
علی زرندی
کشف هوش و استعداد
در صفحه 270 کتاب چهره ملی آشنا از آقای علی زرندی هنرمند رادیو و تئاتر، متولد سال 1308 تهران، خاطره ای نقل شده که از نظر هوش و استعداد نوجوانان ایرانی حکایت می کند.
از او پرسیده اند که جالب ترین خاطره دوران تحصیلی خود را توضیح دهید.
می نویسد:
البته خاطره دوران تحصیلی برای همیشه به یاد می ماند و هیچ وقت فراموش نمی شود. خوب به یاد دارم که کلاس دوم متوسطه بودم. یک روز صبح از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم در بین راه بسیار ناراحت بودم، زیرا آن روز درس ریاضی داشتیم و تکالیف خود را انجام نداده بودم.
در این فکر بودم که زودتر خود را به مدرسه برسانم و با کمک دانش آموزان مسائل خود را حل کنم که مورد توبیخ و تنبیه قرار نگیرم.
در همین حال به دو نفر از رفقای هم مدرسه ای برخورد کردم آنها هم همین ناراحتی مرا داشتند. به من پیشنهاد کردند:
” امروز اصلاً از رفتن به مدرسه صرف نظر کنیم”
همه موافقت کردیم و به اتفاق برای گذرانیدن وقت، به اطراف تهران برای گردش و تفریح عزیمت نمودیم و آن روز بسیار خوش گذشت.
نزدیکی های شب، به خانه مراجعه کردم. اولیای این جانب علت دیر آمدن مرا به خانه پرسیدند. در جواب گفتم:
چون نزدیک امتحانات است سخت با هم شاگردی های خود سرگرم مطالعه بودیم. آنها قانع شدند.
ولی اشکال بزرگتر، غیبت این جانب از مدرسه بود که حتی با عذر و بهانه هم نمی توانستم اولیای مدرسه را قانع کنم.
آنها غیبت غیرموجه مرا بسیار سخت می گرفتند بالاخره آن شب را تا صبح نخوابیدم و به فکر نقشه ای برای رهایی از خشم و غضب اولیای مدرسه بودم و همان شب نقشه شیطانی خود را برای جوابگویی اولیای مدرسه طرح کردم.
هنگام صبح در قبل از رفتن به مدرسه مخفیانه یک چادر مشکی و یک عینک و یک جفت کفش زنانه برداشتم و از خانه به سوی مدرسه حرکت کردم.
در گوشه یک کوچه خلوت چادر را به سر کردم و عینک را به چشم زدم و کفش ها را به پا کردم و چنان ماهران خود را پوشاندم که هیچ کس متوجه این موضوع نمی شد.
تا اینکه به در مدرسه رسیدم و شاگردان در صحن مدرسه مشغول بازی و مطالعه بودند.
فراش مدرسه سوال کرد :
خانم با کی کار داشتید؟
گفتم:
با آقای ناظم.
مرا به اتاق آقای ناظم راهنمایی کرد.
وارد اتاق شدم.
سلام نرم و نازک کردم مرا به نشستن دعوت و تعارف کرد. بلافاصله خود را مادر علی زرندی دانش آموز سال دوم معرفی کردم و گفتم:
ایشان به مدرسه نیامده اند و علت غیبت ایشان این است که مبتلا به سرماخوردگی شده و چند درجه هم تب دارند و اصلا حتی امروز هم قادر به حرکت و آمدن به مدرسه نیستند. بنده والده ایشان هستم از نظر اینکه غیبت ایشان غیر موجه نشود آمده ام به اطلاع شما برسانم.
ناظم مدرسه موافقت کرد و بسیار خوشحال شد. گفت:
خانم خیلی متشکرم. از این رو که قبلا اطلاع می دهید. این گفته شما نشانه این است که واقعا به وضع فرزند خود علاقه مند هستید.
ان شاالله ایشان تا فردا حالشان خوب می شود و مجدداً به مدرسه می آیند.
من تا اینجا در این موقع که واقعا نقش خود را خوب ایفا کرده بودم و بر اسب مراد سوار شده بودم. قند توی دلم آب می شد. فی الفور برخاستم خداحافظی کردم.
اما و صد اما، ناگهان گوشه چادرم به پایه صندلی گیر کرد و از سرم کشیده شد و به زمین افتاد.
خدا روز بد ندهد که در یک وضع بهت زدگی فرو رفتم و رنگ و رویم مثل گچ سفید شد و مانند بید می لرزیدم ناظم مدرسه هم این صحنه مضحک را تماشا می کرد و تعجب کرده بود.
با همان حال زار مرا به وسط حیاط مدرسه برد و وسیله خنده عده ای شده بودم در حضور جمع زیادی از دبیران و دانش آموزان مرا تنبیه کردند.
می خواستند مرا از مدرسه اخراج کنند آنقدر عجز و لابه کردم تا پس از چند روز دل آنها به رحم آمد و مرا مجدداً پذیرفتند و این کار من مدتی ورد زبان شاگردان بود و به دل و جرئت من آفرین می گفتند. تمام.
*********
نکته مهم:
گردانندگان مدرسه می توانستند، از این دانش آموز با این هوش وجرات و استعداد، فوق العاده،استفاده کرده، او را مورد تقدیر و تشویق قرار داده و به هنرمندان سطح بالای کشور و مجامع هنری معرفی می کردند، تا از او، یک چهره جهانی بسازند.

اولین باشید که نظر می دهید