رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی (بخش چهارم) نظامی

 نظامی

تحصیل دانش و هنر و اتکاء به‌نفس – کم‌گفتن و راستگوئی – نیکی و عدالت

و احسان – خدمت به‌خلق – بلندهمتی و کار و کوشش – خوشگذرانی و شادمانی

*******

ابومحمد الیاس‌ ابن‌ یوسف‌ ابن‌زکی این مؤید متخلص به‌ نظامی از گویندگان آذربایجان و از اهالی گنجه است که به طورقطع و یقین بعد از فردوسی بزرگ ترین داستان سرای ایران و استادی او در این فن مسلم و محرز است.
دوران شهرت او مقارن با حکومت اتابکان آذربایجان است که شاعر نزد ایشان قرب و منزلت و احترام و عزت وافر داشت و از شعراء بزرگ زمان او که باوی مکاتبه و مراوده داشته است می توان خاقانی را نام برد.
نظامی از جمله گویندگانی است که کم تر از زادگاه‌ خود خارج شده و بیشتر اوقات زندگی را در موطن خویش به کسب فضیلت و سرودن شعر گذرانده است این گوینده توانا در ادب منظوم فارسی سبکی جدید و سخنی نو پدید آورد و به‌ این جهت می توان او را از استادان مبتکر و گویندگان طراز اول زبان فارسی دانست که با ابداع معانی و به کاربردن الفاظ و مضامین دلپسند جلوه‌ای تازه به‌ نظم فارسی داد که این جلوه‌گری و جذابیت نیز پایدار و برقرار مانده است، خود درباره روشی که در سرودن شعر برگزیده چنین می گوید:
عاریت کس نپذیرفته‌ام
آنچه دلم گفت بگو گفته‌ام
 شعبده تازه برانگیختم
هیکلی از قالب نو ریختم
لطافت و روانی شعر او به‌حدی است که از مطالعه منظومه‌های او کاملاً هویدا و روشن است و این‌ سبک در منظومه‌سرائی مورد تقلید و اقتباس بسیاری از گویندگان پس از او قرار گرفت که همه آنها به‌استادی ومهارت وی در این فن اقرار و اعتراف کرده‌اند.
  ۱) نظامی به‌اغلب علوم زمان خود ازقبیل علوم دینی و حکمت و عرفان و حتی نجوم تسلط و تبحر داشته است و اکثر گویندگان مقلد بعد از او به استادی وی در این علوم مؤمن و معتقد بوده‌اند و تمام آنان به زهد و تقوی و دیانت او اعتماد دارند.
بزرگترین و معروفترین اثر نظامی خمسه اوست که مشتمل بر پنج منظومه است، غیر از خمسه دیوان اشعاری نیز از نظامی باقی مانده که با اشعار شعرای دیگر مخلوط شده به‌ این جهت نمی‌توان به‌ صحت اشعار و انتساب تمام آنها به‌ این شاعر اعتماد و اطمینان داشت.
امعان نظر و توجه به‌اشعار نظامی و سیر و تعمق در گفته‌های او از نظر اخلاقی و فرهنگی ما را به‌این نکته متوجه می دارد که سبک نظامی از این لحاظ مانند روشی است که فردوسی در داستان های شاهنامه از آن پیروی نموده است. با این تفاوت که داستان های شاهنامه یک سری داستان های رزمی است که در آغاز و انجام این داستان ها مواردی اخلاقی و انسانی یادآور شده ولی داستانهای نظامی به‌ویژه داستان های خمسه او یک سلسله داستان های بزمی و عشقی است که در این داستان ها نیز پندارها و گفتارهای سودمند اخلاقی و مطالب نغز و دلنشین و دستورهای مفیدی برای زندگی داده شده است.
نظامی مانند اکثر گویندگان فارسی‌زبان فراگیری دانش و اندوختن علم را بر فزونی سرمایه و تحصیل مال برتری داده و در نصیحت به فرزند خود براین مسئله تکیه می کند و علاوه بر کسب دانش و هنر که رکن اساسی زندگی است اعتماد و اتکاء به‌ نفس و کار و کوشش را به فرزند خود توصیه می کند و به او یادآور می‌شود که، حسب و نسب در زندگی جا و مکانی ندارد.
دانش طلب و بزرگی آموز
 تا به نگرند روزت از روز
جایی که بزرگ بایدت بود
فرزندی من نداردت سود
چون شیر بخود سپه شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
دولت طلبی سبب نگهدار
با خلق خدا ادب نگهدار
نظم ارچه به مرتبت بلند است
آن علم طلب که سودمند است
می کوش بهر ورق که خوان
یتا معنی آن تمام دانی
گفتن ز من از تو کار بستن
بی کار نمی‌توان نشستن
*******
در جای دیگر ضمن پند و اندرز به فرزند خود درباره تحصیل هنر و دانش و سربلندی و افتخاری که از این‌ راه به دست می‌آید چنین می گوید:
که اعتقاد و اطمینان او را به تعلیم و تربیت کاملاً واضح و مبرهن می‌سازد:
هنر آموز کز هنرمندی
درگشائی کنی نه در بندی
هر که ز آموختن ندارد ننگ
در برآرد زآب و لعل از سنگ
آنکه دانش نباشد روزی
ننگ دارد ز دانش‌آموزی
ای بسا تیز طبع کاهل کوشک
که شد از کاهلی سفال فروش
ای بسا کوردل که از تعلیم
گشت‌ قاضی‌القضات‌هفت اقلیم
ظامی با آنکه خود از شعرای بسیارگوی زبان فارسی است که تنها خمسه یا پنج گنج او بالغ بر بیست و هشت هزار بیت است معهذا درهر فرصت و هر مناسبت از فضیلت کم‌گوئی و خاموشی و به موقع‌ سخن گوئی و راستگوئی سخن گفته است.
در اشعار او قصایدی در مدح بزرگان و امراء دیده می‌شود ولی هیچ گاه نمی‌توان او را در ردیف گویندگان مداح به شمار آورد مخصوصاً، در اواخر عمر گوشه‌گیر و آزاده زیست و از سخن ناصواب پرهیز کرد:
با آنکه سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ارچه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد
یکدسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گیاه بهتر
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
******
لب فرو بستن و خاموش نشستن به از آنست که لب گشودن و سخن بیهوده گفتن، گفتار زمانی سودمند و ضروری است که از آن درشنونده تأثیری مفید ایجاد شود و به لحاظ همین ضرورت است که تا خردمند مورد سئوال قرار نگیرد لب نگشاید و سخن بر زبان نراند:
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گوهر نشکنی تیشه آهسته دار
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش بر باد کرد
 سخن گفتن آنکه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند
دهان را به مسمار بردوختن
به از گفتن و گفته را سوختن
سخن گفتن نرم فرزانگی است
درشتی نمودن زدیوانگی است
سخن را که گوینده بدگو بود
نه نیکو بود گرچه نیکو بود
******
 سخن بسیار دانی اندکی گویی
یکی را صد مگو صد را یکی گوی
سخن گوهر شد و گوینده غواص
به سختی در کف آید گوهر خاص
ز کژگوئی سخن را قدر کم گشت
کسی کو راست گوید محترم گشت
نظامی علاوه بر آنکه گوینده‌ای عالیقدر و صاحب‌شأن و مرتبت است استادی مسلم در اخلاق و راهنمائی بلند نظر در سجایا و مکارم انسانی است.
پندهای حکیمانه واندرزهای سودمندی در رعایت عدل و دادگری ومحبت ونیکی واحسان داده است.
عمر بخشنودی دلها گذار
تا زتو خشنود شود کردگار
سایه خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
درد ستانی کن و درماندهی
تات رسانند به فرماندهی
گرم شو از مهر و زکین سردباش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
هرکه به نیکی عمل آغاز کرد
 نیکی او روی بدو باز کرد
******
دادگری مصلحت اندیشه ای است
رستن ازاین قوم مهین‌پیشه‌ایست
خانه برملک ستمکاری است
دولت باقی زکم آزادی است
راحت مردم طلب آزار چیست
جز خجلی حاصل این کارچیست
رسم ستم نیست جهان یافتن
ملک به انصاف توان یافتن
عدل بشیری است خره شادکن
کارگری مملکت آباد کن
مملکت از عدل شود پایدار
کار تو از عدل توگیرد قرار
مکافات در حقیقت عکس‌العمل اعمال و کردار انسان است، اگر کردار از اندیشه تابناک سرچشمه گیرد ودر مسیر درست و پسندیده جریان پیدا کند بازتاب ومحصول آن جز نیکی نیست و چنانچه خلاف آن صورت گیرد انتظار دیگری جز تحمل ناراحتی و عقوبت نباید داشت:
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
بچشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت
که مرغ دیگر آمد کار او ساخت
سپهر آئینه عدل است و شاید
منادی شد جهانرا هر که بد کرد
سرای آفرینش سرسری، نیست
زمین و آسمان بی‌داوری نیست
که هرچ آن از تو بیند وانماید
نه با جان کسی با جان خود کرد
خدمت به خلق و کمک بدیگران یکی از وجوه امتیاز انسان‌های صاحب اندیشه بر افراد معمولی است و در نزد صاحبنظران و وارستگان وفای به‌عهد و انجام اموری که انسان از نظر اخلاقی تعهد کرده است کاری بسیار پسندیده است:
صورت خدمت صفت مردمی است
خدمت کردن شرف آدمی است
نیست بر مردم صاحب‌نظر
خدمتی از عهد پسندیده‌ تر
دست وفا در کمر عهد کن
تا نشوی عهدشکن جهد کن
هر که زمام هنری می کشد
در ره خدمت کمری می کشد
خیز نظامی که نه بر بسته‌ای
از پی خدمت چه کمر بسته‌ای
همت عالی و بلند نظری و اتکاء به‌نفس از خصائل و سجایای اندیشمندان و صاحبان خرد و فرهنگ است، تحمل مشقت و سختی و ناراحتی و هموار کردن ناهمواری های دشوار و سرسخت زندگی و استقامت در برابر مشکلات طاقت‌ فرسا و پیشه اختیار کردن کارهای پررنج و پرمخاطره مستلزم داشتن روحی قوی و فکری توانا و اراده‌ای کم‌ مانند است.
داستان دل‌انگیز پیر خشت زن و جوان مغرور بهترین شاهد بر این مدعاست که نظامی به گویاترین و دلپذیرترین بیانی سروده است:
در طرف شام یکی پیر بود
چون پری ازخلق طرف‌گیر بود
پیرهنش خود ز گیا بافتی
خشت زدی روزی از آن یافتی
آمد از آنجا که قضا ساز کرد
خوب جوانی سخن آغاز کرد
کاین‌چه زبونی‌ و سرافکندگی‌است
کار گل این پیشه خربندگی‌است
خیز و مزن  بر سپر خاک تیغ
کز تو ندارد یکی نان دریغ
پیر بدو گفت جوانی مکن
درگذر از کار و گرانی مکن
دست بدین پیشه کشیدم که هست
تا نکشم پیش تو یکروز دست
دستکش کس نیم از بهر گنج
دستکشی می خورم از دسترنج
چرا باید زبونی و خواری را تحمل کرد و سرتسلیم و تعظیم نزد این و آن فرود آورد، باید کمر همت بست و مانند کوه پراستقامت و عالی همت و سربلند بود تا نام نیک و شهرت جاویدان بدست آورد:
پائین‌طلب خسان چه باشی
دست خوش ناکسان چه باشی
گردن چه نهی بهر قفائی
راضی چه شوی بهر جفائی
چون کوه بلند پشتی کن
با نرم جهان درشتی کن
خواری خلل درونی آورد
بیدادکشی زبونی آرد
از هر چه طلب کنی شب و روز
بیش از همه نیکنامی اندوز
توجه به عیب و خطای دیگران و بی توجهی به کمبودهای اخلاقی و انسانی خود موجب خودپسندی و غرور می‌گردد، تا می‌توانیم باید عیوب دیگران را چشم پوشیده و نادیده گرفت و در برابر به نواقص اخلاقی و عیوب ظاهری خود توجه کرد تا عیب و خودبینی و تکبر خود بخود محو و نابود شود.
عیب کسان منگر و احساس خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
چشم فرو بسته‌ای از عیب خویش
عیب کسان را شده آئینه پیش
دیده زعیب دیگران کن فراز
صورت خود بین و دراو عیب‌ساز
در همه چیزی هنر و عیب هست
عیب مبین تا هنر آری بدست
غفلت و سهل‌انگاری در هر کاری موجب تأسف و ندامت در مرحله پایان کار است گرچه در کودکی و جوانی غافل بودن از انجام کار و عدم تفکر به عاقبت آن و استفاده آنی از وقت و سپری کردن آن در خوشی‌ها و شادمانی های زودگذر و نافرجام موجب نشاط و شادمانی است، اما دیری نمی‌گذرد که عقل برهوی و هوس پیروز می‌شود و انتباه و بیداری ودرک حقایق حاصل می‌گردد ودر این حالت است که غیر از تأسف برگذشته و اوقات ازدست رفته کار دیگری نمی‌توان کرد:
پیشتر از مرتبه عاقلی
غفلت خوشبو و خوشا غافلی
چون نظر عقل به غایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید
غافل بودن نه ز فرزانگی است
غافلی از جمله دیوانگی است
آدمی غافل اگر کور نیست
کم تر از آن نحل و از این مور نیست
کامه وقت ارچه زمان خوشتراست
عاقبت‌اندیشی از آن خوشتراست
هر که جهان‌خواهد کاسان خورد
تابستان برگ زمستان خورد
این حکیم مانند اکثر گویندگان پارسی‌گوی اغتنام فرصت برای شادمانی و نشاط و خوشدلی و خوشگذرانی را ضمن داستانهای پنج گنج گوشزد کرده است، بعضی از اشعار او در این زمینه با رباعیات حکیم عمر خیام را در ذهن ما تداعی می‌نماید، درنظر او زندگی این‌جهان باید درمحدوده خوشی و لذت اما بدون غفلت برگزار شود، باید قدر وقت را بدانیم و فرصت را از دست ندهیم و دوران کوتاه زندگی را به شادی بگذرانیم:
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهرغم کرده‌اند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشی است
له از بهر بیداد و محنت کشی است
چو دی رفت و فردا نیامد پدید
به شادی یک امشب بباید برید
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم داد
زدی و ز فردا نیاریم یاد
دمی را که سرمایه زندگی است
به تلخی سپردن نه فرخندگی است
درداستان های عشقی خمسه نظامی بویژه در خسرو وشیرین و لیلی و مجنون هنگام برخورد و دیدار دو قهرمان مطالبی به طور نصیحت اما در لباس عشق از سوی عاشق به معشوق گوشزد می‌شود که درباره‌ای از آن‌ها مبارزه با اندوه واستفاده از لحظات زودگذر زندگی و میگساری و شادی و طرب یادآور شده، اما درعین حال گوینده شیرین‌بیان معتقد است که نباید بیش از نیمی از اوقات صرف شادی و خوشگذرانی شود و نیم دیگر باید صرف کار و خدمت و نیکنامی گردد:
بیا تا بامدادان ز اول روز
شویم از گنبد پیروزه پیروز
می‌ آریم و نشاط اندیشه گیریم
طرب سازیم وشادی پیشه گیریم
اگر شادی اگر غمگین در این دیر
ندائیم ایمن ز دوران کهن سیر
چو می‌باید شدن زین دیر ناچار
نشاط از غم به وشادی ز تیمار
*******
جهان نیمی ز بهر شادکامی است
دگر نیمی ز بهر نیکنامی است
نباید بود از اینسان گرم خودکام
به قدر پای خود باید زدن گام
۲۲ مرداد

به گیتی پوی و به هر کس بگوی ز آموختن یک زمان نغروی کشور رنج بردن بدین دانش است بدانی که دانش نیاید به بن به گفتار دانندگان راه جوی ز هر دانش چون سخن بشنوی به رنج اندر آری تنت را رواست چو دیدار یابی به شاخ سخن در اندرز زال به سام که نکات اخلاقی و معنوی بسیاری دارد در مورد کسب دانش می‌گوید: کنون گرخوش اندرآورد گروه بیاموز و بشنو ز هر دانشی زخورد و زپشش میاسای هیچ کسی کو به دانش توانگر بود سواران و مردان دانش پژوه بیابی ز هر دانشی رامشی همه دانش و داد دادن بسیچ به گفتار و کردار بهتر بود * * * هنر باید و گوهر نامدار چولین چار گوهر بجای آورد خردبار و فرهنگ آموزگار به مردی جهان زیر پای آورد خرد و خردمندی را برای زندگی همگان لازم میداند مخصوصاً برای زمامداران و رهبران قوم: خرد باید افسر سر شهریار که تیزی و تندی نیاید بکار خرد افسر شهریاران بود خرد زیور نامداران بود خرد زنده جاودانی شناس خرد مایه زندگانی شناس ۲ – نیکوکاری و دادگری و فرار از بدی‌ها در شاهنامه فردوسی به موارد متعددی در ترغیب به نیکی و نیکوکاری و فواید آن و گریز از بدی و بدکاری و زیان‌های حاصل از آن برمی‌خوریم که داستان‌های نامدار هرجا که مناسب دیده در قالب سخنانی شیوا و دلنشین بطرزی که در خواننده و شنونده تأثیر مستقیم و آنی دارد بیان کرده است بدینگونه: جهان یکسرچون فسانه است وبس نماند بد و نیک بر هیچکس بیا تا جهان را به بد نسپریم بکوشش همه دست نیکی بریم نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار

ویرایش شده۰۹:۵۰ قبل‌ازظهر

* * * فریدون فرخ فرشته نبود – ز مشک و ز عنبر سرشته نبود بداد و دهش یافت آن نیکوئی – تو داد و دهش کن فریدون توئی * * * درضمن داستانهای رزمی و مکاتبات شاهان و دعوت به نبرد یا تسلیم اندرزهای سودمند وسخنان عبرت آمیز مؤثر دیده میشودکه هر بیت آن میتواند مظهر فصلی از مکارم و فضائل انسانی باشد مانند ابیات زیر که از نامه کیکاوس به شاه مازندران و دعوت او به تسلیم انتخاب گردیده: نخست آفرین کرد بر دادگر – کزو گشت پیدا به گیتی هنر خرد داد و گردان سپهر آفرید – درشتی و تندی و مهر آفرید به نيك و به بد دادمان دستگاه – خداوند گردنده خورشید و ماه اگر دادگر باشی و پاك دين – ز هر کس نیابی جز از آفرین و گر بد نهان باشی و بدکنش – ز چرخ بلند آیدت سرزنش همچنین از نصایح ارسطو به اسکندر در زمان جلوس به تخت ایران : اگر نيك باشی بماندت نام – به تخت کئی بر بوی شادکام و گر بد کنی جز بدی ندروی – شبی در جهان شادمان نغنوی به نیکی بود شاه را دسترس – به بد روز نیکی نجستت کس * * * جز از نیکنامی و فرهنگ وداد – ز رفتار گیتی مگیرید یاد دل و پشت بیدادگر بشکند – همه بیخ و شاخش ز بن برکنید به داد و دهش دل توانگر کنید – از آزادگی سر بـر افسر کنید در تشویق و تحریض به نیکوکاری و اینکه پاداش کردار پسندیده جز برخورداری از نیکی دیگران چیزی نیست مکرر سخن بمیان آمده است که میتوان گفتار ذیل را برای نمونه از سخنان داراب هنگام تاجگذاری یادآور شد: زمانه بداد مـن آبـاد بـاد – دل زیردستان ما شاد باد نباید که پیچد کس از رنج ما – بدین روز آگندن گنج ما ندانیم جز داد پاداش این – که برما پس از ما کنند آفرین ۱۱

۰۹:۵۶ قبل‌ازظهر

(شماره ۱۲): نگر تا چه گفتست مرد خرد که هر کس که بد کرد کیفر برد این شاعر توانا و سخن‌سرای حکیم در هر جایی به تناسب مقال سخنان عبرت‌آمیز در قالب عبارات دل‌انگیز بیان داشته است از جمله: همه داد جوی و همه داد کن ز گیتی تن بی‌مهر آزاد کن مباشید جاوید جز راد و شاد ز من جز به نیکی مگیرید یاد مباشید گستاخ با این جهان که او تیرگی دارد اندر نهان میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است بداد و دهش گیتی آباد دار دل زیردستان خود شاد دار که بر کس نماند جهان جاودان چه بر شهریاران چه بر موبدان سر مردمی بردباری بود چو تیزی کنی تن بخواری بود ۳- راستگویی و درست کرداری: یکی از پایه‌های بسیار اساسی و مستحکم که موجب استواری و استحکام بنای عظیم شاهنامه است و به عناوین گوناگون در داستان‌ها به آن تکیه شده است راستگویی و درست کرداری و مبارزه با دروغ وسخن نادرست است که در قالب نصایح و دستورهای زندگی شنونده را بدین‌سان تحت تأثیر قرار می‌دهد: به هر کار در پیشه کن راستی چو خواهی که نگژ آیدت کاستی سخن هرچه پرسند همه‌ راست گوی بکژی مکن رأی و چاره مجوی بگویم همه هرچه دانم بدوی به کژی چرا بایدم گفتگوی نبینی جز از راستی پیشه‌ام به کژی نباید خود اندیشه‌ام به گیتی جز از راستی پیشه نیست ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست ز کژی گریزان شود راستی پدید آید از هر سویی کاستی در جای دیگر در ضمن اشاره کردن به درستی و راستی پاداش هر عملی را مطابق همان عمل می‌داند و بدین‌جهت تأکید و اصرار دارد که تا می‌توانیم در گفتار و کردار رعایت جنبه‌های انسانی و اخلاقی را بنمائیم: خداوند هستی و راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی نگر تا چه کاری همان بدروی سخن هر چه گویی همان بشنوی شماره ۱۳): درشتی ز کس نشنوی نرم گوی سخن تا توانی به آزرم گوی مکتب اخلاقی فردوسی که بدون تردید از سجایا و خصائل یک ایرانی پاك‌سرشت سرچشمه می‌گیرد نشان‌دهنده روح آزادگی و اصالت و حقیقت‌جوئی و حقیقت‌خواهی است که علاوه بر تدریس و تبلیغ این مکارم و فضائل نمایشگر بسیاری از آداب و عادات قومی و نژادی ایرانیان است. در اشعار ذیل این مورد کاملاً محسوس است. هنر مردمی باشد و راستی ز کژی بود کمی و کاستی کسی را که جز راستی پیشه نیست ز بد در دلش هیچ اندیشه نیست که آزراستی جان بدگوهران گریزد چو گردن ز بار گران خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار همه راستی کن که از راستی نیاید به کار اندرون کاستی ۴- ناپایداری جهان و تشویق به شادی: چهارمین پایگاه اخلاقی شاهنامه که می‌توان در آن جنبه‌های مثبت و منفی زندگی را در کنار هم تلفیق شده از زبان داستانسرای نامی شنید اشعاری است که در ضمن برگزاری جشن‌ها به‌سبب تاجگذاری شاهان یا در مراسمی که به‌واسطه پیروزی در جنگ‌ها نصیب شاهان و سرداران گردیده بیان شده است، در این اشعار فردوسی علاوه بر اینکه استفاده از لحظات زندگی را به‌جهت کوتاهی عمر یادآور شده و خوشی و شادمانی را تأکید و توصیه کرده است از ناپایداری جهان و عدم اعتماد بر آن و بی‌وفائی روزگار سخن گفته است تا زمامداران وقت در عین سرمستی از باده پیروزی رعایت جانب حزم و احتیاط را در اعمال و کردار خود بنمایند بدینگونه: نه روز بزرگی نه روز نیاز بماند همی بر کسی بردِ راز زمانه زمانی است چون بنگری بدین مایه با او مکن داوری بیارای خوان و بپیمای جام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام بجز شادمانی و جز نام نیک از این زندگانی نیابی توریاک مکن تا توانی تو کردار بد که از دانشی به‌دنیا بیاید سزد چنین است گیتی فراز و نشیب یکی شادمان دیگری با نهیب یکی شادمان و یکی دردمند بیاید گسست از چه و چون و چند یکی را از خاک سیه برکشد یکی را ز تخت کیان در کشد نه زین شاد باشد نه زآن هوشمند چنین است رسم سپهر بلند

۰۹:۵۸ قبل‌ازظهر

(شماره ۱۴) شاید مقصود شاعر توانا در برابر ناهنجاری روزگار این است که نه در برابر شکست‌های زندگی باید مایوس شد و از کار دست کشید و نه در برابر پیروزی‌ها و موفقیت‌ها چنان شادمان و مغرور بود که همه چیز حتی ناپایداری جهان را فراموش کرد و بدین لحاظ حد میانه‌ای برگزید که در عین اینکه باید زندگی را به شادی و خوشی برقرار کرد و نباید زیاد هم به آن تکیه نمود: جهان تا توانی به شادی گذار — نگه کن بر این گردش روزگار یکی را برآرد بچرخ بلند — ز تیمار و دردش کند بی‌گزند و از انجامش گردون بر سوی خاک — همه جای ترس است و تیمار و پاک هم آن را که پرورد در بر به ناز — در افکند خیره به چاه نیاز یکی را ز چاه آورد سوی گاه — نهد بر سرش بر به گوهر کلاه جهان را ز کردار بد شرم نیست — کسی را به نزدیکش آزرم نیست همیشه بهر نیک و بد دسترس — ولیکن نجوید خود آرام کس چون دوران زندگی کوتاه و ناپایدار است و فراز و نشیب زندگی برای همگان یکسان نیست باید با پیش آمدها و ناملایمات سازش کرد و عمر کوتاه را با خوشی و شادمانی سپری نمود: شگفت اندر این گنبد تیزرو — بماند همی دل پر از رنج نو یکی را همه ساله با درد و رنج — شده تنگدل در سرای سپنج یکی را همه بهره شهد است و قند — تن آسانی و ناز و پخت بلند یکی را همه رفتن اندر فریب — گهی برفراز و گهی در نشیب چنین پروراند همی روزگار — فزون آید از رنگ گل رنج خار چنین است رسم سرای سپنج — بدان کوش تا دور مانی ز رنج در پایان این مقال باید یادآور شد که شاعر از کجروی‌های روزگار سخت اندوهگین و ناخشنود است و می‌گوید چرا در برابر کردار نیک باید تحمل رفتار ناپسند را نمود و چرا گاهی اوقات نیکی و خوشی بهره ناصوابمردان و رنج و ناکامی نصیب نیکوکاران است: یکی بد کند نیک پیش آمدش — جهان بنده و بخت‌خویش آمدش یکی جز به نیکی جهان نسپرد — همی از ترشدی فرو پژمرد که ناپایدار است و ناسازگار — چنین بود تا این روزگار (شماره ۱۵) ناصرخسرو قبادیانی کسب دانش و خرد – حقیقت‌جوئی و درون‌کاوی – پافشاری در عقیده و استقامت و صبر و تحمل – خوی نیک و دادگری حکیم ناصرخرو قبادیانی که پرتو دانش و بینش او را به حقیقت‌جوئی و فرار از ظاهربینی کشانیده به لقب حجت از شعرای بزرگ و نام‌آوران و مبلغین مشهور شیعه اسماعیلیه است. در جوانی به خدمت امراء و در میان سالگی با مسافرتهای متعدد به محضر فضلاء راه یافت و توشه‌ای از جهت مادی و معنوی بدست آورد، موجب تغییر حالت او و گرایش بسوی معنویات را باید حقیقت‌خواهی و عدم ارضاء او در بحث و گفتگو با فضلاء زمان دانست، خود گوید: از شافعی و مالکی و قول حنیفی — جستم ز مختار جهان داور و رهبر چون چون و چرا خواستم و آیت و محکم — در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم — نز خانم یاد آمد و نه گلشن و منظر از پارسی و تازی و از هندو و از ترک — از سندی و رومی و زعبری همه یکسر پرسنده همی رفتم ازین شهر بدان شهر — جوینده همی گشتم ازین بحر بدان سر در راه کسب فضیلت و کشف حقیقت ضمن سفرهای پر مخاطره و بحث و گفتگو با پیشوایان مذهبی و عزلت و اختفاء از هر گوشه‌ای توشه‌ای بدست آورد تا جاییکه گوید: منکر بدین ضعیف‌تنم زانکه در سخن — زین چرخ برستاره فزونیست اثر مرا * * * گر بر قیاس فضل بگشتی مدار دهر — جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل — این گفته بودگاه جوانی پدر مرا * * * محصول این مسافرتها و مرارتها که برای کشف حقایق متحمل شده تألیفاتی است از جمله دیوان اشعار – سفرنامه – روشنائی‌نامه و سعادت‌نامه – زادالمسافرین – خوان الاخوان – وجدین … * * * در تمام گفته‌های ناصرخسرو کسب دانش و خرد و فضیلت سرلوحه کارهای انسان قرار گرفته است و با اعتقاد راسخ بهره‌جوئی از دانش را برای رسیدن به فضائل و مکارم اخلاقی لازم میداند وحتی یکدقیقه و یک لحظه را هم بدون کسب معرفت ضایع کردن و تباه نمودن عمر میشمارد: نکوهش مکن چرخ نیلوفری را — برون کن ز سر باد خیره‌سری را بری دان ز افعال چرخ برین را — نشاید نکوهش ز دانش بری را درخت تو گر بار دانش بگیرد — به زیر آوری چرخ نیلوفری را

۰۹:۵۹ قبل‌ازظهر

۱۶] * آنست خردمند که جز بر طلب فضل ضایع نشود یك نفس از عمر زمانش در صدر خردمندان بی‌فضل خوبست چون رشته لؤلؤ که بود سنگ میانش * خرد از هر خللی بست و زهر غم فرج است خرد از بیم امان است و بهر در بشفاست بی خرد گرچه رها باشد دربند بود با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست ای خردمند نگه کن ببر از چشم خرد تابه بینی که بر این است نادان چه ریاست دانش وخرد را لازمه زندگی میداند ومعتقد است که منشاء تمام بدکرداریها واعمال نکوهیده بهره نداشتن از علم و معرفت است وخردمند چون از روشنائی خرد در پیمودن راه زندگی استفاده میکند کمتر دچار سهو وموجب کردار ناپسند میگردد : هرکه جان خفته را از خواب جهل آواکند خویشتن را گرچه دونست ای پسر والا کند جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ وبار برکمش زود از دلت زان پیش کو بالا کند هرکه جان بد کنش را سیرت نیکی دهد زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند مایه هر نیکی واصل نکوئی راستی است راستی هرجا که باشد نیکوئی پیدا کند راستی کن تا بدل چون چشم سربینا شوی راستی در دل ترا چشم دگر بینا کند ارزش واقعی انسان به جمال وجسم نیست بلکه ارزش حقیقی و سرمایه واقعی يك انسان کامل به بهره‌وری و اندوخته کردن دانش است وخردمند میتواند در پرتو دانش خود به کنجکاوی و پژوهش بپردازد و در نتیجه به واقعیت‌ها آگاه گردد. قدرو بهای مردنه از جسم فربه است بل قدر مرد از سخن و علم پربهاست بی‌دانش آمدی و در اینجا شناختی کاین چیست آن چه باشد این چون و آن چراست چون و چرا نتیجه عقل است بی‌گمان چون و چرا ز جانوران جز ترا کواست ۱۶ [ – ۱۷] بی‌هیچ عاتی ز قضا عقل دادمان زانروی نام عقل سوی اهل دین قضاست بدون تردید هیچ گوینده‌ای به اندازه ناصر خسرو در ستایش علم وفوائد آن و تحريك وتهییج به دانش اندوزی ما را رهنمون نبوده است در اشعار زیر که انتخاب شده از قصاید و نصایح اوست این معنی بخوبی آشکار است: نپسندند بر درخت این جهان بار مگر هشیار مرد ای مرد هشیار درخت این جهانرا سوی دانا خردمند است بار وبی خرد خار اگر بار خرد داری و گر نی سپیداری سپیداری سپیدار نماند جز درختی را خردمند که بارش گوهر است ویرگ دینار ز جهل خویشتن عارت نیاید چرا داری همی ز آموختن عار؟ *** از جان و تنت ناید الا که همه خیر چون علم بود برتن و برجان تو سالار تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد بی سیم نیاید درم و بی زر دینار بی‌علم عمل چون درم قلب بود زود رسواشود وشوره برون آرد وزنگار وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو به زر نکند کار در دیوان اشعار ناصر خسرو کراراً صحبت از مبارزه با ریاکاری و تظاهر به دین‌داری مشاهده میشود وحکیم عالیقدر فرار از ظاهر پرستی وظاهربینی و توجه به باطن را تأکید و توصیه میکند و از اینکه عده‌ بظاهر متدین اصول ارزنده و واقعی مذهبی را وسیله تفاخر و تحکم قرار داده‌اند سخت اندوهگین است و در ضمن درگیری و عناد با این گروه درهر مقال سخنانی چند بر این سیاق از اودیده میشود که در تمام آنها آرایش بوسیله دانش و خرد و رعایت موازین عقلی ورجوع به باطن و دادگری و درستکرداری و همچنین احتراز از فریبهای این جهان مادی را هدف قرار داده و در این راه تا حدی پیش رفته است که مورد خصومت ودشمنی علماء متعصب سنی قرار گرفته و به ناچار اواخر عمر را در عزلت و اختفاء بسر برده است، میتوان از برخی گفته‌های او این مطلب را دریافت : عدل است اصل خیر که نوشروان آندر جهان به عدل مسمی شد آباد خرد بده که جهان ایدون از بهر عقل و عدل مهیا شد بیا به علم شو که نه زیبا است آنکس که او بدنیا زیبا شد ۱۷

۱۰:۰۰ قبل‌ازظهر

غره مشو بدانکه کسی گوید بهمان فقیه بلخ و بخارا شد خوی مهان بگیر و تواضع کن آنرا که او به دانش والا شد دانش گزین و صبر طلب زیرا دارا به صبر و دانش دارا شد زیرا که سرخ روی برون آمد هر کو به پیش حاکم تنها شد از واقع بینی و حقیقت جوئی ناصر خسرو مخصوصاً در مسائل و مراسم مذهبی میتوان قصیده معروف «حاجیان آمدند با تعظیم را شاهد آورد که علاوه بر اینکه احاطه کامل او را به مناسك حج و غرض از انجام این افعال معلوم و مشخص میدارد بی خردان و ریاکاران و ظاهر پرستان و مقلدان را سخت مورد نکوهش قرار میدهد. در این قصیده ناصر خسرو یکی از حاجیان را که از حج مراجعت کرده است مورد سئوال قرار میدهد و می پرسد: بازگو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم میشنیدی ندای حق و جواب باز دادی چنانکه داد کلیم عارف حق شدی و منکر خویش بتو از معرفت رسید نسیم از خود انداختی برون یکسوی همه عادات و فعلهای ذمیم قرب حق دیدی اول و کردی قتل و قربان نفس دون لتیم کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را به حق تسلیم از طواف همه ملائکیان یاد کردی بگرد عرش عظیم کردی آنجا بد گور هر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم * * * گفت ازین باب هر چه گفتی تو من ندانسته ام صحیح و سقیم گفتم ايدوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم رفته و مکه دیده آمد باز محنت بادیه خریده به سیم گر تو خواهی که حج کنی پس از این اینچنین کن که کردمت تعلیم ۱۸

۱۰:۰۱ قبل‌ازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر

 



 

ع دهکردی
۲۲ مرداد در ۰۱:۰۱ بعدازظهر
۲۲ مرداد

به گیتی پوی و به هر کس بگوی ز آموختن یک زمان نغروی کشور رنج بردن بدین دانش است بدانی که دانش نیاید به بن به گفتار دانندگان راه جوی ز هر دانش چون سخن بشنوی به رنج اندر آری تنت را رواست چو دیدار یابی به شاخ سخن در اندرز زال به سام که نکات اخلاقی و معنوی بسیاری دارد در مورد کسب دانش می‌گوید: کنون گرخوش اندرآورد گروه بیاموز و بشنو ز هر دانشی زخورد و زپشش میاسای هیچ کسی کو به دانش توانگر بود سواران و مردان دانش پژوه بیابی ز هر دانشی رامشی همه دانش و داد دادن بسیچ به گفتار و کردار بهتر بود * * * هنر باید و گوهر نامدار چولین چار گوهر بجای آورد خردبار و فرهنگ آموزگار به مردی جهان زیر پای آورد خرد و خردمندی را برای زندگی همگان لازم میداند مخصوصاً برای زمامداران و رهبران قوم: خرد باید افسر سر شهریار که تیزی و تندی نیاید بکار خرد افسر شهریاران بود خرد زیور نامداران بود خرد زنده جاودانی شناس خرد مایه زندگانی شناس ۲ – نیکوکاری و دادگری و فرار از بدی‌ها در شاهنامه فردوسی به موارد متعددی در ترغیب به نیکی و نیکوکاری و فواید آن و گریز از بدی و بدکاری و زیان‌های حاصل از آن برمی‌خوریم که داستان‌های نامدار هرجا که مناسب دیده در قالب سخنانی شیوا و دلنشین بطرزی که در خواننده و شنونده تأثیر مستقیم و آنی دارد بیان کرده است بدینگونه: جهان یکسرچون فسانه است وبس نماند بد و نیک بر هیچکس بیا تا جهان را به بد نسپریم بکوشش همه دست نیکی بریم نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار

ویرایش شده۰۹:۵۰ قبل‌ازظهر

* * * فریدون فرخ فرشته نبود – ز مشک و ز عنبر سرشته نبود بداد و دهش یافت آن نیکوئی – تو داد و دهش کن فریدون توئی * * * درضمن داستانهای رزمی و مکاتبات شاهان و دعوت به نبرد یا تسلیم اندرزهای سودمند وسخنان عبرت آمیز مؤثر دیده میشودکه هر بیت آن میتواند مظهر فصلی از مکارم و فضائل انسانی باشد مانند ابیات زیر که از نامه کیکاوس به شاه مازندران و دعوت او به تسلیم انتخاب گردیده: نخست آفرین کرد بر دادگر – کزو گشت پیدا به گیتی هنر خرد داد و گردان سپهر آفرید – درشتی و تندی و مهر آفرید به نيك و به بد دادمان دستگاه – خداوند گردنده خورشید و ماه اگر دادگر باشی و پاك دين – ز هر کس نیابی جز از آفرین و گر بد نهان باشی و بدکنش – ز چرخ بلند آیدت سرزنش همچنین از نصایح ارسطو به اسکندر در زمان جلوس به تخت ایران : اگر نيك باشی بماندت نام – به تخت کئی بر بوی شادکام و گر بد کنی جز بدی ندروی – شبی در جهان شادمان نغنوی به نیکی بود شاه را دسترس – به بد روز نیکی نجستت کس * * * جز از نیکنامی و فرهنگ وداد – ز رفتار گیتی مگیرید یاد دل و پشت بیدادگر بشکند – همه بیخ و شاخش ز بن برکنید به داد و دهش دل توانگر کنید – از آزادگی سر بـر افسر کنید در تشویق و تحریض به نیکوکاری و اینکه پاداش کردار پسندیده جز برخورداری از نیکی دیگران چیزی نیست مکرر سخن بمیان آمده است که میتوان گفتار ذیل را برای نمونه از سخنان داراب هنگام تاجگذاری یادآور شد: زمانه بداد مـن آبـاد بـاد – دل زیردستان ما شاد باد نباید که پیچد کس از رنج ما – بدین روز آگندن گنج ما ندانیم جز داد پاداش این – که برما پس از ما کنند آفرین ۱۱

۰۹:۵۶ قبل‌ازظهر

(شماره ۱۲): نگر تا چه گفتست مرد خرد که هر کس که بد کرد کیفر برد این شاعر توانا و سخن‌سرای حکیم در هر جایی به تناسب مقال سخنان عبرت‌آمیز در قالب عبارات دل‌انگیز بیان داشته است از جمله: همه داد جوی و همه داد کن ز گیتی تن بی‌مهر آزاد کن مباشید جاوید جز راد و شاد ز من جز به نیکی مگیرید یاد مباشید گستاخ با این جهان که او تیرگی دارد اندر نهان میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است بداد و دهش گیتی آباد دار دل زیردستان خود شاد دار که بر کس نماند جهان جاودان چه بر شهریاران چه بر موبدان سر مردمی بردباری بود چو تیزی کنی تن بخواری بود ۳- راستگویی و درست کرداری: یکی از پایه‌های بسیار اساسی و مستحکم که موجب استواری و استحکام بنای عظیم شاهنامه است و به عناوین گوناگون در داستان‌ها به آن تکیه شده است راستگویی و درست کرداری و مبارزه با دروغ وسخن نادرست است که در قالب نصایح و دستورهای زندگی شنونده را بدین‌سان تحت تأثیر قرار می‌دهد: به هر کار در پیشه کن راستی چو خواهی که نگژ آیدت کاستی سخن هرچه پرسند همه‌ راست گوی بکژی مکن رأی و چاره مجوی بگویم همه هرچه دانم بدوی به کژی چرا بایدم گفتگوی نبینی جز از راستی پیشه‌ام به کژی نباید خود اندیشه‌ام به گیتی جز از راستی پیشه نیست ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست ز کژی گریزان شود راستی پدید آید از هر سویی کاستی در جای دیگر در ضمن اشاره کردن به درستی و راستی پاداش هر عملی را مطابق همان عمل می‌داند و بدین‌جهت تأکید و اصرار دارد که تا می‌توانیم در گفتار و کردار رعایت جنبه‌های انسانی و اخلاقی را بنمائیم: خداوند هستی و راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی نگر تا چه کاری همان بدروی سخن هر چه گویی همان بشنوی شماره ۱۳): درشتی ز کس نشنوی نرم گوی سخن تا توانی به آزرم گوی مکتب اخلاقی فردوسی که بدون تردید از سجایا و خصائل یک ایرانی پاك‌سرشت سرچشمه می‌گیرد نشان‌دهنده روح آزادگی و اصالت و حقیقت‌جوئی و حقیقت‌خواهی است که علاوه بر تدریس و تبلیغ این مکارم و فضائل نمایشگر بسیاری از آداب و عادات قومی و نژادی ایرانیان است. در اشعار ذیل این مورد کاملاً محسوس است. هنر مردمی باشد و راستی ز کژی بود کمی و کاستی کسی را که جز راستی پیشه نیست ز بد در دلش هیچ اندیشه نیست که آزراستی جان بدگوهران گریزد چو گردن ز بار گران خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار همه راستی کن که از راستی نیاید به کار اندرون کاستی ۴- ناپایداری جهان و تشویق به شادی: چهارمین پایگاه اخلاقی شاهنامه که می‌توان در آن جنبه‌های مثبت و منفی زندگی را در کنار هم تلفیق شده از زبان داستانسرای نامی شنید اشعاری است که در ضمن برگزاری جشن‌ها به‌سبب تاجگذاری شاهان یا در مراسمی که به‌واسطه پیروزی در جنگ‌ها نصیب شاهان و سرداران گردیده بیان شده است، در این اشعار فردوسی علاوه بر اینکه استفاده از لحظات زندگی را به‌جهت کوتاهی عمر یادآور شده و خوشی و شادمانی را تأکید و توصیه کرده است از ناپایداری جهان و عدم اعتماد بر آن و بی‌وفائی روزگار سخن گفته است تا زمامداران وقت در عین سرمستی از باده پیروزی رعایت جانب حزم و احتیاط را در اعمال و کردار خود بنمایند بدینگونه: نه روز بزرگی نه روز نیاز بماند همی بر کسی بردِ راز زمانه زمانی است چون بنگری بدین مایه با او مکن داوری بیارای خوان و بپیمای جام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام بجز شادمانی و جز نام نیک از این زندگانی نیابی توریاک مکن تا توانی تو کردار بد که از دانشی به‌دنیا بیاید سزد چنین است گیتی فراز و نشیب یکی شادمان دیگری با نهیب یکی شادمان و یکی دردمند بیاید گسست از چه و چون و چند یکی را از خاک سیه برکشد یکی را ز تخت کیان در کشد نه زین شاد باشد نه زآن هوشمند چنین است رسم سپهر بلند

۰۹:۵۸ قبل‌ازظهر

(شماره ۱۴) شاید مقصود شاعر توانا در برابر ناهنجاری روزگار این است که نه در برابر شکست‌های زندگی باید مایوس شد و از کار دست کشید و نه در برابر پیروزی‌ها و موفقیت‌ها چنان شادمان و مغرور بود که همه چیز حتی ناپایداری جهان را فراموش کرد و بدین لحاظ حد میانه‌ای برگزید که در عین اینکه باید زندگی را به شادی و خوشی برقرار کرد و نباید زیاد هم به آن تکیه نمود: جهان تا توانی به شادی گذار — نگه کن بر این گردش روزگار یکی را برآرد بچرخ بلند — ز تیمار و دردش کند بی‌گزند و از انجامش گردون بر سوی خاک — همه جای ترس است و تیمار و پاک هم آن را که پرورد در بر به ناز — در افکند خیره به چاه نیاز یکی را ز چاه آورد سوی گاه — نهد بر سرش بر به گوهر کلاه جهان را ز کردار بد شرم نیست — کسی را به نزدیکش آزرم نیست همیشه بهر نیک و بد دسترس — ولیکن نجوید خود آرام کس چون دوران زندگی کوتاه و ناپایدار است و فراز و نشیب زندگی برای همگان یکسان نیست باید با پیش آمدها و ناملایمات سازش کرد و عمر کوتاه را با خوشی و شادمانی سپری نمود: شگفت اندر این گنبد تیزرو — بماند همی دل پر از رنج نو یکی را همه ساله با درد و رنج — شده تنگدل در سرای سپنج یکی را همه بهره شهد است و قند — تن آسانی و ناز و پخت بلند یکی را همه رفتن اندر فریب — گهی برفراز و گهی در نشیب چنین پروراند همی روزگار — فزون آید از رنگ گل رنج خار چنین است رسم سرای سپنج — بدان کوش تا دور مانی ز رنج در پایان این مقال باید یادآور شد که شاعر از کجروی‌های روزگار سخت اندوهگین و ناخشنود است و می‌گوید چرا در برابر کردار نیک باید تحمل رفتار ناپسند را نمود و چرا گاهی اوقات نیکی و خوشی بهره ناصوابمردان و رنج و ناکامی نصیب نیکوکاران است: یکی بد کند نیک پیش آمدش — جهان بنده و بخت‌خویش آمدش یکی جز به نیکی جهان نسپرد — همی از ترشدی فرو پژمرد که ناپایدار است و ناسازگار — چنین بود تا این روزگار (شماره ۱۵) ناصرخسرو قبادیانی کسب دانش و خرد – حقیقت‌جوئی و درون‌کاوی – پافشاری در عقیده و استقامت و صبر و تحمل – خوی نیک و دادگری حکیم ناصرخرو قبادیانی که پرتو دانش و بینش او را به حقیقت‌جوئی و فرار از ظاهربینی کشانیده به لقب حجت از شعرای بزرگ و نام‌آوران و مبلغین مشهور شیعه اسماعیلیه است. در جوانی به خدمت امراء و در میان سالگی با مسافرتهای متعدد به محضر فضلاء راه یافت و توشه‌ای از جهت مادی و معنوی بدست آورد، موجب تغییر حالت او و گرایش بسوی معنویات را باید حقیقت‌خواهی و عدم ارضاء او در بحث و گفتگو با فضلاء زمان دانست، خود گوید: از شافعی و مالکی و قول حنیفی — جستم ز مختار جهان داور و رهبر چون چون و چرا خواستم و آیت و محکم — در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم — نز خانم یاد آمد و نه گلشن و منظر از پارسی و تازی و از هندو و از ترک — از سندی و رومی و زعبری همه یکسر پرسنده همی رفتم ازین شهر بدان شهر — جوینده همی گشتم ازین بحر بدان سر در راه کسب فضیلت و کشف حقیقت ضمن سفرهای پر مخاطره و بحث و گفتگو با پیشوایان مذهبی و عزلت و اختفاء از هر گوشه‌ای توشه‌ای بدست آورد تا جاییکه گوید: منکر بدین ضعیف‌تنم زانکه در سخن — زین چرخ برستاره فزونیست اثر مرا * * * گر بر قیاس فضل بگشتی مدار دهر — جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل — این گفته بودگاه جوانی پدر مرا * * * محصول این مسافرتها و مرارتها که برای کشف حقایق متحمل شده تألیفاتی است از جمله دیوان اشعار – سفرنامه – روشنائی‌نامه و سعادت‌نامه – زادالمسافرین – خوان الاخوان – وجدین … * * * در تمام گفته‌های ناصرخسرو کسب دانش و خرد و فضیلت سرلوحه کارهای انسان قرار گرفته است و با اعتقاد راسخ بهره‌جوئی از دانش را برای رسیدن به فضائل و مکارم اخلاقی لازم میداند وحتی یکدقیقه و یک لحظه را هم بدون کسب معرفت ضایع کردن و تباه نمودن عمر میشمارد: نکوهش مکن چرخ نیلوفری را — برون کن ز سر باد خیره‌سری را بری دان ز افعال چرخ برین را — نشاید نکوهش ز دانش بری را درخت تو گر بار دانش بگیرد — به زیر آوری چرخ نیلوفری را

۰۹:۵۹ قبل‌ازظهر

۱۶] * آنست خردمند که جز بر طلب فضل ضایع نشود یك نفس از عمر زمانش در صدر خردمندان بی‌فضل خوبست چون رشته لؤلؤ که بود سنگ میانش * خرد از هر خللی بست و زهر غم فرج است خرد از بیم امان است و بهر در بشفاست بی خرد گرچه رها باشد دربند بود با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست ای خردمند نگه کن ببر از چشم خرد تابه بینی که بر این است نادان چه ریاست دانش وخرد را لازمه زندگی میداند ومعتقد است که منشاء تمام بدکرداریها واعمال نکوهیده بهره نداشتن از علم و معرفت است وخردمند چون از روشنائی خرد در پیمودن راه زندگی استفاده میکند کمتر دچار سهو وموجب کردار ناپسند میگردد : هرکه جان خفته را از خواب جهل آواکند خویشتن را گرچه دونست ای پسر والا کند جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ وبار برکمش زود از دلت زان پیش کو بالا کند هرکه جان بد کنش را سیرت نیکی دهد زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند مایه هر نیکی واصل نکوئی راستی است راستی هرجا که باشد نیکوئی پیدا کند راستی کن تا بدل چون چشم سربینا شوی راستی در دل ترا چشم دگر بینا کند ارزش واقعی انسان به جمال وجسم نیست بلکه ارزش حقیقی و سرمایه واقعی يك انسان کامل به بهره‌وری و اندوخته کردن دانش است وخردمند میتواند در پرتو دانش خود به کنجکاوی و پژوهش بپردازد و در نتیجه به واقعیت‌ها آگاه گردد. قدرو بهای مردنه از جسم فربه است بل قدر مرد از سخن و علم پربهاست بی‌دانش آمدی و در اینجا شناختی کاین چیست آن چه باشد این چون و آن چراست چون و چرا نتیجه عقل است بی‌گمان چون و چرا ز جانوران جز ترا کواست ۱۶ [ – ۱۷] بی‌هیچ عاتی ز قضا عقل دادمان زانروی نام عقل سوی اهل دین قضاست بدون تردید هیچ گوینده‌ای به اندازه ناصر خسرو در ستایش علم وفوائد آن و تحريك وتهییج به دانش اندوزی ما را رهنمون نبوده است در اشعار زیر که انتخاب شده از قصاید و نصایح اوست این معنی بخوبی آشکار است: نپسندند بر درخت این جهان بار مگر هشیار مرد ای مرد هشیار درخت این جهانرا سوی دانا خردمند است بار وبی خرد خار اگر بار خرد داری و گر نی سپیداری سپیداری سپیدار نماند جز درختی را خردمند که بارش گوهر است ویرگ دینار ز جهل خویشتن عارت نیاید چرا داری همی ز آموختن عار؟ *** از جان و تنت ناید الا که همه خیر چون علم بود برتن و برجان تو سالار تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد بی سیم نیاید درم و بی زر دینار بی‌علم عمل چون درم قلب بود زود رسواشود وشوره برون آرد وزنگار وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو به زر نکند کار در دیوان اشعار ناصر خسرو کراراً صحبت از مبارزه با ریاکاری و تظاهر به دین‌داری مشاهده میشود وحکیم عالیقدر فرار از ظاهر پرستی وظاهربینی و توجه به باطن را تأکید و توصیه میکند و از اینکه عده‌ بظاهر متدین اصول ارزنده و واقعی مذهبی را وسیله تفاخر و تحکم قرار داده‌اند سخت اندوهگین است و در ضمن درگیری و عناد با این گروه درهر مقال سخنانی چند بر این سیاق از اودیده میشود که در تمام آنها آرایش بوسیله دانش و خرد و رعایت موازین عقلی ورجوع به باطن و دادگری و درستکرداری و همچنین احتراز از فریبهای این جهان مادی را هدف قرار داده و در این راه تا حدی پیش رفته است که مورد خصومت ودشمنی علماء متعصب سنی قرار گرفته و به ناچار اواخر عمر را در عزلت و اختفاء بسر برده است، میتوان از برخی گفته‌های او این مطلب را دریافت : عدل است اصل خیر که نوشروان آندر جهان به عدل مسمی شد آباد خرد بده که جهان ایدون از بهر عقل و عدل مهیا شد بیا به علم شو که نه زیبا است آنکس که او بدنیا زیبا شد ۱۷

۱۰:۰۰ قبل‌ازظهر

غره مشو بدانکه کسی گوید بهمان فقیه بلخ و بخارا شد خوی مهان بگیر و تواضع کن آنرا که او به دانش والا شد دانش گزین و صبر طلب زیرا دارا به صبر و دانش دارا شد زیرا که سرخ روی برون آمد هر کو به پیش حاکم تنها شد از واقع بینی و حقیقت جوئی ناصر خسرو مخصوصاً در مسائل و مراسم مذهبی میتوان قصیده معروف «حاجیان آمدند با تعظیم را شاهد آورد که علاوه بر اینکه احاطه کامل او را به مناسك حج و غرض از انجام این افعال معلوم و مشخص میدارد بی خردان و ریاکاران و ظاهر پرستان و مقلدان را سخت مورد نکوهش قرار میدهد. در این قصیده ناصر خسرو یکی از حاجیان را که از حج مراجعت کرده است مورد سئوال قرار میدهد و می پرسد: بازگو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم میشنیدی ندای حق و جواب باز دادی چنانکه داد کلیم عارف حق شدی و منکر خویش بتو از معرفت رسید نسیم از خود انداختی برون یکسوی همه عادات و فعلهای ذمیم قرب حق دیدی اول و کردی قتل و قربان نفس دون لتیم کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را به حق تسلیم از طواف همه ملائکیان یاد کردی بگرد عرش عظیم کردی آنجا بد گور هر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم * * * گفت ازین باب هر چه گفتی تو من ندانسته ام صحیح و سقیم گفتم ايدوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم رفته و مکه دیده آمد باز محنت بادیه خریده به سیم گر تو خواهی که حج کنی پس از این اینچنین کن که کردمت تعلیم ۱۸

۱۰:۰۱ قبل‌ازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر
۰۱:۰۱ بعدازظهر

 



 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *