همچنین در مناظره «آتش با هیزم» که قصیده آن با نام «کیفر بیهنر» ثبت شده، عواقب شوم بیخردی و بیهنری به بهترین وجهی ترسیم گردیده است در این مناظره آتش بیهنری هیزم که سرانجام او بهسوختن منجر میگردد و هیزم از گستاخی و بیرحمی آتش سخن میگوید در زیر چند بیت از گفتار آتش به هیزم نقل میگردد:
من ار بدم ز بداندیشی خود آگاهم
هزار خانه بسوزد هم از یکی اخگر
تو را چه عادت زیبا و خصلت نیکوست
من آتشم ز من و زشت رائیم بگذر
سزای باغ نبودی تو، باغبان چه کند
پسر چو ناخلف افتاد چیست جرم پدر
خوشند کارشناسان تو را چه خوش دارد
هنرورند بزرگان تو را چه بود هنر
بلند گشتن تنها بلند نامی نیست
به میوه نخل شد ای دوست برتر از عرعر
به طرف باغ تهی دست و بیهنر بودن
برای تازه نهالان خار تست و خطر
چو شاخه بار نیارد چه برگ سبز و چه زرد
چو چوب همسر آذر شود، چه خشك و چه تر
بكوی نیکدلان نیست جز نکوئی راه
به سوی کاخ هنر نیست غیر کوشش در
برای رسیدن بهمرحله استادی باید دوران شاگردی و فراگیری را پیمود، فنون و رموز کار را با صرف نیرو و تحمل آموخت:
هیچ دانی چه کسی گشت استاد
آنکه شاگرد شد و عار نداشت
به هنر كوش كه دیبای هنر
هیچ بافند، به بازار نداشت
كار گیتی همه ناهماواری است
این گذرگه ره هموار نداشت
در سرودههای پروین نوعی احساسات انسان دوستی و صفا و محبت و نوعدوستی و کمک کردن به دیگران مشاهده میشود که در کم تر گویندهای حتی سعدی تأثر و تألم از تیمار دیگران تا این حد دیده نمی شود. در قصیده زیر نمونه این نوع عواطف انسانی بخوبی مشاهده می گردد:
دل اگر توشه و توانی داشت
در ره عقل کاروانی داشت
دیده گر دفتر قضا می خواند
زسیهکاریش امانی داشت
نیکبخت آن توانگری که به دل
غم مسکین ناتوانی داشت
چاشت را با گرسنگان می خورد
تاکه در سفره نیم نانی داشت
داستان گذشتهگان پند است
هر که بگذشت داستانی داشت
خامه دهر بر شکوفه نوشت
هر بهاری ز پی خزانی داشت
*******
دانی که را سزد صفت پاکی
آنکو وجود پاك نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید
دزدند خودپرستی و خودکامی
با این دو فرقه راه نپیماید
تاحلق از او رسند به آسایش
هرگز بهعمر خویش نیاساید
تادیگران گرسنه و مسکینند
برمال و جاه خویش نیفزایند
در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید
تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید
مردم بدین صفات اگر یابی
گرنام او فرشته نهی شاید
به عقیده او برای این که وجودی منشاء و مظهر نیکی گردد باید به پایه نیکی، راستی، معرفت و کمالات نفسانی آراسته گردد، وجودی که از عواطف انسانی بهره ندارد نمیتواند مصدر اعمال انسانی شایسته گردد. چون زندگی دورانش کوتاه و پرآینده، نامعلوم نمیتوان تکیه کرد باید زمان حال را غنیمت شمرد واز آن در خدمت و كمك بدگران استفاده کرد.
فلك ای دوست ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نيك و غم و شادی همه آخر گردد
زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس برگردد
علم سرمایه هستی است نه گنج و زر و مال
روح باید که از این راه توانگر گردد
آنچنان کن که به نیکیت مکافات دهند
چو گه داوری و نوبت کیفر گردد
گر که کارآگهی، از بهر دلی کاری کن
تاکه کار دل تو نیز میسر گردد
پاکی آموز بهچشم و دل خود گرخواهی
كه سراپای وجود تو مطهر گردد
در داستانی که برمبنای گفتگوی گل سرخ و ابر سروده شده عواطف انسانی با بیانی دیگر بهشرح زیر سروده شده.
چو اندر سبوی تو باقی است آب
بشكرانه از تشنگان رخ متاب
به آزردگان موميائی فرست
كه تیرگی روشنائی فرست
چو رنجور بینی دوائیش ده
چو بی توشه یابی نوائیش ده
همیشه تو را توش این راه نیست
برو تا که تاریك و بیگاه نیست
پروین با احساسی مادرانه و اندوهی جانکاه از رنج و ناکامی و تحمل شدائد دیگران میسوزد، کودکان یتیم و درد او شکستخوردگانی هستند که هیچ چیز نمی تواند درد یتیمی آنها را جبران کند و هیچ کس نمی تواند خلاء یتیمی آنان را پر نماید. در مقابل تیمار و رنج و محنت سایرین که از آن میسوزد داروئی پیدا می کند تسکین بخش و آرام کننده، حال که همه ما فانی و روزگار در گذر است باید برای خاموش کردن آتش ناراحتی دیگران با گذشت بود، نیکی و جوانمردی و رحم و شفقت را نباید فراموش کرد، سعادت زندگی در همدردی دیگران و مرهمگذاری بر جراحات همنوعان است و برای درک این مفاهیم در گفتههای او باید داستانهای طفل یتیم – بیپدر – تهیدست – قلب مجروح و نظایر آنرا مطالعه کرد.
این شاعر انساندوست عقیده مند است که پاداش و کیفر هر عملی را عملی متقابل است کراراً در گفتههای او کردار نیکی را برای دریافت نیکی می توان دید از جمله:
خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراكن
هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد به موسم خرمن
خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را مدام افکن
آنت برسد به موسم خرمن
گر کج روشی به راستی بگرای
آیینه راستگوی را مشکن
در داستان دیگر در همین زمینه گوید:
جز بد و نيك تو چرخ میننویسد
نيك و بد خویش را تو باش نگهبان
گر ستم از بهر خویش میپسندی
عادت کژدم مگیر و پیشه ثعبان
دامن خلق خدای را چو بسوزی
آتشت افتد به آستین و به دامان
هرچه دهی دهر، را همان دهدت باز
خواسته بد نمیخرند جز ارزان
خواهی اگر راه راست راه نکوئی
خواهی اگر شمع راه دانش و عرفان
گنج حقیقت بجوی و پیله وری کن
اهل هنر باش و پوش جامه خلقان
درجای دیگر درمورد کیفر اعمال چنین گوید:
اگر حکایت بهرام گور میپرسی
شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام
زتخم تلخ نخوردست كس بر شیرین
ز شاخ بید نچید است هیچکس بادام
چگونه راهنمائی که خود گمی ازراه
چگونه حاکم شرعی که فارغ ز احکام
بسی است پرتگه اندر ره هوی پروین
مپوی جزره پرهیز و باش نيك انجام ی
یکی از نشانههای انسان کامل نداشتن حرص و طمع است، آنها که گرفتار آزمندی و طمع می باشند هیچ وقت احساس آرامش و سکون خاطر نمینمایند و مانند مرغ گرفتاری که هر اندازه در قفس پرو بال می زند بازهم گرفتار و راهی به سوی خلاصی ندارند.
در قصیدهای که با مطلع «سوخت اوراق دل از اختر پنداری چند» سروده است این مطلب بخوبی مشاهده می شود:
سودمان عجب و طمع دکه و سرمایه فساد
آه از آن لحظه که آیند خریداری چند
جامه عقل زبس در گرو حرص بماند
پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند
آز تن گر که نمیبود به زندان هوی
هردم افزوده نمی گشت گرفتاری چند
حرص و خود بینی و غفلت ز تو ناهار ترند
چه روی از پی نان بردر ناهاری چند
دل روشن زسینه کاری . نفس ایمن کن
تا نیفتاد بر این آئینه زنگاری چند
بسکه در مزرع جان دانه آز افکندیم
عاقبت رست به باغ دل ما خاری چند
گفته آز چه یك حرف و چه هفتاد كتاب
حاصل عجب چه یك خوشه چه خرواری چند
ضمن این که با آز وحرص سخت در افتادگی می کند باعجب و خودپسندی نیز شدیداً مبارزه می نماید در اشعار ذیل این گونه فکر کاملاً آشکار است:
جهل و حرص و خود پسندی دشمن آسایشند
زینهار از دشمنان دوست صورت زینهار
سال ها شاگردی عجب وهوی کردی به شوق
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پای بند وخود شدیم آخر شکار
رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
كوش پروین تا به تاریکی نباشی رهسپار
راستی و درستی و راستگویی را نزد صاحبان اندیشه عالی مرتبهای بزرگ است باید مانند آئینه راستگو باشیم وحقیقت را آشکار سازیم اگرچه این راستگوئی و ابراز حقایق موجب ناراحتی دیگران گردد، در گفتگوی آئینه باشانه که باعنوان «آئین آئینه» سروده شده است جائیکه آئینه خطاب با شانه می گویداین نکته کاملاً روشن می گردد:
گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد
هرچند دلفریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق بما جا دهند از آنك
ما را هر آنچه از بد و نك است روبه روست
از مهر دوستان ریا کار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست
پروین نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست
خودپسندی و غرور وخودبینی و كبر سبب بسیاری از تباه کاری ها و ناروائی ها می شود، کسانی که بدین رذائل گرفتار هستند ناخودآگاه در آتشی میسوزند که هر آن شعله ورتر می شود تا خرمن هستی را به کلی نیست و نابود نماید:
روح بیپندار زر بیغش است
آتش است این خودپسندی آتش است
پنبه این شعله سوزان شدیم
آتش پندار را دامان زدیم
جملگی همسایه این اخگریم
پیش از آن کآبی رسد خاکستریم
حاصلی كش آییار اهریمن است
سوزد از یك خوشه گرصد خرمن است
بار هر کس درخور دریای اوست
موزه هرکس برای پای اوست
کار و کوشش زیربنای اصلی زندگی است سعی و مجاهدت در این راه سبب برتری و پیشروی است، بردباری و تحمل و عدم شکوه و شکایت از پیش آمدهای سخت و دشواری های زندگی روحی توانا و ارادهای پولادین می خواهد، سستی و تهاون و فرار از مشکلات و اتلاف وقت در راه انجام وظایف زندگی جز تباه کردن عمر و در وهله آخر تأسف و ندامت حاصلی ندارد.
به روز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد

اولین باشید که نظر می دهید