رفتن به نوشته‌ها

اندیشه های اخلاقی و فرهنگی در شعر فارسی(بخش ششم) سعدی

 

 

 

سعدی
تحصیل دانش و هنر – عدل و احسان و جوانمردی – فروتنی و تواضع –خدمت به خلق – کار و کوشش – کم‌گوئی و به موقع گوئی – نیکنامی – رضایت و قناعت و بی‌نیازی

مشرف‌الدین مصلح ابن‌عبدالله شیرازی متخلص به سعدی در آغاز قرن هفتم هجری در خانواده‌ای که اهل علم و دانش بودند پا به عرصه وجود نهاد و چون عمده شهرت و دوران قدرت او در سخن پارسی همزمان با حکومت ابوبکر بن سعد زنگی بود تخلص سعدی را انتخاب کرد.

تحصیلات او در زادگاهش شیراز آغاز شد و در مدرسه نظامیه بغداد سیر تکامل پیمود و با سیر و سیاحت و مطالعه و مباحثه به حد کمال رسید. وی در زمره سعادتمندان و نیکبختانی است که آوازه شهرت و اهمیت خود را در نظم و نثر فارسی در دوران حیات خود شنید و از احترام خاص و محبوبیت کامل برخوردار گردید و از این لحاظ هم کم تر گوینده‌ای را می توان با او مقایسه کرد.

سعدی در کودکی یتیم و از نوازش و مهر و محبت پدری محروم گردید، اما این محرومیت هیچ گاه مانع همت و کوشش او در فراگیری و کسب معرفت نگردید و لحظه‌ای از تحصیل دانش غفلت ننمود.

با مسافرت های متعدد به کشورهای دوردست و کسب فضیلت و درک حقیقت به اوج افتخار رسید و این عظمت معنوی قرنهاست که موجب مباهات و سربلندی هم‌میهنان اوست و با نام و گفته‌های او و اندیشه‌های تابناکش احساس غرور و برتری می نمایند.

این انسان دانشمند دانش‌پژوه غیر از دوران پیری که در زادگاه خود شیراز به سر برد، بقیه اوقات برای راهیابی به حقایق و کشف دقایق و استفاده از محضر دانشمندان و متفکرین وقت به سیر و سیاحت و مسافرت های متعدد دور و دراز مدت به کشورهای دوردست پرداخته است و انزوا و اسارت در آفاق و انفس را بر گوشه نشینی ترجیح می داده است چنان که خود گوید:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

چو ماکیان به در خانه چند بینی جور

چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار

از این درخت چو بلبل بر آن درخت نشین

به دام دل چو فریبنده‌ای چو بوتیمار

نتیجه این مسافرت ها و پژوهش ها و مطالعات و مباحثات با دانشمندان ملل گوناگون و کسب ذخایر معنوی به وجود آوردن یک جهان ادب و هنر و فرهنگ و اخلاق است که ارزنده‌ ترین وجهی از خود به یادگار باقی گذاشت که در مجموعه‌ای به نام کلیات سعدی مضبوط است.

سعدی را می توان در میان گویندگان بزرگ سخن پارسی، علاوه بر استادی و مهارت در نظم و نثر بزرگ ترین معلم مکتب اخلاق و انسانیت دانست و بهترین اندیشه‌های او را در این زمینه در کتاب گلستان و بوستان و قصاید فارسی او جستجو کرد.

دامنه اندیشه‌های عالی اخلاقی و فرهنگی او به قدری وسیع است که به هیچ وجه نمی توان در چند صفحه خلاصه کرد، در این مقاله تنها قفل رفیع افکار و احساسات انسانی او را که در قالب نظم آورده شده به عنوان نمونه اندیشه‌های او یادآور می شویم. کتاب بوستان مشتمل بر ده باب است که در تمام این فصول فضائل و مکارم انسانی ذکر شده و گلستان نیز که شامل هشت باب است نثری است آمیخته به نظم که قسمت عمده آن در مباحث و مسائل اخلاقی صرف شده است، سایر اشعار و غزلیات این استاد مسلم سخن نیز دارای جنبه‌های اخلاقی و معنوی بسیار قوی است،

سعدی در سبب نظم بوستان که می توان آنرا برای سایر گفته‌های او نیز تعمیم داد چنین گفته است که مظهری از بزرگواری و فروتنی اوست:

در اقصای عالم بگشتم بسی

بسر بردم ایام با هر کسی

تمتع ز هر گوشه‌ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم

********

دریغ آمدم زآنهمه بوستان

تهی دست رفتن سوی دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورم

بر دوستان ارمغانی برم

مرا گر تهی بود از آن قند دست

سخن‌های شیرین‌تر از قند هست

چو این کاخ دولت بپرداختم

ره آوردی از تربیت ساختم

{***}

بماندست با دامنی گوهرم

هنوز از خجالت به زانو سرم

که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست

درخت بلند است در باغ و پست

ننازم به سرمایه فضل خویش

بدر یوزه آورده‌ام دست پیش

گل آورد سعدی سوی بوستان

به شوخی و فلفل به هندوستان

اگرچه در کلیات سعدی مدایحی چند در مدح حکام و امراء و بزرگان دیده می شود اما این مدیحه‌سرائی با آنچه شاعران مداح و متملق برای دریافت صله و انعام گفته‌اند تفاوت دارد و برای درک این مقصود بهترین شاهد استناد به گفته خود شیخ است در این مصرع:

«همه گویند ولی گفته سعدی دگر است»

باین معنا که مدایح استاد سخن با پند و اندرز و نصیحت آغاز می شود و ضمن این راهنمائی ها و نصایح دستورهای زندگی با صنایع شعری به بهترین صورتی جلوه‌گر می شود.

سعدی برای برائت خود از مدیحه‌سرائی موجب برگزیدن تخلص سعدی را در شروع مدح اتابک سعد بن زنگی چنین آورده است که بهترین گویائی برای اثبات این نظر است:

مرا طبع از این نوع خواهان نبود

سر مدحت پادشاهان نبود

ولی نظم کردم به نام فلان

مگر بازگویند صاحبدلان

که سعدی که گوی بلاغت ربود

در ایام بوبکر بن سعد بود

گفتار سعدی بیشتر در پند و اندرز و مواعظ و نصایح است و حکایات و مدایح او نیز ضمن جنبه‌های توصیفی و تصوری حاوی دستورهای مفید زندگی است که به گفته خودش:

«در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت افزاید»

سروده شده و می توان در این مورد به اشعار او استناد کرد:

خنک آنکه در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش

به عزت کنی پند سعدی به گوش

که اغلب در این شیوه دارد مقال

نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

و چون نظر در این مقال نیز پندارها و گفتارهای اخلاقی و حکمت‌آمیز اوست بدین جهت از غزلیات عاشقانه و شورانگیز او که حاوی ذوق لطیف و حلاوتی دلچسب است سخنی به میان نخواهد آمد.

سعدی که خود از پویندگان راه علم و دانش است و از این طریق به درک مقصود نائل و به قله افتخار واصل گردیده است در هر فرصت مناسب چه در بوستان و چه در گلستان همچنین در سایر گفتارهای خود مردمان زمان و آیندگان را به مبارزه با جهل و نادانی و دانش اندوزی و کسب معرفت مشوق بوده است،

تعلیم و تربیت را برای کودکان لازم می دانسته و تحمل ناراحتی و زجر و مشقت را برای تحصیل دانش ضروری می شمرده است:

چو خواهی که نامت بماند بجای

پسر را خردمندی آموز و رای

چو فرهنگ و دانش نباشد بسی

بمیری و از تو نماند کسی

بسا روزگارا که سختی برد

پسر، چون پدر نازکش پرورد

بخردی درش زجر و تعلیم کن

به نیکی و بخش وعده و بیم کن

به پایان رسد کیسه سیم و زر

نگردد تهی کیسه پیشه‌ور

هر آن طفل کوجور آموزگار

نبیند، جفا بیند از روزگار

دانش و خرد که راهنما و روشنی‌بخش زندگی است برای تمام طبقات لازم است تا استعدادهای نهفته و درونی که شایسته پرورش و تکامل هستند به بهترین وجهی تحت تعلیم قرار گیرند و ای بسا از بین قشرهای دورافتاده اجتماع افراد لایق و نابغه‌ای ظاهر شوند که وجودشان در جامعه مفیدتر از نامداران بی‌استعداد و نالایق باشد:

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام

هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدائی به روستا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزیری پادشا رفتند

سعدی عالم به علم و عمل را می‌ستاید و از عالم نمایان پرمدعا و گوشه‌نشین که تظاهر و فضل‌فروشی می کنند سخت بیزار است، به عقیده او منظور از تحصیل دانش به کار بستن این دانش در راه خدمت به مردم و اجتماع است و دانشمند با ارزش و واقعی کسی است که از دانش او دیگران بهره برند و خود نیز به آنچه می گوید و انجام می دهد مؤمن و معتقد باشد:

صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم وعابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این طریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می کشد ز موج

این سعی می کند که بگیرد غریق را

*******

ترک دنیا به مردم آموزند

خویشتن سیم و غله اندوزند

عالمی را که گفت باشد و بس

هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آنکس بود که بد نکند

نه بگوید به خلق و خود نکند

******

بلندترین پایگاه اخلاقی و درخشان‌ترین نقطه جالبی که می توان در تمام گفتار استاد سخن پارسی مشاهده کرد گفتار مفصل و با احساساتی است درباره احسان که از منبع پندار انسانی و اندیشه‌های اخلاقی او سرچشمه می گیرد و مانند آب زلال و روانی تشنگان وادی حقیقت و انسانیت را سیراب می نماید. این نوع فکر و این مظاهر و مکارم عالی انسانی در تمام دیوان اشعار سعدی ملاحظه می شود به نظر او جوانمردی، لطف، نوازش برای زندگی اجتماعی ضروری است:

هر که فریادرس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده حلقه بگوش ار ننوازی برود

لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه بگوش

درباره نوازش یتیمان و شفقت به ایشان چون خود طعم تلخ یتیمی و بی‌پدری را چشیده کراراً سخن گفته است که برای نمونه ابیات زیر نقل می گردد:

پدر مرده را سایه بر سر فکن

غبارش بیفشان و خارش بکن

چوبینی یتیمی سرافکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

به رحمت بکن آبش از دیده پاک

مرا باشد از درد طفلان خبر

که در طفلی از سر برفتم پدر

من آنکه سر تاجور داشتم

که سر در کنار پدر داشتم

در همین زمینه می توان از نصایح انوشیروان به فرزندش هرمز هنگام مرگ یادآور شد که به گویا‌ترین و با احساس‌ترین صورتی بیان شده که قسمتی از آن بشرح زیر است:

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش

نه دربند آسایش خویش‌باش

نیاساید اندر دیار توکس

چو آسایش خویش خواهی وبس

مراعات دهقان کن از بهر خویش

که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی

کز او نیکوئی دیده باشی بسی

بدو نیک چون هر دو می گذرد

همان به که نامت به نیکی برند

نیکی و نیکوکاری و عدل و احسان مانند کمند نامرئی است برگردن افراد که در نتیجه تأثیر این احسان مجذوب و مفتون می گردند، این محبت و نیکوکاری حتی بر روی حیوانات نیز اثر می گذارد و اثر این احسان به حدی است که از هر طناب و کمندی قوی‌تر و نیروی کشش و جاذبه آن بیشتر است،

سعدی در قالب بهترین گفتار داستانی سروده است که تصویری گویا و برهانی بر این مدعاست:

به ره بر یکی پیشم آمد جوان

به تک در پیش گوسفندی دوان

بدو گفتم این ریسمان است و بند

که می‌آید اندر پی‌ات گوسفند

سبک طوق و زنجیر از او باز کرد

چپ و راست پوییدن آغاز کرد

بره از پیش همچنان می دوید

که خود خورده بود از کف او خوید

چو باز آمد از عیش و شادی به جای

 مرا دید و گفت ای خداوند رای

نه این ریسمان می برد با منش

که احسان کمندی است بر گردنش

در جای دیگر داستانی از سیرت نیک مردان و روش پویندگان راه عدالت و انسانیت و جوانمردی سروده است که یادی از داستانسرای نامی فردوسی نیز نموده است، در این داستان بزرگواری و شفقت یکی از صوفیان واقعی و مردان خدا به بهترین وجهی ترسیم شده است:

یکی سیرت نیکمردان شنو

اگر نيك بختي و مردانه رو

که شبلی ز حانوت گندم فروش

به ده برد انبان گندم به دوش

نگه کرد موری در آن غله دید

که سرگشته هر گوشه‌ای می دوید

ز رحمت بر او شب نیارست خفت

به مأوای خود بازش آورد و گفت

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاك باد

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

******

لطف و انسانیت و جوانمردی و احسان که در جای خود بسیار نیکو و پسندیده است درباره ظالمان و بدکاران و مردم آزاران بسیار بیسورد و ناپسند است، در برابر ظالم و خطاکار و مردم آزار باید سختدل بود و با خشونت رفتار نمود:

بگفتیم در باب احسان بسی

و لیکن نه شرط است با هر کسی

برانداز بیخی که خار آورد

درختی پرور که بار آورد

کسی را بده پایه مهتران

که بر کهتران سر ندارد گران

جفا پیشگان را بده سر به باد

ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

*******

در جای دیگر در رعایت عدل و احسان باشهامتی کم‌نظیر حاکم وقت را مخاطب قرار داده و ضمن اینکه برای او دعای خیر و طلب استغفار می کند چنین می گوید:

به نوبت اند ملوك اندر این سپنج سرای

كنون كه نوبت تست ای ملك به عدل گرای

چه مایه بر سر این ملك سروران بودند

چو دور عمر به سر شد در آمدند ز جای

در مکتب اخلاقی سعدی افتادگی و فروتنی مرتبه و مقام والائی دارد به نظر او ثروت و فضیلت و مقام نباید موجب خودپسندی و تکبر و غرور گردد، بلکه برعکس دارند ثروت و مقام و دانش باید از تواضع و فروتنی بیشتری برخوردار شده باشد،

داستان قطره باران و دریای پهناور را سعدی بدین گونه به وصف آورده است:

یکی قطره باران زابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی که دریاست من کیستم

گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جائی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

*******

وارستگان و صاحبان خرد و اندیشه هیچ گاه خود را برتر و بالاتر از کسی نمی دانند:

چو خواهی که در قدر والا رسی

ز شیب تواضع به بالا رسی

در این حضرت آنان گرفتند صدر

که خود را فروتر نهادند قدر

چو سیل اندر آمد به هول و نهی

فتاد از بلندی به سر در نشیب

ره اینست سعدی که مردان راه

به عزت نکردند در خود نگاه

******

اخلاق نیک و زبان خوش منبع و منشأ بسیاری از فضائل است، چه بهتر که این خوش‌زبانی و نیک‌رفتاری در کسوت افتادگی و فروتنی با زیردستان و فروافتادگان باشد.

به اخلاق با هر که باشد بساز

اگر زیر دست است و گر سرفراز

به شیرین زبانی توان برد گوی

که پیوسته تلخی برد تندخوی

به شیرین زبانی و لطف و خوشی

توانی که پیلی به موئی کشی

به دولت کسانی سرافراختند

که تاج تکبر بینداختند

کسی کو تکبر کند با کسان

به خواری شود کم تر از ناکسان

تکبر کند مرد حشمت پرست

نداند که حشمت به حلم اندر است

 

سعدی از جمله گویندگان بزرگوار است که لذت زندگی را در خدمت به همنوع و کمک و بهبود زندگی دیگران جستجو می کند و کم تر گوینده‌ای را در زبان و ادب فارسی از این جهت می توان با او مقایسه کرد به خدمت به دیگران، معاضدت و مساعدت به همنوعان، دستگیری و کمک به نیازمندان را برهر نوع عبادت و اختیار کردن عزلت ترجیح می دهد.

به عقیده او افراد جامعه مانند شاخ و برگ درختی هستند که در اصل به يك تنه و ساقه متکی و متصل می‌باشند و چون ریشه و منشأ آنها یکی است در احساس غم و اندوه و شادی و فرح نیز مشترکند بنابراین نمی توان اندوه جانکاه دیگران را نادیده گرفت و بدون احساس تالم و چاره‌جویی در رفع آن بی تفاوت از آن نگریست و از پهلوی آن گذشت.

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز يك گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

عبادتی مقبول‌تر و مطلوب‌تر از خدمت به خلق نیست، کمک به محتاجان و دستگیری از بینوایان و خدمت به مردمان سبب تسکین خاطر و رضایت وجدان است که در هر لباس و هر مقامی میتوان به آن دست یافت.

در اخبار شاهان پیشینه هست

که چون تکله بر تخت شاهی نشست

به دوراش از کس نیازارد کس

سبق برد اگر خود همین بود و بس

چنین گفت یکسره به صاحبدلی

که عمرم به سر شد به بیحاصلی

بخواهم بگنج عبادت نشست

که دریابم این پنج روزی که هست

چو بشنید دانای روشن نفس

به تندی بر آشفت کای تکله بس

عبادت به جز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش

به اخلاق پاکیزه درویش باش

تحمل رنج و مشقت برای آسایش و راحتی همنوعان و ایثار و بخشش از دارائی خود در راه بهبود زندگی دیگران و گذشت از آنچه به آن نیازمندیم برای رفع نیازمندی های مردمان درحد توانائی همگان نیست، روح بزرگ و فکر توانا و دل قوی می خواهد که از آسایش و آرامش دیگران احساس راحتی و سکونت خاطر نماید.

به چنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضله دیگران گوش کن

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفکن که دستم بگیر

خدا را برآن بنده بخشایش است

 که خلق از وجودش در آسایش است

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای

و در جای دیگر در همین زمینه فرموده:

خویشتن را  نیک خواهی نیکخواه خلق باش

زانکه هر گر بد نباشد مرد نیک اندیش را

آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است

کآ دمی را تن بلرزد چون ببیند نیش را

اتکاء به نفس  و خودیاری و جهد و اهتمام برای زندگی بهتر شیوه مردان بلند همت و بلند نظر است. بهره مندی از مال غیر و نیز تکیه بر هستی و دارائی دیگران نشانه ضعف نفس و کمبود اراده و عواطف عالی است.  اجر و پاداش و تحسین و افتخار برای کسانی است که دامن همت به کمر می زنند و از دسترنج خویش محظوظ و بهره مند می کردند.

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت

دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد

چون در مراحل مختلف زندگی و هر دور و زمان امکان خدمت و کار و کوشش برای افراد یکنواخت و یکسان نیست و اسباب و عوامل انجام آن نیز همیشه در دسترس نمی باشد بدین لحاظ باید فرصت‌های مناسب را از دست نداد:

ای که دستت می رسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

ایکه در شهنامه ها آورده اند

رستم و روئینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلق است دنیا یادگار

پیش از آن کز دست تو بیرون برد

گردش گیتی زمام اختیار

گنج خواهی در طلب رنجی ببر

خرمنی می بایدت تخمی بکار

در بینوائی و فقر هم می توان در سایه کار و کوشش بلندهمت و عالی طبیعت و متکی به‌نفس بود چنان که از حاتم طائی پرسیدند از خود بلندهمت‌تر دیده یا شنیده‌ای?

گفت:

روزی چهل شتر قربانی کرده بودم پیری خارکش را دیدم در نهایت پیری و ضعف کوله خار برپشت حمل می کرد، گفتم چرا به مهمانی حاتم نمی‌روی در جواب گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد

منت از حاتم طائی نبرد

کسب معرفت و اندوختن علم و دانش درصورتی مفید و ثمربخش است که از این اندوخته عملاً برای رفاه حال و کمک به دگران استفاده شود:

از من بگوی عالم تفسير گوی را

گردر عمل نکوشی نادان مفسری

بار درخت علم ندانم به جز عمل

با علم اگر عمل نزنی شاخ بی‌بری

هر علم را که کار نبندی  چه فایده

چشم از برای آن بود آخر که بنگری

مردان به سعی و رنج به جا ئی رسیده اند

تو بی هنر کجا رسی از نفس پروری

 

 

گفتار به ئعقیده سعدی باید از روی خرد و منطق و بصیرت تکامل صورت گیرد در غیر اینصورت چه بهتر که دم  فرو بندیم و سخن بیهوده به  زبان نیاوریم و مانند حیوانات خاموش و سرا پا  گوش باشیم تا حداقل زیانی از طرف ما به کسی نرسد:

 

به دهقان نادان چه خوش گفت زن

به دانش سخن گوی یا دم مزن

بهائم  خموشند و گویا بشر

زبان بسته بهتر که گویا به شر

به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب از تو به تو گر نکویی صواب

از سوی دیگر تا زمانی که برای ما واقعیت وحقیقت سخن ثابت نگردد لب به سخن نگشاییم زیرا در بند بودن به گفتار درست بهتر است از رهایی و آزادی در پرتو و با اتکاء به گفتار نادرست:

تا نیك ندانی که سخن عین صواب است

باید که به گفتن دهن از هم نگشایی

گر راست سخن گوئی و در بند بمانی

به ز آنکه دروغت دهد از بند رهایی

احتیاط در گفتار و تأمل در سخن‌گوئی و تفکر و فکر در ادای کلام موجب پیش گیری از بسیاری از ندامت ها و نکوهش ها و پشیمانی هاست:

نیابد سخن گفت ناساختته

نشاید بریدن نیانداخته

تأمل کنان در خطا و صواب

به از ژاژ خایان حاضر جواب

مگو آن که گربر ملا اوفتد

و جوی از آن در بلا اوفتد

******

در سخن با دوستان آهسته‌باش

تا ندارد دشمن خونخوار گوش

پیش دیوار آنچه گوئی هوش دار

تا نباشد در پس دیوار گوش

موارد متعددی در کلیات سعدی به چشم می خورد که در آن از نیکنامی و انجام کار نيك برای باقی ماندن نام نيك یاد شده و چون دوران زندگی انسان کوتاه و ناپایدار است چه بهتر که وجود انسان در این دوران کوتاه منبع و منشأ خدمات ارزنده و یاری همنوعان قرار گیرد و برای او نام نيك جاودان ماند:
جهان نماند و آثار معدلت ماند
به خیر کوش و صلاح و به عدل کوش و کرم
كه ملك ودولت ضحاك بیگناه آزار
نماند و تابه قیامت براو بماند رقم
خوشا کسی که پس از اود حدیث خیر کنند
که جز حدیث نمی‌ماند از بنی آدم
*********
  جهان بر آب نهاده است و زندگی برباد
غلام همت آنم که دل برا و ننهاد
جهان نماند و خرم روان آدمی
که بازماند از او در جهان به نیکی یاد
گرت زدست بر آید چونخل باش کریم
ورت زدست نیاید چو سروباش آزاد
همی نصیحت من پیش گیر و نیکی کن
که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
کسانی که صاحب تخت و بخت و ثروت و مکنت و جاه و مقام بودند چون دوران زندگی‌شان به سر آمد تمام آنچه که در این دوران به دست آورده بودند به جای باقی گذاشتند و تهی دست از این جهان رخت بربستند تنها کسانی که از امکانات زمان حیات خود برای چاره‌جوئی در رفع مشکلات دیگران استفاده کردند صاحبان خرد و اندیشه بوده‌اند در قصیده که با مطلع زیر سروده است این معنی کاملاً هویدا است:
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
     زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی
از مال و جاه و منصب و اقبال و تخت و بخت
          بهتر زنام نيك نكردند حاصلی
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
گویند از او هنوز که بودست عادلی
و در قصیده‌ای که ظاهراً در مدح انکیانو و در واقع دستورالعمل جامع و کاملی برای همگان است درباره نیکی کردن و نیکنامی وزنده نگاهداشتن نام دیگران چنین گوید:
اینهمه هیچ است چون می گذرد
تخت و بخت وامرو نهی و گیرو دار
نام نيكو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
نام نيك رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نيكت برقرار
********
چوخواهی که نامت بود جاودان
مکن نام نيك بزرگان نهان
همین نقش برخوان پس از عهد خویش
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
همه کام و نام و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
یکی نام نيكو برد از جهانی
یکی رسم بد ماند از او جاودان
با نام نیکوی پنجاه سال
که یک کار زشتش کند پایمال
اغتنام فرصت و استفاده از وقت برای خدمت و كمك به همنوع شیوه دارندگان خرد و اندیشه عالی است باید از لحظات زودگذر زندگی حداکثر بهره را برد و برای باقی گذاشتن نام نيك حتی از یکدم نیز استفاده نمود:
نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی دست داشت
در آندم که بگذشت و عالم گذاشت
ميسر نبودش کزو عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هر کس درود آنچه کشت
نماند بجز نام نیکو و زشت
باب سوم گلستان وباب ششم بوستان سعدی در فضیلت قناعت است که باید به آن بی‌نیازی وعلو طبع را نیز اضافه نمود زیرا نه تنها قناعت و رضایت به آن حالتی که در آن هستیم و خشنود بودن به آنچه داریم مورد نظر سخنگوی عالیقدر است بلکه با دیدی وسیع‌تر وفکری بلندتر علو طبع و استغناء را در ما بیدار می کند و برای زندگی آنچه لازم است می ستاید واز آنچه زائد است بشدت انتقاد می کند و در نتیجه تکامل خاطر و آرامش درونی در ما ایجاد می کند که حتی ازدیاد ثروت و مکنت واحراز مقام و منصب نمیتواند چنین تأثیری ایجاد کند:
شنیدم که در روزگار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم
مپندار کاین قول معقول نیست
چو قانع شدی سیم وسنگت یکی است
چو طفل أندرون دارد از حرص پاك
چه مشتی زرش پیش همت چه خاك
خبر ده به درویش سلطان پرست
که سلطان ز درویش مسکین‌تر است
گدا را کند یکدرم سیم سیر
فریدون به ملك عجم نیم سیر
به عقیده سعدی مال از بهر آسایش عمر است نه عمراز بهر گرد کردن مال وتوانگری بهتر است نه بمال بدینجهت میتوان در پرتو افکار عالی و مبارزه با حرص وآز وعلو، اعتناء وچشم داشت بمال دیگران و قناعت پیشکی، در هر حال توانگر بود وسکون و آرامش خاطر به دست آورد:
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهان گرد را
سکونی بدست آورای بی‌ثبات
که بر سنگ گردان نروید
خنك نيك بختي که در گوشه‌ای
به دست آرد از معرفت توشه‌ای
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سر پر طمع بر نیاید زدوش
توقع براند زهر مجلسست
بران از خودت تا نراند كست

 

 

…………………….

 

 

 

منتشر شده در خاطرهداستانشخصیت هاشخصیت های علمیشخصیت های فرهنگیشخصیت های مذهبیشخصیت های ملیشخصیت های هنریشعر حکمت آمیزمطالب آموزندهمقالات

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *