رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی (بخش دوم) ناصر خسرو

ناصرخسرو قبادیانی
کسب دانش و خرد – حقیقت‌جوئی و درون‌ کاوی – پافشاری در عقیده
و استقامت و صبر و تحمل – خوی نیک و دادگری
حکیم ناصرخسرو قبادیانی که پرتو دانش و بینش او را به حقیقت‌جوئی و فرار از ظاهربینی کشانیده به لقب حجت از شعرای بزرگ و نام‌آوران و مبلغین مشهور شیعه اسماعیلیه است.
در جوانی به خدمت امراء و در میان سالگی با مسافرت های متعدد به محضر فضلاء راه یافت و توشه‌ای از جهت مادی و معنوی به دست آورد، موجب تغییر حالت او و گرایش به سوی معنویات را باید حقیقت‌خواهی و عدم ارضاء او در بحث و گفتگو با فضلاء زمان دانست.

خود گوید:

از شافعی و مالکی و قول حنیفی

جستم ز مختار جهان داور و رهبر

چون چون و چرا خواستم و آیت محکم

در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر

برخــــــــاستم از جای و سفر پیش گرفتم

نز خانـــــــــم یاد آمد و نه گلشن و منظر

از پارسی و تازی و از هندو و از ترک

از سندی و رومی و زعبری همه یکسر

پرسنده همی رفتم ازین شهر بدان شهر

جوینــــده همی گشتم ازین بحر بدان سر

در راه کسب فضیلت و کشف حقیقت ضمن سفرهای پر مخاطره و بحث و گفتگو با پیشوایان مذهبی و عزلت و اختفاء از هر گوشه‌ای توشه‌ای به دست آورد تا آنجاکه می گوید:

منگر بدین ضعیف‌تنم زانکه در سخن

زین چرخ برستاره فزونیست اثر مرا

*********

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار دهر

جز بــــــــر مقر ماه نبودی مقر مرا

نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل

این گفــــــــــته بود گاه جوانی پدر مرا

* * *

محصول این مسافرت ها و مرارت ها که برای کشف حقایق متحمل شده تألیفاتی است از جمله:

دیوان اشعار – سفرنامه – روشنائی‌نامه و سعادت‌نامه – زادالمسافرین – خوان الاخوان – وجه دین و…..

* * *

در تمام گفته‌های ناصرخسرو، کسب دانش و خرد و فضیلت سرلوحه کارهای انسان قرار گرفته است و با اعتقاد راسخ بهره‌جوئی از دانش را برای رسیدن به فضائل و مکارم اخلاقی لازم می داند و حتی یک دقیقه و یک لحظه را هم بدون کسب معرفت ضایع کردن و تباه نمودن عمر می شمارد:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد خیره‌سری را

بری دان ز افعال چرخ برین را

نشاید نکوهش ز دانش بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

*******

                                                    آنست خردمند که جز بر طلب فضل

ضایع نشود یك نفس از عمر زمانش

در صدر خردمندان بی‌فضل نه خوبست

چون رشته لؤلؤ که بود سنگ میانش

*

خرد از هر خللی پشت و زهر غم فرج است

خرد از بیم امان است و بهر درد شفاست

بی خرد گرچه رها باشد دربند بود

با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست

ای خردمند نگه کن بره  از چشم خرد

تابه بینی که بر این است نادان چه ریاست

                                                                     ******

دانش و خرد را لازمه زندگی می داند و معتقد است که منشاء تمام بدکرداری ها واعمال نکوهیده بهره نداشتن از علم و معرفت است و خردمند چون از روشنائی خرد در پیمودن راه زندگی استفاده می کند کم تر دچار سهو و موجب کردار ناپسند می گردد :

هرکه جان خفته را از خواب جهل آواکند

خویشتن را گرچه دونست ای پسر والا کند

جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار

برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند

هرکه جان بد کنش را سیرت نیکی دهد

زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند

مایه هر نیکی و اصل نکوئی راستی است

راستی هرجا که باشد نیکوئی پیدا کند

راستی کن تا بدل چون چشم سربینا شوی

راستی در دل ترا چشم دگر بینا کند

ارزش واقعی انسان به جمال و جسم نیست بلکه ارزش حقیقی و سرمایه واقعی يك انسان کامل به بهره‌وری و اندوخته کردن دانش است و خردمند می تواند در پرتو دانش خود به کنجکاوی و پژوهش بپردازد و در نتیجه به واقعیت‌ها آگاه گردد.

قدرو بهای مرد نه از جسم فربه است

بل قدر مرد از سخن و علم پربهاست

بی‌دانش آمدی و در اینجا شناختی

کاین چیست آن چه باشد این چون و آن چراست

چون و چرا نتیجه عقل است بی‌گمان

چون و چرا ز جانوران جز ترا کراست

 بی‌هیچ علتی ز قضا عقل دادمان

زانروی نام عقل سوی اهل دین قضاست

بدون تردید هیچ گوینده‌ای به اندازه ناصر خسرو در ستایش علم و فوائد آن و تحريك وتهییج به دانش اندوزی ما را رهنمون نبوده است در اشعار زیر که انتخاب شده از قصاید و نصایح اوست این معنی به خوبی آشکار است:

نبیند بر درخت این جهان بار

مگر هشیار مرد ای مرد هشیار

درخت این جهان را سوی دانا

خردمند است بار و بی خرد خار

اگر بار خرد داری و گر نی

سپیداری سپیداری سپیدار

نماند جز درختی را خردمند

که بارش گوهر است و یرگ دینار

ز جهل خویشتن عارت نیاید

چرا داری همی ز آموختن عار؟

***

از جان و تنت ناید الا که همه خیر

چون علم بود برتن و برجان تو سالار

تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد

بی سیم نیاید درم و بی زر دینار

بی‌علم عمل چون درم قلب بود زود

رسواشود و شوره برون آرد و زنگار

و انکو نکند طاعت علمش نبود علم

زرگر نبود مرد چو به زر نکند کار

در دیوان اشعار ناصر خسرو کراراً صحبت از مبارزه با ریاکاری و تظاهر به دین‌داری مشاهده می شود و حکیم عالیقدر فرار از ظاهر پرستی و ظاهربینی و توجه به باطن را تأکید و توصیه می کند و از این که عده‌ یی به ظاهر متدین اصول ارزنده و واقعی مذهبی را وسیله تفاخر و تحکم قرار داده‌اند سخت اندوهگین است و در ضمن درگیری و عناد با این گروه درهر مقال سخنانی چند بر این سیاق از اودیده می شود که در تمام آنها آراء و نظرات وی به وسیله دانش و خرد و رعایت موازین عقلی و رجوع به باطن و دادگری و درست کرداری و همچنین احتراز از فریب های این جهان مادی را هدف قرار داده و در این راه تا حدی پیش رفته است که مورد خصومت و دشمنی علماء متعصب سنی قرار گرفته و به ناچار اواخر عمر را در عزلت و اختفاء به سر برده است.می توان از برخی گفته‌های او این مطلب را دریافت:

 عدل است اصل خیر که نوشروان

آندر جهان به عدل مسمی شد

داد خرد بده که جهان ایدون

از بهر عقل و عدل مهیا شد

زبیا به علم شود که نه زیبا است

آنکس که او بدنیا زیبا شد

غره مشو بدانکه کسی گوید

بهمان فقیه بلخ و بخارا شد

خوی مهان بگیر و تواضع کن

آنرا که او به دانش والا شد

دانش گزین و صبر طلب زیرا

دارا به صبر و دانش دارا شد

زیرا که سرخ روی برون آمد

هر کو به پیش حاکم تنها شد

از واقع بینی و حقیقت جوئی ناصر خسرو مخصوصاً در مسائل و مراسم مذهبی می توان قصیده معروف:

«حاجیان آمدند با تعظیم”

را شاهد آورد که علاوه بر این که احاطه کامل او را به مناسك حج و غرض از انجام این افعال معلوم و مشخص می دارد بی خردان و ریاکاران و ظاهر پرستان و مقلدان را سخت مورد نکوهش قرار می دهد.

در این قصیده ناصر خسرو یکی از حاجیان را که از حج مراجعت کرده است مورد سئوال قرار می دهد و می پرسد:

بازگو تا چگونه داشته ای

حرمت آن بزرگوار حریم

می شنیدی ندای حق و جواب

باز دادی چنان که داد کلیم

عارف حق شدی و منکر خویش

به تو از معرفت رسید نسیم

از خود انداختی برون یک سوی

همه عادات و فعل های ذمیم

قرب حق دیدی اول و کردی

قتل و قربان نفس دون لتیم

کردی از صدق و اعتقاد و یقین

خویشی خویش را به حق تسلیم

از طواف همه ملائکیان

یاد کردی بگرد عرش عظیم

کردی آنجا به گور مر خود را

همچنانی کنون که گشته رمیم

* * *

گفت ازین باب هر چه گفتی تو

من ندانسته ام صحیح و سقیم

گفتم اي دوست پس نکردی حج

نشدی در مقام محو مقیم

رفته و مکه دیده آمده باز

محنت بادیه خریده به سیم

گر تو خواهی که حج کنی پس از

این اینچنین کن که کردمت تعلیم

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *