حافظ در قرن بیست و یکم…..!
برگرفته از صفحه 11 شماره 78 نقد و بررسی کتاب تهران
تاملی از محمد استعلامی
در شمارۀ هفتاد و هفتم نقد و بررسی کتاب تهران، من در ادامۀ نیم قرن مزاحمت برای آرامش روح بلند مولانا، کوشیده بوده که او را به این قرن بیست و یکم بیاورم و ببینم که ما در این دنیایی که شرق و غرب آن دچار آشفتۀ بازار سیاست است، از مولانا چه انتظاری میتوانیم داشته باشیم؟ و به زبان ساده تر، آیا تعلیم و ارشاد او از آن دنیا، میتواند این دنیای دیوانۀ ما را کمی سر عقل بیاورد؟ در سرمقالۀ همان شماره، جناب دکتر همایون پور با ابراز لطف، به نوشتۀ من اشارهی فرموده و به دیگران پیشنهاد کرده بود که این نگاه به گذشته را در آثار بزرگان دیگر دنبال کنند. پیشنهاد ایشان مرا به فکر انداخت که خودم توصیۀ ایشان را روی چشم بگذارم و این بار به سراغ حافظ بروم که در همین نیم قرن اخیر، مزاحم روح بلند او هم بوده و کوشیدهام که «درک درست و منطقی» از شخصیت و از کلام آسمانی حافظ را آسان کنم.۱ این بار، میخواهم ببینم که در این قرن دیوانه «آیا» حافظ میتواند ما را کمی سر عقل بیاورد؟ و این «آیا» همراه با نگرانی است! پیش از برقراری ارتباط با روح بلند حافظ، اجازه بدهید که با نقل یک خاطره به شما بگویم که زمانۀ ما هم برای درک منطقی از کلام حافظ و درس گرفتن از او و گذشتگان دیگر، چندان آمادگی ندارد:
در نخستین سالهای دهۀ ۱۳۵۰ در دانشگاه تهران کنفرانسی در بارۀ ابونصر فارابی داشتیم که ریاست عالیۀ آن را دکتر علی اکبر سیاسی، آن بزرگ مرد استثنائی روزگار، بر عهده داشت و کم ترین بندگان هم به دلیل مسئولیتی که در دانشگاه تربیت معلم داشتم، در کنفرانس نمایندۀ آن دانشگاه بودم.
خاطره یی که با این نوشته ربط دارد، موضوع صحبت من است: «تفهیم اندیشههای فارابی برای دانش آموزان و دانشجویان، در متون درسی». – موضوعی مناسب با دانشگاهی که در کنفرانس نمایندۀ آن بودم- وقتی که آن موضوع را مطرح کردم، در کنار دکتر سیاسی نشسته بودم و احمد فردید -همان مُراد جلال آل احمد در غرب زدگی- رو به روی من نشسته بود، چپ چپ به من نگاه میکرد و گویا به خاطر داشت که گاه مُستمع آزاد کلاس او- مستمع آزاد و نه مستمع خاموش- بوده و پرسشهایی کرده بودم که او پاسخی برای آنها نداشت!
روزی که من همان سخنرانی را فقط در پانزده دقیقه ایراد کردم، یکی از پیروان فردید همهمه یی به راه انداخت و با این که پانزده دقیقۀ دیگر برای گفت و شنود فرصت داشتم، استاد ایرج افشار که صلابت شخصیت او همیشه در نظم کنفرانسها مؤثر بود، پیشنهاد کرد که روی صحبت من سؤال و جوابی در میان نیاید، و پیشنهاد او خردمندانه بود.
در پایان آن مجلس هم استاد بی مانند، دکتر غلامحسین صدیقی با تبسمی پُر معنا به من فرمود: «صحبت شما درست و به جا، اما به مصلحت بعضیها نبود!» خوب! این خاطره را در خاطر داشته باشید تا برگردیم به دنیایی که گردانندگان آن طبیب درد مردم نیستند و ناخواسته و ناگفته، ما را به قرون گذشته میفرستند تا از مولانا و حالا از حافظ بپرسیم که:
«دکتر! شما چه دارویی تجویز میفرمایید؟»
در بسیاری از کشورهای این روزگار، کودکانى که سنّ شناسنامه شان بالای هفتاد و هشتاد و سنّ عقلی شان زیر هفت و هشت است، سرنوشت مردمی را در دست دارند که با همان سادگی و گمنامیشان، از این زمامداران به مراتب عاقلترند. این زمامداران در ادارۀ دنیای پُرآشوبی که خودشان درست کردهاند، به جای تدبیر و برنامهریزی معقول و احساس مسئولیّت در سرنوشت مردم، همان لجبازی بچههای کوی و برزن را دارند و هر چند گاه با تظاهر به حرمتِ قانون و احترام به حقوق مردم، و با هیاهویی به نام انتخابات، یکی پیروز میشود و همان کاری را میکند که در بازی «قلعهگیری» یکی از بچهها به بالای کُپّه خاک میرسد و پادشاه آن قلعه میشود و قلعه یی هم در میان نیست. اگر حافظ در این دنیای ما بود، با مشاهدهٔ این شاهان شهر «بس کلان»۲ و با آن نگاه سرشار از طنز و شیطنت، خندهیی سر میداد که بانگ آن در آسمان تاریخ میپیچید، چنان که هفتصد سال پیش کوس رسوایی ریاکاران و مدّعیان زهد و پرهیز را، چنان بر سر بازار تاریخ کوفته است که بانگ آن جاودانه به گوش میرسد. در تمام این هفت قرن گذشته، هر جا و هر وقت که این «پیر طفلان»۳ جان مردم را به لب میآورند، نه تنها درس خواندهها، آن روستایی پاک دلی هم که خسته از کنار مزرعه یا شالیزاریش به خانه رسیده است، دیوان خواجه را که قرآن دیگر اوست، از سر طاقچه برمیدارد و به دنبال بیتی میگردد که تصویر روشنی از مصیبت آن روز او باشد!
اگر میتوانستیم به شیراز قرن هشتم سفر کنیم۴ و در یک شبِ بهاری زیر شکوفه باران درختان نارنج، با حافظ بنشینیم و او را از اوج کلام آسمانیاش به میان خودمان بیاوریم و به حرف بگیریم، میدیدیم که غمی بر دل او سنگینی میکند. شهری که در چشم او «خال رخ هفت کشور»۵ بوده است، هنوز چهرۀ یک شهر آباد و مرفه را دارد اما زیستن در آن برای آزاده یی چون حافظ دلپذیر نیست. شهر، به ظاهر در فرمان امیری یا پادشاهی، و در واقع در دست رندانی است که دین و اخلاق و جوانمردی را ابزار سلطه بر سرنوشت مردم ساخته اند و در کنار آن جماعت، آنها که باید مردم را به راه خدا هدایت کنند، خود غرق ریاکاری اند و حافظ سخن را کوتاه میکند که «چون نیک بنگری، همه تزویر میکنند!»۶ سیمای شاه شیخ ابواسحاق اینجو هم که حافظ «دولت مُستعجل» او را «خاتم فیروزۀ بواسحاقی»۷ دیده است، در تاریخ واقعی شیراز چندان پاکیزه تر از مبارزالّدین مُحتسب نیست. تصویر روشنی از شیراز آن روزگار را، به تفصیل در «رَحلۀ ابن بطوطه»۸ باید نگریست که آن جهانگرد تیزبین و فرزانهٔ مغربی، دیری در شیراز زیسته و شاهد «زمانۀ بیماری»۹ بوده است که شیراز را برای حافظ غم انگیز میساخته.۱۰ شیراز آن روزگار، اگر با مردم کوچه و بازارش مینشستیم، نظام الدّین عبیدالله زاکانی را در میان آنها میدیدیم که با زبان همان مردم از تباهی دین و اخلاق و از یک «جامعۀ بیمار» سخن میگفت و «اخلاق الاشراف»۱۱ او سیمای ریاکارانی را نشان میداد که انسانیت «مذهب منسوخ» آنها، و پستی و ناروایی «مذهب مُختار» شان بود، و حافظ، از آن شهر به کدام دیار دیگر میتوانست برود؟ که پس از ویرانیهای قرن هفتم، ولایات دیگر هم در دست حاکمانی ناتوان و بی ریشه مانند ابواسحاق و مبارزالّدین محتسب بود.۱۲ پس از این اشاره گذرا به دنیای آن روز حافظ،، دیوان او را باز میکنیم و انگار که در زیر شکوفه باران بهارنارنج، پای صحبت او نشسته ایم و از او میشنویم که آیا برای ما مردم این زمانه حرفی دارد؟ و به زبان ساده تر، چه دارویی برای این «جامعۀ بیمار» قرن بیست و یکم تجویز میکند؟
در پاسخ به این پرسش، و برای آن که پاسخ ما با این قرن بیست و یکم هم مناسب تر باشد، یک روز زندگی حافظ را در این دنیای خودمان تصوّر میکنیم تا ببینیم که اگر خواجۀ لسان الغیب در این دنیای ما حضور داشت، آن روز بر او چگونه میگذشت؟ روشن است که صحبت از قیافه و سر و لباس او نیست که قبای بلند میپوشیده یا یک نیم قبای ساده روی پیراهن به تن داشته است؟ ریش توپی داشته یا کمی هم کوسه بوده است؟ اما بعید است که در همان شیراز قرن هشتم، کسی حافظ را با قبا و دستار اهل مدرسه دیده باشد و شاید (؟) حافظ هم میدانسته است که این قبا و دستار، دیری پیش از قامت اهل مدرسه، بر تن فیلسوفان دهری قرون وسطا بوده است که هیچ راهی با خدا نداشته اند! اصلاً ما با این که حافظ وقتی از کوچههای شیراز قرن هشتم میگذشته چه ریخت و قیافه یی داشته است؟ کاری نداریم. اگر دل تان میخواهد تصوّر کنید که او قد و بالا و سر و لباسی عین خود شما داشته است. این همزاد شما، آثار اهل مدرسه را خوانده و دیری با آنها نشسته و در آن جماعت اعتقاد و ایمان استواری ندیده است:

اولین باشید که نظر می دهید