رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی (بخش پنجم ) مولوی

 

 

مولوی
ادب و فروتنی – دانش وخرد – کارو کسب و توکل – بردباری و تحمل – راستی و درستی – رازئاری – همنشینی با نیکان – مبارزه با حرص و آز – نیکی و محبت – درون‌نگری و عاقبت اندیشی
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی مشهور ترین شاعر از گویندگان متصوف ایران است که اشتهار او حتی از مرزهای این مرزو بوم گذشته و به کشورهای دوردست و آن سوی اقیانوس ها نیز رسیده است، از خاندانی دانش‌پژوه پا به عرصه وجود نهاد و بعداً خود مشعلی فروزان در راه پویندگان راه حق و حقیقت گردید و اثر بزرگ و بی همتای خود مثنوی معنوی و همچنین دیوان اشعار که مشهور به‌دیوان شمس تبریزی است از خود به یادگار باقی گذاشت.
گفتگو درباره کتاب مثنوی که در اصطلاح عارفان و سالکان مکتب عرفان «هست قرآنی به الفاظ دری» نه در صلاحیت هرکس است و نه به سادگی ممکن می باشد.
زیرا افقی است بسیار روشن و وسیع و بی‌انتها که پیمودن آن در خور فهم و نیروی همگان نیست تنها سیر و مروری کلی است که می تواند تا اندازه‌ای ما را به جنبه‌های فرهنگی و اخلاقی آن آشنا سازد و افکار عارفانه و خردمندانه واقع نگری های این مرد روشن‌بین روشندل را برای ما بازگو نماید.
محتوای کلام مثنوی تفسیر آیاتی از قرآن است مبتنی بر پندار عارفان حقیقت‌جو و شرح داستان هائی تخیلی براساس احساس قلبی و واقع‌بینی و اغراض از جهان مادی و وحدت وجود که در حالاتی غیرقابل بیان که به شاعر دست داده است با شور و اشتیاق والتهاب می سروده و به گفته خود چنان ایمان واعتقادی داشته است که درباره اثر خود مثنوی گوید:
نردبان آسمان است این کلام
هرکه از این بر رود آید ببام
نه به بام چرخ  کان اخضر بود
بل به بامی کز فلک برتر رود
در جای دیگر در حد مقام معنوی خود و پی بردن به اسرار و کشف حقایق و آگاهی از نادیدنی ها و سکوتی را که دراین مورد برای خود جایز می داند گفته است:
ما چو واقف گشته‌ایم ازچون و چند
مهر بر لبهای ما بنهاده‌اند
تا نگردد رازهای غیب فاش
تا نگردد منهدم عیش معاش
سرپنهان است اندر زیرو بم
فاش گر گویم جهان برهم زنم
هرکه را اسرار حق آموختند
مهرکردند و دهانش دوختند
بدون تردید منظور ازبیات فوق نه تعریف و تمجید از مثنوی است که مقام و مرتبه آنرا بالا برد و نه خودستائی و خود بزرگ‌بینی است که درشان عارف وارسته‌ای چون مولوی باشد که همه چیز را از دریچه فنا واستغناء می‌نگرد بلکه واقعیتی است که تنها خودش به درک آن نائل گردیده است.
داستان ها و حکایات و مناجاتی که در کتاب مثنوی مشاهده می‌شود مسیر افکار واندیشه‌های مولوی را برای ما مشخص می‌سازد و نمایانگر روح واقع‌بین و حقیقت جوی اوست که از منبعی بسیار غنی و جوشان سرچشمه می گیرد، دراین داستان ها که اغلب الهام گرفته یا متکی به آیات واحکام و احادیث مذهبی است راه ورسم زندگی واقعی که از نظر گوینده یکتاپرستی و ترک شهوات و لذتهای مادی و مبارزه با غرور و خودپسندی و ریا و قرب همچنین آموختن و پند گرفتن و کار و کوشش و رازداری و درست کرداری و بسیاری مکارم اخلاقی دیگر است درقالب ابیاتی چند آورده شده که مطالعه آن ها شوری درسر و نوری در دل خواننده ایجاد می کند. که تاکسی خود با توجه و دقت کامل به مطالعه آن نپردازد به درک این مقصود نائل نخواهد گردید، دراینجا قسمتی از گفتارهای فرهنگی و معنوی این عارف که برگزیده‌ای ازمثنوی است آورده می‌شود.
*******
نخستین گفتار اخلاقی و فرهنگی که در مطالعه مثنوی به آن برمی خوریم رعایت ادب و نزاکت در کردار و گفتار است که گوینده عدم رعایت آن را موجب محرومیت از عنایات پروردگار می داند، همچنین تربیت و سختگیری برای‌رسیدن به فضائل اخلاقی و مکارم انسانی را لازم میداند:
 از خدا جوئیم توفیق ادب
بی‌ادب محروم ماند ازلطف رب
بی‌ادب تنها نه خودرا داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
از ادب پرنور گشت این فلک
وازادب معصوم و پاک آمد ملک
بی‌ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بمیراند سیه دارد ورق
*******
آن یکی میزد یتیمی را به قهر
قند بود آن لیک بنمودی چو زهر
دید مردی آنچنانش زار زار
آمد و بگرفت زودش در کنار
گفت چندان آن یتیمک را زدی
تو نترسیدی ز قهر ایزدی
گفت اوراکی زدم ای جان دوست
من‌ برآن دیوی‌ زدم‌ کو اندراوست
مادر ار گوید تو را مرگ تو باد آن
مرگ‌ آن‌ خو خواهد و مرگ‌ فساد
آن گروهی کزادب بگریختند
آب مردی و آب مردان ریختند

تواضع و فروتنی و ترک غرور و خودپسندی از ملکات فاضله است که در سایه تربیت و پرورش صحیح نیروی عقلانی می‌آید:

از تواضع چون زگردون شد به زیر

گشت جزو آدمی حی دلیر

پس صفات آدمی شد آن جماد

بر فراز عرش بر آن گشت شاد

آب از بالا به پشتی در شود

آنکه از پستی به بالا بر رود

گندم از بالا بزیر خاک شد

بعد از آن آن خوشه چالاک شد

اصل نعمت‌ها ز گردون تا به خاک

زیر آمد شد غذای جان پاک

نردبان خلق این ما و منی است

عاقبت زین نردبان افتادنی است

******

دانش و آگاهی و بیداری وواقع‌ نگری برای رسیدن به کمال واقعی ودرک حقیقت لازم است، آنان که از نوردانش بی‌بهره‌اند، جانشان بی‌فروغ‌ و چشمشان زندانی برای روح است، پس کسب علم ودانش در واقع اولین گام بسوی زندگی واقعی و کشف اسرار این زندگی است، نادانی و همنشینی با نادان موجب ضایع کردن عمر و کشش بوی تباهی است:

خواب‌بیداری‌است‌چون‌بادانش‌است

وای بیداری که با نادان نشست

آفتاب معرفت را نقل نیست

مشرق او غیرجان و عقل نیست

روح با علم است و با عقل‌است‌یار

روح را با تازی و ترکی چه کار

 

********

 

علم جویای یقین باشد بدان

وآن یقین جویای دیدست وعیان

می کشد دانش به بینش ای علیم

گر یقین بودی بدیدندی‌ جحیم

عقل اگرغالب شود پس‌شد فزون

ازملایک این بشر در آزمون

گفت پیغمبر که احمق‌هرکه هست

اوعدو ما و غول رهزن است

هرکه اوعاقل بود اوجان ماست

روح او و روح او ریحان ماست

عقل درتن حاکم ایمان بود

که زبیمش نفس در زندان‌بود

با این که تحصیل دانش وآموختن علم لازم است اما استعداد ذاتی و اصالت و ظرفیت فرا گیرنده را نباید فراموش کرد زیرا آموختن علم به‌کسانی که استعداد آموزش آنرا ندارند یا در صورت آموختن در راه نامطلوب از آن استفاده می کنند مانند شمشیری است که به دست فردی وحشی داده شود و درصورتی که چنین افرادی صاحب‌منصب ومقامی گردیدند دست به اعمالی خواهند زد که زیان آن جبران ناپذیر بوده و موجب عزلت و گوشه‌گیری اندیشمندان درستکردار خواهد گردید:

بدگهر را علم و فن آموختن

دادن تیغ است دست راهزن

تیغ دادن در کف زنگی مست

به که افتد علم نادان را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران

فتنه آرد درکف بد گوهران

آنچه منصب می کند با جاهلان

از فضیحت کی کند صد ارسلان

چون قلم در دست غداری فتاد

لاجرم منصور برداری فتاد

احمقان سرور شدستند و ز بیم

عاقلان سرها کشیده در گلیم

برخلاف پندار گروهی که معتقدند فرقه صوفیه و عرفاء اصولاً افرادی غیرفعال و کم‌کار وراحت‌طلب هستند درمثنوی مولانا جلال‌الدین مباحث و موارد زیادی درباره کسب وکار و کوشش آورده شده که با بیان قاطع و روشن‌خواننده را به جهد و پی‌گیری در راه رسیدن به مقصود و کار واهتمام تشویق و تحریص می کند و توکل به ذات خداوند را در کار لازم می داند ولی این توکل نباید موجب بیکار نشستن و دست بر دست نهادن و آواره گشتن شود و معتقد است که جویندگی سبب یابندگی است:

گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
روتوکل کن تو باکسب ای عمو
جهد میکن کسب میکن مو به مو
گر توکل می کنی در کارکن
کشت کن پس تکیه بر جبار کن
گرچه جمله این‌جهان‌ برجهدشد
جهد کی‌در کام‌جاهل شهد شد
هست در کوشش امید بیشتر
دارم اندر کاهلی افزون خطر
کارسخت‌است‌آن‌ وآنهم‌ نادرست
کسب باید کرد تا تن قادرست
گفت پیغمبر که چون‌ کوبی‌ دری
عاقبت زان در برون آید سری
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده، یابنده بود
گفت لقمان‌صبرهم‌نیکودمی‌است
کو پناه و دافع هرجاغمی است
برای رسیدن به‌ مقصود علاوه برکوشش و پی‌گیری، صبر و تحمل و پایداری لازم است زیرا اغلب اوقات در راه رسیدن به‌هدف موانع و مشکلاتی وجود دارد که پیروزی برآین موانع مستلزم استقبال از دشواری ها و پایداری در برابر عواملی است که همگان تاب و توان برابری و درگیری آن را ندارند بدین جهت باید دل قوی و فکر توانا داشت و درمقابل آنچه ظاهراً مشکل و توان فرسا به نظر می رسد یا در برابر شکست‌ها و ناکامی ها و غم واندوه و نامرادی‌ها جور و بردبار بود:

گفت لقمان صبر هم نیکو دمی است

کو یناه و دافع هرجا غمی است

صبر سوی کشف هر سر رهبراست

صبر تلخ آمد بر او شکراست

 صد هزاران کیمیا حق آفرید

کیمیائی همچو صبر آدم ندید

جهدکن و اندر طلب سعیی نما

چون نداری در توکل صبرها

********

صبر آرد عاشقان را کام دل

بیدلان را صبر شد آرام دل

صبر جمله انبیا با منکران

کردشان خاص حق و صاحبقران

انسان حقیقت‌جو که در راه تزکیه و تصفیه نفس قدم می نهد یابد در راه راست و در کمال درستی و راستی سیر و سلوک نماید، از دروغ بپرهیزد زیرا موجب سیاهی دل و تباهی کردار می‌گردد و در سایه راستی گفتار و درستی کردار است که روح روشنائی و دل آرامش حاصل می‌کند:

راستی را پیشه خود کن مدام

تا شوی در هر دو عالم نیک‌نام

چون حدیث راست آرام‌دل است

راستی  ها دانه دام دل است

راستان را حاجت سوگند نیست

زانکه ایشان را دو چشم روشنی است

تا نباشد راست کی باشد دروغ

آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ

چون طمأنینه است صدق با فروغ

گوش سربزند از هزل و دروغ

دل نیارامد به گفتار دروغ

گوش سر بر بند از هزل و دروغ

تا ببینی شهر جان را با فروغ

افشای راز دیگران در واقع یکنوع خیانت درامانت است و ابراز اسراری که مکتوم نگهداشتن آن توصیه شده در حد انسان خردمند نیست مخصوصاً برای عارفان که جویندگان وادی حقایق و معارف هستند تا آنجا که ممکن است باید در کتمان اسرار خود بکوشند و رازهای عرفانی را نیز برای کوتاه نظران فاش نسازند. اسرار دیگران را نیز باید در صندوق سینه حفظ و نگهداری کنند و در عدم گشایش دریچه آن سعی و اهتمام ورزند:

تا توانی پیش کس مگشای راز

برکسی این در مکن زنهار باز

چونکه اسرارت نهان دردل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغمبر که هر کو سر نهفت

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندرزمین پنهان شود

سر آن سرسبزی بستان شود

عارفان کجام حق نوشیده‌اند

رازها داشته و پوشیده‌اند

هرکه را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند

حرص و آز که بزرگ ترین شکننده شخصیت و باعث تضعیف و تحلیل صفات عالی قناعت و بی‌نیازی است در نهاد و سرشت هر انسانی کم و بیش وجود دارد و مانند شعله سوزانی است که حتی واقعی و بزرگواری انسانی را در آتش خود نابود می‌کند، تنها عزت نفس و بزرگی روح می‌خواهد که براین دیو هولناک غالب آید:

حرص کور و احمق و نادان کند

مرگ را بر احمقان آسان کند

هرکه را باشد طمع الکن شود

با طمع کی چشم دل روشن‌شود

از حریصی عاقبت نادیدن است

بر دل و بر عقل خود خندیدن است

حق تو را باطل نماید از طمع

در تو صد کوری فزاید از طمع

کوری کوران ز رحمت دورنیست

کوری حرص است‌کان معذور نیست

خانه دل را نزد عارفان منزلتی عظیم است که آنرا وسیله و راهی برای درک حقایق و وصول به حق می دانند، عارفان هرچه می دانند و می‌بینند از این راه است در نظر آنان انتباه و درک واقعی از طریق خانه دل صورت می گیرد، دل عارف مانند آئینه شفافی است که روشنائی ها و برتوهای عالی انسان را به‌خود جذب نموده و آن را برای تنویر سایرین منعکس می‌نماید، جه بسا اسرار و حقایق و رازهای درونی است که به وسیله حواس ظاهر قابل درک و بیان نیست اما با صفای دل میتوان به‌ درک و نقل و انتقال آن رسید:

ای بسا بیدار چشم خفته دل

خود چه بیند چشم اهل آب و گل؟

و آنکه دل بیدار دارد چشم سر

گر بخسبد بر گشاید صد بصر

گرتو اهل دل‌نه‌ای بیدارباش

طالب دل‌باش و در پیکارباش

شاه بیدار است و حارس خفته‌گیر

جان فدای خفتگان دل بصیر

نتیجه صفای باطن و دل پاک پیدایش عواطف واحساساتی عالی از قبیل خوی نیک، محبت، تواضع و فروتنی و نظایر آن است که هریک از آنها سرچشمه یکی از مکارم اخلاقی است.

دل پاک مظهر و موجب صمیمیت و یکرنگی است و در سایه این محبت و صمیمیت است که تمام اختلاف ها و دشمنی‌ها و جنگ و جدال ها و کوتاه نظری ها از بین می رود:

ای بسا هند و و ترک هم زبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

 پس زبان همدلی خوددیگر است

همدلی از هم زبانی بهتر است

من ندیدم در جهان جستجو

                                                            هیچ اهلیت به از خوی نکو

راستی و نیکخوئی و حیا

                                                          حلم و دینداری و احسان و سخا

محنان مردند و احسانها بماند

ای خنک آنرا که این مرکب براند

پاداش عمل نیک جز نیکی و نیکوکاری چیزی نیست و آنکس که کردار ناپسند و غیر انسانی دارد نباید انتظاری جز آن داشته باشد:

گفت پیغمبر خنک آنرا که او

شد زدنیا ماند از او فعل نکو

نام نیک او ز فعل نیکدان

پس نمرده است او یقین بنگر عیان

مرد محسن لیک احسانش نمرد

نزد یزدان‌دین و احسان‌نیست‌خرد

آنکه تخم خار دارد در جهان

 هان و هان اورا مجو در گلستان

گر گلی گیرد به کف خاری شود

ورسوی یاری رود ماری شود

همنشینی و مصاحبت با نیکوکاران و معاشرت با خردمندان نیک‌سرشت سبب فزونی دانش و بینش و فرار از گمراهی و اعمال نا شایسته است زیرا انعکاس و اقتباس افکار و اعمال مصاحبان و معاشران اثر مستقیم در پندار و کردار هر شخص دارد:

صحبت صالح تو را صالح کند

صحبت طالح تو را طالح کند

جاهل اربا تو نماید همدلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی

هرکه با جاهل بود همراز باز

آن رسد با او که با آن شاهباز

انسان واقع‌ بین در آغاز و شروع هر کار جوانب مختلف آن را در نظر می‌گیرد، تا انتهای آنرا مطالعه و بررسی می‌نماید تا در حین اجرای آن یا در پایان کار از کرده خویش پشیمان نگردد:

هر که اول بین بود أعمی بود

هرکه آخر بین چه با معنی بود

هرکه اول بنگرد پایان کار

اندر آخر او نگردد شرمسار

 ای بسا کاری که اول صعب‌گشت

بعداز آن بگشانه شد سختی‌ گذشت

بعد نومیدی بس امیدهاست

از پس ظلمت بس خورشیدهاست

حکم چون بر عاقبت اندیشی است

پادشاهی بنده درویشی است

شکر بر موهبت و نعمت الهی از نظر مولوی از واجبات است و مراد از این شکر توجه و بصیرت و قدردانی از آنچه در اختیار ما قرار دارد و به‌آن دسترسی داریم می باشد، این شکر و سپاس هی چوقت مانع کار و کوشش و نیل به‌هدف ها و امکانات عالی تر نخواهد شد بلکه وسیله‌ایست برای جلوگیری از افزون‌طلبی و قناعت و رضایت به آنچه در حال حاضر در اختیار ماست:

شکر منعم واجب آمد در خرد

ورنه بگشاید در خشم ابد

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

شکر جان نعمت و نعمت چو پوست

زانکه شکر آرد تو را تا کوی‌دوست

نعمت آرد غفلت و، شکر انتباه

صید نعمت کن به دام شکر شاه

شکر، جذب نعمت اوفر کند

کفر نعمت، مرد را کافر کند

آنانکه از درک حقایق عاجز و محرومند و به ظواهر می‌اندیشند از قافله واقع بینان و حقیقت‌طلبان به دور افتاده‌اند و در گمراهی دنبال گم‌شده‌ای می گردند که پیدا و در دسترس آنهاست مانند کسانی که با تحمل مشقات و مرارتها به زیارت‌خانه خدا می روند و نمی‌دانند که خدا را در هر حال و در همه جا می توان زیارت کرد، باید از راه تصفیه باطن و حضور قلب پی به‌ذات پروردگار برد و به حق واصل شد نه از طی طریق و انجام و اجرای برنامه‌های مشخص و معین:

ای قوم به حج رفته کجایند کجایند

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به‌دیوار

دروادیه سرگشته شما از چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه وهم‌ بنده وهم قبله شمائید

گر قصد شما دیدن آن کعبه جان است

اول رخ آئینه به صیقل بزدائید

 

 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریشعر حکمت آمیزمطالب آموزنده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *