ترجمهی احوال مرحوم فاضل تونی
نوشته: دکتر محمد خوانساری
ادیب یگانه و حکیم فرزانه، مرحوم شیخ محمّد حسین فاضل تونی، رضوان الله علیه، شب بیست و پنجم محرّم سال 1298 قمری، در تون، در خانوادهای از اهل فضل و تقوی، دیده به جهان گشود.
پدرش مرحوم ملّا عبدالعظیم، واعظ بود و در تون . حوالی آن شهرت و محبوبیتی داشت. وی پیش از آن که فرزندش به سنّ تعلم رسد، او را به مکتب سپرد و آن کودک صاحب قریحه با شوقی تمام سرگرم تحصیل شد. خواندن را به اندک مدّت آموخت؛ چند ماهی نیز به تمرین نوشتن پرداخت و بلافاصله به تحصیل مقدّمات عربیّت آغاز رد و قرآن را تماماً به حافظه سپرد.
سه چهار سالی از تحصیل آن مرحوم نگذشت که به جوار رحمت حقّ پیوست و کودک خود را یتیم و بی سرپرست گذاشت؛ و چون در طیّ زندگی از قید علائق آزاد بود و توجّهی به اندوختن مال نداشت، میراثی نیز از خود به جا ننهاد.
فقدان پدر و نداشتن ممّری ثابت برای معیشت به هیچ وجه موجب وهن و فتوری در عزم راسخ و شوق وافر مرحوم فاضل نشد و پس از چندی به تحصیل ادبیّات عرب پرداخت.
در همان زادگاه خود سیوطی را نزد ملّا محمّد باقر تونی، و مغنی را نزد آقا میرزا حسین به اتمام رسانید و مقداری از مطوّل را هم فرا گرفت.
هم از عهد خردی آثار بزرگی از ناصیهاش هویدا بود. قدرت حفظ و حدّت ذهن و سرعت فراگیرش به حدّی بود که تحسین و تعجّب همگان را بر میانگیخت. چندی برنیامد که در همان زادگاه خود سرآمد اقران و مشاربالبنان شد و افراد متمکّن فرزندان خود را برای تحصیل یا مباحثه به خدمتش میفرستادند.
چون به هفده سالگی رسید، دیگر محیط محدود تون را برای خود کوچک یافت و ناچار برای استفاضه از محضر اساتید بزرگ، ترک وطن و خاندان گفت و به مشهد مقدّس عزیمت کرد و برای ادامهی تحصیل در آن جا رحل اقامت افکند.
نهنگ آن به که در دریا ستیزد
کز آب خرد ماهی خرد خیزد
در مشهد، در مدرسهی نوّاب به درس مطوّل مرحوم ادیب نیشابوری حاضر شد. در حوزهی ادیب رسم بر آن بود که هر روز یکی از طلّاب متن را میخواند و سپس استاد به شرح و توضیح میپرداخت. روزی که نوبت خواندن به ایشان رسید، به نحوی متن را منقّح و با اعراب صحیح خواند که استاد بی اختیار زبان تحسین گشود و فرمود:« این رجل فاضل کیست؟» و از همان وقت استاد ما به حقّ و به سزا عنوان«فاضل» یافت و از آن پس همه روزه خواندن متن به ایشان محوّل شد.
یک قسمت مطوّل را هم از دانشمندِ جامعالاطراف و کم نظیر آقا میرزا عبدالرّحمن مدرّس شیرازی آموخت.
با این که علوم ریاضی چندان مورد استقبال طلّاب نبود، با شوق و شور تمام محضر مرحوم آقا میرزا عبدالرّحمن را برای آموختن خلاصة الحساب شیخ بهایی و هیئت و نجوم و تحریر اقلیدس نیز مغتنم دانست و در تمام آنها تبحّر یافت.
برای آموختن فقه و اصول هم به محضر حجةالاسلام بجنوردی حاضر میشد و از درس معالم مرحوم شیخ اسماعیل قاینی نیز استفاده میکرد.
شش سال در مشهد مقدّس ماند و با جدّ و جهد و هوش و حافظهی سرشار خود از محضر اساتید بزرگ آن خطّه بهرهها برد. آن گاه به همراهی مرحوم شیخ محمّد( که بعدها در اصفهان به شیخ محمّد حکیم معروف شد و طالبان حکمت قدسیم را از محضر پر برکت خود بهرهمند ساخت) به صوب دارالمعلم اصفهان رهسپار گشت تا به تحصیل فلسفه و حکمت و تکمیل فقه و اصول بپردازد.
در آن هنگام اصفهان مهد علم و دانش بود و بازار دینی ئ فلسفی رونقی به سزا داشت. قریب دو هزار و پانصد طلبهی پر شور و با حرارت در حوزههای مختلف علمی آن شهر مشغول استفاضه بودند و برخی از آنان مانند مرحوم حضرت آیة الله بروجردی بعدها به بالاترین مدارج علمی نائل آمدند.
در اصفهان با شیخ محمّد، حجرهی محقری گرفتند و مدّتی با هم به مباحثه و تحصیل پرداختند.
در ماههای اوّل ورود به اصفهان، چون غریب و بی آشنا بودند و راتبه ای کافی نداشتند، از لحاظ معیشت بسیار در مضیقه بودند. بسیار اتفاق میافتاد که استاد ما غذای کافی برای سدِّ جوع نمییافت و اگر مییافت از نان و ماست یا نان و پیاز یا نان و پنیر تجاوز نمیکرد «پس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست». مخصوصاً مکرّر برای این بنده فرموده بود که اوّلین ماهِ رمضان را در اصفهان با سختی بسیار گذرانید و افطار و سحر به نان و پیاز و گاهی به نان و ماست اکتفا میکرد و به واسطهی تعفّف و مناعت طبع هرگز کسی را از حال خود آگاه نمیساخت، و حتّی وقتی تجّار خیّر طلّاب را به افطار دعوت میکردند، برای این که از درس و مباحثه باز نماند از اجابت دعوت آنان تن میزد و به ماحضر خود قناعت میورزید و با خود میگفت:
از خواب و خورش ثمر نیابی
کاین در همه گاو و خر بیابی
ز آن روی که مایهها سرشتند
ما را ورق دگر نوشتند
تا در نگریم و راز جوییم
سر رشتهی کار باز جوییم
از همان روزهای اوّل به درس حکمت مرحوم جهانگیر خان قشقایی حاضر شد و شیفته و دلباختهی آن استاد فرزانه گشت. مرحوم جهانگیر خان دورهی منظومهی حکیم سبزواری را در مدّت شش سال تدریس میکرد که البتّه قسمت اعظم مطالب شفا و اسفار نیز در آن ضمن بیان میشد.
مرحوم فاضل در سومین مرتبه که وی به تدریس منظومه آغاز کرد به محضر او پیوست و در تمام مدّت شش سال( جز موقعی که به مرض حصبه مبتلا شده بود)، حتّی یک روز از درس آن بزرگ غفلت نفرمود. در روزِ شروع، قریب یک صد و بیست تن طلبه حضور داشتند ولی به تدریج که مباحث پیچیده و مشکل میشد، عدّهی طلّاب رو به کاهش مینهاد. عدّهای در مبحث« وجود ذهنی» به تحلیل رفتند و عدّهی دیگر در مبحث« عاقل و معقول» و هکذا… و به حکم
خلیلی قطاع الفیافی الی الحمی
کثیر و امّا الواصلون قلیل
و مانند مرغانی که به عزم دیدار سیمرغ عازم قاف شدند و جز عدّهی معدود ب منزل مقصود نرسیدند، عدّهی بسیار کمی از طلّاب آن دوره را به پایان رساندند.
خرّم آن ترکی که استیزه نهد
اسبش اندر خرمن آتش جهد
گرم گرداند فرس را آن چنان
که کند آهنگ اوج آسمان
گر پشیمانی ورا عیبی کند
آتش اوّل در پشیمانی زند
خود پشیمانی نروید از عدم
چون ببیند گرمی صاحب قدم
به موازات تحصیل حکمت، برای تحصیل فقه از حوزههای درس علمای بزرگ اصفهان چون مرحوم سیّد محمّد صادق خاتون آبادی و مرحوم آخوندی فشارکی و مرحوم آقا سیّد علی نجف آبادی استفاضهی کامل برد.
از حسن قضا در همین هنگام مرحوم حاج شیخ عبدالله گلپایگانی از علمای بزرگ نجف به اشارهی اطبّا برای تغییر آب و هوا در اصفهان سکنی گزید و مرحوم فاضل مَقدم آن بزرگ را فیضی بزرگ و موهبتی عظیم دانست و از مجلس درس اصول ایشان فایدهها اندوخت.
مرحوم فاضل میفرمود« مجلس درس حاج شیخ عبدالله گلپایگانی از لحاظ استفاده از مجالس کم نظیر بود، چه وی بیانی ساده و رسا و دقیق داشت و برای تفهیم مطالب مثالهای ساده از زندگانی روزانه میآورد. از طرف دیگر حوزهی درسش به خلاف رسم آن عهد آرام و بدون هیاهو و جزّ رو بحث بود. طرز استدلالی که از ایشان دربارهی« قاعدهی ترتّب» شنیدم از هیچ یک از استادان دیگر نشنیدم».
مدّت یازده سال در اصفهان ماند و جز به تحصیل و مباحثه و تدریس و عبادت و ریاضت و تهذیب نفس به کاری نپرداخت و همیشه خود میفرمود بهترین ایّام عمر من ایّامی است که در اصفهان گذراندهام.
بالأخره هوای وطن مألوف، مرحوم فاضل را پس از سالها باز به خراسان کشانید و پس از توقّف ماهی چند در آن سامان مجدّداً به قصد اصفهان حرکت فرمود. چون به تهران رسید، شنید که مرحوم آقا میرزا هاشم اشکوری مدرّس معقول مدرسهی سپهسالار جدید، به تدریس شرح مفتاح الغیب شروع کرده است. چند روزی برای کسب فیض از آن عالم متبّحر پر مایه به جلسهی درس ایشان حضور یافت. تسلّط و احاطهی آن استاد بزرگوار در حکمت و عرفان، و لطف محضر و صفای باطن ایشان چنان بود که همین که چشم مسافر ما به جمال او افتاد، عزم رحیلش بدل به اقامت شد و مدّتی چند نیز ملازمت خدمت آن استاد را بر گزید.
گفت مقصودم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
مرحوم اشکوری همین که تدریس مفتاح الغیب را به پایان رسانید، به تدریس اسفار شروع فرمود و مرحوم فاضل با آن که قسمت اعظم آن را نزد مرحوم جهانگیر خان دیده بود، مجدّداً دورهی اسفار را دید. هم چنین در درس فصوص الحکم ایشان نیز حضور مییافت و بعد از ظهرها هم به طور خصوصی در خدمت ایشان به تحصیل تمهید القواعد میپرداخت.
هوش و حافظهی عجیب، شور و اشتیاق کامل نسبت به علم و معرفت، ملازمت اساتید طراز اوّل، ممارست خستگی ناپذیر، همه دست به هم داد و موجب شد که وی استادی کامل و محیط و عالمی کارآمد و مسلطّ شود، که اذا أراد الله شیئاً هَیَّاً اَسبابَهُ.
پس از فوت مرحوم آقا میرزا هاشم اشکوری، مرحوم فاضل به مدرسهی دارالشّفا رفت و در آن جا حوزهی درسی دائر فرمود و طلّاب فاضل و مستعد را از معلومات وسیع خود بهرهمند ساخت.
در سال 1333 قمری در مدرسهی سیاسی به تدریس عربی پرداخت و پس از چندی تدریس فقه و منطق به عهدهی آن بزرگوار محوّل شد. چندی هم در دارالفنون و مؤسسهی وعظ و خطابه افاضه فرمود.
در سال 1313 شمسی تدریس عربی دارالمعلّمین، که تازه افتتاح شده بود، به ایشان محوّل گشت و سپس تدریس منطق و فلسفه نیز بدان اضافه شد. هم چنین از بدو تأسیس دانشکدهی معقول و منقول در آن دانشکده نیز تدریس میفرمود و به این ترتیب هزاران نفر از مجالس درس ایشان کسب فیض کردهاند.
در این سالهای اخیر تدریس ایشان منحصراً در دانشکدهی ادبیّات و معقول و منقول بود و در هر دو دانشکده، اولیای مؤسّسه و اساتید و همکاران و دانشجویان نهایت تبجیل و تکریم را نسبت به آن بزرگ مرعی میداشتند و همواره با نظر احترام آمیخته با محبّت به ایشان مینگریستند.
استاد بزرگوار، از کسانی بود که علم و دانش را غایت و مطلوب بالذّات میدانند نه وسیله و افزار. بدین معنی که به راستی هم از اوان کودکی تشنهی دریافت حقیقت و کسب دانش و فضیلت بود و از یاد گرفتن و یاد دادن لذّت میبرد. بهتر بگوییم شیفتهی حقیقت و عاشق حقیقت بود. علم و دانش را پر ارزشترین و جدّیترین امور میدانست. این بود که چون دربارهی امور عادّی زندگی سخن میگفت، گاه کلمات و جملات را به درستی ادا نمیکرد و حتّی بعضی کلمات را شکسته بسته ادا میفرمود ولی هنگام درس به کلّی لحن تکلّمش عوض میشد و مطالب را شمرده و با طمأنینه شرح میداد و مشکلترین و پیچیدهترین مطالب را با قوّت بیان ساده و روشن میساخت، و درس خود را به آیات قرآنی و اشعار مولانا و حافظ و شیخ محمود شبستری میآراست.
ضمن تدریس برای رفع ملال دانشجویان غالباً مطالبی شیرین و مفرّح بیان میکرد و کم تر جلسهی درس ایشان بدون خنده و طیبت به پایان میرسید، خود آن مرحوم را نیز گاه چنان خنده میگرفت که مدّتی سخنش قطع میشد. مجلس درس و بیان شیوایش به قدری جالب بود که غالباً دانشجویان رشتههای دیگر نیز در مواقع فراغت حضور در جلسهی درس او را مغتنم میدانستند و مجذوب احاطهی علمی و حضور ذهن و حافظهی شگرف و حسن بیان و ذوق و ظرافت و نیروی ایمان و صفا و سادگی مخصوص او م شدند و سخنان او در محافل و مجالس نقل میکردند.
هر کس چند جلسه به درس آن مرحوم حضور مییافت، از وسعت علم و دانش و احاطهی آن مرحوم در شعب مختلف علوم اسلامی خاصّه در ادبیّات عرب و حکمت قدیم، دست خوش اعجاب و حیرت میشد، و مجذوب صفای قلب و بی آلایشی و بیپیرایگی و صدق و صفا و اخلاص ایشان میگشت و در سلک مریدان آن وجود عزیز در میآمد.
تمام اساتید و بزرگانی که این بندهی ناچیز افتخار شاگردی و مصاحبت آنان را داشتهام متّفق و هم داستان بودهاند و هستند که مرحوم فاضل از ذخائر و نوادر عصر ما و به حقیقت بقیة الماضین و خیر الموجودین بود و در بعضی از قسمتها بدیل و نظیری نداشت. مراجع بزرگ تقلید به ایشان اجازهی اجتهاد داده بودند.
مرحوم حضرت آیة الله بروجردی در نامهای که چند سال قبل به ایشان مرقوم داشته بودند، ایشان را به عنوان« عماد العلماء المتألّهین» مخاطب قرار داده بودند.
نظر مرحوم علّامهی دهخدا و دانشمند بزرگ، مرحوم فروغی، دربارهی آن بزرگ محتاج یادآوری نیست.
به خوبی در نظر دارم که روزی استاد دانشمند آقای جلالالدّین همایی به مناسبت دیدن عکس جناب فاضل، فی البدیهه قطعهی ذیل را سرودند:
فاضل تونی ای یگانهی دهر
از ز دانشوران عالم طاق
عکس روی تو دیدم و گردید
دل به دیدار روی تو مشتاق
هو علماً لدی الامثال فرد
هو فضلا علی الافضل فاق
و فراق الحبیب عزّ علیّ
ذاب قلب السّنا من الشواق
****
مرحوم فاضل، با این که جثهای نحیف داشت، از سلامت مزاج و نشاط روحی به طور کامل برخوردار بود و در طیّ زندگی طولانی خود جز یک مرتبه در اصفهان، به مرض سختی مبتلا نشده بود. دید چشم و شنوایی گوش و قوّهی حافظهی ایشان تا این اواخر ضعف و انحطاطی نداشت.
قریب پنج سال قبل برای عمل غدهی پروستات چندی در بیمارستان نجمیه بستری شد و گروه کثیری از طبقات مختلف و مخصوصاً دوستان و همکاران آن مرحوم به عیادتش آمدند و حتّی برخی از آنان گاه یک روز در میان به بالین ایشان میآمدند. عمل جرّاحی به خوبی انجام گرفت و پس از چندی از بیمارستان به منزل انتقال یافت و پس از گذراندن دورهی نقاهت با وجود ضعف باز شروع به تدریس فرمود.
پس از چندی سکتهای عارض آن مرحوم شد که باز به کوشش اطّبّاء و فداکاری عیال آن مرحوم در طیّ چند ماه خطر آن هم مرتفع شد و دستها و پاها به حرکت افتاد، ولی دیگر قادر به تدریس نبود و به تدریج بر اثر کبر سنّ نیروی حیاتی آن استاد عزیز رو به کاهش میرفت و مانند چراغی که به تدریج روغنش به تحلیل رود، از انرژی و نیروی ایشان پیوسته کاسته میشد، تا جایی که دیگر قدرت خروج از منزل نداشت.
در تمام این مدّت، زوجهی محترم خداپرست و متّقی ایشان مردانه کمر خدمت بسته و مانند زنان تارک دنیا خود را صمیمانه وقف بر آن مرحوم ساخته بود. پروانه صفت به گرد آن شمعی که به تدریج رو به خاموشی میگرایید، میگردید و هم چون زوجهی حضرت ایّوب سعی میکرد غبار غم و اندوه بر خاطر شریف شوهر ایشان ننشیند. دستورهای اطبّا را با دقّت مو به مو اجرا می کر، از عیادت کنندگان پذیرایی میفرمود، کم تر مرحوم فاضل را تنها میگذاشت، نمیگذاشت از تنهایی دل تنگ شوند، برای بالا رفتن از تخت و پایین آمدن از آن، ایشان را با کمال محبّت کمک میکرد، مواظب خوراک و دوا و نظافت ایشان بود. وظیفهای بسیار خطیر داشت:
تنی تنها ولی هر چار بودن
طبیب و مونس و یار و پرستار
به شب چون پاسبان تا دیر ماندن
کنار بستر بیمار بیدار
از همه مهمّ تر، هرگز اظهار ملال و خستگی و بیحوصلگی نمیکرد و همهی این خدمات را از روی خلوص و محبّت و دل سوزی و در عین خوش بینی انجام میداد. چه به خوبی از قیمت گوهر گران بهایی که در دست داشت، واقف بود.
سرانجام در روز سیزدهم بهمن ماه 1339 شمسی آن عالم ربّانی برای ابد چشم از جهان فرو بست و روح شریفش به ساحت مقدس پرواز کرد و به زمرهی« أولئک مع الذّین أنعم الله علیهم مِنَ النبیّین و الصّدّیقین و الشهداء و الصّالحین» ملحق شد و به راستی حَسُنَ أولئک رفیقاً.
با فقدان اسفانگیز آن بزرگ مرد، نه تنها دانشگاه یکی از مبرّز ترین استادان خود را از دست داد، بلکه مملکت ایران از فیض وجود علّامهای نحریر محروم شد.
رحمت متواتر حق بر روان مطهّر او باد که عمر طولانی خود را به تعلیم و تعلّم و نشر علم و فضیلت و تربیت شاگردان و عبادت حقّ و خدمت خلق گذراند و به حطام دنیوی و زخاف مادّی ادنی توجّهی ننمود.
أنّ لِلهِ عباداً فَطِناً
طَلّقوا الدّنیا و خافُو الفِتَنا
نَظَروا فیها فلمّا عَلِموا
أنَّها لیست لحیّ وطناً
جعلوها لمجّةً و اتَّخَذُوا
صالِحَ الأعمال فیهاً سُفُنا
او رفت ولی چهرهی نورانیش هرگز از نظر دوستان و شاگردانش نمیرود.
آثار مرحوم فاضل- مرحوم فاضل از نعمت خط تقریباً محروم بود و به زحمت میتوانست چیزی بنویسد، حتی امضاء کردن نیز برای ایشان خالی از اشکال نبود، چه آن مرحوم فقط در ایّام کودکی چند ماهی در مکتب مشق نوشته بود. پس از آن به واسطهی قدرت حیرت انگیز حافظه احتیاجی به ثبت و یادداشت مطالب نداشت و بنابراین به ندرت ممکن بود چیزی بنویسد. به همین جهت آثار قلمی آن مرحوم معدود است و همانها را هم معمولاً دیکته کرده و دیگران نوشتهاند. این آثار عبارتند از:
1- جزوهی صرف(از انتشارات مؤسسهی وعظ و خطابه)- این کتاب عبارت است از تجزیه و ترکیب مقداری از آیات قرآنی که استاد در مؤسسهی وعظ و خطابهی سابق دیکته کرده است. در این اثر نفیس استاد تنها به تجزیه و ترکیب و ذکر نکات صرفی و نحوی اکتفا نکرده، بلکه به مناسبت هر آیه، نکاتی دقیق از تفسیر و معانی بیان و کلام و حکمت و عرفان بیان فرموده است.
2- تعلیقه بر شرح فصوص و آن کتابی است کوچک و بسیار شیوا متضمّن اشارات و دقائق عرفانی و در واقع به منزلهی رسالهی دکتری آن مرحوم است و با مقدّمهای از استاد دانشمند آقای فروزان فر به چاپ رسیده است.
3- منتخب قرآن و نهجالبلاغه و آن مجموعهای است از آیات قرآنی و کلمات قصار و چند خطبه از نهجالبلاغه با شرح لغات مشکل آن.
4- صرف و نحو و قرائت( برای سال اوّل و دوم و سوم دبیرستانها)- در تألیف این کتاب، مرحوم استاد احمد بهمن یار و آقای عبد الّرّحمن فرامرزی هم با آن مرحوم هم کاری داشتهاند، صرف هر سه جلد را مرحوم بهمن یار، متون و قرائت آنها را آقای فرامرزی، و نحو آنها را مرحوم جناب فاضل تهیّه کردهاند.
5- منتخب کلیله و دمنه و ابن خلّکان– منتخبی است از کلیله و دمنهی عربی عبد الله بن المقفّع، و وفیات الاعیان ابن خلّکان، با شرح و ایضاح لغات مشکل آن دو.
6- ترجمهی فنون سماع طبیعی شفا به همکاری استاد فقید دانشمند، مرحوم محمّد علی فروغی. برای ترجمهی این کتاب مدّت چند سال مرحوم فاضل و مرحوم فروغی مرتّباً باهمّت و کوششی که هر دوان را بود، جدّ بلیغ مبذول میداشتند.
دو روز معیّن را در هفته به این کار اختصاص داده بودند، یک روز فروغی به خانهی جناب فاضل میآمد و یک روز جناب فاضل به منزل فروغی میرفت. و سرانجام پس از چند سال مجاهده و صرف وقت این اثر نفیس شریف به طالبان فلسفه عرضه شد.
مرحوم دهخدا در لغت نامه در ذیل احوال ابن سینا فرموده است که این کتاب ترجمهی فاضل تونی است به انشای فروغی. ولی چنان که من بنده خود از مرحوم فاضل شنیدهام، سهم مرحوم فروغی به مراتب بیش از این بوده است: نخست مرحوم فاضل متن عربی را میخوانده و آن را ترجمهی تحتاللفظی میکرده و سپس به شرح و تفسیر آن میپرداخته است و مرحوم فروغی یادداشت بر میداشته است. آن گاه مرحوم فروغی به تنهایی آن ترجمه و توضیحات را مرتّب و منقّح میساخته و هر فصلی را هم جداگانه با عبارت بسیار ساده تلخیص مینموده است و سپس باز همه را به نظر مرحوم فاضل میرساند. در ضمن همهی فصول را با ترجمهی فرانسهی فیزیک ارسطو هم مطابقه میکرده است. در ضمن همین مطابقه و مقایسه گاه معلوم میشد که بعضی از ترجمهها که در دست ابن سینا بوده نارسا یا اساساً غلط بوده است.
7- جزوهی منطق شامل مطالبی که استاد در رشتهی فلسفهی دانشکدهی ادبیّات دیکته کرده است و دانشجویان یادداشت برداشتهاند.
8- حکمت قدیم( در طبیعیات)، آن هم مطالبی است که استاد در رشتهی مزبور دیکته کرده است. این دو کتاب نفیس را مرحوم فاضل به خرج خود به چاپ رساند و چون تصحیح چاپ آن دو را به یکی از دانشجویان واگذار فرموده است، متأسّفانه اغلاط چاپی آنها خارج از حدّ و حصر است.
9- الهیات که آن را سالها قبل دیکته فرموده بود، ولی به چاپ نرسیده بود و چون ریاست معظّم دانشکده جناب آقای دکتر علی اکبر سیاسی از وجود آن اطلّاع یافتند، با اصرار و ابرام از جناب فاضل خواستند که آن را به چاپ برسانند و بر اثر اقدام معظّم له اثر مزبور که از شاهکارهای آن مرحوم است، در جزء انتشارات دانشگاه به چاپ رسید.
مثل این که مرحوم فاضل ملهم شده بود که الهیات آخرین اثری است که از او به چاپ میرسد، چه در مقدّمه قریب به این عبارت میفرماید: اکنون که آفتاب عمر من به افول میگراید، از این توفیقی که نصیب شد خدا را سپاس گزارم چه شاید این آخرین اثری باشد که از من به چاپ میرسد و هم چون فرزند عزیز روحانی از من به یادگار میماند، الحمدالله الّذی و هب لی علی الکبر اسمعیل. [2]
از ملاحظهی آثار آن استاد بزرگ به خوبی معلوم میشد که به کلّ از تصنّع و تکلّف احتراز داشته و مطالب غامض و پیچیدهی فلسفه را با عبارتی روشن و صریح ادا کرده است و واقعاً آن چه دربارهی سقراط گفتهاند که« فلسفه را از آسمان به زمین آورد» دربارهی آثار فلسفی آن مرحوم هم صادق است؛ و وقتی آنها را با بعضی آثار فلسفی فارسی از قبیل دانش نامهی علائی ابن سینا، درة التاج قطبالدّین شیرازی، و گوهر مراد ملّا عبدالّرزّاق لاهیجی، و اسرار الحکم حاج ملّاهادی سبزواری مقایسه کنیم، درجهی سادگی و حسن تفهیم آثار آن مرحوم به خوبی معلوم میشود.
مکارم اخلاق– استاد بزرگوار مرحوم فاضل علم را با عمل توأم داشت و هم چنان که در زمینهی علم و حکمت به عالیترین درجه نائل آمده بود، از لحاظ تهذیب نفس و تزکیهی باطن نیز به سر حدّ کمال رسیده و نسخهای جامع و انسانی کامل شده بود.
در مقام تخلیه در آن وجود شریف سر سوزنی مایی و منی و کبر و خودبینی و تملّق و روی و ریا و حبّ شهرت و دل بستگی به دنیا دیده نمیشد و واقعاً بر خود خواهی و خود پرستی که سرچشمهی همهی رذائل اخلاقی است، فائق آمده و از آلودگیها پاک شده بود.
دانی که را سزد صفت پاکی
آنک او وجود پاک نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید
دزدند خود پرستی و خودکامی
با این دو فرقه را ه نپیماید
تا خلق از او رسند به آسایش
هرگز به عمر خویش نیاساید
تا مردمان گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید
مردم بدین صفات اگر یابی
گر نام او فرشته کنی شاید
رفتار و کردار و راه و روش آن مرحوم بی اندازه طبیعی و به اصطلاح خودمانی و دور از تصنّع و تکلّف بود أنا و أتقیاء أمّتی بُرَآء من التّکلِف.
ایّام تابستان، غالباً عصرها از منزل بیرون میآمد و ساعتها در گوشهای از مدرسهی سپهسالار، معمولاً زیر ساعت، مینشست و دانشجویان گرد آن عزیز حلقه میزدند و مانند این که با یکی از دستان و آشنایان خود سخن بگویند با آن مرحوم حرف میزدند و او با دقّت به حرف همه گوش میداد.
امّا در مرحلهی تحلیه و تجلیه، آن بزرگ به کمالات اخلاقی و فضایل نفسانی آراسته بود. مجموعهای بود از مکارم اخلاق:
از جمله مکارم اخلاقی ایشان وظیفه شناسی و وقت شناسی بود: همیشه سر ساعت مقرّر به وعدهی خود حاضر میشد. هیچ کس به یاد ندارد که مرحوم فاضل در طیّ سالهای متمادی، حتّی یک روز دیرتر به سر درس حاضر ده باشد. ورقههای دانشجویان را به دقّت و با حوصلهای هر چه تمام تر از ابتدا به انتها میخواند و حتّی اگر ورقهای بد خطّ یا ناخوانا بود به کسی که مورد اعتمادش بود میفرمود آن ورقه را برای او بخواند تا نمره کاملاً از روی عدالت و دقّت داده شود.
چون خبر مییافت که در همسایگیش بیوه زنی مستمند یا یتیمی بی نوا هست، بی درنگ به کمک آنان میشتافت.
چهرهاش چنان گشاده و متبسّم بود که دیدنش اندوه را از دل میزدود. حتّی در حال درد و مرض نیز همواره تبسّمی بر لب داشت. هنگامی که در بیمارستان نجمیّه برای عمل پروستات بستری بود، با این که پروستات طبعاً دردناک است، شکوه و شکایتی تنمی فرمود و قیافهی محبوب نورانیش همواره منبسط بود. در همان حالِ درد هر کس از حال ایشان میپرسید میفرمود:« خوب است، الحمدالله ربّالعالمین. هر عیادت کننده به خوبی در مییافت که آن مرحوم صبر و تسلیم و شکر گذاشته و به سر منزل رضا رسیده است و« پسندد آن چه را جانان پسندد». به طوری شده بود که اطبّا و پرستاران همه به آن بزرگ ارادت میورزیدند و مجذوب حسن خلق و صفای ایشان شده بودند.
هر وقت به عیادت آن مرحوم میرفتم از قوّت نفس و صبر و تحمّل ایشان با وجود آن جثهی نحیف به تعجّب میافتادم و ظرفیت و حلم و بردباری حکیمِ رواقی اپیکتتوس، و صبر عروة بن الزّبیر که آیتی از صبر و تسلیم بود، در نظر مجسّم میشد. سبکی در معیدالنّعم و مبیدالنقّم مینویسد: مرضی عارض پای عروه شده بود که اطبّا مه بریدن آن را لازم دانستند. ادوات جرّاحی را که ارّهای بیش نبود، حاضر کردند. فقالوا له اشرب مرقّداً: به او گفتند داروی بیهوشی بیاشام، ولی از آشامیدن ابا کرد و در جواب گفت: ما أجب أن أغفل عن ذکر الله.
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشم
شاید که نگاهی کند آگاه نباشم
فأحمی له المنشار و قطعت رجله و لم یتوجّع، ارّه را در آتش نهادند تا سرخ و برافروخته شد و با آن ارّهی آتشین پای آن مرد صابر شکیبا را قطع کردند و وی حتی نالهای نکرد، بلکه گفت: أللهّم ان ابتلیت فی عضو فقد عوفیت فی اعضاء، الحمدالله علی کلّ حال. گویی شاعر از زبان او سروده است:
گر آزرده وار مبتلا میپسندد
چه خوش تر از آنک او به ما میپسندد
گهی دشمنان را عطا میفرستد
گهی دوستان را بلا میپسندد
چرا دست یازم، چرا پای کوبم
مرا خواجه بی دست و پا میپسندد
تنها یک روز ایشان را در بستر بیماری بسیار افسرده و ملول و نگران دیدم و حالتی آمیخته از حزن و نگرانی و ترس در سیمای آن مرحوم مشاهده میکردم، حوصلهی سخن گفتن و سخن شنیدن نداشت. عرض کردم دردی دارید؟ فرمود: نه- گفتم تازهای شده؟ فرمود: نه. بالأخره استاد را قسم دادم که علّت گرفتگی خود را بیان کند. دیگر نتوانست خودداری کند، به شدّت منقلب شد و به سختی گریست و فرمود نگرانی و اندوه من از این است که شاید گناهی کردهام و اینک به عقوبت آن دچار شدهام و میترسم مبادا مغضوب و راندهی درگاه شده باشم والّا تحمّل درد جسمانی دشوار نیست.
گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد
گویم از بندهی مسکین چه گنه صادر شد
کاو دل آزرده شد از من، غم آنم باشد
گفتم: لقمان را حکمت آموختن دور از ادب است ولی بلا همیشه نشان قهر نیست، بلکه گاهی نیز عین لطف است، گفت: اگر چنین باشد، این آفت عین راحت است.
به هر حال درد خود را چنین تحمّل میکرد. امّا درد و رنج سایرین را نمیتوانست ببیند و حتّی بشنود. چه وی به سبب صفای قلب و منزّه بودن از هر گونه آلایش چنان شفقت و رقّتی داشت که وصف شدنی و باور کردنی نیست. اگر در کلاس شعر یا مطلب تأثّر انگیزی نقل میکرد، خود بیش از همه متأثر میشد. نظرم نیست به چه مناسبت روزی در کلاس درس اشعار ذیل را از سعدی خواند:
پدر مرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بکن
الا تا نگرید، که عرش عظیم
بلرزد همی چون بگرید یتیم
چو بینی یتیمی سر افکنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش
و چنان حال آن بزرگ تغییر یافت که نتوانست بقیهی اشعار را بخواند. چندی قبل در موزهی لوور پای تابلوی معروف« کوزهی شکسته» بی اختیار به یادم آمد که سالها قبل در محضر محترم آن مرحوم سخن از مرحومهی پروین اعتصامی به میان آمد و چون مرحوم فاضل تا آن وقت از اشعار وی چیزی نشنیده بود، بنده شعر معروف« کوزهی شکسته» او را برای ایشان خواندم:
کودکی کوزهای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست
چه کنم اوستاد اگر پرسد؟
کوزهی آب از اوست، از من نیست
چه کنم گر طلب کند تاوان؟
خجلت و شرم کم ز مردن نیست
چیزها دیده و نخواستهام
دل من هم دل است، آهن نیست
روی مادر ندیدهام هرگز
چشم طفل یتیم روشن نیست
کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست
به شنیدن ان اشعار حال آن مرحوم به نحو عجیبی تغییر یافت، چهرهاش برافروخته شد و گریهی بسیار کرد و از بنده خواست همان روز یک جلد دیوان پروین برای ایشان تهیّه کنم. پس از چند روز که باز به خدمت ایشان رسیدم فرمود تمام دیوان را من و خانواده از اوّل تا به آخر خواندیم و از آن پس با اعجاب و احترامی خاصّ از آن مرحومه یاد میکرد و مخصوصاً شعر« لطف حقّ» پروین را که با:
مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهی ربّ جلیل…
آغاز میشود، بی اندازه میستود و دوست میداشت.
خلاصه در این سالهای آخر و مخصوصاً در این ماههای خانه نشینی و زمین گیری چنان نازک دل شده بود که از شنیدن مطالب تأثّر انگیز بی اختیار به صدای بلند میگریست و مانند باران اشک از چشمها فرو میبارید و به هیچ وجه قادر به خویشتن داری نبود. عیال آن مرحوم که به خوبی از رقّت احساس و درجهی رحم و شفقت ایشان آگاه بود، از راه دلسوزی روزنامهها را قبلاً خود میخواند و شمارههایی را که شامل مطالب تأثّر انگیز بود، از آن مرحوم پنهان میساخت.
این بود شمّهای بسیار مختصر از ترجمهی حال و مکارم اخلاق آن مَثَل اعلای شرافت و فضیلت. خداوند غریق بحار رحمتش فرماید.

اولین باشید که نظر می دهید