دکتر ساموئیل اسمایلز(1904-1812) نویسنده برجسته ی انگلیسی، در ابتدا رشته ی طب را با موفقیت به پایان رسانید و سپس به کار نویسندگی پرداخت. از آثار برجسته ی او یکی کتاب خواندنی و بسیار اثربخش اعتماد به نفس اوست که به بیش از بیست زبان زنده ی دنیا ترجمه شده و در ایران نیز با ترجمه ی علی دشتی بیش از سی بار تجدید چاپ شده و دیگری کتاب اخلاق اوست که به وسیله مترجم عالیقدر محمد سعیدی در سال 1308 به فارسی ترجمه شده است.
آئین فرزانگی قسمت هائی از کتاب ارزشمند اخلاق را به علاقه مندان فضیلت و تقوا تقدیم می نماید.
فصل هفتم کتاب اخلاق
قسمت دوم
تألیف: ساموئیل اسمایلز، ترجمه: محمد سعیدی سال 1308 کتاب فروشی زوّار- تهران
« خوابیدم و خواب دیدم زندگانی جمال و زیبایی است بیدار شدم و فهمیدم زندگی عبارت است از وظیفه شناسی .»
«وظیفه شناسی حسی شگفت است که نه وعده و امید می تواند آن را به کار اندازد و نه تهدید و بیم و فقط عامل محرک آن انس و آشنایی روح با قانون وظیفه و تکلیف است که اگر هم همیشه از آن اطاعت و پیروی ننماید هیچ وقت از تکریم و احترام آن غفلت نمی ورزد. امیال و هواهای انسانی هر قدر هم که شدید و سرکش باشد در مقابل این حس شریف آرام و خاموش می باشد . » «کانت »
«چه خوشبخت و سعادتمند است کسی که محکوم اراده ی دیگری نیست و سلاح و حربه ی او فکر پاک و منزه و مهارت و هنر مندی وی صداقت و هنر جویی باشد .
کسی که بر امیال و هوا های خود غلبه داشته و همه وقت آماده ی استقبال مرگ باشد و روح او پای بست علایق و قیودات این عالم نباشد چنین شخصی از بند اسارت و قید مذلت رسته است و نه امید ترقی و تعالی دارد و نه بیم سقوط و رسوایی، اگر مالک و دارای املاک و اراضی نیست صاحب و حکم فرمای نفس خودش است و با آنکه دارای هیچ چیز نیست در حقیقت همه چیز دارد . » « وتون »
وقتی می گفت «نه » از حرف خود هرگز بر نمی گشت. وقتی می گفت «بله » تا آخرین لحظه امکان در انجام آن می کوشید ، حرف هایش را با کمال دقت و مراقبت بیان می کرد و افکار او با الفاظ و عباراتش مطابقت کامل داشت ، قول او خط و مهر و امضای او بود .
«کتیبه سنگ قبر بارون استین »
وظیفه به منزله ی دینی است که به عهده ی انسان است و هر کس بخواهد از ننگ بی اعتباری و ورشکستگی اخلاقی بپر هیزد باید این دین خود را بپردازد و پرداخت آن نیز میسر نیست مگر به وسیله ی جدیت و کوشش و سعی، و عمل متمادی در امور زندگانی.
وظیفه و تکلیف سرتا سر زندگانی انسانی را احاطه کرده است و انجام آن از دوره ی طفولیت و حیات خانوادگی آغاز می شود در خانه اطفال وظایفی نسبت به والدین خود دارند و از طرفی نیز والدین عهده دار بعضی تکالیف نسبت به آن ها هستند. علاوه بر این در خانواده وظایف دیگری هم هست از قبیل وظیفه ی زن به شوهر و وظیفه ی نوکر به ارباب و امثال آن در خارج از محیط خانواده نیز انسان وظایف و تکالیفی مهم دیگری را عهده دار می باشد که از آن جمله است وظیفه ی دوستی و همسایگی و وظیفه ی مستخدم به صاحب کار و عضو تابع به رییس مافوق .
«سن یال » می گوید : « هر کس را بر تو حق و دین است باید حق او را بپردازی، اگر خراج مدیونی خراج بده، اگر مالیات گمرکی مقروضی، گمرک بده. اگر باید از کسی بترسی از او بترس، اگر باید به کسی احترام بگذاری به او احترام گذار. خلاصه هرگز نباید به کسی قرض و دینی داشته باشی مگر قرض محبت که هر کس دیگری را دوست داشته باشد قانون الهی را به جا آورده است. »
بنا بر این انجام وظیفه و تکلیف، یگانه مشغله ی عمده ی انسانی است. از روزی که وارد عرصه ی زندگانی می شود تا روزی که از آن خارج می گردد و این وظایف به طور کلی عبارت است از وظیفه انسان نسبت به زیر دستان و زیر دستان و هم قطاران خود نسبت به خداوند. هر جا قوه و قدرتی هست تکلیف و وظیفه نیز توام است زیرا انسان به منزله ی ماموری است که عهده دار خدمتگزاری و فایده رساندن به خودش و دیگران می باشد .
حس وظیفه شناسی تاج جلال و افتخار اخلاق است و به منزله ی پشتیبانی است که انسان را در مقامات عالیه حفظ می نماید، کسی که فاقد این حس شریف است همین که به مورد امتحان و آزمایش درآمد و یا دچار تنگنا و سختی گردید پایش می لغزد و از فراز به زیر می افتد در صورتی که هر کس این حس در ضمیر خویش بپرورد هر قدر هم که عاجز و ضعیف باشد باز قوت و جرات و جسارت خواهد داشت .
مادام جیمسون می گوید : «وظیفه شناسی به منزله ی ساروجی است که ساختمان اخلاقی انسان را به چسبیده نگه می دارد و بدون آن نه قدرت نه صداقت نه پاک دامنی نه سعادت و نه حتی عشق و محبت هیچ کدام ثابت و پایدار نخواهد ماند و اگر این حس در انسان مفقود باشد تار و پود وجود شخص از هم می پاشد و او را به بیغوله بد بختی و انزوا می افکند . »
وظیفه شناسی شالوده اش بر حس عدالت پروری و محبت قرار گرفته است و نمی توان آن را فقط فرض و عقیده تصور کرد بلکه فايده و سر مشقی است که زندگانی انسان مطابق آن اداره می شود و آثار و علایم آن از رفتار و کردار شخصی که مظاهر وجدان و اراده وی است ظاهر می گردد .
رضایت وجدان فقط بعد از انجام وظیفه حاصل می شود و بدون هدایت و راهنمایی وجدان و افکار بزرگ و عقول سامیه تنها به مثابه نوری هستند که موجب گمراهی و ضلالت انسان می گردد.
وجدان بدن شخص را بر سر پا استوار می سازد و اراده ی کمر او را مستقیم و راست نگه می دارد. وجدان معلم و آموزگار اخلاقی قلب است و طرز رفتار صحیح و فکر سالم و طریقه ایمان محکم و زندگانی عفیف را به انسان می آموزد و جزء در اثر نفوذ و تاثیر فوق العاده آن هیچ اخلاق پسندیده و طاهری نمی تواند رشد و نمو کرده و به سر حد کمال برسد.
ندای وجدان و آواز ضمیر غالبا خیلی بلند است لکن بدون اراده قوی و رای مستقیم نتیجه و اثری نمی بخشد. اراده شخص آزاد است که هر رای را بخواهد از خوب و بد در زندگانی اختیار نماید ولی تا انتخاب او با عزمی راسخ به موقع اجرا و عمل گذاشته نشود باطل و بی ثمر خواهد ماند. اگر حس وظیفه شناسی در انسان قوی باشد و نقشه ی کار حاضر و راه عمل نیز مستقیم و روشن باشد جرات اراده با دلالت وجدان شخص را قادر می کند که راه خویش شجاعانه می پیماید و با وجود تمام موانع و مشکلات به مقصد خود نائل آید و فرضا هم که مساعی او عاقبت بی نتیجه و عقیم بماند لا اقل رضایت و وجدان خود را حاصل کرده و در نقش خویش سرفراز است که شکست و عدم کامیابی وی در راه انجام وظیفه بوده است .
« هین زلمان می گوید : فرزند ، تو تهی و فقیر دست باش و بگذار دیگران در مقابل چشم تو با فریب و خیانت متمول و مال دار شوند، تو بدون جاه و مقام زندگی کن و بگذار دیگران با سماحت و شوخ چشمی به مناصب عالیه برسند، تو با درد و رنج و ناکامی بساز و بگذار دیگران با چاپلوسی و تملق گویی به مقاصد و آمال خویش برسند، تو از حشر مجالست با بزرگانی که دیگران برای نزدیکی به آن ها خود کشی می کنند چشم بپوش و صرف نظر کن. تو بهتر است خرقه فضیلت و تقوا را بدوش افکنی و یاری نیک خوی و موافق به دست آورده و در صحبت او به نان روزانه خود قناعت نمایی . وقتی که موی سرت سفید شود و یک لکه ی سیاه بر دامن شرافت و نیک نامیت ننشسته باشد آن وقت شکر خدا را به جای آور و با خاطری شاد و دلی خرسند تسلیم مرگ شو .
مردمان با اخلاق و شرافتمند غالبا اتفاق افتاده است که هر چه داشته اند در راه انجام وظیفه قربانی نموده اند. شاعری انگلیسی در موقعی که برای مدافعه از خاک وطن به میدان جنگ می رفت این بیت را به معشوقه اش نوشت :
«من اگر شرافت خویش را بیشتر از تو دوست نمی داشتم نمی توانستم این قدر به تو محبت داشته باشم. »
« سر توریوس » می گوید : « کسی که صاحب عزت نفس و کرامت اخلاق باشد باید با شرافت مندی فتح کند و هرگز حاضر نشود که حتی جان خود را با وسائل پست و بی شرفانه رهایی دهد .» به همین جهت «بولوس حواری » که روح او با حس ایمان و وظیفه شناسی مانوس بود صریحا به دشمنان خود اعلام کرد که « من نه تنها حاضرم اسیر و محبوس شما شوم بلکه حاضرم در اورشلیم به قتل برسم.»
« مارکز دویسکرا » خود را اخلاقا ملزم به مساعدت و همراهی با اسپانیولی ها می دید و وقتی امرای ایتالیا از او تقاضا کردند که دست از همکاری با اسپانی بکشد زوجه ی عفیف و با تقوای وی در مکتوبی به او نوشت :
« عزیزم، شرافت خود را که با دست خویش تو را بالا تر از امرا و سلاطین رسانده است فراموش نکن و بدان که عظمت و جلالی که مادام العمر تو را خوشبخت و سعادت مند سازد و بعد ها هم باعث سر بلندی و افتخار اخلاقت گردد در سایه ی شرافت مندی به دست می آید نه با پول و عنوان. حس شرافت دوستی این زن بزرگ تا به این پایه رسیده بود که وقتی هم شوهر او در «پاویا» کشته شد با آن که خودش جوان و زیبا بود و خواستگاران بسیارداشت معذلک از دنیا دست کشیده به گوشه انزوا و عزلت رفت و در آن جا تا زنده بود به سوگواری مرگ شوهر مشغول بود و به احیای نام او می کوشید [1]
زندگانی حقیقی عبارت از سعی و عمل و کوشش و مجاهدت دائمی است . ***
حیات انسانی به منزله ی میدان جنگی است که افراد باید شجاعانه در آن بجنگند و با عزمی استوار جای خود را در صف نگه داشته و در صورت لزوم برای حفظ آن جان بسپارند . همه کس در زندگانی باید مثل آن پهلوان دانمارکی مصمم شود «که تهور و جسارت و قوت عزم داشته باشد و هرگز در راه وظیفه شناسی پایش نلغزد .» قوه اراده خواه به میزان کم باشد و خواه زیاد از جانب خدا به ما داده شده و به منزله ی عطیه آسمانی است که هرگز نباید آن را عاطل و بی کار گذاشت و یا به مصرف انجام مقاصد پلید و نیات سوء رسانید .
«روبرت سون برایتون»می گوید : «بزرگی و عظمت واقعی انسان در آن نیست که شخص در طلب آسایش و لذت یا کسب مقام و شهرت برای نفس خود باشد بلکه جلال و افتخار حقیقی هر کس عبارت از آن است که وظایف و تکالیف شخصی خویش را به درستی انجام دهد»
آنچه بیش از همه مانع انجام وظیفه می گردد ضعف اراده و فتور رای و فقدان عزم و تصمیم است. در زندگانی از یک طرف حس و وجدان و تمیز خیر و شر به انسان عطا شده و از طرف دیگر حس بطالت و خود خواهی و تن پروری و عیاشی. اراده ی عاجز و ضعیف مدتی در میان این صفات و عوامل متحیر و سرگردان می ماند تا بالاخره مجبور به حرکت و عمل شده و به یکی از آن ها متمایل می گردد و آن را برای خویش اختیار می نماید. اگر مدت توقف اراده به حال بی تصمیمی به طول انجامد به حکم اجبار حس خود خواهی و نفس پرستی بر طبیعت شخصی غلبه می کند و آن وقت است که روح مردانگی و تشخیص در انسان می میرد و اخلاق رو به فساد و انحطاط می رود و شخص اسیر امیال و شهوات خود می شود.
بنا بر این به کار انداختن قوه اراده به دلالت و راهنمایی وجدان و ستیزه و مقاومت با امیال و هوا های نفسانی بزرگ ترین عامل تهذیب و پرورش اخلاق راقیه می باشد. برای عادت کردن به نیکو کاری و مقاومت با هوس های ناپسندیده و برای جنگ با شهوات و غلبه بر حس خود خواهی و نفس پرستی انسان احتیاج به ریاضت طولانی و قوه تملک نفس شدید دارد ولی همین که شخص یک بار انجام وظیفه را بیاموزد کم کم ملکه و عادت او شده و بعد از آن دیگر کارش آسان خواهد بود .
مرد دلیر و نیک سیرت کسی است که در سایه ی قوت اراده و ثبات رای خود را به پاکدامنی و تقوی عادت داده باشد. بر خلاف او شخص شرور و فاسد آن است که قوه اراده و تصمیم خود را به سکون و رخوت اندازد و زمام امیال و شهوات خویش را رها کرده و به هرزگی و عیاشی عادت نماید و در نتیجه نفس خود را با بند های آهنین فساد اخلاق مقید و مغلول سازد .
قوه ی اراده و تصمیم در انسان قوی نمی شود و رشد نمی کند مگر در نتیجه به کار انداختن دائمی آن . کسی که می خواهد بدنش راست و مستقیم باشد باید خودش سعی کند که راست بایستد و در این مورد هیچ کس نمی تواند به او کمک و مساعدتی نماید هر کسی فاعل مایشاء و مالک نفس خودش است و می تواند از دروغ و خیانت بپرهیزد، صداقت و راست گویی را شعار خود سازد، از نفس پرستی و شهوت رانی اجتناب کند. قانع و شکیبا باشد ، گرد ظلم و ستمکاری نگردد و جوانمردی و عفو و اغماض را شعار خود قرار دهد. این صفات و مزایا تمام در حیطه ی اختیار و توانایی اشخاص می باشد و همه کس می تواند به وسیله سعی و مجاهدت آن ها را در جزء اخلاق و صفات خویش وارد کند و به طهارت و نیک نامی و پاکدامنی زندگی نماید .
« اپیکتوس » حکیم مشهور سخنان حکمت آموز، گفته های حکیمانه ی بسیار دارد که جملات زیر نیز در جزو آن ها می باشد :
« وظائفی که در صحنه زندگانی به عهده ی ما واگذار شده است به انتخاب و اختیار خود ما نبوده و تنها وظیفه ما این است که آن ها را به خوبی بازی کنیم ، غلامی که زر خرید می تواند مانند امرا و حکمرانان به آزادی و استقلال زیست کند. آزادی بزرگ ترین عطیه و موهبتی است که به انسان عطا شده و در قبال آن تمام نعمات و عطایای دیگر پوچ و ناقابل و بی مصرف می باشد. باید به مردم که سعادت و نیکبختی را در آن جائی که آن ها کور کورانه جستجو می کنند نمی توان به دست آورد ، سعادت و سرور حقیقی در قوت و قدرت نیست زیرا « میرو » و « اقلیوس » با وجود قدرت و توانایی فوق العاده خوشبخت نبودند. سعادت در ثروت و تمول بسیار نیست زیرا «کروسوس» با همه گنج ها و خزائن بی شمار خویش سعادتمند نبود. در اقتدارات دولتی و اختیارات سیاسی نیست زیرا «کنسول های رم» با همه اقتدارات وسیعه ی خود خوشبخت نبودند .
در مجموع تمام این مزایا و عطایا هم ، عامل سعادت نیست زیرا «نرو» و (ساردناپال ) و (آگاممنن ) با آن که تمام آن مزایا را در حیطه ی تصرف خود داشتند معذلک همیشه آه می کشیدند و می گریستند و موی سر خود را می کندند و بازیچه دست حوادث و اتفاقات بودند سعادت حقیقی را هر کس باید در نفس و ضمیر خویش جستجو کند زیرا سعادت عبارت است از آزادی واقعی، فقدان ترس و وحشت بی معنی، خود داری و تملک نفس، حس رضا و قناعت و تسلیم و گذشتن آرام و بی دغدغه زندگانی در حین بدبختی و مصیبت و فقر و رنج و حتی در وادی سایه مرگ [2].
حس وظیفه شناسی برای مردمان دلیر و شجاع نیز به منزله ی حافظ و پشتیبان است و آن ها را سرفراز و مستقیم نگه داشته و به آن ها قوه و قدرت می بخشد .
وقتی « پمپی » عازم مسافرت به رم بود و همین که می خواست سوار کشتی شود طوفانی سخت در دریا برخواست، دوستان او چون جان وی را در خطر می دیدند خواستند مانع سوار شدنش شوند ولی «پمپی » به التماس آن ها اعتنایی نکرده ، گفت : « رفتن من لازم و ضروری است ولی زنده ماندنم ضروری نیست .» و با وجود خطری که جان او را در دریا تهدید می کرد انجام وظیفه را مقدم بر هر چیز دیگر می شمرد و از مردن در راه آن نترسید. یکی از درخشان ترین مزایای اخلاقی « ژرژ واشنگتن » که باعث قدرت طبع و صراحت و شجاعت اخلاق او شده بود حس وظیفه شناسی او بود و هر وقت وظیفه ای را به عهده ی خود محول می دید با عزمی راسخ و تزلزل ناپذیر به انجام آن مبادرت می ورزید. مشار الیه در موقع انجام وظیفه به هیچ وجه فکر تاثیر و نتایج آن را نمی کرد و در بند شهرت و عظمت یا اجر و پاداش آن نبود و فقط قصدش انجام کار صحیح از راه صحیح بود نه چیز دیگر .
با وجود این «واشنگتن » به هیچ وجه حس « منم زدن » و خود نمایی نداشت و در اعتقاد به قوا و توانایی خویش مبالغه نمی کرد و به راه اعتدال می رفت چنان که وقتی خواستند او را فرمانده کل قشون ملیون آمریکا نمایند ابتدا از قبول آن امتناع می ورزید و آن قدر در امتناع خود باقی ماند تا به اصرار و ابرام او را وادار به قبول آن کردند. بعد از آن هم وقتی در کنگره حضور به هم رسانید و می خواست از حسن ظن نمایندگان ملت نسبت به خود و محول نمودن شغلی بدان مهمی به او اظهار تشکر نماید در ضمن خطا به خویش گفت: «برای آن که مبادا خدای نخواسته فردا حادثه سوئي اتفاق بیافتد که به طهارت و پاکدامنی من لطمه ای وارد آورد من امروز با کمال راستی و صداقت در حضور شما اعتراف می کنم و از شما هم تقاضا دارم آن را به خاطر بسپارید که من خودم را به هیچ وجه شایسته و در خور این شغلی که به عهده ی من واگذار شده است نمی دانم .»
در مکتوبی که زنش نوشته و خبر ماموریت جدیدش را شرح می دهد می نویسد : « من هر قدر می توانستم سعی کردم از قبول این شغل شانه خالی کنم زیرا علاوه بر آن که مجبور هستم از شما و خانواده دور بشوم این ماموریت را هم سنگین تر از قوه استعداد و توانایی خود می دانستم من از یک ماه نزد شما ماندن بیشتر خوشوقت می شوم و لذت می برم تا هفت سال در خارج ماندن معذلک تقدیر و سرنوشت من بر این مقرر شده بود که این شغل خطیر به عهده من واگذار شود و حال امید وار هستم که عاقبت آن برایم خیر باشد. اگر می خواستم تا آخرین لحظه پا فشاری کرده و از قبول این شغل امتناع و رزم محتمل بود که هم به حیثیت و شرافت خود لطمه ای وارد آورده و هم باعث تکدر و رنجش دوستانم شوم و البته شما هم از این کار خشنود نمی شوید و از قدر و منزلت من در نظرتان خیلی کاسته می شد.
واشنگتن در تمام طول عمرخود چه در زمان فرماندهی کل قشون و چه در دوره ریاست جمهور وظایف مرجوعه خویش را با کمال امانت و درستی انجام داد و هرگز از جاده تقوی و وظیفه شناسی خارج نگرید و در موقع انجام وظیفه نه بحرف های مردم و قعی می گذاشت و نه از لطمه زدن بشهرت و نفوذ و اقتدار خویش می ترسید. بهمین جهت در موقعی که موضوع تصویب معاهده «جی»با انگلستان مطرح بود مردم به او اصرار داشتند که از تصویب و امضاء آن استنکاف نماید ولی واشنگتن چون شرافت خود و وطنش را در معرض خطر می دید به تقاضای مردم گوش نداد و قرار داد را به تصویب رسانید. مردم از این واقعه به قدری متغیر و عصبانی شدند که تا مدتی با او به نظر سوء ظن و بد بینی نگاه می کردند و حتی می گویند در یک موقع هم او را سنگباران نمودند! ولی با وجود همه این مخالفت ها واشنگتن چون تصویب قرارداد را وظیفه حتمی خود می دانست نتوانست از امضای آن خودداری نماید و در جواب اعتراضات شدیده ای که از اطراف به وی می رسید گفت: «من از حسن ظن وطن خود که مرا مکرر مشمول الطاف خویش ساخته است کمال تشکر و امتنان را دارم اما در عین حال اگر به دستور وجدان خود احکام وظیفه شناسی رفتار ننمایم البته شایسته و لایق این الطاف نخواهم بود».
«ولینگتون» هم مانند«واشنگتن» شعار خود را وظیفه شناسی قرار داده بود و هیچ کس مثل او در این قسمت اصرار به خرج نمی داد. خود او در یک جا گفته است :«در دنیا هیچ چیزقابل آن نیست که انسان به خاطر آن زنده باشد مگر خدمتگزاری و انجام وظیفه ».
هیچ کس باندازه او به اهمیت اطاعت و خدمت پی نبرده بود و مانند وی به این نکته معتقد بود که تا انسان با صداقت و صمیمیت خدمت نکند نمی تواند بر دیگران حکومت نماید [3]گفته مشهور او که می گوید: «خدمت کنیم تا قوه تحمل و استقامت معلوم گردد، بهترین شعار و دستور زندگانی اشخاص خردمند است.
وقتی به دستور «ولینگتون» خبر دادند که یکی از صاحب منصبان قشون او به واسطه این که به شغلی دون منصوب و رتبه اصلی اش گماشته شده است کسل و اندوهگین گردیده است تبسمی نمود و گفت: «من در دوره خدمت نظامی خود یک وقت از سرجوخگی به ریاست فوج ارتقا یافتم و یک وقت هم از فرماندهی کل قشون به ریاست یک فوج مامور شدم ولی چون این حکم از طرف مقامات عالیه شده بود و من اطاعت آن را وظیفه خود می دانستم به هیچ وجه متاثر و اندوهگین نگردیدم».
در موقعی که فرماندهی قشون متفقین در پرتغال به عهده او واگذار شده بود از رفتار و وظیفه ناشناسی اهالی بومی آن جا خوشش نیامده و در مجلسی به زعما و نمایندگان آن ها گفت: « در این جا به حد کفایت جوش و تعصب موجود است و جشن و چراغانی تمام شهر را فرا گرفته و فریاد های زنده باد و سرود های ملی در آسمان طنین انداخته است لیکن از این ها همه مهم تر چیزی که برای ما لازم و ضروری می باشد این است که هر کس در هر حالی هست وظیفه خود را صادقانه انجام دهد و از اوامر مقامات قانونی اطاعت نمایند.»
این حس شدید وظیفه شناسی برجسته ترین مزیت اخلاقی « ولینگتون » بود و بیش از هر فکر دیگر در مغز او رسوخ یافته و در زندگانی اجتماعی و خدمات دولتی او تأثیر می نمود و به علاوه هر کس دیگر هم که با او سر و کار پیدا میکرد در تحت این نفوذ اخلاقی وی رفته و مثل او روح وظیفه شناسی را فرا میگرفت. در جنگ «واترلو» در موقعی که عده قلیلی از باقی ماندهی قشون پیاده او در محلی اجتماع کرده و مترصد دفع حملات سواره نظام فرانسه بودند «ولینگتون» به آنها گفت «فرزندان» «جای خود را محکم نگه دارید و به خاطر داشته باشید که در انگلستان راجع به ما چه خواهند گفت» «سربازها متفقاً در جواب گفتند اندیشهی به خاطر خود راه مده، ما خودمان وظیفهی خود را خوب میدانیم».
از اشخاصی که حس وظیفه شناسی او به حد کمال رسیده بود «نلسون» امیر البحر مشهور انگلیسی است، در موقعی که کشتیهای او به جنگ ناپلئون وارد «ترافالکار» میشد کارکنان آنها را مخاطب ساخته گفت :«انگلستان منتظر است که هر کدام از شما وظیفه خودش را انجام دهد، و در موقعی هم که میخواست جان بدهد آخرین حرفی که از دهانش شنیده شد این بود که «من وظیفهی خود را به درستی انجام دادهام و خدا را به سبب آن شکر میکنم» «این دو جمله علاقه مفرط او را به انجام وظیفه به خوبی ظاهر میسازد».
«کولینک وود» دوست دلبر و خردمند «نلسون» نیز که در موقع شروع جنگ بزرگ دریایی به بیرقدار کشتی خود گفته بود «همین الآن زن و بچههای ما در انگلستان دارند به کلیسا میروند» مثل خود «نلسون» یکی از ستایشگران واقعی حس وظیفه شناس بود و از اشعار معروف او که میگوید «وظیفه خود را به بهترین وجه امکان انجام دهید» بسیاری از جوانان که تازه وارد عرصهی زندگانی میشوند اندرزی مفید و نیک گرفتهاند. مشارالیه وقتی به یکی از ناخدایان کشتی نصیحت حکیمانهی ذیل را کرده است:
«باور کن که وسیلهی آسایش و ترقی تو به دست خودت است و هیچ کس در این زمینه بیش از خودت نمیتواند به تو کمک و مساعدت نماید. اگر با سعی و مجاهدتی خستگی نا پذیر به انجام وظیفه مشغول شوی و با همه کس به ادب و احترام رفتار نمایی محبت و علاقهی دیگران را نسبت به خویش جلب کرده و یقیناً اجر و پاداش خود را به دست خواهی آورد اما هر گاه از این دو خصلت بزرگ بی نصیب و بی بهره باشی باید قطعاً از خودت مأیوس و نا امید شوی و تخم هیچ گونه امیدواری را در دل نپرورانی هرگز نگذار حس عدم قناعت و رضایتمندی بر نفس تو غلبه نماید زیرا همین که گرفتار این بلا گردیدی دوستانت از پریشانی تو متأثر و اندوهگین و دشمنانت شاد و خرم میگردند و عاقبت هم از تفرقه خاطر سودی نمیبری. رفتار و اخلاق خود را طوری کن که اگر به مقامی عالی برسی در نظر خود و در انظار دیگران لیاقت و شایستگی آن را داشته باشی. همیشه سعی کن در انجام وظیفه بر دیگران سبقت جویی و هرگز در این میدان از کسی عقب نمانی. هیچ وقت به انتظار حوادث و اتفاقات منشین و همیشه خود را برای انجام هر کاری آماده و مهیا بدار و بدان که رؤسای تو جدیت و خدماتت را در نظر دارند و هیچ وقت بیش از حد توانایی و استحقاق تو وظیفهای برایت معین نمیکنند».
معروف است که وظیفه شناسی از خصایص جبلی و مزایای اخلاقی ملت انگلیس است و صفت مزبور همیشه از بزرگترین صفات و مشخصات رجال نامی آن مملکت به شمار رفته است شاید هیچ ملت دیگری جز انگلیس نظیر این جمله را که نلسون در جنگ «ترافالکار» گفته است:
«نه فتح نه عظمت نه افتخار نه وطن هیچ کدام غیر از وظیفه». از دهان سرداران خود نشنیده است و شاید تا به حال به فکر هیچ ملت دیگری هم نرسیده است که نظیر آن جمله را غریو جنگی خود سازد و به تشجیع آن وارد کار زار شود.
وقتی کشتی بیر کهند در سواحل آفریقا شکست و غرق شد صاحب منصبان عملجات آن با نهایت فداکاری زنها و اطفال را سوار قایقها کرده به ساحل رسانیدند و پس از آن به شکرانهی نجات مسافرین در دریا «شلیک شادمانی کردند». «ربرتسون برایتون» در یکی از مکتوبهای خود اشاره به این واقعه کرده میگوید: صفاتی که انگلستان آنها را میپسندد و به آنها احترام میگذارد نیکوکاری و وظیفه شناسی و فداکاری است. آری، انگلستان هر گاهی به گاهی مانند روستاییان ساده و بی خبر شیفته و فریفته یک چیز تازه میشود و مبتلا به «سلاطین راه آهن» یا به «علم الحیات الکتریک» با دیدهی تعجب و تکریم مینگرد لیکن قلب باز و روشن وی از هیچ چیز جز راستکاری و وظیفه شناسی راضی و خشنود نمیگردد انگلستان لباسش را خیلی بد میپوشد، در تالار کنسرت خیلی بی قواره و بدنما به نظر میآید آواز بلبل سوئدی را از صدای سگ تشخیص نمیدهد اما خداوند توفیقش دهد که فرزندان خود را میتواند طوری ترتیب نماید که خود را مردانه به کام موج و نهنگ بیندازند و نه در بند حیات باشند و نه در فکر نام و شهرت چنان که گویی وظیفه شناسی از هر کار دیگر در نظر آنها عادی تر و طبیعی تر است».
حقیقتاً روح وظیفه شناسی را باید بزرگترین نعمت و موهبت اقوام و ملل عالم دانست و هر ملتی که افراد آن دارای این روح شریف باشند به عظمت و ارتقاء آتیه آن میتوان کاملاً امیدوار بود، اما اگر بر عکس این روح از میان ملتی رخت بر بندد و جای خود را به حس عیاشی و خود خواهی و نفع پرستی بسپارد به حال آن ملت بد بخت زار باید گریست زیرا به حکم طبیعت فرمان انقراض و اضمحلال آن دیر یا زود امضاء خواهد شد!
یکی از علل عمدهی فساد و انحطاط ملت فرانسه در دورهی اخیر که تمام اشخاص سنجیده و مال اندیش متفقاً بدان اعتراف دارند همان فقدان حس صداقت و وظیفه شناسی است در میان قاطبه مردم و در میان زعما و پیشوایان آنها. بهترین شاهد این مدعا راپرت محرمانه ایست که «بارون استوفل» نمایندهی نظامی فرانسه در برلن کمی قبل از شروع جنگ [1] یعنی در سنهی 1869 به امپراتور نوشته و بعدها آن را در قصد «تویلری» پیدا کردند. مشارالیه در راپورت مزبور به این نکته اشاره میکند که اهالی آلمان با وجود تربیت عالی خود دارای حس شدید وظیفه شناسی هستند و هر چه را که خوب و عالی ببینید با کمال صدق و خلوص آن را ستایش و تکریم مینماید ولی در فرانسه متأسفانه قضیه کاملاً بر عکس آن جا است.
در فرانسه مردم به همه چیز با نظر استهزا و تمسخر نگاه میکنند و به این واسطه حس احترام و قدر شناسی در آنها مفقود گردیده است و تقوی و فضیلت و زندگانی خانوادگی و مذهب و شرافت و وطن پرستی در نظر آنها حرفی پوچ و بی معنی شده است و هر کسی اسمی از این صفات ببرد به او میخندد[2] به همین جهت کفارهی گناهان خود را در جنگ اخیر دادند و به سزای ناراستی و وظیفه نشناسی خود رسیدند.
فرانسه در یک وقت دارای رجال بزرگ و کاردان و وظیفه شناسی بوده است لیکن عهد آنها خیلی دور است و با زمان ما فاصله بسیار داشته است. گویی سلسله مردان آن نامی مملکت از قبیل «بایارد» «دو گوسکلین» «کولینی» «دوکسن» «تورن» «کلبر» و «سولی» منقطع گردیده و نسل و نژادی از آنها باقی نمانده است. راست است که در دورهی معاصر نیز اشخاص بزرگی در فرانسه یافت شدهاند که صلای وظیفه شناسی داده و دعوت نمودهاند. لیکن سعی و کوشش آنها همه مثل فریاد و نالهی کسی که در بیابانی خشک و بی پایان افتاده باشد بلا نتیجه و بی ثمر بود. یکی از این قبیل اشخاص «دو تو کوپل» معروف که متأسفانه او هم به سرنوشت هم قطاران خود گرفتار گردید و اول به حبس افتاده و بعد هم از مشاغل دولتی محروم شد. خود او در مکتوبی که به رفیقش «کر گورلی» نوشته میگوید «من هم مثل شما روز به روز بر عقیدهام افزوده میشود که انجام وظیفه متضمن خیر و سعادتی است که هیچ سعادت و خوشبختی دیگری به پای لذت آن نمیرسد راستی در دنیا فقط یک چیز موجوده است که برای حصول آن انسان حق دارد بکوشد و تلاش کند و آن خیر و صلاح بشریت است و بی…………………. »[3].
با آن که فرانسه از عهد لویی چهاردهم تا کنون تنها ملت سرکش و ماجراجوی اروپا شناخته شده است معذلک هر گاهی به گاهی اشخاص متدین و با تقوایی در آن جا پیدا شدهاند که با کمال شجاعت بر علیه تمایلات مردم به جنگ و ماجراجویی قیام کرده و انجیل صلح و صفا را به آنها دادهاند از میان این اشخاص کسی که بیش از همه جرئت و شجاعت داشت اسقف «سن پیر» بود. مشارالیه پایه رشادت و تهور خود را به جایی رسانیده بود که علناً بر ضد جنگها و خون ریزیهای لویی چهاردهم تبلیغ میکرد و منکر استحقاق و لیاقت وی به لقب «کبیر» میشد و به همین جهت هم او را از آکادمی بیرون کردند.
اسقف مزبور مانند اعضا جمعیت «اخوان صفای» امروزی یکی از طرفداران و مبلغین جدی صلح بینالمللی بود و همان طور که «ژوزف استورج» برای هم عقیده ساختن امپراتور روسیه با خود به «سن پترزبورگ» رفت مشارالیه نیز به قصد اجرای مقاصد صلح …. خویش در کنفرانس «اوترخت»[4] حضور به هم رسانید و خواست نمایندگانی را که از طرف دول معظمه اروپایی در آن جا گرد آمده بودند با خیالات خود همراه سازد. البته همه کس نیات مقدس او را به تعصب حمل مینمود و حتی «کاردینال دو بوا» نقشه صلح عمومی وی را «خواب و خیال شخصی امین و متدین» تعبیر کرد لیکن اسقف روشن ضمیر خواب خود را از روی انجیل دیده بود و برای تعمیم و اشاعه تعلیمات استاد روحانی خویش مسیح، هیچ راهی را بهتر از الغای جنگ و بر انداختن آثار شوم و پلید آن نیافته بود. کنفرانس «او ترخت» مرکب بود از نمایندگان ممالک و اسقف «سن پیر» که فقط میخواست آنها را وادار به اطاعت و پیروی از قوانین و تعالیمی نماید که خود آنها مدعی ایمان داشتن به آن بودند ولی متأسفانه مساعی او مفید نیفتاد و دول اروپایی و نمایندگان آنها خود را در مقابل نیات و تقاضاهای او کر و لال نشان دادند.
اسقف مزبور مدت چندین قرن زود به دنیا آمده و عقاید وی برای عصر خودش زیاد بود اما چون نمیخواست افکار و عقایدش بلا نتیجه و عقیم مانده و به زودی از میان برود در سنه 1713 کتابی به اسم «طرح ایجاد صلح دائمی» منتشر ساخت و در آن پیشنهاد کرد که انجمن بینالمللی عبارت از نمایندگان کلیه ملل در اروپا تشکیل شود و تمام امرا و سلاطین تعهد کنند که اختلافات و مناقشات خود را به وسیله آن انجمن حل و تصفیه نمایند و هرگز متوسل به جنگ و خون ریزی نگردند.
هشتاد سال بعد از انتشار این کتاب «ولن» در یکی از رسائل خویش مینویسد «ملت چیست؟ یک فرد از جامعه بزرگ بشری، جنگ کدام است؟ نزاع و زد و خورد تن به تن بین دو ملت فرد وقتی دو نفر از افراد یک جامعه با هم جنگ میکنند تکلیف جامعه چیست و چه اقدامی باید به عمل آورد؟ باید مداخله نماید و یا طرفین را صلح و آشتی دهد و یا هر دو را تنبیه کند. در زمان اسقف «سن پیر» مردم این عقیده را خواب و خیالی بیهوده فرض میکردند لیکن برای نوع بشر جای بسی خوش وقتی است که امروز حقیقت پیدا کرده و روز به روز به مرحله عمل نزدیک تر میشود.» ولی افسوس که همین پیش گویی «ولن» نیز خوابی و تصوری بیش نبود و بلافاصله پس از تاریخ تحریر سطور فوق مدت بیست و پنج سال قسمت اعظم اروپا در آتش جنگی هولناک و خانمان سوز میسوخت و فرانسه نیز دائماً آن را دامن میزد و بر حدت آن میافزود!
اسقف «سن پیر» همه چیز را در عالم خیال و رویا نمیدید و بر عکس مصلحی فعال و مآل اندیش بود و غالب اصلاحات اجتماعی را که امروز انجام یافته است و قبلاً پیش بینی کرده بود. مشارالیه اول کسی بود که مدرسه صنعتی برای اطفال فقیر و ایتام تأسیس کرده و در آن جا هم آنها را تربیت مینمود و هم حرفه و صنعتی به ایشان میآموخت که وقتی به حد بلوغ میرسند بتوانند به وسایل شرافتمندانه امرار معاش کنند. او قبل از همه به فکر اصلاح و تجدید نظر در قوانین مدنی افتاده بود و بعدها هم ناپلئون همان عقاید او را دنبال کرده و قوانین فرانسه را جمع آوری و اصلاح نمود. مشارالیه مقالات و رسائل بسیار در تقبیح و مذمت جنگ تن به تن (دول) و حس تجمل و عیاشی و عادت قماربازی نوشته و عقیده رهبانیت را رد نموده و میگوید جنون زندگانی رهبانی و گوشه گیری و انزوا حکم مرض آبله را برای مغز دارد» هر چه به دست میآورد همه را صرف امور خیریه میکرد به جای آن که به فقرا صدقه دهد خودش وسایل زندگی ارامل و ایتام و مساکین را فراهم میساخت و آنها را طوری عادت میداد که بتواند پی کسب و کار رفته و بعدها دو باره مجبور به تکدی نشوند و در حقیقت قصد او این بود که کمک و مساعدت اساسی به این قبیل اشخاص کرده و آنها را برای همیشه آسوده و راحت سازد. تا روزی که به بستر مرگ افتاده و جان میداد عشق مفرط خود را به حقیقت جویی و آزادی عقاید و افکار خویش را از دست نداد. در سن هشتاد سالگی گفته بود «اگر زندگانی لاطار سعادت و بخت آزمایی است قرعهای که به نام من در آمده از همه بهتر و گران بها تر است.»
در موقع مرگ «ولتر» به بالینش حاضر شده از او پرسید چه حس میکنی؟. گفت: «مثل آن که میخواهم مسافرتی به ییلاق کنم» و با همین آسایش و اطمینان فکر دنیا را وداع گفت. «سن پیر» در دورهی زندگانی خود به قدری بر علیه خرابی اوضاع و مفاسد اخلاقی کسانی که شاغل مهم و عمدهی مملکتی بودند بیباکانه سخن رانده و انتقاد کرده بود که وقتی وفات یافت در آکادمی به جانشین وی مسیو «موپر یتوس» اجازه نداند که مطابق قاعده معمول خطابهای در ذکر تأثر فقید دانشمند ایراد نماید و فقط سی و دو سال بعد آکادمی از روی بی غرضی متوجه عظمت مقام وی گردیده و به «دالمبر» اجازه قرائت مقالهی به یاد وی داد. جملهای که بر سنگ قبر این اسقف فرشته خصال نوشته شده این است «قلب او همیشه پر از مهر و محبت بود!»
وظیفه شناسی ارتباط و پیوند مستقیم با صداقت و راستکاری دارد و اشخاص وظیفه شناس در گفتار و کردار خود همیشه مراعات حق و راستی را میکنند. به قول معروف «هر کار خوب به موقع خوب و از راه خوب باید انجام بگیرد».
یکی از اقوال مشهور «لرد چتر فیلد» که تمام اشخاص مجرب و با فکر آن را تصدیق کردهاند این است که پیشرفت و کامیابی مردمان کریم و با اخلاق مستقیماٌ مربوط به صداقت و راست کرداری آنها است «کلارندن» در جایی که راجع به پاک دامن ترین رجل اجتماعی دورهی معاصر خود «فالکلانلد» صحبت میدارد میگوید «مشارالیه به قدری راستی و صداقت را پرستش و تمجید میکرد که اگر ممکن بود به فکر دزدی و تقلب بیفتد هرگز هم امکان نداشت از جاده صداقت خارج شود و دروغی بگوید».
مادام «هامپنسون»راجع به امانت و درستکاری فوقالعاده شوهرش میگوید «مشارالیه هرگز انجام کاری را که از حدود توانایی خود خارج میدانست به کسی وعده نمیداد و از طرف دیگر هر چه را هم که خود را به انجام آن قادر میدید بی مضایقه برای دیگران انجام میداد.»
«ولینگتون یکی از پرستندگان حقیقی صداقت و راستی بود و قصهای که ذیلاٌ از او نقل میشود بهترین شاهد صدق این مدعا است.
وقتی مشارالیه گرفتار گوش درد شدیدی شد و یکی از متخصصین امراض گوش که طبیب معالج وی بود چون از مداوا و معالجات طولانی خود نتیجه نگرفت بالاخره مستأصل شده و قدری محلول «گوستیک» شدید در گوش وی تزریق نمود. از اثر این محلول دردی فوقالعاده شدید در پردهی گوش ایجاد شد ولی «ولینگتون» درد را با خونسردی معمولی خود تحمل نمود و حرفی نمیزد. در همین اوقات یک روز طبیب خانوادگی آنها بی خبر وارد منزل شد و چون دید دوک از شدت درد گونهها و چشمهایش سرخ شده و به خود میپیچد و طاقت ایستادن بر سر پا را ندارد گوش او را معاینه کرد و مشاهده نمود که پردهی گوش جراحت سختی کرده و اگر فوراٌ از سرایت آن جلوگیری نشود به مغز رسیده و مریض را خواهد کشت. به این جهت بلافاصله شروع به مداوا کرده و با ادویه خیلی مؤثر جراحت را بر طرف نمود ولی قوه سامعه آن گوش فاسد گردید و ولینگتون از یک گوش کر شد. همین که طبیب معالج از قضیه تأثیر سوء دوای خود و جراحت خطرناک پرده گوش مستحضر گردید با تشویش و اضطراب فراوان نزد ولینگتون آمد و اظهار تأسف و عذرخواهی کرد ولی «ولینگتون» مختصراٌ در جواب او گفت «لازم نیست دیگر در این خصوص حرفی بزنی زیرا تو که قصد و نیت بدی نداشته و آخرین سعی و تجربه خود را به کار بردی» طبیب گفت اگر مردم مطلع شوند که من باعث صدمه و رنج جناب اشرف شدهام دیگر هیچ کس به من اعتماد نخواهد کرد و من خانه خراب خواهم شد.
دوک گفت «چه لازم است کسی از این واقعه مستحضر شود- تو مثل سابق به کار خودت مشغول شو و مطمئن باش که من این قضیه را به کسی نخواهم گفت»- طبیب گفت پس خوب است جناب اجل اجازه دهند من به طریق معمول به عیادتتان بیایم تا مردم نفهمند که ایشان سلب اعتماد و اطمینان از من نمودهاند». ولینگتون با کمال مهربانی به وی جواب داد«من این کار را نخواهم کرد زیرا مرتکب دروغ خواهم شد». آری، اشخاص امثال ولینگتون همان طور که حاضر به دروغ گفتن نیستند کار دروغ هم نمیکنند.
یک نمونهی دیگر از حس صداقت و وظیفه شناسی وعدهای است که «بلوخر» به «ولینگتون» داده و برای انجام آن منتهای سعی و قوه خود را به کار برد. در هیجدهم ماه ژوئن 1915 در موقعی که قشون خود را برای کمک رساندن به «ولینگتون» از میان جادههای خراب و صعبالعبور حرکت میداد با انواع کلمات و اشارات سربازان را تشجیع میکرد و دائماٌ فریاد میزد «بچهها عجله کنید. پیش بروید!» سربازها در جواب از سختی و خرابی راه شکایت میکردند و میگفتند تند تر از این ممکن نیست حرکت نماییم. لیکن «بلوخر» باز به تشجیع و تحریک آنها میپرداخت و میگفت :«بچهها باید هر طور هست در رفتن عجله کنیم. راست است که تند تر از این نمیتوان رفت ولی چارهی جز از تند رفتن و عجله کردن نیست. من به برادر خود «ولینگتون» وعده دادهام، درست گوش کنید، وعده دادم و یقین دارم که شما راضی به نقض عهد و شکستن وعدهی من نخواهید بود» اتفاقاٌ همین طور هم شد و به واسطه حرارت و جدیتی که از خود بروز میداد توانست عساکر خویش را در موقع به کمک «ولینگتون» بیاورد.
راستی به منزلهی رشته و پیوندی است که ارکان جامعه را به هم متصل و مربوط میسازد و اگر از هم گسیخته و پاره شود انتظام و ترتیب جامعه نیز از میان میرود و اغتشاش و آشوبی بی پایان بر آن مستولی میشود زیرا نه عائله و خانوادهای را میتوان با کذب و دروغ اداره کرد و نه جامعه و ملتی را.
وقتی «سرتماس براون» از شخصی سؤال کرد که «آیا شیاطین هم دروغ میگویند» آن شخص جواب داد «نه، و الا دوزخ هم نمیتوانست دوامی بیاورد و اساس آن از هم میپاشید!»
راستی و صداقت باید در تمام مراحل زندگی یگانه مقصد و منظور و تنها سلطان و معبود انسان باشد و در هیچ مورد و هیچ ملاحظه نمیتوان آن را فدای اغراض و مقاصد دیگر نمود.
از میان کلیهی رذائل اخلاقی و صفات نکوهیده، دروغ گویی زشت تر و مذموم تر از همه است. این عادت قبح یا مولود انحطاط و فساد اخلاق است یا نتیجه ضعف و جبن آن و جای بسی تعجب است که غالب مردم چنان به نظر لاقیدی و بی اعتنایی به آن مینگرند که اغلب به نوکرها و گماشتگان خود تعلیم دروغ گویی و پشت هم اندازی میدهند و البته اگر پس از این مشاهده کنند که نوکرها به خود آنها نیز دروغ میگویند نبایستی متعجب شوند و به آنها خشم گیرند.
«سرهانری وتون» در بیان معنی کلمهی سفیر میگوید «سفیر کسی است که برای دروغ گفتن به نفع مملکت خود به خارج فرستاده میشود» با آن که قصد او از این تفسیر فقط شوخی و انتقاد رفتار مأموران خارجه بود معذلک وقتی کتاب وی منتشر شد یکی از مخالفین او همان جمله را در نزد «جیمز اول» پادشاه انگلیس سوء تعبیر کرده و او را از نظر شاه انداخت نظریه «وتون» راجع به وظیفه شخص صالح و متدین همان است که در صورت منظومه خود موسوم به «اخلاق شخص سعادتمند» بیان کرده و میگوید.
«خوشبخت کسی است که سلاح او فکر پاک و بی آلایش و هنرمندی و مهارت وی صداقت و راست کرداری است»
دروغ اشکال متعدد دارد و به لباسهای مختلف از قبیل سیاست و «رندی و عیاری» و امثال آن در تمام طبقات اجتماع رخنه و شیوع یافته است و گاهی نیز در لباس «دو رو بودن» و «دو پهلو حرف زدن» جلوه میکند و اشخاصی که دارای این صفت اخیر هستند حرفهای خود را به طوری پیچ و خم میدهند و در لفافه میپیچند که طرف را به اشتباه میاندازند و حقیقت امر را از جنبه مخالف آن به وی میفهمانند. یکی از نویسندگان فرانسوی میگوید «این قسم دروغ بر گرد حقیقت دور میزند و در اطراف آن چرخ میخورد».
بعضی اشخاص کم فکر و ضعیفالنفس به واسطه تمایل فطری خود به تقلب و نادرستی تصور میکنند که (دو پهلو) حرف زدن و حقایق را در لفافه الفاظ غیر صریح پیچیدن و عقاید و مقاصد واقعی خویش را از همه کس مخفی و مستور داشتن یک قسم هنرمندی و زرنگی است در صورتی که این عادت یکی از صفات پَست و معایب بزرگ اخلاقی به شمار میرود و هر نوع مؤسسات و تشکیلاتی که پایه و بنیان آنها بر این قبیل قرار گرفته باشد بی ثبات و متزلزل خواهد بود و دیر یا زود از پا در آمده و متلاشی خواهد کرد. «ژرژهربرت» میگوید «دروغ در هر لباس و لفافهای باشد حقیقت آن بالاخره جلوه گر خواهد شد». راستی که دروغ صریح و مستقیم با آن که به نفسه عادتی بسیار زشت و پسندیده است معذلک قبح و زشتی آن بیای دو رو بودن و «دو پهلو» حرف زدن نمیرسد.
حقیقت امری را بزرگ تر یا کوچک تر از آن چه هست جلوه دادن، از روی تصنع و تظاهر با عقاید دیگران موافقت کردن و برای فریفتن آنها خود را با آنها نشان دادن، وعده به انجام کاری کردن و هیچ وقت در صدد انجام آن نبودن و حتی از بیان و اظهار حقیقت در موقع ضرورت خودداری کردن همهی اقسام مختلفه دروغ و کذب است. بعضیها خود را به نفاق و دو رویی با تمام مردم عادت میدهند و هر چه میگویند خلاف آن را عمل میکند. این قبیل اشخاص با آن که تصور میکنند دیگران را فریب میدهند در حقیقت خودشان را فریفتهاند و چون فاقد صداقت و صمیمیت میباشند هیچ کس به آنها اعتماد و اطمینان نمیکند و عاقبت هم به هیچ یک از آمال و مقاصد خود نمیرسند و هیچ اقدام آنها قرین پیشرفت و کامیابی نمیگردد.
بعضی دیگر در مدعیات خویش از جادهی راستی منحرف میشوند و خصایص و مزایایی به خود نسبت میدهند که در حقیقت فاقد آنها میباشند بر خلاف این جماعت اشخاص صادق و راست گو همیشه عفیف و کم مدعا هستند و هرگز از لیاقت و قابلیت و اعمال خود لاف و منم نمیزنند در موقعی که «پیت» مریض و در بستر مرگ افتاده بود خبر شجاعتها و اعمال درخشان «ولینگتون» در هندوستان به او رسید و به دوستان خود گفت (من هر چه بیشتر خبر پیشرفت و هنرمندی او را میشنوم بیشتر حس تواضع و عفاف او را تمجید و تقدیر میکنم زیرا هیچ کس را مثل او ندیدهام که این همه لیاقت و کفایت از خود بروز داده باشد و معذلک حس غرور و خود بینی ابداٌ در او راه نیافته باشد.
«پروفسور تپندال» نیز راجع به «فرادای» میگوید «مشارالیه از هر گونه لاف و خودستایی چه در فلسفه و علوم و چه در امور متعارفی زندگانی اکراه و انزجار داشت». همین طور «دکتر مارشال هال» از جمله اشخاصی بود که حس صداقت و وظیفه شناسی و جوانمردی وی به سر حد کمال رسیده بود یکی از دوستان خیلی نزدیک و صمیمی وی میگوید مشارالیه هر وقت دروغ یا خیانتی از کسی میدید فردا آن را فاش میساخت و میگفت «من نمیتوانم به تحمل دروغ رضایت بدهم». «مارشالها» قضیه «راستی و دروغ» را به دقت در میزان فکر خود سنجیده و چون تصمیم قطعی به پیروی از حق و صداقت گرفته بود هرگز از راه آن منحرف نمیشد و از هیچ گونه فداکاری درباره آن فرو گذار نمیکرد.
«دکتر ارنولد» قبل از هر چیز جدیت داشت که روح صداقت و حقیقت جویی را در جوانان بدمد زیرا معتقد بود که این خصلت ملکوتی اساس فضیلت و تقوی و ریشهی تمام مکارم اخلاقی انسان است و به این جهت راستی را (جلاء اخلاق و تابناکی روح) نام نهاده بود و قدر و منزلت آن را از سایر صفات و مزایای اخلاقی بالاتر میدانست. هر وقت دروغی از شاگردان خود کشف میکرد آن را به منزلهی جرم بزرگ اخلاقی تلقی مینمود ولی در عین حال هر کدام از آنها هر چه به او میگفتند با کمال اطمینان قبول میکرد و میگفت «البته آن چه تو میگویی راست است و من قول تو را باور دارم». به این ترتیب اطفال را از ابتدا به راستی و درستی و اعتماد به قول یک دیگر عادت میداد و بالاخره این رفتار او طوری در شاگردان مؤثر واقع گردید که همه به هم میگفتند «دروغ گفتن به (ارنولد) حقیقتاٌ باعث ننگ و خجالت است زیرا او همیشه حرفهای انسان را باور میکند و به همه کس اعتماد دارد».
عالیترین سر مشق و نمونهای که از صداقت و وظیفه شناسی و کوشش و جدیت متمادی انسانی میتوان ذکر کرد تاریخچه زندگانی (ژرژ ویلسون) معلم سابق دارالفنون (ادینبورک) است با آن که ما خلاصه شرح زندگانی او را در این جا برای نمونه و مثل وظیفه شناسی ذکر میکنیم معذلک میتوان آن را تمثیلی برای عزم و استقامت و بردباری و پشت کار نیز قرار داد.
زندگانی (ویلسون) نمونهی حیرت انگیزی از همت و فعالیت بشری است و در حقیقت میتوان آن را مصداق ظفر و غلبهی روح انسانی بر جسم دانست و آن را شاهد قول آن شخص صیاد قرار داد که به (دکتر کاین) گفته بود (آقا مطمئن باش که این روح آسمانی هر وقت باشد جسم را از آلودگیهای این جهانی بیرون میکشد).
«ویلسون» در دورهی صباوت طفلی چابک و با هوش بود ولی قبل از رسیدن به حد بلوغ علائم نقاهت و ضعف در مزاج او ظاهر گردید و هنوز پا به سن هفده سالگی نگذاشته بود که حالت عصبانی و بی خوابی بر او عارض شد و خودش در همان وقت به یکی از رفقای خود گفته بود «من تصور نمیکنم زیاد زنده بمانم ولی معذلک فکرم تا آخرین لحظه کار خواهد کرد و بدنم نیز مجبور خواهد بود که از آن پیروی نماید» این اظهارات از طرف جوانی هفده ساله قدری عجیب به نظر میرسید لیکن او حقیقت گفتار خود را بعدها به ثبوت رسانید و بدون آن که اعتنایی به حالت مزاجی خویش نماید سر تا سر عمر خود را صرف تحصیل و مطالعه و کارهای فکری نمود. گاهی که به خیال ورزش بدنی میافتاد چون از روی شتاب و عجله حرکات آن را انجام میداد بیشتر باعث ضعف و صدمه مزاج خود میگردید و غالباٌ به گردشهای طولانی در نواحی کوهستانی رفته و پس از آن که خسته و کوفته میشد به منزل مراجعت میکرد و بلافاصله به کارهای فکری اشتغال میورزید.
در یک از گردشهای طولانی خود که هشت فرسنگ راه رفته بود قوزک پایش شکست و وقتی به خانه آمد مدتی مریض و بستری شد و بالاخره هم پای راست او را قطع کردند. این پیش آمد ذرهای از پشت کار و فعالیت وی نکاست و از آن به بعد مشغول نوشتن و نطق کردن و تدریس علمی شیمی گردید. کمی بعد گرفتار مرض «رماتیسم» و چشم درد شد و در نتیجهی این امراض چون دیگر خودش نمیتوانست چیزی بنویسد خطابههای خود را به خواهرش میگفت و او برایش مینوشت. آلام و صدمات جسمانی او در این وقت به حد و حصر نمیگنجید و جز به وسیله تزریق ادویه مخدره نمیتوانست دقیقهای به خواب رود. در این اثنا یک مصیبت دیگر نیز به وی رو کرد و در حینی که از درد پا و چشم مینالید علایم مرض قلبی در سینه او ظاهر شد. اما این همه امراض و شداید نمیتوانست بر عزم و ارادهی وی غلبه نماید و هفتهی یک روز در «مدرسه صنایع ادینبورک» مرتباٌ حاضر میشد و در حضور جمعیتی کثیر خطابهی خود را ایراد مینمود و تا وقتی که عهده دار این شغل بود حتی یک روز هم از حضور در مدرسه غفلت نورزید. البته انجام این کار برای شخص علیلی مثل او بی نهایت دشوار و خسته کننده بود و به همین جهت هر وقت در موقع عصر از مجلس خطابه به خانه مراجعت میکرد از فرط خستگی پالتوی خود را به گوشهای انداخته میگفت :«یک میخ دیگر بر تابوت من کوفته شد» و آن شب را تا صبح به بی خوابی و ناراحتی میگذرانید.
در سن بیست و هفت سالگی مشارالیه هر هفته ده دوازده ساعت در مدرسه خطابه میخواند و در تمام این مدت یا در حالت تب شدید بود و یا سرتاسر بدن او پر از جراحت و تاولهای دردناک بود. خود او مثل آن که شبح مرگ را در مقابل خویش احساس نماید و دورهی عمر خود را به ایامی مسعود منحصر بداند با کمال جدیت و کوشش کار میکرد و تلاش مینمود و لحظهای از کار کردن فارغ نمینشست. وقتی به یکی از دوستان خود نوشت که «اگر همین روزها صبح از خواب بیدار شدی و شنیدی من مردهام متعجب نشو». با وجود این هیچ وقت یأس و نومیدی بر او راه نیافت و همیشه مثل کسی که در منتهای صحت و سلامت مزاج باشد با کمال نشاط و بشاشت کار میکرد و میگفت «زندگی در کام هیچ کس لذیذتر از کسی نیست که ترس مردن را از دل خود بیرون کرده باشد».
گاهی به واسطه خون زیادی که از ریتین وی خارج میشد قوتش ساقط میگردید و اجباراٌ از کار میافتاد لیکن پس از چند هفته استراحت و تغییر آب و هوا مجدد به کار خود مشغول میشد و میگفت «آب رفته دوباره به جوی باز آمد!» با آن که مرض قلبش روز به روز شدت میکرد و سرفههای شدید دقیقهی او را آسوده نمیگذاشت معذلک به شغل خود که ایراد خطابه بود ادامه میداد و هرگز حاضر به تعطیل کار خود نمیشد. از بدبختی یک روز در موقع حرکت به زمین افتاد و وقتی خواست از جا بر خیزد استخوان شانهاش شکست و بر مصائب بی شمار او یک مصیبت تازه دیگر نیز افزوده گشت! اما تعجب کار او در این بود که از دست تمام این بلیات و امراض متوالی به طرز حیرت آوری رهایی مییافت و وجود او به مثابه تن ضعیفی بود که در مقابل طوفانی سهمگین خم میشد ولی کمر آن نمیشکست و همین که طوفان تمام میشد دوباره قد علم میکرد.
به جای آن که رنج تب و درد مرض بر فکر و مزاج او مسلط شده باشد بر عکس روح او دائماٌ با نشاط و سرور و صبر و استقامت مأنوس بود و در میان تمام بلیات و مصائبی که از هر طرف او را احاطه کرده بود فکر او کاملاٌ روشن و آرام و بی دغدغه باقی مانده و مثل آن که احساس قوت چندین نفر را در خود کند منظماٌ به کارهای روزانه خویش میپرداخت. با وجود این خودش احساس مرگ در خود میکرد و بزرگترین تشویش و نگرانی او این بود که مبادا اهل خانه و دوستانش از حالت واقعی او اطلاع یابند و همه دچار ماتم و اندوه بی پایان شوند. در یک موقع گفته بود «من خودم را نزد خویش و بیگانه خوشحال و مسرور جلوه میدهم ولی در عین حال میدانم که مردنی هستم و خود را محرمانه برای استقبال مرگ آماده میسازم».[5]
باز هم از کار تعلیم دست نمیکشید و مثل سابق در مدرسه صنایع و در مؤسسه فلاحتی خطابههای علمی ایراد میکرد. یک روز پس از آن که از مجلس خطابه مراجعت کرد در منزل به خواب رفت و هنوز چند ساعتی نخوابیده بود که ناگهان بیدار شد و مشاهده کرد که یکی از شرایینش پاره شده و مقدار زیادی خون از او رفته است. این حادثه با آن که بر او مسلم نمود که موکل مرگ برای ملاقات او آمده و به انتظار وی نشسته است ولی به هیچ وجه او را مأیوس و متوحش نساخت و مثل «کیت»[6] که به همین قسم مرض گرفتار شده بود خود را به دست غصه و ملالت نسپرد. بر عکس در موقع صرف غذا به عادت معمول یا سایر اعضاء خانواده بر سر سفره حاضر شد و روز بعد نیز بنا بر وعدهای که قبلاٌ داده بود دو خطابه مفصل ایراد کرد ولی به واسطه هیجانی که در موقع تکلم بر او دست داده بود مجدداٌ شریان پاره شد و مقداری خون از بدنش خارج گردید.
پس از آن به طوری مریض بستری شد که دیگر هیچ کس تصور نمیکرد یک شب هم زنده بماند ولی بحران مرض را گذرانید و دوباره اندکی افاقه یافت. در همین موقع او را به شغل مهم ریاست «موزه صنعتی اسکاتلند» منصوب نمودند و این شغل علاوه بر خطابههایی که بایستی همه هفته در مدرسه صنعتی ایراد نماید متضمن مقدار زیادی کار و زحمت جدید برای او بود.
از این به بعد به قول خودش «موزه عزیز» یگانه باعث سرگرمی و اشتغال خاطر او بود و هر چه قوه و توانایی باقی داشت در راه آن به مصرف میرساند- در حینی که با کمال دقت مشغول جمع آوری اشیاء و نمونههای مربوط به موزه بود اوقات فراغت خویش را صرف ایراد خطابههای علمی در مجامع مختلفه مینمود و دقیقهی نمیتوانست فکر یا بدن خود را فارغ و بی کار نگاه دارد مشارالیه تنها آرزویش این بود که در حین کار دنیا را وداع گوید و به همین جهت آن قدر مزاج ضعیف خود را به کار انداخت تا یک باره قوتش ساقط گشت و در یک روز از معده و ریتین او با هم خون جاری شد و او را اجباراٌ وادار نمود که دست از کار بکشد و مدتی به استراحت بپردازد[7] خود او در یک جا مینویسد (مدت یک ماه یا چهل روز طوفان هولناکی بر پا بود: باد هر چند به نظر جغرافیایی از طرف (ارض متیرک) میورزید لیکن از حیث اثر و خاصیت گفتی از سرزمین ملعون «ایسلاند» بر خواسته است – من مثل اسیر جنگی که تیری در قلبم نشسته باشد در ماه گذشته علی الاتصال یا لرزیدهام و یا از حرارت جوشیدهام و به قدری خون از سینهام آمده است که دیگر رنگ به صورتم نمانده و قوتم تمام شده است الآن قدری احساس بهبودی در خود میکنم و فردا آخرین خطابهی خود را راجع به (فنون) در مدرسه صنایع ایراد خواهم کرد و بی نهایت شادمان و خرسندم که وظیفه خود را تا لحظهی آخر به انجام رسانیده و در عرض این مدت حتی یک جلسهی خطابهام را هم تعطیل نکردهام).
این حال آیا تا کی به طول میانجامید؟ ویلسون خودش هم از فهم آن عاجز بود زیرا میدید مدتی است جان او ذره ذره از بدنش خارج میشود و معلوم نیست کی یکباره آسوده خواهد گردید. عاقبت خسته و افسرده گشت و بدنش طوری از کار افتاد که حتی نوشتن یک مکتوب دوستانه هم عذاب و صدمهی بسیار برای او داشت و احساس میکرد که از هر کاری بهتر در دنیا «دراز کشیدن و خوابیدن است» با وجود این چندی بعد رسالهی کوچکی به اسم «ابواب پنجگانه معرفت» برای مدرسه یک شنبه نوشت و بعدها هم آن را کامل تر کرده و به شکل کتابی منتشر نمود. به علاوه همین که باز قدری قوت یافت به شغل سابق خود باز گشت و مشغول ایراد خطابههای علمی در مدارس و مجامع گردید و در ضمن هر وقت فرصتی به دست میآورد آن را هم صرف انجام کارها و تقاضاهای مردم میکرد. در مکتوبی که به برادرش نوشته است میگوید «من در انظار مردم آدمی خوب و دیوانه قلم رفتهام زیرا در یک موقع تنگ حاضر به قبول شغل مدرسی در «انجمن فلسفی» شدم و خطابهای راجع به «نور قطبی» ایراد کردم. اما من کار را دوست میدارم و بدون آن نمیتوانم دقیقهی زیست کنم.
پس از آن دورهی شدت امراضش فرا رسید: شبها را بی خوابی میکشید روز از فرط درد آسوده نبود و سرفه و خون از سینهاش روز به روز زیاد تر میشد. خود او میگوید «تنها قایق استراحت و آرامش من موقعی بود که مشغول نطق بودم» در همین حال نقاهت و مرض مصمم شد که تاریخچهی حیات ادوارد فورز را بنویسد و این کار را هم مثل سایر اقدامات خود با کمال توانایی و اقتدار به انجام رسانید، روزی در مجمع معلمین مدت یک ساعت راجع به علوم و صنایع نطق کرد و چون حضار از بیانات او فوقالعاده مسرور گردیدند و از او تقاضا کردند که به نطق خود ادامه دهد و او هم مدت نیم ساعت دیگر برای آنها حرف زد: در همین موقع در دفتر یادداشتهای خود مینویسد «خیلی عجیب است که انسان بتواند احساسات جمعیتی را مانند گل نرم در دست خود بگیرد و آن را در هر قالبی که بخواهد بریزد. این قدرت در هر کس باشد مهم است و دارندهی آن گرفتار مسئولیت شدیدی میباشد… تصور نشود که من به عقیدهی خوب دیگران بی علاقه و بی اعتنا هستم. بر عکس به این موضوع اهمیت بسیار میگذارم ولی همیشه میل دارم مردم بالاستحقاق به من حسن عقیدت داشته باشند. سابقاٌ حالم بدین منوال نبود و با آن که هیچ وقت نمیخواستم صاحب شهرت و معروفیت بدون استحقاق باشم لیکن همه وقت به آسانی خود مرا ذیحق میپنداشتم، اما حالا لفظ «وظیفه» در نظر من بزرگترین کلمه دنیا است و به هر کاری که دست میزنم قبل از همه چیز وظیفه و مسئولیت خود را در نظر میگیرم.»
این عبارت را چهار ماه قبل از مرگش نوشته بود و یک ماه بعد نیز این جمله را نوشت :«قماش زندگانی من به جای آن که سال به سال بافته شود هفته به هفته تنیده میشود» این اوقات دائماٌ گرفتار جریان خون از سینه و ریتین بود و باقی ماندهی قوای او به سرعت رو به تحلیل میرفت اما باز دست از کار نمیکشید و به عادت معمول به ایراد خطابه میپرداخت. یکی از دوستانش به وی پیشنهاد کرد که چند نفر پرستار برای مراقبت حال او بگمارد ولی ویلسون به این پیشنهاد خندید و گفت مادامی که کم ترین اثر و علامت قوت مزاج در من باقی است ممکن نیست کسی بتواند مرا از کار باز دارد.
یک روز در پاییز سال 1859 در موقعی که از مجلس خطابه دارالفنون «ادینبورک» مراجعت میکرد پهلویش درد گرفت و تا به منزل رسید به قدری درد شدت یافت که قادر به بالا رفتن از پلهها نگردید. فوراٌ اهل خانه چند نفر طبیب حاضر کردند و اطباء پس از معاینه کامل گفتند ریتین او جراحت کرده و کبدش نیز معیوب شده است. شدت این امراض به قدری بود که مزاج علیل و بی قوت او طاقت مقاومت با آنها را نداشت و به این جهت چند روز بعد به آرامگاه جاودانی خود که آن قدر شایق پیوستن بدان بود رخت کشید و قول شاعر صادق آمد که:
«مرده را با گریه و سوگواری خود عذاب مده مگر نمیدانی که شام زندگانی پر از رنج و محنت او به صبح درخشنده روشنی خاتمه یافته است.»
زندگانی ژرژ ویلسون که خواهر خود را تاریخچهاش را با قلمی شیوا نگاشته است یکی از حیرت انگیز ترین تراجم احوال بشری است که با درد و رنج و محنت دائمی و صبر و پشتکار و فعالیت خستگی ناپذیر آمیخته است سرتاسر دورهی زندگانی او تمثیل مجسمی است از اشعاری که خود او در وصف رفیق نیک سیرت متوفای خویش «دکتر جان راید» سروده و در آن جا میگوید:
«تو در دورهی حیات خود به منزلهی درس جرئت و ایمان و امیدواری بودی. در زندگی ما از اعمال حسنهی تو در شگفت بودیم و پس از مرگت به تو رشک میبریم.
تو صاحب نجابت و تقوی بودی و قوت و عزم و تاب تحمل و استقامت بسیار داشتی معذلک هیچ وقت جز نرمی و رأفت و ملاطفت از تو دیده نمیشد».
اسم این زن «ویکتوریا کولونا» بوده و «میکل آنژ» صنعت گر مشهور و «ارستو» شاعر بزرگ ایتالیایی در زمره ی خواستگاران او بوده اند و هر کدام به افتخار او آثار بزرگی از خویش باقی گذاشته اند.[1]
-« دیان فارا » در کتاب نفیس خود موسوم به (جویندگان حق ) می گوید «اپیکتوس مسیحی نبود و در نوشته های خود فقط یک جا اسم مسیحیان را می برد و در آن جا هم با کمال بی انصافی می گوید صبر و استقامت عیسویان در مقابل رنج ومصیبت و بی اعتنایی آن ها به مال و متاع دنیا فقط یک قسم عادت می باشد متاسفانه هیچ یک از حکمای مشرک به شرف درک حقیقت آیین مسیحیت نائل گردیدند و همه ی آن ها تصور می کردند که در این مزبور فقط تقلیدی از احکام وقوانین فلسفه است و متظمن هیچ گونه نظام و قائده ی دیگری نیست . به همین جهت نسبت به آن سوء ظن داشتند ویا با نظر تردید در آن می نگریستند و در همه جا به بی انصافی و بی اعتدالی از آن سخن رانده اند و غافل بوده اند که در مسیحیت کمال مطلوب و قوانین و نظاماتی یافت می شود که از تمام مواعظ و حکم عالیه آن ها در می گذرد .[2]
1«ولینگتن» نیز مثل « واشنگتن » به واسطه ی وظیفه شناسی و انجام آن چه که به نظر خودش صحیح و درست می آمد شهرت و «محبوبیت»خود را از دست دادبه طوری که وقتی در کوچه های لندن حرکت می کرد مردم از اطراف به وی هجوم می آوردند و در موقعی که زنش درخانه وفات یافته بود جمعیت پنجره های منزلش را می شکست.همین طور«سر والتر اسکات»نیز در یک موقع طرف بغض و کینه مردم قرار گرفت و با فریادهای بلند او را تمسخر می نمودند.
[1]– مقصود جنگ فرانسه و آلمان است در زمان ناپلئون سوم که فرانسویها شکست فاحشی خوردند و «الزاس ولورن» را از دست دادند.
[2]– راپرت «بارون استوفل» چون دارای اهمیت و قیمت فوقالعاده است بی مناسبت ندانستیم قسمتی از آن را در این جا نقل کنیم:
«هر کس در برلن زندگی کرده باشد تصدیق میکند که پروس ها مردمانی فعال و با اراده و وطن پرست هستند و دارای ملکاتی فاضله و معتقدات راسخه میباشند و هنوز حس عیاشی و تن پروری اخلاق و روحیات آنها را فاسد نساخته است و به هر چیز خوب و عالی که میرسند با کمال ایمان به ان احترام میگذارند. اما با کمال تأسف باید اعتراف نمود که در فرانسه اخلاق عمومی مردم درست نقطه مقابل اینجاست. فرانسویها به همه چیز با نظر تمسخر و استهزاء مینگرند و به فضیلت و تقوی و زندگی خانوادگی و مذهب و شرافت و وطن پرستی و تمام عواطف شریفه انسانی میخندند و آنها را موضوع شوخی و سخریه خود قرار میدهند، تئاترهای فرانسه به صورت مدارس و مکتبهایی در آمده است که علناً در آنها درس سفالت و بی حیایی تدریس میشود و به کام این جامعه جاهل و بی سواد که در گرداب جهل و بد اخلاقی غوطهور است و به هیچ وجه قادر به اصلاح اوضاع و احوال خود نیست قطره قطره زهری کشنده میچکاند. صفات خوب و ملکات فاضله ملی یکی بعد از دیگری از میان میرود و معدوم میشود. ببینید از علو و کرامات طبع و حس وظیفه شناسی و عزت نفس دیرینه ما چه باقی مانده است؟ اگر حال ما به همین منوال ادامه یابد روزی خواهد رسید که از ملت نجیب فرانسه جز ذکر معاصی و خطایای آن هیچ گونه اثر دیگری در تاریخ عالم باقی نماند. از طرفی در همین موقع که فرانسه آهسته آهسته به گرداب مذلت و تیره روزی فرو میرود ملتهای زندهی دیگر با کمال جدیت میکوشند که او را در راه ترقی و تعالی عقب مردم را به راه راست بیندازد و خود به زودی از او پیش افتاده و او را در ردیف ممالک منحط و متأخر قرار دهند. اما افسوس که فرانسه فعلاً چشم خود را بسته و به خواب غفلت و بی خبری فرو شده است.
میترسم اظهار این عقاید به مذاق فرانسه خوش نیاید و با وجود حقایق ثابته ای که در بر دارد هموطنان من آنها را نپسندند. خیلی آرزو میکنم که عدهای از رجال منورالفکر و بی تعصب فرانسه مسافرتی به پروس نمایند و این سرزمین هنر را مورد تحقیق و مطالعه خویش قرار دهند تا ببینید پروس ها چه ملت باهوش و ساعی و قوه الاراده ای هستند که هر چند رقت عواطف و لطافت طبع فرانسویها در آنها مفقود است لیکن در عوض صاحب جمیع مکارم و فضایل اخلاقی میباشند و قوه پشت کار و حس نظم و ترتیب و اقتصاد و وطن پرستی و وظیفه شناسی آنها در هیچ ملت دیگر عالم نظیر ندارد و افراد به واسطه دارا بودن حس عزت نفس از قانون اطاعت میکنند و به مقامات ما فوق طبقه خویش احترام میگذارند. اگر فرانسویها به آلمان بیایند مملکتی خواهند دید که پایه تشکیلات و مؤسسات آن بر شالوده متین و مستحکم اخلاقی قرار گرفته است و افراد عالی رتبه و طبقات عالیهی آن همه لیاقت و شایستگی احراز این مقام را دارند و به واسطه ترتیب و معلومات کامله خود وقت و زندگانی خویش را وقف خدمت گذاری به وطن و مملکت مینمایند و بهترین نمونه وطن پرستی را به دیگران میآموزند. خواهند دید که در این مملکت اداره و حکومت فوقالعاده ممتازی بر س کار است هر چیزی با نظم و ترتیب مخصوصی بر جای خود قرار گرفته و در هر یک از امور سیاسی و اجتماعی قاعده و انتظام کاملی حکم فرما میباشد. مملکت پروس را میتوان به بنای عظیم و مستحکمی تشبیه نمود که هر چند صورت ظاهر آن فاقد هر گونه رنگ و روی فریبنده میباشد لیکن شکوه و احتشام کلی و استحکام و عظمت پیها و دیوارها و تالارهای آن در نفس بیننده تأثیری عمیق مینماید.
حال ببینیم مملکت فرانسه چیست و جامعه فرانسوی در این دوره اخیر به چه حال بوده است ملت فرانسه فعلاً عبارت است از عناصر مختلفه ای که با بی نظمی و اغتشاش تمام در هم آمیخته و با آن که همه کس خود را لایق و مستحق رسیدن به مقامات عالیه میداند معذلک هیچ کس متوجه این نکته نیست که برای نیل به مقامات پر مسئولیت شخصی بایستی صاحب فکر متین و قوای عقلانی باشد و از اخلاق و ملکات فاضله بهرهی برده و با امور دنیا نیز آشنا و مأنوس باشد، در مملکت ما غالب مشاغل عمده به دست اشخاص جاهل و بی تربیتی افتاده است که تنها امتیاز آنها عنوان و منصب و گاهی هم قوه حرف زدن و پشت هم اندازی است، این است شمه ای از اوضاع ننگ آور اداری و اجتماعی فرانسه که مادامی که حال به همین منوال باقی است بالطبع مردم آن بی کاره و سرگردان هستند و هیچ کدام نمیدانند چه چاره بیندیشند و چه راهی برای خود اختیار نمایند.
فرانسویها چون فاقد صفات و مزایای اخلاقی هستند به نظام و قاعده عمومی پا بست نیستند و نمیتوانند از منافع انتظام و تربیت فایدهای حاصل کنند. از قبول هر بدعت و قاعدهی جدیدی که نتواند قوا و تأثیرات آن را درک نمایند و برای اجرای آن احتیاج به تقوی و ملکات فاضلهی از قبیل وظیفه شناسی و ایثار نفس و فداکاری در راه وطن داشته باشند اکراه دارند. همان طور که اخلاق افراد فقط در نتیجه تجربه تصفیه و تهذیب میشود همان طور نیز اقوام و ملل قبل از شروع به اصلاح تشکیلات و مؤسسات سیاسی خود محتاج به عبرت و تنبهی میباشند. به این جهت بود که پروس تا جنگ (ینا) را ندید به پایه قدرت و عظمت کنونی خود نرسید (مقصود جنگی است که ناپلئون در شهر«ینا» پروس ها را شکست داد).
[3]– «دو تو کوپل» با وجود حسن خلق و کرامت طبع خود قدری تند و بی حوصله بود. خود او در مکتوبی که فوقاٌ بدان اشاره شد میگوید «بعضیها در حال بغض و تنفر خدمتی به دیگران میکنند و بعضیها در حال علاقهمندی و محبت. خدمات جماعت اول چون با بی میلی و خشونت انجام میگیرد همیشه ناقص و ناتمام میماند و هیچ کس هم از آن قدر دانی و تشکر نمیکند. من همیشه میل دارم از زمزمهی طبقه ثانی باشم ولی از شما چه پنهان که گاهی موفق نمیشوم من به طور کلی دوستدار بشر هستم و مردم را دوست میدارم لیکن دائماٌ در طی زندگانی خود با اشخاصی مواجه میشوم که دنائت و سفالت آنها باعث تحریک خشم و غضبم میشود و هر روز باید با نفس خویش در جدال و ستیز باشم که مبادا از هم جنسان خود تنفر و انزجاری در دل بگیرم (نقل از یادداشتهای دو تو کوپل جلد اول)
[4]– معاهده ایست که دول اروپا در زمان لویی چهاردهم پس از زد و خوردهای طولانی در «اوترخت» منعقد کردند و به موجب آن اسپانی و فرانسه غالب متصرفات و مستملکات خود را از دست دادند.
[5]– این قبیل خودداری و تملک نفس نادرالاتفاق نیست و شواهد زیادی میتواند برای آن ذکر کرد. من خودم زن جوانی را از هم شهریهای همین «پروفسور ویلسون» میشناختم که مبتلا به مرض سرطان پستان شده بود و برای آن که پدر و مادرش از مرض او مضطرب و متوحش نشوند آنها را از ناخوشی خود مطلع نساخت تا بالاخره طبیب معالج وی لازم دانست که زخم را عمل کنند. وقتی جراح برای این کار به خانه آمد خود دختر با کمال گشاده رویی در را گشود و او را به طبقه فوقانی عمارت برده خود را تسلیم عملیات جراحی طبیب کرد و تا وقتی عمل کاملاٌ تمام نشد نگذاشت والدینش از قضیه مستحضر گردند. اما متأسفانه زخم خیلی در گوشت فرو رفته بود و عملیات جراحی مفید نیفتاد و دخترک کریمالنفس وفات یافت و تا وقتی هم که میمرد ابداٌ شکوه و شکایتی نکرد و بر عکس همیشه خرم و مسرور بود. (مؤلف)
[6]– یک شب در حوالی ساعت یازده «کیتز» به خانه مراجعت کرد و حال مزاجی او به قدری مغشوش بود که هر کس او را نمیشناخت و حالش را میدید تصور میکرد مشروب زیاد استعمال کرده و مست است. در خانه به دوستانش گفت که مدتی در درشکه معطل شدم و به واسطه سرما خوردگی سخت احساس تب در خودم کردم ولی الآن حالم بهتر است بعد از آن بر تخت خواب خود رفت و هنوز سرش را بر روی متکا نگذاشته بود که سرفهی آهسته کرد و گفت «از دهان من خون آمده است چراغ را بیاورید ببینم» وقتی چراغ آوردند مدتی خیره به لکهی خونی که از دهانش آمده بود نگاه کرد و بعد با قیافهی متین و آرام به رفقایش گفت «من رنگ این خون را میشناسم و میدانم که از شریانم خارج شده است، این یک قطرهی خون به منزلهی حکم قتل من است و من باید بمیرم و جای هیچ گونه شک و تردید باقی نیست «نقل از تاریخچهی زندگانی (کیتز) تألیف هرتون».
در مورد «ژرژ ویلسون) ابتدا خون از معده خارج میگردید ولی بعد مثل کیتز از قلب و ریتین او نیز خون میآمد. خود ویلسون بعدها وقتی تاریخچهی حیات کیتز و (لمب) را قرائت نمود متأثر و اندوهگین شده گفت محبت و علاقهی برادرانه ی (لمب) مانند هالهای در اطراف زندگانی او حلقه زده است و صفحه حیات او را روشن و نورانی میکند لیکن بالین مرگ کیتز مانند دل شب تیره و ظلمانی است و یک پرتو روشن در سرتاسر زندگانی او دیده نمیشود!»
[7]– در ابتدا اطبای معالج او خونی را که از معده خارج میشد اشتباهاٌ از ریتین تصور نمودند و وقتی «ویلسون» این قضیه را شنید گفت از این که مثلاٌ عبارت ذیل بر روی سنگ قبر مینوشته شود چه تسلی و دل داری عاید من خواهد گردید.
«این است آرامگاه جاوید ژرژ ویلسون».
که از مرض «خون معده» مرده است نه از «خون ریتین»!

اولین باشید که نظر می دهید