رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی (بخش سوم) خیام

خیام

دوستی و مصاحبت با نیکان – بی‌نیازی و قناعت – ناپایداری جهان و فنای ابدی

     شادمانی و بهره‌یافتن از لحظات زندگی

ابوالفتح عمر بن ابراهیم «خیامی» از دانشمندان و ریاضیدانان و فیلسوفان بزرگ ایرانی و از اهالی نیشابور بوده است که در علوم عصر خود مخصوصاً در حکمت و ریاضی و پزشکی و نجوم تبحر داشت و چون رباعیاتی بسیار دلنشین و پرمغز از او باقی مانده که مقبول خاص و عام است از این‌لحاظ شهرت و محبوبیت بیشتری حاصل نموده است، در این رباعیات افکار حکیمانه و نظرات خردمندانه این دانشمند عالیقدر منعکس گردیده است که چون بسیاری از آنها دارای جنبه معنوی و اخلاقی بسیار قوی است در هر مورد چند رباعی برای مثال آورده می‌شود.

* * *

سیری در رباعیات حکیم عمر خیام از جنبه معنوی مارا به چند نکته متوجه می‌سازد که در هر مورد حکیم تأثیرات درونی و احساسات خودرا در یک یا چند رباعی جلوه‌گر ساخته است.

درباره دوستی و مصاحبت با نیکوکاران تا جائی پیش می‌رود که سر و جان خود را فدای این گونه انسان ها می کند و همنشینی با نااهلان را دوزخ می داند و فرار از ایشان را توصیه می‌نماید، نوشیدن زهر از دست خردمند را اولی‌تر از نوشیدن شهد از دست بی‌خرد میداند:

 جانم به فدای آنکه او اهل بود

سر در قدمش اگر نهم سهل بود

خواهی که بدانی به یقین دوزخ را

دوزخ به جهان صحبت نا اهل بود

********

با مردم پاک اصل و عاقل آمیز

و ز نا اهلان هزار فرسنگ گریز

                                                           گر زهردهد تو را خردمند بنوش

ور شهد رسد ز دست تااهل بریز

و چون کم تر کسی را یکرنگ و اهل‌ دل و صفا و صمیمی می‌بیند سفارش می کند که باید در انتخاب دوست بسیار محتاط بود و به‌حداقل قناعت نمود و زمانی بیگانگان صاحب عاطفه و صفا را از خویشاوندان جفاکار و عاری از عواطف برتر می‌دارد:

آن‌ به که دراین زمانه کم‌گیری دوست

                                                       با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آنکس که تو را به‌زندگی تکیه یر اوست

                                                      چون چشم فرد بازکنی دشمنت اوست

                                                                      *******

بیگانه اگر وفا کند خویش من اس

   ور خویش جفا کند بداندیش من است

گر زهر موافقت کند تریاق است

ور نوش مخالفت کند نیش من است

 خیام از آنگونه حکیمانی است که دارای طبعی بلند و سرشتی عالی است که زندگی با کم ترین نیازهای آنرا برتجملات زائد که  از راه پستی و دنائت و تحمل‌خواری و اطاعت از این‌ و آن به دست آید ترجیح میدهد و بر این مضمون رباعیات متعددی دارد از جمله:

آنکو به‌ملاحتست و نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش‌ جهانی دارد

                                                                     ********

یک نان به دو روزه گر بود حاصل مرد
وز کوزه شکسته‌ای دمی آبِ سرد
مخدوم کم از خوری چرا باید کرد
  یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
دیگر از تأثیرات درونی و بسیار حساس این دانشمند کم‌نظیر بی اطلاعی از اسرار خلقت و نادانی بشر از مبداء آفرینش و مقصد زندگی و ناپایداری جهان و کوتاهی عمر انسان است.
او از جمله ژرف‌نگران و صاحب‌نظرانی است که به‌ زندگی پس از مرگ هیچ گونه ایمان و اعتقادی ندارد و رباعی چند در این‌زمینهبرای شاهد آورده می‌شود:
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
آنرا ته نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
*******
 از آمدنم نبود گردون را سود
     وز برشدن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاوردن و بردن من از بهر چه بود
*******
یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکجا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
******
 ای‌بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین‌پس چونباشیم همان خواهدبود

*********
یکچند به کودکیم به استاد شدیم
یکچند زاستادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسی
     از خاک درآمدیم و بر باد شدیم
******
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی
وز هفت و چهار دائم اندر تفتی
می خور که هزار بار پیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
خیام چون به‌زندگی پس از مرگ اعتقاد ندارد و دوران حیات انسان را کوتاه و ناپایدار و زودگذر می داند از این لحاظ سخت متأثر و متالم است و بقای جهان و فنای انسان را مصیبتی جبران‌ناپذیر می داند و بدین جهت برای برطرف ساختن این اندوه جانکاه و فراموش کردن آن، ما را به خوشی و شادی و حداکثر استفاده از لحظات زندگی ترغیب و تشویق می کند:
روزی که گذشته است از او یاد مکن
 فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
*********
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه این ملک جهان
عمر است بدان سان گذرانی گذرد
*****
خیام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می نوش در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
******
 این قافله عمر عجب می‌گذرد
 دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی غم فردای قیامت چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
*******
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
  خوش‌باش ندانی به کجا خواهی‌رفت
باتوجه به‌اینکه عمری را به‌مطالعه و تحقیق سپری نموده و به‌ بسیاری از علوم زمان خود وارد و در بعضی به‌ مرحله استادی رسیده است معهذا دربرابر دانستنی های این جهان مخصوصاً راز آفرینش اینگونه اظهار عجز می کند:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب‌وروز
معلوم شد که هیچ معلوم نشد
منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریشعر حکمت آمیزمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *