رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی(بخش هفتم) حافظ

 

حافظ

مبارزه با تزویر و ریا ـ دوستی و محبت ـ صبر و شکیبایی ـ بزرگواری

و قناعت و بی‌اعتنایی ـ نشاط و خوشدلی

شمس‌الدین محمد متخلص به حافظ ستاره‌ای فروزان در آسمان ادب و عرفان ایران است که از خانواده‌ای متوسط در شهر شیراز  دنیا آمد و به‌جهت حافظهٔ توانا و بی مانندی که داشت به او لقب حافظ دادند و بعدها همین لقب تخلص او در شعر و شاعری شد و قرآن را نیز از حفظ داشت.

دلبستگی و ذوق او به تحصیل و مطالعه سبب شد که در سنین جوانی اوقات خود را صرف تحصیل علوم متداول آن زمان بنماید و با استعداد و نبوغ ذاتی  که داشت و همچنین درک فیضی که از محضر دانشمندان وقت نصیب او شد به اغلب علوم متداول از قبیل علوم دینی و حکمت و شعر و ادب آگاه گردد و سرآمد دیگران شود.

از دوران کودکی و جوانی حافظ، خصوصیات این دوران آگاهی چندانی در دست نیست، چیزی که مسلم بر من است این‌که در میان سالگی و سرانجام شاعری را برگزیده و بر سرودن شعر مشغول بود. به‌جهت سرشت عالی‌علو و استغنای طبع کمتر با بزرگان و امرا سر و کار داشت و گنج تنزیل و تفکر و تحقیق عالمانه را بر همه چیز ترجیح می‌داد، تاحدی که این انزوا و گوشه‌گیری علاقهٔ به زندگی موجب عدم تمایل او به سیر و سیاحت نیز شده و غیر از یکی دو سفر کوتاه، به یزد و سواحل خلیج‌فارس پای و رجایی دیگری در نداشته است.

نمی دهند اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم خاک مصلی و آب رکن‌آباد

افکار و اندیشه‌های تابناک این انسان عالیقدر در قالب اشعاری بسیار نغز که در حد فهم همگان هم نیست جلوه‌گر است که در زمینه‌های گوناگون فکری سروده شده و با توجه به وضع سیاسی و اجتماعی آن زمان در بعضی از این گفته‌ها از تسلط و کامروائی نادانان و بی‌اعتنائی به دانایان و ناکامی ایشان سخن گفته است:

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند

جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد

******

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

و تأثر و ناراحتی او به جائی می‌رسد که به خیال مهاجرت و ترک یار و دیار می‌افتد و می‌گوید:

آب و هوای پارس عجب سفله‌پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

همچنین از تظاهر و فریبکاری ریاکاران و زاهدان متظاهر و سالوسان بسیار سخن گفته و اظهار ملامت و دلتنگی نموده و با شهامتی قابل‌تقدیر بی‌رحمانه به آنها تاخته است.

سیر در افکار و اندیشه‌های حافظ و درک مقصود شاعر و توجیه و تفسیر اشعار او مانند سیر در اعماق اقیانوس است، هرچه درباره این اندیشه‌ها تعمق و تفکر بیشتر شود سرگردانی و تحیر بیشتر می‌گردد و پی بردن به مقصود مشکل‌تر می‌شود.

از میان تفکرات و مفاهیم ذهنی شاعر آنچه بیشتر جنبه اخلاقی و فرهنگی دارد زمینه بحث و گفتگوی ماست که در همین زمینه خوشه‌ای چند از خرمن اندیشه‌های گوناگون او تاحدی که امکان دارد برمی‌چینیم.

                                                                      *******

نخستین بارقه فروزانی که از اندیشه‌های حافظ در نظر ما جلوه‌گر می‌شود روح ناسازگاری و عدم انطباق افکار و احساسات او با زاهدان و ریاکاران و سالوسان است و مانند دلاوری متهور پا به میدان مبارزه با این متظاهران می‌گذارد و با تازیانه قلم بی‌رحمانه به فریبکاران و دورویان می‌تازد و برای سرکوب کردن و ناراحتی آنها رندان و قلندران را می‌نوازد:

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست

می ز میخانه بجوش آمد و می‌ باید خواست

نوبت زهد فروشان گران‌جان بگذشت

وقت شادی و طرب کردن رندان پیداست

*******

ریای زاهد سالوس جان من فرسود

قدح  بیار و بنه مرهمی براین دل ریش

زیا حلال شمارند و جام باده حرام

زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش

دوران حافظ مقارن تسلط و خودکامی حکام وقت و آزار و شکنجه مردم آزاده و ظلم و ستم دست نشانگان ایشان نسبت به دهقانان و رعایا بوده غیر از دولتیان و امراء عده‌ای در لباس روحانیت و زهد و تقوی حتی تصوف خود را به مقامات دولتی نزدیک نموده از یک طرف به اغوای مردم می‌پرداختند و از طرف دیگر از خوان نعمت امراء وقت متنعم می‌شدند، در چنین فضایی خواجه حافظ را نه با امراء و حکام و صاحب‌منصبان سازشی بود، نه با صوفیان و ریاکاران و متظاهرانی که به مذهب و دین که در واقع آخرت را دکانی برای بهره‌مندی از دنیا قرار داده بودند به همین لحاظ مبارزه او در جبهه صورت می‌گرفت و با نوک تیز قلم در هر جا و هر مورد که برای او امکان‌پذیر بود، به این دو گروه مخصوصاً به ریاکاران می‌تاخت و مردم را به صبر و شکیبایی و آینده روشن تشویق و امیدوار می‌ساخت.

حافظا می‌خود و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

********

می خور که صد گناه از اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند

********

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

در میخانه به بستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند

برای مبارزه با زهد فروشان و ریاکاران خود را با میگساران و رندان هم‌آهنگ می‌کند و ضمن دفاع از این گروه خود را نیز تیرئه می‌نماید:

من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

******

می‌خور که شیخ و واعظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

******

حالیّا مصلحت وقت در آن می‌بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

******

جام می‌گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

و در جای دیگر خطاب به زاهدان می‌گوید:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

صحبت از دوستی و محبت و نیکی و وداد در اشعار حافظ زیاد به چشم می‌خورد و به ما تأکید می‌کند که اختلاف‌ها، فسادها و کینه‌ورزی‌ها را کنار بگذاریم و تخم نیکی و محبت بپاشیم زیرا بنایی که بر پایه دوستی گذاشته شود از هر نوع گزندی مصون و محفوظ است:

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

******

خالی‌پذیر بود هر بنا که می‌بینی

مگر بنای محبت که خالی از خلل است

*****

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته‌اند نکوئی کن و در آب انداز

درخت دوستی نشان که کام دل برآرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشتر آرد
*******
براین رواق زیرجسد نوشته‌اند به زر
که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند
در ضمن غزلیاتی که در مضامین دوستی و محبت سروده می توان به طرز تفکر و مکتوبات قلبی او واقع گردید و در این مرحله تاجائی پیش می رود که به عدم اطلاع خود به تاریخ و داستان‌های تاریخی اعتراف می کند و در برابر از مکتب مهر و صنا و وفا سخن می گوید:
جانا تور را که گفت که احوال ما میرس؟
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا میرس
ما قصه سکندر و دارا نخوانده‌ایم
از ما به چیز حکایت مهرو وفا میرس
صبر که در اندیشه عارفان و صاحب‌نظران تحمل و بردباری و شکیبایی در برابر ناملایمات و بردباری و استقامت در راه رسیدن به هدف است یکی از تکیه‌گاه‌های اخلاقی حافظ است و مردم زمان خودرا به شکلیابی و صبوری فرا می خواند و افق روشنی را برای ایشان پیش‌بینی می کنند، هرچند این شکلیابی و تحمل با ناراحتی و زجر همراه است:
ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
ویـن راز سر به مهربه عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در متقام صبر
آری شود ولیک بخون جگـر شود
روزی اگـر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مبادا کـه از بد بتر شود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
******
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خـار مفیلان غم مخور
روح بزرگ و قانع و استغناء طبع این شاعر عارف از تراوش های فکری او که به صورت شعر جلوه‌گر شده‌ کامل‌اً هو یدا است، بنابر عقدیده او ثروت و تمکین موجب سرکشی و غرور و فنر و بی چیزی سبب تمکین و اطاعت است و تنها قانع بودن وعلو طبع و بی‌نیازی است که روح بزرگی و بزرگواری را در انسان زنده می‌کند:
گنج زرگر نبود گنج قناعت باقی است
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
*****
مرور به خانه ارباب بی مرت دهر
گنج عافیتت در سرای خویشتن است
-*******–
هر آنکه گنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
******
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
با آنکه با زاهدان ریاکار و صوفیان متظاهر و درویشان پشمینه‌پوش گدا طبیعت عناد و خصومت میورزد، روح عالی تصوف واقعی را می‌ستاید و خودرا از جامعه بی‌نیازان و بلند‌نظران می‌داند و اندیشه‌های نظیر آنچه از ایبات ذیل ساطع است جلوه‌گر می‌سازد:
درویشم و گدا و برابر نمیکنم
پشمین کلاه خویش به صد‌تاج خسروی
*****
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو ، دولت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
اما در همه حال صوفی‌نمایان متظاهر و عالمان بی‌عمل و زهدفروشان ریاکاررا مورد حمله و ملامت قرار می‌دهد بنابراین شواهد زیر:
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه‌باز کرد
فردا که بینگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
******

 واعظان‌ کاین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می‌کنند؟

گوئیا باور نمی‌دارند روز داوری

کاین همه قلب ودغل در کاردارو می‌کنند

خوشدلی و نشاط و اغتنام فرصت و مبارزه با اندوه همچنین جمال‌پرستی در هر موقعیت و در هر فرصت تحریک و تحریض به خوشدلی را یادآور می‌شود، کوتاهی زندگانی و غنیمت‌شمردن در این لحظات ناپایدار مورد توجه اوست:

خوشتر از عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

معنی آب زندگی و روشه ارم

جز طرف جوپیاز و می‌خوشگوارد چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موئیست  هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

چون روزگار همواره با مردمان دانا و اندیشمندان سر لجاج و عناد دارد و رنج و ناکامی نصیب ایشان است و برای فراموش کردن غم و اندوه راهی جز پناهندگی به ساقی و جام داده نیست:

بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم

فلك را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقانه ریزند

من وساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

******

 می‌خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبك برآمد و رطل گران‌گرفت

فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتات

عارف به جام می‌زد و از غم کران‌گرفت

********

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلك درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را زجام باده گلگون خراب کن

ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد

ساقی به دور باده گلگون شتاب کن

در حالی که باید غم روزگار را فراموش کرد باید از مواهب طبیعت کام دل بر گرفت و امور سخت را سهل انگاشت و لبخند و گشاده روئی را از دست نداد و با دوستان نیکی و با دشمنان مدارا کرد.

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد راز می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارهای کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

*******

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

 

 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریشعر حکمت آمیزمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *