رفتن به نوشته‌ها

آئین فرزانگی مطالب

دوره دانشجویی در لندن خاطرات دکتر صدیق اعلم

دکتر صدیق اعلم در صفحه 103 جلد اول یادگار عمر می نویسد:

سال تحصیلی 1916-1915 پایان پذیرفت و در روز 24 ژوئن 1916 امتحانات ریاضی عمومی را با موفقیت طی کردم و به دریافت شهادتنامه آن نائل آمدم.

در آن سال بود که تازه فهمیدم تحصیلات عالی چیست و برای نخستین بار بود که به جهل و نادانی خود پی بردم. در مقابل دریای بیکران دانش، حقارت خویش را احساس کردم.

استادانی چون پل آپل و کونیکس  و وسیو سرچشمه فیض و مشعل تابان بودند. آپل که ریاست دانشکده علوم را به عهده داشت پس از مدنی به ریاست والای دانشگاه ارتقاءیافت. وی به اندازه ای خلق نیکو و شکیبایی داشت و به اندازه ای فروتن و شکست نفس بود و به طوری مسائل پیچیده ریاضی عالی را شرح می داد که به نظر من اگر مردم عادی را از کوچه و بازار به تالار درس او می آوردند به سادگی مسائل ریاضی را با بیان شیوای او درک می کردند. کتاب هایی که در رشته ریاضی نوشته است برای سالیان دراز مورد استفاده دانشجویان قرار خواهد گرفت.

نتایج عمده ای که در این سال تحصیلی به دست آوردم این بود که در ریاضیات عالی شهادت نامه این دانشگاه را به دست آوردم،

در اثر تدریس زبان انگلیسی و مطالعات انواع کتاب ها بر اطلاعتم در آن زبان افزوده شد.

با دو روزنامه فرانسوی زبان ارتباط پیدا کردم به طوری که مطالبی درباره ایران و نجاوزاتی که اجانب نسبت به آن داشته اند به چاپ رساندم.

به عضویت حزب سوسیالیست فرانسه درآمدم و با افکار مترقی آن آشنا شدمو معتقد شدم،در دنیا باید عدالت اجتماعی و تعدیل ثروت صورت پذیردتا توده های ملل آرامش یابند و صلح و صفا در جوامع بشری دوام یابد.

در آموختن زبان فارسی تجاب جدیدی پیدا گردم.

و توانستم در مقابل انگیزه ها و غرائز و هوا و هوس و نفس سرکش ایستادگی کنم.

درپایان سال تحصیلی خستگی بسیار احساس می کردم زیرا باید هر هفته ای علاوه بر بیست ساعت تحصیل در دانشگاه های پاریس لااقل بیست ساعت صرف مطالعه کنم و تکالیف کتبی را انجام دهم و دو سفر به ورسای برای تعلیم زبان فارسی داشته باشم و دو بار به تدریس انگلیسی بپردازم و چند ساعت نیز در وی خواندن جراید فرانسه و ایران و کتاب های آبی و نوشتن مقاله و حشر و نشر با سوسیالیست ها و دیگران کنم. از طرفی بمباران پاریس از طرف هواپیماهای دور پرواز آلمان مرا از نظر جسمی و روحی خسته کرده بود.

لذا از وزیر مختار که  توصیه فرموده بودند،  در هر هفته یک بار به ایشان تلفن بزنم، و نیز برای تکمیل زبان انگلیسی، درخواست کردم موافقت کنند تعطیلات تابستان را در انگلستان به سر برم. ابتداء موافق نبودند ولی پس از بیان شرایط جسمی و روحی خودم بلاخره توافق ایشان را جلب کردم.

وی شرحی به سفارن ایران در لندن نوشتند و در آن تهایت لطف را به من کردند و در ضمن نامه ای به پروفسور ادوارد برون که از دوستان دیرینه وی بودند نوشته و تحصیلات مرا تشریح فرمودند و در ضمن اشتیاق این جانب را به زیارت آن استاد شهیر یادآور شدند.

باری بالاخره در اوایل ژوئیه 1916 از پاریس عازم لندن شدم.

باری تنها راهی که برای مسافرت غیرنظامی دایر بود از طریق بندر لوهاور بود. اندکی از نیمروز گذشته بود که در بندر مذکور از قطار راه آهن پیاده و پس از انجام تشریفات قانونی در گمرک بر کشتی سوار شدم . ساعتی پس از حرکت در کشتی بودیم که مشکلات زیادی به وجود آمد.  ناخدا اعلام کرد که زیر دریایی دشمن نزدیک است و باید فوراً کمر بندهای نجات را ببندید.همه مسافران مضطرب شدندو در انتظار سرنوشت ایستادند و با وحشت به دریا نگاه می کردند. کشتی به سرعت خود افزود تا به آسانی هدف اژدر واقع نشود. در این موقع عده زیادی مشغول دعا خواندن و استعانت از حضرت مسیح شدند. اما من با توکل برخدا از همه چیز چشم پوشیدم و با قوت قلب خود را به خدا سپردم. حدود نیمساعت بدین منوال گذشت که دو ناوشکن انگلیسی از چپ و راست نمایان شدند و به ما نزدیک شدند به نگهبانی پرداختند و همین که اطمینان حاصل کردند که خطری در پیش نیست.راه ما را باز کردند و  با شکرگزاری از پروردگار توانا مقارن غروب به بندر سوث هامپتون رسیدیم و پس از تشریفات ویژه گمرک ارائه هویت و سفارشنامه خطی سفارت ایران در قطاری که آماده بود سوار و رهسپار لندن شدم در اوایل شب بدانجا رسیدم.

در مهمانخانه نزدیک ایستگاه شب را به صبح آوردم بامدادان به سفارت رفتم و به ملاقات آقای منظم السلطنه (میرزا فتح الله خان نوری اسفندیاری) دبیر اول سفارت نائل آمدم. پدرم با پدر ایشان مراوده و معامله داشت و مرا با آغوش باز پذیرفت و فورا به دستور منشی محلی را در سفارت در جنوب غربی شهر در استانلی گاردنزکه عموما محل سکونت اشخاص متوسط و متعین است در خانواده ای برای من پیدا کرد و همان روز به آنجا منتقل شدم.

صاحب خانه خانمی بود که در حدود چهل و پنج سال داشت و شوهرش افسر ارتش درگذشته بود خانه مذکور با پیرمردی دانشمند و خوش سیما از خویشاوندان محارم خود زندگی می کرد  و برای اشتغال به کار و کمک به معاش دو سه نفر میهمان که مخارج آنها را بپردازند و معرف سرشناس داشته باشند می پذیرفت و با ناهار و شام از هر هفته دو لیره می گرفت. من زندگی تازه خود را شروع کردم

 اما از ساعت اول آشنایی، من دست ارادت به پیرمرد دادم و از مصاحبت او برخوردار شدم و استفاده شایان کردم علاوه بر مکالمه، در هر روز از خرمن دانش او برخوردار می شدم پس از نشست و برخاست با این خانواده رفتار من به کلی تغییر کرد زیرا من تا زمانی که در فرانسه بودم تصور می کردم غایت اعلای تمدن و فرهنگ همان است که در پاریس و فرانسه مشاهده کردم ولی همین که به انگلستان وارد شدم و قطار پاکیزه تر و مرفه تر و مردمانی مودب تر و مجامع عظیم بی سرو صدا چون ایستگاه های بسیار وسیع راه آهن لندن و نظم و ترتیب فوق العاده اجتماعات و حرمت و قدر پاسبان ها و متانت و وقار و مهربانی آنان و خانه های مستقل با صفا و کلیساهای مملو از جمعیت را به چشم خود دیدم متوجه شدم که در انگلستان یک افق درخشنده ای در مقابل دیدگانم جلوه گر شد و مثل این بود که به دریای بزرگ نوینی از هنر و صنعت و ادب و کمال و زیبایی و جمال برخوردار باشم این بود که با کمال علاقه و خضوع مجاهدت نمودم و از این بحر بیکران تشتکی خود را با چشیدن چند قطره کمی برطرف کنم.

وزیر مختار که در آن موقع میرزا مهدی خان مشیر الملک پسر ارشد علائ السلطنه بود دو روز پس از ورود برای ادای احترام به ملاقات وی رفتم معلوم شد نامه ی ممتاز السلطنه به وی رسیده بود و از سابقه من استحضار کافی داشت مشیر الملک شخصی بود کریم النفس بسیار رئوف و مهربان نمونه شرافت و نجابت و اخلاق و نسبت به دانشجوی جوان و گمنام به حدی احترام قائل بود که مرا غرق در خجالت نمود از ملاطفت و تشویق بسیار مرا برای چند روز بعد به ناهار دعوت کرد و در اون روز غذاهای بسیار لذیذ ایرانی صرف شد و با میرزای عسی خان فیض که چند سال بعد وزیر دارایی شد و برادر او دکتر موسی خان فیض آشنا شدم و توسط آنان دو سه روز بعد والاحضرت ناصرالملک نایب السلطنه سابق که در خیابان دروازه ملکه منزل داشت معرفی شدم وی از همون مجلس اول نسبت به من لطفی خاص پیدا کرد و بیش از یک ساعت از بیانات دلپذیر خود مرا محظوظ فرمود و دستور داد تا زمانی که در لندن اقامت دارم هفته ای یک روز با تلفن از او وقت بگیرم و به منزل او بروم ساعتی که هر بار برای ملاقات من معین می کرد کمی قبل از نیمروز بود و ناهار مرا نگاه می داشت و داستان ها از مشهودات خود بیان می کرد که بسیار آموزنده و دلنشین بود و من نیز از شنیدن آن حکایات جالب و شیرین و عبرت انگیز بسیار لذتی بردم و پیوسته از او تشکر و خواهش می کردم که آنها را به سلک تحریر کشد و نسل های آینده را بهره مند فرماید ولی همواره مشکلات او و معذوراتی که داشت مانع می شد از اینکه بتواند بنویسد می گفت من فرز می گفت که فرزندان من باید در ایران زندگی کنند و من چنانچه حقایق اطلاعات خود را که از گزارش هایی از زمامداران مملکت در موقع تصدی خود دریافت داشته ام روی کاغذ بیاورم کسانی که گناهانشان فاش شود دودمان مرا از بین خواهند برد باری ناصرالملک در اون موقع در حدود شصت سال داشت مردی خوش سیما و با متانت و وقار بود در غرب لندن تمام آداب و رسوم ایرانی و دستورهای مذهبی را رعایت می کرد با وجود پایگاه شامخی که احراز کرده بود هیچگاه در رفتار و حرکت و برخورد او اثری از کبر و نخوت دیده نمی شد به همه احترام می گذاشت و بزرگواری نشان می داد و در عید حال مقام و منزلت خود را به خوبی حفظ می کرد از بیانات او انسان به عمق اطلاعاتش پی می برد هم اروپا را نیکو می شناخت و هم از سیاست و تاریخ و رجال آن آگاه بود و هم اوضاع احوال ایران و افراد خانواده های مهم و علمای متنفذ و وکلای مجلس و وزرا و قوای موثر در آن را کاملا در نزدش معلوم بود.

تاریخچه پیش آهنگی به مناسبت یکصدمین سال ایجاد پیشاهنگی در ایران.

قنبر علی اکبری آشنایی با پیش آهنگی به مناسبت یکصدمین سال ایجاد پیشاهنگی در ایران ((۱۲ آذر ۱۳۰۴___۱۲ آذر ۱۴۰۴ )) جناب آقای اکبری پیش…