برگرفته از کتاب سیری در بزرگ ترین کتاب های جهان خلاصه برجسته ترین آثار ادبی جهان و معرفی نویسندگان آن ها
حسن شهباز
سخنان برگزیده
The Analects
گردآوری: حدود سال ۴۷۳ بیش از میلاد
تعالیم فلسفی و اخلاقی گفته:
K’ung-Fu-Tzu
Confucius
کنفوسیوس
(۵۵۱ تا ۴۷۹ پیش از میلاد مسیح)
“چینی”
به روزگاران کهن، در ایالت، امیرنشین «لو (Lu)» در سرزمین چین، که امروز نام شانتونگ(Shantung) برخود دارد، از خانوادهای که با اشراف و نجیبزادگان پیوند نزدیک داشت، نوزادی به دنیا آمد که نام اورا «کونگچونگ-(KungChung» نهادند. این زمان حدود پنجقرن و نیم پیش از میلاد مسیح بود و شهری که درآن «کونگچونگ-نی» دیده برجهان هستی گشود «کوفو( Kufu») نامیده میشد و پدر حاکم شهر بود.
در احادیث آمده است که این حاکم در سنین جوانی همسری اختیار کرده بود که از او ته دختر داشت و چون همواره آرزوی داشتن پسری را میکشید همسر دیگری گرفت.
این زن پسری بهدنیا آورد و با تولد نوزاد خود رخت به سرای باقی کشید اما این پسر از یک پا معیوب بود و قادر به حرکت نبود. حاکم به هنگام هفتاد سالگی زن جوان دیگری گرفت و زن که میدانست شوی فرتوت از او جریک پسر نمیخواهد راهی تپۀ «نی (Ni)»شد و آنجا، در مکانی که عبادتگاه مردم کوفو بود و میگفتند فرشتهای تمنای انسانهای رنجیده را برمیآورد، دست به دعا برداشت و خواست تا فرزند ذکوری به دنیا آورد.
استغاثه او به اجابت رسید. پسر به دنیا آمد اما با هستی یافتن او، شمع حیات پدر خاموشی گرفت و از این جهان بهجهان پایدار رفت.
مادر ماند و پسر خردسال که نامش را «کونگچونگنی» نهاده بودند. از مکنت و حشمت پدر، چیزی به این همسر جوان و فرزندش نرسید؛ ناچار مادر تن بههر کاری داد تا پسر را تربیت صحیح بیاموزد. رنج او بیثمر نماند. فرزند که برای ادارة زندگی و نگهداری مادر از نوجوانی کار میکرد، چنان توجه مردم را به درستی و امانتداری و روشندلی خود جلب کرده بود که همه اورا دوست میداشتند و احترامی وافر در حقش روا میداشتند. در بیستسالگی شهرت درستکاری و انساندوستی اوتا بدانجا رسید که امیر از حال او واقف شد و وقتی «کونگچونگنی» زنی برای خویش برگزید و از او صاحب فرزند شد،
امیر یک ماهی قنات کهارمغانی ارزنده بود برای او فرستاد و کونگ-چونگ-نی که این هدیه را بس گرامی میشمرد نام ماهی را که بهزبان چینی «لی (Li)» بود بر نام فرزند افزود و او را پوـیوـلی (Pu iy) خواند.
اما عمر مادر نیز دیری نپائید و چنانکه وقایعنگاران نوشتهاند در سال ۵۲۷ قبل از میلاد، او نیز جان بهجهانآفرین تسلیم کرد و با مرگ او، فرزند که سرمایهای گرانقدرتر از او، نداشت به کلی از همهکس و همهچیز کناره گرفت و دورانی قریب بیست و هفت ماه عزت اختیار گزید و بر سوگ مادر تفکر کرد و اشک ریخت و ضمناً از این طریق بیشتر در تهذیب روان خویش کوشید. دربارهاش نوشتهاند که همسرش جز روزی یکبار قادر نبود او را بیند و در این دوران، او سازی را که بیشباهت بهسنتور نبود مینواخت و ریاضت میکشید. وقتی سرانجام در گشود و ره به خارج یافت متفکری بود بینادل که بسیار میدانست و کمتر سخن میگفت.
شیوهٔ سوگواری «کونگ-چونگ-نی» یک کار تازه نبود، سنتی بود دیرین، اما او این سنت را برای یاران و هواخواهان و مریدانش معمول کرد، و تنها از همین راه بود که او میتوانست صلح و آشتی و آرامش را در روان هزاران مردمی که از جور امیران جنگطلب و خونآشام یکشب سر راحت بر بالین نمینهادند، به وجود آورد.
چین در این روزگاران، وضع اروپا را در دوران «قرون وسطی» داشت. جهل و خودکامی و بیخردی برهمهچیز حکمفرما بود و آنکه دستش بیشتر میرسید بیشتر ستم میکرد. «کونگ-چونگ-نی» ازتاریخ دوران امپراتوری خاندان «چو(Chou)» دانش وافی گرد آورده بود و میدانست در آن روزگاران، چین در چه مرتبتی از اعتلا و بزرگی قرار داشت.
آرزوی او این بود که بار دیگر سرزمین اجدادیش، مجد و عظمت دوران «چو(Chou)» را بازیابد و مردم روی آسایش و افتخار ببینند. از این رو برآن شد که به پایتخت سفر کند و کاخ شاهان مقتدر و امپراتوران توانا را از نزدیک بیند. با پای پیاده عازم شهر «لو» شد و پس از دیداری از قصور و معابد و ابنیة باستانی و مطالعة کتاب ها و تواریخ گذشته، بر آن شد که زبانبهسخن بگشاید و بههمة آنان که جز قتل و خونریزی و ستمگری درسی نیاموخته بودند بفهماند که سعادت بشر جز صلح و آشتی درون نیست. در این زمان تعداد هواخواهان او فزونی میگرفت،
مردم خسته و رنجدیده برای تخفیف آلام خویش، و بهامید دریافت مژدة روزهای بهتر، گردش را میگرفتند و از او پرسش هائی میکردند. کونگچونگنی که از قوانین و نظام و نحوة شهریاری سلاطین خاندان «چو» دانش فراوان داشت برای آنان صحبت میداشت. او از آیندههای نامعلوم سخن نمیگفت بلکه گذشته را که وجود داشته، مثال قرار میداد و میگفت:
«چین باید مانند ادوار پیشین سرزمین تمدن درخشان و خانة شادکامان شود.»
تعلیمات او بر اساس شیوه ای قرار داشت که آن را” تائو(Tao)” می نامیدند و گفته اند که این مصلح اندیشمند، فکر اولیه تائو رااز استاد خود لائوتسه (Lai-tse) گرفته بود و این اسناد به هنگام سفر وی به «لو» کتابدار کتابخانه شاهی بوده و عالمی ارجمند به حساب میآمده است.
تائو راشاید بتوان «طریقت بهشتی» یا «اراده خدائی» و یا «مبانی اخلاقی» ترجمه کرد.
او میگفت «تائو» به صورت بذری در دلهای آدمیان هست، باید آنرا پرورش داد و شکوفان کرد. سادهزیستن، فعال بودن، از اصولی اخلاقی پیروی کردن و عقل سلیم را حاکم بر خویش ساختن موجب شکوفایی این گل میشودو
**********
کونگ-چوگ- نی، که بعدها کشیشانی از فرقۀ یسوعیون نامش را لاتینی کرده و کنفوسیوس نوشتند در این سال ها به وسیلۀ پیروانش که به روایتی از سه هزار نفر تجاوز میکرده «استادتو نگ» نامیدهمیشد ( واژه چینی آن “کونگ فوتسو” Kung Fu-tzu اسو همین کلمه است که کاهنان عیسوی آن را کنفوسیوس نگاشتند).
استاد کونگ برایرهایی ملت خویش از یوغ ستمگری و بیداد حاکمان خودکام تصمیمی گرفت، تصمیمی که اجرایش آسان نبود اما اگر به ثمر میرسید نتایجی عظیم دربر میداشت.
او نخست مصمم شد اسناد و مدارک تاریخ چین را در دوران پرافتخار سلاطین «چو» گرد آورد و روایات و امثال و حکم و قصهها و شعرها و خلاصۀ تجلیات ذوقی مردم را برآن بیفزاید و آنگاه به سراغ امیران جنگطلب برود و باسخنان و اندرزها و رهنمائیهای خویش آنانرا بهصلح و دوستی و همکاری و همگامی بکشاند.
در اجرای هدف نخست، پساز سال ها زحمت اثری پدید آورد که میتوان آنرا اسناد تاریخ نام نهاد. همراه این اثر، مجموعۀ دیگری نیز تدوین کرد که نامش را کتاب سرودها گذاشت.
آنگاه آوارگی پیشه کرد و مدت سیزده سال از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت و در همان حال که رنج سفر و خطر جان برای خویش برمیگزید و میکوشید تا ملوک ستیزهجو و زیادتطلب و جبار را به آرامش ودوستی دعوت کند، اما کمتر موفق میشد. هیچیک ازاین امیران کهدرمیان گروه عظیمی از دسیسهبازان محصور بودند حاضر نبودند به تعلیمات او گوش فرا دهند و از اندیشههای او پیروی کنند. گفتۀ معروف او که «آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران مپسند» کم ترین تأثیری در روان ناآرام و فکر آشفتۀ آنان نداشت. آنان جنگ میخواستند و عاشق چپاول مردم مغلوب بودند، تعالیم او نمیتوانست بر روان تیرۀ آنان نوری از حقیقت و راستی بتاباند، ناچار پیروان دل، خسته و ناامید به زادگاه خویش بازگشت در حالی که از تلاش خویش ثمرهای نگرفته بود.
*****************
کنفوسیوس چه میگفت و تعالیم او چه اثری برجامعۀ چینی داشت؟
کنفوسیوس یک معلم بود، پیامبر نبود. با بودا، زرتشت، موسی، مسیح، یا پیامبر اسلام تفاوت فاحش داشت.
او کتاب آسمانی و تعالیم خدائی با خود نیاورده بود، با اینحال کنفوسیوس بر نسلهای مردم چین، از قرن ششم قبل از میلاد تا امروز، همان نفوذی را داشته است که یک پیامبر یا یک مصلح اجتماعی میتواند داشته باشد.
کنفوسیوس یک پیشوای اخلاقی بود، تعالیم او بیش از هر چیز با اخلاق و فضیلت سروکار داشت. او میگفت ابناء بشر باید خوشبخت زیست کنند. برخلاف تعالیم ادیان دیگر که سعادت جامعه را در رستگاری فرد میدانند، کنفوسیوس خوشبختی جامعه را در درستکاری طبقۀ حاکمه میداند.
او میگوید اگر آنان که برسرنوشت ملت حاکمند درست باشند مردم رابهسوی درستی و درستکاری رهنمون میشوند و اگر آنان فاسد باشند مردم هم هرقدر درست باشند مآلا بهسوی فساد میگرایند.
کنفوسیوس به روابط خانوادگی ارزش بسیار میگذارد. یکی از مهم ترین و اساسی ترین تعلیمات او که در مردم چین اثر بسیار داشت و طی قرون متمادی میلیونها چینی از آن پیروی میکردند احترام فرزند به پدر و مادر بود، نه تنها در دورانی که پدر و مادر زندهاند بلکه این احترام باید پس از مرگ هم پایدار و محفوظ بماند. همین اندرزها و نصایح او سبب گردید که خانوادۀ چینی، مجتمعترین و یکپارچهترین خانوادهای ملل مختلف گردید.
کنفوسیوس در تعالیم خود از وجود خدای باریتعالی سخنی نرانده است و از همینروست که او را نمیتوان پیامبر نامید. در زبان چینی، از اعصار باستان تا امروز، واژۀای هست که آنرا «شانگـتی (Shang-ti)»۱۳ میخوانند و این کلمه به معنی خدای مقتدر است، اما کنفوسیوس هرگز این واژه را بکار نبرده بلکه به جای آن کلمۀ «تیـین (Tien)» را به کار برده که بهمعنی آسمان است و او هرجا خواسته از خدایی نام ببرد از آسمان نام برده است.
اگر خواسته شود که در کوتاه ترین تعریفی، کنفوسیوس و رسالت او بیان گردد باید گفت که او یک فیلسوف و یک معلم و یک حکیم دانا دلی بود که اساس افکارش بر فضیلت های نظری و عملی اخلاق استوار بود و شاید به همین دلیل بود که زمانی نزدیک به دوهزار و چهارصد سال، مردم سراسر آسیای شرقی تحت نفوذ تعالیم او بودند.
حکیم دانادل چینی بههنگامی که از آوارگی دست شست و به زادگاه خویش بازآمد، تقریباً هفتاد ساله بود. سفرهای فرساینده، بیمجان، کمغذائی و محرومیت های گوناگون اورا از پای انداخته بود. با این حال وقتی بهخانه بازگشت بازهم از تلاش دست نکشید. به تألیف آثار خویش پرداخت و از ارشاد و تدریس مریدان سرباز نزد، سرانجام در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، ظاهراً در هفتاد و دوسالگی بدرود زندگی گفت.
آنچه وی در کتاب سخنان برگزیده(1) دربارۀ خویش گفته، روشنترین و گویاترین شرح حال اوست:
من از پانزدهسالگی خود را به آغوش آموختن انداختم. در سی سالگی هدف خویش را در زندگی یافته بودم، از چهل سالگی دیگر دچار خطا نشدم، در پنجاهسالگی فرمان های آسمانی را دریافتند، در شصت سالگی آن فرمان ها را بکار میبردم، در هفتادسالگی توانستم دستور قلب خود را به جا بیاورم، زیرا آنچه من برای خویش آرزو میکردم جز نیکی و نیککرداری نبود.
*************
در سالهای آخر زندگی، هرچند این پیر اندیشمند و دانادل مورد بیاعتنایی و تمسخر و گاهی آزار ارباب نفوذ قرار میگرفت با این حال تعلیمات او رفته رفته در خاک چین توسعه مییافت و هواداران وفادارش در ترویج و تعمیم آن میکوشیدند. کاهنان به تفکرات او دست یافته بودند و آنانرا در موعظههای خود بکار میبردند، اما اصول افکار کنفوسیوس تقریباً از قرن سوم پیش از میلاد در چین به کاربرده شد و آن زمانی بودکه امپراتور توانای چین، شیه-هوانگ-تی(Shih Huang Ti) بر سراسر این خاک پهناور یافت و آخرین بقایای حکومت ملوکالطوایفی را نابود کرد. برای دورانی قریب دوهزار سال، تفکرات او سرمشق مردم چین بود. کتاب هایی که از او مورد استفادۀ میلیون ها مردم و هواخواهش قرار میگرفت عبارت بودند از اصول تغییرها (Classic ofChanges) سالنامۀ بهار(Spring and AutumnAnnals) و خزان گفتههای برگزیده(The Analects) .
افکار کنفوسیوس تا آغاز قرن بیستم، و شروع تحولات سیاسی در چین حاکم بر سرنوشت این ملت بود اما ازسال ۱۹۱۲ میلادی، دیگر کنفوسیوس و تفکرات او مورد قبول حکومت انقلابی قرار نگرفت و از این رو تدریس و تعلیم آثار او منع گردید.
چرا زعمای حکومت انقلابی چین از تعلیم تفکرات کنفوسیوس خودداری کردند؟ زیرا بهنظر آنان، همین تعالیم مردم چین را از پیشرفتهای مادی بازمیداشت.
آنان معتقد بودند که چین طی هزاران سال از جنبش و تحرک سریع به سوی توسعۀ اقتصادی بازمانده به خاطر اینکه تعالیم کنفوسیوس اعصاب آنان را تخدیر کرده بود. اما در مقابل هستند اندیشمندانی که میگویند همین تعالیم و اندرزهای اخلاقی کنفوسیوس سبب گشته بود که چین طی قرنها یکپارچه بماند و جامعه از هم م تلاشی نشود، زیرا این پیر دانادل اساس تجمع خانواده را بر شالودۀ استواری بنا نهاده بود.
باز پرسش دیگری که به میان میآید این است که آیا همین امروز، مردم چین از نفوذ تفکرات او در امانند و کنفوسیوس نامی در میان ملت چین، جز در تاریخ، وجود ندارد؟ اینجاست که این پرسش را با صراحت نمیتوان پاسخ داد.
در کتاب مشهوری که میتوان آنرا سخنان برگزیده یا جملات قصار ترجمه کرد، خواننده بیش از هر اثر دیگر وی با شیوۀ تفکرات فلسفی او آشنا میگردد. این مجموعه که شامل بیست باب و چهارصد و نود و شش فصل است، به وسیلۀ مریدان او نگاشته شده و متضمن صدها سؤالی است که شاگردان با استاد در میان نهادهاند و پاسخ پیر دانادل را به زبان خود او شنیدهاند. اینهاست پارهای از سخنان او:
سهنوع دوستی هست کهسود میدهد و سهنوع دوستی هست که زیان میآورد. دوستی با انسانهای پایدار و وفادار، دوستی با مردم
راستگو و درست کردار، و دوستی با افراد دانشمند و با تجربه سودبخش است اما رفاقت با چاپلوسان، با یاوهگویان و با ریاکاران جز خسران چیزی بار نمیآورد.
**********
مردان آزاده سهراه در پیش دارند و من در هیچیک از آنان گام برنداشتهام. کسی که براستی نیک است هیچگاه بدبخت نیست، کسی که براستی داناست هرگز بیچاره نیست و کسی که براستی دلیر است هیچگاه درمانده نمیماند.
*********
انسان آزاده و شریف از چهار خصلت بری است اول اینکه اندیشههای او جنبۀ نفع شخصی ندارد بلکه او ناشر حقیقت است ـ دوم آنکه پیش از تحقیق کامل هرگز داوری نمیکند و تصمیم نمیگیرد، سوم آنکه لجاجت و خودسری نمیشناسد و چهارم آنکه نفسپرست نیست و خویشتن را هرگز در صف اول قرار نمیدهد.
*********
بنیان فضیلت یعنی محبتداشتن بهآدمیان و دانایی یعنی مردمشناسی.
*********
از چه طریق میتوان نفس را تربیت کرد و طبیعت خود را کامل ساخت؟ ایمان به حقیقت داشتن و وظایف را از روی وجدان انجام دادن طبیعت مرد راکامل میسازد. یکی را دوست داشتن و زندگی اورا آرزو کردن ـ و یکی را دشمن پنداشتن و مرگ او را خواستن، طریق مردمی نیست و این طبیعت جز با تباهی سروکاری ندارد.
***********
من هر روز خویشتن را سه نوبت آزمایش میکنم و سه پرسش با خود در میان مینهم. اول، آیا وظایفی را که برعهده گرفتهام از روی وجدان انجام میدهم؟ دوم، آیا در دوستی با دیگران برمبانی انسانیت عمل میکنم؟ و سوم، آیا تعالیمی را که به دیگران میدهم خود به آنها معتقدم و بر همان منوال عمل میکنم؟
**********
سرمشق من در روابط باانسانها یکجمله است، آنچه را که برخویش روا نمیدارم بر دیگران نیز نمیپسندم… —
زیر نویس
(1) کتاب The Analects زیر عنوان «مکالمات» بوسیلۀ شادروان کاظمزادۀ ایرانشهر و با استفاده از دو تألیف دانشمند چینشناس آلمانی ریشاردویلهلم بفارسی ترجمهشد و درسال ۱۳۳۴ بوسیلۀ بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر گردید.


اولین باشید که نظر می دهید