عقل، عقلا و عقل ستیزی تاریخی در ایران
اصغر نهجیری -پژوهشگر و مدرس ادبیات
برگرفته از فصلنامه آموزشی نقد و بررسی کتاب تهران
(تابستان 1403)
در کمتر سورهای از قرآن کریم بر میخوریم که از «عقل» و «علم» و «تدبیر» و «تفکر» و نظایر آن که تشابه و ترادف معنایی دارند، سخن نرفته باشد و دانایان را بر نادانان رجحان نداده باشد.
به احتمال زیاد برخی از فرق کلامی در اسلام همچون معتزله و اشعریه تحت تأثیر آیات «عقل محور» قرآن در آثار خود خاصه «معتزله» به عقل بها داده هر چند در نهایت به جبّاریت روی آوردهاند. کسانی چون «حسن اشعری» پیشوای فرقهٔ اشعریّه که نگاه جبری او در بسیاری از فرق، خاصّه در «شیعه» رسوخ کرده است.
چه نیکو گفته است دکتر صادق زیباکلام که میتوان گفتة او را در باب «جزماندیشی اشعریه» به «چراغ خاموش» تعبیر کرد:
«از آن زمان که جبّاریت حسن اشعری با واسطهی اعتقادی «امام محمد غزالی» در نظامیهی نیشابور سایهی شوم افکند، چراغ علم و اندیشه در مدرسهی ایران خاموش شد» …
(ما چگونه ما شدیم).
در باب «علم کلام» که شیعیان مبدع آن بودند؛ متکلمین بزرگی همچون زکریای رازی، غزالی، امام فخر رازی، کندی، فارابی، و ابن سینا در کلام عقلی سرآمد شدند.
عقل منطقی فلسفی:
ابن سینا و پیروان او که شاگردان مکتب یونان خاصه «ارسطو» بودند، در آثار منطقی – فلسفی خود از چکیده فلسفه معروف قرن هفدهم فرانسه یعنی «رنه دکارت»، که در واقع چکیده «فلسفه عصر رنسانس» یعنی «میاندیشم پس هستم» بود، بهره برده اند. به عبارت دیگر، فلسفه علمی – منطقی دکارت را، که ما در علوم در عصر تحول علمی – عقلی شد، باید در همان عبارت کوتاه و جاودان «می اندیشم، پس هستم» خلاصه کرد.
بنابراین «اندیشیدن» در فلسفه دکارت بنیان فلسفه عصر «رنسانس» مدرنیته و پسا مدرنیسم شد، زیرا لازمه اندیشیدن، آزادی و آزاداندیشی است و عالم وجود و هستی منوط به اندیشه آزاد است. به عبارت دیگر، می توان مکاتب فلسفی عقلی – علمی – سیاسی جهان امروز را وابسته و نشأت گرفته از فلسفه دکارت دانست.
اما سخنی چند درباب جبر و جبرایت در تقابل با عقلانیت:
سهل تُستری گوید: «خدای تعالی نیکان را قوّت بر طاعت نه به جبر داده و لکن قوّت به یقین داده»
(شرح تعرّف).
از موارد استثنا در اعتبار جبر تحقيقی – تعقّلی که بگذریم و عنایت به اصل منطقی: «استثنا، قاعده نیست» قاعده در اکثر متون کلامی و عرفانی بر جباریت و تسلیم است که مستند عموم آنها نصوص قرآنی از قبیل:
«و تعزّ من تشا و تذلّ من تشاء؛
یا سعادت و شقاوت برای آدمیان حکمی ازلی و از پیش نوشته است و نیز استناد به قول پیامبر؛ چنانکه شیخ محمود شبستری عارف معروف قرن هشتم هجری در منظومه «گلشن راز» چنین میسراید:
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی فرمود کاو مانند گبر است
که اشاره به آیه «قل کل من عندالله» است و البته به اشاره بر نوع دوم جباریت (جبر الهی) است.
برای سنایی حکایت و تمثیل صرفاً بهانه و وسیلهای است برای انتقال معنی و به خودی خود ارزشی ندارد، در حالی که برای مولوی بیان حکایت که از طریق مکالمه شخصیتها و اشارههای گوینده، روحیه و جنبههای روان شناختی شخصیتها را افشاء میکند، و در عین حال مایه جلب توجه و القای لذت به خواننده میشود، بخشی بسیار مهم از کار است، هر چند که مقصود اصلی همان دانهٔ معنی در پیمانهٔ قصه است:
ای برادر قصه چون پیمانهای است
معنی اندروی بسان دانهای است
باری، جبر و جبرگرایی در مفهوم عام یعنی سلب اراده و عقل، از آن زمان قوت و حدّت گرفت که ابوالحسن اشعری در محیط پرهیاهوی معتزله قد برافراشت _ هر چند در آغاز و تا سن ۴۰ سالگی پیرو مذهب آنان بود- امّا به ناگهان از آنان رخ بر تافت و دشمنی آغازید و ضربات مهلکی بر پیکر معتزلهٔ عقلی مذهب وارد ساخت.
وی بر این باور بود که دین خدا و سنت رسول یکسر فدای عقاید معتزله شده بدان سان که پیروی از عقل، معتزله را به ابراز عقایدی وادار ساخته که اسلام صحیح بدان اقرار ندارد
(تاریخ فلسفه در جهان اسلامی)
بر این مبنا بود که رفته رفته تقلید و تعبّد در فرهنگ عمومی ایرانیان جایگزین تحقیق و تعقّل شد تا آنجا که شیعیان کوچکترین حوادث و پیشامدها را برآمده از جبر (تقدیر و سرنوشت) تلقی کردند و میکنیم و تسری این نگاه را نیز از اصول ایمانی و اعتقادی میدانند که حتمی و لایتغییر است و عقل را به حریم ایمان و اعتقاد راهی نیست و بدین جهت اکثر ایرانیان از عارف و عامی جبری و قَدَری هستند!
شگفتا که این نگاه یعنی جبرگرایی در فرهنگ کهن ایرانی چه قبل و چه بعد از اسلام سابقهای دیرین دارد و شاید بر گرفته از افکار فلاسفهٔ دهری مذهب یونانی همچون سوفکل خالق تراژدی «ادیپ شهریار» و اروپائیانی چون «اسپینوزا»، «فلاماریون»، و امثال آنها باشد که سپس در فرهنگ ایرانی خصوصاً متصوفه ورود کرده به وسیله خواجه نظام الملک و غزالی صورت تحکیم یافته و عقل و اندیشه را تحت الشعاع قرار داده است.
(همان)
سخن روحبخش استاد شاعر و پژوهشگر نستوه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را چاشنی این مقال می کنم:
«از روزگاری که دولت سلجوقی بر مرکب «کلام اشعری» وارد میدان شد، تمام کوشش نظریه پردازان این دولت قلع و قمع آثار خردگرایی در فرهنگ ایرانی بود. ستون فقرات کلام اشعری، انکار عقل و آزادی ارادهٔ انسانی است و برای تثبیت دولت سلجوقی، هیچ پیاده نظام و سواره نظامی بهتر از دشمنی با خرد و آزادی وجود نداشت و این کار بر دست نظریهپردازان کلام اشعری، امثال امامالحرمین «جوینی» و امام محمد غزالی و (نظام الملک) به زیباترین وجهی سامان گرفت. هیچ بعید نیست که در جهت گسترش همان ایدئولوژی، درویشان خانقاهها این حکایات را (کرامات و اعمال غیرعادی) بر ساخته باشند تا آخرین رمقهای خرد ایرانی را از میان بردارند»
(نوشته بر دریا)
عقل و تصوف:
همچنانکه در قبل اشاره شد، سرچشمههای تصوف در ایران به احتمال قوی از مشرب فلاسفهٔ دهری مذهب یونان و سوفسطائیان اروپا نشأت گرفته و رنگ و بوی ایرانی گرفته است
(سرچشمههای تصوف در ایران).
بر مکتوب زیر بنگرید:
«ای درویش به یقین معلوم باشد که آدمی به استعداد و سعی و کوشش به مقصود و مراد می رسد چنانکه در استعداد که امری فطری است مجبور است و در سعی و کوشش مختار. اکنون بدان که استعداد هر چیزی مناسب حال آن چیز است. باز این استعداد در حق هر کس بر تفاوت باشد، استعدادی باشد به اندک سعی و کوشش، علم و حکمت بسیار حاصل کند و استعدادی باشد که نکند. هر چیزی استعدادی دارد و در نطفه هر فرزند که استعداد چیزی نوشته اند آن چیز نصیب آن فرزند است و آن فرزند را برای آن چیز آفریده اند و عمل آن چیز بروی آسان کردهاند. این است بیان جبر و قَدَر.
(انسان کامل، نسفی)
و مولانا در این خصوص این چنین می سراید:
ما همه شیران ولی شیر علم
حملهمان از باد باشد دم به دم
حملهمان پیدا و ناپیداست باد
جان فدای آن که ناپیداست باد
نقش باشد پیش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم
گاه نقش دیو و گه آدم کند
گاه نقش شادی و گه غم کند…
زاری ما شد دلیل اضطرار
خجلت ما شد دلیل اختیار
گر نبودی اختیار این شرم چیست
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست
در هر آن کاری که میلست و خواست
اندر آن جبری شوی کاین از خداست..
. (مثنوی، مولوی، دفتر اول)
در هر دو قول یاد شده از عزیز نسفی و مولوی حاکمیت عقل و علم و چیرگی آن بر جبر و قدر کاملاً مشهود است.
به باور نگارنده، تصوف در ایران را میتوان به ۲ دورهٔ متمایز تقسیم کرد:
۱. تصوف و عرفان قبل از مغول یا عرفان خراسان؛
۲. تصوف بعد از مغول.
۱. تصوف قبل از مغول که در واقع میتوان از آن به عرفان ناب تعبیر کرد، انسان – خدایی و به
عبارت روشنتر، «انسان محوری» است.
ای گسترهی لایتناهی که تویی
فهرست سپیدی و سیاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
(مرصاد العباد)
چهرههای شاخص انساندوست و انسانمحوری چون:
بایزید بسطامی، جنید بغدادی، ابوالحسن خرقانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر، خواجه عبدالله انصاری، و ابراهیم ادهم …
نمایندگان دوره اُوّل تصوف و در واقع عرفان خراسان هستند. اینان، صرفنظر از حالات یا کلمات و سکنات خارج از باور (شطحیات) که عموماً نقل و اسناد غلوآمیز مریدان پاکباخته یا راویان گزافهگوست، خود زُهادی پاکسرشت و پاکباخته و انساندوست بودهاند که اندیشه و مرام آنان هدایت مریدان به اتحاد و یگانگی، صلاح و فلاح در زندگی و رستگاری بوده است.
وقتی بایزید ندا در میدهد «سبحانی ما اعظمَ شأنی» یا جنید بغدادی میگوید: «مَن عرفَ رَبَّه، کُلَّ لِسانُه» هر دو از کرامت انسان یا به تعبیر «اومانیستها» «انسانمحوری» سخن میگویند.
۲. دورهی دوم تصوف در ایران،
تصوّف بعد از مغول یا تصوف منفی است که این نوع، زائیدهٔ علل و عوامل متعدد اجتماعی- روانی – سیاسی بوده که هر یک بحثی دراز دامن دارد. به گمان نگارنده، علتالعلل بار منفی تصوف بعد از مغول را میتوان ناشی از سرخوردگیهای اجتماعی- اقتصادی دانست. وقتی سرباز قشون خوارزمشاه که از کشتار بیرحمانهٔ مغولان در بخارا جان به در برده بود و به خراسان رسیده بود، میگوید: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند»
(تاریخ ادبیات ایران، صفا، ج دوم).
پس، در آن جوامع پریشان، نابسامان، و سرخورده، جایی بهتر از مسجد، صومعه، و خانقاه پیدا نمیشد! ·
شاکی و بر ملاکندهی این دکانداری ریایی و پیروان مفلوک آنان، حضرت حافظ، عبید زاکانی، و امثالهم و نیز مؤلف کتاب لطائف الطوائف بودند که دردمندانه متاع بیارزش و کالای بیروق این زاهدان ریایی را برملا کردند:
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
آغاز مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبه با اهل راز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زانچ آستین کوتاه و دست دراز کرد
ای کبک خوش خرام که خوش میروی به ناز
غره مشو که گربهٔ عابد نماز کرد
تنها حضرت حافظ در هجده غزل، در مطلع یا مقطع یا بین الابیات، صوفیان ریایی را به صور گوناگون به تمسخر و استهزا گرفته، آنان را به انواع حِیَل متهم ساخته است. ·
عبید زاکانی، طنّاز بیبدیل ادب فارسی، نیز در آثار و رسالات خود از جمله رسالههای صد پند و دلگشا، مَکر عوام فریبان زاهد نما را در لفافهٔ طنز برملا کرده است.
چنین بود که عرفان ناب قرون اُوّل هجری بعد از حملهٔ مغول سیر قهقرایی پیمود و خانقاهها که از مراکز مهمّ آموزش ارزشهای والای انسانی – ایرانی – اسلامی بود به مراکز ذکر و ورد و چلهنشینی تبدیل شد، و هم از این روی است که نگارنده تصوف بعد از مغول را تصوف یا عرفان منفی مینامم. البته چهرههای شاخص و ممتازی چون عطار و مولوی همزمان با حملهٔ مغول ظهور کردند که مستثنا بوده و مشمول قاعده نیستند.
تقليد و تقيّه، تحت الشعاع عقل
تقليد در اصطلاح فقه شيعه عبارت است از فتواي مجتهدی را عمل کردن، عمل شخص عامی بدانچه مجتهد اعلم در مسائل شرعی فرعی فتوا دهد. تقليد امری است مقابل اجتهاد
(لغتنامه)
ناصر خسرو در بی اعتباری تقليد گويد:
تقليد نپذرفتم و حجّت ننهفتم
زيرا که نشد حق به تقليد مشهّر
حکيم سنايی در نکوهش تقليد گويد:
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
شيخ اجل سعدی در بوستان چنين گويد:
عبادت به تقليد گمراهی است
خُنُک رهروی را که آگاهی است
مولانا در نکوهش تقليد میفرمايد:
خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد
در واقع مقولهٔ تقليد برخاسته از ايمان است، ايمان، اعتقاد بیچون و چرا به مکتب، مذهب، يا مرامی است که ثابت و چند و چون ناپذير است، درست مقابل عقل، عقل فرمانروا، عقل مصلحتبين و مصلحتانديش، عقل فعّال که تدبير امور زندگی کند. راه از چاه باز شناساند و از رنسانس فکری به بعد با عقلمدارانی چون کانت و دکارت و گفتهٔ معروف دکارت: «میانديشم، پس هستم» چراغ راه انسان مدرن و عامل تحولات بنيادی در زندگی اجتماعی – علمی – سياسی – اقتصادی بشر شد. بنابراين عقل و ايمان به تعبيری مقابل يکديگرند.
تقيّه نيز به نوعی همپا و هم رديف تقليد است به معنی پرهيز کردن، پرهيزکاری، پنهان کردن مذهب خويش
(يادداشت مرحوم دهخدا)
آوردن به زبان از روی صلاح وقت چيزي را که در دل غير آن باشد، خودداري از اظهار عقيده و مذهب خويش در مواردي که ضرر مالي يا جاني يا عرضي متوجه شخص باشد، پنهان کردن مذهب خود با احتياط در مقابل کسي که مذهب ديگري دارد (لغتنامه)
با عنايت به نکات مذکور در باب تقليد و تقيّه که دقيقاً مقابل تحقيق است، ميتوان نتيجه گرفت که اين دو مقوله حاصل عوامزدگي، و مذهب تسليم و رضاست و در تضاد با عقل و عقلمداري است.
تشيع صفوي و زوال عقل:
در دوران حکومت سيصدساله صفويان غير از تقويت و ايجاد دولتي مرکزي که به دست تواناي شاهعباس بزرگ صورت گرفت، مذهب شيعهٔ دوازدهامامي به دست شاه اسماعيل به عنوان مذهب رسمي کشور اعلام و تثبيت شد؛ منتهي با هدفی سياسي- ابزاری عليه دولت سني مذهب عثماني. ابزار و وسيله برای اتحاد ايرانيان در جنگهای ايران و عثماني تا آنجا که طبق اسناد و مدارک موجود، شاه اسماعيل بدترين آدمکشیها را تحت لواي مذهب شيعه عليه سنّی مذهبان در نقاط مختلف ايران خاصه در همين اصفهان مرتکب ميشد.
بنابراين، مذهب شيعه ابزاری شد در دست شيخوخ صفوی برای بهرهمندی طبقاتی و نفوذ در دربار و آميختگي تنگاتنگ دين و دولت.
اين آميختگي سابقهای ديرين داشته تا جايي که به حکايت منابع تاريخ ساساني، مداخلات ناروا و عقلگريز موبدان زرتشتی در دربار يزدگرد از قبيل طالع بينی و تمرّد از مصلحتبينیهای رستم فرخزاد، سردار بزرگ و آزموده ايراني در نبرد قادسيّه، موجب شکست سپاه ايران در برابر هجوم اعراب شد!
(در کشاکش دين و دولت، موحد)
نوشته اند سيصد و شصت موبد و منجم و طالع بين و جادوگر در دربار خسروپرويز گرد آمده بودند که در ترديدها و بزدلي های پرويز، رأی زنی و طالع بينی کنند!
(نولد که به نقل از طبری)
قياس کنيد عقلگريزی حاکم بر دربار ساسانيان خاصه يزدگرد و خسرو پرويز را با دربار شاه سلطان حسين صفوی:
شاه از شيخ درباری برای مقابله با اشرف افغان مصلحتبينی (استخاره) طلب ميکند و شيخ پس از استخاره ساعت و وقت را مناسب مقابله و حمله به سپاه اشرف نمیبيند!
اشرف با سپاهيانش اصفهان را محاصره ميکنند، پس از کشتار اصفهانيان به کاخ فرحآباد میروند؛ شاه تاج شاهی را بنا به صوابديد شيخ بر سر اشرف میگذارد و میگويد خدا حال مصلحتاش بود که من شاه ايران باشم و از اين به بعد میخواهد که تو شاه ايران باشی!
در اين مواقع و مواضع از تاريخ اين سرزمين بوده که عقلمدارانی همچون بزرگمهر حکيم هيربد تنسر قبل از اسلام (ساسانيان) و بعد شعوبيه که به خونخواهی امام حسين قيام کردند بعد از اسلام نیز حکما و عقلایی چون: زکریای رازی، کندی، فارابی، و ابن سینا در گور لرزیدند، زیرا شاهد سقوط و نزول و سیر قهقرایی عقل و حکمت در سرزمین اهورایی بودند و نگارنده این سقوط را «زوال عقل» نامیدهام.
عقال و ستم دیدگان عقل اندیش
این بخش از گفتار را میتوان به دو دورهٔ قبل و بعد از اسلام تفکیک کرد. این بخش، بحث اصلی این مقال است که سعی شده احوال و آثار آنان در کمال اختصار بیان شود.
۱. قبل از اسلام: ·
از بخش اساطیری شاهنامه شروع میکنیم: سیاوش به حکایت اوستا و شاهنامه حکیم فردوسی و سرنوشت غمانگیز سیاوش پسر کیکاووس پادشاه خودکامه از تبار کیانیان که قربانی هوس سودابه همسر کیکاووس میشود؛ نماد دو اصل: عقلانیت و مظلومیت است.
۱-۲. بخش تاریخی:
اردشیر بابکان، بنیانگذار دودمان ساسانی به روایت شاهنامه و نامهی هیربد. «تنسر» رئیس نگاهبانان آتشکدهها از «جشنسپ» حاکم طبرستان دعوت به فرمانبرداری از اردشیر میکند؛ اردشیر پادشاهی عادل، عاقل، و خردمند معرفی شده است. (نامه تنسر)
· بزرگمهر حکیم صدر اعظم انوشیروان، به روایت شاهنامه و دیگر متون اسلامی همچون تاریخ بیهقی، نماد کامل تعقل و عدالت است که به روایت بیهقی او نیز قربانی عقل و عدل میشود. (تاریخ بیهقی)
۲. بعد از ورود اسلام در ایران:
عبدالله بن مقفّع (روزبه): خردورز و مترجم معروف کلیله و دمنه از زبان پهلوی به عربی و دیگر آثار ارجمند همچون خداینامه، در دوره خلاف امویان که به لحاظ اختلاف عقیده در باب مباحث اعتقادی – کلامی با ابوسفیان در سال ۱۴۱ هجری به فرمان وی به قتل میرسد (ابن مقفّع به قلم عباس اقبال)
ابوالعباس ایرانشهری: حکیم و فیلسوف عالیقدر ایرانی که خود را «پیامبر ایرانی» نامیده و در قرن سوم هجری میزیسته و بنا به روایت ابوریحان در باب ادیان چنین اعتقاد داشته:
«ادیان به معنی اُوّل یعنی خرد و خردمندی، یکی بیش نیست و این همه خلافها را قوم و اُمّتان پیغمبران بیرون آوردهاند به غرض خویش» (بیان الادیان). گویند استاد زکریای رازی بوده است (محمد بن زکریای رازی، دهقانی).
زکریای رازی: یا فیلسوف ری، در سال ۲۵۱ هجری در ری متولد شد و در سال ۳۱۳ هجریدر 60 سالگی وفات یافت. در قیاس عقل باید او را ششصدساله نامید زیرا این حکیم و فیلسوف «عقلمدار» در عمر کوتاه خود، بنا به روایت ابوریحان، ۱۸۴ اثر ارزندهٔ علمی – حکمی – اخلاقی خلق کرده است، اما آنچه مانده و در دسترس است ۲۶ کتاب و رساله بیش نیست. این عبارت حکمتآمیز از اوست: «اندر آنچه همی ندانم از کارها توقف کردم و خدای مرا بدین توقف عقوبت نکند».
(رازی، دهقانی) فارابی: ابونصر فارابی فیلسوف بزرگ قرون سوم و چهارم شرح آثار ارسطو، بیعلاقه به تعلقات دنیوی و تنها نشین بود. علاوه بر شرح آثار ارسطو بر آن بود که بین عقاید افلاطون و ارسطو را التیام دهد. سفرهای متعددی به بغداد و مصر داشت. در روش فلسفی پیرو نوافلاطونیان بود که این روش در آثار ابن سینا به کمال میرسد.
میگوید:
حاصل علم و مقدمه سعادت، اخلاق است و عالمی که از مبانی اخلاقی پیروی نکند از سعادت کمال برخوردار نیست.
این فیلسوف «عقلمحور» حدود صد اثر از خود به جا گذاشته است که عمده آثار او به زبان عربی است. به لحاظ اعتقاد و شرح آثار ارسطو، در حکمت ایرانی به «معلم ثانی» یا «ارسطوی ثانی» مشهور است. مهم ترین اثر او که به فارسی نیز ترجمه شده آراء اهل مدینه فاضله است. فارابی در ۸۰ سالگی یعنی سال ۳۳۹ هجری در دمشق وفات یافت.
(فرهنگ معین)
پورسینا: حجتالحق، امامالحکما معروف به ابنسینا، پیشوای دانایان، کم عمر پربار (۳۷۰-۴۲۸) فخر زمان و جهان، منطقی، هندسی، نجومی، فلسفی، و طبی؛ پس از تحصیل علوم مطلوب از بخارا به گرگان و خراسان رفت، سپس دوباره به گرگان و ری و همدان و اصفهان برگشت. وی ارزندهترین آثار خود را از قبیل «شفا» در فلسفه و «قانون» در طب به عربی در ضمن این سفرها خاصه در اصفهان تألیف و تدوین کرد.
همچنین دانشنامهٔ علایی را که خود دایرةالمعارف است به فارسی؛ به نام علاءالدین کاکویه حاکم اصفهان که حامی او بود در سالهای اقامت در اصفهان تألیف کرد..
محور بحث در این مقال عقل و عقلا و عقل ستیزان است. اگر ابن سینا به لقب «امام الحکما» یعنی دانای دانایان ملقب شده بشنوید حکایت «عقل ستیزی» جبار و قتال چون امیر مبارزالدین از خاندان سقاک آل مظفر را که به نقل از محقق ارجمند و کتابشناس بی بدیل، زنده یاد دکتر جمشید مظاهری یار دیرینم که در بهمن ماه سال ۹۶ به دیار باقی شتافت.
میگفت:
«متنى عربی و منحصر به فرد در اختیار دارد که امیر مبارز در قرن هشتم پس از کشت و کشتار گسترده در کرمان، حاکم اصفهان میشود. روزی سراغ از تربت شیخالرئیس میگیرد، او را بر مزار شیخ در پشت مسجد شیخ لطفالله میبرند،
دستور نبش قبر میدهد، میگوید استخوانهای شیخ را از گور بیرون آورند، آن گاه میگوید: تمامی آثار شیخ را بر روی استخوانها قرار دهند و آتش زنند! زیرا آن حاکم جبّار آدمیخوار، دشمن عقل و علم و فلسفه بوده است!!
آری، عقلستیزان خونخوار همچون امیر مبارزالدین و امثال او از یک سو و ستمدیدگان عقل و علم چون پورسینا از سوی دیگر در این سرزمین مظلوم مظلوم کم نبودهاند.
در این واقعهٔ جانسوز، به شرط صحت مرجع، معلوم میشود که مدفن ابنسینا در اصفهان است نه در همدان؟
نقل است که گرایش زائدالوصف ابنسینا به فلسفه ناشی از مطالعه، تأمّلات، و نقد آثار فارابی بوده که موجب خلق اثری جاودانه چون کتاب «شفا» شده است.
(فرهنگ معین)
حکیم عمر خیام نیشابوری: خواجه امام، حکیم ابوالفتح مشهور به خیام (خیامی)، فیلسوف، منجم، ریاضیدان و شاعر بزرگ عقلی مذهب (قرن ۵ و ۶) سخت مورد توجه و حمایت ملکشاه سلجوقی بود. در ترتیب و تأسیس رصدخانه ملکشاهی بسیار مؤثر بوده، تقویم شمسی معروف به جلالی را اصلاح کرده، رساله در جبر و مقابله دارد، اشکالات هندسهٔ اقلیدس را شرح کرده، نوروزنامه را نوشته و چندین رساله به عربی در باب طلا و نقره و امکنه دارد. شاهکار این دانشمند «عقلمدار» ۶۰ تا ۷۰ رباعی است که ایرانیان و ایران شناسان بنام از قبیل «فیتز جرالد» انگلیسی را به اعجاب واداشته است!
شگفتا! که در همان روزگار یعنی روزگار حکیم، قشریون خشک اندیشی بودند که با او عَلَم مخالفت افراشته بودند و او را مُلحد و کافر میپنداشتند بدان سان که گاه از بیم آنان در خوف به سر میبرده و حتی آنان که طرفدار او بودهاند با تجاهل و سفسطه میخواستهاند او را از عقایدش خاصه در رباعیات و نوروزنامه تبرئه کنند و سرایش آن رباعیات را به دیگری با همان نام نسبت دهند!!
(دمی با خیام)
خواجه نظام الملک طوسی: خواجه قوام الدین طوسی ملقب به رضی امیرالمؤمنین (۴۸۵-۴۰۸) وزیر و دانشمند و خردمند سلجوقیان و بنیانگذار نظامیهها (دانشگاههای آن زمان) در شهرهای بزرگ ایران همچون «نظامیههای نیشابور، اصفهان، و بغداد و… به همت و درایت او بود. هم او در طوس و نیشابور و مرو دانش اندوخت و سپس به تدبیر امور ملک پرداخت. نظامالملک ذوجنبتین بوده، هم در علم و حمایت از دانشپروری و هم در سیاست و مُلکداری. صد افسوس که چنین دانای علم پرور و علم گستر و مدبری در کشورداری در کشاکش جدالهای فرقهای قربانی دسیسهٔ فرقه اسماعیلی میشود و به دست عقلستیزی از طرفداران حس صبّاح در رمضان ۴۸۵ هجری از پا درمیآید. آنچه از کشورداری و کسب آبرو نصیب دولت آل سلجوق شد مدیون سی سال کفایت و درایت خواجه نظامالملک بود.
(فرهنگ معین با اندکی دخل و تصرف)
فضل بن احمد معروف به ابوالعباس اسفراینی: به حکایت شاهنامه و تاریخ بیهقی، بعد از سیاوش، مظلومترین شخصیت شاهنامه، ابوالعباس اسفراینی وزیر مدبّر، صادق، و کاردان دولت غزنوی خاصه دولت محمود است که علی رغم آن همه تدبیر و فداکاری و کیاست، بر اثر سعایت کوتاهاندیشانی چون بوسهل زوزنی ناجوانمردانه به قتل میرسد.
حکیم فردوسی که برای شاهنامه از حمایت مالی او بهره مند شده، در حق او چنین میسراید:
ز دستور فرزانه و دادگر
پراکنده رنج من آید به بر
(منتخب شاهنامه، دهقانی)
شیخ شهابالدین سهروردی (شیخ اشراق): از دیگر قربانیان «عقلباور اشراقی» در طول تاریخ خونبار این سرزمین، یحیی بن امیرک، ابوالفتوح شیخ مقتول و شهید، حکیم و ا حیاگر حکمت اشراق یا حکمت خسروانی است (۵۴۹-۵۸۷). او فیلسوفی التقاطی بود به این توضیح که اصول حکمت افلاطون و نوافلاطونی و حکمای قدیم ایران (فهلویون) خاصه اصول آیین زرتشت پیامبر ایرانی را در هم آمیخته که این التقاط در «حکمت الاشراق» او به خوبی مشهود است.
او در طول عمر بسیار کوتاه اما پربار خود بیش از ۲۲ اثر به دو زبان عربی و فارسی خلق کرد که برخی از آن آثار همچون «آواز پر جبرئیل» «صفیر سیمغ» «عقل سرخ» و «پرتونامه» با آثار «سورئالیستها» (فرا واقع بینها) پهلو میزند. در علوم حکمی و فلسفی سرآمد روزگار خود بود و به قوّت هوشمندی و تیزذهنی و نیکاندیشی بر بسیاری از علوم زمان آگاه شد. اما چون در بسیاری از موارد خلاف آراء قداما و خشکاندیشان زمان سخن گفته و در آثار خود از حکمت خسروانی و اصطلاحات آیین زرتشت بهره برده بود، عقلستیزان متعصب او را به الحاد و کفر متهم کردند و به فتوای جاهلانة صلاح الدین ایوبی، حاکم مصر و شام، او را در زندان و در ۳۸ سالگی خفه کردند. زهی عقلستیزی، زهی جهالت!!
(فرهنگ معین با کمی دخل و تصرف)
میرعماد خطاط: از دیگر قربانیان خرد و هنر، میرمعماد قزوینی ملقّب به عماد المُلك و مشهور به «میر» خطّاط بینظیر ایرانی (۱۰۲۴-۹۶۱هجری) در فاصلهٔ قرنهای ده و یازده هجری، پس از اندوختههای سفر در قزوین، تبریز، و کشور عثمانی و حجاز به وطن بازگشت و میر دربار شاه عباس اُوّل شد.
انسانی آزاده و بیاعتنا به مناصب و تعلقات دنیوی بود. او نیز مانند سهروردی قربانی فرقهبازیهای مذهبی- اعتقادی شد و در اوج شیعهگری و شیعهسازی صفویان او را به تسنّن متهم کردند. شاهعباس نیز تحت تأثیر و اغوای متعصبان، مقصودبیک- مسگر قزوینی- رئیس شاهسونان قزوینی را مأمور قتل میرمعماد کرد.
میرزا مهدی خان استرآبادی: وی فرزند نصیر آبادی، منشی نادرشاه افشار بود. معروف ترین اثر او «تاریخ جهانگشای نادری» است که وقایع سلطنت نادرشاه را تا سال ۱۱۶۰ هجری مصادف با سال مرگ نادر تحریر کرده است. لغتنامهای ترکی به فارسی نیز دارد که آن را «سنگلاخ» نامیده، کتاب «درّة نادره» نیز از تألیفات اوست.
از ذکاوت و تیزهوشی او نکتهها و حکایات شگفتآوری نقل شده. از جمله این حکایت:
نادر عازم جنگ با سپاه عثمانی بوده و میرزا مهدی در رکاب، از او می پرسد میرزا مهدی بهترین غذا چیست، جواب می دهد: «تخم مرغ»، سالها بعد نادر در مراجعت از جنگ «کرنال» در هند، بدون مقدمه می پرسد: میرزا مهدی با چه؟ جواب می دهد: با نمک! این تیزهوشی موجب بغض و حسد اطرافیان او شد تا جایی که توطئه قتل او را طراحی میکنند و نادر که فردی دهن بین بود- فرزندش رضاقلی میرزا را بر اثر سعایت بدخواهان کور کرده بود- حکم به قتل میرزا مهدی می دهد. بنابراین میرزا مهدی خان استرآبادی وزیر مدبّر نادرشاه نیز یکی از قربانیان عقل و هوشمندی بوده است.
(فرهنگ معین با اندکی تصرف و تلخیص)
میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی: فرزند میرزا عیسی، پدر و پسر وزیر عباس میرزای ولیعهد و محمدشاه قاجار و سرآمد قربانیان خردورزی و مُلکداری در قرن اخیر (۱۲۵۱-۱۱۹۳هجری)؛ ادیب، منشی، شاعر، و استادی یگانه در نظم و نثر موزون در ادب فارسی.
در مقامه نویسی یا اخوانیات بی شک از پیروان بی بدیل سعدی در گلستان است. شیرینی بیان، عذوبت الفاظ، حسن ادا، کوتاهی عبارات، دقت در حُسن تلفیق و سجع متوازن که تمامی این مختصات در «مُنشآت» او مشهود است.
نثر قائم مقام ساده و بی تکلف و نقطهٔ عطف در رهایی از نثر متکلف دورهٔ قاجار است، بدانسان که در بین مقلّدان سعدی در گلستان بهترین است. نخبه کشی در این دیار مظلوم آیین تبه کاران بوده است!
(فرهنگ معین با دخل و تصرف)
میرزا تقی خان امیر کبیر مظلوم ترین قربانی جهل و جور در قرن اخیر (مقتول در سال ۱۲۶۸ هجری)، فرزند مشهدی قربان، آشپز قائم مقام در تبریز. آشپز زاده ای که به یقین صد سال از زمان خود پیش بود. در خاندان قائم مقام تربیت شد، مورد توجه امیرنظام بود و او را به همراه ناصرالدین میرزای ولیعهد برای ملاقات با تزار روسیه به «اوچ کلیسا» فرستاد. اندکی بعد به ریاست قشون آذربایجان منصوب شد و پس از فوت امیر نظام زنگنه، پیشکار آذربایجان شد و سرپرستی ناصرالدین میرزای ولیعهد نیز به او سپرده شد. پس از مرگ محمدشاه، میرزا تقی خان، ناصرالدین میرزای ولیعهد را به تهران کوچ داد و زمینهٔ سلطنت او را فراهم کرد و خود به عنوان صدر اعظم به اصلاحات امور کشور همت گماشت. قشون را سر و سامان داد و مالیاتها و امور مالی را نظم و نسق داد و روابط خارجی را بر اساس دوستی متقابل پیریزی کرد.
بزرگترین خدمت او تأسیس دارالفنون و استخدام معلمان خارجی بود که خود ایجاد فرهنگ و آموزش عالی جدید و پیشرفته بود.
با حذف امیرکبیر از صحنهی سیاسی – فرهنگی ایران، تحقق اهداف انقلاب مشروطیت سالها به تأخیر افتاد و این سرزمین سقلهپرور، یکی از لایقترین فرزندان خود را از دست داد.
میرزا جهانگیرخان شیرازی معروف به صور اسرافیل: جهانگیرخان شیرازی از دیگر آزادیخواهان بنام ایران و از حامیان سرسخت انقلاب مشروطیت، مردی پرکار و زحمتکش و فداکار بود. او نیز قربانی عقلستیزی شد.
کار پر اوج او در تاریخ مشروطیت، هفتهنامهٔ «صور اسرافیل» بود که ۹ ماه پس از فرمان مشروطیت در تهران منتشر میشد. او به یار غار علامه علیاکبر دهخدا که او نیز از مشروطهخواهان بنام بود، شهرت داشت و با همکاری و همفکری او مدتها آن هفتهنامهی آگاهیبخش را منتشر میکرد. جهانگیرخان در جنبش آزادیخواهی رنج فراوان برد و هفته نامهٔ مزبور را پس از فرمان مشروطه به راه انداخت.
سعی او در آن روزنامه بر ملا کردن خیانت رجال درباری قاجار و افشای بند و بَست آنان با عُمّال بیگانه و رسوا کردن آنان بوده. بنابراین، منفور محافل ارتجاعی بود و بارها تحت تعقیب قرار گرفت تا سرانجام در کودتای سال ۱۳۲۶ قمری (استبداد صغیر) به دستور محمد علی شاه در باغشاه تهران کشته شد.
علامه دهخدا در مرثیهٔ یار دیرین، جهانگیرخان شیرازی مسمّطی با ترجیعبند معروف «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» سرود که بسیار جذّاب و حزنانگیز است:
ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحهٔ روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبهٔ نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده یار آر الی آخر…
(از صبا تا نیما، ج ۲)
ملکالمتکلمین (۱۳۲۶-۱۲۷۷ هجری): ملک المتکلمین نیز از قربانیان عقل ستیزی و از شهدای راه آزادی در انقلاب مشروطیت است. از خاندان بهشتیان اصفهان بود. پس از تحصیلات حوزوی در ۲۲ سالگی به زیارت مکه رفت و در بازگشت به هندوستان عزیمت کرد. در دو سالی که در هند بود کتابی با عنوان «از خلق به خلق» به منظور بیداری ضعفای فکری · -مستضعفین فرهنگی- تصنیف کرد که به لحاظ خلق این اثر، از سوی عوامل انگلستان، از هند تبعید شد و به ایران مراجعت کرد. وی نیز از روشنگران عصر مشروطه بود که با خطابههای آتشین خود در بیداری افکار مردم نقش بسزایی ایفا کرد. او از همزمان وفادار میرزاجهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) بود که همچون صور اسرافیل پس از به توپ بسته شدن مجلس در سال ۱۳۲۶ هجری، به فرمان محمدعلیشاه دستگیر و در باغشاه تهران به قتل رسید
(فرهنگ معین با اندکی تلخیص)
محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) (۱۳۲۱-۱۲۵۷ شمسی): ذکاءالملک دوم، خردورزترین رجل سیاسی دوران معاصر ایران است. سیاستمدار، ادیب، دانشمند، و مترجم زیر دست دوران پهلوی بود. وی فعالیتهای سیاسی – اجتماعی خود را با انتشار مقالاتی در روزنامهٔ تربیت که پدرش تأسیس کرده بود شروع کرد و در فاصلهٔ سالهای ۱۳۰۴ شمسی تا شهریور ۱۳۲۰ که ایران جولانگاه متفقین شده بود مشاغل و مناصب متعددی را عهدهدار بود.
در سال ۱۳۲۱ در حالی که وزیر دربار محمدرضاشاه بود به لحاظ عارضه قلبی وفات یافت. آثار ارزندهٔ فروغی عبارتند از: تاریخ ادبیات ایران، علم هیئت، فیزیک، شیمی، آیین سخنوری، حکمت سقراط، و سیر حکمت در اروپا
(همان با اندکی تصرف)
.
دکتر محمد مصدّق – مصدّق السلطنه – (۱۳۴۶ – ۱۲۶۱ شمسی) بزرگمرد تاریخ سیاسی معاصر ایران، خردورز، وطن پرست، حقوقدان، و مظلومترین قربانی جهالان، هوچیگران، متعصّبان حزبی و، در یک کلام، عقلستیزیان. اگر محمدرضاشاه پند پدرانه و خردمندانه ی او را به کار بسته بود، سرزمین مظلوم ما ایران، امروز در بین ملل آسیایی، سرآمد بود.
او بارها و بارها به شاه میگفت: «آقای اعلی حضرت: طبق قانون اساسی که خونبهای روشنگران و شهدای انقلاب مشروطه است؛ سلطنت کن نه حکومت، که چنانچه پند پیر احمدآبادی را شنیده بود احتمالاً اوضاع مسیر دیگری میپیمود. پس از سقوط سیدضیاء طباطبایی در سال ۱۳۰۰ شمسی وزیر دارایی شد و دست به اصلاحات دامنهدار زد.
در طول آن سالها به مناصب استانداری آذربایجان، وزارت خارجه، نمایندگی مجلس در دورههای پنجم و ششم رسید و به لحاظ دخالت دولت در انتخابات مجلس، مستعفی و در احمدآباد عزلت گزید.
پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰ در دو دورهٔ چهاردهم و شانزدهم بار دیگر به نمایندگی مردم تهران در مجلس انتخاب شد و در دورهٔ شانزدهم کمر همت به استیفا و احیای حقوق حقهٔ ملت ایران یعنی ملی کردن صنعت نفت بست. یعنی در اسفند سال ۱۳۲۹ قانون ملی شدن نفت را از دو مجلس شورا و سنا گذراند و در نتیجه قرارداد استعماری شرکت نفت ایران و انگلیس را لغو کرد.
در اردیبهشت سال ۱۳۳۰ برای اجرای قانون ملی شدن نفت، نخستوزیر شد و در سال بعد با وجودی که مجلس هفدهم به نخستوزیری او رأی مثبت داده بود، به لحاظ اختلاف نظر با شاه از تشکیل دولت خودداری کرد. پس از نصب قوامالسلطنه به نخستوزیری، ملت در سی تیر همان سال ۱۳۳۱ مجدداً او را به نخستوزیری برگزید،
اما با کمال تأسف در مرداد سال ۱۳۳۲ با کودتای ننگین که به وسیلهی عوامل دربار و سازمان «سیای» آمریکا طرح ریزی شد، دولت او سقوط کرد و او با عدهای از همکاران وفادارش دستگیر و زندانی شدند و در پائیز همان سال در بیدادگاه نظامی یا به اصطلاح «حکیم فرموده» به سه سال زندان مجرد محکوم شد و پس از طی محکومیت زندان در شهریور ۱۳۳۵ تحتالحفظ به دهکدهٔ احمدآباد (ملک شخصی) تبعید و پس از انزوا و بیماری در سحرگاه اسفند ۱۳۴۶ دار فانی را وداع کرد و در همان ملک شخصی به خاک سپرده شد
(همان، با کمی تصرف)
زندهیاد مهدی اخوان ثالث در مرثیهٔ او چنین سروده است:
دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وآن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وآن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
وآن کرده ها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان! بهار نیامد
در خاتمه به گمان نگارنده، علل عقبافتادگی سرزمین ما ایران در طول این قرون، عقلستیزی با عقلباوران بوده که این خردستیزیها معلول سه عامل:
بغض / حسد / و تعصب است؟ داوری بر عهدهٔ خوانندگان است.
خردادماه هزار و چهارصد و دو خورشیدی، اصفهان
-آصف، محمد هاشم (رستم الحکما). رستم التواریخ. به اهتمام محمد مشیری. تهران: چاپ اقبال، ۱۳۴۸.
آرین پور، یحیی. از صبا تا نیما. ج ۲. تهران: چاپ اقبال، ۱۳۵۱. · ا
بن مقفع، عبدالله. شرح حال و آثار به اهتمام عباس اقبال. تهران: چاپ رنگین، ۱۳۲۰. ·
انوری، حسن. فرهنگ سخن. ج ۲. تهران: سخن، ۱۳۸۱. ·
ایرانشهری، ابوالعباس. بیان الادیان. نقل از «مجموعه مقالات». به کوشش محمدتقی دانشپژوه. تهران: سخن، ۱۳۷۶. ·
بیهقی، ابوالفضل. تاریخ بیهقی (مسعودی). به کوشش خلیل خطیب رهبر. جلد سه (سه جلدی). تهران: چاپ، ۱۳۶۸.
·
پورنامداریان، تقی. دیدار با سیمغ. در «مجموعه مقالات». تهران: انتشارات روزنه، ۱۳۷۵.
· تبریزی، شمسالدین محمد. مقالات شمس. مقدمه، تصحیح و تعلیق محمدعلی موحد. تهران: خوارزمی، ۱۳۷۰.
·
ثعالبی، خلیل. تاریخ فلسفه در جهان اسلام. ترجمه (عبدالمحمد آیتی). تهران: کتاب زمان، چاپ اول، ۱۳۵۸. ·
خالقی مطلق، جلال. شاهنامه فردوسی. تهران: چاپ روز، ۱۳۹۶. ·
دهخدا، علیاکبر. لغتنامه. (۱۴ جلد). مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران. چاپ دوم، ۱۳۷۳.
·
دهقانی، محمد. شاهنامه فردوسی (تاریخ و ادبیات ایران). تهران: چاپ اول، ۱۳۹۵. ·
رازی، نجمالدین. مرصاد العباد. به اهتمام محمدامین ریاحی. تهران: علمی و فرهنگی، چاپ پنجم، ۱۳۷۳. ·
زیباکلام، صادق. ما چگونه ما شدیم. تهران: روزنه، ۱۳۹۲. ·
شفیعی کدکنی، محمدرضا. نوشته بر دریا (میراث عرفانی ایران). تهران: سخن، ۱۳۸۵. · صفا، ذبیحالله. تاریخ ادبیات ایران. ج ۱ و ۲. تهران: ققنوس، ۱۳۷۴. ·
معین، محمد. فرهنگ فارسی (۶ جلد). تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۴. ·موحد، محمدعلی. در کشاکش دین و دولت. تهران: ماهی، ۱۳۹۸. ·مولوی، جلالالدین محمد. مثنوی معنوی (دوره ۶ جلدی). دفتر اول، انتشارات زوار. تهران: به اهتمام… دکتر محمد
استعلامی. · مینوی، مجتبی. (مصحح). نامه تنسر. به کوشش مجتبی مینوی. تهران: خوارزمی، چاپ اول، ۱۳۱۱. ·
نفیسی، سعید. سرچشمههای تصوف در ایران. تهران: فروغی، چاپ ۶، ۱۳۶۶. ·
نولدکه، تئودور. تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان. ترجمه (عباس زریاب خویی). تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۸.
