به نام محبوب
یکی از کتاب های بسیار جالب و خواندنی درباره ی اسلام و پیامبر اسلام، به وسیله ی محمد علی لاهوری نوشته شده که استاد محمد ابراهیم آیتی آن را ترجمه کرده است.
در زیر ابتدا مقدمه مترجم را مطالعه می فرمائید و سپس به مطالعه ی بخش های کتاب می پردازید.
امید است این کتاب همه ی ما را به حقیقت اسلام آشنا کند.
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه مترجم
در تابستان سال گذشته (1334) براي اولين بار يكي از كتاب هاي مذهنبي را كه به زبان انگليسي تأليف شده بود به فارسي ترجمه كردم. اين كتاب در موضوع افكار جاويد حضرت خاتم الانبياء (ص) نوشته شده و داراي سبكي شيوا و ترتيبي منظم و بياني محكم است.
مؤلف آن يكي از نويسندگان اسلامي مولوي محمدعلي لاهوري است كه در تفسير قرآن و ترجمه آن به انگليسي و ديگر تأليفات مذهبي او، ذوق سرشار و حُسن قريحه اش كاملاً هويدا است و در اين كتاب كه زمينه ی كاملاً مساعد و مقدسي در اختيار داشته است نيز شواهد ذوق و حسن استفاده نويسنده را مي توان مشاهده كرد.
متأسفانه در اين تأليف با همه نفاستي كه دارد نقطه هاي ضعفي است كه بر خواننده متوجه پوشيده نخواهد ماند و براي مترجم هم، جز رعايت كمال امانت وظيفه اي نيست.
ترجمه یک كتاب به هيچ وجه نمي تواند معرف تصديق يا تكذيب مترجم نسبت به مندرجات آن بوده باشد آن هم مترجمي كه جز اظهار ارادت و عرض ادب در پيشگاه مقدس خاتم الانبياء (ص) نظري نداشته و در مقام فتح باب مناظرات مذهبي نبوده است.
خوانندگان اين كتاب را به اين دستور مقدس قرآن توجه مي دهيم، که فرمود:
فبشر عبادي الذين يستمعون القول فيتعبون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب (18 رمز)
پس بندگان مرا نويد ده، آنان كه سخن را بشنوند پس نيكوتر آن را پيروي كنند، آن ها هستند كه از هدايت حق و سعادت خردمندي بهره مند گشته اند.
اكنون براي توجه دادن خواننده پاره اي از موارد را تذكر مي دهيم.
1- نويسنده سوره هل اتي را مكي شمرده است با اينكه به دلائل قطعي مدني بودن آن محرز و مسلم است.
2- نويسنده شش كتاب اهل سنت را شمرده و از كتاب هاي حديث شيعه (كتب اربعه) اسمي نبرده است.
3- مسئله خلود كفار در عذاب از ضروريات دين و صريح قرآن است و قابل ترديد نيست.
4- پاره اي از تعبيرات نويسنده باعث اشتباه نشود و خواننده همه جا متوجه باشد كه تشريح احكام و تأسيس قانون از طرف خدا و تبليغ آن ها در عهده ی پيغمبر است.
5- نويسنده طبقات ميراث را برطبق مذهب خود نوشته و به شيعه مربوط نيست.
6- در فصل دولت نويسنده شوري را ملاك خلافت و حكومت و قياس را يكي از مباني استنباط احكام دانسته و حال آن كه تعيين خليفه كار خدا و معرفي با پيغمبر است و قياس را هم كساني در استنباط احكام دين دخيل دانسته اند كه از بركات اهل بيت و صراط مستقيم بر كنار و بي بهره مانده اند.
7- نويسنده مي گويد پيغمبر به واسطه شدت مرض ناچار ابوبكر را براي پيش نمازي تعيين كرد در صورتي كه با تعيين امير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام براي خلافت اين سخن را ارزشي نيست.
8- با دلائل قطعي كه در دست است نمي توان همه صحابه ی پيغبر(ص) را در تمام گفتارهاي آن ها راست گو دانست و امروز پاره اي دانشمندان اهل سنت نيز اين سخن را ناشي از تعصب مي شمارند.
9- آيه تطهير به شواهد قطعي مخصوص اهل بيت است و به ازواج نبي ارتباط ندارد.
10-كار خلافت به آزادي و بي نظري انجام نگرفت، مگر گير و دارهاي سقيفه و شكايت هاي اهل بيت را فراموش كرده ايد؟
تذكر اين نكته ضرورت دارد كه مؤلف كتاب حاضر، به تبعيت از عنوان يك رشته كتاب هايي كه اخيراً در اروپا و امريكا نشر يافته، از قبيل «افكار زنده روسو» و ساير متفكرين، نام اين كتاب را «افكار زنده محمد» گذاشته است و ما براي اينكه عنوان رساتر و حقيقي تر به آن داده باشيم، آن را بعنوان افكار جاويد محمد (ص) ترجمه كرده ايم و ناگفته پيدا است كه مقام مقدس نبوت بالاتر از مقام فكر و متفكر است، و از لحاظ اين كه مؤلف در نظر داشته است كه افكار غربي ها را به اين عنوان جلب كند و ما امانت در ترجمه را رعايت كردهايم، از مقام مقدس نبوت معذرت ميخواهيم.
اميدوارم اگر روزي خدا بخواهد و بناي تجديد طبع باشد مطالب لازم و مفيدي مربوط به متن كتاب در پاورقي اضافه شود.
تهران آذرماه 1335/ محمدابراهيم آيتي
بخش اول از کتاب افکار جاوید محمد(ص)
فصل اول:
خلاصه اي از زندگاني حضرت پيغمبر
صلي الله عليه و آله
حضرت محمد در سال 571 ميلادي در 12 ماه قمري ربيع الاول در ميان شريف ترين قبيل عرب يعني قريش كه در بلندترين مقام و شخصيت جا گرفته بودند متولد گرديد. رسيدگي و تعهد شئون كعبه معظمه مركز روحاني تمام عربستان در دست قريش بود. در زمان تولد آن حضرت عربستان به طور عميقي در بت پرستي و شرك بي سابقه اي غرق شده بود. خانه كعبه خود از بت ها آكنده بود و علاوه بر آن براي هر خانوده اي بت هاي مخصوصي بود. سنگ هاي طبيعي، درخت ها و تله اي ريگ پرستش مي شدند. عليرغم اين بت پرستي پر دامنه و ريشه دار عرب ها به طوري كه بوسورث اسميث اشاره مي كند مردماني مادي بودند.
خوردن و آشاميدن به طوري كه باز او مي گويد روحيه عياشي و اخلاقي عمومي مستفاد از غالب اشعاري است كه از جاهليت به ما رسيده است. در ميان آنان مخصوصاً ايمان به زندگي بعد از مرگ وجود نداشت و براي هيچ عملي مسئوليتي قائل نبودند. عرب در همه جا به ديوها عقيده داشت و ناخوشي ها را به تأثير ارواح شرارت آميز نسبت داده مي شد. ناداني در تمام طبقات پست و بلند به نسبت واحدي حكومت مي كرد به طوري كه شريف ترين مردان مي توانست به ناداني خود افتخار نمايد.
در آن جا هيچ گونه قانون اخلاقي وجود نداشت و شرارت كاملاً شايع بود. روابط جنسي نامنظم و مي توان گفت آزاد بود. اشعار و سرودهاي وقيح در مجامع عمومي خوانده مي شد.
براي زنان محصنه هيچ گونه كيفري قائل نبودند بلكه از نظر اخلاقي هم جريمه اي نداشت.
بي عفتي را منافي با شرافت نمي دانستند و رهبران اجتماع را از نگاهداري فواحش مانعي نبود، زنان داراي پست ترين مقامي به مراتب بدتر از وضعي كه در هندوستان در زير مقررات مانو داشتند[1] بودند و درست به زن چون يكي از حيوانات نظر مي شد.
به جاي اينكه زن را حقي در ميراث قائل شوند خود قسمتي از ميراث شمرده مي شد و وراث هر طور كه مي خواست با او رفتار مي كرد. حتي اگر روا نمي دانست كه او را به زناشوئي راه دهد.
در عربستان……………. تشكيلات دولتي نبود و قانوني در آن سرزمين وجود نداشت و فقط قدرت هاي شخصي با استبداد و بدون نظم حكومت مي كرد. عرب همه از يك نژاد و تمام آنان به يك زبان سخن مي گفتند اما هنوز پراكنده ترين مردمي بودند.
قبايل و خانواده ها به بهانه هاي مختصري با يكديگر به جنگ مي پرداختند.
در چنان اجتماعي قوي حق ضعيف را پامال مي نمود و ضعيف هيچ وسيله اي براي تلافي و انتقام نداشت، زنان بي شوهر و يتيمان بي پدر را پناهي و اميدي نبود و بردگان سخت در فشار بودند.
محمد در ميان چنين مردمي متولد شد و از همان زمان ولادت از پدر يتيم بود و حتي مادر خود را در شش سالگي از دست داد. در ميان شريفترين بطني از قريش بوجود آمد ولي در عين حال مانند بقيه مردم آن كشور خواندن و نوشتن را نياموخته بود. چندگاهي به شباني اشتغال داشت و اين شغل حتي براي شريفترين مردي از عرب ناپسند و باعث خواري نبود ولي در جواني مخصوصاً به تجارت مشغول گرديد.
به هرجهت تنها اخلاق بلند و فضايل برجسته بود كه او را از همان جواني بر تمام همشهريانش برتري داد.
قرآن مقدس كه مطمئن ترين منبعي است براي آگاهي از زندگاني آن بزرگوار مي گويد كه او داراي خلق عظيم و خارق عادت بود.[2]
زندگي خودش بر فضيلت و احتياط مبتني بود و براي رفاقت فقط مرداني را بر مي گزيد كه بزرگي اخلاق آنان مورد تصديق همه بود. درستي و راستگويي آن حضرت با صريح ترين بياني در قرآن اظهار شده است.[3]
از دشمنان پر عنادش خواسته شد تا اگر مي توانند از نظر اخلاقي در زندگي چهل ساله اش كه در محيط آلوده جاهليت گذشته است به نقطه ضعفي اشاره كنند.[4]
درجواني بود كه روي حساب اخلاق پاك و بي آلايش و عشق مفرط به راستي و شرافت به دريافت لقب الامين يا به عبارت ديگر باوفا از همشهريان خود موفق گرديد.
با زندگي در كشوري كه بت پرستي مأخذ و اساس زندگي آزادانه جمعيت بود محمد از همان كودكي بت پرستي را دشمن داشت و قرآن نيز بر اين مطلب منبع موثقي است كه او هرگز در برابر بت خاضع نشد.[5]
حتي سير ويليام موير به پاكي اخلاق و اطوار آن حضرت در جواني شهادت مي دهد: «تمام منابع موثق ما همگي بالاتفاق رفتار آميخته به حياء و تواضع و اطوار پاك و بي آلايشي را كه در مكه بسيار نادر الوجود بود به دوره جواني محمد نسبت مي دهند.» و در جاي ديگر: »با فكري پاك و ذوقي لطيف و سرشار كم گفتار و پر انديشه بيشتر به تنهايي و با خود زندگي مي كرد و بدون ترديد اوقات فراغت را كه معمولاً پست با شوخي هاي خارج از ادب و هرزگي مي گذراندند با تفكر و انديشه هاي عميق به سر مي برد. اخلاق پاك و بردباري هاي با شرافت آن جوان با فضيلت مورد تحسين همشريانش قرار گرفته و همگي او را امين لقب دادند».
اگرچه در شهري زندگي مي كرد كه ميگساري در آن عمومي بود ولي هرگز لبهاي پاكش به قطره اي از شراب آلوده نگشت حتي ابوبكر صميمي ترين رفيق جواني محمد هرگز ميگساري نكرد. با اينكه قمار از مباني عياشي اهل مكه بود هرگز محمد در مجالس قمار و سرگرمي شركت نكرد.
در ميان مردمي زندگي مي كرد كه جنگ چون ميگساري عادت آنها شده بود اما او هيچ يك را دوست نداشت!
بار ديگر موير مي گويد: «گو اينكه تا حدود بيست سالگي او علاقه اي به جنگ نشان نداده بود» ولي به ناچار مي بايست در جنگ معروفي كه بر عليه مقدسات مذهبي در ميان دو قبيله قريش و هوازن كه مدت چهار سال ادامه داشت شركت نمايد اما جز اينكه تيرهاي رها شده از طرف دشمن را براي عمويش جمع آوري مي كرد اقدامي نكرد.
او به عشق مال به تجارت اقدام نكرد بلكه فقط از راه رعايت عم خود ابوطالب كه كمك به او را دوست مي داشت. از اين رو موير مي گويد: «محمد هرگز طمع در مال دنيا نداشت و هم در مدت زندگي پر فعاليت خود براي خاطر ثروت و جمع مال كوشش نمي كرد. اگر امر به خودش واگذار مي شد و عوامل ضروري در كار نبود شايد زندگي آرام و راحتش را بر رفت و آمد و نگراني هاي سفر تجارت ترجيح مي داد.
او به خودي خود فكر اين گونه سفري را نكرده بود اما هنگامي كه به او پيشنهاد شد روح بخشنده اش بدون تأمل لزوم انجام حداكثر ممكن را در مقام كمك به عمش ابوطالب احساس كرد و با كمال خوشرويي دعوت او را اجابت فرمود.
بالاتر از همه اينها زندگيش از همان آغاز با فضايلي همراه بود كه در ميان عرب آن روز بسيار كمياب بود از قبيل يتيم نوازي، مهرورزي با بينوا، بيوه زن، ناتوان، مردم بي پناه و بردگان، پيش از آنكه وسايل زندگيش روبراه شود يك نفر از افرادي بود كه براي دفاع از مظلوم سوگند ياد كرده و به منظور حمايت از بيچارگان پيمان بسته بودند.
هنگامي كه در 25 سالگي با زن دارايي به نام خديجه ازدواج كرد بيش از پيش با وسايلي كه در دست داشت براي پناه دادن درماندگان مجهز شد. بردگان را آزادانه به مجلس خود راه مي داد و با آنان معامله احراز مي نمود. چنان در مقام دستگيري از بيچارگان مشهور شد كه چون قريش او را براي كشتن از ابوطالب مطالبه مي كردند. شيخ بطحاء امتناع ورزيد و او را در اشعار خود به عنوان يك نفر حامي يتيمان و بيوه زنان ستايش نمود.
پيش از اين، هنگامي كه محمد به مقام نبوت مبعوث شد و از وظيفه اي چنان خطير و هدايت مردمي چنان گمراه دچار حيرت و نگراني بود همسرش خديجه در مقام تسليتش برآمد و گفت هرگز خدا تو را وانخواهد گذاشت چه اينكه پيوسته با زندگي مردم خسته را به شانه خود برداشته و مستمندان را كمك نموده و بيچارگان را از سختيها نجات بخشيده اي مهمان را اكرام كرده و در مقام صله رحم بوده اي.[6]
با تمام اين وظايف براي بشريت كه در خطر سقوط كامل بود سخت نگران مي شد.
قرآن اين معني را مكرر يادآور شده است.[7]
سالهايي گذشت و بت پرستي عميق عرب و راههاي شرارت آميز به قلب مقدس آن حضرت فشارهاي سنگيني وارد مي كرد و ساعتهايي از عمر خود را به تنهايي در مجاورت كوهها مي گذراند و بالاخره به غاري كه در كوه حراء بود براي چند روزي پناه برد. در اينجا بود كه نور وحي با جلال و عظمت بر او تابش گرفت. در آغاز كار بسي نگران بود كه آيا وظيفه اي چنين بزرگ از عهده او ساخته است؟ اما به زودي اين نگراني جاي خود را به ايمان ثابتي كه بالاخره پيروزي با حقيقت است سپرد و آن حضرت با تصميم قاطعي ترديد ناپذير كه مخالفت تمام عرب خللي بدان راه نميداد دست به كار انجام وظيفه شد.
از همان آغاز دعوت او عمومي بود. عرب و غير عرب، بت پرست و يهود و مسيحي و مجوس همه را يكسان بحق رهبري كرد. دعوت او محدود به محيط مكه نبود چه اينكه مكه مركزي بود كه هزارها مرد و زن همه سال از همه جاي عربستان بدانجا ازدحام مي كردند و بوسيله آنها پيام خدا و دعوت آن حضرت به تمام نقاط عربستان مي رسيد. خديجه اول كسي بود كه او را به نبوت شناخت و بعد از او ديگران كه يا از رفقاي صميمي و يا از خويشان نزديك او بودند بدين اسلام در آمدند. همانطوري كه موير اشاره مي كند:
«از دلائل بسيار محكم بر صداقت و پاكي محمد آنست كه نخستين پذيرفتگان اسلام نه تنها مرداني صاحب فضيلت اخلاقي بودند بلكه از رفقاي صميمي و نزديك و خويشان و افراد فاميل محمد و به زندگي خصوصي او كاملاً مطلع و آگاه بودند و هرگز نميشد كه اختلافي بين اظهارات و دعاوي او در ميان مردم و كارهاي شخصي و محرمانه زندگي او مانند فريبندگان بي حقيقت موجود باشد و بر اين عده مخفي بماند.»
الهامات نخستين او بيشتر متوجه قدرت و عظمت مبدأ و دادرس حتمي الوقوع معاد بود.
قريش در اول به استهزاء برخاستند و با طرز اهانت آميزي با او رفتار و حتي او را ديوانه خواندند. عليرغم اين حق كشي تدريجاً هواخواهاني گرد آن حضرت را گرفتند و در مدت چهار سال پيروان اسلام به چهل نفر رسيدند و آزار قريش هم رو به شدت نهاد. در آغاز امر بردگان مسلمان شده را شكنجه مي دادند.
بلال حبشي در هنگامي كه او را در ريگهاي گرم و در آفتاب سوزان نيمروز عربستان زجر مي دادند در برابر فشار آزار دهندگان گمراه احد احد مي گفت اما حريق فشار و آزار دشمن كه يك مرتبه شعله ور شده بود قابل جلوگيري نبود.
اشراف مسلمين براي تحمل رنج و مشقت همراه ضعفاء خود را آماده كردند. پيغمبر شخصاً از آزار دشمن بر كنار نبود مسلمين راهي به اجتماع با يكديگر و يا اقامه نماز جماعت نداشتند.
هنوز پيرواني به آن حضرت مي گرويدند اما در مقابل بر فشار دشمن افزوده مي شد تا حدي كه بعضي از مسلمين با فجيع ترين صورتي به شهادت مي رسيدند.
دل مهربان پيغمبر از رفتار وحشيانه دشمن با مردان و زنان بي گناه آب مي شد. عليرغم اين حقيقت قطعي كه خودش تنها در اختيار دشمنان به غيظ آمده اي قرار خواهد گرفت، به افراد محدود مسلمين و پيروان خود اجازه داد كه خود را به پناهگاهي برسانند. يازده نفر مرد و زن در سال پنجم از بعثت مكه را ترك گفته به سوي حبشه مهاجرت كردند. آنجا بوسيله نمايندگان دشمن كه تسليم و ارجاع آنها را از پادشاه حبشه خواستار بودند تعقيب شدند.
رهبر مسلمين مهاجر در محضر نجاشي و نمايندگان مطالبي به شرح زير ايراد كرد:
پادشاها ما مردمي نادان بوديم بت پرستي شعار ما بود به خوردن لاشه و مردار حيوانات معتاد و هركار شرم آوري را انجام مي داديم. حقوق خويشان خود را رعايت نكرده و با همسايگان به بدي رفتار مي كرديم، در ميان ما قوي به هزينه ضعيف عياشي مي كرد، تا بالاخره خدا براي اصلاح ما پيغمبري را مبعوث نمود كه به پاكي، صداقت، نيكوكاري و پرهيزكاري در ميان ما معروفست او ما را به خداپرستي دعوت نموده و از پرستش بتها و سنگها باز مي دارد.
او ما را به گفتن حق الزام و به اداء امانت و رعايت حال زيردستان و همسايگان توصيه مي فرمايد. ما را به دوري از هر كار آلوده اي و اجتناب از خونريزي موعظه مي نمايد. هر كار زشتي را از قبيل دروغ و اختلاس مال يتيم و خوردن ربا حرام نموده است. بنابراين ما هم نبوت او را تصديق و به او ايمان آورده و براي اشاعه امر او كوشيده ايم. از اين رو قوم ما بناي ظلم و تعدي نهاده ما را در معرض شكنجه قرار داده اند به فكر اينكه ما بايد از ايمان خود صرف نظر كرده و به سوي بت پرستي سابق برگرديم. به هر صورت هنگامي كه شكنجه و آزار آنها تمام مسلمين را فراگرفت به ناچار در جستجوي پناهگاهي برآمده و به كشور شما روي آورديم.»
نجاشي به طور عميقي در تحت تأثير اظهارات جعفر و آيات قرآني قرار گرفته و از تسليم آنها به دشمن امتناع ورزيد. سال ديگر عده بيشتري از مسلمين به حبشه رفتند تا آنكه مجموع مهاجرين غير از بچه ها به يك صد و يك نفر رسيدند.
قريش براي جلوگيري از مهاجرت مسلمين حد اعلاي كوشش را بكار برد اما آن همه كوشش بيهوده ماند. به زودي قريش در مقابل پيغمبر و جمعيت بسيار اندكي كه از مسلمين در مكه باقي مانده بودند و به خشم آمدند اما در مقابل شخصيت و تصميم ابوطالب رئيس بني هاشم (عشيره پيغمبر) عاجز آمده و او را براي تسليم پيغمبر به دشمن آماده نيافتند و هم در اغواي پيغمبر از طريق پيشنهاد سلطنت و ثروت و دختران زيبا با شكست روبرو شدند بالاخره در انجمني گرد آمده و بني هاشم و مسلمين را در شعبي ميان دو كوه محصور نمودند. جايي كه مسلمانها در مدت سه سال مشكل ترين مضيقه هاي زندگي را تحمل نمودند و فقط در موسم حج چند روزي با آزادي رفت و آمد مي كردند.
اين سه سال براي مسلمين از نظر سختي و فشار بي نظير بود اما در همين سه سال اسلام به پيشرفتهاي نهايي نائل شد. با رهايي از محاصره شعب گو اينكه پيغمبر از همه اطراف با نااميدي مواجه مي شد در عين حال كما في السابق به پيروزي نهايي حق كاملاً مطمئن و اميدوار بود.
اكنون كه مكه براي شنيدن دعوت او به هيچ وجه آماده نيست ناچار بايد به جاي ديگر برود. آن حضرت به سوي طائف يكي از شهرهاي مهم عربستان رهسپار گرديد.
اينجا هم مخالفت جمعيت را با دعوت خود از مكه شديدتر يافت و بيش از ده روز نتوانست در طائف توقف نمايد و در موقع بازگشتن در نتيجه سنگ باران دشمن خون مقدسش جاري و حتي دشمن گستاخ او را مجال استراحت نمي داد.
بالاخره به مكه برگشت اما افسرده تر از موقعي كه طائف مي رفت گو اينكه گوش مردم براي شنيدن دعوت او آماده نيست ولي دلش به سوي خدايي كه هميشه براي شنيدن ناله مظلوم آماده است متوجه و اميدوار بود و در موقع بازگشتن از طائف با خداي خود مناجات مي كرد:
«اي خداي من از ناتواني و بيچارگي خود و افتادن از نظر مردم به سوي تو شكايت مي برم تو از هم مهربانتري تو مولاي بيچارگاني مرا به كه وا مي گذاري، به دشمن نامهرباني كه با من به ترشرويي و درشتي رفتار خواهد كرد، يا به دوستي صميمي كه سرنوشت مرا در عهده او نهاده اي؟ به چيزي جز حفظ و عنايت تو كمترين توجهي ندارم.
به روشني روي تو پناه مي برم. به نوري كه آسمانها را روشن و همه تاريكي ها را برطرف مي كند و بر تمام امور دنيا و آخرت آگاه است. مباد روزي كه من مورد خشم تو قرار گيرم يا تو از من راضي نباشي حول و قوه اي در تمام جهان نيست جز به ذات مدست.»
او احساس مي كند كه گوشي بدهكار سخنان او نيست در عين حال مانند هميشه ايمان ثابت او به خداي بزرگ و پيروزي نهايي حق كمترين تزلزلي را به خود راه نمي دهد.
در نظر او تمام هدف خداست و بس و مخالفت تمام جهان را ارزشي نيست. با اطمينان و آرامش شگفت انگيزي در راه سعادت همان مردي كه خوشبختي خود را در آزار و شكنجه او يافته اند سختي ها و مشكلات را تحمل مي نمود. تمام اين رنجها به گفته خود او در راه تحصيل رضاي خدا ناچيز است.
چه ايمان ثابتي به خداي بزرگ، چه رضا و تفويضي به اراده و مشيت او و چه اطمينان قلب و آرامش روحي (كه در زندگي او جلوه گر بود).
سه سال ديگر درمكه با مشكلات و حوادث فراواني برگزار شد ضمناً اسلام در مدينه نفوذ عميقي كرده و به زودي توسعه يافت. در اواخر سال سيزدهم از بعثت 75 مرد با دو نفر زن مسلمان از اهل مدينه براي انجام زيارت كعبه به مكه آمده و در محضر آن حضرت سوگند وفاداري ياد كرده و صريحاً اظهار نمودند كه هرگاه به مدينه هجرت نمايد او را چون فرزندان و زنان خود از دشمن نگهداري خواهند كرد. سپس هجرت به مدينه آغاز شد.
پيغمبر بر آن شد كه خود تنها در ميان دشمناني كه خشمشان روز به روز فزوني مي گرفت چندي بماند و ضمناً رهايي اصحاب خود و رسيدن آنها را به مدينه بداند. اين عمل عشق و علاقه عجيب و نگراني آن حضرت را براي اصحابش نشان مي دهد. او به سلامتي آنان بيش از سلامتي خود علاقمند بود.
در فاصله دو ماه در حدود 150 نفر مسلمان هجرت نمودند و او خود با دو نفر از صميمي ترين دوستانش باقي ماند. اكنون نوبت آن رسيد كه دشمن آخرين ضربت خود را وارد كند. از كوششهاي انفرادي كه تاكنون براي كشتن او انجام شده بود نتيجه اي نبردند و اگر آخرين ضربت ناگهاني به محمد وارد نشود بسا او هم به مدينه رفته و در آنجا قدرتي مافوق قدرت دشمن تحصيل كند، انجمني بزرگ از تمام قبائل عرب فراهم و بالاخره تصميم نهايي گرفته شد كه از هر قبيله جواني انتخاب شده و همه آنان يك مرتبه و در يك فرصت به آن حضرت حمله برده و او را بكشند. در اين صورت شخص معين و طايفه مخصوصي مسئول خون او شناخته نخواهد شد.
خانه پيغمبر با آن جوانان خونخوار بزودي در اول شب محاصره گرديد اما پيغمبر در تاريكي شب با يك نفر از اصحاب خود از ميان آن گروه بي آنكه آنان متوجه شوند بيرون رفت. راه خود را از ميان كوچه هاي مكه به طرف كوههاي ناهموار خارج قرار داد و بالاخره جاي مناسبي در غار ثور يافت.
صبح فردا قريش نقشه خود را عقيم يافته و به جستجوي تمام اطراف پرداختند. دسته از دشمن به نزديك غار رسيدند. ابوبكر از ميان شكافي آنها را ديد و بيمناك شد پيغمبر گفت اندوه به خود راه مده و بيم مدار كه خدا با ماست.
عوامل نااميدي از هر جهت فراهم بود اما بر شدت ايمان آن حضرت به خدا مي افزود و قدرت غيبي با كمال اطمينان در تمام دوره زندگي هرگاه مورد تعرض دشمن قرار مي گرفت نگهبان او بود. بعد از سه روز خود و رفيق راهش عازم مدينه گرديدند.
نه تنها شخص پيغمبر مشكلات و امتحانات سيزده ساله مكه را با صبر و تصميم تحمل نمود بلكه صحابه او نيز با تصميم قاطعي آزار دشمن را بر خود هموار كردند. زندگي جديدي كه پيغمبر آنان را بدان نهضت داد «سر ويليام موير» را به ستايش ذيل وادار كرد:
«مسلمين شكنجه هاي دشمن را با روحي شكيبا و بردبار تحمل نمودند. صد نفر مرد و زن به جاي اينكه از ايمان گرانبهاي خود بگذرند از خانه خود آواره گشته و در جستجوي پناهگاهي، تا اين طوفان انقلاب و آشفتگي فرو نشيند به كشور حبشه جلاي وطن شدند بار ديگر افراد بيشتري با شخص پيغمبر از شهر محبوب و مورد علاقه خود و كعبه مقدس آن كه در نظر آنان مقدس ترين نقطه روي زمين بود هجرت نموده و به مدينه سرازير شدند آنجا هم همان كاميابي شگفت انگيز در مدت دو يا سه سال مردم مدينه را با روح برادري آماده دفاع و حمايت از پيغمبر و اصحابش كرده بود مدتها عرب مدينه دعوت مردم يهود را مي شنيد اما كمتر اثري نداشت تا روزي كه آواز محرك و شورانگيز روحاني و عميق پيغمبر عرب را شنيد و يك مرتبه از خواب عميق انحطاط پريده و به سوي زندگي نويني رهبري شدند.
پيغمبر در 12 ربيع الاول مطابق 28 ژوئن 622 ميلادي به مدينه وارد گرديد نخستين اقدام آن حضرت در مدينه ساختن مسجد بود كه به (مسجد النبي) معروفست. در اينجا نماز اسلامي براي نخستين بار در محيط آزادي روزي پنج مرتبه خوانده مي شد سپس در مقام بستن پيمان برادري مسلمين برآمد.
مسلمين مهاجر تمام زندگي خود را در مكه به جا گذاشته اند براي تحصيل پناهگاهي براي آنان در ميان هريك از مهاجرين با يك نفر از اهل مدينه كه انصار (ياوران) خوانده شدند عقد اخوت بسته شد.
سومين تصميم مهمي كه توجه خاتم انبياء را به خود جلب كرد آن بود كه در ميان قبائل مختلف ساكن مدينه روابط دوستانه اي برقرار و تأسيس نمايد. در ميان آنان سه طايفه از يهود بودند و با آنها پيماني مفيد بسته شد شرايط عمده اين پيمان به شرح زير است:
1- مسلمين و يهود مانند يك ملت زندگي خواهند كرد.
2- هريك از آن دو در مذهب خود آزاد خواهند بود.
3- در موقع پيش آمد جنگ هريك از آن دو ديگري را هرگاه متجاوز شناخته نشود برعليه دشمن كمك خواهد نمود.
4- هرگاه مدينه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گيرد هر دو با هم در حفظ آن تشريك مساعي خواهند كرد.
5- صلح با دشمن با مشورت هر دو انجام خواهد گرفت.
6- مدينه چون مركز مقدسي از هر دو ناحيه مورد احترام و رعايت و هر نوع خونريزي در آن حرام خواهد بود.
7- در موقع بروز اختلاف و نزاع آخرين داور براي مراجعات شخص پيغمبر شناخته خواهد شد. اين قرارداد با يهود نشان مي دهد كه پيغمبر از حمله قريش كه سخت به خشم آمده و در تمام كوششهاي خود براي كشتن آن حضرت توفيقي نيافته اند كاملاً آسوده خاطر نبود.
ما ديده ايم كه در موقع هجرت مسلمين به حبشه، قريش با تمام قدرت و با همه وسايل كوششها نمود تا مسلمين را از حبشه اخراج كنند. چنين مردمي كجا مي توانند پيشرفت اسلام و آسودگي مسلمين را در نزديك شهر خود در شهر مهمي كه فقط 270 ميل از مكه دور و در طريق تجارت شام واقع شده است تحمل نمايند. محمد قبلاً بوسيله وحي خبر يافته بود كه براي نجات اسلام از نابودي بايد به جنگ اقدام نمايد، خبر يافته بود كه شمشير دشمن در مقابل او كشيده خواهد شد و او بايد براي نجات جمعيت اندك مسلمان از نابودي در مقابل قدرت دشمني كه براي ريشه كندن اسلام و نابود كردن مسلمين در تمام خاك عربستان تصميم گرفته است به جنگ برخيزد.
محمد (ص) طبيعتاً به جنگ مايل نبود و در تمام مدت 55 سال عمر خود به عنوان جنگ شمشير به دست نگرفته بود و اين خود در كشوري بود كه در نتيجه جنگهاي مستمر كه با تلفات طرفين همراه بود جنگ عادت و كار رسمي جمعيت شده بود. دين اسلام (در لغت صلح يا تسليم و تفويض) كه پيغمبر رهبر آن بود دين صلح و سازش بود كه تمام فشار آن روي دو موضوع خداپرستي و خدمت به عالم بشريت وارد شده بود و از آن حضرت فقط تبليغ دين و تعليم پيامهاي آسماني را خواسته اند و هيچگونه تحميل و اجباري در كار نبود:
حق از ناحيه پروردگار توست پس هركس بخواهد ايمان بياورد و هركس بخواهد بگذار تا كافر شود.[8]
ما راه به انسان نشان داده ايم باشد كه شكر نمايد و باشد كه كفران نعمت كند.[9]
بلكه از اين هم صريحتر اين مطلب در قرآن بيان شده است:
در راه دين هيچگونه تحميل و اجباري در كار نيست.[10]
اما جنگ از طرف دشمن او آغاز شد و از جنگ دفاعي ناچار بود. او كه موظف بود مردمان رنجيده در فشار واقع شده اي را كه دو مرتبه زندگي خود را رها كرده و به منطقه هاي دوري مهاجرت كرده اند تا از فشار دشمن بي عاطفه اي بركنار باشند حمايت و نگهداري نمايد:
به مجاهدين اسلامي كه دشمن در مقابل آنان به جنگ برخاسته اند رخصت جنگ داده شد چه اينكه آنان مردماني ستم كشيده اند و خدا بر ياري آنها قادر است.[11]
به چه گناهي از كشورشان اخراج شده ند؟ به چه جرمي جنگ با آنها آغاز شده است؟ گناه آنها چه بوده است؟
كساني كه بدون جهت و اكتساب جرمي از خانه هاي خود اخراج شده اند جز اين كه گفته اند: پروردگار ما خداست.[12]
خدا پرستي و خدا را پروردگار خود شناختن و در پيشگاه او سجده كردن در آن سرزمين گناه بود كيفر اين گناه اين بود كه بايد مردان خداپرست نابود و معابد و مساجد آنها ويران شود.
بنابراين مسلمين موظف شدند كه تمام معابد يهود و نصاري يا مسلمين را از حمله دشمن حفاظت كنند:
و اگر نبود دفع خدا بعضي مردم را بوسيله بعضي صومعه ها و كليساها و كنيسه ها و مساجد كه در آنها نام خدا به بزرگي برده مي شد همه ويران شده بود.[13]
در تعقيب اين سه موضوع امر ديگري با آن حضرت وحي شد در يكي از وحي ها كه اخيراً رسيد، به او خاطر نشان شد كه نبايد به هيچ وجه به جنگ و تعرضي متوسل شود و فقط در راه حمايت دين و دفاع از ضعفاء مي تواند دست به شمشير ببرد:
و در راه خدا با مردمي به جنگ برخيزد كه با شما به جنگ برخاسته اند و از حد تجاوز نكنيد چه اينكه خدا مردان متجاوز را دوست ندارد.[14]
در تعليمات ديني هيچ سخن از تحميل اسلام بر كسي نيست بلكه دشمن هميشه مي كوشيد تا مسلمين را با فشار از اسلام منحرف نمايد:
و پيوسته كافران با شما مي جنگند تا هنگامي كه اگر بتوانند شما را از دينتان منحرف گردانند.[15]
دين رابطه اي ميان خدا و بندگانش بود و هيچ كس را آن نبود كه بنده اي را بپذيرفتن دين خاصي اجبار نمايد و پيغمبر تنها براي هدف مقدس آزادي به جنگ بر مي خاست:
و با دشمنان بجنگيد تا آن كه فتنه اي و فسادي باقي نماند و تمام دين براي خدا باشد. اما اگر آنان از فتنه انگيزي بازگشتند شما را دشمني جز در برابر ستمكاران شايسته نيست.[16]
به همان ميزاني كه پيغمبر مأمور بود هرگاه دشمن فتنه انگيزي او را ترك نمايد او نيز از جنگ بگذرد در صورتي كه دشمن صلح را پيشنهاد نمايد باز مأمور بود درخواست دشمن را پذيرفته و جنگ را بيدرنگ تعطيل نمايد گو اينكه بسا دشمن از اين صلح موقت براي تجديد حمله فرصتي اتخاذ نمايد:
و اگر آنان به سوي صلح و سازش نائل شدند تو نيز آماده صلح باشد و تنها بر خدا اعتماد كن خدا شنوا و دانا است و اگر آنان بخواهند تا ترا بفريبند مطمئن باشد كه خدا تو را كافي است.[17]
در چنين شرايط و اوضاعي بود كه پيغمبر براي جنگ رخصت يافت. او تا اين تاريخ حتي يك نفر نظامي براي جنگ تربيت نكرده بود. او ابداً لشكر و قشوني نداشت. او فقط جمعيت اندكي داشت كه ورزيدگي آنان تنها در نماز و عبادت حق بود و حتي اجباراً براي جنگ آماده نبودند ولي اكنون جنگ ولو به تنهايي وظيفه پيغمبر است:
تو خود در راه خدا به كارزار برخيز كه مسئول نيستي جز خودت را و مؤمنان را ترغيب و تحريك نما، باشد كه خداي بزرگ آسيب دشمنان كافر را از شما باز دارد قدرت خدا بيشتر و عذاب او سخت تر است (متخلفين را).[18]
دسته هايي از قريش غارت كاروانها و مسافران را پيشه خود ساخته و تا حوالي مدينه دامنه چپاول آنها مي كشيد. اين وضع ايجاب مي نمود كه مدينه و اطراف آن از طرف پيغمبر مورد مراقبت قرار گيرد. دسته هايي به منظور بازديدهاي مقدماتي به وسيله آن حضرت اعزام تا جست و خيز دشمن را تحت نظر قرار داده و ضمناً با قبايل مختلف تماس گرفته آنان را به حفظ پيمان يا رعايت بي طرفي توجه دهند.
گروهي از مسلمين به همين منظور با دستورهاي صريحي اعزام شده بودند تا در اطراف جنبش هاي دشمن اطلاعاتي كسب نمايند. تصادفاً به كشتن يك نفر از قريش به نام عمر بن الحضرمي مبادرت ورزيدند.
عادت عرب مخصوصاً در چنين سوانحي مطالبه ديه بود اما قريش براي تحريك جمعيت عليه اسلام بهانه اي مي جست و كشته شدن ابن خضرمي بهانه را فراهم كرد. بهانه ديگري به نام نگهداري از كاروان تجارت قريش كه از شام مي رسيد فراهم گشت. با توجه به اينكه هنوز مسلمين چندان قدرتي نيافته اند قريش تصور مي كرد هزار نفر مرد براي نابود كردن آنان كفايت است و با لشگري به همين شماره و در سال دوم هجرت از ماه رمضان كه ماه روزه مسلمين بود به سوي مدينه حمله بردند. هنگامي كه خبر جنبش قريش به مدينه رسيد پيغمبر با شتاب به تهيه لوازم جنگ پرداخت اما فقط به جمع آوري 313 نفر توفيق يافت. دو لشگر در بدر كه از مدينه سه روز و از مكه ده روز فاصله داشت تلاقي نمودند. از يك طرف هزار سرباز كهنه كار جنگجو كه عادت زندگي و حرفه روزانه آنها جنگ بود و با هر سلاحي كه در آن روز معمول بود مسلح شده اند قرار گرفتند. اما در طرف ديگر فقط 313 نفر مردان بي سلاح با جوانان ناآزموده و پيران فرسوده مهياي جهاد گشته اند. پيغمبر به ناتواني و كمي مسلمين نگريست و با نگراني فوق العاده اي شب را به نماز و استغاثه و عرض نياز به خداي بزرگ در خيمه كوچك خود به سر برد:
«اي خدا، اگر امروز اين جمعيت اندك مسلمان به هلاكت رسيدند ديگر روي زمين كسي نخواهد بود كه تو را پرستش يا دعوت تو را به اهل جهان برساند. اي خداي زنده و پاينده اي كه همه موجودات به او پاينده اند از مهر و عنايتت فريادرسي مي خواهم.»
جريان جنگ برخلاف انتظار نتيجه داد و تقريباً همه رهبران قريشي و فرماندهان جنگي دشمن در اين جنگ كشته شدند. صفهاي نظامي و تجهيزات دشمن با ديدن كشته هاي فرماندهان بزرگ نظم خود را از دست داده و رو به گريز نهادند. مسلمين 70 نفر از قريش را كشته و در همين حدود از آنها اسير گرفتند اما از مسلمين فقط 14 نفر شهيد و مجروح شدند.
قريش در بدو با شكست ننگ آوري مواجه شد كه كينه جويي را در آنها تحريك و فكر انتقام را در آنها زنده كرد و در نتيجه سه هزار نفر نظامي لايق با دلاوراني چون خالد در شوال سال بعد (سوم از هجرت) به سوي مدينه سرازير شدند. مسلمين به فراهم كردن بيش از هفتصد نفر مرد مجاهد توفيق نيافتند و از مدينه بيرون آمده در پاي كوه احد كه فقط سه ميل از مدينه فاصله داشت با دشمن برخورد نمودند. مسلمين با نااميدي دست به كار شده ولي هفت نفر از عملداران دشمن يكي پس از ديگري از پاي در آمدند اغتشاش عجيبي دست به گريبان قريش شد و لشگر دشمن رو به فرار نهاده مسلمين به تعقيب آنان پرداختند. اما در چنين فرصتي خالد متوجه شد كه تيراندازان مسلمين شكاف كوه را بي احتياط رها كرده و به منظور شركت در جمع غنيمت حساس ترين نقطه اي را خالي گذاشتند و با دويست نفر از سربازان خود از پشت سر مسلمين حمله ور شد. فراريان قريش با ديدن اين وضع اميد بخش به ميدان جنگ بازگشتند و يك عده مسلمان متفرق بي نظم در تعقيب دشمن از هر دو سو در فشار واقع شدند. وضع به حدي خطرناك بود كه تمام افراد مسلمين در خطر نابودي قرار گرفتند. پيغمبر كه با دليري خطر را در آغوش مي گرفت و خود هدف حملات دشمن واقع شده اصحاب خود را به آواز بلندي به سوي جنگ و ثبات قدم دعوت مي نمود: «به سوي من اي بندگان خدا من فرستاده خدايم.» و اين خود علامت رو به راهي بود كه تمام حملات دشمن را به يك نقطه توجه مي داد. مسلمين با اطمينان به حيات پيغمبر و شنيدن آواز آن حضرت صفوف دشمن را شكافته و با قدرت نويني در پيرامون آن حضرت گرد آمدند اما در اين كوشش مشكلات سخت و فراواني را تحمل نمودند و مصعب بن عمير كه شبيه پيغمبر بود در اين ميان به شهادت رسيد. خبر شهادت پيغمبر چون شعله آتشي منتشر شد اما در عين حال مسلمين دل خود را نباختند. يكي از مسلمين در اين موقع فرياد زد: »به همان منظوري كه محمد مي جنگيد ما نيز بايد بجنگيم.» در اين موقع بود كه شخص پيغمبر زخم هاي گراني برداشت و روي زمين افتاد اما محل آن حضرت بوسيله مسلمين و فدائيان آن بزرگوار هم براي خاطر مجاهدين و هم به منظور حفظ شخص پيغمبر كاملاً حفاظت مي شد در اينجا مسلمين با جمع آوري افراد پراكنده در زمين مرتفع بالاي كوه و نگهداري مواضع خطر براي دومين بار قدرت خود را به دشمن نشان دادند. قريش از صحنه جنگ بركنار شده و راه مكه را در پيش گرفت. هنگامي كه يكي از مسلمين دعاي رسول خدا را براي هلاكت دشمنانش خواستار شد، دست ها را به دعا برداشت و گفت: «خدايا قوم مرا ببخش چه اينكه اينان مردمي نادانند.»
با اينكه در اين جنگ مشكلات زيادي براي مسلمين ايجاد گرديد در عين حال قريش متوجه شد كه اين كوشش هم بيهوده ماند و هدفش را تأمين نكرد. بنابراين بعد از مراجعت از احد قريش در مقام تحريك يهود و قبائل بدوي برعليه مسلمين برآمد. يهود و اعراب و قريش همگي براي حمله شديدي به اسلام هم آهنگ گشتند. در سال پنجم از هجرت لشكري در حدود ده هزار نفر جمع آوري شد. مسلمين كه قادر به تلاقي چنين دشمن خطرناكي در صحنه گشاده نبودند استحكامات خود را در داخل مدينه با حفر خندق در مواضع حساس براي دفاع از دشمن تكميل نمودند. پيغمبر شخصاً مانند يك نفر كارگر عادي در حفر خندق شركت مي نمود. مجاهدين اسلامي در زير گرد و غبار و در خطر نابودي از دشمن كه در دلها جا گرفته بود با كمال اطمينان قلب و خوشدلي همگي سرود مي خواندند:
خدايا! اگر مهرباني تو نبود ما به راه راست هدايت نمي شديم.
و هم توفيق انحام صدقات و خيرات را نداشتيم.
و نيز راهي به نماز خواندن ما را نبود.
عافيت و آسايش را بر ما بريز و قدمهاي ما را در جنگ ثابت بدار.
چه اين كه آنها بر عليه ما تحريك شده اند و آرزو دارند ما را با فشار از دين بگردانند ليكن ما برنمي گرديم، بر نمي گرديم.
بالاخره لشكر سهمگين دشمن به مدينه رسيد اين ساعت براي مسلمين بسي حيرت انگيز بود قرآن غصه و حيرت اين وقت را اين طور شرح مي دهد:
«هنگامي كه دشمن از نشيب و فراز بر شما حمله ور شد و هنگامي كه چشم ها خيره و تيره گشت و دلها به گلوگاه رسيد و برخي از شما به گمان هاي گوناگون درباره خدا گرفتار آمديد در آن جا مؤمنان مورد آزمايش قرار گرفته و سخت تكان خوردند»[19]
در ميان اين همه منظره هاي بيمناك وحشت انگيز باز دلهاي مسلمين از ايمان به خدا پر بود.
و چون مؤمنان منافقين را ديدند گفتند اين همان است كه خدا و فرستاده اش بما وعده داده اند و خدا و رسولش راست گفته اند و اين هجوم دشمن جز بر ايمان و تسليم آنها نيفزود.[20]
مسلمين در مدت يك ماه محاصره با كمال استقامت ايستادگي كردند. تيرباران و سنگباران دشمن در تمام مدت با وضع وحشت زائي بر مسلمين مي ريخت اما براي دشمن شكست خط دفاعي مسلمين ميسر نبود و حملات دشمن با وضع موفقيت آميزي دفع مي شد. لشكر دشمن از محاصره مدينه خسته شده و تدريجاً به كمي خواروبار و تداركات گرفتار مي شد. بالاخره عوامل طبيعي نيز در مجراي كمك به مسلمين مدافع شجاع به راه افتاد و در شبي از شبهاي حصار طوفان شديدي كه خيمه هاي دشمن را از جاي مي كند بر آنها حمله برد. بي نظمي و اغتشاش در ميان احزاب دشمن دست بكار شده و در نتيجه شبانه رو به گريز نهادند و موجبات خوشوقتي و سپاس مسلمين فراهم شد.
ديگر قريش براي هميشه اميد كوبيدن مسلمين را از دست داد. در حدود يك سال بعد پيغمبر با جمعيتي در حدود هزار و چهارصد نفر (عليرغم جنگهاي خونين پيشرفت اسلام ادامه داشت) سفر مكه را براي انجام مختصر زيارتي تصميم گرفت اما قريش را براي مقاومت مسلحانه اي و منع مسلمين از ورود به مكه آماده يافت، گو اينكه در اين سفر ساده هيچ نظري جز انجام يك امر مذهبي در كار نبود. ناچار آن حضرت در نه ميلي مكه در مكاني كه حديبيه نام داشت توقف نمود و نمايندگاني براي پيدا كردن راه صلح آميزي اعزام شدند اما مورد بدرفتاري قريش قرار گرفته و بالاخره مرد بلند مقامي عثمان كه براي ورود در مذاكرات نمايندگي داشت از طرف قريش توقيف گرديد، وضع بحراني و خطرناك بود. نماينده سياسي مسلمين زنداني شده و پيش بيني اعدام او بر سر زبانها افتاده بود. مسلمين جز با شمشير غلاف شده اي كه در مسافرتهاي كشوري چون عربستان لازم و ضروري بود مسلح نبودند اما با همين وضع تصميم پايداري در آنها قوي و قطعي بود. پيغمبر از آنها مجدداً بيعت گرفت و تمامي آنان بر پايداري تا آخرين نفر و استقامت در دفاع از پيغمبر كه دشمن تصميم كشتن او را داشت بيعت نمودند و اين بيعت در تاريخ اسلام به نام بيعه الرضوان (بيعتي كه خدا را خشنود كرد) معروف است.
اين تصميم قريش را به خود آورد و بالاخره پيمان متاركه جنگ براي مدت ده سال با شرايط ذيل ميان دو طرف منعقد گرديد:
1- مسلمين بايد اكنون بدون زيارت كعبه بازگشته و اين عمل مذهبي را در سال آينده انجام دهند.
2- اگر كسي از اهل مكه به مدينه رفت مسلمين بايد او را به اهل مكه باز دهند ولي اگر از مسلمين كسي به مكه رود قريش را مانعي از پذيرفتن او و الزامي در تسليم او به مسلمين نخواهد بود.
3- قبايل مختلف عرب در پيوستن به هريك از دو طرف (مسلمين و قريش) كه خواسته اند آزاد خواهند بود.
اكنون به آساني مي توان ديد كه پيغمبر چه ارزشي براي صلح قائل بود. او براي خود حق پناه دادن به مسلمين رنج كشيده مهاجر قائل نشد و در عين حال پيروان خود را در رفتن به مكه و پيوستن به كفار و پناه جستن از آنها آزاد گذاشت. قدرت روحاني و جاذبه معنوي اسلام به حدي قوي بود كه نه تنها يك نفر مسلمان به سوي قريش و كفار مكه متمايل نگشت و در پناه آنان نرفت. بلكه دسته هايي از مردم مكه كه اسلام را در آغوش كشيده و به حكم قرارداد حديبيه دروازه هاي مدينه را به روي خود بسته ديدند در مكاني به نام عيص كه نه پيرو مقررات اسلامي و نه تابع حكومت قريش بود جا گرفتند. اسلام عليرغم شمشير دشمن روز به روز گسترده مي شد.
بعد از بازگشت از حديبيه پيغمبر مقدماتي براي فرستادن پيام به تمام جهان و مسيحيان و مجوساني كه در كشورهاي مجاور عربستان زندگي مي كردند فراهم نمود. نامه هايي به پادشاهان كشورهاي مجاور امپراطور روم، خسرو دوم ايران، پادشاه مصر، سلطان حبشه و رهبران عرب نوشت و آنان را به دين اسلام دعوت نمود. نامه امپراطور روم به مضمون ذيل نگارش يافته بود.
«به نام خداي بخشنده مهربان از محمد بنده و فرستاده خدا براي هر قل امپراطور روم- سلام بر كسي باد كه رهنمائي رهبران را پيروي كند. سپس من تو را به سوي اسلام دعوت مي نمايم، دين اسلام را بپذير و آسوده باش تا خدا تو را دو اجر دهد و اگر از قبول اسلام امتناع ورزيدي گناه پيروانت نيز بر تو خواهد بود. اي اهل كتاب پيشنهاد منصفانه اي را در ميان ما و خود رو آور شويد كه جز خدا احدي را پرستش نكنيم و چيزي را شريك او ندانيم و بعضي از ما بعضي ديگر را جز خدا به آقايي و مولويت نگيرند و اگر از اين سخن رو گردان شدند پس بگو گواه باشيد كه ما مسلمانيم.»
از جمله پادشاهاني كه به آن ها نامه نوشته شد نجاشي دين اسلام را پذيرفت. پادشاه مصر هدايا و تحفه هايي تقديم داشت. امپراطور روم خود در تحت تأثير اسلام قرار گرفت، ليكن افراد مؤثر كشور و سران سپاه او مخالف بودند. خسرو پرويز نامه پيغمبر را پاره كرد و دستور داد كه پادشاه يمن او را دستگير سازد. هنگامي كه سربازان پادشاه يمن براي اجراي فرمان خسرو به مدينه رسيدند. پيغمبر به آنان فرمود كه خسرو خود بدرود زندگي گفت و ديگر پادشاه ايران نيست. سربازان با اين خبر به يمن برگشته و معلوم شد كه واقعاً خسرو دوم به دست پسرش در همان شبي كه پيغمبر گفت كشته شده اين واقعه دل فرماندار يمن را به انداختن يوغ ايران رهبري كرد.
صلح حديبيه در مدت دو سال به قدرت خود باقي بود تا روزي كه قريش حليف خود قبيله بنوبكر را در حمله بردن به قبيله خزاعه كمك نمود و پيغمبر از اين رو پيامي به قريش فرستاد كه يا خون بهاي كشتگان خزاعه بپردازند يا هم خود را از قبيله بنوبكر جدا كنند وگرنه به ناچار لغو پيمان حديبيه را تن در دهند. قريش به هيچ كدام از دو پيشنهاد اولي راضي نشد و در نتيجه صلح حديبيه لغو بلااثر گرديد، پيغمبر بنابراين فرمان مكه را در اواخر سال هشتم هجرت صادر نمود. در دو سالي كه عهد حديبيه به قدرت خود باقي بود افراد زيادي به اسلام گرويدند بطوري كه در فتح مكه ده هزار نفر مرد در زير پرچم پيغمبر انجام وظيفه كردند مكه را آن قدرت نبود كه خود را در برابر چنين حمله خطرناكي مسلح و آماده كارزار كند. در مرالظهران ابوسفيان عفو پيغمبر را خواستار شد. گو اينكه او سردسته مخالفين و متخلفين بود و از هيچ اقدامي براي نابود كردن اسلام فروگذار نكرده، در عين حال بوسيله پيغمبر آزاد و بخشيده شد.
تقريباً فتح مكه بدون خونريزي انجام گرفت. قريش را ياراي مقاومت در برابر مجاهدين اسلامي نبود و پيغمبر عفو عمومي را اعلام نمود. سلامت جان و مال كساني را كه در خانه ابوسفيان داخل شوند يا در خانه خود را ببندند يا در مسجد الحرام و پناه كعبه در آيند تعهد نمود، پذيرفتن اسلام شرط امان و سلامت جان و مال شمرده نشد. فرمان اكيدي به مجاهدين اسلام صادر شد كه بايد پيشرفت آنها بدون خونريزي انجام گيرد. فقط چند نفري به واسطه عكرمه بن ابي جهل كه در مقابل خالد كه در اين تاريخ مسلمان بود مقاومت مي كرد زخمي و يا كشته شدند. بدين صورت مكه فتح شد و نخستين اقدام پيغمبر در مكه خالي كردن كعبه از بت هاي قريش بود سپس با جمعيت گنهكار قريش كه بزرگترين شرارتها را نسبت به مسلمين انجام داده بودند سخن گفت، آنان كه در گذشته مسلمين را زجر داده اند اكنون در حضور آن حضرت مانند مردمان مقصر سربزير ايستاده اند.
مردمي كه سالها مسلمين را در شكنجه داشته اند جمعي از آنان را كشته و بالاخره آنان را از مكه اخراج كرده اند و حتي مسلمين را در مدينه محل هجرتشان نيز آسوده نگذاشته اند بلكه سه مرتبه با نيروهاي عظيمي به اطمينان كمي عده مسلمين بر آنها تاخته اند، اكنون همان مردمند كه در برابر مهر محمد (ص) قرار گرفته اند و در ضمن سخنان خود از آنها پرسش نمود: «چه رفتاري را اكنون از من انتظار مي بريد.»
آنها محمد امين را از دير زماني مي شناختند. آنها با دل مهرباني كه او در سينه داشت سابقه داشتند. جواب همگاني آنها بدون ترديد اين بود: «خود برادري جوانمرد و پسر برادري جوانمردي». رفتار محمد با آن ها حتي از حدود انتظار خود آنها گذشت. در آن روز پيغمبر به آنها همان سخني را گفت كه يوسف به برادران گنهكارش «امروز سرزنش بر شما نيست».[21]
مردم مكه هنوز كافر بودند اما بزرگواري روح با شخصيتي را كه حتي در مقام سرزنش آنان به گناهان گذشته برنيامد و آنها را حتي بدون گرفتن بيعت و ميثاقي براي آينده مرخص نمود، اظهار و اعتراف مي كردند اينجا دليل روشني است براي دستور اخلاقي قابل ستايش؟ (دشمن خود را دوست بدار) در اين موقع نه تنها مكه بلكه دل هاي سرسخت ترين دشمنان اسلام فتح شد و آنان با چشم خود بيهودگي و عقيم ماندن رنجهاي احزاب و لشگرهايي را كه بوسيله كشوري عليه اسلام دست به كار شده بود در مقابل قدرت حقيقي ايمان كه از لبهاي مردي جلوه كرد كه يك تنه در ميان آن همه دشمن قيام نمود مشاهده كردند.
تنها عدالت و نيكوكاري در اين قضيه به قدري روشن و مؤثر بود كه مردان و زناني به طيب خاطر و آغوش باز اسلام را پذيرفتند و حتي يك مثال هم براي اجبار كسي به ايمان نمي توان يافت. با آن ها كه هنوز هواخواه رسوم كهنه بت پرستي بودند همان رفتار دوستانه اي مي شد كه با افراد اسلامي، تا جايي كه دشمن خورده گير هم به اين حقيقت اخلاقي معترف است.
گو اينكه شهر مكه با خوشحالي حكومت پيغمبر را پذيرفت در عين حال هنوز همه مردم آن دين اسلام را نپذيرفته و نبوت آن حضرت را باور نداشتند. شايد او خود در نظر داشت كه همان روش مدينه را تعقيب نموده و مردم را آزاد گذارد تا تدريجاً بدون هيچ اجباري اسلام را استقبال كنند.
سقوط مكه همه عربستان را به تسليم در مقابل اسلام هدايت كرد. در حقيقت قريش اصل و نقطه مركزي تمام تشكيلات دشمن بود. به استثناء فقط جنگ حنين كه با هوازان بلافاصله بعد از فتح مكه انجام گرفت، جنگ هاي رسمي در ميان مسلمين و كفار در تمام عربستان به پايان رسيد و حتي در غزوه حنين كفار مكه به نفع مسلمين در جنگ شركت نمودند. خطر داخلي به كلي مرتفع شد. اما دولت مسيحي در شمال با ديده رشك به قدرت اسلام مي نگريست و گزارشهاي جدي از تداركات و تسليحات روم براي حمله به عربستان را نمي شد ناديده گرفت. لذا لشگري در حدود سي هزار نفر به فرماندهي شخص پيغمبر در سال نهم از هجرت به مرز شمالي متوجه شد ليكن هنگامي كه آن حضرت به تبوك رسيد دريافت كه صرف لشگركشي تأثير عميقي از جلوگيري دشمن كرده است و آنجا ديگر دشمني در برابر مسلمين نيست. در نتيجه بي آنكه به روم حمله برد يا آنان را به جنگ دعوت نمايد به مدينه برگشت. در حقيقت پيغمبر هميشه دستور قرآن را رعايت نموده و تنها با مردمي به جنگ برمي خواست كه در مقابل مسلمين شمشير كشيده و به جنگ برخاسته اند.بعد از مراجعت از تبوك به ظاهر صلح در تمام جزيره العرب برقرار شد اما قلمرو اسلامي مورد هجوم دسته هايي از غارتگران قبايلي كه با دولت اسلام پيمان بسته اند ولي آن را كاملاً رعايت نمي كنند قرار مي گرفت:
«آنان كه با آنها پيمان بسته ايد سپس پيمان خود را بارها شكسته و تعهد خود را رعايت نمي كنند»[22]
اين غارتگران سلامتي جان و مال مردم را تهديد مي كردند از اين رو آخر سال نهم هجري پيغمبر علي را فرستاد تا در مكه در موسم حج برائت و آزادي خود و رسول را از چنين پيمان هاي نقض شده اي صريحاً اعلان كند. اين اعلان در ضمن آياتي است كه در اول سوره برائه واقع شده است:
«برائتي است از طرف خدا و رسول از عهد و پيمان بت پرستاني كه شما مسلمين با آن پيمان بسته ايد.»[23]
مقصود همان بت پرستاني هستند كه در سوره قبل از آنها سخن به ميان آمده است و پيش از اين بدان اشاره شد: «آنان كه با آنها پيان بسته ايد و سپس بارها پيمان شكني كرده اند» اين مطلب با صراحت بيشتري در چند آيه بعد بيان شده و استثنائي به نفع بت پرستاني كه پيمان شكني نداشته اند اظهار گشته است:
«مگر آن بت پرستاني كه شما با آنان پيماني منعقد كرده ايد و سپس در حفظ آن هيچ كوتاهي نكرده و احدي را عليه شما دستياري ننموده اند پس تا آخر مدت عهد و پيمان آنها را نگاهداريد چه اينكه خدا دوستدار آن مردمي است كه تعهدات خود را به خوبي انجام دهند».[24]
و بار ديگر «چگونه خدا و رسولش مسئول رعايت عهد بت پرستان خواهند بود مگر مشركاني كه در نزد مسجدالحرام با آنها عهد بسته ايد پس ماداميكه آنها با شما وفادار باشند شما نيز بر عهد خود مستقيم باشيد چه اينكه خدا مردمي را دوست دارد كه از پيمان شكني بپرهيزند چگونه مي شود و حال آنكه اگر آنها بر شما غالب آيند درباره شما هيچگونه رابطه خويشي يا پيماني را رعايت نخواهند نمود. شما را با سخنان فريبنده اي كه دلها با آن همراه نيست خشنود مي كنند و بيشتر آنها را از راه صواب بركنارند روابط خويشي و عهد و پيمان را درباره هيچ مؤمني رعايت نكنند و آنان مردمي تجاوز كارند.[25]
بت پرستان به اتفاق در پاسخ علي چنين گفتند: «اي علي اين پيام را به پسر عمويت (يعني پيغمبر) برسان كه ما پيمانها را پشت سر انداخته ايم و ديگر در ميان ما و او عهدي جز نيزه و شمشير برقرار نيست.» نتيجه اين نظر جدي پيغمبر آن شد كه قبايلي تسليم شدند و يك وضع صلح آميزي در سرتاسر جزيره العرب حكم فرما گرديد. اين بيزاري در برابر پيمان شكنان گاهي به اشتباه به معني لغو و ابطال شرايطي كه در آغاز جنگها مقرر شده است. «با مردمي به جنگ برخيزيد كه با شما به جنگ برخاسته اند و از حد تجاوز نكنيد» تفسير مي شود.
با اينكه مانند يك امر مسلم شرط مقرر تا به آخر مؤثر و مورد عمل و سرمشق كار بود. برگشتن پيغمبر از تبوك بدون اينكه به قلمرو روم يا قبايل ديگر حمله كند دليل روشني بر اين مدعاست و حتي بعد از اعلان برائت مسلمين موظف بودند كه فقط با مشركاني جنگ كنند كه جنگ از طرف آنها آغاز شده است.
«چرا با مردمي كه سوگندهاي خود را شكسته و به اخراج رسول تصميم گرفته و با شما به جنگ برخاسته اند نمي جنگيد؟»[26]
و افرادي كه در سال نهم از هجرت به منظور فراگرفتن تعليمات اسلامي نزد پيغمبر شرفياب مي شدند اكنون بيشتر شدند. مردمي كه از كناره هاي دوردست عربستان آمده و اسلام را با كمال آزادي و طيب خاطر در آغوش كشيدند. به زودي صلح و آرامش برقرار گشت، اسلام با سرعت عجيبي انتشار يافت و سال نهم از هجرت به پذيرفتن تمام عربستان و بعضي از قبايل مسيحي اسلام را شهادت ميدهد. تنها نه آن بود كه بت پرستي در سرتاسر جزيره العرب به توحيد خالصي برگشت بلكه دامنه اصلاحات اساسي تمام شئون زندگي را فرا گرفت. به كلي مجراي زندگي تمام عرب تغيير يافت ناداني و موهوم پرستي جاي خود را به دانش پر دامنه اي و افكار عاقلانه اي در تمام جنبه هاي زندگي واگذاشت.
در پايان سال نهم هجري پيغمبر براي زيارت كعبه تصميم گرفت و چون در اين تاريخ تمام عربستان اسلام را پذيرفته بود در تمام جمعيت يك صد و بيست و چهار هزار نفر زوار خانه خدا كه از همه اطراف عربستان در مكه گرد آمده اند يك نفر هم بت پرست نبود. همان نقطه و سرزميني كه در مدت بيست سال از پذيرفتن پيغمبر امتناع ورزيد و يك نفر در آنجا تصميم شنيدن دعوت او را نداشت اكنون خود منظره اي شگفت انگيز از فداكاري نسبت به آن جناب بود. پيغمبر به تمام كرانه هاي جمعيت چشم خود را دور داد و جمعيت هاي فداكار صميمي كه او را به عنوان قائد سياسي و رهبر مذهبي شناخته اند در نظرش نمودار گشت. تجلي مخصوصي از قدرت حق، او و جمعيت را فراگرفته بود.
اين جا در روز نهم ذي الحجه بود روزي كه تمام حجاج در موقف عرفات حضور دارند كه به آن حضرت آيه اي وحي شد و شادماني شورانگيزي در آن همه جمعيت اسلامي ايجاد كرد.
«امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نموده و دين اسلام را براي شما پسنديدم.»[27]
آشكارا پيغمبر دريافت كه معني پيام تكميل دين به انجام رسيدن عمر اوست. اين جا بيانات ذيل را در مقابل جمعيت ايراد و از بالاي كوه عرفات بوسيله جمعيتي كه از نقاط مختلف در آنجا گرد آمده اند تمام مردم عربستان را موعظه كرد.
«اي مردم سخنان مرا با توجه بشنويد، چه اينكه مي دانم بعد از اين توفيق ديدار شما را در اينجا پيدا نكنم. به شما مي گويم كه بايد جانها و مالها و اعراض يكديگر را مانند اين روز حرام در اين ماه حرام در اين شهر حرام محترم و مقدس بشماريد، كساني كه اكنون حاضرند بايد سخنان مرا به ديگران كه غائبند برسانند. شما عنقريب با خدا ملاقات خواهيد كرد و او به حساب تمام كارهاي شما خواهد رسيد…
اي مردم امروز شيطان از آنكه بار ديگر در زمين شما حكومت كند نااميد شد اما در خشنودي او همين بس كه او را ولو در امور ناچيزي كه در نظر شما مهم نيست اطاعت كنيد بنابراين بايد پيوسته در دين خود از شيطان برحذر باشيد.
اي مردم شما را بر زنان خود حقوقي و آنها را نيز در عهده شما حقوقي است…
زنان در دست شما امانتهاي خدا هستند از اين رو با آنها در كمال مهرباني رفتار نماييد…
با بردگان خود نيز مهربان باشيد و از آنچه مي خوريد و مي پوشيد به آنها خورانيده و بر آنها بپوشانيد.
اي مردم بشنويد امروز چه مي گويم و گفته ام را در دل جاي دهيد. شما بايد بدانيد كه هر مسلماني با مسلمان ديگر برادر است. شما همه با هم برادريد. براي احدي گرفتن مال ديگري جز به رضا و طيب خاطر او روا نيست. عدالت را در همه جا و با همه كس رعايت كنيد و بر كسي ستم روا نداريد.»
سپس پيغمبر با صداي بلند فرياد كرد:
«اي خدا من پيام تو را به مردم رساندم»
آواز جمعيت در گفتناين كلمات در تمام آن بيابان طنين انداز شد.
آري چنين است (پيام خدا را رساندي)
اين سفر به حجه الوداع معروف است. اندكي بعد پيغمبر به مدينه برگشت و رنجور شد. اول تصميم داشت كه حتي در حال مرض خود براي نماز امامت كند اما اندكي بعد بواسطه شدت مرض ناچار ابوبكر را براي پيش نمازي تعيين نمود. تقريباً بعد از دوازده روز رنجوري در دوازدهم ماه ربيع الاول روز دوشنبه سال يازدهم هجري در سن 63 سالگي رحلت نموده به اين كلمات سخنان مقدسش انجام پذيرفت:
مبارك سفري به سوي خدا
برجسته ترين مشخصه زندگاني پيغمبر موفقيت و كاميابي شگفت انگيزي است كه بدست آورد. اصلاح اساسي ريشه داري كه در فاصله كوتاه كمتر از يك ربع قرن انجام گرفت. در حقيقت در تمام تاريخ بشريت بي سابقه بود، جز او كجا يك نفر مصلح يك تنه اي را كه عموم يك ملت ساكن چنان كشور پهناوري را در تمام شئون زندگي تغيير دهد مي توان يافت. هيچ مصلحي در حقيقت ملت خود را در چنين پستي عميق نيافت كه پيغمبر اسلام عرب را، و هيچ رهبري مردم از هر جهت ساقطي را از نظر مادي و معنوي و روحاني به آن مقام ارجمندي نرسانيد كه آن حضرت عرب را. چنان بت پرستي در آنها ريشه دار بود، به حدي قيود موهوم پرستي با قدرت عجيبي بر آنان حكومت مي كرد كه كوشش هاي يهوديان و مسيحيان صدها سال يكي بعد از ديگري در مقام تبليغ و اصلاح آن مردم با اين كه به قدرت هاي امپراطوري هاي بزرگ مستظهر بود نتوانست كمترين تغييري در وضع آنها ايجاد نمايد. كوششهاي بومي عربستان از ناحيه پيروان ملت ابراهيم حتي بيشتر بي اثر ماند. اين اقدامها عرب را مانند گذشته اش ملتي جاهل به اصول مذهبي و اخلاقي باقي گذاشته بود ولي بيست و سه سال كار پيغمبر كاملاً آنها را عوض كرد. پرستش بت ها و هر موجود آسماني و زميني جز خدا اكنون مايه رسوايي بشريت شناخته مي شد. در تمام عربستان نشاني از بتها باقي نبود. تمام مردم براي دريافتن عظمت واقعي مقام انسانيت آماده گشتند و سجده كردن در مقابل چيزهايي كه انسان براي حكومت بر آنها خلق شده و در برابر قدرتهايي كه تسخير و استخدام آنها را از بشر خواسته اند از آثار و علائم ناداني شناخته شد، موهوم پرستي جاي خود را به مذهب معقول توحيد سپرد. عرب نه تنها از شرارتهاي ريشه دار و رذايل اخلاقي تطهير شد بلكه با شوق مشتعلي براي بهترين و شريفترين كوششي در مقابل خدمتگزاري آن هم نه تنها به ملت و به كشور، بلكه به ناموس مقدس تر و هدف عالي تري يعني بشريت الهام گرفت. رسوم كهنه اي كه مستلزم بي عدالتي نسبت به مردم ناتوان و رنجبر بود همگي سحر آسا به دور افكنده شد و حقيقت و قوانين عقلايي جاي آنها را گرفت. ميگساري كه از دير زماني عرب بدان معتاد شده بود به طوري از ميان رفت كه گيلاسها و خم هايي كه براي آشاميدن و نگهداري شراب بكار برده مي شد ديگر وجود نداشت. قمار را اصلاً كسي نمي شناخت و جاي هرزگي و بي عفتي را پاك دامني و فضيلت گرفت.
عرب كه ناداني را مايه افتخار خود مي دانست اكنون بيش از هر ملتي به فضيلت و علم عشق مي ورزيد و براي سيراب كردن خود به هر چشمه دانشي كه دسترسي داشت نزديك مي شد و از همه مهمتر در عربستاني كه عناصر مختلف آن پيوسته در جنگ و نزاع بودند و تمان آن كشور در معرض نابودي و در واقع به طوريكه قرآن مختصراً بيان مي كند:
«در كران پرتگاه آتشيني»[28] جاي داشت و از همان عناصر ناموزون و فتنه انگيز پيغمبر ملت زنده و نيرومند از هر جهت متحدي را تشكيل داد، ملتي كه در برابر حمله آنان امپراطوري هاي بزرگ جهان چنان به زانو در آمدند كه گويي در مقابل قدرت ايمان بازيچه هايي بيش نبودند. احدي جز محمد توفيق نيافت كه حيات جديد پر دامنه اي را كه تمام رشته هاي فعاليت اجتماع را تحت تأثير قرار دهد در بشر بدمند و دامنه اصلاحات او فرد و خانواده، جمعيت و ملت و كشوري را بگيرد و مردم را به سوي سعادت مادي و معنوي و عقلي و روحاني جنبش دهد. يكي از نويسندگان بيگانه در كلمات ذيل گواه اين حقيقت است:
«اوضاع عربستان پيش از محمد (ص) براي اصلاحات مذهبي همان مقدار نامساعد بود كه براي وحدت ملي و يا اصلاحات سياسي. اساس ايمان عرب بت پرستي ريشه داري بود كه قرنها با كمال قدرت بدون اينكه ضعفي در آن احساس شود در برابر مسيحيت مصر و سوريه باقي و برقرار بود»[29]
در دوره جواني محمد (ص) سيماي جزيره العرب محافظه كاري سختي را نشان مي داد كه شايد نااميدي از اصلاحات بيش از هر زماني قوي بود.[30]
گاهي به منظور تعليل حوادثي كه از عامل به ظاهر نامساعدي به ظهور مي رسد عللي تصور شده و مبدأ آن حوادث شناخته مي شود.
محمد (ص) قيام كرد و بي درنگ تمام عرب را به معارف روحاني جديدي برانگيخت و بسا در مقام تعليل اين حوادث گفته شود كه عرب با عواملي تهييج و تحريك شده بود و براي تغيير وضع و پذيرفتن تحول آمادگي داشت اما مراجعه به گذشته و تاريخ قبل از اسلام اين فرض و تصور را جداً تكذيب مي نمايد.[31] از ديرزماني مكه و تمام جزيره العرب در بي حالي و بي روحي فرو رفته بود.
تأثيرات ناچيز و زود گذر يهوديت و مسيحيت و حتي تحقيقات فلسفي روي مغز عرب انجام شده بود ولي چون موج هايي كه در كناره هاي سطح درياچه آرامي كه عمق آن هنوز كاملاً بدون حركت باقي باشد پيدا شود تمام مردم در موهوم پرستي و وحشيت و شرارت … غرق شده بودند.
مذهب آنان بت پرستي ثابت و عقيده آنها ترس موهوم از چيزهايي ناديده بود…
سيزده سال پيش از هجرت مكه در وضع پستي دست از زندگي شسته بود اما اين 13 سال چه تحولي به بار آورد… مدتي مديد دعوت ديني يهود به گوش اهل مدينه مي رسيد اما تأثيري نداشت تا روزي كه فشارهاي روحاني مهييج، پيغمبر عرب را شنيده و از خواب غفلت ناگهان به سوي زندگي جديد واقعي پريدن گرفت.[32]
ما به جرأت مي توانيم بگوييم كه هيچ تاريخي نمي تواند به حوادث مؤثر و شگفت انگيز و آثار زنده اي افتخار كند مانند حوادثي كه در زندگاني مسلمين صدر اسلام به آن بر مي خوريم، چه اينكه شخص پيغمبر را مورد نظر قرار دهيم يا جانشينان و برجسته ترين شخصيت هاي اسلامي را، يا آنكه به شرح و تحليل اطوار كشورهايي كه بوسيله اسلام فتح شد بپردازيم و يا مردانگي و تقوي و عواطفي را ملاك نظر قرار دهيم كه بطور مساوي در ميان عموم افسران و سربازان اسلامي متداول بود.[33]
مردمي پراكنده تر از عرب را نمي شد يافت تا روزي كه ناگهان نهضت خارق عادت اسلام در آنان پديد آمد. مردي قيام كرد كه با شخصيت خود و دعوت مقام نبوت واقعاً قدم غير ممكني برداشت يعني به جاي آن همه دسته بندي ها و جنگهاي داخلي عرب را به وحدت و صميميت رهبري كرد.[34]
هيچ ملتي به سرعت به سوي تمدن رهبري نشد شگفت انگيزتر از هدايت عرب به تمدن اسلامي.[35]
نتيجه و خلاصه آنكه وضع اجتماعي و مذهبي عرب به آنجا رسيد كه بايد گفته ولتر را بكار برد… نوبت عرب رسيد. زمانيكه زمينه براي كاملترين و ناگهان ترين و فوق العاده ترين تحولي كه در زمين روي ملتي انجام شده است فراهم شده بود.[36]
از تمام شخصيتهاي مذهبي جهان محمد كامياب ترين آنها بود.[37]
مردي كه در مدت بيست سال ملتي را به سوي عاليترين مراتب فضيلت و كمال رسانيد و به تنهايي بدون هيچ كمكي شرارت و رذائل را از كشوري كه كوششهاي مبلغين با حررات ملت مقتدري را به نااميدي منتهي ساخته بود به دور ريخت.
شخصي كه با قدرت و شخصيت خود زندگاني جمعيت بسياري از بشر را از آلودگي ها تصفيه كرد. آيا ممكن است خود در بند گناه باشد؟
يك مرد بي فضيلت كجا مي شود پيوسته مردم را به سوي تقوي رهبر كند و كجا ممكن است ديگران را با دست آلوده خود گرفته و آنان را از بند گناه رهايي بخشد و عواطف تقوي و فضيلت را به افسران و سربازان خود الهام نمايد.
آيا ممكن است مردي كه خود گرفتار تاريكي است ديگران را به سوي روشني ببرد؟
در عين حال پيغمبر اسلام بزرگترين منجي عالم بشريت به حكم اينكه در مدتي از زندگاني خود بيش از يك زند در خانه داشت گناهكار شمرده مي شود.
در دنياي جديد عقيده راجع به تعدد ازدواج هرچه باشد در اين حقيقت كمترين شبهه اي نيست كه در زندگاني بزرگترين شخصيتهاي مذهبي جهان كه به اتفاق آراء داراي زندگي روحاني محض بوده اند به تعدد ازدواج بر مي خوريم.
ابراهيم كه تا امروز مورد احترام بيش از نصف جهان است زنان متعددي داشت. در زندگي يعقوب و موسي و داوود از بني اسرائيل نيز تعدد ازدواج قطعي است و همچنين بعضي از دانشمندان معروف مورد احترام هندي. و اين مطلب نيز مسلم است كه اين مردان بزرگ را در تعدد ازدواج اغراض شهواني نبوده است.
خلوص از اغراض مادي از هر جهت نقطه برجسته زندگي آنهاست و صرف اين حقيقت براي جواب دادن به كوششهايي كه به منظور كاستن از مقام و شخصيت آنان انجام مي شود كافي است. آيا منظورشان از تعدد ازدواج چه بود؟ از نظر مبهم بودن و پيچيدگي تاريخ زندگاني آنان جواب اين سوال براي ما مشكل است، ولي اين مسئله را در زندگاني پيغمبر اسلام كه براي ما كاملاً روشن است مي توان مورد بحث قرار داد.
زندگاني پيغمبر را تا آنجا كه مربوط به زندگي داخلي او است مي توان به چهار دوره تقسيم كرد او تا 25 سالگي مجرد و بي زند زندگي مي كرد از 25 سالگي تا 54 سالگي تنها زندگي آن حضرت با يك زن برگزار مي شد. از 54 سالگي با زنان متعددي ازدواج كرد و بالاخره از 60 سالگي تا آخر عمر ديگر هيچ زن نگرفت.
مهمترين دوره اي كه ميزان پيروي يا قداست او را از شهوات مي تواند تشخيص و تعيين نمايد، همان دوره جواني و بي زني اوست.
اگر او كاملاً بر شهوات خود مسلط نبود كجا مي توانست برخلاف نوع جوانان زندگي عفيف و پاكي داشته باشد، تا آنجا كه لقب عمومي او امين باشد آن هم در كشور گرمي مثل عربستان كه حتماً در سن 25 سالگي رشد قوا به حد كمال و شهوات به آخرين مرحله قدرت مي رسد. هنگامي كه در مقام دعوت برآمد سخت ترين دشمنانش نمي توانست به نقطه ضعفي در فضائل اخلاقي او اشاره كند به طوري كه موير مي گويد تمام منابع و مدارك تاريخي بالاتفاق «سلوك و رفتار آميخته به حيا و فضيلت و اطوار پاك و بي آلايشي را كه در ميان مردم مكه عزيز الوجود بود به دوره جواني محمد نسبت مي دهند». اكنون در جواني است كه شهوات ديوانه وار جست و خيز دارند و آن مردي كه در جواني بر ضبط شهوات خود قادر است آن هم در حال بي زني نمي شود او را در حالي پيري (و كمال عقل و نقصان شهوات) صيد شهوات تصور نمود.
از اين رو دوره جواني و تجرد آن حضرت تا 25 سالگي دليل محكمي است كه او هرگز اسير شهوات نبود. در اين زمينه نبايد فراموش داشت كه اجتماع عرب در آن روز هيچگونه جريمه اي براي آلودگي هاي اخلاقي قائل نبود و نمي توان گفت كه نيروي اخلاقي اجتماع او را از گناه و شرارت بركنار مي كرد.
از طرف ديگر فرمان زندگي امروز به دست هرزگي بود و در ميان مردمي كه آزاد بودن روابط جنسي را باعث افتخار خود مي دانستند محمد زندگاني روحاني خالص از هرگونه رذيله اي را دارا بود. بنابراين تمام اين همه ارزش و افتخار اثر شخصيت اخلاقي اوست.
اكنون بايد به دومين دوره زندگي آن حضرت كه با يك زن به سر مي برد توجه نمود.
در سن 25 سالگي محمد با خديجه كه بيوه زني پنجاه ساله و از آن حضرت بزرگتر بود ازدواج نمود و تا مرگ خديجه و پنجاه سالگي خود با كمال گرمي و فداكاري با او زندگي كرد.
در آن روز چند زن گرفتن در ميان عرب از قوانين رايج زناشوئي بود و هرگز زنان در مقابل دومين يا سومين زن شوهر خود ناله و شكايتي نداشتند.
پيغمبر از فاميل محترم قريش بود و ازدواج با خديجه زندگي او را از نظر مادي توسعه داد و اگر مي خواست با زني ديگر ازدواج كند براي او بسيار ساده بود اما در عين حل با همان زن سالخورده زندگي پر از صفا و صميميت را تا آخر عمرش ادامه داد.
بعد از مرگ خديجه با زن كاملاً پا به سن گذاشته اي ازدواج كرد (سوده) كه تنها موجب سرافرازي او به همسري پيغمبر آن شد كه شوهرش يكي از اصحاب با ايمان آن حضرت بود و از چنگال زجر و شكنجه قريش به حبشه هجرت نمود (و در آنجا وفات يافت). دوره مهم زندگي آن حضرت از 25 سالگي تا 54 سالگي براي پيروانش مثال برجسته اي و شاهد روشني بود كه قانون فطرت در زناشوئي داشتن يك همسر است.
اكنون به سومين دوره زندگي پيغمبر مي رسيم. از تمام زنانش تنها عايشه در موقع همسري با آن حضرت دوشيزه بود. هنگامي كه پيغمبر از دو راه يكي فقدان ابوطالب و ديگري مرگ خديجه داغديده بود، ابوبكر دخترش را به آن حضرت تقديم نمود.
اين دوشيزه داراي صفات برجسته اي بود و ابوبكر و پيغمبر هر دو او را براي آينده زني بزرگ و باشخصيت و شايسته همسري با شوهري كه بايد بزرگترين رهبر و عالي ترين مثالي براي انسانيت و بشريت باشد تشخيص دادند. بنابراين پيغمبر او را به زناشوئي پذيرفت اما ظاهراً هنوز به سن بلوغ نرسيده بود[38] و زفافش در آخر سال دوم از هجرت انجام گرفت.
در سال دوم از هجرت جنگهاي با قريش و باقي قبايل عرب آغاز گرديد و در نتيجه به طور محسوس شماره مردان كه زندگي خانواده بر عهده آنها بود رو به نقصان نهاد و اين جنگها تا سال هشتم از هجرت ادامه داشت و در چنين موقعيتي بود كه پيغمبر سنت تعدد ازدواج را كه در نظر افكار جديد مايه اعتراض بر آن حضرت شده ولي تا كنون از طرف دوست و دشمن مورد تحسين بوده است، عمل و امضاء فرمود.
يكي از نويسندگان مصري مي گويد: «بايد به هرجهت در نظر داشت كه بيشتر ازدواجهاي محمد را لااقل به همان نسبتي كه با علل ديگر مي توان مربوط دانست نيز به دلسوزي و نگراني او براي بيچارگان و درماندگان مي توان ارتباط داد.
تقريباً زنان او همه شوهر ديده بودند و نه از لحاظ جواني و نه از حيث زيبايي دلربائي نداشتند بلكه كاملاً قضيه بعكس بود.[39]
بگذار تا با اين حقايق بي پرده روبرو شويم. پيغمبر زني جوان و زيبا به نام عايشه در خانه داشت و هيچ يك از زناني كه اخيراً به همسري برگزيد، در جواني يا زيبايي با عايشه قابل قياس نبود. بنابراين قطعاً فريفتگي در برابر زيبايي نبود كه او را بدين ازدواجها رهبري كرد.
ما قبلاً ديده ايم كه پيغمبر از جواني تا پيري بر عواطف و شهوات خود كاملاً مسلط بود. مردي كه تا 25 سالگي مجرد زندگي كرد و توانست در عين حال به فضائل اخلاقي بدون كمترين نقطه ضعفي مشهور گردد، مردي كه تا 54 سالگي با يك زن زندگي كرد با وجود آنكه تعدد ازدواج در آن وقت بيشتر رايج بود تا داشتن يك همسر و لااقل همسران متعددي داشتن به هيچ وجه مورد اعتراض نبود.
چنين مردي را نمي توان گفت كه از 55 سالگي و در موقع فرو نشستن شهوات دوره جواني يك باره تغيير كرده و اسير شهوات گرديد. هيچ امري را جز دلسوزي و رعايت زنان بيچاره اي كه به افتخار همسري آن حضرت رسيدند نمي توان منشأ اين ازدواجها شمرد.
اگر باعثي بر خلاف موازين شرافت اخلاقي مي داشت بايد جز اين زنان شوهر ديده را انتخاب مي نمود و براي شخصيتي مانند محمد در سنت عرب گرفتن دوشيزگان زيبا بسيار ساده بود.
من قبلاً گفته ام عدول از فضائل به رذائل و از شرافت به پستي براي مردي كه بي شك زندگي با فضيلت و مقدسي را تا سن 55 سالگي داشته است غيرممكن است.
اگر زيبايي دختران جوان نمي توانست در سن جواني او را از راه راست بيرون برد و شهوات او را تحريك نمايد چگونه در حال پيري او را گمراه تواند كرد.
ديگر آنكه بايد زندگي پر حوادث او را در ده سال مدينه تحت نظر قرار داد. البته او را در مدينه زندگي آسوده پر نعمت و لذتي نبود. بلكه زندگي سراسر آميخته به مشكلاتي داشت، چه اينكه در تمام اين مدت به جنگ هاي مرگ بار پياپي با دشمنان اسلام گرفتار بود. لشكرهاي خطرناك عظيمي براي نابود كردن او و اصحابش به مدينه حمله مي برد. تمام عربستان در مقابل او تحريك و مشتعل شده بود. براي يك دقيقه او را استراحتي و اماني نبود.
جنگ لاينقطع و بدون هيچ تعطيلي ادامه داشت. تهيه و اعزام سريه ها به اطراف يكي از وظايف روزانه او بود. گاهي مجاهدان اسلامي از جنگهاي خسته كننده به او شكايت مي كردند و ناچار در مقام تسليت و تشجيع آنان برآمده مي گفت وقتي خواهد رسيد كه مسافري بدون سلاح از كران تا كران اين كشور رهسپار گردد.
يهوديان و مسيحيان و بت پرستان همه در برابر او به جنگ ايستاده بودند. رفقاي صميمي او گاهي در جنگها و گاهي با خيانتهاي دشمن به شهادت مي رسيدند.
آيا براي احدي ممكن است در چنين شرايط و اوضاع نامساعدي با كامراني و عياشي زندگي كند؟ حتي اگر مردي هدفش در زندگي تن آسايي و شهوتراني باشد كه قطعاً به شهادت تمام مدارك موجود، پيغمبر از آن منزه بود. باز در چنين مشكلاتي راه به هدف خود نخواهد يافت. با چنين اوضاع و جنگهاي مستمر با دشمناني در داخل مدينه و تمام اطراف آن با مسلمين محدودي كه قابل قياس با دشمنان نيستند. با اخباري كه از دشمنان پر جمعيت مهاجم در همه اطراف به مدينه مي رسيد، حتي زندگي مردم هرزه تغيير قيافه خواهد داد پس چه بايد گفت درباره مردمي كه عظمت اخلاقي و شخصيت و فضيلت او مورد تصديق همه و هيچ علتي نمي توانست او را از راه فضيلت بيرون برد.
روزهاي پيغمبر با اين مشكلات مي گذشت، آيا شبهاي او به چه صورتي برگزار مي شد؟
در اين تاريخ زنان متعدد مشروعي در خانه داشت، اما كجا مي توانست شبهاي خود را با آنان بخوشي بگذارند؟ به شهادت قرآن مقدس و احاديث قابل اعتماد نيمي از شب و گاهي دو ثلث آن را به نماز و تلاوت قرآن مي گذراند.
آن همه در مقام بندگي و نماز به پا ايستاد كه پاهاي مقدسش ورم كرد، چنين مردي مي توان گفت كه زنان متعددي را به منظور تن آسايي و عياشي گرفت، با اينكه كمترين جزئيات زندگي او با كمال صراحت سختي و ناهمواري و مشكلات فراوان زندگي او در بركناري از هرگونه آسايشي را به ما نشان مي دهد.
اكنون از طريق ديگر مي توان با زندگي آن حضرت تماس گرفت. آيا كمترين تفاوتي در جهات اخلاقي و تواضع او بعد از رسيدن به مقام فرماندهي و حكومت مي توان يافت؟
«روزي كه در بيابان شباني مي كرد، هنگامي كه بازرگان راه سوريه بود- روزهايي كه در كوه حرا به خلوت مي گذشت- سالهايي كه يك تنه براي اصلاح جهاني قيام كرده بود وقتي كه در اثر فشار دشمن به مدينه هجرت مي كرد- زماني كه جنگهاي او با پيروزي به انجام مي رسيد- بالاخره روزي كه از نظر قدرت كشورگشايي و ملك داري در مقابل پادشاهان ايران و امپراطوران روم شمرده مي شد در تمام اين تحولات و ادوار زندگي مي توان شخصيت ثابت و محكم و پايداري را مشاهده كرد.
من نمي دانم كه آيا براي ديگري ميسر است كه تمام اوضاع ظاهري و شئون زندگي او تغيير كند و در برخورد با آن تحولات هيچ تغييري به شخصيت او راه نيابد.
تمام حوادث و رويدادها عوض مي شد اما ذات و شخصيت و گوهر فضائل به نظر ثابت و يكنواخت مي آمد.[40]
پيغمبر از گهواره تا گور از ميان حوادث گوناگوني گذشت. حوادثي كه مابين آن در زندگي يك نفر بسيار مشكل است. يتيمي آخرين مرتبه بي كسي و بيچارگي است. در صورتيكه پادشاهي بالاترين درجه قدرت و حكومت است.
از حضيض يتيمي به اوج سلطنت و ذروه نبوت ارتقاء يافت، اما كمترين تغييري در وضع زندگي و فضائل او راه پيدا نكرد. به همان خوراك هاي ساده قناعت مي كرد و همان جامه هاي معمولي را در آخرين مراحل قدرت مي پوشيد با آن همه ياران و اصحاب زندگي همان بود كه در حال يتيمي از تخت سلطنت گذشتن و چون زاهدان زندگي كردن بسيار مشكل است اما از آن مشكلتر عصاي سلطنت را در دست داشتن و كشوري را اداره نمودن و در عين حال چون زاهد از دنيا گذشته اي زندگي كردن، قدرت و ثروت كافي داشتن و همه را تنها در راه ترقي و تعالي مردم نهادن، هميشه با منظره هاي رباينده طمع انگيز برخورد داشتن و حتي يك لحظه هم تحت تأثير و ربايندگي آنها قرار نگرفتن.
هنگامي كه پيغمبر بر عربستان حكومت مي نمود اثاث خانه او تنها حصير درشتي از برگ درخت خرما براي خوابيدن و كوزه اي گلي براي آب بود.
پاره اي شبها را بدون خوردن غذا به سر مي برد. روزها مي گذشت و براي طبخ غذا در خانه اش آتش برافروخته نمي شد و همه افراد خانواده تنها با خرما زندگي مي كردند. در صورتيكه هميشه وسايل زندگي و زاد و برك آسايش را در دست داشت. خزانه داري و بيت المال پيوسته در اختيار او بود.
ثروتمندان از صحابه كه از فدا كردن جانها در راه او مضايقه نداشتند با كمال خوشوقتي اگر خود آن حضرت مي پذيرفت تمام وسايل زندگي و موجبات آسايش او را فراهم كرده بودند ولي زاد و برگ دنيا در نظرش بسيار ناچيز بود و هرگز آرزوهاي دنيوي بر او غالب نيامد چه در حال تنگدستي و چه در حال وسعت، همان زهد و شخصيتي كه ثروت و قدرت و دختران جوان زيباي پيشنهاد شده از طرف قريش را در آخرين مرحله ناداري و تنگدستي رد نمود.
در موقعي كه خداي متعال به فضل خود تمام وسايل را در اختيار او نهاد به جا بود.
او نه تنها خود به زندگاني ساده كارگري قناعت مي كرد. بلكه هرگز راضي نشد ثروت و تجمله با زندگي زنان او تماس پيدا كند. اجمالاً بعد از هجرت به مدينه زندگي مسلمين از طريق تجارت هاي سودمند و جنگهاي پر غنيمت رونقي بسزا گرفت و در اثر آن يك آرزوي ريشه داري در دل زنان پيغمبر جايگزين شد تا مانند ديگر مسلمين از حق مشروع و سهم دنيوي خود برخوردار شوند. به همين منظور در خانه اي با پيغمبر تماس گرفته شايد بتوانند او را تحت تأثير قرار داده به اجازه او زندگي خود را با حق مشروع خود رونق دهند. از آن روز دستور خدايي رسيد:
«اي پيغمبر به زنان خود بگو اگر شما در آرزوي زندگي دنيا و تجمل نشسته ايد بياييد تا شما را با بذل مساعدت و كمال مسالمت رها كنم و طلاق گويم و اگر هم به خدا و رسول و سراي جاويد آخرت دلبستگي داريد مطمئن باشيد كه خدا براي نيكوكاران از شما اجر بزرگي مهيا نموده است.»
بنابراين وحي دو شق به آنان پيشنهاد گرديد يا زينت دنيا را اختيار نمايند يا هم با زندگي ساده پيغمبر بسازند. اگر شق اول را اختيار نمودند البته از تجمل دنيا برخوردار مي شوند ولي از شرف همسري آن حضرت بركنار خواهند گرديد. آيا مرد نفس پرست اين گونه پيشنهادي خواهد نمود؟
مرد خودخواه براي خشنود كردن اميال و هوسهاي موقت خود دست به هر وسيله اي ميزند نه اين تنها بلكه شخصاً آرزومند و مشتاق تجمل و زندگي پر آرايش براي زنان خواهد بود و آنان را در بهترين جامه هاي زيبا خواهد خواست، بدون ترديد پيغمبر دوستي و مهر زنان خود را در دل مي پروراند و بي اندازه طرفدار حقوق زنان بود و پيوسته از ناحيه آنان دفاع مي كرد ولي هنگامي كه زنانش براي مطالبه حق به ظاهر مشروع خود اقدام نمودند و زندگي خود را به تجمل آراسته خواستند با كمال خونسردي به آنها گفته شد كه هرگاه دست به زيور دنيا ببرند ديگر شايسته زندگي پيغمبر نخواهند بود.
اين حقيقت بدون هيچ پرده اشتباهي آزادي خاطر آن حضرت را از هرگونه فكر خودخواهي و ناروا نشان مي دهد. او كاملاً براي طلاق دادن همه زنان آماده بود اما در برابر خواسته آنها يعني متمايل شدن به تجمل و آرايش دنيا كه شايسته زندگي خود نمي دانست تسليم نگرديد و اين خود دليل محكمي است كه ازدواجهاي آن حضرت را با تن آسايي و اغراض شهواني هيچ رابطه اي نبود.
بگذار تا بار ديگر به حقايق تاريخي كه باعث تعدد ازدواج پيغمبر آن هم در فاصله كوتاه پنج سال از سوم تا هفتم هجرت گرديد بنگريم، با توجه به اين كه سي سال عمر پيغمبر با يك همسر مي گذشت اين دوره پنج ساله با موقعي تصادف كرد كه جنگهاي پياپي و خسته كننده اي در ميان مسلمين و كفار برقرار بود. دائره جمعيت مسلمين در اين تاريخ بسيار محدود بود وضع مستمر جنگ تفاوت مهمي در ميان افراد مردان و زنان كه دو ركن اجتماعند ايجاد كرد. شوهرها در جنگهاي خونين به شهادت رسيده و زنانشان بيچاره و مستحق مساعدت مي شدند، اما تنها نان و كره در چنين وضعي احتياج آنان را تأمين نمي كرد. تمايلات جنسي در نهاد بشر ريشه دار است و هر رهبري كه از اين گونه تمايلات فطري غفلت كند جمعيت را به فساد اخلاق سوق داده است و در نتيجه تمام ملت را به تباهي برده است. مصلحي كه اخلاق و فضيلت در نظرش تمام منظور و اساس تعليمات اوست نمي تواند خود را تنها به تدارك خوراك و پوشاك براي زنان بي شوهر راضي كند. پيغمبر براي شرافت اخلاقي آنان بيش از حوائج مادي نگران مي شد و از اين رو به تجويز تعدد زنان ناچار گرديد و به همين دليل خود در آن چند سالي كه جنگ طغيان فوق العاده اي داشت با چند نفر از زنان بي شوهر ازدواج كرد و تقريباً تمام زنان او بيوه بودند. اگر در اين كار منظور شهواني داشت چرا بايد زنان شوهر ديده سالخورده را انتخاب نمايد. پدر زن پيغمبر شدن براي هر يك از مسلمين امتياز شايان و باعث غبطه ديگران بود ليكن پيغمبر را در اينكار هدفي شريف و منظوري مقدس يعني نگهداري و حمايت زنان شوهر مرده بود. خلاصه سنت تعدد ازدواج تنها وسيله حفظ شرافت اسلامي بود.
اكنون به دوره چهارم عمر آن حضرت مي رسيم.
با فتح مكه در سال هشتم از هجرت عملاً جنگهاي اسلامي به پايان رسيد. آشوب ها و اضطرابهايي در ميان بود اما در تمام كشور عربستان صلح برقرار و آرامش به وضع عادي برگشته بود. از سال هشتم تا آخر عمر پيغمبر ديگر زني نگرفت آيا علت و باعث آن چه بود؟ پيغمبر تنها در زماني بر شماره زنان خود افزود كه شعله هاي جنگ برافروخته بود و شماره مردان در اثر جنگ تقليل يافته و زناني بدون زندگي و خانه و بيچاره باقي ماندند و تنها راه چاره تجويز تعدد ازدواج بود.
پيش از آنكه پيغمبر به جنگهاي دفاعي ناچار شود خود با يك همسر زندگي مي كرد و بعد از پايان يافتن جنگها نيز به فكر ازدواج جديدي نيفتاد و از اينجا هيچ اشتباهي در تشخيص منظور آن حضرت باقي نخواهد ماند. در تمام ازدواجهاي دوره جنگ هميشه هدف آجل مقدسي در نظر داشت.
در اين سالها آن حضرت با اوضاع نامساعدي مواجه شد كه با تعليمات مستمر ديني و اخلاقي خود نمي توانست تعدد ازدواج را چاره كند. در اين وضع تنها دلسوزي و مهر او تنها متوجه بيچاره ترين افراد بود.
با زندگي كردن در كشوري كه قانون چند زن گرفتن در آن عملي بود به اين امر قانوني اظهار تمايل نكرد و عمده زندگي خود را تا پنجاه و چهار سالگي با يك زن برگزار نمود و اين خود نشان مي دهد كه در قانون اخلاقي تعدد ازدواج را مجاز نمي دانست ليكن با پيش آمدن اوضاع غير عادي مانند يك نفر احساساتي شانه از زير بار خالي نكرد و در صورتيكه تعدد زنان را تجويز نكند شرف و شخصيت زنان را در خطر ديد و به منظور تأمين هدف عاليتري استثناء تعدد ازدواج را تجويز نمود تا بتواند با اوضاع نامساعدي كه استثنائاً پيش آمده است روبرو شود تحقيقاً او برخلاف ميل و رضا به جنگ متوسل شد و اگر اجباري نبود بالفطره از جنگ بيزاري مي جست.
چهل سال كامل پيش از بعثت در كشوري زندگي كرد كه شمشير مانند پاره چوبي در جاهاي ديگر به آزادي بكار برده مي شد. جايي كه جنگ و كينه توزي قانون روز بود. جايي كه مردم آن چون حيوانات وحشي به يكديگر مي پريدند، جايي كه تا كسي به شمشير متوسل نمي شد بهره اي از زندگي نداشت با وجود اين در اين چهل سال پيغمبر در مقابل دشمني دست به شمشير نبرد.
چهارده سال بعد از بعثت نيز به همين وضع برگزار شد. عشق و علاقه او را به صلح و مسالمت مي توان به روشني در دستورهاي قرآن مقدس راجع به صلح مشاهده كرد:
«و اگر آنان به صلح متمايل شوند تو نيز اظهار تمايل نما و بر خدا توكل كن كه …
و اگر دشمنان بخواهند ترا بفريبند مطمئن باش كه خدا تو را كافي است.»
پذيرفتن پيغمبر عهد نامه حديبيه را با آنكه شرايط آن بر مسلمين بسيار ناهموار و گذشتن از زندگي و تن به شهادت دادن آنان را آسانتر مي نمود خود دليل بارزي بر صلح دوستي آن بزرگوار است.
اما پس از آن كه وظيفه حفظ اجتماع او را به ميدان جنگ رهبري كرد بدون هيچ ترديدي دست به شمشير برده در مقابل مردم فتنه انگيز و دشمن خطرناك ايستاده شد. او مي دانست كه بايد چگونه دشمن را پيش از آنكه وضع خطرناكي به خود بگيرد متفرق نمايد.
در موقعي در جنگ حنين هنگامي كه اصحابش رو به فرار نهاده بودند و در مقابل تير باران سخت دشمن مقاومت خود را از دست دادند خود به تنهايي به دشمن پيشروي مي كرد تا موقعي كه مجاهدان برگشته و در اطراف او مجتمع شدند او طبيعتاً علاقه اي به جنگ نشان نمي داد تا موقعي كه اوضاع و شرايط وقت او را اجباراً به سوي جنگ كشانيد و بدون سابقه توانست در فرماندهي كمال هوش و لياقت و در جنگجويي بالاترين مراتب دلاوري و سربازي را نشان دهد، عيناً او به تعدد ازدواج تمايل نداشت و تا بيست و پنج سالگي با فضيلت اخلاقي بي نظيري با تجرد زندگي مي كرد و از آن روز تا 54 سالگي بيش از يك همسر نداشت ولي هنگامي كه مسئوليت در مقابل وظيفه او را به منظور پناه دادن زنان از خطرهاي اخلاقي به تعدد ازدواج دعوت نمود بي درنگ دست به انجام وظيفه برد.
در نشان دادن رفتار و سلوك پيغمبر در زندگي و تكميل اين بحث خود را به ايراد چند جمله اي در اطراف اطوار و اخلاق او نيازمند مي دانيم، هنگامي كه از همسرش عايشه نزديكترين كس به اسرار زندگي او از اخلاق آن حضرت سوال شد در جواب گفت: «اخلاق او قرآن بود.» به عبارت ديگر محمد عالي ترين اصول اخلاقي را كه در قرآن ايراد شده است دارا بود.
سادگي و صداقت دو اصل عمده فضائل او بود، او هرگونه كاري را با دست انجام مي داد، دوشيدن گوسفندان را خود به عهده مي گرفت. جامه هاي خود را وصله مي زد و كفشهاي خود را تعمير مي نمود.
شخصاً خانه را جاروب مي زد، شتر خود را با دست خود عقال مي كرد و از او مواظبت مي نمود. هيچ كار مشروعي در نظرش پست نبود.
در ساختن مسجد و بار ديگر در كندن خندق مدينه چون كارگري مشغول به كار بود. خريد لوازم خانه را نه تنها در زندگي خود بلكه براي همسايگان و بيوه زنان انجام مي داد. هرگز در مقام بلند نبوت و سلطنت كاري را هرچه كوچك پست نمي شمرد. پيغمبر با اعمال و اطوار خود مدلل كرد كه شغل و حرفه مرد نمي تواند شرافت يا پستي او را مشخص نمايد. كارها و حركات او را پيرايه اي نبود و به سادگي انجام مي گرفت او شايسته نمي ديد كه اصحابش براي ورود او بپاخيزند، روزي در مقام منع آنان از اين عمل فرمود «سنت عجم را كه در برابر بزرگان خود بپا مي خيزند دنبال نكنيد» و ضمناً اضافه كرد كه «من بنده فروتن خدايم و چون ديگران مي خورم و مي نشينم.»
هنگامي كه مردي براي بوسيدن دست آن حضرت آماده شد دست خود را كشيد و فرمود اين عادت نكوهيده عجم در برابر سلاطين است.اگر برده اي او را دعوت مي نمود با كمال ميل مي پذيرفت. با تمام طبقات حتي با بردگان مي نشست و غذا مي خورد.
هنگامي كه در ميان جمعيت بود به هيچ وجه از ديگران امتيازي نداشت. پيغمبر به رفقا و دوستانش دوستي فراواني داشت، هرگاه با كسي دست مي داد پيش از طرف دست خود را نمي كشيد. با همه كس به لبخند روبرو مي شد. جريربن عبدالله مي گويد «كه او هرگز پيغمبر را بدون لبخند نديد.»
به سادگي سخن مي گفت و هرگز قيافه ساختگي رياست به خود نمي گرفت. بچه ها را روي دست بر ميداشت و نوازش مي كرد. غيبت را دشمن مي داشت و حاضران را هميشه از بدگويي غائبان منع مي كرد. در سلام كردن بر اصحاب خود سبقت مي گرفت و با آنان مصافحه مي كرد.
جوانمردي و بخشندگي پيغمبر حتي درباره دشمن در تاريخ بشريت بي نظير است. عبدالله بن ابي رئيس منافقين يكي از دشمنان سرسخت اسلام بود و روزها و شبهاي او به مخالفت و فتنه انگيزي در ميان مسلمين برگزار مي شد. باز در هنگام مرگش پيغمبر براي او طلب آمرزش نمود و پيراهن خود را به جاي كفن بر او پوشاند.
اهل مكه كه آن حضرت و صحابه اش را در معرض فجيع ترين زجرهاي وحشيانه قرار داده بودند، نه تنها در فتح مكه به دريافت امان سر فراز آمدند بلكه حتي مورد ملامت و سرزنش هم قرار نگرفتند، بيست سال تمام زجر و شكنجه و آتش افروزي جنگ به كلي بخشيده و فراموش گرديد.
موير مي گويد: «جوانمردي؟ بلند همتي محمد درباره مردمي كه مدتها از او بيزار و او را نمي پذيرفتند شايسته هرگونه ستايشي است.»
حقيقت اينست كه در تاريخ بشريت نمونه ديگري را از چنين بزرگواري و علو طبع و بخشندگي درباره چنان دشمن ديرينه اي كه خون بيگناه را مي ريخت و با بيچارگان و بيوه زنان و يتيمان كمترين مهرباني را نشان نمي داد و براي كشتن پيغمبر و نابود كردن اصحابش بالاترين كوشش ها را بكار مي برد نمي توان يافت. اسيران جنگي تقريباً هميشه بدون مطالبه فديه آزاد مي شدند، فقط در جنگ بدر بود كه از اسيران مطالبه فديه شد، ليكن بعد از آن صدها اسير و مخصوصاً در جنگ هوازن در حدود شش هزار نفر اسير جنگي بدون پرداختن چيزي آزاد شدند، در جنگ احد هنگامي كه آن حضرت با بدن مجروح افتاده بود يكي از صحابه او را به نفرين كردن دشمن دعوت نمود و در پاسخ چنين شنيد: «براي دعوت و هدايت و مهرباني معبوث شده ام نه براي نفرين. خدايا قوم مرا هدايت كن چه اينكه آنان مردمي نادانند.»
روزي عربي بدون آن حضرت را كشيده و عباي او را به دور گردنش تابيد و هنگامي كه به تقاص تهديد شد در مقام دفاع برآمد و گفت محمد كسي نيست كه بدي را به بدي پاسخ دهد.
محمد در اجراي عدالت با دقت تمام مساوات را رعايت مي نمود. مسلمان و نامسلمان و حتي دشمن همگي در چشم قضاوت او برابر بودند حتي پيش از بعثت بيطرفي و امانت و درستي او شهرتي بسزا داشت. مردم خصومت هاي خود را به داوري نزد او مي بردند. در مدينه يهود و بت پرستان او را در تمام اختلافهاي خود به داوري پذيرفته بودند.
با آن همه سوء قصد و دشمني پر دامنه اي كه يهود را با مسلمين بود. هنگامي كه دو نفر يهودي و مسلمان براي رفع خصومت نزد او آمدند حق را با يهودي تشخيص داده و به نفع او حكم داد و هيچ از رنجش و كناره گيري آن مسلمان بلكه تمام قبيله او پروا نكرد.
حتي در رفتار با گستاخ ترين دشمنانش هميشه پيرو دستور قرآن بود كه مي گويد: «مباد دشمني مردمي، شما را بر بيدادگري تحريك نمايد. عدالت نماييد كه آن به تقوي و فضيلت نزديكتر است.»[41]
در بستر مرگ و در آخرين نفس هاي زندگي رو به جمعيت چنين گفت: «اگر به كسي مالي بدهكار باشم براي پرداختن آن و اگر كسي را آزرده ام براي قصاص شدن آماده ام.»
در مجالس هرگز براي خود جاي عاليتري را برنمي گزيد. در موقعي كه در مدينه حكومت روحاني و سياسي داشت مردي از يهود كه حضرت به او مبلغي بدهكار بود در مقام مطالبه به درشتي و گستاخي پرداخت، عمر كه حاضر بود سخت به خشم آمد اما پيغمبر او را سرزنش كرده و گفت:
«براي تو تنها شايسته آن بود كه من بدهكار و يهودي بستانكار هر دو را نصيحت مي كردي مرا به حق شناسي و اداء حق و او را به حسن خلق و در مقام مطالبه ادب را نگاهداشتن.» و سپس بيش از مبلغي كه بدهكار بود به يهودي پرداخت. بار ديگر با رفقايش در سفري بود وقت تهيه خوراك رسيد و هركسي كاري را به عهده گرفت او هم به جمع هيزم مشغول گرديد. با اين كه قائد روحاني و سياسي بود هميشه سهم خود را از كار چون يك فرد عادي انجام مي داد. در رفتار با خدمتگزاران خود هميشه عدالت و مساوات را رعايت مي كرد.
انس مي گويد كه ده سال خدمتگزار پيغمبر بودم تا روزي كه تمام جزيره العرب او را به سيادت شناخت و هرگز مرا در فعل يا ترك كاري ملامت نفرمود، هرگز كسي را در بند بردگي نگاه نمي داشت. تا برده اي را مالك مي شد هرچه زودتر او را آزاد مي نمود.
در صدقات و خيرات هيچكس به او نمي رسيد. هرگز سائلي را از عنايت خود محروم نكرد. خود گرسنه به سر مي برد و گرسنگان را سير مي كرد. هرگز پول را ذخيره نمي فرمود حتي در بستر مرگ آنچه در خانه بود همه را در ميان مستمندان تقسيم نمود، مهر او حتي به حيوانات آفريده خدا ريزش داشت و مي گفت شخصي مقداري آب از چاهي كشيد و سگ تشنه اي را سيراب كرد و در نتيجه وارد بهشت گرديد.
از آن سو زني گربه خود را بست و گرسنه نگهداشت و بعد از مرگ در شكنجه عذاب قرار گرفت. از همان روزهاي نخستين مهرباني سرشاري درباره بيوه زنان و يتيمان فقير و ناتوان نشان مي داد.
او هميشه طرفدار مظلوم بود. پيوسته در مقام استيفاء حقوق زنان از مردان، بردگان از موالي و فرمانبرداران از فرماندهان و رعيت از پادشاه بود. غلام حبشي را چنان با ديده احترام مي نگريست كه فرمانده قريشي را. او مدافع حق مظلوم و رنجديدگان بود. به كودكان بسيار علاقه داشت و در ميان راه به كودكان بر مي خورد و آنان را مورد نوازش قرار مي داد. بدون هيچ قصوري از بيماران عيادت مي نمود و از سلامتي آنان جويا شده آنها را تسلي مي داد و همچنين در تشييع جنازه شركت مي كرد.
در عاليترين مراتب شخصيت به تواضع و فروتني آراسته بود و در شجاعت بر همه دليران برتري داشت. ترس و هراس از دشمنان را هرگز در دل جاي نداد حتي در موقعي كه نقشه هاي پر دامنه اي براي كشتن او در مكه طرح مي شد بدون هيچ بيم و هراس روز و شب در ميان دشمنان رفت و آمد داشت. او به همه اصحابش گفت تا از مكه هجرت كنند و خود به تنهايي در ميان دشمنان به خشم آمده اي باقي ماند، با اين كه تعقيب كنندگانش تا در غاري كه در آن مخفي شده بود رسيدند باز رفيق راهش را تسلي مي داد و مي گفت خدا با ماست.
در صحنه جنگ احد هنگامي كه تمام لشگرش به دام خطر افتاده بودند بدون كمتر توجهي به خطرهاي شخصي براي جمع آوري اصحاب پراكنده خود فرياد مي زد. در جنگ حنين موقعي كه صفهاي مسلمين از هم گسسته و افراد رو به فرار نهاده بودند او خود به تنهايي به طرف دشمن پيشروي كرده و با صداي بلند مي گفت «من پيغمبر خدايم». در آن شبي كه گمان مي رفت دشمن به مدينه حمله آورده است او اولين كسي بود كه براي تحصيل اطلاعات مقدماتي از وضع دشمن اسب خود را بدون زين سوار شده و در اطراف مدينه به جستجو پرداخت.
در يكي از سفرها به تنهايي در پاي درختي خوابيده بود كه دشمني بر او فرصت يافت و با شمشير برهنه فرياد كرد: اكنون كه مي توانيد تو را از چنگال مرگ رهايي دهد؟
پيغمبر با كمال آرامش خاطر گفت: «خدا» و لحظه اي بعد همان دشمن با شمشير برهنه پيغمبر و همان سوال روبرو شود ولي برعكس. آن حضرت خود را سخت بيچاره ديد و تنها جوانمردي آن حضرت او را آزاد گذاشت تا برود.
امانت و درستي پيغمبر در تمام جزيره العرب شهرتي بسزا داشت. دشمنان پر عنادش غالباً اعتراف مي كردند كه او هرگز دروغي نگفته است هرگاه سخني مي گفت و پيماني مي نهاد در راه انجام آن همه مشكلات و حتي هزينه هاي سنگين را تحمل مي فرمود. با كمال صداقت عهدنامه حديبيه و شرايط آن را رعايت نمود. گو اين كه برحسب آن نمي توانست مسلمين گريزنده از آزار قريش را پناه دهد. تمام تذكره نويسان آن حضرت طاقت و بردباري و ثبات و استقامت بي نظير او را تصديق كرده اند. نااميدي و دلسردي در زندگي او راه نداشت. با اين كه از همه اطراف دشمن خطرناك و منظره هاي تاريك دلتنگ كننده اي او را احاطه مي كرد ايمان ثابت او به پيروزي نهايي حق هرگز تزلزلي به خود راه نداد.
[1]– بوسورث اسميث
[2]– 68: 4
[3]– 6: 33
[4]– 10- 16
[5]– 109: 4
[6]– بخاري 1: 1
[7]9: 128 + 18: 6 + 26: 3 + 35: 8
[8]– 18: 29
[9]– 76: 3
[10]– 2: 256
[11]– 22: 39
[12]– 22: 40
[13]– 22: 40
[14]– 2: 190
[15]– 2: 217
[16]– 2: 193
[17]– 8: 61- 62
[18]– 4: 84
[19]– 33: 10
[20] – 33: 22
1- 12: 92
[22]– 8: 56
[23]– 9: 1
[24]– 9: 4
[25]– 9: 7- 10
[26]– 9: 13
[27]– 5: 3
[28]– 3: 102
[29]– سر ويليام موير
[30]– مدرك سابق
[31]– مدرك سابق
[32]– سر ويليام موير
[33]– زندگاني محمد، اثر كانت بولين ويليرز
[34]– درون و برون، اثر مسپوت
[35]– تحقيقات جديد، اثر هرشفلد
[36]– بوسورث اسميث
[37]– دائره المعارف بريتانيا، چاپ 13، هنر قرآن.
[38]– راجع به سن عايشه در موقع همسري با پيغمبر اشتباه و تصور غلطي رايج است.
ابن سعد در طبقات مي گويد: «هنگامي كه دختر ابوبكر از طرف پيغمبر خطبه شد ابوبكر جواب داد كه او قبلاً براي جبير نامزد شده و بايد با او تماس گرفت. اين قضيه نشان مي دهد كه عايشه در آن موقع به سن بلوغ رسيده بود و نيز اصابه در ترجمه فاطمه دختر پيغمبر مي گويد كه (او پنج سال بعد از بعثت متولد گرديد و در حدود پنج سال از عايشه بزرگتر بود) اين خود دليل است كه عايشه در موقع نامزدي لااقل ده ساله باشد نه شش ساله كه غالباً تصور شده است از موضوع ديگري نيز مي توان استشهاد و استدلال كرد كه عايشه به اظهار خودش در موقع نزول سوره قمر (پنجاه و چهارمين سوره) دختري سرگرم بازي بود و چندين آيه را از آن موقع به ياد داشت و قطعاً سوره 54 پيش از سال ششم از بعثت نازل شده است و خلاصه نتيجه اين مقدمات آنكه عايشه در موقع نكاح و در واقع نامزدي قطعاً كمتر از ده سال نداشته و لااقل به گفته طبقات در موقع نكاح نه ساله بوده است.
به علاوه اين امر مورد تصديق همه است كه نكاح عايشه در شوال سال دهم از بعثت بوده است و ضمناً مدارك بيشتري در دست است كه زفاف در شوال سال دوم از هجرت انجام گرفت و نتيجه آنكه پنج سال كامل در ميان عقد و زفاف فاصله بوده است. از اين رو كمتر ترديدي در ميان نيست كه عايشه لااقل در موقع نامزدي نه يا ده ساله و در موقع زفاف 14 يا 15 ساله بوده است.
[39]– بوسورث اسميت
[40]– بوسورث اسميث
[41]– 5: 8

باسلام مطالب این فصل بسیار خوب ودر خورتوجه است اما کاش بصورتpdfارائه می کردید که راحت تر برای استفاده بود
باتشکر