رفتن به نوشته‌ها

خاطره سپهبد میر احمدی

 

 

سپهبد امیراحمدی و قضیه القارعه مالقارعه

 

احمد امیراحمدی (زاده ۱۲۶۳ در اصفهان – درگذشته ۵ آذر ۱۳۴۴ در تهران) مشهور به احمد آقا خان امیراحمدی نخستین سپهبد ایران در دوره رضاشاه بود. او از عوامل مؤثر در کودتای سوم اسفند بود و در طول حیات خود هشت بار وزیر جنگ، دو مرتبه وزیر کشور، پنج نوبت فرماندار نظامی تهران، دو بار فرمانده کل ژاندارمری و سال‌ها فرمانده لشکرهای لرستان و آذربایجان و ۱۶ سال عضو مجلس سنا بوده است.

سپهبد میر احمدی در خاطرات خود می گوید:

زمانی که از میرپنجی(معادل سرتیپی) قشون جدید رضاشاه، به درجه امیر تومانی(معادل سرلشکری) ارتقا وترفیع یافتم، روزی اعلیحضرت مرا احضار نمود و با تغیّر و عصبانیت همیشگی در حالی که چشمانش از فرط غضب می‌درخشید و از آن آتش می‌بارید،خروشید که وضع طرق و شَوارع بسیار نا امن شده روزی نیست که کاروان های تجاری و همچنین دولتی که حامل غلات و حبوبات و دارو و سوخت جهت ایالات و ولایات می‌باشند گرفتار حمله راهزن های قطاعُ الطّریق نگردند و خسارت و کشته هائی به جای نگذارند .

فورا با چند ستون به استعداد هنگ‌ به سمت لرستان عزیمت کن و تا زمانی که قلع و قمع کامل نکرده ای، حق مراجعت به تهران را نداری و لیاقتت درحد درجه یاوری (معادل سرگردی) خواهد بود و گرنه مسئولیت تو در حد نگاهداری احشام و دوآب به عنوان متصدّی ایلخی چی در اصطبل خواهد بود!!

بلافاصله فوجی متشکل از چند گروهان ورزیده جنگی و گردانی لجستیکی و پشتیبانی فراهم آورده و تلگرامی به پادگان خرم آباد مخابره کردم که در وضعیت آماده باش پلنگ قرارگیرند.

درست در همان زمان کاروان سنگین دولتی به همراه چند کاروان تجاری از تهران به سمت خرم آباد و ایلام وخوزستان روان بود اما باید درخفا آن کاروان ها را پشتیبانی می نمودیم تا بتوانیم راهزن ها را در حال ارتکاب جرم غافلگیر نماییم و در همان صحرا به مجازات برسانیم.

از مسیری موازی با سرعت بالا حرکت کرده واز کاروان ها جلو زده و بسیار جلوتر از کاروان ها از دامنه کوهی بالا رفته و سه روز در غارها و دامنه کوه اردو زده تا کاروان ها به مسیر پایین دست کوه برسند عوامل تامین(عیون) و شناسائی قشون خبر دادند که تحرکاتی در بلندی‌های کوه مقابل مشاهده شده و گویا راهزن هایی از آن طرف در کمین کاروان ها حالت آماده‌ باش و حمله و تعرّض دارند.

چون کوهی که ما درآن اتراق نموده بودیم بلند تر از تپه‌های راهزن ها بود، آن ها ما را نمی دیدند در حالی که ما کاملا بر آن ها اشراف داشتیم.

بعد از چند ساعت صدای جرس شترهای کاروان که از دور می آمد نشانگر نزدیک و نزدیکتر شدن کاروان ها بود اندکی بعد راهزن ها که تعداد پرشماری هم بودند به صورت دسته های مسلّح به تفنگ های حسن موسی و سرپر چخماقی، از کمینگاه خود سرازیر شده و محافظین کاروان با آنها درگیر شدند در همین حال فرمان هجوم را صادر و از چند جهت راهزن ها را محاصره کردیم و چون تجهیزات پیشرفته مانند مسلسل شصت تیر و زنبورک و تفنگ های خودکار داشتیم در کوتاه زمانی کلّیه راهزن ها را دستگیر و آنهایی را که در بلندی مستقر بودند، نیروهای مستقر در ارتفاعات با شصت تیر هدف قرار دادند تا مزاحمتی جهت ستون های سواره که در حال جنگ و کشمکش رویارویی با راهزن ها بودند، ایجاد نگردد.

به هرحال حدود دویست و پنجاه متجاسر دستگیر و تعداد معدودی که موفق به فرار شده بودند با تعقیب شدن توسط قشون کشته و جنازه هایشان کشان کشان به صحنه کارزار برگردانده شد و اسرا با دستور من همانجا اعدام شدند.

فقط یک نفر از آنها را که پیرمردی با پیشانی نشاندار که علامت مُهر نماز بر آن مشهود بود و سن و سال بالایی داشت از اعدامش صرف نظر و او را امان دادم و شرط گذاشتم :

“حالا که دیدی امیر احمدی چگونه مجازات می‌کند، برو و به دیگر راهزنان هم برسان که دست از غارتگری و دزدی اموال مردم بردارند تا به این عقوبتِ عظمی دچار نشوند!!”

پیرمرد کمری راست کرد و گستاخانه مقابلم ایستاد و گفت:

“هیچ وقت هیچ کس را از این عمل شرعی نهی نخواهم کرد!! بار شتر کاروان مانند علفِ بیابان حلال است و فقط شتر تعلق به ساربان دارد که نباید دزدیده شود!”

از او پرسیدم که:

“این حکمت را از که آموخته ای؟! “

پاسخ داد که:

“جمعه‌ها به نماز جمعه خرم آباد به همراه هم ایل وعشیره‌ مشرّف می شویم و در آنجا امام جمعه به کرّات گفته است که در قرآن به صراحت آمده که:

اَلغارَعه ! مَالغارَعه!”

غارت شما از کاروانها منع شرعی ندارد مشروط بر اینکه خمس و زکات آن را به امام بپردازید !!! و در کلّیه مساجد‌هم‌ پیشنمازها همین توصیه رادارند به قرآن رجوع کردم دیدم تلفظ مشابه الغارت! وَالقارِعَه ! و سوء استفاده از بیسوادی این جماعت ساده لوح و بخت برگشته موجب این فجایع مترتّب بر هم شده که یکی از قربانیانش هم علاوه بر این راهزن های گرسنه و تجّار کاروان ها و خدمه آن ها به نوعی خود بنده وافواج تحت فرمان هم که نقش سرکوبگر این فتنه را به عهده داریم، در برمی گیرد. لذا پیرمرد فریب خورده!! را هم دستور دادم به مانند بقیه اعدام نمایند و سپس دست به قلم شده و نامه ای برای رضا شاه نوشتم که:

قربان خاک پای مبارکت گردم (با اشاره به ماوقع ) که قشون دیگر جواب نمی‌دهد به جای قشون باید معلم تحصیلکرده به روستاها و شهرها و ایلات و عشایر اعزام شود تا به تدریج با ارتقا و اعتلای دانش افراد از سنین پائین، انقلابی فرهنگی حاصل شود که دیگر مردم جهت افزایش فهم و درک مسائل خود ، فقط به منابر و خُطباءِ فریبکار متّکی نباشند! و تریبون معلم و تخته سیاه و میز و نیمکت نیز برای خود جایگاهی داشته باشد.

امروز که وضع ایران را می بینم حس می کنم دوباره گرفتار جماعت القارعه ماالقارعه شده ایم و هر روز خبری از غارت بیت المال توسط افراد مختلف با مقام و منصب حکومتی می شنویم!

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های ملیمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *