدلان زنده نگردد.

داستان بینوایان، اثر فناناپذیر ویکتور هوگو تنها کتابی است در نوع خود که در روز انتشار به نه‌زبان زندۀ دنیا در شهرهای پاریس، لندن، بروکسل، نیویورک، مادرید، برلین، سن پطرزبورگ و رم انتشار یافت و دیری نگذشت که به دوازده زبان دیگر برگردان شد و در میان جوامع پهنۀ گیتی توزیع گشت.

خالق توانای بینوایان، چنانکه درباره‌اش نوشته‌اند، مدت چهارده سال متوالی بر روی آن کار کرد و اثری بوجود آورد که می‌توان بدون تردید آنرا یکی از برگزیده‌ترین شاهکارهای فکربشر محسوب داشت. این کتاب آئینه‌ای است روشن و تابنده از زندگانی مردم محروم و تیره‌بخت فرانسه در نیمه اول قرن نوزدهم. در عین حال سراسر کتاب مشحون است از وقایع تاریخی و نکات فلسفی. انسانهایی که نویسنده در این کتاب آفریده است همه در نوع خود جالبند:

اسقف مهربان و نیکوکاری که با یک بزرگواری مسیر زندگانی مجرمی را تغییر داد، محکومی که عمری رنج و تباهی و ناکامی کشید تنها به خاطر ارتکاب جرمی که قابل گذشت بود.

مادری بیمار و مسلول و سرگشته که به خاطر مهر فرزند به کام مرگ کشیده شد،

بازرس پلیسی که جز اطاعت از قانون چیزی نمی‌دانست و مهر و دوستی و گذشت و رحم و انصاف را در مقابل قانون به‌چیزی نمی‌شمرد.

و افراد دیگری که هرکدام نمایندۀ طبقات و جوامع عصر خود هستند.

بینوایان به گفتۀ نقادان ادب، اثری است لبریز از پژوهش ها و بررسی های اخلاقی. فضیلت یا رذالت بشر دقیقاً در این اثر مورد تحقیق و بحث قرار می‌گیرد.

اما آنچه مسلم است اینست که نویسنده طرفدار اخلاق است و همه جا در این ترازوی داوری کفۀ نیکی را بر بدی می‌چرباند. حوادث و سوانح داستان به طور شگفت‌آوری دنبال هم و موافق زمان و مکان قرار می‌گیرد، سرنوشت قهرمانان باهم پیوسته است چه بخواهند و چه نخواهند – ژان والژان با ژاور برخورد دارد و این برخورد چاره‌ناپذیر است.

تناردیه، فانتین، ماریوس و دیگران با حساب معینی برابر هم قرار می‌گیرند و این بازی سرنوشت تغییر ناپذیر است. فصول و بخش های مختلف کتاب از عشق های خیال‌انگیز قرن رمانتیک موج می‌زند؛ اما در عین حال جلوه‌های رئالیستی زندگانی مردم آن عصر نیز همه‌جا به‌چشم می‌خورد. بینوایان گاهی مبدل به تاریخ می‌شود و برای مثال دریکی از فصول آن نبرد واترلو باخامه‌ای واقع – بینانه نقاشی شده است – و گاهی صورت یک رسالهٔ فلسفی بخود می‌گیرد و در آنجا خواننده نتیجهٔ تفکرات یک فیلسوف بشردوست را می‌خواند. علیرغم این تضادها بینوایان یک شاهکار مسلم دنیای ادب است و می‌توان آنرا یکی از ده کتاب بزرگ جهان بشمار آورد.

درمیان قهرمانانی که مولود نبوغ هوگو هستند دو تن از همه جالبترند: ژان والژان و دیگر کازی‌مودو  (Quasimodo) گوژپشت نتردام.

هوگو در گوژپشت نتردام را سی و یکسال قبل از انتشار بینوایان نوشت و این اثر به‌اندازهٔ کافی نام آفرینندهٔ آنرا برسر زبانها انداخته بود.

حیرت‌آور اینست که هوگو در زندگی هشتادوساله خود هیچ گاه تحصیلات مرتب دانشگاهی نکرد و در حقیقت می‌توان گفت که این نویسندهٔ بزرگ فقط سه سال بطور منظم پای به آموزشگاه نهاد.

ویکتور فرزند یک افسر عالی‌رتبهٔ فرانسوی بود که در ارتش ناپلئون خدمت می‌کرد و به خاطر مأموریت های مداومی که پدر می‌گرفت مدام از کشوری به‌ کشور دیگر پای می‌نهاد.

در همان اوان کودکی به ایتالیا و سپس اسپانیا رفت و هنوز از مرحلهٔ نوجوانی نگذشته بود که به‌سرودن شعر و نگارش داستان پرداخت.

در بیست سالگی نخستین مجموعهٔ اشعارش منتشر شد و هنوز چهل سال نداشت که در دوران جمهوری دوم به عنوان بزرگترین شاعر تغزلی در ادبیات فرانسه شناخته می‌شد.

وقتی لویی ناپلئون به‌ مقام امپراطوری فرانسه رسید چون با افکار هوگو سخت مخالف بود ناچار شاعر راه آوارگی پیش گرفت و مدت نوزده سال در تبعید به سر برد. در همین دوران بود که بینوایان، مردی که می‌خندد، و رنجبران دریا انتشار یافت.

در فوریهٔ ۱۸۷۱ وقتی قریب هفتاد سال از عمرش می‌گذشت، به‌نمایندگی مجلس انتخاب شد و دیری نگذشت که در شمار اعضای فرهنگستان فرانسه قرار گرفت.

لوگرس بودریا (Lucrezia Borgia) ری بلاس (Ruy Blas) و پادشاه خویشتن را مشغول می‌کند و داستان «نود و سه» بعضی دیگر از آثار اوست که در دوران کهنسالی به رشتهٔ تحریر آمده است.

و مردم جهان پنج جمله وصیتنامهٔ او را هرگز از یاد نمی‌برند: ·

پنجاه هزار فرانک از دارائی خود را به بینوایان می‌بخشم، ·

میل دارم جنازهٔ مرا با تابوت تهیدستان به‌گور بسپارند، ·

از دعا و تمنای آمرزش کلیسا بیزارم، ·

آزویم اینست که مردم برایم دعا کنند، · به‌خدای بزرگ ایمان دارم.

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های هنریمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *