رفتن به نوشته‌ها

گام های رسیدن به خلاقیت

 

گام های رسیدن به خلاقیت

                                                                 دکتر علی نیک جو

 

این نوشته به سفارش شادرروان رضا طلایی، معلم پر تلاش آموزش و پرورش اصفهان، در این جا آمده است.

خلاقیت بالاترین ارزش انسانی و نشانه نزدیک شدن به صفات خداوندی است. مراحل رسیدن به خلاقیت را می‌توان در هفت گام زیر خلاصه نمود.

گام اول = خودشناسی

خودشناسی اولین گام مهم ترین گام در راه رسیدن به خلاقیت است.

خودشناسی از دیدگاه دینی مقدمه خدا شناسی است. خودشناسی از دیدگاه روانشناسی به معنی شناخت ابعاد سه‌گانه زیستی، روانی، اجتماعی خود است.

به معنی شناخت تمامی توانایی‌های ذهنی و جسمی است.

به معنی پیدا کردن و پرورش و ویژگی‌های فردی است.

به معنی توانایی دیدن خود، بیرون از خود است.

آیا هرگز بیرون از خود به خود نگریسته‌اید؟ آیا بارها اینگو زمزمه نکرده‌اید؟

روزها فکر من آنست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می‌روم، آخر ننمائی وطنم

مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم

ای بارها اینگو نه چو آب نشنیده‌اید؟

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

می و صلم، بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه ز هم درشکنم

من به خود تا ندانم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورده مرا، باز بر در و طنم

آیا هرگز به هدف از انجام اعمال دینی فکر کرده‌اید؟

آیا احساس نکرده‌اید که نماز نوعی دل کندن از خود و دل بستن به خدای خود است؟

آیا احساس نکرده‌اید که روزه نوعی دل کندن از غذای تن و تناول غذای روح و روان است؟

آیا نمی‌دانید که خمس و ذکات در واقع نوعی دل کندن از مال و منال دنیوی و روی آوردن به ارزشهای اخروی است؟

آیا شنیده‌اید که حج، دل کندن از کعبه گل و دل سپردن به کعبه دل است؟

آیا نمی‌دانید که جهاد،  فدا کردن جان در راه رسیدن به جانان است؟

آیا نخوانده اید که جهاد نفس، جهاد بر تر و بالا تر است؟

آیا همه آینها نوعی تمرین برای بیرون رفتن از خود و رسیدن به شناخت خود و خدای خود نیست؟

اگر اینگونه است چرا از خودتان جدا نمی‌شوید؟

چرا از خودتان جدا نمی شویم؟

چرا از خودمان رها نمی شویم؟

ما در کنار خانه‌ ها یمان خانوادهایی شب ها گرسنه می خوابند، چگونه ادعای مسلمانی داریم؟

آیا منتظریم تا برادرانمان بیایند و از ما چیزی بخواهند؟

آیا منتظریم بیایند و از ما چیزی بخواهند؟

آیا منتظریم از ما چیزی اضافه بیاید و آن را انفاق کنیم؟

 

اگر ما مسلمان هستیم و از قرآن پیروی می‌کنیم، چرا به قرآن عمل نمی‌کنیم؟

چرا با اسلام مخالفیم؟

چیز از ما اضافه می‌آید، نه از بعد از آن انفاق کنیم. آیا می‌خواهیم از راه جهاد و شیوه‌های دیگر استفاده کنیم؟

آیا می خواهیم روغن ریخته شده را نذر امامزاده کنیم؟

آیا درست است که همه چیز را برای خودمان بخواهیم؟
آیا اصلًا دردی غیر از درد خودمان داریم؟
آیا اینکه خودمان را می‌بینم آنهم فقط و فقط از دید دریچه چشم  خودمان؟
آیا دردی را دوا می کند؟
آیا دردمندید؟
آیا نغمه دل انگیزی در دل دارید؟
آیا شوری در سر یا عشقی در سینه دارید؟
 اگر این طور نیست  لطفاً این نوشته را در همین جا رها کنید و به کارهای خودتان برسید.
ولی اگر این طور نیست خوشا به حالتان که بهشتی هستید.
شاد باشید که شادیددر روحی و عاطفی در دردی؟
آیا بزرگوار، در این باره چیز زیادی گفته‌اند؟!
شاید شنیده‌اید که کارهای خوب‌تان بر سبیل این‌طور است؟
پس من اینطور دوست دارم به این دلیل که شاید اشتباه است با وجود اینکه؟
خوب این‌طور است.
شاد باش! ای عشق خوش سودای ما.
ای طبیب جمله علتــــــــــــــــهای ما.
ای دوای نخوت و نامــــــــــــوس ما.
ای تو افلاطون و جالیــــــــــنوس ما.
اگر اینگونه است، پس چرا قدر خودتان را نمی‌دانید؟ چرا قدر خانواده‌هایتان را نمی‌دانید؟ چرا قدر یکدیگر را نمی‌دانید؟ چرا قدر زندگی را نمی‌دانید؟ چرا همان وقتی که کسی از شما خدای ناکرده می‌میرود دور هم جمع می‌شوید؟ چرا قدر یکدیگر را نمی‌دانید؟
بیا تا قدر یکدیگــــــــــــــــــر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیـــــــــــــگر نمانیم
کریما جان فدای دوست کردنــــــــد
سگی بگذار ما هم مردمـــــــــــــانیم
گهی خوش دل شوی ز من که میرم
چرا مــــــرده پرست و خصم جانیم
چو بر خـــــاک بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده  اکنون همگانـــــیم
چرا کرم نمی‌کنید؟ چرا کرم نمی‌کنید که به کرامات برسید؟ چرا کرم نمی‌کنید که به عرفان برسید؟ کرامات جو موز و مویز عارف است. عرفان که به ریش و پشم نیست. درویشی که به حق حق و هو هو ئنیست. اشراق که به یاحق و یاهو نیست. عارف که بسته  کشکول و تبرزین نیست. اینها لباس و آیین فرقه ای خاص بوده‌اند. اینها که دیگر لباس حالا نیست  اگر تو لباس شیلک و گرانبهایی بر تن داری ولی بند آن نیستی، عارفی. این تو هستی که به آن لباس و آن مقام ارزش می‌دهی. نه آنکه آن لباس به تو ارزش بدهد. اگر میزی و پستی و تشکیلاتی داری و ولی، اسیر آن نیستی عارفی. ببین و قتی که پشت میزریاستت، نشسته‌ای تو سوار میزی هستی، با میز سوار تو! آیا تو بار میزت و مقامت، را بر دوش می‌کشی، با میز بار تو!؟ آیا مقام و منزلت و پست و ریاست، به تو عزت و اعتبار می‌دهد یا تو به آن عزت و اعتبار می‌دهی؟ میز چوبی و آهنی و مقامات ظاهری دنیوی، کی باشند که بخواهند به تو عزت بدهند؟ آن را برای کفش و حجاب و تزئین می‌کنند؟ تو هر کجا که باشی، و هر که باشی، وبه هر کجا که رسیده باشی و هر کجا که بنرسیده باشی، پاشن و پاشنی، و در هر زیر و بالایی که باشی، باز هم تویی  که به مقامات دنیوی و ارزش اخروی می‌دهد.

چرا که تو از این دنیا نیستی، مسافر کوچکی هستی که از دنیای دیگری آمده‌ای. چند روزی در این دنیا سیر و سفری داشته‌باشی و دوباره بر می گردی  به‌سر جای خودت. اینجا که منزل و مأوای نهایی تو نیست، تو که اسیر خانه‌ و زندگی و مال و منال و ماشین نیستی. نکند آنچنان درگیر گرفتاری‌های زندگی شده‌ای که خودت را فراموش کرده‌ای. ببینم ماشین برای توست یا این‌که تو در خدمت ماشین هستی؟ اگر ماشین وصل به جانت نیست، چرا وقتی به ماشینت از پشت ضر به‌ای می‌خورد.آخ می‌گویی ؟ چرا آن‌را باز جان عزیزتر می‌دانی ؟ چرا خودت با خودت قهری ؟ وقتی خودت با خودت قهری چگونه می‌خواهی با مردم آشتی باشی ؟ چطور می‌توانی به‌خدای خودت فکر کنی ؟ چرا اینقدر به‌یأس می‌ خوانی ؟ چرا گویی هر چه بایدشانسی است سراغ من می‌آید ولی یک خوش شانسی هم به‌سراغ من نمی‌آید . آیا چیزهایی را از صمیم قلب با جدیت تمام خواستی که به آن نرسیدی ؟ آیا اصلاً خیر و شر خودت را می‌دانی ؟ چه بسا چیزهایی که برایت خیر است ولی آن‌ها را دوست نداری و چه بسا چیزهایی که آن‌ها را شر می‌پنداری ولی برایت خیرند . این همان کلام آسمانی است . اصلًا خیر و شر که یک چیز مطلق نیستند . خیر و شر هم مثل خیلی چیزهای دیگر نسبی هستند . یعنی به‌زمان و مکان و شخص بستگی دارند.

چه بسا یک عمل و احوال در جائی خیر باشد و در جائی دیگر شر . قتل عملی است شر ولی اعدام قاتل عملی است خیر .

چرا اینقدر سختی می‌کنی ؟ چرا اینقدر خودت به‌خودت سخت می‌گیری ؟ چرا خلقی نیکو نداری ؟ چرا چهره‌ات متبسم و شادان نیست ؟ مگر نشنیده‌ای که پیامبر گفت : من همانا انتخاب شدم به‌رسالت تا اخلاق نیکو را به تمام و به کمال برسانم . پس چرا اینگو نه‌زانوی غم در بغل گرفته‌ای ؟ چرا کاری می‌کنی که می‌دانی برایت گرفتاری درست خواهد کرد ؟ کاری که بارها و بارها کرده‌ای و نتیجه‌اش را دیده‌ای . چرا رفتارهای خود ویرانگر از خودت نشان می‌دهی ؟

فکر کن تا حالا چقدر کارهای خودت موجب نگرانی خودت شده‌است ؟ چرا خودت را اینقدر پیش دیگران حقیر می‌کنی ؟ مگر نمی‌دانی که بنده خدا شده‌ای تا بردهٔ کسی نباشی حتی بردهٔ خودت.

چرا آقای خودت نباشی ؟ مگر نمی‌دانی که تو هم آِیه ایی از آیات خدا هستی ؟

آیات خدا که فقط در کتاب آسمانی نیست . رسولان او که یک دو تا نیستند . همه هستی آیات خداست.

سنگ و خاک و گیاه و آب و هوا و هر آنچه که هست نشانه‌های اوست. پس اگر سنگ هم آیه‌ای از خداست ، آهسته بر آن قدم بگذار. نه آنقدر حقیر باش و نه اینگونه مغرور. کمی آرامتر، کمی آهسته‌تر راه برو و از خدا بخواه که هر چه تو را با خودت آشنا تر می‌کند، مقامت را از نظر ظاهری بالاتر می‌برد، تو را در مقابل خودش خاشع تر و خواصع تر کند تا نزد او عزیز تر و بزرگ‌ترشوی . و از خدا بخواه که بر پیامبر و خاندانش درود فرستد.

 



 



 

منتشر شده در داستانشخصیت هاشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *